‏نمایش پست‌ها با برچسب پیش پردۀ زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پیش پردۀ زندگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

پیش پردۀ زندگی - کوچه

این روزا کلمۀ دوست دیگه به سادگی قدیم قابل درک نیست. اون قدیما وقتی میگفتی دوست همه متوجه منظورت میشدن، ولی حالا باید کلی توضیح بدی که راجع به چه جور دوستیی داری حرفی میزنی. با اومدن دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی این جریان تازه پیچیده تر هم شده! توی این شبکه ها همه دوست خطاب میشن، ولی همه میدونن که "دوست" با "دوست" زمین تا آسمون با هم فرق دارن...
دوست بود و البته هنوز هم هست، یعنی در اصل دوست دوست. خبردار شدم که پدر عیالش که چندی قبلش برای دیدارشون به این دیار سفر کرده بوده، دار فانی رو وداع گفته و عمرش رو داده به شما. شنیدم که براش مراسم سوگواریی اینجا توی شهر ما تدارک دیدن به رسم احترام البته دیگه، چون راستش رو بخواین برای من این داستان مراسم ختم برای کسی که اینجا زندگی نکرده و چه بسا اصلاً پاش رو روی خاک اینجا نذاشته، هیچوقت قابل هضم نبوده و نیست، ولی خوب با این وجود اونایی رو که به این جریان مصر هستن، در عین حال درک میکنم...
از دوست مشترکمون مکان و زمان مراسم رو پرس و جو کردم. خود این دوست مشترکمون قرار بود برای کمک کردن زودتر به اونجا بره و بنابرین نمیتونست همراه من باشه. به اون منطقه قدیم قدیما چند باری رفته بودم ولی آشنایی زیادی نداشتم. آدرس رو طبق معمول از توی اینترنت و دفترچه تلفن گشتم و پیدا کردم. به نظر که سرراست میومد و پیدا کردنش ظاهراً سخت نبود. سالنی که گرفته بودن ظاهراً متعلق به مکان زندگی پدر و مادرش بود در ساختمونهای همون اطراف. آدرس زیاد نزدیک نبود به خونۀ ما، ولی از اونجایی که زمان ترافیک نبود خیلی زود رسیدم. هرچی اون اطراف رو نگاه کردم جای پارکی ندیدم. با دوست مشترک که جلوی در سالن ایستاده بود خوش و بشی کردم و جای مناسبی برای پارک رو ازش جویا شدم. طبق راهنمایی که کرد، باید همون کوچه رو کلی به عقب برمیگشتم. همین کار رو هم کردم و بالاخره جایی برای پارک کردن گیر آوردم، ولی خوب این باعث شد که دوباره مسافت زیادی رو مجبور بشم پیاده به مکان سالن برگردم.
کاملاً به یادم نیست که چه فصلی از سال بود، ولی اونقدر رو به خاطر دارم که هوا آفتابی و مطبوع بود. توی اون قدم زدن تمام خونه های اطراف رو از زیر نظر گذروندم. کاملاً به خاطر دارم که وقتی به خونه ها نگاه میکردم، یک حس عجیبی در درونم به وجود اومد، یک احساس آشنا، انگار که قبلاً اونجا بوده باشم، انگار که سالها قبل هم در اونجا قدم زده باشم! اما مطمئن بودم که هرگز پا رو در اون کوچه نذاشته بودم... این چه احساس غریبی بود که در اون بعدازظهر آفتابی درون من رو داشت به شکلی قلقلک میداد؟! و از یادم رفت این جریان و دیگه هم بهش فکر نکردم...
تا ماهها پیش که برای اولین بار به آدرسی دعوت شدم و وقتی دوباره وارد اون کوچه شدم، تمامی بدنم یکپارچه لرزید! تازه میفهمیدم که اون احساسی که سالها قبل در اون غروب هنگام قدم زدن در اون کوچه بهم دست داده بود، یکبار دیگه چیزی به جز پیش پرده ای دیگه از زندگی من نبود، که برام داشت نمایون میشد! کی فکر میکرد در اون روز که این کوچه روزی یکی از زیباترین و محبوبترین کوچه های زندگی من بشه... و به یاد اون شعر زیبایی افتادم که دبیر ادبیات دورۀ دبیرستان همیشه میخوند برای ما:
ای که در کوچۀ معشوقۀ ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
حافظ

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

پیش پرده زندگی - زبان

یک احساس عجیبی بهم میگه خیلی از اتفاقاتی که توی زندگی برام میفته، قبلش به طریقی سر راهم قرار میگیره! درست مثل موقعی که به سینما میری و با آرم "به زودی" پیش پرده ی یک سری از فیلمها رو نشون میدن. بعضی از این فیلمها رو شاید حتی بعداً به خاطر هم نیاری و بعضی هاشون رو شاید سالها بعد توی تلویزیون و یا ویدیو و از این قبیل ببینی. از ابتدای فیلم دائم پیش خودت میگی "خدایا، من این فیلم رو کجا دیدم؟" و تا آخر فیلم هم هر چقدر که به خودت فشار میاری، باز به ذهنت خطور نمیکنه که اون رو شاید مدتی مدید پیش از این توی پیش پرده ها دیده باشی...
درست سه دهه ی پیش وقتی که در دانشگاههای وطن بسته شد، چاره ای جز این ندیدم که برای ادامه ی تحصیل ترک دیار کنم. اولین زمینه سازی برای این تصمیم یادگیری زبان بود. توی کلاس زبانی که ثبت نام کردم همه جور تیپی پیدا میشد. به طور مشخص تقریباً همه برای یک هدف اومده بودن: یادگیری زبون و بعدش خروج از کشور! اون روزا کمتر کسی میومد آلمانی بخونه فقط برای اینکه علاقه به این زبون داره... یکی از این روزای کلاس بعد از تعطیل شدن با یکی از بچه های همکلاسی با پای پیاده هم مسیر شدم. نه تنها اسم بلکه حتی چهره اش رو هم به خاطر ندارم، یعنی اگر بعد از گذشت این همه سال به یادم میموند معجزه ای میباست در کار میبود! باری، از هر دری صحبت کردیم. با لهجه ی خاصی صحبت میکرد. ازش پرسیدم که اهل کجاست؟ کاشف به عمل اومد که  اهل کردستانه. من که علاقه ی زیادی به یادگیری زبان داشتم، فرصت رو مغتنم شمردم و شروع کردم به پرسیدن معنی برخی از واژه ها به کردی. تنها کلمه ای رو که به یادم هست و در ذهنم باقی موند این کلمه بود: "اِژِم" یعنی "میگم"...
این جریان گذشت و من بالاخره با چه مکافاتی از کشور خارج شدم. دیگه نه موضوع زبان کردی توی ذهنم باقی مونده بود ونه اصولاً اکراد... تا با دوستی در اون زمان آشنا شدم (که امروز بعد از گذشت سی سال این دوستی هنوز بر سر جای خودش باقیست). بدون اینکه خودم بفهمم به چه شکل و چطور، یک روز به خودم اومدم و دیدم که در حال کردی صحبت کردن با تمامی قوم و خویشان این دوست عزیزم هستم! ولی هنوز یاد اون "پیش پرده" نبودم تا چند سال بعد مادر این دوست رو برای اولین بار ملاقات کردم (روحش شاد باشه!) و شنیدم که میگفت: "مِن اِژِم" (من میگم)! ظاهراً این کلمه مخصوص به یک گویش خاص کردی بود که فقط این مادر توی همه ی اون خانواده به کارش میبرد! کی واقعاً فکرش رو میکرد؟! اگر اون روز در حال پیاده روی با اون همکلاس کسی به من میگفت که تو روزی در جمع اکراد خواهی بود و به طریقی باهاشون تکلم خواهی کرد که اونها حتی تو رو از خودشون بدونند، میگفتم: آقا ما رو دست ننداز!... و این به یقین فقط مثالی کوچک از این پیش پردهای زندگی من بود...