۱۳۹۶ شهریور ۳۱, جمعه

داستان مهاجرت 47

بیشتر آدما اگه ازشون این پرسش بشه که "اگر ماشین زمانی در اختیارتون میذاشتن، آیا دلتون میخواست به عقب برگردین؟"، احتمالاً پاسخ همه مثبته، یعنی اگه بهشون بگن که با این عقب رفتن در تونل زمان میتونین گذشته و آینده اتون رو تغییر بدین... من اما راستش رو بخواین دلم نمیخواد هرگز به عقب برگردم، به اون سالها و اون نگرانیها و... حتی اگه بدونم خیلی چیزها رو میتونم عوض کنم! هرگز دلم نمیخواد به اون روزایی برگردم که هر ثانیه اش برام مثل یک عمر میگذشت، و او تابستون و روزهاش و ساعتهاش و دقیقه هاش و ثانیه هاش برام اینچنین بودن...
سعی میکردم که فکرم رو متمرکز تزم بکنم. دوست "هم تزم" رو دیگه عملاً نمیدیدم ولی کار خودم به نظر بد پیش نمیرفت. از کار اون ولی خبری نداشتم و نمیدونستم که به کجا رسیده. هر روز که میگذشت و از ادارۀ مهاجرت خبری نمیشد، اعصاب منم بیشتر خورد میشد و حس میکردم که روز به روز دارم عصبی تر میشم. و در نهایت این اعصاب متشنج کار دستم داد و اون کاری رو کردم که توی زندگیم همیشه ازش بیزار بودم، اینکه بخوام با کسی دعوا کنم! به هم تزیم زنگ زدم. خانمش گوشی رو برداشت و وقتی خودم رو معرفی کردم، شنیدم که با لحن خیلی بدی بهش گفت: "خودشه"! خیلی بهم برخورد و به تنها چیزی که تونستم فکر کنم این بود که حتماً باید در مورد من و جر و بحثهایی که با هم بر سر این کار مشترک داشتیم، توی خونه صحبت شده باشه که اینچنین و با این لحن در مورد من صحبت میکنه! آخه اون که اصلاً من رو ندیده بود و نمیشناخت! وقتی گوشی رو خودش برداشت، خودم میدونم که به طرز خوبی باهاش صحبت نکردم. خیلی ناراحت و عصبانی بودم و البته اون بندۀ خدا اصلاً تقصیری متوجهش نبود. تنها ایرادی که به خطا میشد ازش گرفت این بود که شبها بهتر کار میکرد و روزها اونجا نبود... خلاصه اینکه یکی اون گفت و یکی من و در نهایت اونقدر از حرفهای من ناراحت شد که گوشی رو گذاشت. این کارش درست مثل پتکی سنگین بود که بر سر من زدن و احساس کردم که سرم داره گیج میره.
من  هاج و واج مونده بودم از این حرکتش و داشتم با خودم بالا و پایین میکردم که حالا باید چکار کنم، و توی این این حال و هوا بودم که تلفن زنگ زد. خودش بود. چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود. با لحنی خیلی آروم ازم به خاطر اینکه گوشی روگذاشته بود عذر خواست و این باعث شد که من هم کمی آرومتر بشم. بعد از چند دقیقه صحبت کردن همه چیز آروم شده بود و انگار نه انگار تا چند دقیقۀ قبل چه اتفاقاتی افتاده بوده. و به این نتیجه رسیدیم که باید همدیگه رو توی دانشگاه ملاقات کنیم و کارهای همدیگه رو یک بررسی کنیم تا ببینم چطور میتونیم ادامه بدیم...
روز بعدش توی دانشگاه و توی اتاقی که بهمون داده بودن، ملاقاتش کردم. راستش یک کمی از رفتار خودم شرمسار بودم ولی وقتی براش شرایطم رو و داستان ادارۀ مهاجرت رو تعریف کردم، فهمیدم که چطور متوجه حالتهای عصبی من شد و توی چشماش همدردی رو میشد خوند... و از کارمون خیلی باقی نمونده بود و هردو خوب پیشرفت کرده بودیم. قرار شد تا چند هفتۀ بعد وقتی هر دو به انتهای کار رسیدیم، اونها رو به هم بچسبونیم و بعد به استاد راهنما نشون بدیم، که همینطور هم شد. استاد از کارمون خیلی خوشش اومد و خودش پای برنامه ای که من و این دوست با هم درست کرده بودیم، نشست و تا اونجایی که میشد امتحانش کرد، و نهایتاً چراغ سبز رو بهمون نشون داد. از شادی توی پوستمون نمیگنجیدیم. بهمون گفت که حالا برین و گزارشش رو بنویسین. از اونجایی که کار من و این دوست دو قسمت مختلف بود، باز قرار گذاشتیم که هر کسی بخش خودش رو بنویسه و بعد اونها رو به هم متصل کنیم.
حالا دیگه تقریباً خیالم راحت شده بود که کارم رو به اتمامه. فقط دو تا درس دیگه داشتم که باید از پس امتحاناشون برمیومدم و بعدش دیگه تموم بود. فکر کردم کاش که این جواب لعنتی هم میومد تا ما تکلیفمون مشخص بشه...
و بالاخره این اتفاق افتاد. یک روز که از دانشگاه به خونه برگشتم، جلوی در نامه اشون رو دیدم که روی زمین افتاده بود. اولش جرأت باز کردنش رو نداشتم ولی چند لحظه ای که گذشت با خودم گفتم هر چه بادا باد! سر پاکت رو  باز کردم و نامه رو در برابر صورتم گرفتم. و اولین چیزی که توی اون متن توجهم رو به خودش جلب کرد این جمله بود: "...اقامت دائم شما رو باطل نمیکنیم...". انگار که سنگ آسیابی رو که مدتها روی شونه هام گذاشته بودن، به یکباره از روی دوشم برداشتن. از خوشحالی اشکهام همینجور سرازیر شدن و نمیدونستم در اون لحظه این شادی رو اول با چه کسی باید قسمت کنم! وقتی که یک کمی به خودم اومدم همۀ نامه رو خوندم.به خودم گفتم دست خانم وکیل جداً درد نکنه که دست روی خوب نکاتی گذاشته بود و اونا هم با اتکا به همون نکات صلاح دیده بودن که اقامت ما رو باطل نکنن... به تنها چیزی که در اون ثانیه ها تونستم فکر کنم این بود که تمام درهایی که فکر میکردم همگی به روی ما بسته خواهد شد، انگار دوباره یکی یکی تمامیشون رو باز کرده بودند.

