۱۳۸۵ اسفند ۲۳, چهارشنبه

شهر غم

ستار - شهر غم

خسته و در به در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سياه تره
زندگی زندون سرد كينه هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره

چی می شد اون دستای كوچيك و گرم
رو سرم دست نوازش می كشيد
بستر تنهايی و سرد منو
بوسه ی گرمی به آتش ميكشيد

چی ميشد تو خونه ی كوچيك من
غنچه های گل غم وا نمی شد
چی ميشد هيچكسی تنهام نمی ذاشت
جز خدا هيچكسی تنها نمی شد

من هنوز در به در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سياه تره
زندگی زندون سرد كينه هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره

من هنوز در به در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سياه تره
زندگی زندون سرد كينه هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره

۱۳۸۵ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

خر عیسی گرش به مکه برند

اوائل که در اینجا شروع به نوشتن کردم تقریباً هر روز و حتی بعضی از روزها چند بار نوشته ای رو به نوشته ها اضافه می کردم. اون موقعها تیتر وبلاگ اندیشه های روزانه ی عمو ناصر بود! یواش یواش این تیتر تبدیل به اندیشه های گاه و بیگاه شد و حالا هم که انگار به هفته ای یکبار رسیده! می ترسم اگه همین طوری پیش بره مبدل به اندیشه های "سالی یک بار" بشه...:) ولی فکر می کنم که مشغله ی زیاد و ضیق وقت دلیل اصلی این قضیه باشه و گرنه دائماً به نوشتن فکر می کنم و جداً دلم می خواد که حداقل هر روز یادداشتی ولو کوتاه رو در ابن دنیای مجازی مرقوم کنم...ا
الان که در حال نوشتن این مطلب هستم، تا دقایقی دیگه با رئیس الرؤسا در محل کار برای گفتگوی سالانه قرار ملاقات دارم. در این گفتگو من جمله حقوق سال جاری مورد بحث قرار خواهد گرفت! اونهایی که در بخش دولتی در این کشور کار می کنند حتماً با این جمله که "وضع اقتصادی رو که خودتون می دونید... بودجه اجازه ی اضافه حقوق بیشتر از یکی دو درصد رو نمیده...!!!" کاملاً آشنایی دارند و شنیدن این کلمات دل انگیز رو سالی یک بار با هیچ چیز دیگه توی این دنیا حاضر نیستند عوض کنند! واقعاً نمیتونید تصورش رو بکنید که برای این گفتگو در پوست خودم نمی گنجم و از هفته ها پیش ثانیه شماری کرده ام :) به ویژه چون باید پروژه های پژوهشی رو برای کسی تشریح کنم که واژه ی پژوهش رو شاید روزی روزگاری در حال "اطفای حریق" بر سر در آزمایشگاهی دیده باشه و به حتم به این کلمه هیچگاه نزدیکتر از این نشده!..." خر عیسی گرش به مکه برند، چو بازگردد هنوز خر باشد"... جداً که جای بسی تأسفه...ا

ای دل غم این جهان فرسوده مخور

ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نی غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور


خیام

۱۳۸۵ اسفند ۱۴, دوشنبه

تن آدمی شریف است بجان آدمیت

از بچگی لطیفه های ملا نصرالدین رو خیلی دوست داشتم و در همون دنیای کودکی خودم احساس می کردم که در پس مزاح ظریف این داستانها انتقادات تندی که لبه ی تیزشون متوجه جامعه ی ماست، نهفته است! بعد از خوندن کتاب "به شاهزاده ای که خر شد" که در واقع یک قسمتی از حکایت زندگی ملاست، بیشتر شیفته ی این شخصیت (احتمالاً) افسانه ای شدم. یکی از داستانهای مشهور ملا نصرالدین مربوط به موقعیه که به میهمانیی میره که در اونجا به دلیل بر تن داشتن یک لباس معمولی زیاد تحویلش نمی گیرند و او رو پایین مجلس می نشونند. ملا که از این ماجرا خیلی ناراحت میشه، مجلس رو ترک کرده، به خونه برمیگرده، البسه ای فاخر به تن می کنه و دوباره راهی همون ضیافت میشه. این بار برخوردی کاملاً متفاوت باهاش می کنند و بلافاصله به بالاترین مکان سفره هدایتش می کنند! ملا هم معطلش نمی کنه و آستین لباسش رو در ظرف غذا فرو می کنه و میگه: آستین نو پلو بخور!
داستان "لباس فاخر" متأسفانه واقعیتیه که شاید همیشه در جامعه ی بشری وجود داشته و احتمالاً تا ابدالدهر هم وجود خواهد داشت! ولی به طور قطع اهمیتش در چند دهه ی اخیر در جوامعی که من درشون زندگی کرده ام، سیر صعودی عجیبی داشته! واقعاً جای تأسفه که ارزشهای انسانی روز به روز جاشون رو به "ظواهر" میدند. به یقین اگر شیخ اجل، سعدی شیراز، امروز زنده بود در گفتن این شعر کمی درنگ می کرد:

تن آدمی شریف است بجان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو زپای بند شهوت
بدرآی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

سعدی

۱۳۸۵ اسفند ۷, دوشنبه

اصفهان

توی اتاق نشیمن نشسته بودم و غرق در افکار خودم بودم که صدات از اون یکی اتاق به گوشم رسید... با خودت زمزمه می کردی: دلم می خواد به اصفهان برگردم، بازم به اون نصف جهان برگردم... ناخودآگاه با سوت شروع به همنوازی باهات کردم... برم اونجا بشینم، در کنار زاینده رود، بخونم ازته دل ترانه و شعر و سرود، ترانه و شعر و سرود... آواز اصفهان همیشه شعفی در من ایجاد میکنه که جداً وصف ناپذیره! لبام باهات می نواخت ولی خودم بیشتر و بیشتر در اندیشه های ژرف فرو می رفتم! رفته رفته نوا کمرنگ شد ولی من هنوز توی "اصفهان" بودم... ناگهان به خود اومدم: نه دیگه این واسه ما دل نمیشه، نه دیگه این واسه ما دل نمیشه، هر چی من بهش نصیحت می کنم، که بابا آدم عاقل دیگه عاشق نمی شه، میگه یا اسم آدم دل نمی شه، یا اگر شد دیگه عاقل نمی شه... آره، داشتم این ترانه رو می زدم که دوباره نوای دلپذیرت گوشهام رو قلقلک داد: به تو میگم که نشو دیوونه ای دل، به تو میگم که نگیر بهونه ای دل، من دیگه بچه نمیشم آه، دیگه بازیچه نمیشم... و دل می دونست که در نوای اصفهان تو مسخ شده و چاره ای جز سر تسلیم فرو آوردن نداره...ا

My heart will go on

Celine Dion - My Heart Will Go On


Every night in my dreams
,I see you, I feel you
That is how I know you go on

Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never let go till were gone

Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life will always go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

,You're here, theres nothing I fear
And I know that my heart will go on
Well stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on

۱۳۸۵ اسفند ۲, چهارشنبه

چه باید کرد؟

اونایی که دوست ندارند راجع به احساسات چیزی بشنوند، بهتره گوشاشون رو بگیرند، یا شاید بهتر بگم چشماشون رو ببندند و این نوشته رو نخونند:)... از موقعی که چشمامو باز کردم و خودمو شناختم، همیشه احساسات جزء لاینفک من توی زندگی بوده! اینم از بدشانسیه دیگه... به بعضی ها این نوعش به ارث میرسه! کلنجار رفتن با این احساسات ابدی و ازلی بیشتر وقتها به غیر از دردسر چیزی برای من به دنبال نداشته! می دونید، ما عناصر ذکور غالباً به جرم نشون ندادن احساساتمون، در دادگاه انث مورد محاکمه قرار می گیریم! حالا اگر یکی در این میون، مثل ارادتمند، پیدا بشه و پا رو از "خط استثناء" فراتر بگذاره، کن فیکون میشه، محشره کبری میشه!!! سؤال اساسی در اینجاست که چه باید کرد؟ باید دنباله رو راه همجنسان بود و از نشون دادن احساسات "تا آخرین قطره ی خون" امتناع کرد و به این شکل امکان هر گونه ضربه ی احتمالی رو از پیش خنثی کرد؟ یا اینکه باید خود بود، باید صادقانه احساسات از دل برخاسته رو به بیرون هدایت کرد و به این طریق "صابون" تمومه پی آمدهاش رو اعم از یأس، سوء استفاده، خوردن ضربه و مخلفات، به تن مالید؟!...ا

۱۳۸۵ بهمن ۲۶, پنجشنبه

از بدبختیهات بنویس

از دوستی پرسیدم که دیگه در دنیای مجازی سری به ما نمیزنی، گفت: "از موقعی که دیگه نه ادامه ی خاطراتت رو می نویسی و نه از بدبختیهات قلم می زنی، دیگه خوندن وبلاگت لطفی نداره! مردم دوست دارند در مورد فلاکتت بخونند و هیچکس خوشش نمیاد که همش بنویسی خیلی حالم خوبه و احساس خوشبختی می کنم و از این حرفها..." واقعیت امر اینجاست که من همونطور که بارها در اینجا نوشته ام، برای دل خودم دست به کاغذ و قلم می برم و ذاتاً نوشتن رو دوست دارم، ولی در اصل این دوست ما اصلاً بی ربط نمی گفت! متأسفانه شاید خیلی از آدما از نوشته هایی که بوی غم و اندوه میدن، خوششون میاد! شاید هم دلشون میخواد احساس کنند که توی این دنیا تنها نیستند و کسان دیگری هم توی این کره ی خاکی وجود دارند که شبانه روز با بازیهای این چرخ گردون دست و پنجه نرم می کنند...خلاصه، نتیجه ی اخلاقی اینه که اگر به این قصد می نویسی که نوشته هات رو بخونند، از بدبختیهات بنویس!!!

۱۳۸۵ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

تا کي غم آن خورم که دارم يا نـه

تا کي غم آن خورم که دارم يا نـه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نـه
پرکـن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم کـه فرو برم برآرم يا نـه


آخه، تا کی باید همش به دنبال پاسخ سؤالات بی جواب بود؟ تا کی باید مرتب تکرار کرد که چرا همه چیز برای من اتفاق می افته؟! تا کی باید از درون ذره ذره خودخوری کرد؟!...برای کی و برای چی...؟!! واقعاً نمی دونیم که زندگی چقدر بی ارزشه؟ اینکه حتی در همین لحظه مطمئن نیستیم که به قول خیام آیا دمی رو که فروبردیم دوباره بیرون میدیم یا نه!... زندگی خودش به اندازه ی کافی سخت و پیچیده است، از این سخت ترش نکنیم...ا

اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يکدم عمر را غنيمت شمريم
فردا کـه ازين دير فـنا درگذريم
با هفت هزار سالگان سر بسريم
خیام

۱۳۸۵ بهمن ۲۰, جمعه

دنیا

بهزاد - دنیا

آی دنیا دنیا دنیا
آی دنیا آی دنیا
چه کردی با عمر ما
آی دنیا آی دنیا
به من خیال راحت یک نفسم ندادی
هرچی ازم گرفتی دیگه پسم ندادی

واسه دل ناگرونیم واسه گل جوونیم
یه باغ گل میخواستم جز قفسم ندادی

من به بد کرده چرا رو بزنم
پیش دنیا چرا زانو بزنم
پیش دنیا چرا زانو بزنم
من که خورشید و توی قلبم داره
واسه چی یه گوشه سوسو بزنم
واسه چی یه گوشه سوسو بزنم

من دیگه دل رو هرگز
به دست غم نمیدم
من دیگه بیشترازاین
تن به ستم نمیدم
تن به ستم نمیدم

هرچی که مونده از عمر
دیگه هدر نمیدم
هر چی دلم بسوزه
گریه رو سر نمیدم
گریه رو سر نمیدم
نمیگم ناامیدم
نمیگم چی کشیدم
تو برد و باخت هستی
تن به ضرر نمیدم

آی دنیا دنیا دنیا
آی دنیا آی دنیا
چه کردی با عمر ما
آی دنیا آی دنیا
به من خیال راحت یک نفسم ندادی
هرچی ازم گرفتی دیگه پسم ندادی

واسه دل ناگرونیم واسه گل جوونیم
یه باغ گل میخواستم جز قفسم ندادی
به من خیال راحت یک نفسم ندادی
هرچی ازم گرفتی دیگه پسم ندادی

جمعه

سرانجام جمعه ی این هفته هم فرا رسید! اول هفته وقتی سر کار میای، تمام امیدت به اینه که جمعه بیاد و وقتی که اومد آرزو میکنی که کاش نمی رفت تا بعدش دوباره دوشنبه پیداش نشه! جالبه که چقدر احساس آدمها نسبت به روزها به فراخور مکان و زمان میتونه تغییر بکنه! اون قدیما که که در وطن سکنی داشتیم، جمعه ها چقدر غم انگیز بودند، علی الخصوص بعد ازظهرها، وقتی آدم به یاد شنبه و رفتن به مدرسه می افتاد :(... "ای شنبه ی ناراضی پا در فلک اندازی!"... به هر حال به یاد گذشته ها ترانه ی جمعه رو پیشکش به همه ی هموطنان می کنم...ا

