‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ بهمن ۶, جمعه

زمین تو را به یاد خواهد آورد

نیمه های شب از خواب پریدم و دیگه نتونستم بخوابم. اتفاقیه که دیگه داره جزئی از زندگی من میشه. مطمئناً به سن و سال ربط داره. شاید هم با این فکر اینجوری دست کم خودم رو تسلی میدم... ولی دیشب شاید دخلی به تعداد بهارهای زندگیم نداشت.
نزدیک به دو هفتۀ پیش بود که در اون روز دوشنبه همکارمون همۀ ما رو با رفتنش چنان شوکه کرد که آثارش هنوز هم کمرنگ نشده... دیروز ایمیلی از رئیس اومد که  در اون قید شده بوده که امروز قراره مراسم یادبودی اینجا در محل کار براش برگزار کنن... و یقین دارم که همین افکار بودن که امروز من رو خیلی زودتر از روزهای عادی به سر کار کشوندن.
مراسمی بود بسیار کوتاه ولی در عین حال پر از احساس. واقعاً باید بگم که لذت بردم. خانواده و نزدیکانش هم اومده بودند و در کمال آرامش نشسته بودند.  از داد و فریاد و ضجه خبری نبود. موزیکی آروم گذاشته شده بود و عکسهایی خاطره انگیز از مرحوم رو نشون میدادن. بعضیها فقط گوش میدادن و بعضیها هم جلوی اشکهاشون رو نمیتونستن بگیرن و در آرامش با سرانگشتانشون اشکها رو از روی گونه هاشون پاک میکردن . دو تا از رؤسا اومدن و در موردش صحبت کردن.  کشیشهای بیمارستان هم با گفتن چند جمله در مورد زندگی و مرگ مراسم رو به پایان بردند و در انتها یکی از اونها این شعر رو خوند:

En gång skall du vara en av dem
روزی تو در میان آنانی خواهد بود
.som levat för längesen
که در گذشته های دور زیسته اند.
Jorden skall minnas dig
زمین تو را به یاد خواهد آورد
som den som minns gräset
به مانند او که سبزه را به یاد می آورد
och skogarna
و جنگلها را،
.det multnade lövet
و برگ مبدل به خاک را.
Så som myllan minns
چنان که خاک به یاد میاورد،
.och så som bergen minns vindarna
و چنان که کوهستان باد را به یاد میاورد،
Din frid skall vara oändlig
آرامشت ابدی خواهد بود،
.så som havet
همچو دریا.

 Pär Lagerkvist
پر لاگرکویست

بعد از مراسم یادبود، در راه برگشت به دفترم با خودم فکر کردم که ای کاش ما شرقیها هم میتونستیم با مرگ برخوردی اینچنینی داشته باشیم، اینکه اون رو بخشی از زندگی ببینیم و اینگونه اینقدر خود و اطرافیان رو مورد آزار و اذیت قرار ندیم. ای کاش میتونستیم این افکار پوسیده و قرون وسطایی رو در مورد این پروسۀ کاملاً طبیعی روزگارمون به دور بریزیم.

۱۳۹۶ آذر ۱۳, دوشنبه

شمعی بیافروز




Tänd ett Ljus
شمعی بیافروز

Tänd ett ljus och låt det brinna, låt aldrig hoppet försvinna,
،شمعی بیافروز و بگذار بسوزد، و مگذار که امید ناپدید گردد
.det är mörkt nu, men det blir ljusare igen
تاریکیست لیکن روشنایی در راه است.
.Tänd ett ljus för allt du tror på, för den här planeten vi bor på
شمعی بیافروز به خاطر هر آنچه که اعتفادت است، به خاطر کره ای که در آن زندگی میکنیم.
.Tänd ett ljus för jordens barn
شمعی برای فرزندان این کره بیافروز.

.Jag såg en stjärna falla, det var i natt när alla sov
درخشش ستاره ای را دیدم، امشب آن هنگام که عالم در خواب بود.
.Jag tror jag önskade då att du var nära
به گمانم، آروز کردم که تو نزدیکم بودی.
?För en minut sen brann den en sekund, sen försvann den var det bara jag som såg
و دقیقه ای پیش برای ثانیه ای روشن شد و رفت، آیا تنها من بودم که آنرا دیدم؟
.På radion sjöng dom om fred på jorden, jag ville tro dom slitna orden
در رادیو سخن از صلح بود و من آن سخنان تکراری را میخواستم که باور کنم. 

...Tänd ett ljus
شمعی بیافروز...

.Jag fick ett kort från Wyndham, jag visste inte var det låg
کارت پستالی از ویندهام به دستم رسید و نمیدانستم که آنجا کجاست.
.Jag såg på kartan, du är på andra sidan jorden
نگاهی به نقشه کردم. تو در آنسوی این کره هستی.
,Men det är samma himmel, det är samma hav, och stjärnan som jag såg
آسمان اما همان آسمان است. اقیانوس همان اقیانوس است و ستاره ای که دیدم، 
.föll för allting som vi drömmer, föll för att vi aldrig glömmer
همان است که برای تمامی آروزهامان درخشید، برای آنکه هرگز فراموش نکنیم.

...Tänd ett ljus
شمعی بیافروز...

!God jul och gott nytt år
کریستمس و سال نو مبارک بادا!
.Lova va“ rädd om dig själv, det är den hälsning du får
قول بده که مراقب خود باشی. این پیامیست که (از من) دریافت میکنی.

,Tänd ett ljus och låt det brinna, låt aldrig hoppet försvinna
شمعی بیافروز و بگذار بسوزد، و مگذار که امید ناپدید گردد،
.det är mörkt nu, men det blir ljusare igen
تاریکیست، لیکن روشنایی در راه است.
.Tänd ett ljus för allt du tror på, för den här planeten vi bor på. Tänd ett ljus för jordens barn
شمعی بیافروز به خاطر هر آنچه که اعتفادت است، به خاطر کره ای که در آن زندگی میکنیم.
.Åh. Tänd ett ljus för jordens barn. Tänd ett ljus för jordens barn
آه! شمعی برای فرزندان این کره بیافروز. شمعی برای فرزندان این کره بیافروز. 


۱۳۹۶ آبان ۲۶, جمعه

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ

دوستی گرامی و عزیز شعر زیر رو برام فرستاده که جداً ازش ممنونم. مطمئن نیستم ولی احتمالاً باید مال نیما باشه، ولی در اصل فرقی نمیکنه، مهم گفته هاست.
این روزا شاید توی نوشته هام به قول همین دوست عزیزم "نقد گران" به کار برده باشم و شاید عزیزانی به خطا به خود گرفته باشن و فکر کرده باشن که روی سخن من با همۀ عزیزانه که اصلا و ابدا به این شکل نیست و نبوده. یاران من، من رو میشناسن و میدونن که من کی هستم و چه ارزش و احترامی برای دوستیشون  قائل هستم. میدونم که همۀ ما گرفتاریهایی توی زندگی داریم و هیچوقت از کسی توی زندگیم انتظاری نداشتم و ندارم، همینکه میدونم که دوستان خوبم وجود دارن و به یاد من هستن، برای من کافیه... اگر چیزی گفتم، روی سخنم با کسانی بود که با سکوت خودشون  صحه بر بدبختی دیگران زدند و در خیال خودشون فکر کردند که "هر کسی زندگیش به خودش مربوطه...". روی سخن من با این منفعلان بود و بس!...
ای کاش میشد که آدمها بیشتر در فکر هم بودن! ای کاش آدمها وقتی دیدن که کسی خودش رو داره در پرتگاهی میندازه، به امدادش میرفتن به جای اینکه در آخرین لحظه زیر پاش رو خالی کنن تا آسونتر به ته دره بره!... ای کاش واقعاً میشد!

ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ،
ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ "ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ" ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ،
ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ،
ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ،
ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺩﺭﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ!
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ،
ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ!

نیما یوشیج؟

۱۳۹۶ آبان ۱۵, دوشنبه

فنجان واژگونم

دلم نمیخواد چیزهای تکراری اینجا بذارم. دوست دارم که همیشه نوشته هام جدید باشن و اگر هم یک موقعی ترانه های رو گلچین میکنم، برای اینجا جدید باشه، ولی چه کنم که زندگیم دستخوش تکرارهاست.  و در این تکرارها ترانه هایی وجود دارن که احساسم رو در این لحظه بیان میکنن...
 نشست.
نشست (زن) و ترس در دیدگانش بود.
 به فنجان واژگونم به دقت نگریست.
 گفت: پسرم اندوهگین مباش!
 پسرم، عشق در سرنوشت توست.
 پسرم عشق در سرنوشت توست.

عبدالحلیم حافظ - قارئه الفنجان
شعر از نزار قبانی

قارئه الفنجان زن فالگیر

جلست نشست.
جلست و الخوف بعينيها نشست (زن) و ترس در دیدگانش بود.
تتامّل فنجاني المغلوب
 به فنجان واژگونم به دقت نگریست.
قالت يا ولدي لاتحزن
 گفت: پسرم، اندوهگین مباش.
فالحبّ عليكَ هوالمكتوب يا ولدي
 پسرم، عشق در سرنوشت توست.
الحبّ عليك هو المكتوب يا ولدي
 پسرم، عشق در سرنوشت توست.
يا ولدي قد مات شهيدا 
ًپسرم، به یقین شهید است،
من مات فداءاً للمحبوب
 آن که در راه محبوب جان بسپارد.
يا ولدي،يا ولدي 
پسرم، پسرم!
بصّرت، بصّرت و نجّمت كثيراً
 بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام،
لكنّي لم اقرا ابداً، فنجانا يشبه فنجانك
 اما فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام.
بصّرت بصّرت و نجّمت كثيرا
 بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام،
لكني لم اعرف ابداً احزانا تشبه احزانك
 اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام.
مقدورك ان تمضي ابداً في بحر الحبّ بغير قلوع
 سرنوشتت، بی بادبان در دریای عشق راندن است،
و تكون حياتك طول العمر، طول العمر كتاب دموع
 و سراسر کتاب زندگی ات کتابی ست از اشک
مقدورك ان تبقي مسجوناً بين الماء و بين النّار 
و تو گرفتار در میان آب و آتش.
فبرغم جميع حرائقه
 با وجود تمامی سوزش ها،
و برغم جميع سوابقه 
و با وجود تمامی پی آمدها،
و برغم الحزن السّاكن فينا ليل نهار
 و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز،
و برغم الريح و برغم الجوّ الماطر و الاعصار 
و با وجود باد، گردباد و هوای بارانی،
الحبّ سيبقي يا ولدي
 پسرم، پسرم عشق بر جای می ماند.
الحب سيبقي يا ولدي
 پسرم، پسرم عشق بر جای می ماند.
بحياتك يا ولدي امراة عيناها سبحان المعبود
 در زندگی ات زنی است با چشمانی شکوهمند،
فمها مرسوم كالعنقود
 لبانش چون خوشه ی انگور،
ضحكتها انغام و ورود 
و خنده اش نغمه ی مهربانی.
والشّعر الغجريّ المجنون يسافر في كلّ الدنيا
 موی پریشان او چون مجنون به اکناف دنیا سفر می کند.
قد تغدوا امراة يا ولدي، يهواها القلب هي الدّنيا پسرم زنی را اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست،
لكن سمائك ممطرة و طريقك مسدود مسدود اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بستۀ بسته،
فحبيبة قلبك يا ولدي نائمة في قصر مرصود 
و محبوبه ی قلب تو در کاخی که نگاهبانی دارد در خواب است.
من يدخل حجرتها من يطلب يدها 
هر آن که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود،
من يدنو من سور حديقتها
 هر آن که از پرچین باغش بگذرد،
من حاول فك ضفائرها
 و گرۀ گیسوانش را بگشاید،
يا ولدي مفقود مفقود مفقود
 پسرم، ناپدید می شود، ناپدید، ناپدید.
يا ولدي 
پسرم!
ستفتّش عنها يا ولدي، يا ولدي في كلّ مكان
 پسرم، به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت.
و ستسال عنها موج البحر و تسأل فيروز الشّطان
 از موج دریا و کرانه ها سراغش را می گیری،
و تجوب بحاراً بحاراً
 و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را،
وتفيض دموعك انهاراً و اشک های تو رود ها را لبریز خواهد کرد،
و سيكبر حزنك حتّي يصبح اشجاراً اشجاراً 
و غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر می کشند.
وسترجع يوماً يا ولدي مهزوماً مكسورا الوجدان
 پسرم، اما روزی بازخواهی گشت، نومید و تن خسته،
و ستعرف بعد رحيل العمر
 و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست،
بانّك كنت تطارد خيط دخان
 که در تمام زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای.
فحبيبة قلبك يا ولدي ليس لها ارض او وطن او 
عنوان پسرم، معشوقه ی دلت نه وطنی دارد، نه زمینی و نه نشانی.
ما اصعب ان تهوي امرأة يا ولدي ليس لها عنوان وه چه دشوار است پسرم، عشق تو به زنی که او را نام و نشانی نیست!
يا ولدي،يا ولدي
 پسرم، پسرم!