ادامه دارد
  

۱۳۹۶ شهریور ۳۰, پنجشنبه

دنیای ناامن

شاید این تنها حس من باشه، شاید هم خیلی از هم نسلهای من و نسلهای قبل هم همینطور فکر کنن: دنیا اون قدیما جای امن تری برای زندگی بود! یک موقعی سوار اتوبوس و قطار و هواپیما که میشدی، درسته که همیشه به این فکر میکردی که اگه مشکلی فنی برای این وسائط نقلیه پیش بیاد، اونوقت چی میشه، ولی کمتر کسی از این ترس داشت که "نکنه یکوقت بمبی اینجا باشه و منفجر بشه"! یا وقتی توی خیابونها برای خودت پرسه میزدی، هیچوقت به این فکر نمیکردی که "اگه الان یکی با کامیون و تریلی با سرعت وحشتناکی بیاد و همۀ آدمهای بیگناه رو زیر بگیره چی میشه؟"، یا اینکه اگه برای دیدن کنسرتی به سالنی میرفتی و فکر نمیکردی که "اگه  یک عده ای با مسلسل و هفت تیر یک دفعه بریزن تو سالن و حضار معصوم رو به رگبار ببندن، چی میشه؟"... نه دنیا دیگه هرگز اون جای امن نیست، هیچ جا! نه اینور آب و نه اونور آب!
همین هفتۀ پیش باخبر شدم که فرزند یکی از دوستان قدیمی در اون قطاری که در یکی از پایتختهای این قاره بمبی درش نصفه و نیمه منفجر شد، بوده! خدا رو هزار مرتبه شکر که اتفاقی براش نیفتاد و به قول اینجاییها فرشته ها حامیش بودن... ولی انسانهای دیگه ای بودن که زخمی شدن و مردن... دیگه هیچ جای این دنیا امنیت وجود نداره، و این اتفاق هر جایی توی این کرۀ خاکی ممکنه بیفته! ...
امروز صبح که طبق معمول هر روز سوار در تراموا داشتم از تونل طولانی این شهر عبور میکردم، مثل هر روز این پرسش به ذهنم رسید که اگه کسی به طریقی و به شکلی وسط ریلها و در میون اون تاریکی باشه، رانندۀ بیچاره هرگز شانسی برای به موقع دیدنش نداره... و توی همین افکار ناگهان به یاد اتفاقات توی دنیا افتادم و اینکه چطور هر اتفاقی هر جا ممکنه بیفته... و اینکه "اگه الان در این ظلمات داخل تونل..." و بی اینکه دست خودم باشه، جملۀ ماهی سیاه کوچولو رو به خاطر آوردم: "مرگ خيلی آسان می تواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا می توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم، که ميشوم، مهم نيست، مهم اين است که زندگی يا مرگ من چه اثری در زندگی ديگران داشته باشد."

۱۳۹۶ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

آسوده بخواب، ای آخرین معلم من!

همه جای این اداره در حال ساخت و ساز هستن. از پنج تا آسانسور کوچیک و بزرگ، سه تا ونصفشون در اختیار ساختمون سازهاست. آدم کار که داشته باشه، باید کلی صبر کنه تا یک آسانسور گیرش بیاد. از اون بدتر اینکه بخوای پونزده طبقه رو هم بالا بری. اونوقت تازه روی در آسانسورها زدن که "برای تحرک روزانه به جای استفاده از آسانسور از پله ها استفاده کنین"...
طبقۀ پونزدهم کار داشتم. دارن اونجا رو هم دوباره بازسازی میکنن، ولی هنوز اتاقی پر از رایانه های قد و نیم قد در اختیار ماست که باید یک خاکی به سرشون بریزیم و خونۀ امن دیگه ای براشون پیدا کنیم. کارم زیاد طول نکشید. فقط میخواستم یک بررسی نهایی از تعداد و چیزایی که باید جابجا بشن، بکنم. داشتم در انتهایی راهرو رو که مشرف به آسانسورهاست،  باز میکردم که همکاری رو دیدم، همکاری که در واقع بازنشسته شده ولی به خاطر پایین بودن حقوق بازنشستگی بازم هفته ای یکی دو روز میاد تا چند قرونی به پول بخور و نمیر بازنشستگیش اضافه بشه... بعد از کمی چاق سلامتی و صحبت از چند تا مورد کاری، داشتم ازش خداحافظی میکردم که یک دفعه گفت: "راستی خبر داری که فلانی مرد؟" من سرجام خشکم زد و با نگاهی ناباورانه گفتم: راست میگی؟! و ادامه داد که انگار چند هفته ای میشه... خبر از فوت استادم رو داشت بهم میداد، کسی که سالها باهاش کار کرده بودم و به گردنم خیلی حق داشت...
دلم خیلی گرفت. یک دفعه تمام خاطرات اون همه سال درم زنده شد. اون چند سالی که، کارم رو نیمه تموم گذاشتم و بدون خبر رفتم و وقتی که برگشتم خیلی از دستم ناراحت بود. وقتی که بعدش بهم گفت: "از لحاظ احساسی هنوز بالغ نشدی" و البته کاملاً درست میگفت. سخنرانیش در مراسم بعد از فارغ التحصیلیم و این داستانی رو که همیشه در همۀ اینجور مراسم ها تعریف میکرد که "در قدیم کسانی که موفق به دریافت دکترا میشدن رو اگر میخواستن حکم اعدام رو براشون اجرا کنن، حق نداشتن، حلق آویزشون کنن و فقط باید گردن میزدن"، و حضار چقدر میخندیدن...
با اینکه سالهاست که ازش بیخبر بودم ولی دورادور سراغش رو از اطرافیان میگرفتم... دلم جداً گرفت! و تا دوباره خودم رو به اتاقم برسونم، تمام سعیم رو کردم که کسی اشکهام رو که آمادۀ سرازیر شدن بودن، نبینه! آره، استاد، امیدوارم که حالا از اون بالا که داری نگاهم میکنی،  بهم افتخار بکنی که دیگه پخته تر میتونم با احساساتم کنار بیام. امیدوارم هر جا که هستی آسوده خاطر بخوابی! یادت برای من همیشه زنده خواهد بود، ای آخرین معلم من!