فرهاد - جمعه


توی قاب خیس این پنجره‌ها
عکسی از جمعه‌ی غمگین می‌بینم
چه سياهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم

داره از ابر سیا خون می‌چکه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه


نفسم در نمی‌آد، جمعه‌ها سر نمی‌آد
کاش می‌بستم چشامو، اين ازم بر نمی‌آد

داره از ابر سیا خون می‌چکه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه


عمر جمعه به هزار سال می‌رسه
جمعه‌ها غم دیگه بیداد می‌کنه
آدم از دست خودش خسته می‌شه
با لبای بسته فرياد می‌كنه

داره از ابر سیا خون می‌چکه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه


جمعه وقت رفتنه، موسم دل‌کندنه
خنجر از پشت می‌زنه، اون كه همراه منه

داره از ابر سیا خون می‌چکه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه

۱۳۸۵ بهمن ۱۸, چهارشنبه

چشمه ی خورشید

علی رضا عصار - چشمه ی خورشید

من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ

احساس میکنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای

چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم
میجوشد از یقین

احساس میکنم
در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب ناگهان
می روید از زمین

آه ای یقین گمشده
ای ماهی گریز
در برکه های آیینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام
اینک به سحر عشق
از برکه های آیینه راهی به من بجوی

من فکر میکنم
هرگز نبوده دست من اینسان بزرگ و شاد

احساس میکنم
در چشم من به آبشر اشک سرخ گون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس

احساس میکنم
در هر رگم به هر تپش قلب من کنون
بیدار باش غافله ای میزند جرس

آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آیینه
گیسوی خیس او خزه بو چون خزه به هم
من بانگ برکشیدم از آستان یاس

آه ای یقین یافته بازت نمی نهم

احمد شاملو

۱۳۸۵ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

تلخ و شیرین

تا صبح چشم رو هم نذاشتم و توی تاریکی شب به سقف خیره شدم. شبش بچه ها زنگ زده بودند و با هم بیرون رفته بودیم. من برای اولین بار توی تمام این سالها سفره ی دلم رو پیش اونا باز کرده بودم... و حالا که سکوت شب همه جا رو فرا گرفته بود، به گفته های خودم فکر میکردم... دم دمای صبح که شد فقط یک جمله توی ذهنم می چرخید: هیچ معلوم هست اینجا و با زندگیت داری چیکار می کنی؟! حالا دیگه ساعت حدودای شش شده بود. از جام بلند شدم و به اتاق کارم رفتم. بی درنگ تلفن رو برداشتم و به دوست دیرینه ام زنگ زدم، دوستی که توی تمامیه این سالها هیچوقت منو تنها نگذاشته بود... فقط بهش گفتم: بیا دنبالم، دیگه طاقت ندارم!
امروز درست دو سال از اون روز میگذره! برام اصلاً باورکردنی نیست که چطور تونستم خودم رو از اون زندان گرداب گونه نجات بدم! الان اون دوران اینقدر دور به نظرم میاند که انگار سالیان سال ازشون گذشته...حس میکنم که هر چه بیشتر میگذره این خاطره ی تلخ رو به شیرینی میره، شیرینی رهایی از خفت و خواری.

۱۳۸۵ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

دو و دو، چهار و چهار... شش و شش؟

یک موقعی فقط دو و دو بود، حالا چهار و چهار شد و خدا میدونه آیا شش و شش رو هم خواهم دید؟! اون موقعها که دو و دو بود کجا بودم و در چه افکار و خیالاتی!...و حالا که چهار و چهار شده، به چه حال و به چه کار...خدا شش و ششش رو به خیر کنه!...ا

۱۳۸۵ بهمن ۵, پنجشنبه

اُرکوت

نمی دونم این چه جریانیه که جدیداً یک عده ای با مشخصاتی کاملاً ساختگی وارد ارکوت میشند! اینها میاند، در اونجا دعوت به دوستی می کنند و احتمالاً قصدشون فقط فضولی کردن و بدست آوردن اطلاعات جدید و به روز هست! چند سال پیش وقتی که ارکوت تازه افتتاح شده بود، یکی از بچه ها بعد از کلی تعریف از سایت ارکوت منو به اونجا دعوت کرد. کلاً همیشه با دیده ی شک و تردید به این سایت نگاه کرده ام، منتها تنها تسلیی که میشد در این رابطه به خود داد، این بود که همه ی کسانی که در اونجا هستند از طریق دعوت کسی مجاز به ورود شده اند... حداقل این چیزی بود که من تا چند وقت پیش فکر می کردم، ولی شنیدم که مثل خیلی چیزهای دیگه تو این دنیا، راه دور زدن برای این داستان هم وجود داشته و حتی میشده اجازه ی کاربری در سایت ارکوت رو در اینترنت خرید!!! حالا اینکه چه کسانی و به چه دلیل این چنین نیازی مبرم رو برای ورود به این سایت پیدا می کنند که حاضر میشند سر کیسه رو شل کنند، خدا داند :)...ا

۱۳۸۵ بهمن ۴, چهارشنبه

بها

یادش به خیر، اون قدیما که سرم هنوز توی درس و کتاب بود، یک استادی داشتیم که جزو کسایی بود که سیستم یونیکس رو برای اولین بار به شمال اروپا وارد کرده بود! یکی از حرفهاش همیشه آویزه ی ذهنمه. می گفت: "آدما بیشتر وقتا برای توسعه ی یک سیستم که در واقع بدون مشکل کار می کنه، بدون در نظر گرفتن عواقبش انگولکش می کنند! توصیه ی من به شما اینه: دست به سیستمی که کار می کنه نزنید، مگر اینکه خودتون رو برای بهایی که ممکنه مجبور بشید بپردازید، آماده کرده باشید!" من فکر می کنم این سؤالیه که همه ی ما روزمره باهاش سر و کار داریم، یعنی اینکه آیا به چیزایی که توی زندگی داریم و ازشون راضی هستیم باید بسنده کنیم، یا اینکه مرتب در فکر تغییر در جهت "بهتر" کردنشون باید باشیم! آیا ما همیشه خودمون رو برای اون "بهایی" که شاید وادار به پرداختش بشیم، آماده میکنیم؟!

۱۳۸۵ بهمن ۳, سه‌شنبه

دنیا دو روزه

زمستون بالاخره با تأخیر چند ماهه به این دیار قطبی سر رسید و سر صبح با یخ بستن قفل ماشین و متعاقباً باز نشدن درش، من رو غافلگیر کرد...البته جریمه شدن بعدش زیاد هم ناگهانی نبود، چون توی این چند ماه اخیر انگار من یک بدهی دائمی به این شهر داشته ام:)...خلاصه که دیشب دیگه جرأت نکردم بیرون پارک کنم... چقدر احساس خوبیه وقتی دست رو بدون وقفه به طرف بند آویزون دراز می کنی و در به روت باز میشه... عزیزم، این آهنگ رو نتونستی تا آخرش گوش کنی...ا


عارف - دنیا دو روزه

وقتی میگن به آدم
دنیا فقط دو روزه
آدم دلش میسوزه
ای خدا ای خدا ای خدا ای
آدم که به گذشته
یه لحظه چشم میدوزه
بیشتر دلش میسوزه
ای خدا ای خدا ای خدا ای

دنیا وقار نداره
چشمش حیا نداره
هیچکس وفا نداره
ای خدا ای خدا ای خدا ای
دلی میخواد از آهن
هر کی میخواد مثل من
اینقدر دووم بیاره
ای خدا ای خدا ای خدا ای

تا کی آدم جوونه
کبکش خروس میخونه
دنیا باش مهربونه
ای خدا ای خدا ای خدا ای
اما به وقت پیری
بی یار و بی نشونه
آدم تنها میمونه
ای خدا ای خدا ای خدا ای

۱۳۸۵ دی ۲۸, پنجشنبه

کجایی همقطار؟

کجایی همقطار؟ به قول قدیمیا: رفتی حاجی حاجی مکه...:) غریب آشنا انگار، آشنایی غریب شد... بابا، ما بیصبرانه خودمون رو برای نوشته های بعدیت آماده کرده بودیم... رفتی و رفتن تو آتش نهاد در دل...:)ا

۱۳۸۵ دی ۲۷, چهارشنبه

کودکانه


فرهاد - کودکانه

بوی عيدی، بوی توت، بوی كاغذرنگی
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اينا زمستونو سر می‌کنم
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب

با اينا زمستونو سر می‌کنم
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها

با اينا زمستونو سر می‌کنم
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب

با اينا زمستونو سر می‌کنم
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اينا زمستونو سر می‌کنم
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

۱۳۸۵ دی ۲۶, سه‌شنبه

که از چنگال ِ گرگم در ربودی

شنیدم گوسفندی را بزرگی
رهانید از دهان و چنگ ِ گرگی
شبانگه کارد بر حلقش بمالید
روان ِ گوسفند از وی بنالید
که از چنگال ِ گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی
سعدی

دیروز داشتم با عزیزی صحبت می کردم که ناگهان نمی دونم چرا به یاد این شعر افتادم! گاهی اوقات جداً آدم بدون اینکه خودش علتش رو بدونه، مغزش چه چیزهایی رو از اعماق ذهنش استخراج می کنه... به هر حال از دلیل پدیدار شدن این قطعه شعر در افکار من که بگذریم، فکر کنم این احساسیه که برای بسیاری از آدما توی زندگی ممکنه پیش بیاد! لابد با اصطلاح از توی چاله در اومدن و توی چاه افتادن همگی آشنایی دارید! متأسفانه این داستان نه فقط در سطح مسائل شخصی، بلکه در طیف گسترده ی یک جامعه هم میتونه پیش بیاد... یعنی انگار این در طبیعت بشره که برای فرار از یک فلاکت با گاردی باز خودش رو در دامان فلاکتی به مراتب هولناکتر میندازه، به طوری که حتی بعدش برای مورد قبلی "صلوات" هم میفرسته!... که از چنگال گرگم در ربودی.

۱۳۸۵ دی ۲۲, جمعه

از ماست که بر ماست

یک موقعی یک دوست بسیار عزیزی بهم می گفت: ناراحت شدن از دست تو اصلاً کار آسونی نیست! قضاوت در مورد این گفته رو به عهده ی عزیزانی میذارم که منو میشناسند، چون اظهار نظر کردن در این باره برای خود من کار راحتی نیست! چیزی رو که من در مورد خودم اما میتونم بگم اینه که ناراحت کردن من در واقع کار هر کسی نیست و تعداد محدودی که در این راه موفقیتی حاصل کرده اند، جداً مستحق جایزه هستند، هم در این دنیا هم در آخرت...:) جالب اینجاست که من حتی تا آخرین لحظه هم در فکر آزار ندادن این اشخاص بوده ام و سعی می کرده ام که باهاشون احساس همدردی کنم، چون فکر می کرده ام که توی زندگی بد آوردند... الآن تنها چیزی که در این مورد میتونم بگم فقط و فقط این جمله است: از ماست که بر ماست...ا

روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاست
واندر طلب طعمه پر و بال بياراست

بر راستی بال نظر کرد و چنين گفت
امروز همه روی زمین زير پر ماست

بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــيز
می‌بينم اگر ذره‌ای اندر ته درياست

گر بر سر خـاشاک يکی پشه بجنبد
جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست

بسيار منی کـرد و ز تقدير نترسيد
بنگر که ازين چرخ جفا پيشه چه برخاست

ناگـه ز کـمينگاه يکی سـخت کمانی
تيری ز قضاو قدر انداخت بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد آن تير جـگر دوز
وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بيفتاد و بغلـتيد چو ماهی
وانگاه پر خويش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست اينکه ز چوبست و ز آهن
اين تيزی و تندی و پريدنش کجا خاست

چون نیک نگه‌کرد و پر خويش بر او ديد
گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست

ناصر خسرو

۱۳۸۵ دی ۱۹, سه‌شنبه

روزگار غریبی است نازنین

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین
وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آن که بر در خانه می کوبد
شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
وترانه را بر دهان
شغل را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای مارا بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

احمد شاملو

Ctrl + Alt + Delete

از حدود بیست سال پیش که کامپیوترهای به اصطلاح شخصی (پی سی) دنیای فنی رو قُرُق کردند، فشار دادن سه دگمه ی کنترل، آلت و دیلیت به طور همزمان یک چیز واضح و مبرهن برای خیلیهاییه که با دنیای مجازی سر و کله می زنند. دیروز وقتی بعد از ماهها تونستم این سه دگمه رو با انگشتانم با هم فشار بدم، از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم، کم مونده بود بپرم لپ پر از ته ریش همکار کنار دستیم رو یک ماچ آبدار بکنم:)... واقعاً که این ضرب المثل قدیمیه ما چقدر مصداق داره وقتی که میگه: قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید!

۱۳۸۵ دی ۱۸, دوشنبه

همراه

بعد از سه هفته دوباره سر کار اومدن واقعاً که خیلی زور داشت! اصلاً نفهمیدم که این چند هفته چطور گذشت! درست مثل یک چشم به هم زدن بود... جالب اینجاست که بالاخره بعد از پاره کردن چند تا پیرهن توی این زندگی، این مسلماً اولین باری نبود که مرخصی می رفتم، ولی از دیروز بعد ازظهر انگار که در درونم عزای عمومی اعلام کرده بودند! هیچوقت تا به حال چنین حالتی بهم دست نداده بود! البته ناگفته نمونه که آسمونِ تیره و تار و هوای بارونی هم طبیعتاً در این عزا بی تأثیر نبود... از طرفی دیگه اولین روز کاری در سال جدید آغازی بسیار دلپذیر داشت که تمامیه دلمردگیهای دیروز و خستگی ناشی از صبح زود بیدار شدن رو در وجودم محو کرد: تو همراهم بودی...ا

۱۳۸۵ دی ۱۳, چهارشنبه

تصور کن

یادم میاد چندین سال پیش نه علاقه ای به رانندگی کردن داشتم و نه حتی نیازش رو حس میکردم! خلاصه که در این سرزمین یخی اینقدر که گواهینامه گرفتن گرون تموم میشد، آدم در نهایت عطاش رو به لقاش می بخشید... به هر حال بعد از مناظرات و مشاجرات فراوان، در سنی باور نکردنی برای جوونهای امروزی که برای تصدیق گرفتن نمیذارند حتی چند ساعت از قانونی شدن سنشون بگذره، بالاخره موفق به اخذ این "مدرک مهم" شدم... الان که فکر میکنم میبینم که توی ماههای اخیر کلی از وقت من در ماشین و به رانندگی گذشته و همین باعث شده که به رادیو، به خصوص رادیوهای جور و واجور هموطنان عزیز در این شهر زیاد گوش کنم که البته این رادیو ها خودشون سوژه ای هستند برای نوشتن که در اینجا "اکیداً" امتناع می کنم، چون اونوقت مثنوی هفتاد من خواهد شد!...باری برم سر اصل مطلب که الآن میگید: بابا، همه ی اینا چه ربطی به تیتر این نوشته ات داره؟! داشتم دوست خوبی رو بعد از یک بیگاری کشیدن روزانه ازش در نقاشی خونه :) با ماشین به خونه میرسوندم که یکی از این رادیو های تازه به دوران رسیده ی شهر ترانه ای رو پخش کرد که در عین اینکه خوشم اومد، منو به یاد ترانه ی دیگه ای به همون اسم ولی به زبون دیگه ای که بیش از سه دهه ی پیش توی دنیا خیلی معروف شده بود، انداخت... هر دو ترانه از اتوپیایی صحبت می کنند که به اعتقاد من تا این موجود دوپا در این دنیا وجود داره، به تحقق پیوستنش واقعاً فقط "تعبیر یک رؤیا"ست... بله همه ی اینها رو تصور کن که فراتر از تصور نخواهد رفت...ا


سیاوش قمیشی - تصور کن


تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم‌صدایی‌ها پلیس زِد شورش نیست
نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه‌ای پاشو روی مین جا نمیذاره
همه آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن
تو روزنامه نمی‌خونی، نهنگا خودکشی کردن

جهانی رو تصور کن، بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن، پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه‌س
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس
کسی آقای عالم نیست، برابر با هم‌اند مردم
دیگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ی گندم
بدون مرزو محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا




John Lennon - Imagine


Imagine there's no Heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace

You may say that I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one

Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world

You may say that I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one

۱۳۸۵ دی ۱۱, دوشنبه

روز مقدس

بالاخره سال 2006 هم به پایان رسید... برای من این سال شخصاً سالی پر از حوادث گوناگون بود و با اینکه اتفاقات بد زیاد افتاد، نمیتونم بگم که سال بدی بود! هنوز هم باورم نمیشه که پنج ماه گذشته، یعنی فردا درست پنج ماه از اون روز مقدس میگذره... میگم مقدس چون انگار تمامیه رویدادهای سالهای اخیر زندگیِ من ظاهراً فقط بهانه ای بوده تا این روز به وقوع بپیونده... رهگذرانی دیرپا و زودپا پا به عرصه ی زندگیه من میذارند تا راه رو به طریقی برای این روز فراهم کنند، رهگذرانی که شاید حتی خودشون هم نمیدونستند که چرا بر سرِ راه من قرار گرفتند... بعضیهاشون چه ساده لوحانه فکر کردند که از عموناصر سوءاستفاده کردند و به خیال خودشون رندی به خرج دادند، در حالیکه خودشون فقط ملعبه ی دست سرنوشت برای به وقوع پیوستن حادثه ای فرای این سهل اندیشیهاشون بودند... دیدار دو روح سرگردان در روزی مقدس...ا

۱۳۸۵ دی ۱, جمعه

زمستون

آب و هوای کل دنیا حسابی تغییر کرده! موقعی که ما به این سرزمین قطبی اومدیم، این موقع از سال همیشه یا برف روی زمین ها بود یا اگر هم نبود، اینقدر سرد بود که آدم ناخودآگاه به یاد آلاسکا می افتاد! این چند سال اخیر هوا مرتب در این طرف دنیا رو به گرمی رفته و برعکس مناطق گرمسیر سردتر شدند... در وطن ظاهراً جاهایی برف اومده که مردمش شاید تمام عمرشون به چشم خودشون از نزدیک برف ندیده بودند! به هر روی امروز که اولین روز زمستونه بی مناسبت ندیدم که این ترانه ی خاطره انگیز رو در اینجا بذارم... روح خواننده اش شاد که حدود سه دهه ی پیش در راه سفر به شمال در اثر تصادف با ماشین جوونمرگ از این دنیا رفت...ا


افشین مقدم - زمستون


زمستون
تن عريون باغچه چون بيابون
درختا با پاهای برهنه زير بارون
نميدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه
چه تلخه
بايد تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو
نشستم زير بارون زمستون
زمستون
برای تو قشنگه پشت شيشه
بهاره زمستونها برای تو هميشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالي نديدي
نشسته زير بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی
ببينی تلخه روزهای جدايی
چه سخته
چه سخته
بشينم بی تو با چشمای گريون

۱۳۸۵ آذر ۳۰, پنجشنبه

اینترنتِ همسایه

خوب، انگار یک هفته ای شده که من این طرفا پیدام نشده که البته با در نظر گرفتن درگیریهای مربوط به اسبابکشی و نقل مکان کردن، اصلاً جای تعجبی نیست! خلاصه امشب در این شب یلدا اولین نوشته ام رو از خونه ی جدید دارم مینویسم... خدا جد و آباء کسی رو که اینترنت بی سیم رو پایه سازی کرد بیامرزه که من دارم از اینترنت همسایه پایینی استفاده می کنم...:) یک وقت فکر نکنید که دارم دزدیِ اینترنت می کنم! اصلا و ابدا! حدود پنج ماه پیش وقتی داشتم بساط اینترنت بی سیم این همسایه ی عزیز رو به راه می انداختم، از اقصی نقاط ذهنم هم این فکر گذر نمی کرد که ما چند ماه دیگه قراره که همسایه بشیم!!! به قول زنده یاد شاملو: روزگارِ غریبیست نازنین...ا

۱۳۸۵ آذر ۲۲, چهارشنبه

گذر عمر

بعد از گذشت نزدیک به دو سال چقدر احساس خوبی بود وقتی به خونه اومدم و دوباره تو رو در اونجا پیدا کردم... می دونم که برای چند روز بیشتر نیست... یاد اون قدیما افتادم که وقتی از سر کار به خونه میومدم، اولین سؤالت همیشه این بود: غذا چی داریم، بابایی؟... و حالا دیگه برای خودت مردی شدی و قراره رو پاهای خودت بایستی... ای روزگار! چی بگم که زمان مثل برق و باد میگذره...

۱۳۸۵ آذر ۲۱, سه‌شنبه

بدون شرح

چند روز پیش به اتفاق دوستان به برنامه ی شب شعری رفتیم که در کتابخونه ی شهر برگزار می شد. البته ما فکر می کردیم که "شب شعرِ" چون اول بسم الله یک آقایی اومدند و شروع به سخنرانی در مورد شعر ایران کردند! ما که البته ایشون رو نمیشناختیم ولی کاشف به عمل اومد که سردبیر چند مجله در ایران بوده اند و الان چند سالی میشه که ساکن دیار غربت هستند... اصلا" قصد ندارم که صحبتهاشون رو در اینجا تکرار کنم فقط به طور خلاصه می تونم بگم که از رودکی تا نیما هر چه شاعر در وطن ظهور کردند از نظر این جناب همگی باطل هستند، چون شعرهاشون از اندیشه برخوردار نیستند! روز بعد از این سخنرانی که می تونم بگم از شاهکارهای نقدی و ادبی شعر در غربت میتونه به حساب بیاد، با کنجکاوی در اینترنت به دنبال اسم ایشون گشتم، ببینم آخه کسی که شاعرانی رو که نه تنها برای ما ایرانیان، بلکه برای دنیا مطرح هستند رو از بیخ و بن اینچنین زیر سؤال می بره، خودش اصولاً کیه و چند مرده حلاجه!... خلاصه پس از کمی جستجو چند شعر از ایشون پیدا کردم که در اینجا فقط لینکش رو میذارم
http://www.poetrymag.info/revue/04/kooshan-m-5lohekohan.html
از نظر ایشون مثلاً اخوان ثالث اصلاٌ شاعر محسوب نمیشه!!! حالا قضاوت رو به عهده ی خواننده میذارم که نگاهی به اشعار ایشون بکنه و این هم یکی از زیباترین اشعار اخوان ثالث... واقعاً بدون شرح...ا


زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مهدی اخوان ثالث

۱۳۸۵ آذر ۱۹, یکشنبه

چهار سه سه

وارد بخش شدم، مثل همیشه بخش پانزده... دیگه انگار همه منو میشناختند و از کنار هر کسی رد میشدم، یا لبخندی می زد و یا سری تکون میداد. به اتاق پرستارها که رسیدم دیدم همگیشون اونجا جمعند، زمان گزارش کارشون رسیده بودم... چون اومدنم رو دیده بودند، به سراغ تختی که چند روز بود متعلق به من بود، رفتم تا بعد از اتمام گزارششون به سراغم بیاند... دراز کشیدم و خودم هم نفهمیدم که چطور خوابم برد... چشمم رو که باز کردم دیدم یک ساعت گذشته... بالاخره یکیشون مجهز به انواع و اقسام سوزن و چسب و از همه مهمتر سِرُم اومد که مثل برق و باد متصل به یکی از وریدهام کرد... باز خواب چشمام رو گرفت! چشمام رو هم میرفت و فقط صدای قرچ و قرچ پمپ سِرُم به گوشم میرسید... چشمام رو به زور نیمه باز نگه داشتم... افتادن قطره ها رو از لای مژه ها نظاره گر شدم، با چه ریتم جالبی سقوط می کردند: چهار سه سه ، چهار سه سه، چهار سه سه... بی اختیار به یاد ترکیب دفاعی توی فوتبال افتادم: چهار سه سه... و این قطرات که ذره ذره به درون من رخنه میکردند، می رفتند که شاید سیستم دفاعی بدن من رو، که حالا دیگه دوست و دشمن رو از هم تشخیص نمیداد، به ترکیبی نو آرایش بدند... چهار سه سه... چهار سه سه...

۱۳۸۵ آذر ۱۷, جمعه

قلعه ی تنهایی

میگن جوینده یابنده است! البته همیشه هم اینطور نیست و آدم گاهی هر چقدر هم که به جستجوش ادامه میده مثل کلاف سر در گم دور خودش میچرخه و در انتها تلاشش برای یافتن بیهوده به نظر میرسه... ولی یک موقعهایی هم هست که وقتی قراره که چیزی پیدا بشه، آنچنان به طرز معجزه آسایی سر راه آدم قرار می گیره، که آدم مات و مبهوت میمونه! به دنبال "قلعه ی تنهایی" میگشتیم و اون رو ناگهان با نام انگلیسیش پیدا کردم... پیشکش به تو، ای نازنین نگارم...ا


فرامرز اصلانی - قلعه ی تنهایی


آه اگر روزي نگاه تو
مونس چشمان من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
آه اگر دستان خوب تو
حامي دستان من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
قلعه تنهايي ما را
ديو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن اين ديوار
جان به لبهاي من آورده
آه اگر روزي صدای تو
گوشه آواز من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
آه اگر ديروز برگردد
لحظه اي امروز من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
قلعه تنهايي ما را
ديو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن اين ديوار
جان به لبهاي من آورده

۱۳۸۵ آذر ۱۵, چهارشنبه

ماشینِ زمان

بچه ها برای خودشون جداً عالمی دارند! آدم تا خودش بچه است، متوجه نیست و دلش میخواد هر چه سریعتر بزرگ بشه... مرتب کتابی دستش میگیره و میره کنار دیوار می ایسته، با گذاشتن این کتاب روی سرش و کشیدن خطی افقی روی دیوار، قدش رو اندازه می گیره! بعدش هم نگاه می کنه که ببینه از دفعهء قبل که این کار رو کرده بود، چقدر قدش بلندتر شده! بی خبر از اینکه این دنیای ظالم و بیرحم اون بیرون کشیکش رو می کشه... یادمه بچه که بودم، پدرم همیشه می گفت: پسر جان، آرزوی من اینه که یک روزی ببینم تو به سر و سامونی رسیدی، بزرگ شدی و برای خودت خانواده ای تشکیل دادی... دلم می خواست الان ازش می پرسیدم که آیا دلش نمی خواست اون موقع این آرزو رو نکرده بود و من برای همیشه توی همون سن و سال می موندم؟! دلیل این افکار من در این لحظه اینه که خودم الان همین احساس رو در مورد فرزندم دارم! به یاد دوران کودکیش که می افتم، انگار که چنگ به قلبم می زنند... کاش می تونستم، حتی برای چند لحظه هم که شده، دوباره به اون دوران برگردم!... شیطنت هاش، بازیگوشیهاش، شیرین زبونیهاش... کاش می شد ماشین زمانی رو اختراع کرد و به اون زمونها بازگشت!... کاش می شد به عقب رفت و قدر اون لحظه ها رو بیشتر دونست... کاش می شد... کاش می شد...ا

۱۳۸۵ آذر ۱۴, سه‌شنبه

قاصدک


شجریان - قاصدک
شعر - اخوان ثالث

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

سكوت

این روزا اینقدر سرم شلوغه که وقت سر خاروندن پیدا نمی کنم تا چه برسه به نوشتن در اینجا! البته نه اینکه چیزی برای نوشتن یا گفتن نداشته باشم، من فکر می کنم همیشه یه چیزی برای نوشتن پیدا می کنم، اگه بخوام :) ولی شخصا" معتقدم که آدم نباید به صرف اینکه فقط چیزی گفته باشه، به سخن بیاد و یا دست به قلم ببره... حرف باید محتوی داشته باشه، هر چند که کم به نظر بیاد: کم گوی و گزیده گوی چون در، تا ز اندک تو جهان شود پر... گاهی وقتا جدا" این قطعه شعر جان کلام رو در این رابطه ادا می کنه
سكوت، سرشار از سخنان ناگفته است، ازحرکات ناکرده، اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده ... در این سکوت، حقیقت ما نهفته است. حقیقت تو ...حقیقت من...ا

ندای قلبم رو همیشه بر لبان خاموشم جستجو نکن! به چشمانم نگاه کن و ببین چه غوغایی برپاست...ا

۱۳۸۵ آذر ۸, چهارشنبه

روی خاک

هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبود ه ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقهء گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند

بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیمها نوازشم کنند

از دریچه ام نگاه می کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت سادهء غمیست
آشیانه جستجو نمی کنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگیست
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر
قلب تیرخورده
شمع واژگون
نقطه های ساکت پریده رنگ
بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره نطفه بست
در شبم که می نشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم؟

اين ترانهء منست
- دلپذیر دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این

فروغ فرخزاد

۱۳۸۵ آذر ۷, سه‌شنبه

یار دبستانی


منصور تهرانی - یار دبستانی

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

۱۳۸۵ آذر ۶, دوشنبه

غریب آشنا

دوستانی که مرحمت می کنند و گاهی اوقات سری به اینجا می زنند، حتما" کامنت های غریب آشنا رو دیده اند! بعضی ها حتی فکر کرده اند که هر دوی ما یک نفر هستیم چون نوشته هامون خیلی به هم شباهت داره... در هر حال، این دوست خوب حالا قراره خونه ی مجازیه عموناصر رو گاهی با نوشتن اندیشه هاش آراسته کنه! این برای عموناصر جداً مایه ی مباهات و افتخاره... امیدوارم که این همکاریه نوشتاری در دنیای مجازی سالیان سال ادامه داشته باشه... حالا ما بیصبرانه منتظر اولین نوشته ی این دوست گرامی در اینجا هستیم:)...ا

۱۳۸۵ آذر ۳, جمعه

"تصادف"

این هفته با اینکه منتظر اتفاقات زیادی بودیم، ولی تا به امروز که آخرین روز کاری هفته است، هنوز خبری در کار نیست! نمیدونم، شاید هم همگی دست به یکی کردند تا با هم امروز بر سر ما نازل بشند... اونچه که مسلمه یکیشون باید تکلیفش امروز مشخص بشه! از بازیهای سرنوشت قبلاً اینجا زیاد نوشتم و به طور قطع قصد تکرار مکررات رو ندارم، تنها نکته ای رو که میخوام بهش اشاره ای بکنم اینه که هر چه بیشتر میگذره و من به وقایعی که در گذشته رخ داده پی میبرم، حیرتم روز به روز از این زیادتر میشه که چطور همه چیز دست در دست هم داده اند، تا ما امروز در اینجا باشیم: ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند... آیا واقعاً همه چیز رو میشه به راحتی به حساب تصادف گذاشت؟! کاش به همین سادگی بود و میشد به آسونی با گفتن "همه اش اتفاقیه" خود رو خلاص کرد! ولی آخه تصادف اسمش روشه و اگر قرار باشه این تصادفات مرتباً تکرار بشند و ترتیب پیشامدشون اینچنان ارگانیزه و از روی حساب باشه، دیگه این واژه مفهوم خودش رو در این مقوله از دست میده... به هر روی اینها هر چه که هستند، یک جزئی از زندگیند و مثل باقیه اجزاء حیات، قدمشون بسیار بسیار گرامیه!!! یک ضرب المثل انگلیسی میگه: چیزی که نکشدت، فقط قوی ترت میکنه...ا

۱۳۸۵ آبان ۳۰, سه‌شنبه

آستان جانان


شجریان - آستان جانان


راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

قد خمیده ما سهلت نماید اما
بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
جام می مغانه هم با مغان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کتش در آن توان زد

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

گر دولت وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد

حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی
باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

۱۳۸۵ آبان ۲۹, دوشنبه

ساعت دیواری

وقتی مثل هر روز وارد خونه شدم، همه جا تاریک بود. چراغ رو روشن کردم و نگاهی به دور و بر انداختم. همه چیز به مانند روزهای قبل سر جاش بود و آب از آب تکون نخورده بود. حتی ساعت دیواریم هنوز هم ساعت یازده و شش دقیقه رو نشون میداد! هفته ها بود که عقربه های این ساعت هیچ حرکتی نکرده بودند! انگار که زندگی من از حرکت بازایستاده بود و این عقربه ها نماد حیات بودند... و این همون ساعتی بود که بارها از صدای تیک تیکش آزرده خاطر شده بودم و حالا که صدایی ازش درنمیومد، دلم میخواست که برای همیشه ساکت بمونه... دلم میخواست زندگی توی همین لحظات توقف کنه... برای همیشه ساعت یازده و شش دقیقه.

You raise me up

Josh Groban - You Raise Me Up


When I am down and, oh my soul, so weary
When troubles come and my heart burdened be
Then, I am still and wait here in the silence
Until you come and sit awhile with me

You raise me up, so I can stand on mountains
You raise me up, to walk on stormy seas
I am strong, when I am on your shoulders
You raise me up...to more than I can be

You raise me up, so I can stand on mountains
You raise me up, to walk on stormy seas
I am strong, when I am on your shoulders
You raise me up...to more than I can be

You raise me up, so I can stand on mountains
You raise me up, to walk on stormy seas
I am strong, when I am on your shoulders
You raise me up...to more than I can be

You raise me up, so I can stand on mountains
You raise me up, to walk on stormy seas
I am strong, when I am on your shoulders
You raise me up...to more than I can be

You raise me up...to more than I can be

۱۳۸۵ آبان ۲۵, پنجشنبه

هر چه بادا باد

اصلاً متوجه گذشت زمان نیستم! روزها، هفته ها و ماهها همینطور میاند و مثل برق و باد از کنار ما عبور میکنند... میگن وقتی که خوش میگذره، به آدم چنین احساسی دست میده! نمیدونم شاید هم تا اندازه ای صحت داشته باشه! برای اولین بار توی زندگیم، موفق شده ام که در حد کمینه به آینده فکر کنم و گذشته که دیگه اصلاً هیچ جایی در افکارم نداره! برای من که همیشه در زندگیم در حال نقشه کشیدن برای آینده بودم، این انقلاب بسیار بزرگیه و باید اذعان کنم که واقعاً احساس خوبیه... اینکه نذاری هیچ لحظه ای توی زندگیت از کفت بره، گذشته رو در مدفنش به حال خودش رها کنی و حتی شبهای جمعه هم سر قبرش فاتحه ای نخوای براش بخونی... از آینده ترسی نداشته باشی و برای اتفاقات احتمالیی که ممکنه توی زندگیت پیش بیان، "تره" هم خورد نکنی: هر چه بادا باد...ا

۱۳۸۵ آبان ۲۴, چهارشنبه

صیاد

مدتها بود که دیگه توی ماشین به رادیوهای ایرانی گوش نمیدادم... تا چند هفته ی پیش که یکی از عزیزان رو به جایی میرسوندم... از اون روز به بعد مرتب یک ترانه ای رو از رادیوهای مختلف پخش می کردند که هر چه بیشتر توجه منو به خودش جلب کرد. دیروز سرانجام پیداش کردم... وقتی که این آهنگ رو برات گذاشتم، برق خرسندی رو در چشمانت دیدم... حدسم درست بود: خودت هم میدونستی که شعر وصف تو رو میکنه، ای صیاد من!... چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم، تا دام در آغوش نگيرم نگرانم...از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی، بر دل بنشانی...ا


افتخاری - صیاد
شعر - مهدی عابدینی
آهنگ - محمدرضا چراغعلی


چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
با حال نزارم

برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم

۱۳۸۵ آبان ۲۳, سه‌شنبه

الهه ی ناز

اون قدیما که توی اون یکی خطه زندگی می کردم، یکی از دوستای دوران دبیرستانم برای ادامه ی تحصیل به اونجا اومد... اوائل یک مدتی پیش من زندگی می کرد تا خودش خونه ای پیدا کنه. این دوست طفلکی حسابی عاشق بود و خلاصه سر از پای نمیشناخت! اون موقعها من خیلی به ترانه های بنان گوش میدادم و بر حسب تصادف، این آهنگ الهه ی نازش رو براش گذاشتم... بیچاره حالش که خراب بود با شنیدن این ترانه خراب تر هم شد! دیگه از اون روز به بعد ما حداقل روزی صد بار رو به این آهنگ گوش می دادیم!!! گفتم یادی از گذشته ها و این دوست کرده باشم و این ترانه رو اینجا بذارم... ناگفته نمونه که عاشق ما به معشوقه اش نرسید و الان در وطن با اهل و عیالی دیگر زندگی میکنه...ا


بنان - الهه ی ناز


باز ای الهه ی ناز، با دل من بساز
کین غم جانگداز، برود ز برم

گر دل من نیاسود، از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم

باز میکنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم

گرنکند تیر خشمت دلم را هدف
بخدا همچون مرغ پر شور و شرر
بسویت بپرم

آنکه او ز غمت دلبندد چون من کیست؟
ناز تو بیش از این بهر چیست؟

تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
من تو را وفادارم بیا که جز این
نباشد هنرم

اینهمه بیوفایی ندارد ثمر
بخدا اگر از من نگیری خبر
نیابی اثرم

۱۳۸۵ آبان ۲۲, دوشنبه

ای کاروان آهسته ران

ای کاروان آهسته ران کــارام جـــانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دل ستــانم می رود

من مانده ام مهجور از اودرمانـده و رنجور از او
گويی که نيشی دور از او بر استخوانم می رود

گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم نيش درون
پنهان نمی مـــاند که خون بر آستانم می رود

او می رود دامن کشان من زهر تنهايی چشان
ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

محمل برآر ای ساربان تنـــدی مکــن با کــاروان
کز عشق آن سرو روان گــويی روانم می رود

برگشت يار سرکشم بگذاشت عيش ناخوشم
چون مجمری بر آتشم کز سر دخانم می رود

با اين همه بيــــــداد او وين عهد بی بنيـــــاد او
در سينــــه دارم يـــاد او يا بر زبانـم می رود

باز آی و بر چشمم نشـين ای دلستــان نازنين
کاشوب و فرياد از زمين برآسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم واندرز کس می نشنوم
وين ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود

صبــر از وصـــــال يار من برگشتن از دلــــــدار من
گرچه نبـــاشد کـار من همکار از آنم می رود

در رفتــــن جان از بدن گويند هر نـوعی سخن
من خودبه چشم خويشتن ديدم که جانم می رود

سعدی فغـــان از دست ما لايق نبـود ای بی وفا
طاقـت نمی آرم جفـا کار از فغانــم می رود

