۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

دگر بار: 19. سفر به وطن 2

سفر رو گروهی شروع کرده بودیم ولی هنوز از کار گروهی خبری نبود و هر کسی مشغول به خانوادۀ خودش بود. من هم که همش در راه بین خانواده ها بودم. تصمیم به مسافرتی گروهی گرفته شد و به کجا بهتر از خطۀ سبز! خواهر دوست مجازی که توی وطن زندگی میکرد از طریق رئیس شرکتی که توش قبلاً شاغل بود ویلایی رو کنار دریا تونسته بود بگیره. در اصل این ویلا متعلق به رئیس همون شرکت بود و ظاهراً خود همین خانم و همسرش مرتب به اونجا سفر میکردن، هر موقع که فرصتی مناسب رو گیر میاوردن.
جریان سفر رو که برای پدرم گفتم، گفت که توی محل ماشینهای کرایه آشنا داره و پیشنهاد داد که با هم بریم و همونجا ماشینی بگیریم. با پیشنهادش موافقت کردم. قرار بر این شد که من ماشینی رو کرایه کنم و بعد از اونجا یکراست برم و غریب آشنا، پسرش و مادرش رو سوار کنم. بعد از اون قرار نهایی درِ خونۀ خواهر دوست مجازی بود تا از اونجا هم به اتفاق به سمت شمال حرکت کنیم. همه چیز طبق برنامه پیش رفت. از درِ خونۀ خواهر دوست مجازی سه تا ماشین به راه افتادیم. به جز ماشین ما، دو تا ماشین دیگه هم یکیش رو دوست مجازی اینا کرایه کرده بودن و ماشین سوم هم خواهرش و خانواده اش بودند.
اواسط مرداد ماه بود و قاعدتاً با تصوری که ما از شمال برای اون موقع سال داشتیم، می بایستی از فرط گرما آتیش از آسمون میبارید ولی انگار هوا با ما حسابی یار بود و درجۀ گرما حتی به سی هم نمیرسید. دیگه از این بهتر نمیشد! خونه ای رو که در اختیار داشتیم توی شهرکی درست کنار آب بود و با ساحلی کاملاً خصوصی برای ساکنین شهرک، البته بالطبع زنونه و مردونه سوا بود ولی حتی همون جدا بودنش هم کاملاً آبکی بود! با یک چادری مثلاً دو قسمت رو از هم جدا کرده بودن...
اون چند روز رو واقعاً اونجا خوش گذروندیم. روزها به رفتن توی آب و قدم زدن در طبیعت بسیار زیبای اون شهرک گذرونده میشد، شهرکی با خونه هایی که آدم باورش نمیشد داره توی وطن قدم میزنه! خونه هایی توش ساخته بودن که آدم حتی توی فیلمهای هالیوودی هم نمیتونست ببینه! شبها هم توی خونه به بزن و برقص و طبیعتاً بنوش مشغول بودیم :) تعدادمون خیلی زیاد بود و تعداد اتاقها برای همه کفایت نمیکرد، بنابرین مسن ترها یعنی مادر غریب آشنا و مادر دوست مجازی توی اتاقها مستقر شده بودن و الباقی همگی دراز به دراز توی سالن میخوابیدیم.
یکی از اون روزهایی که ما هنوز توی شمال بودیم مصادف شد با اولین سالگرد آشنایی ما. بقیه که از این جریان مطلع شدن پیشنهاد دادن که دسته جمعی بیرون بریم و این روز جشن بگیریم. اما تعداد افراد زیاد و فقط یک ماشین موجود بود! این مشکل رو هم با گرفتن آژانس حل کردیم و خلاصۀ مطلب، به هتلی بسیار با صفا در کنار آب که در چند کیلومتری اون شهرک قرار داشت، رفتیم. من توی خونه کادویی رو که هزاران کیلومتر با خودم کشیده بودم و آورده بودم برای اون روز، بهش دادم ولی اون بازش نکرد تا موقعی که در هتل همگی جمع شدیم... شبی به یادموندنی و پر از خاطره شد اون شب! گاهی فکر میکنم که آدما توی زندگی ما میان و میرن، بعضیهاشون اثرات خوب میذارن و بعضیهاشون اثرات بد، بعضیهاشون، دعا میکنی که همیشه بمونن و بعضیهاشون، روزی رو که به زندگیت وارد شدن لعنت میکنی ! ولی یک واقعیتی در این بین وجود داره که هرگز قابل انکار نیست: خاطرات خوب مال توئه و هیچکس اونا رو نمیتونه ازت بگیره، حتی اونایی که سالهای سال از زندگیت رو به دست باد فنا سپردن...
