۱۳۹۶ آبان ۲۶, جمعه

به امید روزهای بهتر

چه افتضاحی توی این شهر به بار آوردن. سه روزه که کل ترافیک رو توی شهر مختل کردن به واسطه نشست سران اتحادیه اروپا... نمیدونم که این سیاستمدارا چه فکری در سر دارن که چنین تصمیماتی میگیرن!
توی خونه خالی نشستم و احساس زندانیها رو دارم. چنان همه جا رو بستن که از خونه بیرون نمیتونم برم. و درست این اتفاق باید در چنین روزی میفتاد، روزی که اصلا دلم نمیخواست اینجا باشم...
همه چیز این آخر هفته به پایان میرسه و فصل جدیدی توی زندگیم شروع میشه، فصلی که زندگی یک بار دیگه بهم تحمیل کرد. خدا رو شکر میکنم که دوستای به این خوبی دارم که میتونم این آخر هفته کذایی رو بهشون پناه ببرم. توی این غربت سرد اگه اونارو نداشتم، نمیدونم چطور میتونستم این روزها رو تحمل کنم. زندگی با داشتن دوستای دلسوز، اونایی که همیشه در کنارتن و بی قید و شرط دوست دارن، رنگ و بویی دیگه داره... رفیقهای نیمه راه فقط ناجوونمردانه تنهات میذارن.
ای کاش بتونم از هفته دیگه به خودم برگردم و این دوران سخت زندگیم رو برای همیشه پشت سر بذارم... ولی در نهایت میدونم که این درد رو باید تا آخر عمرم با خودم حمل کنم و در این احساس هیچکس به جز خودم نمیدونه و نخواهد دونست که در درونم چی میگذره و خواهد گذشت...
به امید روزای بهتر، شاید که زمان مرهمی بر این قلب شکسته ات باشه، عموناصر!

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ

دوستی گرامی و عزیز شعر زیر رو برام فرستاده که جداً ازش ممنونم. مطمئن نیستم ولی احتمالاً باید مال نیما باشه، ولی در اصل فرقی نمیکنه، مهم گفته هاست.
این روزا شاید توی نوشته هام به قول همین دوست عزیزم "نقد گران" به کار برده باشم و شاید عزیزانی به خطا به خود گرفته باشن و فکر کرده باشن که روی سخن من با همۀ عزیزانه که اصلا و ابدا به این شکل نیست و نبوده. یاران من، من رو میشناسن و میدونن که من کی هستم و چه ارزش و احترامی برای دوستیشون  قائل هستم. میدونم که همۀ ما گرفتاریهایی توی زندگی داریم و هیچوقت از کسی توی زندگیم انتظاری نداشتم و ندارم، همینکه میدونم که دوستان خوبم وجود دارن و به یاد من هستن، برای من کافیه... اگر چیزی گفتم، روی سخنم با کسانی بود که با سکوت خودشون  صحه بر بدبختی دیگران زدند و در خیال خودشون فکر کردند که "هر کسی زندگیش به خودش مربوطه...". روی سخن من با این منفعلان بود و بس!...
ای کاش میشد که آدمها بیشتر در فکر هم بودن! ای کاش آدمها وقتی دیدن که کسی خودش رو داره در پرتگاهی میندازه، به امدادش میرفتن به جای اینکه در آخرین لحظه زیر پاش رو خالی کنن تا آسونتر به ته دره بره!... ای کاش واقعاً میشد!

ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ،
ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ "ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ" ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ،
ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ،
ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ،
ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺩﺭﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ،
ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ!

نیما یوشیج؟

۱۳۹۶ آبان ۲۵, پنجشنبه

باید که پشت سر گذاشت

توی تقویمم داشتم نگاه میکردم ناگهان چشمم به اتفاقی افتاد که به زودی سالگردشه: "فوت بابا :(". چقدر زود گذشت! فقط چند هفتۀ دیگه به دومین سالگردش مونده. دلم گرفت. به یاد حرفهای خواهر افتادم که توی این چند هفتۀ اخیر بارها خوابش رو دیده بود... و همین دیروز بود که میگفت دوباره به خوابش اومده و میگفته "دو تا بالشت رو مدتهاست توی کمدم قایم کردم و دلم میخواد که اونارو به برادرت بدی که بده به..." ای پدر، میدونم که اون بالا نشستی و نگران حال ما هستی و دستت رو کوتاه میبینی، ولی پدر، اون هدیۀ تو هم کمکی نمیکرد و لیاقتش رو نداشت. آدمها خودشون با دست خودشون تبر به ریشۀ خوشبختیشون میزنن... با دست خودشون!
امروز درست چهار هفته است که زندگی من یکبار دیگه دستخوش تلاطمات شد و در نهایت این تلاطمات رو به اتمامن. یکبار دیگه پنج سال از عمرم رو پای "رشته ای از دود" گذاشتم و دست آخر باز هم این کشتی که پر از آمال و آرزوهای به دست نیومدۀ من بود، به گل نشست. هیچوقت پشیمون نیستم، چون مثل همیشه انتخاب خودم توی زندگی بود. هیچکس مسئول انتخابهای ما نیست الا خودمون. توی این پنج سال لحظه های خوش کم نداشتم و اونا رو همیشه تا عمر دارم برای خودم حفظ خواهم کرد... ولی زندگی باید ادامه پیدا کنه. این چند بهاری که شاید از عمرم باقیمونده رو باید به نحو احسن ازش استفاده کنم، زیرا که هرگز دوباره بهم برگردونده نخواهد شد. اونایی که همیشه یار و یاورت هستن تا آخرش در این راه در کنارت خواهند بود و اونایی که از ابتدا اومدن که رفیق نیمه راه باشن رو، باید به حال خودشون رها کرد... باید که پشت سر گذاشت.
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

۱۳۹۶ آبان ۲۲, دوشنبه

آناتومی درون

این آخر هفته هم تموم شد، در چشم برهم زدنی، مثل هفتۀ قبل و هفته های قبل از اون. اصلاً نمیدونم چطور گذشت...
دارم در درون خودم کند و کاش میکنم که ببینم اون تو چه خبره، ولی هر چی بیشتر میگردم، کمتر پیدا میکنم. اونایی که از بیرون بهت نگاه میکنن، یک چیزی میبینن و تو از درون چیزی دیگه. همیشه گفتم: هیچکس از توی دل تو خبر نداره و تو هم هیچوقت از توی دل آدمای دیگه خبر نداری. تو فقط میتونی بر اساس یک سری اطلاعات محدود که بر رفتار شخص و محیط اطرافش بنا شده، در مورد کسی اظهار نظر کنی، ولی هرگز نمیتونی مطمئن باشی که حق با توست. تو آنالیزت تنها بر اساس یک سری حدس و گمانه... به همین دلیله که گاهی حس میکنی که با احساساتت تنهایی و دیگران مشکل درکش میکنن... و هیچ چیز بدتر از این نوع تنهایی نیست، اینکه کسی درکت نکنه، و خودتی و خودت، وحداً وحیداً!
چطور باید برای همه احساساتت رو مثل کلاس تشریح جزء به جزء باز کنی، برای کسایی که شاید هیچی از آناتومی نمیدونن؟ هیچکس تا خودش توی موقعیت مشابه قرار نگرفته باشه، به هیچ شکلی یارای درک کردنش رو نداره، یعنی حتی اگر بخواد هم نمیتونه... غیر ممکنه!