سعدی

۱۳۸۵ آبان ۱۶, سه‌شنبه

عمو ناصر، زندگی همینه

جداً که زندگی خیلی بی ارزشه! اون لحظه ای که فکر می کنی که به قعر دریای فلاکت رسیدی و دیگه از اون پایین تر وجود نداره، مطمئن باش که در همون آن گردابی در ته همون دریا انتظارت رو میکشه تا همونجا زیر پات رو خالی کنه!واقعاً نمیدونم باید خندید یا که باید گریست؟! با همه جورش توی زندگی دست و پنجه نرم میکنی و هزار جور مصائب رو پشت سر میذاری به امید روزهای بهتر... و اون موقعی که فکر می کنی زندگیت توی مسیر درستش در حال حرکته، به یکباره چنان ضربه ای پتک وار به طور غیبی از آسمون بر سرت فرود میاد که خودت هم نمیدونی از کجا خوردی!... لابد الآن میخواید از من بپرسید که چیکار میشه کرد؟ سؤال البته کاملاً بر حقه ولی جوابش فقط دو کلمه است: مطلقاً هیچی!!! باید پذیرفت که زندگی همینه: زشت یا زیبا، خوب یا بد، آسون یا سخت... باید قبول کرد که زندگی "ناجوانمرده" و گاهی هیچ رحم و مروتی در کارش نیست!... مثل بچه های کوچکی باید عمل کرد که از گرفتن چیزهای بسیار کوچولو خوشحال میشند و روزها و شاید هم هفته ها در رؤیای داشتنشون به سر می برند... باید که از چیزایی که زندگی به ما داده، هر چند که ناچیز به نظر میان، خوشحال باشیم و از داشتنشون لذت ببریم... باید که قدر چیزایی روکه داریم بدونیم... همین امروز، چون فردا نامعلومه!... چیزایی که داریم و اصلاً بهشون فکر نمیکنیم: سلامتی، مهر و عاطفه ی عزیزان و هزاران هزار چیز دیگه... چیزایی که برامون واضح و مبرهن هستند... همه اشون در یک چشم به هم زدن با برگشتن فقط "یک ورق" دیگه وجود ندارند... راه رفتن، غذا خوردن، خندیدن... اینقدر برامون طبیعیند که وجودشون اصلاً در اندیشه ی ما نیستند... و همه و همه ی اینها اونقدر شکننده هستند که ما اصلاً تصورش در توانمون نیست...بله، عمو ناصر، زندگی همینه!

۱۳۸۵ آبان ۹, سه‌شنبه

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی

اگر از من می پرسید همه چیز توی زندگی امکان پذیره! از قدیم می گفتند: گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی... یادم میاد توی مدرسه وقتی این ضرب المثل رو می خوندیم، با خودم فکر میکردم که بابا این قدیمیها هم چه خیالات خامی در سر می پروروندند! آخه مگه میشه از غوره هم حلوا درست کرد؟!! اگر هم بشه باید چند کیلویی شکر رو به کار برد تا ترشی غوره توش محو بشه! حالا پس از گذشت سالیان سال از اون موقع و بعد از پشت سر گذاشتن هزاران هزار پستی و بلندی توی زندگی، باید در اینجا اعتراف کنم که قدیمیها جداً بی ربط نمی گفتند... باید صبر و تحمل داشت، چون بالاخره یک روزی اون اتفاق میفته: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور... گمشده سرانجام پیداش میشه و از اون جالبتر اینکه حتی خودش تو رو پیدا می کنه... دهها واقعه دست به دست هم میدند که این حادثه روی بده و حتی تلاش تو برای کارشکنی بیهوده است و فرار تو ناممکن!... چرا که تمامیه عمرت رو در انتظارش بوده ای و حالا لحظه ی پاداش فرا رسیده... این پاداش رو با آغوش باز بپذیر و با تمام وجودت ازش حراست کن... تا آخرین لحظه ی عمرت... هر چقدر هم که کوتاه باشه!...ا

۱۳۸۵ آبان ۵, جمعه

هست شب


هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است
*
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را
*
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب
هست شب. آری، شب

نيما يوشيج

۱۳۸۵ آبان ۴, پنجشنبه

پشیمانی

داشتم به این فکر می کردم که همه ی آدما اشتباه می کنند و همونجور که یک ضرب المثل آلمانی میگه کلاً "خطا انسانیه"... ولی آیا میشه گفت که پشیمونی هم از خواص انسانه؟ مسلماً همه گاهی از کرده هاشون پشیمون میشند و این هیچ جای بحث نداره! من شخصاً معتقدم که آدم وقتی خودش توی زندگی راهش رو انتخاب می کنه، جایی برای پشیمونی دیگه وجود نداره... اگر هم موقعی به این نتیجه رسید که اشتباه کرده، باید ازش درس بگیره و صرفاً به سمت جلو حرکت کنه! یاد اون شعری می افتم که توی دبستان در مورد گربه و جوجه می خوندیم: لیک چون گربه جوجه را بربود، ناله ی مادرش ندارد سود...ا

۱۳۸۵ آبان ۲, سه‌شنبه

خود بودن

پسرم ، اگر کسی بهت گفته که زندگی راحته، مطمئن باش که فقط خواسته سرت رو شیره بماله! آدم هیچ وقت نمیتونه توی زندگی همه رو راضی نگه داره و بالاخره لحظاتی توی زندگیه همه هست که دیگران ممکنه از آدم برنجند... اون چیزی که از اهمیت خاصی برخورداره اینه که سعی کنی توی زندگی خودت باشی و حاضر باشی برای این خود بودن بها پرداخت کنی! همه ی ما رو به زور توی این دنیا آوردند و بهمون گفتند که آش کشک خاله است: بخوری پاته نخوری پاته! ولی حالا که اومدیم، حالا که هستیم! چه باید کرد؟ باید هر بار که مشکلات زیاد میشند، فرار کرد؟ یا باید سوخت و ساخت، و سعی کرد از این زندگی به نحو احسن لذت برد، چون شاید دیگه به این دنیا برنگردیم؟! باید قدر امروز رو دونست چون دیروز گذشت و فردا اومدنش نامعلومه؟!... پسرم، قدر لحظه هاتو توی زندگیت بدون که دیگه هیچ کدومشون بر نمیگردند... قدر اونایی رو که دوستشون داری و دوستت دارند رو بدون، چون هر باری که می بینیشون، ممکنه آخرین بار باشه... زندگی "نامرد" تر از اونییه که حتی میتونی تصورش رو بکنی... خیلی نامرد تر!

۱۳۸۵ مهر ۲۶, چهارشنبه

عدالت

اگه ازتون بپرسن که به عدالت توی این دنیا اعتقاد دارید، چه جوابی میدید؟ آیا واقعاً فکر میکنید روزگار عادله و بالاخره همیشه حق به حقدار میرسه؟ اینا سؤالایی که مدتهاست قکر منو به خودش مشغول کرده... چرا بعضی از آدما از ابتدای زندگیشون مهر بدبختی و فلاکت انگار که روی پیشونیشون خورده و هیچ شانسی برای تغییرش ندارند؟! بچه ای که در ناف فقر در افریقا به دنیا میاد، کدوم عدالت در سرنوشتش رقم زده شده؟! آدمایی که در عمرشون بویی از انسانیت نبردند، سر و مر و گنده تو این دنیا در ناز و نعمت و سلامت پرسه می زنند اونوقت انسانهای پاک که به جز خیر چیزی ازشون به همنوعانشون نمیرسه، دچار هزاران هزار فلکزدگی هستند!... چه عدالتی در این روند روزگار نهفته است؟ یا شاید هم ما هنوز معنیه این کلمه رو درک نکردیم! ممکنه که در توانمون نباشه و فقط "از ما بهترون" مفهوم راستین این واژه رو درمیابند...ا

۱۳۸۵ مهر ۲۱, جمعه

غرق تمناي توام

در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم
گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحبدل كنم
در پرده سوزم همچو گل در سينه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نيستم تا گريه در محفل كنم
اول كنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي
آخر به يك پيمانه مي انديشه را باطل كنم
آنرو ستانم جام را آن مايه آرام را
تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل كنم
از گل شنيدم بوي او مستانه رفتم سوي او
تا چون غبار كوي او در كوي جان منزل كنم
روشنگري افلاكيم چون آفتاب از پاكيم
خاكي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل كنم
غرق تمناي توام موجي ز درياي تو ام
من نخل سركش نيستم تا خانه در ساحل كنم
دانم كه آن سرو سهي از دل ندارد آگهي
چند از غم دل چون رهي فرياد بي حاصل كنم

رهی معیری

۱۳۸۵ مهر ۲۰, پنجشنبه

آرامش

از صبح تا حالا به محض اینکه نشستم و خواستم چند سطری بنویسم، فوری یک کاری پیش اومده... خلاصه که وقت سر خاروندن نبوده! این مدت اینقدر زندگیه من دستخوش وقایع جدیده که فکر می کنم هنوز خودم هم فرصت نکردم افکار خودم رو جمع و جور کنم... زندگیه پر تلاطم اگرچه سخت به نظر میرسه، ولی خوب این خوبی رو هم داره که هیچوقت خسته کننده نمیشه...هر چند که نباید منکر این شد که هیچ چیز مثل آرامش توی زندگی نیست، آرامش مثل موقعی که آدم توی قایقی نشسته و امواج قایق رو با نرمشی خاص به سمت جلو سوق میدند... یعنی در عین اینکه احساس در جا زدن نمیکنی، از این آرامش لذت می بری... اوناییکه "حبسی" کشیدند میدونند من چی میگم:)...ا

۱۳۸۵ مهر ۱۹, چهارشنبه

قطعی برق

رفتن برق در این دیار زیاد اتفاق نمیفته، ولی انگار وقتی هم پیش میاد جریانات جالبی رو به دنبال داره! چند روز پیش برق کلی از مناطق شهر ما به مدت چند ساعت قطع شد و از اون جایی که این قضیه شب هنگام اتفاق افتاد، بخشی از شهر در تاریکیه مطلق فرو رفت... جوانان و نوجوانان عزیزی که ظاهراً از مدتها قبل منتظر این واقعه بودند، به خیابونها ریختند و کلی خرابکاری توی شهر به بار آوردند... آدم ناخودآگاه به یاد روزهای قبل از انقلاب در میهن می افتاد، وقتی که مردم شیشه های مغازه ها و بانکها رو می شکستند...ا
ناگفته نماند که از این قطعیه برق ما هم به طریقی "بهره مند" شدیم! اگر توی این چند روزه اخیر سعی کردید به آهنگهای توی این وبلاگ گوش کنید و چیزی به جز خش خش نشنیدید، دلیلش این بوده که کامپیوتری که این آهنگها رو در دسترس قرار میده به دلیل سوختن آداپتر برق سوئیچی که به شبکه وصلش میکنه، قابل دسترسی نبوده و نیست! خلاصه که اگر توی دلتون چند دشنامی هم دادید، اشکالی نداره...:) سعی می کنم توی چند روز آینده مشکلش رو حل کنم...ا

۱۳۸۵ مهر ۱۷, دوشنبه

دایره ی وحشت

چند وقت پیش با یکی از دوستان در مورد روابط صحبت می کردیم... می گفت که برادرش که چندین ساله جدا شده، با چه مشکلاتی در روابط بعدیش روبروست... نکته ی جالب اینجاست که تمام کسانی که سر راهش قرار می گیرند، همگی از یک سری خواص مشترک برخوردار هستند، انگار که روندی مرتب تکرار میشه! ظاهراً وقتی که با روانپزشکش در این مورد صحبت کرده، بهش گفته که این قضیه کاملاً طبیعیه! سؤالی که برای من در این میون مطرحه اینه که آیا ما به طور ناخودآگاه همیشه آدمهایی با یک روحیات و اخلاق رو به سمت خودمون جذب می کنیم و یا به طرفشون کشیده میشیم؟!! اگر واقعاً اینطور باشه، پس آدم یعنی شانس قطع کردن این "دایره ی وحشت" رو نداره؟! اگر منتظر جواب هستید، باید بگم که این حقیر هم پاسخی برای این پرسش نداره! تنها چیزی که میتونم بگم اینه که از صمیم قلب امیدوارم که حداقل صد در صد اینطور نباشه، چون در اون صورت به اصطلاح عامیانه ی خودمون: همگی جویندگان "ول معطلند"...ا