سفر شمال خیلی سریع گذشت، شاید هم دلیلش این بود که خیلی خوش گذشته بود! ولی دیگه زمان برگشت رسیده بود. موقع رفتن من با رانندۀ ماشین که خودش شمالی بود، کلی توی راه گپ زدم. وقتی با آدما به زبون مادری خودشون صحبت میکنی احساسشون نسبت به تو زمین تا آسمون تغییر میکنه و این رو من بارها توی اون خطه تجربه کرده بودم. ماهایی که ظاهراً از پایتخت به اون خطه سفر میکردیم رو همیشه به چشم "بچه پایتختی" نگاه میکنن ولی این نگاه به محض اینکه موج رادیو رو تغییر میدی و به زبون خودشون باهاشون حرف میزنی، عوض میشه، اونوقت دیگه تو رو خودی میبینن و نه بیگانه! به من شمارۀ تلفن همراهش رو داده بود تا برای سفر برگشت بهش زنگ بزنم. اما ما دو تا ماشین لازم داشتیم. با بقیه مشورت کردم و پیشنهاد دادم که میتونم از این راننده بپرسم که ببینه آیا میتونه یک ماشین دیگه برامون جور کنه، که این با استقبال جمع روبرو شد. تلفن رو زدم و ماشینها جور شدند. خبر رو به بقیه دادم و گفتم که قرار برای صبح روز بعد شده. توی ایوون خونه نشسته بودم که برادر دوست مجازی بیرون اومد و ناگهان در کمال حیرت من با یک لحن خیلی تندی گفت: "ببینم این ماشینهایی که گرفتی پراید که نیستن؟! این پرایدا صندلیهاشون خیلی ناراحته و آدم کمر درد میگیره!" به خودی خود سؤال زیاد بدی نبود ولی لحن گفتن اینقدر تند و غیرمؤدبانه بود که من راستش جا خوردم! براش توضیح دادم که فکر نمیکنم اینطور باشه و احتمالاً ماشینها از همون نوعی خواهند بود که موقع اومدن هم با همون راننده اومدیم... بعدآً که این جریان رو برای غریب آشنا و مادرش تعریف کردم اونام خیلی ناراحت شدن و گفتن که این آدم از این اخلاقها داره متأسفانه، و ظاهراً توی اون چند روز هم، با بچه ها یعنی پسر غریب آشنا و پسر دوست مجازی یعنی خواهرزادۀ خودش،  چندین بار بدرفتاری کرده بوده که این به مادر غریب آشنا خیلی برخورده بود! 
من هنوز فرصت نکرده بودم فامیل رو بهشون سر بزنم. یکی از خاله ها که همیشه و در هر حالتی، هر وقت که به وطن میرم خودش به دیننم میاد، توی همون هفتۀ اول اومده بود و من موفق به دیدارش شده بودم. روزی که اومد، ناخواسته مکالمه ای رو بین و اون و مادرم شنیدم که زیاد برام خوشایند نبود! من توی اتاق دیگه ای بودم و اونا فکر نمیکردن که من بشنوم. از مادرم میپرسید که: "خوب دیدیش؟ چطور بود؟" و مادرم جواب داد: "دختر خوبی به نظر میومد ولی اصلاً خوشگل نبود!" و خاله ام در پی شنیدن این حرف مادرم گفت: " خواهر جان، خوشگلی به چه درد میخوره؟ باید آدم خوبی باشه"! ولی من وقتی از اتاق بیرون اومدم اصلاً به روی خودم نیاوردم ولی ته دلم ناراحت شده بودم چون من زیبایی رو در چیزای دیگه ای میدیدم... و دیدن بقیۀ فامیل رو گذاشتم دیگه برای عروسی دخترخاله که چند روز بعد قرار بود انجام بشه. فرصت خوبی بود تا همه اشون رو یکجا ملاقات کنم و در ضمن موقعیتی بود تا غریب آشنا رو هم با همگی آشنا کنم... 
