۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

دگر بار: 20. دوست شیر یا دوست روباه؟

روزای آخر مسافرت به وطن هم اتفاق خاصی دیگه نیفتاد و خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی گذشت. وقتی که برگشتیم حس من این بود که این سفر توی رابطۀ ما خیلی تأثیر گذاشته بود یعنی به عبارت بهتر بیشتر از طرف اون. اون شک و شبهه ای که باعث یک سری ایرادگیریها شده بود دیگه انگاری از بین رفته بودن و خودی نشون نمیدادن، دیگه "عموناصر ساکت نبود" و این جور که جوانب امر نشون میداد به "حرف اومده بود"! این رو کاملاً میشد توی رفتاراش مشاهده کرد ولی اون چیزی که به طور ناگهانی حتی اطرافیان رو هم به حیرت انداخت این بود که از وقتی که برگشتیم دیگه شبا رو نرفت خونۀ مامانش اینا بخوابه! اولین کسی که به این جریان عکس العمل نشون داد پدرش بود! خنده ام گرفت از این جریان! ما ها به هر صورت دیگه یک سن و سالی ازمون گذشته  بود و بچه های نوجوون نبودیم که پدرا بخوان برای ما ادای آدمای "با غیرت شرقی" رو دربیارن :)
اولین شبی که دیگه برای خواب  به خونۀ اونا نرفت، روز بعدش پدرش که من رو دید با یک حالتی که مثلاً رگهای گردن هم بیرون زده باشن، بهم گفت: "دیگه بچه ها یک کارهایی میکنن و از بزرگترها هم اجازه نمیگیرن!" الان که دارم اینا رو مینویسم اون حرف و اون صحنه برام مضحک  به نظر میاد تا چه برسه به اون موقع :) اون لحظه من تنها جوابم یک لبخند بود و سر تکون دادنی! ولی خودمونیم، جداً یکی نیست به این آدمایی که سرشون رو مثل کبک توی برف کردن بگه که: آخه، آدم حسابی تو این همه ساله داری توی این کشور مثلاً زندگی میکنی، یعنی هیچی از اینجا توی این مدت یاد نگرفتی؟!... ولی خوب این صحبتها رو الان من به آسونی میکنم چون از صحنۀ حوادث دور شدم. اون موقعها تنها به این جریان فکر میکردم که باید همۀ این حرفها و رفتارهای عجیب و غریب رو نادیده پنداشت و از روشون رد شد، فکر میکردم که اگر اهمیت ندی به خودی خود و رفته رفته کمرنگ میشن و به زندگی ما کاری ندارن... و چه خیالات خامی که در سر نداشتم! مسلماً وقتی آدم وارد رابطه ای تازه میشه همیشه باید در نظر داشته باشه که طرف مقابل پیش زمینه اش چی بوده، چه روابطی قبلاً داشته، تحت چه تربیتی بزرگ شده! همۀ آدما رابطه اشون با خانواده اشون به یک شکل نیست، بعضی روابطی نزدیکتر دارن و بیشتر با خانواده رفت وآمد میکنن، بعضی ها هم کمتر! توی این جریان به طور قطع بین آقایون و خانمها عموماً فرقی اساسی وجود داره و در اینکه کلاً خانمها به خانواده همیشه وابسته تر هستن هم قابل انکار نیست! ولی این خانواده از این نظر جداً شاهکاری بی نظیر بودن! وابستگی بچه ها اینقدر غیرعادی بود که حتی خودشون هم به این جریان اعتراف میکردن که "ما با بقیه فرق داریم!" که البته این رو بهش میبالیدن و همه جا با افتخار و کبر ازش صحبت میکردن! ... و من همۀ اینا رو هر روز که میگذشت بیشتر میدیدم ولی با خودم فکر میکردم: "باید آدما رو همونجور که هستن پذیرفتشون!"... و بعضی چیزا رو توی زندگی نباید پذیرفت چون پذیرفتنش درست مثل این میمونه که توی خونه ای زندگی کنی که بدونی پایه هاش از اساس کجن و مصالح پوسیده ای توی ساختش استفاده کردن، و دیر یا زود یک روزی روی سرت خراب میشه... بله، دیر و زود داره ولی...