۱۳۸۵ مهر ۱۴, جمعه

دلتنگی

گاهی وقتا حتی چند روزی دور بودن از خونه چقدر روی دورنمای آدم نسبت به حوادث تأثیر میذاره و از همه مهمتر این که باعث میشه آدم قدر خیلی چیزارو خیلی بیشتر بدونه... آدم میدونه که دلش تنگ میشه، ولی تا وقتی که واقعآً دور نشده، متوجه نمیشه که این دلتنگی تا چه اندازه میتونه شدت داشته باشه! من تصورم اینه که البته اینا هم چیز بخصوصی نیستند، نکته ی جالب اینجاست که آدم دلش تنگ بشه ولی در عین حال احساس خوشحالی بکنه! لابد الآن میگید، این عموناصر هم زده به سرش! مگه میشه که آدم دلش برای کسی یک ذره بشه و از این بابت شادمان باشه؟!!... و جواب من به شما این خواهد بود: کاملآً ممکنه! وقتی که آدم میدونه که این دلتنگی از کجا آب میخوره، درونش سرشار از شادی و شعف میشه... یاد فیلم پاپیون می افتم که آخرش قهرمان داستان یعنی خود پاپیون، که سالیان سال بی گناه در زندان بوده و به دفعات تلاشش برای فرار بی نتیجه مونده، بالاخره موفق میشه از جزیره ای بگریزه، که هیچکس تا اون روز نتونسته... خلاصه در انتها فریاد بر میاره که: "حرومزاده ها، من هنوز زنده ام!"... حالا من هم دلم میخواد از ته دل داد بزنم که هنوز از درون زنده ام و این چیزیه که در مورد خیلیها نمیشه گفت...ا

۱۳۸۵ مهر ۱۰, دوشنبه

سفری کوتاه

بازم یک چند روزی احتمالاً دسترسی به اینترنت نخواهم داشت و نتیجتاً نوشته ی جدیدی در اینجا نخواهد بود! خیلی عجیبه، سالهای اخیر به واسطه ی کار و تحصیل مسافرت زیاد می رفتم و برام این قضیه کاملاً عادی بوده... ولی این بار نمی دونم چرا اینقدر احساس عجیبی دارم!... دلم خیلی گرفته و انگار که اصلاً دلم نمیخواد برم :-(...ا

۱۳۸۵ مهر ۷, جمعه

"جوجه خروس"

چند روز پیش ایمیلی دریافت کردم که خیلی برام جالب و در عین حال تعجب آور بود. جوونی از وطن، نمیدونم به چه طریقی، من رو پیدا کرده بود و طی نامه ای از من در مورد وضعیتش نظرخواهی کرده بود! ظاهراً با خانمی ساکن سرزمین قطبی که یک دهه و نیم ازش بزرگتره و سه تا بچه داره، دو سالیه آشنا شده (حدس من: از طریق اینترنت و آشنایی در همون سطح اینترنت). حالا این خانم بهش پیشنهاد داده که با هم ازدواج کنند تا بتونه به اینجا بیاد... من هیچ کدوم از طرفین رو نمیشناسم و هیچ قضاوتی نمی خوام بکنم! تنها چیزی که می تونم بگم اینه که احتمالاً این جوون میتونه حدوداً همسن فرزند بزرگ این خانم باشه!
اینطور که به نظر میرسه، این قضیه ی خانمهای میانسال که، به قول یکی از دوستان، "دکتر" براشون "جوجه خروس" تجویز میکنه، ظاهراً یک روندی توی این جامعه شده... جالب اینجاست که این خانمها که با این شکل انتخابشون سعی بر گشایش عقده های دوره های از دست رفته ی جوونیشون دارند، در توهماتی عمیق به سر می برند و فکر می کنند آینده ای روشن با این "جوجه خروسها" دارند... بیخبرند که این جوجه خروسها، دیر یا زود خروس میشند و دیگه "مرغ مادر" براشون جذابیتی نخواهد داشت... آنکس که نداند و نداند که نداند...

۱۳۸۵ مهر ۶, پنجشنبه

ایراد فنی

بعد از چند روزی غیبت صغری، دوباره ظهور کردم... اینطور که به نظر میاد در آینده ی نزدیک از این نوع غیبت ها زیاد در انتظارم هست و ظاهراً فرار ازشون اجتناب ناپذیره!...ا
الان توی راه که داشتم میومدم، با خودم فکر می کردم که همه توی زندگی مشکلات دارند و با هر کسی که صحبت می کنی، دحتر و پسر، پیر و جوون و... هیچکس فکر نمیکنه که زندگی راحته! هر کسی از دید خودش زیستن رو به طریقی سخت میبینه... زندگی خودش به اندازه ی کافی مشکله و ما آدما متأسفانه گاهی خودمون زندگی رو از اونی که هست سخت ترش می کنیم! با دائماً به نیمه ی خالی لیوان نگاه کردن، لحظه ها رو از دست میدیم و از داشتن همون نیمه ی پر لیوان دیگه لذت نمی بریم!...ولی واقعاً چرا؟!! آیا جداً این طبیعت بشره که باید اول چیزی رو از دست بده تا قدرش رو بدونه؟ اگر اینطوره، باید بگم این یکی از بزرگترین ایرادهای فنیه که در خلقت بشر انجام شده و در بازبینی بعدی این" تولید انبوه" نیاز به دقت بیشتری خواهد بود... مورد توجه تولید کننده!!!...ا

۱۳۸۵ مهر ۲, یکشنبه

مرا ببوس



گلنراقی - مرا ببوس

مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن


مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

۱۳۸۵ شهریور ۳۰, پنجشنبه

مرخصی

اینطور که به نظر میاد یک چند روزی بایستی از حضورتون مرخص بشم و نتیجتاً تا هفته ی آینده نوشته ی جدیدی در اینجا نخواهد بود... برم ببینم که سرنوشت این دفعه چه بازیهایی رو برام در نظر گرفته...ا

۱۳۸۵ شهریور ۲۹, چهارشنبه

پرستش

مدتها بود که می خواستم این ترانه رو اینجا بذارم ولی همش یک چیزی پیش اومد و خلاصه به قول قدیمیها قسمت نبود تا امروز... انگار امروز بیشتر به فراخور حال بود... در هر حال دلم میخواد در این صبحدمان، این آهنگ رو به "تو" پیشکش کنم...ا


گوگوش - پرستش


تو بزرگترین سؤالی
که تا امروز بی جوابه
نه تو بیداری نه تو خواب
نه تو قصه وکتابه
برای دونستن تو همه دنیا روگشتم
از میون آتش وباد
خشکی ودریا گذشتم
تو رو پرسیدم وخواستم
از همه عالم وآدم بی جواب اومدم اما... حالا از خودت می پرسم
تو روباید از کدوم شهر از کدوم ستاره پرسید؟
از کدوم فال وکدوم شعر پرسید و دوباره پرسید
تو رو باید از کدوم گل از کدوم گلخونه بویید
تو رو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله دزدید؟
غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید؟
از ته دره ی ظلمت یا نوک قله ی خورشید؟
اونور اینجا واونجا
اونور امروز وفردا
عمق روح آبی آب
ته ذهن سبز صحرا
مثل زندگی مثل عشق تو همیشه جاری هستی
تو صراحت طلوع ونفس هر بیداری هستی
مثل خورشید مثل دریا روشنی وبا صراحت
تو صمیمیت آبی واسه شستن جراحت
غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید
از ته دره ی ظلمت یا نوک قله ی خورشید؟
تو رو از صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم تو رو حس کردم تو نبضم
من تو رو نفس کشیدم
مثل حس کردن گرما یا حضور یه صدایی
به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی؟
تو رو باید از کی پرسید؟
توروباید با چی سنجید؟
تو رو حس می کنم
اما کاشکی چشمهام تو رو می دید
غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید
از ته دره ی ظلمت یا نوک قله ی خورشید؟

۱۳۸۵ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

قدرتی خدایگونه

گاهی اوقات توی زندگی لحظاتی پیش میان که آدم دلش می خواد قدرتی خدایگونه داشته باشه تا بتونه به مصاف بعضی از مسائل بغرنج بره... هر چه درماندگی خودش رو بیشتر در این موارد می بینه، این تمنا رو در درون خودش بیشتر حس می کنه! ولی واقعیت زندگی چیز دیگه ایه... بعضی وقتها باید پذیرفت که کاری از دست ما ساخته نیست و هر چقدر هم که اعتراف کردن بهش دردناک باشه، باید به ناتوانی خود اذعان کرد...ا

۱۳۸۵ شهریور ۲۷, دوشنبه

کودک

با تشکر از پ. عزیز که لطف کرد و این شعر رو برام فرستاد

کودک

جوانه ها نوید زندگیست
زندگی شکفتن جوانه هاست
هر بهار از نثار ابرهای مهربان
ساقه ها پر از شکوفه می شود
هر شکوفه ای جوانه می کند
شاخه چلچراغ می شود
کودکی که تازه دیده باز می کند
یک جوانه است
گونه های خوشتر از شکوفه اش
چلچراغ تابناک خانه است
خنده اش پر ترانه است
وقتی میان گاهواره ناز می کند
ای نسیم رهگذر به ما بگو
این جوانه ها این شکوفه های باغ عشق
از سموم وحشی کدام شوره زار
رفته رفته خار می شوند
این کبوتران برج دوستی
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگهای هار می شوند
کدام غبار؟ا

پژمان بختیاری

۱۳۸۵ شهریور ۲۴, جمعه

خط بطلان

تا چند وقت پیش وقتی که در اینجا می نوشتم اصلاً به این فکر نمی کردم که کی می خونه و یا اینکه چه اثری ممکنه در دیگران بذاره... برای دل خودم می نوشتم که البته اینطوری فکر کردن هم فوائد داشت و هم مضرات!... خوبیش این بود که آزادانه هر چی به ذهنم میومد می نوشتم و بدیش به طور قطع احتمال رنجوندن بعضی از کسانی که به خودشون می گرفتند... الان سعی خودم رو می کنم که یک بالانسی در این میون برقرار کنم به طوری که نه سیخ بسوزه و نه کباب!...ا
از اینکه بعد از مدتها دوباره تو رو دیدم خیلی خوشحالم... دلم می خواست یک خط بطلان روی رویدادهای اخیر می کشیدیم، ولی متأسفانه رخ داده اند و کاریشون نمیشه کرد... بهترین راه اینه که به عقب دیگه نگاه نکرد و گذشته ها رو در گورستان تاریخ برای همیشه به خاک سپرد...ا

۱۳۸۵ شهریور ۲۳, پنجشنبه

خودیابی

اینقدر بازیهای اخیر زندگی با من جالب بوده که توصیفش امکان پذیر نیست! دو ماه پیش اگر بهم می گفتند که چه اتفاقاتی قراره بیفته، به یقین باورم نمیشد... یک رازی رو باهاتون در میون بذارم: هنوز هم در ناباوری خودم به سر می برم!... احساس می کنم که کسی رو که سالیان سال پیش گم کرده بودم، دارم دوباره پیداش می کنم: خودم رو!... انگار که زندگیم داره در عرض این مدت کوتاه زیر و رو میشه و عجیب اینجاست که هیچ ترسی در درونم از این بابت وجود نداره... منی که بارها و بارها بی گناه به جرم مخالفت در برابر تغییر در زندگی محاکمه شده بودم، حالا انگار نه تنها با کمال میل به این تغییرات خیر مقدم میگم بلکه از تمامیه لحظاتش لذت می برم! یک دوست کوچولویی چند روز پیش ازم می پرسید: فکر می کنی ده سال دیگه کجا هستی و مشغول به چه کار؟ الان که به این سؤال فکر میکنم، میگم ده سال که سهله، تو بگو ده روز!... واقعاً ده روز دیگه کجا هستیم و به چه کار؟!...ا

۱۳۸۵ شهریور ۲۲, چهارشنبه

Where there’s a will...

Where there’s a will, there’s a way... If you want something badly enough, you can find the means to get it!