این عروسی رو من قبل از رفتنم ازش خبر نداشتم و بنابرین لباس رسمی اصلاً با خودم نبرده بودم. چاره ای نبود به جز اینکه همونجا برای خودم یک چیزی مناسب دست و پا کنم... عروسی رو با اتفاق برادرم، خانمش و مادرم رفتیم، و پدرم طبق معمول همیشه نیومد!... دیدن فامیل مثل همیشه برام دلپذیر بود. خالۀ بزرگ، من رو که دید گفت: "مثل یه تیکه ماه شدی!" :) فامیلهای خوب همیشه برای تقویت اعتماد به نفس مفید هستن :) جشن رو خارج از شهر و توی خونه ای گرفته بودن که از بیرونش به هیچ عنوان قابل تشخیص نبود که اون تو بزن و برقصه! از در خونه که وارد میشدی کلی باید میرفتی تا به عمارۀ اصلی برسی... و چه بزن و برقصی که برپا نبود!  همه انگار یک جورایی کنجکاو بودن که ببینن کسی رو که من با خودم آوردم کیه! یکی دیگه از خاله ها وقتی که دیدش مرتب بهش میگفت که من مطمئنم که تو رو قبلاً یک جایی دیدم و قیافه ات خیلی برام آشناست!... در مجموع احساس کردم که اون شب بهش خیلی خوش گذشت، هم از محیط و هم از برخورد دوستانه ای که همه باهاش کرده بودن...
همه چیز این سفر خوب و عالی بود... تا اون روزای آخر که اون اتفاق عجیب افتاد! بهم پای تلفن گفت که بیا با مامانم میخوایم با هم بریم خرید. جایی توی شهر با هم قرار گذاشتیم و من سر موعد سر قرار حاضر شدم. چند تا پاساژ رفتیم و مغازه ها رو نگاهی کردیم. مادرش گفت که بریم همون طلافروشیه! طلافروشی؟! میدونستم که یک جایی اون نزدیکیها مغازه ای هست که مادرش همیشه از اونجا خرید میکنه. فکر کردم لابد میخواد چیزی رو که قبلاً سفارش داده تحویل بگیره! ولی وقتی داخل مغازه شدیم و مادرش شروع کرد به صحبت با صاحب مغازه، من یواش یواش دوزاریم شروع به افتادن کرد! داشتن صحبت حلقه و انگشتر میکردن! عجبا! حیرتا! پس چرا حرفی به من نزده بود قبلش؟! چرا داشتن من رو به شکلی در مقابل عمل انجام شده قرار میدادن؟! درسته که من ازش تقاضای ازدواج کرده بودم ولی به طور جدی دیگه ننشستیم بعدش راجع بهش صحبت کنیم! و از اون بدتر اینکه چیزایی رو که در انتها سفارش میدادن، قیمتهاش برای من کارمند، نجومی بودن! بهش اشاره کردم که با هم از مغازه بیرون بریم طوری که مادرش متوجه نشه. گفتم: تو وضعیت من رو میدونی! از زندگی قبلی با یک دونه ساک  بیرون اومدم و الان هم در بهترین شرایط اینجا از کسی یک طلبی دارم که اون رو اگه همه اش رو پس بگیرم باز هم نیمۀ این مبلغ هم نمیشه! متوجه شد که من خیلی ناراحت شدم، گفت: "من الان نمیتونم به مامانم چیزی بگم. تو اون طلبت رو بگیر و باقیش رو من خودم دارم و میدم! اصلاً باقیش بدهی تو باشه به من..."!  خدای من! چرا اون موقع که این اتفاق برای من افتاد، این زنگ خطر برام به صدا درنیومد که با چه کسی و با چه خانواده ای دارم وصلت میکنم؟! این سؤالیه که به یقین تا آخر عمرم از خودم خواهم پرسید!
        

هیچ نظری موجود نیست: