‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آبان ۴, پنجشنبه

به کجای این شب تیره

گاهی فقط اشعار هستن که به بهترین وجه حس درون رو بیان میکنن... ای، کجایی "نیما"، ای شاعر گرانقدر که خونت و شعرت در درونم همیشه جاریه؟... "خدايا، به كجای اين شب تيره بياويزم قبای ژندۀ خود را؟"

هلا! من با شمايم، های! … می پرسم كسی اينجاست؟
كسی اينجا پيام آورد؟
نگاهی، يا كه لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟

و مي‌بيند صدايی نيست،
نور آشنايی نيست،
حتی از نگاه
مُرده ای هم رد پايی نيست

صدايی نيست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو مي‌رود بيرون،
به سوی غرفه ای ديگر
به اميدی كه نوشد از هوای تازۀ آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است
از اعطای درويشی كه می خواند:
جهان پير است و بي بنياد،
ازين فرهاد كش فرياد

وز آنجا میرود بيرون، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی كسالت بار
بدان سان باز میپرسد سر اندر غرفۀ با پرده های تار:
كسی اينجاست؟
و میبيند همان شمع و همان نجواست

كه میگويد بمان اينجا؟
كه پرسی همچو آن پير به درد آلودۀ مهجور
خدايا، به كجای اين شب تيره بياويزم قبای ژندۀ خود را؟

نیما یوشیج

۱۳۹۶ مهر ۲۹, شنبه

دو دوست

از موقعی که یادش میومد با هم دوست بودن، از همون ابتدای تولدش، شاید هم زودتر، از همون ابتدای به وجود اومدنش. اصلاً به یاد نداشت زمانی رو که اون نبود. همیشه بود و وجود داشت. در کنارش بود، پشت سرش بود و مواظبش و گاهی هم به نظر میومد که جلوتر از اون حرکت میکنه. پیش خودش میدونست که همیشه میتونه روی بودنش حساب باز کنه و میدونست که هیچوقت تنهاش نمیذاره.
وقتی که بزرگتر شد و شروع به شناختن خودش کرد، رفته رفته متوجه شد که این دوستی که همیشه روش حساب میکرد و فکر میکرد تا دنیا دنیاست در کنارشه، اونطورها هم که فکر میکرده نیست. باورش نمیشد! دائم با خودش فکر میکرد که چرا اینجوریه؟ مگه چیکار کرده بود که این دوست اینچنین باهاش رفتار میکرد! اینکه گاهی بهش نارو میزد، باهاش بدرفتاری میکرد، سنگ جلوی پاش میذاشت، پشت سرش حرف میزد و دیگران رو بر علیه اش میشوروند؟ از خودش میپرسید: "آیا من مرتکب گناهی شدم و یا خدای ناکرده کار بدی در حقش کردم که مستحق چنین رفتارهایی باشم؟" ولی هر چی بیشتر فکر میکرد، کمتر به جواب این سؤالها نزدیک میشد.
تا بالاخره یک روز دل رو به دریا زد و گفت باید جواب این سؤالها رو پیدا کنم. دیگه برام سخته ادامه دادن به این دوستی. این چه دوستییه که آدم نتونه به هیچیش اطمینان  کنه؟ فکر کرد که "یا جواب این سؤالها رو پیدا میکنم و هر چی که تو دلمه بهش میگم یا برای همیشه این دوستی رو خاتمه میدم." میدونست که فقط کافیه که به این دوستش فکر کنه تا سر وکله اش پیدا بشه. در واقع اصلاً به فکر کردن هم نیاز داشت چون این دوستش همیشه دور و برش بود.

صداش کرد و اون هم مثل جن بدون بسم الله پدیدار شد. بهش جریان رو گفت:
- یه چیزی هست که مدتهاست ذهنم رو مشغول کرده!
* بگو دوست من، هز چه میخواهد دل تنگت بگوی!

کمی مکث و من و من کرد. دلش نمیومد که حرفی بزنه که ناراحتش کنه. آخه دوستهای قدیمی دیگه به سادگی پیدا نمیشن. مثل برگها نیستن که روی درختها سبز بشن. همۀ شهامتش رو یک جا جمع کرد و گفت:
- چرا با من چنین رفتارهایی میکنی؟ مگه من در حقت چیکار کردم؟ آیا به جز این کردم که همیشه به حرفهات گوش دادم؟ آیا همیشه ازت همه جا تعریف نکردم؟ نگفتم که توی که همه چیز رو برام فراهم میکنی؟ آیا نگفتم که این تویی که باعث میشی من صبح از خواب بیدار شم و شب به امید تو به خواب برم؟ آیا نگفتم که این دوست یکبار به من داده شده و دیگه هرگز این اتفاق نخواهد افتاد؟ پس این همه بدیها و ناملایمات برای چیه؟

دوست با تعجب بهش نگاهی کرد و با لبخندی بر لب که آمیخته به محبتی بیکران بود گفت:
* میبینم که هنوز خیلی چیزها هست که باید بهت یاد بدم. تو هنوز اول راهی و باید درسهای زیادی بگیری تا سر از کار این دوستی دربیاری. پس بذار اولین درس بزرگ رو بهت بدم: من دوست تو بوده ام، هستم و تا آخرین نفست خواهم بود. دوست خوب اونه که بهت دروغ نگه و همیشه صلاحت رو بخواد، حتی اگر از نگاه تو ناملایمات به نظر بیاد. دوست خوب اونیه که بهت یاد بده هرگز عاجلانه تصمیم نگیری و تا اونجاییکه که در توانت هست پلها رو پشت سرت خراب نکنی. دوست خوب اونه که بهت یاد بده که کی واقعاً دوسته و کی دشمنه. دوست خوب اونیه که بهت عشق رو بیاموزه و بهت بگه که هیچ چیز توی این دنیا جای عشق راستین رو نمیگیره، و اگر بهش رسیدی هرگز و هرگز از دستش نده، چون دیگه به دستش نخواهی آورد.  دوست خوب اونیه که بهت این رو تفهیم کنه که فقط یکبار به این دنیا میای و بعد از اون نیست خواهی شد و جا رو برای دیگری باز میکنی، پس از ثانیه به ثانیه اش استفاده کن و مفید باش؛ مفید برای خودت، برای نزدیکانت و برای همنوعت. دوست خوب اونیه که برات روشن کنه که اگرچه تو گاهی همۀ درها رو بسته به روی خودت میبینی، همیشه درها به روت باز هستن و فقط چشم بصیرت برای دیدنشون لازمه، و در انتهای این درس اول، دوست خوب اونه که بهت بگه انسان موجودیه که ساخته شده برای خطا کردن، هرگز بی نقص نیست و هر چه زودتر به این ناکامل بودنش پی ببره به نفع خودش و بشریته؛ و اگر خطایی ازش سر زد باید که یاد بگیره و شهامت اعتراف رو داشته باشه تا انسانی والاتر بشه... و فراموش نکن در نهایت درها همیشه باز هستند.

مات و مبهوت به حرفهای این دوستی قدیمی سر رو از سر شرمندگی به پایین انداخت. شرمنده از این شد که چطور تونسته بود این دوست رو که فقط نیتی به جز خیر نداشت، زیر سؤال ببره... و این دوست البته کسی نبود به جز زندگی!