حالا که دیگه واضح و آشکارا با هم زندگی میکردیم، صحبت از ازدواج بود همه اش... و حلقه و انگشتر در وطن خریداری شده،  به همه نشون داده میشد. معنیش این بود که نگاه کنین و یک وقت فکر بد به ذهنتون خطور نکنه ها، اینا به زودی میخوان با هم ازدواج کنن و به همین دلیل هم دیگه دارن با هم توی یک خونه زندگی میکنن... و البته نشون دادن اندازۀ سنگهای انگشتر و حلقه که دیگه جای خود داشت! نمیدونم این ایده یک دفعه از کجا پدیدار شد که دسته جمعی برای کریستمس به مسافرت بریم و همونجا داستان ازدواج رو هم به اتفاق خانواده "حل" بکنیم. وقتی این رو برای دوست مجازی و خواهرش مطرح کرد، این ایده شدیداً مورد مخالفت اونا قرار گرفت! گفتن: آخه این چه معنی داره که دو نفر بخوان ازدواج کنن، اونوقت این کار رو توی مسافرت انجام بدن و اونم با حضور خانواده! و خلاصه این ایده خوشبختانه با "وتو" دوست مجازی در همون نطفه خفه شد! خوانندۀ باهوش شاید الان پیش خودش این تصور رو بکنه که عموناصر شاید داره با استفاده از کلمۀ وتو یک کمی زیاده روی میکنه و شاید کمی هم اغراق! اما بهتون قول میدم که حتی ذره ای اغراق نمیکنم و این عین واقعیت محضه! شما دقیقاً میتونین سازمان ملل رو پیش خودتون مجسم کنین که ظاهراً همۀ ممالک دنیا درش شرکت دارن و توی تمامی تصمیمگیریهاش سهیمن... و اونوقت در نظر بگیرین که در واقع اینطور نیست چون یک چند تا کشوری بدون اینکه کسی این وسط اعتراضی بکنه، حق وتو دارن و میتونن هر کجا و هر هر لحظه که بخوان، گلاب به روتون، لگنی به تمام  تصمیم گیریهای باقی کشورهای دنیا بگیرن! و حالا تصور کنین که یک نفر بدون اینکه خودش هم متوجه باشه، چنین حق وتویی رو به چند نفر از دور و بریهاش داده باشه که هر ثانیه که اراده کنن توی همۀ زندگیش براش به طریقی تصمیم بگیرن... اونوقت توی همون نصویرتون باز تصور کنین غریب آشنا رو و دارندگان حق وتو مادام العمر توی زندگیش رو: مادرش و دوست مجازی! اگر بدون موافقت و اجازۀ اونا نبود ما هرگز توی اون رابطه نبودیم که این رو من  اون موقع به عنوان نکته ای مثبت میدیدم، یعنی پیش خودم فکر میکردم که چقدر خوبه که من چنین رابطۀ دوستیی با دوست مجازی دارم، کسی که اونچنان هوای من رو داره، درست مثل یک خواهر که هوای برادرش رو داره و این برام جداً همیشه قوت قلبی بود. پیش خودم اینجور تصور میکردم که هر اتفاقی هم که توی زندگی ما بیفته من همیشه روی دوستی و حمایتش میتونم حساب کنم. فکر  میکردم اگر گاهی هم غریب آشنا بخواد بدقلقی دربیاره و از در بی منطقی وارد بشه، حداقل میدونم که یکی هست که بتونه باهاش صحبت کنه و حتی اگه لازم باشه سر عقلش بیاره... زیاد بیراه فکر نمیکردم چون تمام شواهد دال بر این افکار من بودن، منتها فقط یک نکته رو به طور کامل من از دست داده بودم! هیچوقت از خودم این سؤال رو نکردم که اون یعنی دوست مجازی، از روز اول دوست "شیره" بود یا دوست "روباهه"!... متأسفانه بعضی از آدما انگار ساده لوح توی زندگیشون به دنیا میان و باید اعتراف کنم که خیلی وقتا فکر میکنم که من هم باید یکی از اونا باشم. اعترافیه بس تلخ، ولی آدم باید این جسارت رو همیشه توی زندگی داشته باشه و به "جرم خودش معترف باشه!".... و عموناصر به جرم خود معترف!
  

۲ نظر:

ناشناس گفت...

ساده راه برو،ساده بپوش ،اما در برخورد با آدمها ساده نباش، چو غرور زندگیت را نشانه میروند . (حسین پناهی)

amunaaser گفت...

بسیار زیبا... ولی گفتنش از انجام دادنش ساده تره :)