۱۳۹۶ آبان ۴, پنجشنبه

به کجای این شب تیره

گاهی فقط اشعار هستن که به بهترین وجه حس درون رو بیان میکنن... ای، کجایی "نیما"، ای شاعر گرانقدر که خونت و شعرت در درونم همیشه جاریه؟... "خدايا، به كجای اين شب تيره بياويزم قبای ژندۀ خود را؟"

هلا! من با شمايم، های! … می پرسم كسی اينجاست؟
كسی اينجا پيام آورد؟
نگاهی، يا كه لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟

و مي‌بيند صدايی نيست،
نور آشنايی نيست،
حتی از نگاه
مُرده ای هم رد پايی نيست

صدايی نيست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو مي‌رود بيرون،
به سوی غرفه ای ديگر
به اميدی كه نوشد از هوای تازۀ آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است
از اعطای درويشی كه می خواند:
جهان پير است و بي بنياد،
ازين فرهاد كش فرياد

وز آنجا میرود بيرون، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی كسالت بار
بدان سان باز میپرسد سر اندر غرفۀ با پرده های تار:
كسی اينجاست؟
و میبيند همان شمع و همان نجواست

كه میگويد بمان اينجا؟
كه پرسی همچو آن پير به درد آلودۀ مهجور
خدايا، به كجای اين شب تيره بياويزم قبای ژندۀ خود را؟

نیما یوشیج

۱۳۹۶ شهریور ۲۳, پنجشنبه

مرگم

Ölümüm
مرگم

Solgun benizli ölüm meleği
فرشتۀ مرگ با صورتی رنگ پریده،
Sınırsız bir gülüşle karşıma dikilse de,
 با خنده ای  بر سر راهم سبز اگر شود هم،
Acılarımla ruhum buhar olup uçsa da,
با دردهایم روحم بخار اگر شود و پر گیرد هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Yastığımın ucunda eriyen
از نوک بالشم
Soluk çehreli bir mum
شمعی مذاب با چهره ای بیرنگ 
Soğuk ışığını serpse de ah,
نور سردش خاموش اگر شود هم، آه!
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Terli alnımla
با جبینی عرق کرده
Taş kesilmiş vücudumu,
بدن سنگ بریده ام را،
Kefene sarıp kara tabuta koysalar da,
کفن پیچیده در تابوت سیاه اگر بگذارند هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Acımasız ölüm meleğinin titrek gülüşü
خندۀ لرزان فرشتۀ ظالم مرگ
Dokunaklı çanın çalmasıyla,
با دق رقت انگیز ناقوسش،
Tabutum ağır ağır ilerlese de,
تابوتم ثقیل و سنگین به پیش اگر رود هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Yas şarkıları söyleyen insanlar,
انسانهایی که نوحۀ عزا سر میدهند،
Siyah giysileri ve asık suratlarıyla
با رخت سیاهشان وبا صورتهای گرفته 
Tütsü ve dualar yaysalar da,
دود عود و دعاها اگر سر دهند هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Çukurumu kazıp beni gömseler de
گور من را کنده و مدفونم اگر سازند هم،
Yasa bürünmüş sevdiklerim
و عزیزانم به عزا نشسته
Ağlaşıp ayrılsalarda
بگریند و هر یک به راهی اگر روند هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Ama eğer bir köşede
لیک در گوشه ای اگر
Unutulup giderse mezarım,
مزارم رو به فراموشی رود،
Ve hatıram da solarsa,
و یادم بیرنگ گردد،
Ah işte ben o zaman ölürüm.
آه، آنگاه است که من مرده ام!

Bedros Turyan
بدروس توریان

۱۳۹۶ مرداد ۲۰, جمعه

امید همان که پر دارد

“Hope” is the thing with feathers 
امید همان  که پر دارد


“Hope” is the thing with feathers -
امید همان که پر دارد
That perches in the soul -
،همان که در روح خانه میکند
And sings the tune without the words -
 ،آوازی بدون کلام سر میدهد
And never stops - at all -
و هرگز دست نمیکشد، هرگز

And sweetest - in the Gale - is heard -
و شیرینترینها، در تندباد، شنیده میشوند
And sore must be the storm -
،و این طوفان است که زخمیست
That could the little Bird
،که پرندۀ کوچک را دستپاچه کند
That kept so many warm -
پرنده که گرمابخش هزاران هزار باشد

I’ve heard it in the chillest land -
شنیدم که در سردترینِ  سرزمینها 
And on the strangest Sea -
،و در غریبترینِ دریاها
Yet - never - in Extremity,
لیک هرگز در اضطرار
It asked a crumb - of me.
طلب خرده نانی از من نکرد

EMILY DICKINSON
امیلی دیکنسون

۱۳۹۶ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

خیلی دوستم بدار

این ترانه رو میخوام به پرنده مهاجری تقدیم کنم که یک روز سرد پاییزی به زندگیم وارد شد و امیدوارم که دیگه هرگز مهاجرت نکنه...

 
  تارکان - خیلی دوستم بدار

Beni Çok Sev
خیلی دوستم بدار

Bir kavga nasılda hoyrat
جدال هر چند که سخت
Savaşırken savrulurken büyüttü hayat
زندگی در این جنگ و جدال بزرگمان کرد
Ben sensiz yapayalnızdım
بدون تو تک و تنها بودم
Suyum oldu, aşım oldu ama aşksızdım
آب داشتم، غذا داشتم اما بدون عشق بودم

Bir vurgundu geçtiğim yollar
راه عبورم بسی صعب بود
Düşe kalka yaşanırmış öğretir yıllar
سالها یاد میدهند که افتان و خیزان میتوان زیست
Ben sensiz her şeye sustum
من بدون تو بر همه چیز سکوت کردم
Koca dünya dönüyordu içinde yoktum
دنیای بیکران میچرخید و من در آن نبودم

Sevdanı bulmak yıllar sürdü
یافتن عشق تو سالها به طول انجامید
Hoş geldin gönlüme kaderim güldü
به قلب من خوش آمدی و سرنوشتم لبخندی زد
Tut elimden beni çok sev kimseye verme
دستم را بگیر، خیلی دوستم بدار و آن را به کسی مده
Seveceksen ömürlük sev, bir günlük sevme
 برای یک عمر دوستم داشته باش، نه برای یک روز

İyi günde kötü günde
در روزهای خوب، در روزهای بد
Sakla göğsünde
در سینه ات نگه دار
Sen bu kalbe iyi geldin
تو برای این قلب خوش یمن بودی
Benden hiç gitme
هرگز رهایم مکن

Tut elimden beni çok sev
دستم را بگیر، خیلی دوستم بدار
Kimseye verme
 آن را به کسی مده
Seveceksen ömürlük sev
 برای یک عمر دوستم داشته باش
Bir günlük sevme
نه برای یک روز

İyi günde kötü günde
در روزهای خوب، در روزهای بد
Sakla göğsünde
در سینه ات نگه دار
Sen bu kalbe iyi geldin
تو برای این قلب خوش یمن بودی
Benden hiç gitme
هرگز رهایم مکن

Bir sabahsız geceydi gönlüm
قلبم شبی بدون صبح بود
Gün misali gözlerinde güneşi gördüm
در چشمانت خورشید را به مانند روز دیدم
Bir dertli rüzgardım estim
نسیمی دردمند بودم که وزیدم
Umudum sen, huzurum sen yeniden doğdum
امیدم توو آسایشم تو بودی و من دوباره متولد شدم

Sevdanı bulmak yıllar sürdü
یافتن عشق تو سالها به طول انجامید
Hoş geldin gönlüme kaderim güldü
به قلب من خوش آمدی و سرنوشتم لبخندی زد
Tut elimden beni çok sev kimseye verme
دستم را بگیر، خیلی دوستم بدار و آن را به کسی مده
Seveceksen ömürlük sev, bir günlük sevme
 برای یک عمر دوستم داشته باش، نه برای یک روز 

۱۳۹۵ آذر ۸, دوشنبه

به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را!

داشتم با سرعت از در ورودی بخش خارج میشدم که همکارم رو از دور دیدم که از در انتهایی راهرو داشت وارد میشد. از دور دستی براش تکون دادم، که با صدای بلند صدام کرد. ایستادم و وقتی نزدیکتر شد، گفت: کجا با این عجله؟ و من فقط با اشاره دو انگشت رو به صورت عدد هفت نشون دادم و لبخندی زدم. میخواستم به راهم ادامه بدم که شنیدم گفت: یک شعری بود، به کجا... و باقیش رو دیگه به یاد نیاورد. و من به خوبی دریافتم که منظورش کدوم شعر بوده و فقط گفتم: به کجا چنین شتابان، گون از نسیم پرسید... و در راه بیرون رفتن از ساختمون و به فضای سرد و یخ بستۀ بیرون تمامی شعر از ذهنم گذشت. جداً که بعضی از شعرها چطور بیانگر احساسات آدمه بدون اینکه شاعر رو دیده باشی و بشناسیش، فقط میدونی که حرفش حرف دل توست!... "چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران، برسان سلام ما را...".

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر!‌ اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را!

شفیعی کدکنی

۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

گل همیشه بهار

خواستم اولین نوشته ام رو در سال جدید و آغاز بهار، با ترانه ای که بوی بهار و عشق میده شروع کرده باشم، ترانه ای با صدای جادویی فَیروز، خوانندۀ خوش صدای لبنانی... برای بیان عشق نه مکان اهمیت داره، نه زمان و نه زبون، به هر زبونی میشه اون رو اظهار کرد. در اینجا جا داره که از دوست دیرینه ام تشکر کنم که مثل همیشه در ترجمۀ این ترانۀ لطیف و زیبا من رو یاری داد... و در انتها دوست دارم این ترانه رو در این روز زیبا و البته کمی سرد بهاری در این دیار قطبی، به گل همیشه بهار خودم تقدیم کنم.

فیروز - هنوز ترا در خاطر دارم

طل وسالني اذا نيسان دق الباب
در زد و پرسید: آیا نیسان آمده است  
خبيت وجي وطار البيت فيي وغاب
دلتنگ خود شدم، و در خانه محو 

طل وسالني اذا نيسان دق الباب
در زد و پرسید: آیا نیسان آمده است  
خبيت وجي وطار البيت فيي وغاب
دلتنگ خود شدم، و در خانه محو

حبيت افتحلو
خواستم که دل بگشایم 
عالحب اشرحلو
و شرح عشق دهم 
طليت مالقيت
 دل گشودم
غير الورد عند الباب
و به جز گل بر در نیافتم

بعدك على بالي
هنوز ترا در خاطر دارم
ياقمر الحلوين
ای ماه زیبا
يازهر التشرين
ای گل پاییزی
يا دهب الغالي
ای طلای گرانبهای من
بعدك على بالي
هنوز ترا در خاطر دارم
ياحلو يا مغرور
ای زیبای مغرور
ياحبق ومنتور
ای رایحۀ گسترده
على سطح العالي
بر بلندیها

بعدك على بالي
هنوز ترا در خاطر دارم
ياقمر الحلوين
ای ماه زیبا
يازهر التشرين
ای گل پاییزی
يا دهب الغالي
ای طلای گرانبهای من
بعدك على بالي
هنوز ترا در خاطر دارم
ياحلو يا مغرور
ای زیبای مغرور
ياحبق ومنتور
ای رایحۀ گسترده
على سطح العالي
بر بلندیها

مرق الصيف بمواعيدو
تابستان گذشت با تمامی قول و قرارها
والهوي لملم عناقيدو
باد خوشه هایش را جمع کرد
مرق الصيف بمواعيدو
تابستان گذشت با تمامی قول و قرارها
والهوي لملم عناقيدو
باد خوشه هایش را جمع کرد
وما عرفنا خبر
و خبری به ما نرسید
عنك ياقمر
از تو ای ماه
ولاحدا لوحلنا بايدو
و هیچکس دستی برایمان نتکاند
وبتطل الليالي وبتروح الليالي
و شبها می آیند و می روند
وبعدك على بالي على بالي
و من هنوز ترا در خاطر دارم، در خاطر دارم

بعدك على بالي
هنوز ترا در خاطر دارم
ياقمر الحلوين
ای ماه زیبا
يازهر التشرين
ای گل پاییزی
يا دهب الغالي
ای طلای گرانبهای من
بعدك على بالي
هنوز ترا در خاطر دارم
ياحلو يا مغرور
ای زیبای مغرور
ياحبق ومنتور
ای رایحۀ گسترده
على سطح العالي
بر بلندیها

۱۳۹۲ اسفند ۲, جمعه

آدما آی آدمای روزگار

اول صبح تعداد اتوبوسهایی که از نزدیک خونه ام رد میشن زیاد نیستن، باید حساب دقیقه ها رو داشته باشی که از دست ندی اتوبوس مورد نظر رو. با اینکه چشمم به صفحۀ کامپیوتره و ساعت عبورشون رو از جلوی ساختمونمون میبینم، ولی امروز صبح یک کمی دیر جنبیدم. آسانسور رو هم که طبق معمول اون وقت صبح، پسر زحمتکش خارجی تباری که اعلامیه پخش میکنه، اشغال کرده بود. به هر شکلی بود خودم رو به بیرون ساختمون رسوندم. بارون که طبق معمول این چند وقته شدیداً در حال باریدن بود، در اون ظلمات صبح که چشم چشم رو به زور میبینه و قطرات بارون دید رو صد چندان بدتر میکنه... و سرانجام موفق شدم تا خودم رو به اتوبوس برسونم.
توی شهر ما اگه دقت داشته باشی، دیگه اکثر راننده های اتوبوس و تراموا به طریقی ریشه های خارجی دارن. حتی اگه موقع سوار شدن موفق به دیدن چهره هاشون هم نشی، گاهی صدای رادیوشون رو اونقدر بلند کردن که همۀ مسافرین چاره ای به جز گوش دادن به برنامه های رادیویی محلی به زبونهای جورواجور رو ندارن! و البته که در میون این راننده ها از هموطنای خودمون هم کم یافت نمیشن. خدا رو شکر اینقدر که تعداد رادیوهای محلی فارسی زبون اینجا در این شهر زیاده و مرتب و در تمام ساعات روز برنامه پخش میکنن که هر وقت رادیو رو روشن کنی بالاخره یک موجی رو پیدا میکنی که کسی به زبون طوطی شکرشکن، زبون شیرین پارسی سخن بگه...
امروز هم از شانس خوب من، رانندۀ اتوبوس هموطنی گرامی بود و صدای رادیو تا انتهای اتوبوس که هیچ فکر کنم حتی ماشینهای در حال عبور از کنارش هم میتونستن صدای گوگوش رو بشنون که میخوند:
آدما آی آدمای روزگار
چی میمونه از شماها یادگار
آدما آی آدمای روزگار
چی میمونه از شماها یادگار
و طبق معمول رفتم و در گوشۀ همیشگی خودم جای کالسکۀ بچه در اتوبوس ایستادم... نمیدونم کدوم موج بود و کدوم آدم خوش ذوقی اون موقع صبح این ترانه رو داشت برای شنونده هاش پخش میکرد، ولی شنیدن هر کلمه و هر جمله دیگه کار خودش رو در من کرد و موفق شد که من رو به اعماق افکارم ببره! آدما آی آدمای روزگار! آدما، چه موجودات غریبی هستیم آخه ما؟! به این دنیا اومدیم و یکبار شانس زندگی بهمون داده شده، فکر میکنیم که ابدی هستیم! نه قدر زندگی و زنده بودن رو میدونیم و نه قدر داشته هامون رو! برادری که قدر برادر رو نمیدونه و فکر میکنه که عمر جاودانیه و همگی همیشه زنده ایم! فرزندی که قدر پدر و مادر رو نمیدونه، پسری که قدر پدر رو نمیدونه و دختری که قدر مادر رو نمیدونه! در خیالات خودمون، یک عمر رو به هدر میدیم و به امید شوالیه ای سوار بر اسب سفید نشستیم، در حالیکه که کافیه که فقط  یک نگاه کوچیک به دور و بر خودمون بندازیم، به اونایی که داریم و هستن در کنار ما... و در عمق اون تراوشات آشفتۀ ذهنی تنها یک سؤال به ذهنم خطور میکرد: تا کی؟ تا کی؟ تا کی؟! یک روزی دیگه خیلی دیر خواهد بود... خیلی دیر!


گوگوش - آدما آی آدما

آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا میذارن
آدما آدمو تنها میذارن

منو دیگه نمیخوای خوب میدونم
تو کتاب دلت اینو میخونم
منو دیگه نمیخوای خوب میدونم
تو کتاب دلت اینو میخونم

یادته اون عشق رسوا یادته
اون همه دیوونگی ها یادته
تو میگفتی که گناه مقدسه
اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آی آدمای روزگار
چی میمونه از شماها یادگار
آدما آی آدمای روزگار
چی میمونه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم
من از اون قلب دو رو خسته شدم
نمیخوای بمونی توی این خونه
چشم تو دنبال چشمای اونه

همه حرفای تو یک بهونه س
اون جهنمی که میگن این خونه س
همه حرفای تو یک بهونه س
اون جهنمی که میگن این خونه س

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

هیچوقت شطرنجباز خوبی نبودم. از روز اولی که این بازی رو از پدرم توی مسافرتی به غرب کشور در سنین کودکی یاد گرفتم اثر آنچنانیی روم نذاشت. بعدها هم که این بازی رو بهتر یاد گرفتم باز کشش زیادی نسبت بهش پیدا نکردم... از اولش هم معلوم بود که حسابگر خوبی توی زندگی از آب درنمیام، حال چه این رو به خوبش گرفت و چه به بدش!
با خودم فکر میکردم که یعنی اگر حسابگری رو توی زندگی میتونستم یاد بگیرم شاید زندگیم خیلی بهتر از اینها میشد. یعنی میشه این چرتکه انداختن و دو دو چهار تا کردن رو یاد گرفت؟! یا اینکه باید توی خون آدم باشه؟ سؤالیه که در این لحظه از خودم میپرسم و مثل خیلی دیگه از اینگونه سؤالها براش جوابی ندارم. یه وقت فکر نکنین که این حرفها رو دارم میزنم چون از زندگیم راضی نیستم ها، استغفرالله! مگه میشه که عموناصر از زندگیش راضی نباشه؟! :) عموناصری که همیشه موقع "تعریف" ازش تا یاد داره یک پیشوند "قانع" جلوی اسمش میذاشتن. اصلاً کم مونده بود که وقتی براش شناسنامه میگرفتن این رو به جلوی اسمش اضافه کنن، که در انتها هم فرقی نکرد: پیشوندهای ما روی پیشونیهامون انگار از روز ازل ثبت میشه! اصلاً انگار ما آدما از ابتدای ورودمون به این دنیای "جوونمرد" روی پیشونیمون، با مرکبی نامرئی همۀ خواصمون رو نوشتن! و روی پیشونی این حقیر انگار از بدو انعقاد نطفه ام، کلمۀ قانع رو حک کردن...
وقتی میبینم که آدما به داشته هاشون هیچوقت قانع نیستن، دست خودم نیست، دلم میگیره و از این دنیا بیزار میشم. زندگیمون همه اش شده به دنبال نداشته ها رفتن بدون اینکه نیم نگاهی به اونایی که داریم بندازیم! این رو بارها گفتم و به یقین بارهای دیگه هم تکرارش خواهم کرد که حتی اگر یک نفر هم به این طریق آویزۀ گوشش شد، شاید که این دنیا میلیمتری به سمت بهتر شدن حرکت کرد: قدر چیزهایی که در زندگی داریم رو بدونیم و به دنبال "غاز همسایه" نباشیم که نهایتاً مرغی بیش نیست! مسئله همین جا و همین لحظه و همین دنیاست، و صحبت از آخرت نیست. توی همین دنیا تا هستیم بیا تا قدر یکدیگر بدانیم...

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو مومن آینه مومن یقین شد
چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند
سهی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله
چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض‌ها تیره دارد دوستی را
غرض‌ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم 
مولانا

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

راستی به چه امیدی؟!

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
مولوی

صدای اون نی انگار توی گوشهام داره ناله میکنه، ناله ای بس جانگداز! نمیدونم چرا اینجوری شدم من؟! وقتی خبر جدایی انسانها رو میشنوم دلم میگیره، خیلی هم زیاد میگیره! این روزا همه چیز رو به سن و سال ربط میدم، شاید اینم یکی دیگه از اونا باشه! از اون احساسهایی که در رابطۀ مستقیم با تعداد پیراهنهای پاره شده است!
ته دلم میدونم که گاهی اوقات بعضی با هم بودنها به مراتب ضررشون زیادتر از جدا شدنها هستن. گاهی اوقات آدمها با ادامۀ با هم بودنشون ذره ذره همدیگر رو مثل شمع آب میکنن و بعد از گذشت سالها دیگه از قطرات آب شده اون شمعها فقط شکل و شمایلی عجیب و غریب به جای میمونه، ولی باز هم دست خودم نیست و وقتی اخباری اینچنینی به گوشم میرسه، ناخودآگاه غمی بر دلم مینشینه...
زندگی در طول پاره کردن این "پیراهنها" فکر میکنم یک چیزایی بهم یاد داده باشه، یعنی لااقل امیدوارم که اینچنین باشه: هیچوقت گارانتی وجود نداره، برای هیچ چیز و در رابطه با هیچکس! اصلاً انگاری از روز اول که ما رو توی این دنیا راه میدن بهمون میگن که "آی آقا پسر،آهای دختر خانم، حواست باشه که تمام معاملاتت توی این دنیا مثل خریدهای خارج از کشور میمونه که حتی اگه برگه ای به اسم گارانتی هم بهت دادن، ارزشی نداره و اگه جنسی که خریدی موردی پیدا کرد باید اون برگه رو بذاری در کوزه و آبش رو بخوری..."! ولی کیه که گوشش به این حرفها بدهکار باشه؟! همه امون فکر میکنیم که همه چیز ابدیه و برای همیشه ادامه داره! دل میبندیم و دل میبندیم و باز هم دل میبندیم، به این امید که... راستی به چه امیدی؟!   