۱۳۹۶ شهریور ۲۳, پنجشنبه

مرگم

Ölümüm
مرگم

Solgun benizli ölüm meleği
فرشتۀ مرگ با صورتی رنگ پریده،
Sınırsız bir gülüşle karşıma dikilse de,
 با خنده ای  بر سر راهم سبز اگر شود هم،
Acılarımla ruhum buhar olup uçsa da,
با دردهایم روحم بخار اگر شود و پر گیرد هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Yastığımın ucunda eriyen
از نوک بالشم
Soluk çehreli bir mum
شمعی مذاب با چهره ای بیرنگ 
Soğuk ışığını serpse de ah,
نور سردش خاموش اگر شود هم، آه!
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Terli alnımla
با جبینی عرق کرده
Taş kesilmiş vücudumu,
بدن سنگ بریده ام را،
Kefene sarıp kara tabuta koysalar da,
کفن پیچیده در تابوت سیاه اگر بگذارند هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Acımasız ölüm meleğinin titrek gülüşü
خندۀ لرزان فرشتۀ ظالم مرگ
Dokunaklı çanın çalmasıyla,
با دق رقت انگیز ناقوسش،
Tabutum ağır ağır ilerlese de,
تابوتم ثقیل و سنگین به پیش اگر رود هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Yas şarkıları söyleyen insanlar,
انسانهایی که نوحۀ عزا سر میدهند،
Siyah giysileri ve asık suratlarıyla
با رخت سیاهشان وبا صورتهای گرفته 
Tütsü ve dualar yaysalar da,
دود عود و دعاها اگر سر دهند هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Çukurumu kazıp beni gömseler de
گور من را کنده و مدفونم اگر سازند هم،
Yasa bürünmüş sevdiklerim
و عزیزانم به عزا نشسته
Ağlaşıp ayrılsalarda
بگریند و هر یک به راهی اگر روند هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Ama eğer bir köşede
لیک در گوشه ای اگر
Unutulup giderse mezarım,
مزارم رو به فراموشی رود،
Ve hatıram da solarsa,
و یادم بیرنگ گردد،
Ah işte ben o zaman ölürüm.
آه، آنگاه است که من مرده ام!

Bedros Turyan
بدروس توریان

۱۳۹۶ مرداد ۲۰, جمعه

امید همان که پر دارد

“Hope” is the thing with feathers 
امید همان  که پر دارد


“Hope” is the thing with feathers -
امید همان که پر دارد
That perches in the soul -
،همان که در روح خانه میکند
And sings the tune without the words -
 ،آوازی بدون کلام سر میدهد
And never stops - at all -
و هرگز دست نمیکشد، هرگز

And sweetest - in the Gale - is heard -
و شیرینترینها، در تندباد، شنیده میشوند
And sore must be the storm -
،و این طوفان است که زخمیست
That could the little Bird
،که پرندۀ کوچک را دستپاچه کند
That kept so many warm -
پرنده که گرمابخش هزاران هزار باشد

I’ve heard it in the chillest land -
شنیدم که در سردترینِ  سرزمینها 
And on the strangest Sea -
،و در غریبترینِ دریاها
Yet - never - in Extremity,
لیک هرگز در اضطرار
It asked a crumb - of me.
طلب خرده نانی از من نکرد

EMILY DICKINSON
امیلی دیکنسون

۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه

دلم هوای بچگیهام رو کرده

دلم هوای بچگیهام رو کرده، اون موقعها که همه چیز و همه کس برام صادق و پر از مهر و محبت بودن، اون موقعها که آدما با هم صاف و یکدل بودن، اون موقعها که هر کسی فقط به فکر خودش نبود! اون موقعها که مادر بزرگ هنوز جوون بود و گاهی به خونۀ ما میومد، و وقتی میومد همیشه زنبیلش پر از چیزایی بود که از توپخونه و باب همایون خریده بود، اون موقعها که من رو با خودش میبرد و با افتخار هر جا که با هم میرفتیم من رو نشون میداد و میگفت این نوۀ ارشد منه... دلم لک زده برای اون روزا که همه چیز ساده بود  برای من، زندگیم در مدرسه و بازی خلاصه میشد، البته به جزاون موقعهایی که با داداش کوچیکه توی سر و کلۀ هم میزدیم و بعضی وقتها هم همدیگه رو به قصد کشت اونقدر میزدیم که اگه یکی از بیرون نگاه میکرد شاید آنی پیش خودش فکر میکرد به گمانم اینا نباید از یک پدر و مادر باشن! 
راستی چی شد؟! چرا همۀ اون خاطرات خوش تغییر کرد؟ چرا همه چیز به یکباره عوض شد؟ نوجوونی اومد و دنیای من هم عوض شد. دیگه همه چیز رنگ و بوی دیگه ای پیدا کرد؟ و بعد هم تا اومدی خودت رو پیدا کنی دیدی داری تو دنیای ناشناخته ای به دنبال خودت میگردی! تا اومدی به خودت بیای زندگیت دستخوش حوادث گوناگون شد و دیگه حتی به دنبال خود گشتنت از یادت رفت. دیگه وقتی برای این کار نداشتی، دیگه زندگیت فقط خودت نبودی، دیگه موجودی بیگناهی رو به این دنیا آورده بودی و برای همۀ عمرت مسئولیتش روی شونه هات بود، موجودی که روز به روز بزرگتر و بزرگتر میشد و هر چی اون بیشتر شکل میگرفت تو بیشتر خودت رو در ورطۀ زندگی گم میکردی...
دلم هوای بچگیهام رو کرده چون بچگیهام پیچیده نبودن، بچگیهام امید به نوجوونی و جوونی داشتم، امید به بزرگ شدن داشتم و هر شب با رؤیای بزرگ شدن به بستر میرفتم و سر بر بالین میذاشتم... ولی تا اومدم به خودم بجنبم نه خیری از نوجوونی دیده بودم و نه از جوونی...
و حالا که دیگه اثرات میانسالی رو حتی دیگه قادر نیستم از دیدۀ خودم پنهان کنم، امیدم تنها به آینده است، اما نه به آیندۀ خودم! چقدر از شنیدن این جملۀ قدیمیها حرصم میگرفت وقتی میگفتن: "دیگه از ما که گذشت". دلم میخواست به اونایی که آهی از نهاد برمیاوردن و این جمله رو با غم فراوون به زبون میاوردن، فریاد بزنم و بگم: بابا، شما که پیر نیستین، آخه این چه حرفیه که میزنین؟!... حالا خودم به اونجا رسیدم که باید همون جمله ای رو که ازش نفرت داشتم به زبون بیارم...
و دلم هوای بچگیهام رو کرده و دلم میخواست که در این لحظه ماشین زمانی داشتم و به چشم بر هم زدنی دوباره به همون دوران برمیگشتم و برای همیشه در همون دوران میموندم، اون دورانی که همۀ دردها با بوسۀ پدر و دست نوازش و عطوفت مادر بر سرم مرهمی میشد،... و دلم هوای بچگیهام رو کرده... 

۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه

در قفل در کلیدی چرخید

دلم میخواست میتونستم بخوابم، دلم میخواست سرم رو روی بالشت میذاشتم و به خواب میرفتم. دلم میخواست به خواب میرفتم و دیگه به چیزی فکر نمیکردم... و شاید لحظه هایی به سراغم میومدن که آرزو میکردم که ای کاش به خواب میرفتم و دیگه در این دنیا از خواب بیدار میشدم! آخه مگه یک آدم چقدر توی این دنیا میتونه توان و یارای بدبیاری رو داشته باشه؟ اصلاً انگار که بعضیها از همون ابتدای خلقت روی پیشونیشون نوشته و به قلمی تیز کلمۀ "بدشانس" حک شده...
ولی از خواب خبری نبود. دلم نمیخواست دوباره توی اون دایرۀ وحشتی که بارها و بارها توی زندگی باهاش روبرو شده بودم بیفتم چون این بزرگترین کابوس زندگی من بود، نخوابیدن و غذا نخوردن و افسردگی دائم... باید بیرون میزدم و هوای تازه رو در دورن ریه هام استنشاق میکردم تا شاید روحی تازه در بدنم دمیده میشد، ولی وقتی از پنجره بیرون رو نگاه کردم و دیدم که بارون و طوفان چطور به درختها دارن تازیانه میزنن چنان قبض روح شدم که عطاش رو به لقاش بخشیدم... به جای هوای تازه دود رو به درون خودم فرو دادم، دودی که کمکی هم نمیکرد!
میدونستم که اتفاقی در جریانه، میدونستم که به زودی خبر بدی قراره که بهم داده بشه، میدونستم که خبر بد بزودی در خونه رو خواهد زد. اما از دست من چه کاری ساخته بود به جز اینکه بشینم و چشم به راهش بمونم؟! حتی ساعت اومدنش رو هم میدونستم، دیگه اینقدر که این اتفاق توی زندگیم افتاده بود که ساعتهام رو میتونستم باهاش تنظیم کنم، ساعت اومدنش رو، تعداد ساعات موندش رو و ساعت رفتنش رو...
هوا دیگه تاریک تاریک شده بود با اینکه از نیمروز هنوز چند ساعتی بیش نگذشته بود. دلم نمیخواشت چراغها رو روشن کنم چون نورشون بیشتر آزارم میداد. رفتم و تمامی شمعها رو روشن کردم تا شاید گرما و نور اونها گرما و روشنایی در دلم بندازه، ولی حتی گرما و نور شمعها که نمادی برای رمانتیسم عصر جدید ما شدن، افاقه ای نکردن...
دیگه هیچ چیزی آرومم نمیکرد. تنها راه خوابیدن بود. باید سعی میکردم، باید به هر قیمتی که بود چشمها رو روی هم میذاشتم و این چند ساعتی رو که باقی مونده بود تا یکبار دیگه سرنوشتم مشخص بشه، به شکلی خودم رو از این دنیا دور میکردم... و همین کار رو در انتها کردم. چشمها رو بستم و تاریکیی محض در درون سرم حکمفرما شد.
به یاد "خرگوشک" افتادم که هفته ها در کتابی پی اون رو گرفته بودم. خرگوشکی که نمیتونست بخوابه و به هر دری میزد تا شاید خوابش ببره، خرگوشکی که راهی رو پیش گرفته بود در نیمه های شب، در حالیکه خواهرها و بردارش همگی توی خونه در خواب نازنین به سر میبردن، و به هر کسی که میرسید التماس دعای خواب داشت:
"خرگوشک گفت: سلام جغد چشم سنگین. از آنجاییکه شما جغدی عاقل هستید، دلم میخواهد که برای همین حالا خوابیدن از شما کمک بگیرم. آیا میتوانید به من کمک کنید؟
جغد چشم سنگین  پاسخ داد: البته که میتوانم به تو برای همین حالا به خواب رفتن کمک کنم. تو حتی لازم نیست که تا به آخر صحبتهای من صبر کنی. همین حالا میبینی که به خواب خواهی رفت. احساس آرامش میکنی و وقتی که گفتم همین حالا به خواب میروی.. فقط باید بتوانی تمدد اعصاب پیدا کنی. و همین حالا دراز بکش! دلم میخواهد تا چند لحظۀ دیگر قسمتهای مختلف بدنت آرامش پیدا کند. مهم آن است که همانگونه که من میگویم رفتار کنی و فقط تمدد اعصاب پیدا کنی. 
خرگوشک فکر کرد: از آنجاییکه جغد چشم سنگین عاقل است، من به حرف او گوش خواهم داد."**

ای کاش من هم جغد چشم سنگینی داشتم الان اینجا و بهم میگفت که باید چکار کنم! ای کاش عاقلی توی این دنیا وجود داشت و به من میگفت که من چه لقمۀ حرومی توی این دنیای نامرد خوردم که باید مستحق این همه... و انگار که کسی صدای افکار من رو شنیده باشه، انگار که جغد چشم سنگینی به درون من رخنه کرده باشه، دیگه هیچ چیز رو متوجه نشدم... به خواب رفتم تا اینکه... در قفل در کلیدی چرخید... خبر بد پشت در بود و در آستانۀ ورود به کلبۀ گرم و نورانی من.


** قسمتی از کتاب "خرگوشی که میخواهد خوابش ببرد"، نوشتۀ کارل یوهان فُرسِن اَرلین، ترجمۀ عموناصر، در دست انتشار



۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

سیلی دوست

گفت: آخه، عموناصر!
گفتم: آخه نداره! کی میخوای درست بشی تو؟!
گفت: عموناصر، اینقدر تند با من برخورد نکن! یک کم دندون روی جیگر بذار و به حرفام گوش کن، اونوقت قضاوتم کن... اصلاً، نه، تو رو به خدا قضاوتم نکن! خسته شدم از بس که قضاوتم کردن، عموناصر! تو یکی دیگه فقط دو تا گوشت رو در اختیارم بذار و فقط شنونده باش!

دلم براش سوخت. نگاهش خیلی معصوم بود و مثل بچه های مدرسه ای نگاهم میکرد. انگار نه انگار که چندین دهه از عمرش گذشته و بارها و بارها، سالها و سالها، زمستون رو بهار کرده و تابستون رو پاییز. ولی از طرف دیگه هم نگرانش بودم و دلم نمیخواست که دوباره هر اونچه که به سرش اومده بود، براش تکرار بشه...

گفتم: عزیز من، تو فکر میکنی که من برای خودم میگم؟ من به خاطر خودت میگم. یادت رفته انگار اون روزا رو! یادت رفته اون شبا رو! سؤال من فقط از تو اینه که کی میخوای درس بگیری از زندگی؟ تا کی میخوای در توهمات خودت زندگی کنی؟ تا کی میخوای توی خواب و خیال باشی و فکر کنی که آدما قدر چیزایی رو که دارن اون موقع که باید میدونن، نه اون موقع که دارن از دستشون میدن؟ تا کی میخوای توی دنیای خودت سیر کنی؟ تا کی میخوای در اوهام باشی و فکر کنی که آینده ای هست؟ بچۀ خوب، چشات رو باز کن و اگر هم گوشات بسته است و احتمالاً پنبه ای توشون فرو کردی، اون پنبه ها رو از گوشهات دربیار، و اگر هم نمیتونی درشون بیاری، لبهام رو بخون: گذشته ها گذشتن و دیگه رفتن، و آینده هم وجود خارجی نداره! الان هست و الان، میفهمی؟... اگه فکر میکنی که آدما قدرت رو میدونن، سخت در اشتباهی، دوست من! آدما، به اونایی که نباید بها میدن و تا اونجایی که جا داره، ضربه میخورن، ولی وقتی به تو میرسن یادشون میره که کیا بهشون ضربه زدن، فراموش میکنن که یک موقعی کی بودن و چی بودن... آره عزیز من، برای اینه که دلم از شنیدن این حرفهات ریش ریش میشه!

دیگه فکر کنم، ضربۀ آخر رو بهش زده بودم، چون مثل آدمای گیج و گنگ، مات و مبهوت فقط به چشمهام زل زده بود و دیگه حتی کلمه ای رو به زبون نمیاورد. خیلی دلم میخواست بدونم که در اون لحظه چی داره از توی ذهنش گذر میکنه. دلم نمیخواست ناراحتش کنم، یعنی هیچ کس رو توی زندگی دوست ندارم برنجونم، ولی این عزیز دیگه جایگاه مخصوص خودش رو داشت. از طرفی دیگه گفتن واقعیات هر چقدر هم که تلخ بودن، در اون لحظه ضروری به نظرم میومد! اگه من نمیگفتم، پس کی باید میگفت؟! بعضی وقتها خوردن سیلی از دوست بهتر از نوازش دشمنه!

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

تا کی تمنایت کنم؟

تصادفاً این شعر رو از زنده یاد فریدون مشیری امروز جایی دیدم. یادش به خیر زمانی که این شاعر لطیف اندیشه و رمانتیک برای خوندن اشعارش به شهر ما در این دیار قطبی دعوت شده بود. اولین بار بود که از نزدیک میدیدمش. از زندگیش میگفت و از خاطراتش، از اینکه نام خانوادگیش از کجا سرچشمه گرفته بوده و برمیگشته به جد پدریش که با مخابرات سر و کار داشته... و به یاد دارم که وقتی شعر کوچه رو شروع به خوندن کرد چقدر من مأیوس شدم، چون همیشه این شعر رو به صورت دیگه ای تو ذهن خودم میخوندم و میشنیدم! شاید هم فکر میکردم که شاعر بودن خود به خود به معنای اینه که آدم خوب هم دکلمه میکنه و البته بهترین مثالش هم زنده یاد شاملو بود که با صداش و دکمله اش انسان رو سحر میکرد!
با این وصف، شعرهای این شاعر گرانقدر همیشه در دلهای ما جای خواهد داشت و خاطراتی رو برای هر کدوم از ما زنده میکنه و خواهد کرد. شعر زیر شاید یکی از زیباترین شعرهای کلاسیک این شاعر والا از نگاه من باشه، و البته اینکه چقدر وصف الحال هست رو دیگه وارد معقولات نمیشم :)

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام، بنشین تماشایت کنم

الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم 
گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

بنشین که با من هر نظر، با چشم دل، با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر، از روی زیبایت کنم

بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت 
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

بوسم تو را با هر نفس، ای بخت دور از دسترس 
وربانگ برداری که بس! غمگین تماشایت کنم

تا کهکشان، تا بی نشان، بازو به بازویت دهم 
با همزمانی، همدلی، جان را هم آوایت کنم

ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان
در شعری از رنگین کمان بانوی رویایت کنم

بانوی رویاهای من، خورشید دنیاهای من 
امید فرداهای من، تا کی تمنایت کنم؟

فریدون مشیری
از دفتر «از دریچه ماه»

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

پستانک

دیگه روزای آخر شهریور ماه بود و گرمای تابستون داشت آروم آروم خودش رو برای خداحافظی آماده میکرد. دوست خوب و قدیمیش پاییز در راه بود و منتظر بود تا پست رو تحویل بگیره، آخه این کار هر ساله اشون بود، این تعویض پست.
اون تابستون برای پسر کوچولو یک مفهوم خاصی داشت. نمیدونست که دقیقاً چه اتفاقی قراره بیفته! همه حرف از مدرسه میزدن. میگفتن که جای خوبیه و آدم خیلی چیزا میتونه اونجا یاد بگیره. میگفتن که اونجا پر از بچه های همسنش هست و میتونه از صبح تا غروب باهاشون بگه و بخنده و بازی کنه. پیش خودش فکر میکرد که مدرسه باید جای خوبی باشه. تا اون موقع همه اش توی خونه بود و با بچه های زیادی اجازه نداشت بازی کنه. مادرش نمیذاشت پاش رو توی کوچه بذاره و با بچه های همسایه بازی کنه، چونکه معتقد بود که بچه های خوب توی کوچه بازی نمیکنن، و کوچه جای بچه های لات و بی سر و پاست.
پسرک صبح تا شب جلوی پنجرۀ مشرف به کوچه مینشست و همۀ اتفاقات توی کوچه رو از پشت میله هاش زیر نظر میگرفت، بازی بچه ها رو، عابرایی که گذر میکردن و مادرهایی که زنبیل به دست برای خرید اون روز به بازار میرفتن. از پدرا خبری نبود چونکه صبح زود از خونه بیرون زده بودن تا یک وقت دیر به سر کار نرسن.
از توی فکر مدرسه نمیتونست بیرون بیاد. وقتی بهش فکر میکرد توی دلش انگار که کسی داشت قند آب میکرد. از شدت خوشحالی و هیجان اگر مراقب نبود شاید هم مجبور میشد گاهی لباس زیرش رو بره  یواشکی و دور از چشم مادر،  عوض کنه! ولی توی همۀ این شادیها یک فکری آزارش میداد! بهش گفته بودن که وقتی مدرسه رو شروع کنه، دیگه دور رفیق قدیمی رو که همیشه باهاش بود، از ابتدای تولدش و از موقعی که خودش به یاد داشت، باید خط بکشه! و این رفیق قدیمی چیزی نبود به جز اون پستونک جغجغه ای قرمز رنگش که همیشه به دهن داشت. وقتی به این فکر میکرد که باید ساعتها در روز از این یاور همیشه مؤمنش جدا بمونه، از مدرسه و معلمها بدش میومد، با اینکه هنوز هیچ کدومشون رو ملاقات نکرده بود... آخه این دنیا چرا اینقدر ظالم بود؟! آخه، مگه اون با داشتن این پستونک چه ضرری به کسی میرسوند که حالا میخواستن اون رو ازش بگیرن؟! هر چقدر هم که به پدر و مادرش عجز و لابه کرده بود که بتونه اون رو با خودش به مدرسه ببره، بهش گفته بودن که حتی اگه اونها هم موافقت کنن، مدرسه اجازه نمیده، و تازه اگه اولیای مدرسه هم حرفی نداشته باشن، بچه های دیگه اونقدر مسخره اش خواهند کرد که خودش از این کار پشیمون بشه!
و روز اول مهر بالاخره اومد. روز اول مدرسه  همراه با هیجانی که همیشه براش به یاد موندنی میشد. مادرش یک بار آخر همه چیز رو کنترل کرد، لباسهاش رو، کیفش رو و محتویاتش رو. وقتی که اطمینان حاصل کرد که همه چیز بر سر جای خودشه، خیالش راحت شد... و وقتی میخواستن از در خونه بیرون برن، درست در لحظۀ آخر، پسر کوچولوی ما فکری به ذهنش رسید! به مادرش گفت که باید سری به دستشویی بزنه، ولی به تنها چیزی که در اون لحظه فکر نمیکرد دستشویی بود. به سرعت خودش رو به اتاقش رسوند و از کشوی کمد از لابلای لباسهاش پستونکی رو که اونجا پنهانش کرده بود بیرون آورد و توی جیب کتش گذاشت... جدایی از اون براش ممکن نبود!
خودش هم نمیدونست که توی مدرسه چطور خواهد تونست که لب بر لبان این دلداده اش بذاره، با وجود بچه ها و معلمها، ولی بالاخره یک راهی پیدا میکرد... و قدم زنون با مادرش به طرف مدرسه راه افتادن. مادر توی راه مرتب نصیحتش میکرد و کارهایی رو که باید میکرد و اونایی رو که نباید میکرد، بهش گوشزد میکرد.
مدرسه، همه چیزش جالب بود. بچه هایی که لباسهای نو و جور واجور پوشیده بودن و توی حیاط غوغایی به پا کرده بودن. ناظم که مرتب از این طرف به اون طرف در حال حرکت بود و سعی میکرد از همون روز اول نظم رو برقرار کنه... مادر در آغوشش گرفت و ازش خداحافظی کرد. دلش گرفت! تا حالا ازش اینجوری جدا نشده بود. اشک توی چشماش جمع شد و از مادرش خواست که بمونه، ولی اون براش توضیح داد که همۀ مادرای دیگه هم دارن میرن و سعی کرد که تسلیش بده. بهش گفت که مطمئنه که کلی دوست پیدا میکنه و به زودی دیگه حتی دلش نخواهد خواست که مدرسه رو ترک کنه... و پسرک با چشمای اشک آلود زل زده بود به چشمای مادر، حرفهای مادر قوت قلبی بهش داد، و توی فکرش به یاد پستونکش افتاد که در اون لحظه چقدر نیاز بهش رو حس میکرد... شاید هیچوقت به اندازۀ اون لحظه این نیاز رو حس نکرده بود!
چند دقیقه بعد زنگ به صدا دراومد و همۀ دانش آموزا رو بر طبق کلاسهاشون به صف کردن. بعد مدیر اومد و شروع به صحبت کرد. خیلی محکم و قاطع حرف میزد. ته دلش یک کمی ازش ترسید... بعد از سخنرانی مدیر، صفها یکی بعد از دیگری به طرف کلاسهاشون به حرکت دراومدن...
خانم معلم، خیلی مهربون به نظر میومد. صداش یک کمی کلفت بود و شاید هم کمی به صدای مردونه میزد. خیلی سعی میکرد به حرفهای خانم معلم با دقت گوش کنه ولی از فکر پستونک عزیز نمیتونست بیرون بیاد. یواشکی اون رو از جیبش درآورد و زیر میز توی قسمتی که مخصوص کتاب و دفتر بود، گذاشت. مشکل فقط معلم نبود و از بغل دستیها هم باید به شکلی پنهون میکرد. چاره ای نبود دیگه و باید دل رو به دریا میزد چون تمنا به حد اعلا رسیده بود و طاقتش دیگه طاق شده بود... در یک فرصت مناسب، وقتی که حس کرد که معلم بهش نگاه نمیکنه و کناردستیهاش هم ازش غافلن به هوای اینکه میخواد چیزی رو از روی زمینِ زیر پاش برداره، سرش رو روی میز گذاشت، با سرعت پستونک رو بیرون کشید و گذاشت توی دهنش. با تمام وجود و با سرعت زیاد ملچ و ملچ شروع به مکیدن کرد. اینقدر احساس خوبی کرد که از خود بیخود شد و دیگه یادش رفت که کجاست! دیگه نه چشمش جایی رو میدید و نه گوشش چیزی رو میشنید... و توی همین عیش بود که ناگهان درد شدیدی رو توی گوشش حس کرد! خانم معلم بود که گوشش رو با تمام قدرتش گرفته بود و داشت با صدای بلند میگفت: "خرس گنده، خجالت نمیکشی هنوز پستونک میخوری؟ حالا یک پستونکی بهت نشون بدم که اون سرش ناپیدا باشه!"... و این آخرین باری بود که پسر کوچولوی قصۀ ما رنگ محبوبش رو میدید. دیگه هرگز به سراغش نرفت و با خودش عهد بست که برای همیشه فراموشش کنه! و هر بار هم که به یادش میفتاد، کافی بود، درد گوشش رو که هفته ها بعد از اون روزحسش کرده بود، خار شدنش جلوی بچه های دیگه، سیلیی که ازمدیر خورده بود و از همۀ اونا بدتر نگاه سرزنش آمیز مادر رو که بعد ازظهر برای بردنش به خونه به مدرسه اومده بود و مدیر هم یکراست کف دستش گذاشته بود، همه و همه رو به یاد بیاره تا برای همیشه از خیر این عزیز لاستیکی قرمز رنگ بگذره!... زندگی، ولی اصلاً عدالتی درش وجود نداشت!

۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

یادت هست؟

اِی... آره... داشتم میگفتم... یادت هست؟ اون قدیما که صفایی بود توی دنیا، اون موقعها که مهر توی دل همۀ مردم بود، اون موقعها که دروغ فقط کمله ای بود چهار حرفی که برای کسی معنایی نداشت به جز همون چهار تا حرف... یادت هست؟ دلمون به چیزای کوچیک خوش بود توی این دنیا، به صدای بغبغوی کبوتری که سر صبح روی آنتن بالای خرپشته مینشست و نمیذاشت که ما توی گرمای تابستون روی پشت بوم اول صبح تا آفتاب نزده از خنکای صبح استفاده کنیم و یک بچه چرتی اضافه بزنیم، دلمون به شنیدن صدای آشناش خوش بود... یادت هست؟ صدای کاسه بشقابی دوره گرد که با دوچرخه اش میومد، دوچرخه ای که بهش موتوری وصل کرده بود تا پاهاش از رکاب زدن خسته نشه، و با اون صدای بلندش که احتیاج به هیچ بلندگویی در واقع نداشت از پشت مگافونش و با اون لهجۀ مخصوصش هوار میزد: کاسه، بشقاب، میخریم... و شنیدن صداش هر بار لبخندی رو به لبای ما مینشوند... یادت هست؟ اون روزا دلمون به این خوش بود که یه روزی بزرگ میشیم و با بزرگ شدنمون همه چیز توی زندگی درست میشه، و وقتی از بالای پشت بوم به خونه های اطراف نگاه میکردیم و چشممون به جنس مخالفی میفتاد، فکر میکردیم که میشه، یک روزی عاشق یکی از اینا بشیم، با این همه خوبیی که توی دنیا وجود داشت، هیچ چیزی بر سر راهمون وجود نداشت و فقط باید بزرگ میشدیم، باید بزرگ میشدیم تا ما رو به بازی بگیرن... یادت هست؟
بزرگ شدن اجتناب ناپذیر بود، عاشق شدن هم همینطور، دیگه همه چیز سر جای خودش بود و هیچ مانعی سر راه وجود نداشت برای خوشبخت شدن و رسیدن به آرزوهای کودکی... یادت هست؟ ولی یک روز صبح از خواب بیدار شدیم، یک روز چشمامون رو باز کردیم و دیدیم، نه، مثل اینکه همۀ اینا رؤیا بوده و خواب و خیال، پس کجان اینایی که همراه کودکی من بودن، پس کجان خوبی، صداقت، درستکاری، عشق و محبت، وفاداری، دلسوزی و فداکاری؟ همه رفته بودن، همه دست هم رو گرفته بودن و آواز "باید برویم از این دیار" رو سرداده بودن و چنان گم و گور شده بودن که حتی دیگه اثری هم ازشون باقی نمونده بود... یادت هست؟ آدما دیگه صورت نداشتن، یعنی داشتن ولی خالی بود از هر گونه خطوط، و هر روز هر جور که دلشون میخواست نقاشیش میکردن، یک روز شاد یک روز غمگین، یک روز عاشق تو و یک روز فارغ از تو... یادت هست؟ اون آدما روزی که نقاشی "ما از روز اول وصلۀ ناجور بودیم" رو به روی صورتشون نقاشی کرده بودن، فریاد برآوردن که "نه، نمیخوایم، حتی اگه پسر پیغمبر باشی"... یادت هست؟ ... به یاد بیار همۀ اونا رو، و حالا کجا هستن اونا: پشت پنجره ها در حسرت اینکه نیم نگاهی از سر ترحم به بیرون بندازی، یا مستأصل و درمونده به دنبال مکتوباتت تا شاید سری بالا بگیری و نظری از سر دلسوزی بهشون بندازی...  و تو پیش خودت خواهی گفت: دیگه هرگز، هرگز... به یاد داشته باش، به یاد داشته باش!

۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

دگمۀ پاوز زندگی

دیگه چیزی نمونده... به آخر این سال مسیحی! این سال هم سریعتر از سالهای قبل مثل تندر اومد و مثل باد گذشت! اصلاً انگار که این زمان رو یک "بلایی" به سرش آوردن که اینچنین با شتاب در حال حرکته! آخه، پدر آمرزیده، چه عجله ای داری که با این سرعت داری ما رو با خودت میبری؟!
راستی چرا آدم یک موقعهایی توی زندگی دلش میخواد که وقت سریعتر بگذره و یک وقتهایی دوست داره که وقت از حرکت باز بایسته و متوقف بشه؟! وقتی بچه ای، دوست داری که هر چی زودتر بزرگ بشی و اون کارهایی که برادر بزرگ، خواهر بزرگ یا پدر و مادر میکنن، تو هم از پس انجام دادنشون بربیای، و وقتی بزرگتر میشی میخوای هر چه سریعتر وقت بگذره و سختیها پشت سر گذاشته بشه تا به آرامش برسی، دوست داری که روی دگمۀ اف اف زندگی بزنی و از روی قسمتهای تلخش تند و سریع عبور کنی و هر چه سریعتر به جاهای شیرین قصه برسی! و وقتی به جاهای شیرینش رسیدی اونوقته که دلت میخواد که روی دگمۀ پاوز بزنی و تا اونجایی که میتونی ازش لذت ببری، از دیدن تصویرش بهت احساس نشاطی دست بده که انگار هرگز قبلاً توی زندگیت ندیدی، اینقدر بهش خیره بشی و زل بزنی که در  اعماق اون تصویر در حال غرق شدن باشی و حتی دلت نخواد که کسی بیاد و نجاتت بده! و اصولاً چرا باید نجاتت بدن؟! شاید بعضی وقتها بهتره که بذارن غرق بشی چون زندگی در اون اعماقه و نه در سطح! در سطح دیگه چیزی برات وجود نداره، در سطح دیگه مدتهاست که اکسیژنی برای تنفس نیست... آه، که چه شیرینه غرق شدن در اون دریا!...
خوب، عموناصر، تو که انگار جواب سؤال خودت رو خودت پیدا کردی :) چقدر خوبه که اینجا میتونی با صدای بلند فکر کنی و به جواب سؤالهات دست پیدا کنی، بدون اینکه حتی زحمتی به خودت بدی... ولی ای کاش میتونستی برای سؤالهای دیگۀ زندگی هم به همین سادگی جوابی پیدا کنی! ای کاش دستت به  "دگمۀ پاوز زندگی" در این لحظه می رسید و میتونستی لحظاتت رو برای همیشه متوقف کنی... ای کاش دگمۀ پاوز زندگی رو پیدا میکردی، عموناصر!

۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

اسپرانتو

از بچگی کار ترجمه رو دوست داشتم، اون موقعها که حتی هنوز سر از زبونهای خارجی درنمیاوردم! صحبت اصلاً سر زبون بیگانه نبود برای من! وقتی میدیدم دو نفر حرفهای همدیگر رو نمیفهمن، انگار که گوشت تنم رو میخوردن، یعنی درد ازاین بیشتر که حرفهای دو نفر رو بفمهی و نتونی بهشون کمک کنی تا اونها هم حرفهای همدیگر رو بفهمن؟... همزبونها هم خیلی وقتها نیاز به مترجم دارن، اینطور نیست؟
میگن، پدر و مادرها با انتخاب اسم برای بچه هاشون تا آخر عمر به اونا لقبی میدن و شاید هم صفتی، و گاهی این صفتها زیر پوست ما میخزن و چنان ما رو تحت پوشش خودشون درمیارن که حتی قیافه هامون تغییر پیدا میکنه... و بر من اسم عموناصر رو نهادن، عموی یاری دهنده، عمویی که همیشه در حال کمک کردنه، عمویی که همه اش در فکر دیگرانه! مگه میشه با چنین مسئولیتی که به گردنت گذاشتن از همون ابتدای ورودت به این جهان روح انگیز، طور دیگه ای باشی! راه رو از همون ثانیۀ اول به تو بستن برای اینکه بخوای کس دیگه ای باشی! از خودت میپرسی که آخه چرا؟! چرا این صفت رو برای من انتخاب کردین و این داغ رو از همون ابتدا به پیشونی من زدین؟! یعنی خیلی سخت بود انتخاب اسمی مثل عموجابر، عموکذاب، عموغاصب؟! چرا سرنوشت من رو بدین سان برای همیشه رقم زدین؟! که حالا به من میگین که "عموناصر، از این به بعد دیگه یاد بگیر که بد باشی، یاد بگیر که باید صادق نباشی، یاد بگیر که باید دروغ بگی... و یاد بگیر که باید خودت نباشی!"...
دلم میخواست به زبونی صحبت میکردم که توسطش همۀ آدمها رو به هم نزدیک میکردم... و ازشما چه پنهون در عالم کودکی به دنبال اون هم رفتم، فکر میکردم که اگر اسپرانتو یاد بگیرم، میتونم همۀ دنیا رو به هم نزدیکتر کنم، باعث بشم که آدمها، مال هر کجا که باشن، زبون هم رو بهتر بفهمن... اااای، تخیلات شیرین دوران کودکیم، کجا رفتین؟! 

۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

تو برادر من هستی

بهم گفت: میخوای وایستا تا کارم تموم بشه خودم میرسونمت! گفتم: نه هوا خوبه و قدم زنون میرم. گفت: آخه هوا تاریکه و شب! گفتم: اشکالی نداره، ما که دیگه به این تاریکی عادت داریم، صبح که از خونه میزنیم بیرون تاریکه و عصری هم که میخوایم به لونه برگردیم بازم تاریکه! تازه توی روز هم باز نور رو نمیبینیم چون محل کار توی زیرزمینه و با اینکه پنجره ای رو به بیرون داره، باز هم افاده ای در دخول نور روز به درون اتاق نمیکنه...
ازش خداحافظی کردم در حالیکه داشت با مشتری بعدی صحبت میکرد، مشتری آخرش بود. وقتی داشتم در رو باز میکردم شنیدم که مشتری داره ازش میپرسه: میتونم دستمزدت رو روز دوشنبه بدم؟ آخه تازه اون موقع حقوق میگیرم... سالهاست که پیش این دوست میام تا صفایی به سر بده. جای مغازه اش اصلاً سر راه نیست و معمولاً آخر هفته ها و با ماشین میرم. قدیما یک خط اتوبوس هم میرفت به اون منطقه، ولی دیروز فهمیدم که اون رو هم به دلیل کمبود مسافر برش داشتن! و به همین خاطر مجبور شدم که یک قسمت از مسیر رو پیاده برم و بعدش هم همون مسیر رو با "خط یازده"  برگردم...
دلم میخواست زود به خونه برسم و خودم رو به دوش برسونم، از بچگی هم از بودن خرده های موی بعد از اصلاح توی لباسهام، بیزار بودم. با عجله اولین تراموایی که از راه رسید رو سوار شدم و بی درنگ خودم رو به قسمت میانی رسوندم... توی حال و هوای خودم بودم و گوشی ضبط صوتم به گوشام، که شنیدم صدایی از دور گفت: سلام! جوونی بود مو مشکی و با ته ریشی و حالتی آشفته! خیلی بلند این سلام رو گفت و به من صندلی کناری خودش رو نشون داد و اشاره کرد که بشینم! جواب سلامش رو دادم ولی به عادت همیشگیم ننشستم. پسر جوون فارسی رو با لهجۀ خیلی غریبی صحبت میکرد به طوری که من شاید بیشتر حرفهاش رو متوجه نمیشدم. خشمگین بود و میون هر جمله ای که ار دهنش بیرون میومد، مشتی به میلۀ جلویی صندلی با شدت هر چه تمامتر میکوبید!
- اهل کجایی؟
- اهل کرمانشاه هستم.
- اینجا تنها زندگی میکنی؟
- نه با پدرم.
و مرتب فحش و بد و بیراه بود که به آمریکا و اروپا و این کشور میداد! راستش نمیدونستم چه برخوردی باید باهاش بکنم! دلم خیلی براش سوخت، جوون توی اون سن و سال و اونطور بیمار روحی! یک لحظه به یاد پسر خودم افتادم... اینقدر که با صدای بلند حرف میزد، باقی مسافرین همه بهش زل زده بودن و نگاهش میکردن! معلوم بود که ریشه های مذهبی توش خیلی عمیقه چون همه اش شکایت از این میکرد که اینجا به عقاید ما احترام نمیذارن و سر کار همه اش به خودش و پدرش توهین میکنن... و باز بیشتر حرفهاش برام نامفهوم بودن...
تراموا به ایستگاهی رسید که من باید پیاده میشدم. گفتم من دیگه باید پیاده شم اینجا! دستش رو جلو آورد و با من دست داد، بعد انگشتها رو مشت کرد و با نگاهش از من خواست که من هم مشت رو به سمتش ببرم و با مشتش آروم به مشتم کوبید، و مهربانانه  گفت: تو برادر من هستی...:(

۱۳۹۱ آذر ۱, چهارشنبه

این منم و احساسم و زندگی ام!

جملۀ شازده کوچولو همیشه تو گوشامه: "آدم بزرگا راستی راستی که چقدر عجیب و غریبن..."! ما آدم بزرگها، اگر بزرگی فقط به قد و وزن و سن باشه، جداً چقدر در چشم فرزندانمون حیرت انگیز جلوه میکنیم با کارهامون و رفتارهامون!  بچه ها رو به هزار زور و کلک به این دنیا میکشونیم و بعدش هم سعی میکنیم، به خیال خودمون، همه چیز رو به اونا یاد بدیم، نشستن، ایستادن، راه رفتن، حرف زدن... اینکه چطور باید صحبت کنن، چطور غذا بخورن، چطور درس بخونن... به چه زبونی صحبت کنن، چه دینی داشته باشن، چه عقایدی داشته باشن... و حتی چه احساسی!
- خودت میفهی که چی داری میگی، عمو؟! اینکه چه احساسی داشته باشن؟!
- بله، درست شنیدی! مگه ما اونا رو به این دنیا نیاوردیم؟! پس ما در واقع صاحب اونا هستیم و در هر زمینه ای باید از ما اطاعت کنن! اونا باید در چهارچوبی که ما براشون پایه ریزی میکنیم، حرکت کنن، در هر زمینه ای! باید اونجور که ما بهشون دیکته میکنیم، فکر کنن! باید فقط به اون صورتی که ما برنامه ریزی میکنیم، احساس کنن همه چیز رو...
- صبر کن، عمو! دست نگهدار! کجا با این سرعت و عجله؟! همینطور خودت برای خودت بزّازی و میبُری، بعدش هم خیاطی و میدوزی! آخه، مرد حسابی، درسته که ما چند دقیقه یا شاید هم چند ثانیه در به وجود آوردن این موجودات سهم داشتیم، ولی این به این معنی نیست که اونا برده های ما باشن و هر جور که دلمون میخواد باهاشون رفتار کنیم، و هر طور که کیفمون میکشه، براشون تعیین تکلیف کنیم! آخه، عزیز من، اونا هم مثل ما از پوست و گوشت و استخون ساخته شدن، اونا هم دل دارن و اونا هم احساس... مگه یادت رفته که خودت هم یک موقعی مثل اونا بودی؟! یادت رفته که خودت هم یک روزی آرزو میکردی که ای کاش این بزرگترها اینقدر خودخواه نبودن؟! فراموش کردی که دلت میخواست که حتی اگر برای چند لحظه هم که شده، تو رو هم آدم حسابت کنن و به حرفات گوش بدن؟! چی شد که همۀ اینا رو از یاد بردی، عمو؟! بزرگ شدی و یادت رفت همه چیز، مگه نه؟
...
و وقتی با آدمهایی توی زندگی مواجه میشیم که میخوان برای همه چیز ما تصمیم بگیرن، از فرط حیرت دهانمون تا به نوک سرانگشتان پاهامون باز میمونه! در این میمونیم که آدما چه فکری جداً میکنن، اینکه میخوان حتی بهت بگن که چگونه حس کنی و اصولاً چه حسی داشته باشی... عموناصر، خوشحالم از اینکه این دنیای ناپاک ما، دست کم هنوز، به اونجایی نرسیده که آدما برای احساسات همدیگه هم بخوان قراری صادر کنن!... این منم و احساسم و زندگی ام! 