چه خوش صید دلم کردی

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی​گیرد
ز هر در می​دهم پندش ولیکن در نمی​گیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی​گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمی​گیرد

صراحی می​کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی​گیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی​گیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی​گیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
برو کاین وعظ بی​معنی مرا در سر نمی​گیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می​بینم مگر ساغر نمی​گیرد

میان گریه می​خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی​گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی​گیرد


سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی​گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر می​گیرد این آتش زمانی ور نمی​گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمی​داند رهی دیگر نمی​گیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی​گیرد

حافظ

۱۳۸۵ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

Ayrılık جدایی

این ترانه یکی از آهنگهای محبوب منه... با اینکه خیلی غم انگیزه و الان اصلاً به حال و هوای من نمیخوره، همینجوری هوس کردم که اینجا بذارمش...ا


Reshid Behbudov - Ayrilik

Fikrinden Geceler Yatabilmirem شب ها از فکر تو نمی تونم بخوابم
Bu Fikri Basimdan Atabilmirem این فکر رو نمی تونم از سرم بیرون کنم
Neyneyim Ki Sene Çatabilmirem
چه کار کنم که به تو نمی تونم برسم ؟

Ayrilik Ayrilik Aman Ayrilik جدایی جدایی امان از جدایی
Her Bir Dertten Olar Yaman Ayrilik
ازهر دردی بدتره جدایی

Uzundur Hicrinden Gara Geceler شب ها از هجر تو دراز و طولانیند
Bilmirem Men Gedim Hara Geceler
نمی دونم که شب ها به کجا پناه ببرم
Vuruptur Galbime Yara Geceler
شبها به قلب من زخم زده اند

Ayrilik Ayrilik Aman Ayrilik جدایی جدایی امان از جدایی
Her Bir Dertten Olar Yaman Ayrilik ازهر دردی بدتره جدایی

۱۳۸۵ شهریور ۲۰, دوشنبه

"وقاحت به توان بی نهایت"

فروتنی و افتادگی به طور قطع جزو خواص رایج بین مردم نیست، حداقل اگر هم قدیما بوده، با روند دنیای امروزی، دیگه زیاد پیدا نمیشه!... ولی برعکس نقطه ی مقابلش یعنی وقاحت و بی شرمی از اون چیزایی که توی این دور و زمونه پر یافت میشه... آدم هر چقدر هم که روزمره با این قضیه سر و کار پیدا میکنه، باز هم وقیح و پررو بودن بعضیها، آدم رو جداً مات و مبهوت میکنه!... تصورش رو بکنید: یک عمر همه جور بدی در حق کسی بکنید و در طی این مدت، چیزی به جز خوبی به عنوان جواب نگیرید. بعد که دیگه جون طرف رو به لبش رسوندید، فرار رو بر قرار ترجیح بده... و حالا تازه شما انتظار داشته باشید که این آدم بک عمر دیگه در سوگ شما به سووشون بشینه و چشم به راهتون باشه تا شاید شما دوباره اون رو مورد الطاف خودتون قرار دادید و چون از پلیدی تا به حال کم براش گذاشتید، بیصبرانه منتظر باشه که شما دین "انسانی" خودتون رو در حقش ادا کنید!... آیا شما اسم این رو "وقاحت به توان بی نهایت" نمیذارید؟!... سنگ پای قزوین هم واقعاً احساس شرمساری می کنه!!!...ا

۱۳۸۵ شهریور ۱۶, پنجشنبه

شانه هایت

یک اصلی رو که مدتهاست بهش رسیدم فراموش کردم: از لحظه ها لذت ببر و گذشته و آینده رو به حال خودشون رها کن... و این یک آن غفلت از این اصل، منو در گرداب اندیشه های آینده فرو برد... ای کاش در اون لحظه این ترانه رو به تو تقدیم کرده بودم و با گذاشتن سر به روی شانه هات، اون گرداب منو در کام خودش نمی بلعید... شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...دوست دارم...ا


هایده - شانه هایت
شعر از اردلان سرفراز
آهنگ از فرید زولاند


سر به روی شانه های مهربانت میگذارم
عقده ی دل می گشاید، گریه ی بی اختیارم

از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه دارد
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ما را قصه ها وگفت وگو هاست
من تو را درجذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سر گردان ابرم قله ی آرامشم تو
شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم

۱۳۸۵ شهریور ۱۵, چهارشنبه

"به پلیدی فقط برای پشیزی"

به نظر میاد که این روزا فرصت زیادی برای نوشتن در اینجا ندارم. البته مطلب برای نوشتن همیشه زیاده ولی حتی ثانیه های زندگیم رو در حال حاضر نمیخوام از دست بدم...ا
چند وقت پیش یک نوشته ای اینجا در مورد دوستی نوشته بودم که ناگفته نماند کلی ها رو برافروخته کرده بود... داشتم به این فکر می کردم که آدما شاید سالیان سال با هم دوست باشند، حتی دوستهای خیلی خوبی باشند، ولی هیچوقت موقعیتی به اون شکل پیش نیاد که دوستیشون در محک آزمایش قرار بگیره... ولی وقتی به هر دلیلی چنین موقعیتی پیش اومد، اون موقع است که آدما چهره ی واقعی خودشون رو نشون میدند... اون موقع است که میشه دید آیا دوستی هاشون از "پی رنگی" بوده یا نه... اون موقع است که میشه دید آیا تو رو "به پلیدی فقط برای پشیزی" می فروشند یا نه... و خوشا به سعادت اون دوستیهایی که از این آزمایشها سربلند بیرون بیان! اگر اینچنین نشد، نه تنها جای ناراحتی نیست بلکه باید از ته دل خوشحال بود. دوستی جداً از اون چیزهایی که کیفیت تعیین کننده ی اصلیه نه کمیت! دو تا دوست که امتحانشون رو در گرمی ها و سردی ها پس داده اند می ارزند به هزار تا دوست که نمی دونی خنجرهاشون در نیام از برای دشمنه یا از برای پشت تو!!!...ا

۱۳۸۵ شهریور ۱۳, دوشنبه

وجدان بیدار

میگن دست بالای دست بسیار است! به من لقب "وجدان بیدار" داده بودند ولی اینکه خود من یک روزی یک وجدان بیدار پیدا کنم، هیچوقت از گوشه و کنار ذهنم هم رد نمی شد... دیشب تا صبح از فکر خوابم نبرد چون تو، ای وجدان بیدار من، داغ دلم رو تازه کردی، داغی که حداقل فعلاً درمانی نداره! حق با تو بود و من شاید اشتباه کردم و عکس العمل شدید نشون دادم، ولی درد خیلی زیاد بود و هست... و من فقط یک انسانم با تمام نقاط قوت و ضعف خاص انسانی!...ا

۱۳۸۵ شهریور ۱۲, یکشنبه

Gitme Sana Muhtacım نرو به تو نیاز مندم


Zeki Müren - Gitme Sana Muhtacim

Gitme sana muhtacim, gözümde nursun نرو به تو نیاز مندم نور چشمم هستی
basimda tacim, muhtacim تاج سرم هستی محتاجم
beni öldür öyle git, yasamak için مرا بکش و برو برای زندگی
senin sevgine muhtacim به عشق تو محتاجم
Muhtacim gözlerine, muhtacim sözlerine به چشمان تو نیازمندم به سخنانت محتاجم
uzattim ellerimi, muhtacim ellerine gitme دستم را به سوی تو دراز کردم به دستانت محتاجم نرو
Simdi bombos ellerim حالا دستانم خالی خالی
Seni çagirir yasli gözlerim muhtacim چشمان اشک آلودم تو را صدا میکنند محتاجم
Beni öldür öyle git مرا بکش و برو
Yasamak için senin sevgine muhtacim برای زندگی به عشق تو محتاجم

Sensiz bir dünyadayim, در دنیایی بی تو می باشم
gerçekten uzak bir rüyadayim muhtacim در خوابی دور از واقعیت به سر می برم محتاجم
Beni sensiz dünyadan, sonsuz rüyadan مرا از این دنیای بدون تو و از این خواب بی پایان
uyandir da git muhtacim بیدار کن و بعد برو محتاجم
Muhtacim gözlerine, muhtacim sözlerine به چشمان تو نیازمندم به سخنانت محتاجم
Ruhumu isitacak simsicak nefesine gitme نفس های آتشینت روحم را حرارت خواهد بخشید نرو
Gitme sana muhtacim gözümde nursun نرو به تو نیاز مندم نور چشمم هستی
Basimda tacim muhtacim تاج سرم هستی محتاجم
Beni öldür öyle git مرا بکش و برو
Yasamak için senin sevgine muhtacim برای زندگی به عشق تو محتاجم

۱۳۸۵ شهریور ۱۱, شنبه

در بلای سخت

این شعر رو یکی از "همزادان" من به پسرش تقدیم کرده... پسر جان، به حرف پدرت گوش کن و "غم جهان فرسوده مخور..."...ا

ای آنکه غمگنی وسزاواری
وندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا برم نامش
ترسم زبخت انده و دشواری

رفت آنکه رفت، و آمد آنک آمد
بود آنچه بود، خيـره چه غم داری؟

هموار کرد خواهی گيـتی را؟
گيـتی است« کی پذيـرد همواری؟

مستی مکن که نشنود اومستی
زاری مکن که نشنود او زاری

شو تا قيـامت آيـد زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بيـش بيـنی زيـن گردون
گر تو به هر بهانه بيـازاری

گويـی گماشته ست بلايـی او
بر هر که تو دل بر او بگماری

ابری پديـد نی و، کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و يـا نکنی، ترسم
بر خويـشتن ظفرندهی باری

تا بشکنی سپاه غمان بر دل
آن به که می بيـاری و بگساری

اندر بلای سخت پديـد آرند
فضل و بزرگ مردی و سالاری

رودکی

۱۳۸۵ شهریور ۱۰, جمعه

روز جمعه ی دیگه ای فرا رسید، یعنی هفته ی دیگه ای رو پشت سر گذاشتیم! در عین اینکه جمعه اومدنش همیشه خوشحال کننده برای کسانیه که در کشور های مسیحی زندگی می کنند، به طریقی احساس گذر عمر رو به آدم میده...ا
فردا سفر کوتاهی رو در پیش دارم... دیدار دوست دیرینه ام همیشه برام دلپذیره و این بار این دیدار علی الخصوص هیجان خاصی رو در من ایجاد کرده... دلم میخواد اونها که عملاً در دو دهه ی اخیر خانواده ی من در این دیار غربت بوده اند، همونی رو ببینند که من می بینم و در شادی من شریک باشند، به همون شکل که همیشه در غمها منو یار بوده اند...ا
اصلاً باورم نمیشه که زمان چطور گذشت...فقط یک ماه!... انگار که یک عمر گذشته... میگن وقتی به آدم خوش میگذره، گذشت زمان حس نمیشه، ولی من اصلاً چنین حسی ندارم و در واقع دلم میخواد که زمان هر چه کندتر بگذره و ثانیه ها رو به مانند سالها حس کنم!...ا

۱۳۸۵ شهریور ۸, چهارشنبه

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

این چند وقته تمامه هوش و حواسم حول یک محور میچرخه و اگر بخوام مثل همیشه عمو ناصر صادق باشم، باید اونوقت فقط در اون مقوله بنویسم!... و دوستانی که تفقد کرده، لطف می کنند و گاهگداری به اینجا سر می زنند،در اون صورت بلافاصله کامنت میذارند که آقا شما هم که نوشته هاتون دیگه داره تکراری میشه!...ا
بگذریم... سعی می کنم که از اون حال و هوا برای چند لحظه هم که شده بیرون بیام، هر چند که باید اعتراف کنم که اصلاً کار ساده ای نیست!... عجالتاً این شعر زیبا رو از شیخ اجل داشته باشید، تا ببینم بعد از خوردن چای اول صبح، حال و روز من به کجا میرسه!!!...ا

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری
نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را


سعدی

جادوی سکوت

چند وقت پیش ترانه ی چکاوک رو کاملاً به طور تصادفی پیدا کردم و در اینجا گذاشتم... نمی دونم، شاید هم واقعاً اصلا و ابدا تصادف نبود!...حالا در اینجا اونچه که مسلمه، جادوی سکوت به هیچ وجه بر حسب تصادف نیست بلکه انتخابه... به امید روزهای روشن، روزهایی که سکوت سرشار از "گفته ها" باشه...ا


شکیلا - جادوی سکوت


من سکوت خويش را گم کرده ام
گم شدم در اين هياهو گم شده ام
من که خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه ي مردم شده ام
عاقبت افسانه ي مردم شده ام

اي سکوت اي مادر فريادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهي داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بال من شکفت
تا مرا بردي به شهر يادها
تا در آغوش تو راهي داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
چون شراب کهنه شعرم تازه بود

من سکوت خويش را گم کرده ام
گم شدم در اين هياهو گم شده ام
من که خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانهء مردم شده ام
عاقبت افسانهء مردم شده ام
عاقبت افسانهء مردم شده ام
عاقبت افسانهء مردم شده ام

۱۳۸۵ شهریور ۷, سه‌شنبه

خیال خام

گاهی اوقات آدم وقتی راجع به یک سری مسائل صحبت می کنه، ناگهان چیزهایی رو در مورد خودش کشف می کنه که شاید اصلاً تصورش رو نمی کرده! به زبون آوردن برخی افکار، ممکنه پروسه ای رو در ذهن به جریان بندازه که منجر به پرده برداشتن از ناشناخته هایی غریب در پستوی اندیشه بشه... هیچوقت توی این سالی که گذشت به این فکر نکرده بودم که چرا سعی در حفظ یک سری از روابطم با گذشته ها رو داشتم، با اینکه شاید از دید عموم، این کاری بس ساده لوحانه و حتی چه بسا احمقانه به نظر میومده... تا دیروز که داشتم این موضوع رو برای عزیزی توضیح می دادم... به یکباره احساس کردم که آسمان ابری ذهنم صاف شد و خورشید واقعیت خودش رو نشون داد... صدای خودم رو می شنیدم که می گفت: وقتی که حس می کنی نیمه ی عمرت معدوم شده، به طور مذبوحانه ای تلاش می کنی که خودت رو متقاعد کنی که هنوز چیزهای مثبتی از اون گذشته ها وجود دارند و اگر فقط به اندازه ی کافی محکم نگهشون داری، اون سالها شاید کاملاً به فنا نبوده باشند... و خودت هم میدونی که این خیال خامی بیش نیست!...ا

۱۳۸۵ شهریور ۶, دوشنبه

یک عمر بی خوابی

هنوز هم حس می کنم که توی رؤیا و خواب به سر می برم! کاش هیچوقت از این خواب بیدار نشم... بعد از یک عمر بی خوابی، جداً سزاوار این رؤیای شیرین هستم...ا

"کبک"