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

Je suis malade من رنج میبرم

یکی از زیباترین ترانه هاییست که در تمام عمرم شنیدم. همیشه گفتم و باز هم تکرار میکنم که برای چنین صداهایی کلاهم رو از سر بر میدارم و ادای احترام میکنم. خواننده اونقدر از احساساتش مایه میذاره که حتی بعد از قطع شدن موزیک هنوز لرزه رو در صورت و اندامش به وضوح میشه مشاهده کرد! ... و این ترانه و این ترجمه پیشکش به "او" که باعث شد عموناصر برای اولین بار این ترانه رو بشنوه... برگ سبز است تحفۀ درویش!


Lara Fabian - Je suis malade

Je suis malade
من رنج میبرم

Je ne rêve plus je ne fume plus
دیگر نه رؤیایی دارم و نه سیگاری میگیرانم.
Je n'ai même plus d'histoire
دیگر نه حتی تاریخچه ای دارم.
Je suis sale sans toi
بی تو ناپاکم،
Je suis laide sans toi
بی تو زشتم.
Je suis comme un orphelin dans un dortoir
به یتیمی در یتیم خانه ای می مانم.

Je n'ai plus envie de vivre dans ma vie
دیگر خواستار این حیات نمیباشم.
Ma vie cesse quand tu pars
زندگی من پایان میپذیرد آنگاه که تو میروی.
Je n'ais plus de vie et même mon lit
دیگر مرا حیاتی نیست و حتی بسترم
Ce transforme en quai de gare
مبدل به ایستگاه راه آهنی خالی میشود،
Quand tu t'en vas
آنگاه که تو میروی.

Je suis malade
من رنج میبرم،
Complètement malade
رنجی عظیم.
Comme quand ma mère sortait le soir
به سان آنگاه که مادرم شباهنگام به بیرون میرفت
Et qu'elle me laissait seul avec mon désespoir
و مرا با ناامیدیهایم تنها میگذاشت.

Je suis malade parfaitement malade
من رنج میبرم، رنجی در کمال،
T'arrive on ne sait jamais quand
تو میایی و کس نمیداند که کی بازخواهی گشت،
Tu repars on ne sait jamais où
تو میروی و کس نمیداند که به کجا خواهی رفت.
Et ça va faire bientôt deux ans
و به زودی دو سال خواهد بود،
Que tu t'en fous
و چه بی اهمیت بود برای تو! 

Comme à un rocher
به مانند یک صخره،
Comme à un péché
به مانند یک گناه
Je suis accroché à toi
بر تو آویخته ام.
Je suis fatigué je suis épuisé
خسته ام، بیزارم
De faire semblant d'être heureuse quand ils sont là
از خوشحال نشان دادن خود زمانی که آنان اینجایند.

Je bois toutes les nuits
هر شب می میگسارم،
Mais tous les whiskies
لیکن فقط  ویسکی.
Pour moi on le même goût
برای من همگی یک طعم را میدهند،
Et tous les bateaux portent ton drapeau
و همۀ قایقها پرچم تو را حمل میکنند.
Je ne sais plus où aller tu es partout
نمیدانم به کجا بروم، تو در هر مکان هستی.

Je suis malade
 من رنج میبرم،
Complètement malade
رنجی عظیم.
Je verse mon sang dans ton corps
من خون خویشتن را در بدنت میریزم،
Et je suis comme un oiseau mort quand toi tu dors
و من به سان پرنده ای مرده میباشم آنگاه که تو خفته ای.

Je suis malade
من رنج میبرم، 
Parfaitement malade
رنجی در کمال.
Tu m'as privé de tous mes chants
تو تمامی ترانه هایم را از من ربوده ای،
Tu m'as vidé de tous mes mots
تو مرا از تمامی واژگانم تهی کرده ای،
Pourtant moi j'avais du talent avant ta peau
اگرچه خود قریحه ای داشتم پیش از لمس پوست تو.

Cet amour me tue
این عشق مرا میکشد،
Si ça continue je crèverai seul avec moi
اگر ادامه یابد، در خلوت خویشتن خواهم مرد،
Près de ma radio comme un gosse idiot
در نزدیکی رادیوی خویش به مانند کودکی کودن،
Écoutant ma propre voix qui chantera
در حال گوش فرا دادن به آواز خود.

Je suis malade
من رنج میبرم، 
Complètement malade
رنجی عظیم.
Comme quand ma mère sortait le soir
به سان آنگاه که مادرم شباهنگام به بیرون میرفت
Et qu'elle me laissait seul avec mon désespoir
و مرا با ناامیدیهایم تنها میگذاشت.

Je suis malade
من رنج میبرم، 
C’est ça je suis malade
اینچنین است، رنج میبرم.
Tu m'as privé de tous mes chants
تو تمامی ترانه هایم را از من ربوده ای،
Tu m'as vidé de tous mes mots
تو مرا از تمامی واژگانم تهی کرده ای،
Et j'ai le coeur complètement malade
و قلبم رنجی عظیم میبرد،
Cerné de barricades
محصور شدۀ حصارها.
T'entends je suis malade
گوش کن، من رنج میبرم!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه

او، معنای زندگی من

چند دقیقه ای زود سر ایستگاه رسیدم... طبق معمول! هر کاری میکنم که درست سر وقت خودم رو برسونم و مجبور نشم که بیخودی اونجا علاف بشم، بازم نمیشه انگار! ماشین سرویسهامون رو هم که جدیداً عوض کردن، دفعۀ اول که چند هفته پیش ماشین جدید رو دیدم، به نظرم اومد که پنداری ماشین غول پیکر قبلی زیاد زیر بارون مونده و آب رفته...
برعکس همیشه که اون موقع روز، مشتری این سرویسهای داخلی ما زیاده، هیچ جنبنده ای سر و کله اش پیدا نشد و خودم و خودم تا آخر مسیر بودم. راننده هم مثل همیشه صدای رادیو رو بلند کرده بود. اولش توی افکار خودم غرق بودم ولی رفته رفته صدای رادیو برام واضح و واضحتر شد. مجری با خانم مسنی صحبت میکرد. ظاهراً به خونه اش رفته بود و داشت از کسایی که از طرف شهرداری گاهی توی کارهای خونه به کمکش میومدن، می پرسید. اینطور که از حرفهای خانمه برمیومد بیشترشون خارجی هستن و خلاصه این خانم هم خیلی ازشون تعریف میکرد و میگفت که به هیچ وجه باهاشون مشکل زبان پیدا نمیکنه و همیشه به شکلی مقصود خودش رو بهشون میرسونه... خانمه صدای بسیار مهربونی داشت و انسان دوستی رو میشد کاملاً در صداش حس کرد... و من باز آروم آروم توی افکار خودم رفتم... که ناگهان صدای صحبت کردن توی رادیو مبدل به موزیک شد... مجری ترانۀ محبوب این خانم مسن رو داشت پخش میکرد: "او شاید که چهره ای باشد که فراموش نتوانم کرد..."، ترانۀ زیبای "او" با صدای جادویی شارل آزناور خوانندۀ ارمنی تبار فرانسوی. و چه زیبا "او" رو توصیف میکنه!... "او، معنای زندگی من..."!


Charles Aznavour - She

She may be the face I can't forget
او شاید که چهره ای باشد که فراموش نتوانم کرد،
A trace of pleasure or regret
ردی از خوشی یا پشیمانی،
May be my treasure or the price
شاید که گنج من باشد، و یا بهایی
I have to pay
که باید بپردازم.
She may be the song that summer sings
او، شاید که ترانه ای باشد که تابستان میخواند،
May be the chill that autumn brings
شاید که خنکایی باشد که پاییز به همراه میاورد،
May be a hundred tearful things
شاید که صدها چیز اشک آلود باشد
Within the measure of the day.
در طول روز.

She may be the beauty or the beast
او، شاید که زیبایی باشد ویا شاید که درنده ای،
May be the famine or the feast
شاید که خشکسالی باشد و یا شاید که سرور.
May turn each day into heaven
شاید که هر روز را مبدل به بهشت سازد،
Or a hell
یا که دروزخی.
She may be the mirror of my dreams
او، شاید آینۀ رؤیاهای من باشد،
A smile reflected in a stream
لبخندی منعکس در نهری.
She may not be what she may seem
او، شاید آن نباشد که به چشم میاید، 
Inside a shell
در درون پوسته ای.

She who always seems so happy in a crowd
او، که همواره در جمع خوشبخت به نظر میاید،
Whose eyes can be so private and so proud
که چشمانش شاید چنان درخود و مغرور باشند. 
No one's allowed to see them when they cry
کسی را اذن آن نیست که آنان را به هنگام گریستن ببیند.
She may be the love that can and hope to last
او، شاید که عشقی باشد که آن را توان و امید ادامه میباشد،
May come to me from shadows of the past
شاید که از میان سایه های گذشته ای به سراغم بیاید،
That I remember till the day I die
که تا زنده ام به یاد خواهم آورد.

She may be the reason I survive
او، شاید که دلیل بقای من باشد،
The why and where for I'm alive
علت و مکان زنده بودن من،
The one I'll care for through the rough
آنی که حمایتش خواهم کرد در 
And rainy years
سالهای سخت و بارانی.
Me I'll take her laughter and her tears
من، خنده ها یش را و اشکهایش را خواهم گرفت
And make them all my souvenirs
و از آنان برای خویش یادگاری خواهم ساخت،
For where she goes I got to be
زیرا هر جا که او رود من باید که آنجا باشم.
The meaning of my life is
معنای زندگی من است

She
او،
She
او.
The meaning of my life is
معنای زندگی من است 
She
او.

۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

بی هوا

بعضی از خاطرات رو باید جاودانه کرد، بعضی از لحظه ها رو باید جاودانه کرد... بعضی از هدیه ها رو باید جاودانه کرد. جای این ترانه و این شعر اینجاست، چون متعلق به یک نفر نیست... درست مثل اون گلها... همه و همه فقط نماد و نشونۀ یک چیز هستند... گفت: "چون ما شوی، بدانی!"


امین رستمی - بی هوا

چشای من پُرِ خواهشه
نگاه تو یه نوازشه برای این دلِ دیوونه
دلم بَرات پَر می کشه
صدات واسم آرامشه، نگات مثل نمِ بارونه
دوسِت دارم، دلم می گیره بی تو بی هوا
هر لحظه قلب من می شکنه بی تو بی صدا
عشقت تو خونَمه، قلب تو قلب منه
هر جا تو هر نفَس دل واسه تو می زنه
کی غیر تو عزیزم
همه حرفامو می دونه
اشکامو کی می فهمه
غم چشمامو می خونه
عشقت کار خدا بود
که تو رو به دلم داده
دنیا منو فهمیده
مِهرت به دلم افتاده
دوسِت دارم، دلم می گیره بی تو بی هوا
هر لحظه قلب من می شکنه بی تو بی صدا
عشقت تو خونَمه، قلب تو قلب منه
هر جا تو هر نفَس دل واسه تو می زنه

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

تا کی تمنایت کنم؟

تصادفاً این شعر رو از زنده یاد فریدون مشیری امروز جایی دیدم. یادش به خیر زمانی که این شاعر لطیف اندیشه و رمانتیک برای خوندن اشعارش به شهر ما در این دیار قطبی دعوت شده بود. اولین بار بود که از نزدیک میدیدمش. از زندگیش میگفت و از خاطراتش، از اینکه نام خانوادگیش از کجا سرچشمه گرفته بوده و برمیگشته به جد پدریش که با مخابرات سر و کار داشته... و به یاد دارم که وقتی شعر کوچه رو شروع به خوندن کرد چقدر من مأیوس شدم، چون همیشه این شعر رو به صورت دیگه ای تو ذهن خودم میخوندم و میشنیدم! شاید هم فکر میکردم که شاعر بودن خود به خود به معنای اینه که آدم خوب هم دکلمه میکنه و البته بهترین مثالش هم زنده یاد شاملو بود که با صداش و دکمله اش انسان رو سحر میکرد!
با این وصف، شعرهای این شاعر گرانقدر همیشه در دلهای ما جای خواهد داشت و خاطراتی رو برای هر کدوم از ما زنده میکنه و خواهد کرد. شعر زیر شاید یکی از زیباترین شعرهای کلاسیک این شاعر والا از نگاه من باشه، و البته اینکه چقدر وصف الحال هست رو دیگه وارد معقولات نمیشم :)

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام، بنشین تماشایت کنم

الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم 
گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

بنشین که با من هر نظر، با چشم دل، با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر، از روی زیبایت کنم

بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت 
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

بوسم تو را با هر نفس، ای بخت دور از دسترس 
وربانگ برداری که بس! غمگین تماشایت کنم

تا کهکشان، تا بی نشان، بازو به بازویت دهم 
با همزمانی، همدلی، جان را هم آوایت کنم

ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان
در شعری از رنگین کمان بانوی رویایت کنم

بانوی رویاهای من، خورشید دنیاهای من 
امید فرداهای من، تا کی تمنایت کنم؟

فریدون مشیری
از دفتر «از دریچه ماه»

۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

تئاتر زندگی

چقدر سخته که آدم یک مدت زیادی جایی کار کرده باشه، بعدش یک دفعه بهش بگن که دیگه به واسطۀ سنش نیازی بهش ندارن! از اون بدتر اینه که به تو بگن که باید بری و جای این آدم رو بگیری! جداً چه حس بدی به آدم دست میده! یعنی از یک طرف به هر روی تو باید حرف گوش کنی و کارت رو انجام بدی، و از طرف دیگه احساس میکنی که داری به طریقی اون شخص رو که موهاش رو توی اون کار سفید کرده، از اونجا بیرون میکنی... با خودت فکر میکنی که چه کاری از دستت برمیاد؟ فکر میکنی و فکر میکنی و به هیچ نتیجه ای در انتها نمیرسی. میخوای تا اونجایی که برات امکانش هست با اون شخص رفتاری نکنی که حس کنه که خدای ناکرده این تو هستی که عامل رفتنش هستی، که واقعاً هم نیستی، ولی هر جور هم که سکه رو بالا و پایین میکنی، در نهایت میبینی که راهی نیست...
به خودت میگی: "یک روز هم نوبت من میشه و یک نفر جوونتر از راه میرسه که میخواد همۀ فوت و فنهایی رو که من با خون دل یاد گرفتم، دو روزه ازم یاد بگیره و بعدش هم که دیگه دیدن نیازی بهم نیست، بگن، بفرمایین و خوش اومدین!"... اما، اینه دیگه زندگی و طبق معمول همیشه هم کاریش نمیشه کرد! هیچ رلی رو توی تئاتر زندگی نمیشه تا ابد بازی کرد... همۀ رلها یک روزی شروع میشن و یک روزی هم به پایان میرسن... توی این تئاتر زندگی!


چاوشی - تئاتر زندگی

دوباره بازیچه شدم توی تئاتر زندگی
تو این نمایشنامه دل شکسته شد به سادگی
نقش نبودن واسه توست نقش شکستن واسه من
صندلی خالی از تو شد ای بی صدا حرفی بزن
ای بی صدا حرفی بزن

پیاده تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم
پیاده تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم

خورشید ما کاغذی بود فقط دکور بود و همین
گلوله های برفیمون آب نشُدن روی زمین
پرده به آخرش رسید تکرارِ تلخ خواهشم
رو صحنه بی تو حالا من غمگین ترین نمایشم

پیاه تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم
پیاه تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم
توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم

۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه

روز قلبها

اسمهای زیادی برای این روز شنیدم توی این سالها، روز سن والنتین، روز گلها، روز والنتاین، روز قلبها، روز عشق و... مطمئن هستم که هزار تا اسم دیگه هم براش گذاشته شده. اسم البته اهمیت خاصی نداره، و مهم نفس داستانه. این یک روز رو برای ابراز عشق توی سال مشخص کردن البته اصلاً ایرادی بهش وارد نیست و بسیار هم زیباست، ولی من میگم همۀ روزهای سال باید روز ابراز عشق باشه، و نه فقط به عاشق و به معشوق، به همۀ اونایی که مهرشون در دل آدمه و مهر آدم در دلشونه...
از کشورهای دیگه اطلاع درستی در دست ندارم، بنابرین صرفاً در مورد محل سکونت خودم صحبت میکنم. اینجا تا دو دهۀ پیش شاید بیشتر مردم روحشون از وجود چنین روزی خبر نداشت! توی سالهای اخیر با تبلیغات "سال افزون" چنان این روز رو برای مردم علم کردن که آدم رو جداً به حیرت وامیداره! هدف هم در انتها چیزی نیست به جز اینکه جامعۀ مصرفی رو مصرفی تر کنن و مردم بیشتر بخرن، و فروشگاهها اجناسشون به فروش برن! طیف تبلیغات رو به جایی رسوندن که دیشب توی آگهیهای تجارتی داشتن تبلیغ "پفک نمکی مخصوص روز والنتاین" رو میکردن... و تو خود این حدیث مفصل بخوان از این مجمل:)... یعنی همین رو بگیرید و باقیش رو دیگه خودتون حدس بزنین!
علی ای حال و با تمام این تبلیغات، باز هم نباید نفس این روز رو از خاطر برد، چون هیچ چیزی توی این دنیا زیباتر از مهر و محبت نیست، و از اون زیباتر اینه که آدم اون رو به عزیزش و عزیزانش ابراز بکنه. در اینجا این روز رو به همۀ عاشقان همزبونم تبریک میگم و روزی همراه با مهر، نوازش و بوسه های فراوون از صمیم قلب برای همگی آرزو میکنم.

Lionel Richie - Hello

I've been alone with you inside my mind
با تو در اعماق ذهنم تنها بوده ام
And in my dreams I've kissed your lips a thousand times
و در رؤیاهایم لبانت را هزاران بار بوسیده ام
I sometimes see you pass outside my door
گاه ترا در حال عبور از کنار در خانه ام میبینم
Hello, is it me you're looking for
سلام، آیا به دنبال من میگردی؟

I can see it in your eyes
در چشمانت میتوانم ببینم
I can see it in your smile
در لبخندت میتوانم ببینم
You're all I've ever wanted, (and) my arms are open wide
تو آنی که همیشه خواسته ام، و آغوشم برایت بازِ باز است
'Cause you know just what to say
زیرا که تو دقیقاً میدانی که چه باید گفت
And you know just what to do
وتو دقیقاً میدانی که چه باید کرد
And I want to tell you so much, I love you
و با تو حرفها بسیار دارم، و دوستت میدارم

I long to see the sunlight in your hair
تمنای دیدن نور آفتاب را در گیسوانت دارم
And tell you time and time again how much I care
و اینکه گاه گاه به تو بگویم که چقدر برایم اهمیت داری
Sometimes I feel my heart will overflow
گاه حس میکنم که قلبم سرریز خواهد کرد
Hello, I've just got to let you know
سلام، باید این را به تو بگویم

'Cause I wonder where you are
زیرا که میخواهم بدانم کجایی
And I wonder what you do
و میخواهم بدانم که چه میکنی
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you
آیا جایی تنهایی، یا کسی دوست میدارد ترا؟
Tell me how to win your heart
به من بگو چگونه قلبت را تسخیر کنم
For I haven't got a clue
زیرا که هیچ نمیدانم
But let me start by saying, I love you
لیکن بگذار چنین آغاز کنم: دوستت میدارم

Hello, is it me you're looking for
سلام، آیا به دنبال من میگردی؟ 
'Cause I wonder where you are
زیرا که میخواهم بدانم کجایی
And I wonder what you do
و میخواهم بدانم که چه میکنی
Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you
آیا جایی تنهایی، یا کسی دوست میدارد ترا؟
Tell me how to win your heart
به من بگو چگونه قلبت را تسخیر کنم
For I haven't got a clue
زیرا که هیچ نمیدانم
But let me start by saying I love you
لیکن بگذار چنین آغاز کنم: دوستت میدارم

۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

طوفان زندگی

شعری بسیار زیبا که دیروز به من تقدیم شد و حیف دیدم که اون رو در اینجا به اشتراک نذارم...

ِDet blåser ibland
گاه طوفانیست که میوزد
i det liv som är vårt
در زندگی ما
när kraven är många och
آنگاه که انتظارات فراوانند و
tempot känns hårt.
شتاب را حسیست صعب

Då är det viktig
آن زمان مهم است
att ha en kamrat
داشتن همقطاری
som använder orden
که کلمات را به جز
till annat än tjat.
از برای نیش به کار میگیرد

Jag tror knappt
هنوز باور ندارم
att jag, har fattat det än
که دریافته باشم
att i dig har jag funnit
که در تو 
inte bara en vän.
نه تنها دوستی را یافته باشم

Därför vill jag att du,
از آن روی است، میخواهم
skall veta det nu.
که در این لحظه بدانی
Du är min älskling,
تو دلداده ام هستی
allra käraste du!
ای عزیزترینم