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

این روزها

این روزا، دست و دلم به هیچ کاری نمیره، حتی به نوشتن! ولی همه اش بهش فکر میکنم، نوشتن رو میگم! روزایی هم که نمینویسم تمام مدت توی فکرم هست و انگار که دیگه عضوی لاینفک در درونم شده که نمیخواد هرگز ازم جدا بشه!
این روزا، دائم به این فکر میکنم که شاید چقدر وقت ضیق باشه، پس باید بنویسم و دست کم این کاری رو که شروع کرده ام به پایان برسونم!
این روزا، مدام این فکر در سرمه که زندگی خبر نمیکنه وقتی میخواد دیسکالیفه ات کنه و از بازی اخراجت کنه بدون اینکه حتی مرتکب فولی شده باشی، و اخراجت میکنه چون فقط دلش میخواد، چون فقط هوس میکنه، و تشخیص میده که تو دیگه صلاحیت ادامۀ بازی رو نداری! و وقتی بیرونت کرد یک وقت فکر نکنی که بعد از تموم شدن مدت جریمه ات دوباره برت میگردونه، هرگز از این افکار مهمل و خام در سر نپرورون:
از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید راز
زنهار در این دوراهۀ آز و نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز
خیام

این روزا، همیشه دستمالی در جیب دارم چون افکار که سرازیر میشن، اشکها رو بی اختیار مثل سیلی جاری میکنن... این روزا وقتی مینویسم، همه اش منتظرم که دوست بیاد و چراغ اول رو روشن کنه، ولی بعد به یاد میارم که دیگه نیست و دستش دیگه از این دنیا کوتاهه... این روزا غمم دریاست!

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

قضاوت چه آسونه!

به ساعت روی صفحۀ مونیتور نگاهی انداختم، دیگه وقتش بود که کرکره های مغازه رو پایین بکشم و راهی خونه بشم. همیشه عادت دارم که چند دقیقه ای رو زودتر سر ایستگاه برم و منتظر اتوبوس بایستم، و همیشه هم به خودم تو دلم نهیب میزنم که چرا بیخودی اینقدر زود بیرون میزنی؟! اون روز دیگه تصمیم گرفتم که برای یک بار هم که شده در دقیقۀ آخر در دفترم رو قفل کنم و بعد کارت بزنم... و درست ثانیۀ آخر به ایستگاه رسیدم به طوری که مجبور شدم برای اینکه اتوبوس رو از دست ندم، بدوم و سراسیمه خودم رو به داخل بندازم!
از نشستن توی اتوبوس خوشم نمیاد، اینم شاید از اون عادتهای قدیمی باشه که خودم هم نمیدونم اصولاً از کجا بر ذهن من نشسته! شاید هم از اونجا اومده باشه که قدیما آدمای مسن رو در اتوبوس میدیدم که اصرار بر این داشتن که حتماً بایستن... و هر بار که این صحنه رو مشاهده میکردم با خودم میگفتم که بنده های خدا انگار میخوان چیزی رو به خودشون ثابت کنن، اینکه هنوز جوونن و نیاز به نشستن ندارن!... جای همیشگی خودم ایستادم یعنی اونجایی که در واقع مخصوص اوناییه که با کالسکۀ بچه سوار میشن، یا اونایی که با چمدونهاشون بالا میان و معلومه که قصد سفر دارن. اونجا صندلیهایی هم تعبیه کردن که تاشو هستن، برای مادر یا پدر که بشینه و به کوچولوش که توی کالسکه خوابیده لبخند بزنه و باهاش خوش و بش کنه یا وقتی که صدای گریه اش تموم اتوبوس رو برداشت آرومش کنه، یا اون مسافری که در فکر راهه و اونی که با کیلومترها فاصله در انتظارشه... اونجا روی اون صندلیهای تاشو مردی نشسته بود، ولی نه کالسکه ای داشت و نه چمدونی! نگاهش خیلی غریب بود، به مستها میمومد و برادران چرتی، یا شاید هم عاشقی افسرده و چه بسا مهجور! نیم نگاهی بهش انداختم و بعد بهش پشت کردم تا روم به طرف جهت حرکت باشه والا حالم بهم میخورد از حرکت اتوبوس...
توی افکار خودم بودم و زیر لب درس هفته رو زمزمه میکردم
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا
و ادامه دادم
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را 
سماع وعظ کجا نغمۀ رباب کجا
توی همین حال و هوا بودم که یک دفعه صدای راننده با لهجۀ خیلی غلیظ خارجی از بلندگو، عیشم رو منقص کرد! دقیق شدم و گوشام رو تیز کردم ببینم چی داره میگه... و میگفت که کسی دگمۀ توقف رو فشار داده و انگار نمیخواد پیاده بشه! توجهی نکردم و به زمزمه های پنهانی خودم ادامه دادم، اما سر ایستگاه بعد باز صدای این راننده دراومد که این بار دیگه داشت عملاً فریاد میکشید: "یکی این دگمه رو فشار میده بدون اینکه خودش متوجه باشه! احتمالاً کسیه که توی مکان مخصوص کالسکه ها نشسته...". با شنیدن این حرف برگشتم و نگاهی به اون مست یا عاشق یا مهجور کردم، شاید هم کمی سرزنش آمیز، که چه کاریه آخه این عمل؟! صدای این راننده رو درمیاری و نمیذاری ما در آسایش برای خودمون زمزمه کنیم و بفهمیم که "صلاح کار کجاست"، آخرش!... توی همین فکرها بودم که راننده که دیگه انگار صبرش لبریز شده بود، درب اتاقک خودش رو باز کرد و به طرف قسمت عقب اتوبوس اومد. همه مات و مبهوت داشتن بهش نگاه میکردن که چیکار میخواد بکنه! پیش خودم گفتم که الان به سراغ این برادر چرتی میره و دادی از ته دل بر سرش میکشه... و توی همین فکرها بودم که جلوی من رسید، نگاهی به من کرد و با دستش آروم من رو به کناری زد! گفت: برای هر کسی ممکنه پیش بیاد! بله، این من بودم که در زمزمه های "من خراب کجا" به دگمۀ توقف تکیه داده بودم و این رانندۀ بیچاره رو مستأصل کرده بودم!... عرق شرم به پیشونیم نشست و از دست خودم خیلی ناراحت شدم، به خاطر اینکه مخیل آسایش باقی مسافرین و راننده شده بودم، و از اون مهمتر و دردناکتر، به خاطر اینکه قضاوت کرده بودم این همنوعم رو... و قضاوت کردن آدما چقدر آسونه، عموناصر... چقدر آسون!

۱۳۹۱ آبان ۱۶, سه‌شنبه

بانوان سالمند

وقتی هر روز سوار یک اتوبوس و یک تراموا میشی و درست سر یک ساعت خاص، به طور قطع بعد از یک مدت متوجه یک سری آدمها میشی که با تو هم مسیر هستن و همقطار. بعضی از آدمها شاید دقتی به این مسئله نداشته باشن، بعضی از آدمها شاید سالها با تو همقطار باشن و نبیننت! ولی من، بد یا خوب، خیر یا شر، که نمیدونم چه سودی برام داره و یا اصولاً داشته توی زندگیم، میبینم و میشنوم! گاهی با خودم فکر میکنم که ای کاش نمیدیدم، و ای کاش نمیشنیدم... ای کاش خر به دنیا میومدم و حمار از این دنیا میرفتم!
هر بار که سپیده نزده، سوار اون تراموا میشم، میبینم این دو بانو رو که خزان روزگار مِهری بر چهره هاشون نشونده! خیلی به هم شباهت دارن، شاید هم خواهر باشن، کی میدونه؟! شاید هم دوستهای چهل ساله و چه بسا پنجاه سالۀ، و دوستای خوب پس از گذر سالیان متمادی شبیه به هم میشن! یکیشون به ظاهر سرپاتر و سرحالتر به نظر میاد و اون یکی کمی مشوش و نگران. رفتارهاشون شبیه به دو همسن نیست، بیشتر مثل یک مادر و دختر، مادری که مرتب حواسش به فرزندشه! همیشه باید یک جای خاصی برای نشستن داشته باشن و اگر به دلایلی اون جاها اشغال باشن، به محض خالی شدن اون دو جا به سرعت خودشون رو به اون دو صندلی میرسونن... اون دو صندلی که نزدیک به درب خروجی هستن و مجهز به دگمۀ مخصوص خبر کردن راننده برای توقف! نگران هستند همیشه، نگران چی نمیدونم! فقط اینقدر رو متوجه شدم که یکیشون همیشه سر ایستگاه خاصی پیاده میشه و کسی که از پشت پنجره های ترموا همسن و سال اونها به نظر میاد، همیشه انتظارش رو میکشه! و به محض پیاده شدن به سان مسابقات امدادی دو میدانی شروع به حرکت میکنه، این دوست منتظر با بازویی آماده برای اینکه این دوست همیشگیش اون بازو رو به بازوی خودش گره بزنه و با احساسی آکنده از امنیت در کنارش قدم برداره!... بانوی بازمانده در تراموا که از جای بلند شده و دوست رو مثل همیشه تا درب خروج مشایعت کرده، برمیگرده و با آرامشی خاطر که در چشمانش پدیداره بر سر جای خود میشینه... و تراموا مثل همیشه به حرکت خودش ادامه میده و اونها از نظرم محو میشن... تا روزی دیگر که این بانوان سالمند رو سر اون ساعت خاص و در اون تراموای خاص، دوباره ملاقات کنم!

۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

بابا لنگ دراز

یک احساس عجیبی در درونم هست، احساسی بیگانه با من! مثل حشرۀ مسخ شده هدایت نه، یا شاید هم مسخ کننده، در نهایت همه چیز به تفسیرهای ما بستگی داره، مگه اینطور نیست؟ نه، این حس نه مسخم کرده و نه میخواد که من مسخ کنندۀ اون باشم! انگار که کسی یا چیزی اعضای بدنم رو میگیره و گاهی به کیف خودش میکشه یا فشارشون میده، انگار که با تناسب آناتومیک من مشکلی بزرگ و اساسی داشته باشه! گاهی دوست داره دستهام رو بکشه چنان که در حالت ایستاده بتونم نوک انگشتان پایم رو از روی کفشها نوازشی بدم، گاهی دوست داره سرم رو چنان فشار بده تا منو به یاد سر خربزه ای مجید سوته دلان بندازه و دردی که از این زندگی می کشید، مجیدی که با اون سر بیضه ایش دلی داشت بزرگ به قدر یک هندونه، مجیدی که عاشق تابوهای جامعه شده بود، ولی ای کاش این حس مبهم و غریب به همینجا بسنده میکرد! نه نه نه، اون میخواد من رو به هر شکلی که هست از فرمی که یک عمر توش صاحب حیات بوده، درش بیاره! باید به همۀ عضوها شبیخونی بزنه و دست آخر وقتی که دیگه جایی رو برای دفورمه کردن پیدا نکرد، به سراغ پاهام میره، پاها که کاپیتان سیستم حرکتی بدن هستن، اونا رو توی دستهای نامرئیش میگیره و با تمام قوا میکشه، و میکشه و میکشه... و احساس عجیبی می کنم من، حس میکنم که پاهام دراز شدن! احساس بابالنگ دراز بودن بهم دست میده! یعنی دیگه عموناصر نیستم من، عموناصری که عموی یک دنیاست؟!  

۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

امید



UMUT
امید

Soğuktan çürüyor bir tarafım
نیمه ای از وجودم، از فرط سرما دارد که می پوسد
Dağ kapalı bir kale, yol kapalı, zaman kapalı
کوه، قصری بسته، راه بسته، زمان بسته
Umudum kar altındaki çiçektir.
.امیدم گُلی زیر آوار برفهاست
Ha açtı ha açacak.
،الان است که باز شود
Ve kar yağıyor
،و برف می بارد
Yağıyor
،می بارد
Yağıyor!..
!می بارد

Yağ kar
!ببار، ای برف
Diren çiçek.
!تاب بیار، ای گل
Sen bu topraktansın, ben bu topraktan.
.تو از این خاکی، و من از این خاک

Renk renk açılacak gökkuşağı
،رنگین کمان ملون می گسترد
Yaşam dolu bir güneşin ardından
،زندگی پس از خورشیدی فراگیر
Bahar yüzlü bir sabahtır umudum.
.بهاری پیش روی صبحگاهان است، امیدم
Işınları tatlı, kırmızı örüklü bir gün.
.و با اشعه هایی دلپذیر، روزی سراپا  سرخ 
Ha doğdu ha doğacak.
.الان است که طلوع کند
Ve kar yağıyor
،و برف می بارد
Yağıyor
،می بارد
Yağıyor!..
!می بارد

Yağ kar
!ببار، ای برف
Diren çiçek
!تاب بیار، ای گل
Kar bir tarafta, sen bir tarafta
،برف از یک سو، و تو از سویی دیگر
Umudum da bahardır.
.امیدم نیز بهاران است

Şiir: Arjen ARÎ
شعر از آرژن آری
Çeviri: Orhan KAYA
ترجمه از اورهان کایا

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

گروگان زندگی

این روزا همه اش صحبت از زندگیه انگار! چیکار کنم اگه از این رفیق و شفیق خودم ننویسم؟! خوانندگان وفادار من شاید صداشون درنیاد و اعتراضی نکنن، ولی میدونم که توی دلشون میگن که: بابا، این عموناصر هم دست از این زندگی برنمیداره! آخه مگه این زندگی چی داره که آدم اینقدر باید ازش صحبت بکنه و بهش اهمیت بده؟! راست میگن به خدا واقعاً، اگر هم اینجوری فکر بکنن... ولی چه کنم که دلم پیش این دلداده است! چه کنم که سالهاست که من رو به گروگان گرفته و من هم به سان بیمار دچار  سندروم استکهلم، عاشق و شیدای این گروگانگیر خودم شده ام! گروگانی هستم که حتی در ازاش چیزی مطالبه نمیکنه، گروگانی هستم که تاریخ مصرف دارم و وقتی که تاریخم منقضی شد، به سان دستمالی مستعمل من رو به دور خواهد انداخت، و گروگانی هستم در بین میلیونها و میلیاردها گروگان دیگه توی این دنیای پهناور... من، عموناصر، گروگان این زندگی هستم...

از مـن رمقی بـه سعی سـاقی مانده است
وز صحبت خلق بی وفایی مانده است
از بـادۀ  دوشــین قــدحی بـيش  نــمـاند
از عـمر نـدانم که چه باقی  مانده است
خیام