خنده داره واقعاً که چطور بعضی از آدمها سرشون رو مثل کبک توی برفها فرو می کنند و از اون زیر سعی می کنند اطرافیان رو متقاعد کنند که ای خلق الله، اینی که از برفها بیرونه سر منه و ساده لوحانه می پندارند که چون خودشون فراتر از نوک بینیشون رو زیر برفها نمی بینند، بقیه هم توان دیدن اونا رو ندارند... از همه مهم تر فراموش می کنند که کی بودند و چه کارها در زندگی کردند، تصور می کنند که دیگران هم اگر به روی خودشون نمیارند، دلیل بر موافقتشونه... بی خبرند از اینکه نگاههای متوجه به سویشون از در تحقیره نه از روی "تحسین"... آنکس که نداند و نداند که نداند، در جهل مرکب ابدالدهر بماند...ا

۱۳۸۵ شهریور ۴, شنبه

سخنی با دل

چند وقت پیش، یادت هست، سعی کردم باهات دو کلمه مثل بچه ی آدم صحبت کنم؟ هر چی بهت می گفتم، همش تو روم می ایستادی و جواب منو می دادی... اصلاً انگار نه انگار که من صاحب توام! آخه یک بزرگتری گفتند، کوچکتری گفتند... حالا خوب گوشهاتو باز کن و اگر پنبه ای توشون هست، درشون بیار! یک عمر بیگدار به آب زدی و خودت رو به دست کسایی سپردی که حتی قدر فقط یکی از سلولهاتو ندونستند تا چه برسه به همه ی تو... می دونم که الان خودتو آماده کردی که دوباره موعظه کنی و بگی که این بار فرق میکنه... پس چرا این دفعه اینقدر ساکتی و دیگه بلبل زبونی نمی کنی؟!... هی با توام، دل من!... گوشت با منه اصلاً؟!
آره، سراپا گوشم! چی دوست داری بهت بگم؟ می خوای بهت دروغ بگم؟! بگم که این بار هم مثل دفعه های قبله؟ بگم که می ترسم؟ شرمنده، تا حالا دروغ نگفتم و مطمئن باش که به هر کی دروغ بگم، به تو نمیتونم اینکار رو بکنم... چرا می خوای سر به سر من بذاری، در حالیکه تو این مدت خودت به ندای من لبیک گفتی!... چرا نمیخوای باورم کنی که در تمام مدت عمرم، عمرت، هیچوقت اینقدر لبریز از مهر نبوده ام... خودت هم می دونی که حق با منه ولی انگار غرورت بهت اجازه نمیده که اذعان کنی... عیب نداره، صاحب من، من به اندازه ای صداقت دارم که برای هر دوی ما کافی باشه... برای یک عالم کافی باشه!... تو فقط چشمها رو ببند و خودت رو در دریای من به دست امواج بسپار... از اعماق وجودت بهت قول میدم که این بار "آنجا برم ترا که شرابت نمیبرد...".

۱۳۸۵ شهریور ۳, جمعه

جدایی

دلم اصلاً نمی خواست که اون چراغ سبز بشه... پیش خودم در اون لحظه فکر می کردم کاش چراغ برای همیشه قرمز می موند، تا ما اون جلوتر بر سر اون دوراهی راهمون از هم جدا نشه و با چشمانی مملو از دلتنگی و تمنا دور شدن همدیگه رو از درون آینه ها نظاره گر نباشیم... کاش میشد کلمه ی جدایی رو از تمامیه زبانهای دنیا حذف کرد... کاش میشد این واژه رو در زبان عشق خط زد... کاش میشد...ا

۱۳۸۵ شهریور ۲, پنجشنبه

روحت شاد باد

همیشه موقع خداخافظی بهت می گفتم: قربونتون برم می گفتی: خدا نکنه! من قربون تو برم، تو جوونی، من اگه برم هیچ اشکالی نداره... به جز خوبی توی این سالها چیزی ازت ندیدم... روحت شاد باد!...ا

۱۳۸۵ شهریور ۱, چهارشنبه

The full catastrophe


Mikis Theodorakis - Zorba the Greek

?Are you married
Am I not a man and is not a man stupid? I'm a man! So, I married, wife, children, house, everything... the full catastrophe

(Zorba the Greek)

عمری که گذشت: 11. پایان سفر

توی اتوبوس اکثراً ترکهایی بودند که در آلمان کار می کردند، اصطلاحاً کارگرهای مهمان بودند. پهلوی من یک آقای مراکشی نشسته بود که فقط فرانسه و ایتالیایی بلد بود و خیلی دلش می خواست با من حرف بزنه ولی من که فقط انگلیسی و یک هم که آلمانی بلد بودم... خلاصه به جز زبان ایما و اشاره زبون دیگه ای کارگشا نبود... ولی آقاهه خودش رو از تک و تا نمی انداخت و مرتب حرف می زد.
از راننده ی اتوبوس بگم که شاهکاری بود در نوع خودش بی نظیر! هیچ برای غذا نگه نمیداشت... هر وقت گرسنه اش می شد وسط راه میزد کنار و بقچه اشو در میاورد و مشغول خوردن می شد. دیگه داد همه در اومده بود و اینقدر بهش غر و لند کردند که بالاخره یک جا نگه داشت که فقط میشد مواد غذایی خرید کرد... من چون بالاخره یک کمی ترکی میدونستم پیاده شدم که خریدی بکنم. از شانس بد مغازه خیلی شلوغ بود و کلی طول کشید... نگو این راننده ی از خدا بیخبر می خواسته منو جا بذاره و بره... اگر یکی از مسافرهای ایرانی که توی ترکیه دانشجو بود باهاش جر و بحث نکرده بود، طرف رفته بود.
خیلی زود به مرز ترکیه و بلغارستان رسیدیم. فکر کنم دم دمای صبح بود و برف میومد... دیگه هوا تاریک شده بود که راننده دلش به رحم اومد و توقف کرد. هوا حسابی سرد بود و برف همه جا رو سفید کرده بود... یک گشتی زدیم و وقتی به طرف اتوبوس برگشتیم راننده رو دیدیم. من جلو رفتم و ازش پرسیدم: ببخشید شما می دونید اینجا توالت کجا ست؟ یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و جیب کتش رو باز کرد و به طرف من گرفت... لعنت بر شیطون! جداً عجب جانور غریبی بود!
روز بعد دیگه توی یوگسلاوی در حال حرکت بودیم... این آقای مراکشی دائماً می رفت و سعی می کرد چیزی رو به این راننده ی واقعاً زبون نفهم بفهمونه! بعداً فهمیدیم که بیچاره می خواسته اسم شهری رو که قصد داشته پیاده بشه به این طرف می گفته... اون هم با بدبخت لج کرد و شب توی تاریکی یک جای پرتی وسط بیابون پیاده اش کرد... جداً دیگه شورش رو در آورده بود ولی کی جرأت داشت حرفی بزنه؟! غولی بود بیابونی.
ساعت دو نصف شب بود که بالاخره به گراتس رسیدیم... جلوی ایستگاه راه آهن ما رو پیاده کرد... هیچ وقت اون لحظه فراموشم نمیشه... برای اولین بار توی اون چند روز احساس غربت کردم! شماره ی برادر اون همکار خاله ام رو داشتیم ولی دودل بودیم که حالا این موقع شب زنگ بزنیم یا نه! در ضمن سکه هم نداشتیم! توی یوگسلاوی که یک جایی ساندویچی خورده بودیم، باقی پول رو به ما به مارک آلمان داده بودند... جلوی یک جوونی رو گرفتیم و با آلمانیه شکسته بسته سراغ سکه برای تلفن رو گرفتیم. اون هم مارک رو گرفت و به ما شیلینگ داد... شماره رو گرفتیم، زنگ خورد و یک آقایی گوشی رو برداشت ولی هر چی ما الو الو کردیم انگار صدای ما رو نمیشنید... قطع کردیم و دوباره شماره گیری کردیم... ولی باز هم طرف صدای ما رو نمی شنید! خواستیم دوباره قطع کنیم که آقاهه گفت، دگمه ی قرمز رو فشار بدید!!...عجب!... برای صحبت کردن بایستی دگمه ای رو فشار می دادیم و آون آقا حدس زده بود که "ناشی" داره تماس می گیره!... در هر حال این آقا که واقعاً همیشه ممنونش خواهیم بود، همون نصفه شبی اومد... ازمون عذرخواهی کرد که خودش جاش کوچیکه و نمیتونه ازمون پذبرایی کنه... ما رو موقتی به هتلی برد... توی اتاق هتل قبل از خداحافظی با ما گفت فقط می خوام یک چیزی بهتون بگم که از همین الان حواستون بهش باشه: زمان اینجا در اروپا سریعتر می گذره... سرانجام سفر قندهار به پایان رسیده بود، حداقل این بار.

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهاد کش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

حافظ

خود سانسوری؟

بزرگترین منتقد نوشته های هر کس خودشه. اگر آدم خودش از نوشته هاش خودش خوشش نیاد، مطمئناً این احساس رو لابلای کلمات جا میده و خواننده نیز این رو متعاقباً حس می کنه... خیلی وقتا پیش میاد که نوشته هایی رو می نویسم ولی بعد از خوندنشون خودم احساس خوبی بهم دست نمیده و بعد پاکشون می کنم... نمی دونم آیا این یک نوع خود سانسوریه و یا فقط میل به پرفکسیونیزمه!؟... هر چه که هست باعث میشه که من خیلی وقتها نوشته هام رو در همون نطفه خفه می کنم... شاید هم به تعبیری احساساتی رو که اون نوشته ها ازشون منتج میشند!...ا

۱۳۸۵ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

ای کاش می توانستم

...
ای کاش می توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند
ای کاش می توانستم
ـــ یک لحظه می توانستم ای کاش ـــ
بر شانه های خود بنشانم
این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشید شان کجا ست
و باورم کنند

ای کاش
می توانستم

احمد شاملو- مرثیه های خاک

بازی سرنوشت

به عزیزی می گفتم که دیگه هیچ چیز توی زندگی متعجبم نمی کنه... یا حداقل خودم اینطور فکر می کنم! ... ولی واقعیت امر اینجاست که هنوز هم وقتی به بازیهای سرنوشت فکر می کنم، انگشت حیرت رو از دهان نمیتونم بردارم... اینکه فقط چند ماه پیش مصرانه سعی کردم دنیای مجازی رو ترک کنم و به طریقی بهم "اجازه" داده نشد... بک نیرویی انگار من رو در اونجا نگه میداشت و می گفت: نه عمو ناصر، الان وقت رفتن نیست!... حالا هر روز که می گذره دلیلش برام روشنتر میشه... چطور یک سری اتفاقات دست به دست هم دادند تا... و تلاقی دو نگاه اجتناب ناپذیر بود...ا

۱۳۸۵ مرداد ۲۹, یکشنبه

آنکس که بداند

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنندش که بسی خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

امام فخر رازی

گلزار زندگی

دوست من، از من خواستی که حالا که دستم به نوشتن آشناست و دلم از جنس دل خسته ی شماست، حالا که دل دریا رو نوشتم، دل تو رو بنویسم... از راهبی سخن گفتی که شاگردش رو برای یافتن گل گمشده اش به گلزار زندگی روانه می کنه و بهش پند میده که اگر یافتش، در طمع بهتر ش نباشه... دوست من، از دل تو می نویسم که در اوج آتش تمنات برای یافتن گمگشته ات، ترانه ای رو از من خواستی... و من در اینجا اون ترانه رو به تو تقدیم می کنم... از صمیم قلب آرزو می کنم که بزودی به مراد دلت برسی و وقتی که رسیدی، بقیه ی گلها در دشت بیکران زندگی در پیش چشمانت محو بشند...ا


یاسمین - هر که دیدم یاری داره


هر که دیدم یاری داره من ندارم
شب که میشه خانه ای روشن ندارم
برم پیش خدا دادی بر آرم
من از کی کمترم یاری ندارم
من چرا یک گل به صد گلشن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم

هر که دیدم یاری داره من ندارم
شب که میشه خانه ای روشن ندارم
برم پیش خدا دادی بر آرم
من از کی کمترم یاری ندارم
من چرا یک گل به صد گلشن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم

کاشکی در دل غم نداشتم
شب روی سنگ سر میذاشتم
از همه بودم جدا
از دیار آن آشنا
من که اینجا یار و غمخواری ندارم
دیگه در شهر شما کاری ندارم
من چرا یک گل به صد گلشن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم

بستم دگر بار سفر
میرم به یک شهر دگر
میرم و دل به دریا میزنم
سر به دشت و به صحرا میزنم
میرم آنجا در آنجا میزنم
من چرا یک گل به صد گلشن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم
ای خدا من که دل از آهن ندارم

۱۳۸۵ مرداد ۲۸, شنبه

اشک مهتاب

از دیشب که اومدم خونه نمیدونم چرا همش این ترانه توی ذهنمه و هر کاری می کنم نمیتونم از سر بیرونش کنم...ا


شجریان - اشک مهتاب
شعر از سیاوش کسرایی


به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتاب امشب
پلنگ کوه ها درخواب امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست