۱۳۹۶ خرداد ۱۵, دوشنبه

سی سال گذشت


تا پاسی از نیمه شب چیزی باقی نمونده، تا 16 خرداد ماه، تا ششم ژوئن، روز ملی کشور میزبان ما، روز ملیی که در بدو ورود ما به این کشورشاید بیشتر مردمش حتی از وجود این روز آگاهی نداشتن و در اون سالها این روزاهمیت خاصی براشون نداشت و بعدها به تدریج تبدیل به تعطیل عمومی شد... برای من ولی این روز نقطه ای عطف در زندگیم بود!
باورم نمیشه که از اون شب گرم بهاری 30 سال گذشته باشه! چطور عمر گذشت و خودم هم نفهمیدم. 30 سال از اومدن تو به این دنیای پهناور و در عین حال کوچیک گذشت، پسرم. حرفهای گفتنی که حاکی از بالا و پایینهای این 30 ساله خیلی زیاده و فقط باید در فرصتی مناسب به قلم کشیده بشه، ولی در این لحظه فقط و فقط دلم میخواد چند جمله رو به زبون بیارم و بس:
تولد سی سالگیت مبارک، پسر عزیزم! با تمام وجودم و از اعماق قلبم دوست دارم. به امید اینکه چهل و پنجاه و شصت سالگیت، تو رو در کنار فرزندانت بتونم ببینم.

۱۳۹۶ خرداد ۲, سه‌شنبه

هنوز سه سال


پنجاه سالش که شد تصادفاً اون تابستون من پیشش بودم. من و برادرم رو صدا کرد و گفت: دیگه پنجاه ساله شدم و وقت نوشتن وصیت نامه است... نمیدونستم که باید بخندم یا گریه کنم. فقط بهش گفتم: آخه، پنجاه سال هم سنیه که شما دارین اینطور باهاش برخورد میکنین؟! و همین چند سال پیش بود که در یکی دیگه از دیدارهامون میگفت: من هشتاد و شیش سال عمر میکنم! و وقتی که با تعجب و حیرت ازش پرسیدم: شما که در پنجاه سالگی داشتین وصیت نامه مینوشتین، جواب داد: آخه، پدرم هم همینقدر عمر کرد...
ای چی بگم، که آخرش نه پنجاه شد و نه هشتاد و شیش! موعدش که سر رسید، عمر نیز به سر رسید:
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ

و امروز اگر بودی، پدر، هشتاد و سه ساله میشدی! دوم خرداد تولدت مبارک... و هنوز سه سال دیگه جا داری :(

۱۳۹۵ بهمن ۱۳, چهارشنبه

داستان محجور و چهل عاقل

میگن "دیوانه ای سنگی رو در چاه میندازه که چهل تا عاقل نمیتونن درش بیارن"، حالا شده حکایت این "محجور"، رهبر به زور و نیرنگ بر سر کار اومدۀ دیار "شیطان بزرگ" که این روزهای اخیر تقریباً تمام دنیا رو به طریقی درگیرخودش کرده!
سالها پیش در این مملکتی که درش به سر میبرم جدالی رو با سیاستمدارهای اینجا بر سر داستان گرفتن تابعیت شروع کردم که سرانجام به تغییر قانون انجامید. میگفتن که شماهایی که گذرنامۀ کشور خودتون رو دارین نمیتونین تابعیت اینجا رو بگیرین مگر اینکه برین و ترک تابعیت کنین. هر چی بهشون میگفتیم که آخه پدرآمرزیده ها، در اکثر کشورهای اون منطقه، شما خودت رو بکشی هم، دولتهاشون تن به این کار نمیدن! خلاصه از ما اصرار و از اینا انکار! حتی میگفتن که نامۀ تقاضای ترک تابعیت به سفارتخونه هاتون بفرستین و سفارشیش کنین، بعدش که "صد و بیست بار" اینکار رو کردین رسیدها رو به عنوان مدرک ارائه بدین...
سرتون رو درد نمیارم، دیدم باید از راه دیگه ای وارد شد. ایمیلی حاضر کردم و همزمان برای همۀ نماینده های مجلس فرستادم. اکثراً حتی جوابی ندادن ولی یک تعداد خیلی زیادی هم در عین حال و در کمال حیرت من عکس العمل نشون دادن و از اونجا "کل کلهای" من باهاشون شروع شد. تا سرانجام دو تا از احزاب خوب اون دوران لایحه ای رو به مجلس بردن و در نهایت بعد از چندین ماه برای کشور ما تبصره ای به قانون اضافه کردن مبنی بر اینکه ما اجازۀ داشتن تابعیت مضاعف رو داریم. بعدها البته باید خاطرنشان کنم که کل قانون رو برای همۀ ملیتها عوض کردن.
اولین سفرم هم به دیار شیطان بزرگ درست چند هفته بعد از گرفتن این تابعیت برای شرکت در کنفراسی در شهری که اون دوران هنوز ساختمونهای دوقلو سر جاشون بودن،  بود و بعد از اون هم چندین بار دیگه برای شرکت در کنفرانسهای مختلف دیگه در چهار گوشه اش...
واقعیتش هیچ ارادت خاصی به اون دیار در طی این چند بار مسافرت پیدا نکردم و هرگز هم دیگه میل به خصوصی نداشتم که مثلاً بخوام به عنوان گردشگر به اونجا سفر کنم. بعد از جریانات یازده سپتامبر، برخوردهایی که از گوشه و کنار میشنیدم که چگونه با خارجیها موقع ورود میکنن باعث شد که کلا یک خط بطلان بزرگ قرمز روی اون کشور در نقشۀ مسافرتیم بکشم... و حالا هم با این "فرمانی" که از سوی این آدم "مشنگ" صادر شده، کلاًٌ همینجا میخوام اعلام کنم که عطای این "کشور رؤیاها" رو به لقاشون بخشیدم و ارزونی اون محجور و اون نادونهایی که بهش رأی دادن و باعث بی آبرویی خودشون و اون کشور شدن،  اگه بشه گفت که اصولاً آبرویی در کار بوده! البته همین امروز در اخبار خوندم که طرف در مورد دوتابعیتی ها جا زده و به غلط کردن افتاده که در انتها برای من و خیلی دیگه از آدمهایی که برای بشریت و برابری همۀ انسانها ارزش قائل هستن تفاوتی نمیکنه و نخواهد کرد. همۀ اون دسته از خواننده هایی که با من در این مورد متفق النظر هستن، رو دعوت میکنم که اگه میخوان با این دیوانۀ روانی به شکلی مقابله کنن، رفتن به اون مملکت رو جداً بایکوت بکنن تا شاید ساده لوحانی که موجب بر سر کار اومدنش شدن، به خودشون بیان و خودشون از بالای منبر قدرت پایین بکشنش!