‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فلسفی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ بهمن ۶, جمعه

زمین تو را به یاد خواهد آورد

نیمه های شب از خواب پریدم و دیگه نتونستم بخوابم. اتفاقیه که دیگه داره جزئی از زندگی من میشه. مطمئناً به سن و سال ربط داره. شاید هم با این فکر اینجوری دست کم خودم رو تسلی میدم... ولی دیشب شاید دخلی به تعداد بهارهای زندگیم نداشت.
نزدیک به دو هفتۀ پیش بود که در اون روز دوشنبه همکارمون همۀ ما رو با رفتنش چنان شوکه کرد که آثارش هنوز هم کمرنگ نشده... دیروز ایمیلی از رئیس اومد که  در اون قید شده بوده که امروز قراره مراسم یادبودی اینجا در محل کار براش برگزار کنن... و یقین دارم که همین افکار بودن که امروز من رو خیلی زودتر از روزهای عادی به سر کار کشوندن.
مراسمی بود بسیار کوتاه ولی در عین حال پر از احساس. واقعاً باید بگم که لذت بردم. خانواده و نزدیکانش هم اومده بودند و در کمال آرامش نشسته بودند.  از داد و فریاد و ضجه خبری نبود. موزیکی آروم گذاشته شده بود و عکسهایی خاطره انگیز از مرحوم رو نشون میدادن. بعضیها فقط گوش میدادن و بعضیها هم جلوی اشکهاشون رو نمیتونستن بگیرن و در آرامش با سرانگشتانشون اشکها رو از روی گونه هاشون پاک میکردن . دو تا از رؤسا اومدن و در موردش صحبت کردن.  کشیشهای بیمارستان هم با گفتن چند جمله در مورد زندگی و مرگ مراسم رو به پایان بردند و در انتها یکی از اونها این شعر رو خوند:

En gång skall du vara en av dem
روزی تو در میان آنانی خواهد بود
.som levat för längesen
که در گذشته های دور زیسته اند.
Jorden skall minnas dig
زمین تو را به یاد خواهد آورد
som den som minns gräset
به مانند او که سبزه را به یاد می آورد
och skogarna
و جنگلها را،
.det multnade lövet
و برگ مبدل به خاک را.
Så som myllan minns
چنان که خاک به یاد میاورد،
.och så som bergen minns vindarna
و چنان که کوهستان باد را به یاد میاورد،
Din frid skall vara oändlig
آرامشت ابدی خواهد بود،
.så som havet
همچو دریا.

 Pär Lagerkvist
پر لاگرکویست

بعد از مراسم یادبود، در راه برگشت به دفترم با خودم فکر کردم که ای کاش ما شرقیها هم میتونستیم با مرگ برخوردی اینچنینی داشته باشیم، اینکه اون رو بخشی از زندگی ببینیم و اینگونه اینقدر خود و اطرافیان رو مورد آزار و اذیت قرار ندیم. ای کاش میتونستیم این افکار پوسیده و قرون وسطایی رو در مورد این پروسۀ کاملاً طبیعی روزگارمون به دور بریزیم.

۱۳۹۶ دی ۲۶, سه‌شنبه

به یاد همکار

از آمدن و رفتنِ ما سودی کو؟
وز تارِ وجودِ عمرِ ما پودی کو؟
در چَنْبَرِ چرخ جان چندین پاکان،
می‌سوزد و خاک می‌شود، دودی کو؟
عمر خیام
?What is the profit of our transient existence
?Where is the weft of the weave of our subsistence
,In the heavenly sphere's abyss, souls of many innocent burn
?To ashes. But where is the smoke to prove this instance
*Omar Khayyam

هیچ چیز مثل دیروز نیست. فضای سر کار رو سکوتی فرا گرفته که توصیفش برام در این لحظه غیر ممکنه... سکوتی که آمیخته است به غم و اندوه... همکاری عزیز از میون ما رفت، برای همیشه! و فقط جایی خالی رو از خودش در اینجا به جا گذاشت.

دیروز که به عادت همیشگی به ورزش رفته بودم، وارد بخش که شدم حس کردم که هیچ چیز مثل یک ساعت قبل نیست. همکاری رو دیدم که به نظر میومد رنگش پریده باشه. با حالتی پریشون به همراه من وارد دفترم شد و گفت: شنیدی چی شده؟ و در جواب نگاه پر از تعجب من فقط گفت: توی دفترش نیمه جون پیداش کردن و سعی کردن که با دادن ماساژ قلبی و تنفسی مصنوعی نجاتش بدن، و الان هم در قسمت اورژانسه... چی داشتم میشنیدم؟ همکاری که هر روز با دوچرخه به سرکار میومد، نه دخانیاتی استعمال میکرد و نه اهل مشروبات بود، سنی هم نداشت و هنوز چند سالی تا بازنشستگیش باقی مونده بود! 
پشت میزم نشستم. سعی کردم که به کارهای نیمه تمومم ادامه بدم ولی فکرم رو به هیچ وجه نمیتونستم متمرکز کنم. با خودم گفتم که چقدر خوب بود که اینجا در بیمارستان این اتفاق افتاد و همکارهایی که تازه دوره کمکهای اولیه رو گذرنده بودن دور و برش بودن و سریع به دادش رسیدن... و توی همین افکار بودم که رئیسم در رو باز کرد و داخل شد... و از نگاهش معلوم بود که حامل خبر خوبی نیست: از اورژانس خبر داده بودند که تلاششون برای برگردوندن این همکار به زندگی به جایی نرسیده... رفته بود و این دنیا رو برای همیشه ترک کرده بود، به همین سادگی! 
در اون لحظه فقط به یک چیز فکر کردم و اون اینکه چقدر به آسونی این اتفاق برای تک تک ما در اینجا میتونست بیفته و میتونه بیفته. یکبار دیگه زندگی ناز شستی به همۀ ما نشون داد و گفت: حواستون جمع باشه! زیاد برنامه ریزی نکنین و برای خودتون خیالهای باطل نبافین. در عرض چند ثانیه نیست میشین و دیگه توی این دنیا وجود ندارین...

این همکار عزیز رفت و از خودش فقط مشتی خاطره برای ما به جا گذاشت. همیشه به تیشرتهایی که میپوشیدم ایراد میگرفت و به شوخی میگفت که چرا نوشته هاش فقط مربوط به یک کشوره؟ و فنجان کوچکش رو که هیچوقت توی ماشین ظرفشویی نمیذاشت و جایی بالای کابینتها پنهان میکرد و با دست خودش میشست... باورم نمیشه که هفتۀ پیش اینجا بود و با همه میگفت و میخندید! روحش شاد و یادش گرامی بادا!

* ترجمه شعر از سهند ربانی

۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

به دنبال چیزی

میگم: چه بلایی سر این دنیا اومده؟ پس کجا رفت عشق و وفاداری؟ کجا رفتن آدمایی که به زندگیت پا میذارن و با بد و خوبت میسازن، بدون اینکه که هزار تا فکر نگفته در سر داشته باشن؟
میگه: عزیزم، کجای کاری تو؟ اونایی که گفتی دیگه توی این دنیا وجود خارجی ندارن. اون آدما هم حالا دیگه فقط توی قصه ها هستن. چشمات رو باز کن و بیدار شو!
میگم: آخه مگه میشه؟ پس من از کجا اومدم؟ مگه من مال این کرۀ خاکی نیستم؟ چرا هر چی آدمه که سر راه من قرار میگیره دنبال چیزیه؟ یکی میاد و میخواد به همه چیز برسه و وقتی رسید میگه "من و تو از روز اول به درد هم نمیخوردیم"، یکی دیگه میاد و دنبال "مربی مهد کودک" میگرده و وقتی که دیگه نیازی بهش نداشت میگه "میدونی چیه؟ جول و پلاست رو جمع کن و برو" و دست آخر اون یکی میاد که فقط از روز اول دنبال "کاغذ پاره ایه" و با اینکه از ابتدا میدونه و بهش گفته شده که کاغذ پاره ای در کار نیست؛ وقتی دستش به کاغذ پاره نمیرسه راهش رو میکشه و میره.
میگه: آخه، عزیز دلم، تو این همه از عمرت گذشته. پس کی میخواد یاد بگیری؟ یکبار بهت سیگنال دادم نفهمیدی، دوبار برات بوق بلند کشیدم بازم دوریالیت نیفتاد، و باز هم دارم فریاد میکشم.  فکر نمیکنی که دیگه وقتش باشه که درس بگیری. بابا، اون پنبه هایی رو که توی گوشت گذاشتی درشون بیار و یکبار هم که شده به حرفهای من گوش کن! دیگه این بار آخریه که دارم بهت اخطار میکنم. اون آدمایی که توی تخیلاتت پروروندی دیگه پیدا نمیشن. آدمای این دور و زمونه عوض شدن. هر کسی به فکر خودشه و به فکر منافع خودش. همه به دنبال یک چیزی هستن. دیگه هیچکس تو رو به خاطر خودت نمیخواد، دیگه هیچکس نمیاد شادی و غم رو با تو تا آخر عمرت قسمت کنه بدون اینکه دنبال چیزی باشه. این رو از همین امروز و همین لحظه به خاطر بسپر و به زندگیت ادامه بده! شاد باش از اینکه هنوز هستی، از اینکه سلامتی، از اینکه دستت جلوی کسی دراز نیست، و یادت نره حرف اون دوستی رو که در کمال مهربونی و محبت یک روزی از اون سر دنیا بهت گفت "عموناصر، سر رو بالا بگیر!"

۱۳۹۶ آبان ۷, یکشنبه

پرندۀ آزاد

کی گفته که همۀ آدما ساخته شدن برای اینکه جفت زندگی کنن؟ فکریه که از بچگی توی ذهن ما کردن و به نظر میاد که تا ابدالدهر هم ادامه داره. درسته که خیلیها در فکر این هستن که نسلشون ادامه پیدا کنه و به همین دلیل هم تشکیل خانواده میدن و در این راه قدم برمیدارن، ولی همۀ آدما یک جور نیستن. باید به سیگنالهایی که زندگی بهت میده گوش بدی، وگرنه مدام اونجایی قرار میگیری که نباید، وگرنه آدمایی سر راهت قرار میگیرن و تو دلت میخواد که زندگی رو با اونها بسازی و در نهایت فقط خودتی که آسیب میبینی، آدمایی که افکار دیگه ای توی ذهنشونه که با افکار تو اختلاف فازی صد و هشتاد درجه دارن، آدمایی که نهایتاً شاید فقط به دنبال کاغذ پاره هایی هستن... و تو در خیال خام خودت میخوای که خوشبختشون کنی در حالیکه از روز نخست شانسی نداری! هر کی که گفته تنها زندگی کردن بده و وحشتناکه، همۀ واقعیت رو بهتون نگفته. تنها بودن برای بعضیها حکم طلا رو داره و برای بعضیها شاید حکم مرگ... باید که با خودت صادق باشی و ببینی تو توی کدوم دسته هستی...
و  در این ثانیه های صبحگاهان نگاهی به اطراف خودم میندازم و به سکوتی که همه جا رو فرا گرفته فکر میکنم، لبخندی به روی لبانم میاد. با خودم فکر میکنم: عموناصر، پرنده ای آزادی که به هر کجای این جهان بیکران که دلت میخواد میتونی پر بکشی، پس پر بکش و پرواز کن، و از تک تک لحظات زندگیت لذت ببر!

۱۳۹۶ آبان ۶, شنبه

این نیز بگذشت

آخر هفته ها مثل برق و باد میان و میرن و این بادها هستن که روزهای عمر ما رو با خودشون میارن و با خودشون میبرن. روزیست آفتابی و شاید نه چندان گرم. بادهاست که در حال وزیدن هستند. پاییزه و انتظار بیشتری نمیشه داشت.
این روزها ذهنم مدام درگیره. مرتب در حال فکر کردن هستم. گاهی اینطوره و زندگی همینه دیگه، همونطور که همیشه میگم... ولی یک جایی باید به این افکار خاتمه داد. باید پذیرفت. باید پذیرفت که زندگی ما آدمها شاید بیشتر وقتها باب میلمون نیست و البته عموناصر هم که از پوست و گوشت و استخون تشکیل شده، از این قاعده مستثنی نیست، حتی اگر بخواد هم غیر از این نمیتونه باشه. باید پذیرفت که هیچ چیز توی این دنیا ابدی نیست. همۀ ما یک روزی، نه به خواست خودمون، به این دنیا میایم و یک روزی هم از این دنیا باید بریم. و توی این دنیا که پایه و اساسش بر چیزهای موقتی بنیاد شده، همه چیز یک روزی شروع میشن و یک روزی هم پایان میگیرن، چه ما بخوایم چه نخوایم، این خاصیت زندگیه. پس چه بهتر که از ابتدا این رو بدونیم و همیشه برای پایانها خودمون رو آماده کنیم. باید بپذیریم که بعضی از چیزها توی این زندگی اجتناب ناپذیر هستن و وقتی که پیداشون شد، باید قبول کرد چون راهی دیگه ای به جز اون نیست...
در این لحظه که اینجا در خلوت خودم نشستم و دارم این کلمات رو مرقوم میکنم، چیزی در ذهنم به جز این نیست که باید بپذیرم که این نیز بگذرد... و این نیز بگذشت... برای همیشه! و زندگی ادامه داشت و خواهد داشت.

ابی - محتاج

امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
بر من نفسی نیست، نفسی نیست
در خانه کسی نیست 
نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند 
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست 
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا
تویی تنها، منم تنها
نکن امروز را فردا، بیا با ما، بیا تا ما
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در این دنیای نا هموار
که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذار
رهایم کن از این تکرار
آن کهنه درختم که تنم غرقۀ برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست

۱۳۹۶ آبان ۲, سه‌شنبه

سکوت، نت هشتم؟

اونایی که به طریقی با موسیقی سر و کار پیدا کردن، میدونن که برای توصیفش از هفت نت اصلی استفاده میشه. نکته بینان موسیقی ولی نتی هشتم رو هم در نظر میگیرن، نتی که در واقع نت نیست و در عین حال هم هست. و این نت نه صدایی داره و نه فرکانس مشخصی. این نت سکوته... میدونم که بدون اون شاید موسیقی لطفی نداشته باشه و یک جاهایی برای زیباترین کردن قطعه و آواز کاملاً ضروریه، اما نمیدونم چرا این نت به دل من نمیشینه! همۀ نتها رو در همۀ دستگاهها میتونم درک کنم ولی این نت، این سکوت، برام کاملاً بیگانه است.
راستش رو بخواین، با علم و دنیای اطلاعات زیاد سر و کار دارم. در همین رابطه بیشتر وقتم رو پای رایانه میگذرونم. سالهاست که سعی میکنم زبونش رو بفهمم و باهاش کنار بیام. فکر میکنم که تا حدودی، شاید قطره ای از دریای بیکران، رو در درک کرده باشم، یعنی وقتی از طریق برنامه باهاش ارتباط برقرار میکنم، تا حدودی سر از سیگنالهاش درمیارم، وقتی بوق میزنه، وقتی انواع و اقسام صداها رو از خودش درمیاره و حتی وقتی سکوت میکنه. زمانی که سکوت اختیار میکنه، از دو حال به رد نیست: یا مشغول فکر کردنه و داره کارش رو انجام میده که به زودی میدونم جواب میده، اگر در زمان مشخصی جواب نداد میشه حدس زد که جایی گیر کرده و باید دگمه یا دگمه هایی رو فشار داد تا از نو به کارش بپردازه؛ یا اینکه اصلا حرف شما رو متوجه نشده و کلاً جوابی برای دادن نداره و به همین دلیله که سکوت میکنه... اون که رایانه است و تکلیفش معلومه و انتظار زیادی ازش نمیشه داشت. در نهایت اگر سکوت هم کنه باید به حساب این گذاشت که درست باهاش ارتباط برقرار نشده... ولی سر از کار آدمها در نمیارم وقتی که خدا همۀ وسائل لازم برای ارتباطات رو بهشون داده و اونوقت تنها کاری که بلدن، سکوت کردنه! به همین خاطره که گفتم با سکوت میونۀ خوبی ندارم. گفتنی ها رو باید گفت هر چند که گفتنشون سخت باشه.

۱۳۹۶ مهر ۲۹, شنبه

دو دوست

از موقعی که یادش میومد با هم دوست بودن، از همون ابتدای تولدش، شاید هم زودتر، از همون ابتدای به وجود اومدنش. اصلاً به یاد نداشت زمانی رو که اون نبود. همیشه بود و وجود داشت. در کنارش بود، پشت سرش بود و مواظبش و گاهی هم به نظر میومد که جلوتر از اون حرکت میکنه. پیش خودش میدونست که همیشه میتونه روی بودنش حساب باز کنه و میدونست که هیچوقت تنهاش نمیذاره.
وقتی که بزرگتر شد و شروع به شناختن خودش کرد، رفته رفته متوجه شد که این دوستی که همیشه روش حساب میکرد و فکر میکرد تا دنیا دنیاست در کنارشه، اونطورها هم که فکر میکرده نیست. باورش نمیشد! دائم با خودش فکر میکرد که چرا اینجوریه؟ مگه چیکار کرده بود که این دوست اینچنین باهاش رفتار میکرد! اینکه گاهی بهش نارو میزد، باهاش بدرفتاری میکرد، سنگ جلوی پاش میذاشت، پشت سرش حرف میزد و دیگران رو بر علیه اش میشوروند؟ از خودش میپرسید: "آیا من مرتکب گناهی شدم و یا خدای ناکرده کار بدی در حقش کردم که مستحق چنین رفتارهایی باشم؟" ولی هر چی بیشتر فکر میکرد، کمتر به جواب این سؤالها نزدیک میشد.
تا بالاخره یک روز دل رو به دریا زد و گفت باید جواب این سؤالها رو پیدا کنم. دیگه برام سخته ادامه دادن به این دوستی. این چه دوستییه که آدم نتونه به هیچیش اطمینان  کنه؟ فکر کرد که "یا جواب این سؤالها رو پیدا میکنم و هر چی که تو دلمه بهش میگم یا برای همیشه این دوستی رو خاتمه میدم." میدونست که فقط کافیه که به این دوستش فکر کنه تا سر وکله اش پیدا بشه. در واقع اصلاً به فکر کردن هم نیاز داشت چون این دوستش همیشه دور و برش بود.

صداش کرد و اون هم مثل جن بدون بسم الله پدیدار شد. بهش جریان رو گفت:
- یه چیزی هست که مدتهاست ذهنم رو مشغول کرده!
* بگو دوست من، هز چه میخواهد دل تنگت بگوی!

کمی مکث و من و من کرد. دلش نمیومد که حرفی بزنه که ناراحتش کنه. آخه دوستهای قدیمی دیگه به سادگی پیدا نمیشن. مثل برگها نیستن که روی درختها سبز بشن. همۀ شهامتش رو یک جا جمع کرد و گفت:
- چرا با من چنین رفتارهایی میکنی؟ مگه من در حقت چیکار کردم؟ آیا به جز این کردم که همیشه به حرفهات گوش دادم؟ آیا همیشه ازت همه جا تعریف نکردم؟ نگفتم که توی که همه چیز رو برام فراهم میکنی؟ آیا نگفتم که این تویی که باعث میشی من صبح از خواب بیدار شم و شب به امید تو به خواب برم؟ آیا نگفتم که این دوست یکبار به من داده شده و دیگه هرگز این اتفاق نخواهد افتاد؟ پس این همه بدیها و ناملایمات برای چیه؟

دوست با تعجب بهش نگاهی کرد و با لبخندی بر لب که آمیخته به محبتی بیکران بود گفت:
* میبینم که هنوز خیلی چیزها هست که باید بهت یاد بدم. تو هنوز اول راهی و باید درسهای زیادی بگیری تا سر از کار این دوستی دربیاری. پس بذار اولین درس بزرگ رو بهت بدم: من دوست تو بوده ام، هستم و تا آخرین نفست خواهم بود. دوست خوب اونه که بهت دروغ نگه و همیشه صلاحت رو بخواد، حتی اگر از نگاه تو ناملایمات به نظر بیاد. دوست خوب اونیه که بهت یاد بده هرگز عاجلانه تصمیم نگیری و تا اونجاییکه که در توانت هست پلها رو پشت سرت خراب نکنی. دوست خوب اونه که بهت یاد بده که کی واقعاً دوسته و کی دشمنه. دوست خوب اونیه که بهت عشق رو بیاموزه و بهت بگه که هیچ چیز توی این دنیا جای عشق راستین رو نمیگیره، و اگر بهش رسیدی هرگز و هرگز از دستش نده، چون دیگه به دستش نخواهی آورد.  دوست خوب اونیه که بهت این رو تفهیم کنه که فقط یکبار به این دنیا میای و بعد از اون نیست خواهی شد و جا رو برای دیگری باز میکنی، پس از ثانیه به ثانیه اش استفاده کن و مفید باش؛ مفید برای خودت، برای نزدیکانت و برای همنوعت. دوست خوب اونیه که برات روشن کنه که اگرچه تو گاهی همۀ درها رو بسته به روی خودت میبینی، همیشه درها به روت باز هستن و فقط چشم بصیرت برای دیدنشون لازمه، و در انتهای این درس اول، دوست خوب اونه که بهت بگه انسان موجودیه که ساخته شده برای خطا کردن، هرگز بی نقص نیست و هر چه زودتر به این ناکامل بودنش پی ببره به نفع خودش و بشریته؛ و اگر خطایی ازش سر زد باید که یاد بگیره و شهامت اعتراف رو داشته باشه تا انسانی والاتر بشه... و فراموش نکن در نهایت درها همیشه باز هستند.

مات و مبهوت به حرفهای این دوستی قدیمی سر رو از سر شرمندگی به پایین انداخت. شرمنده از این شد که چطور تونسته بود این دوست رو که فقط نیتی به جز خیر نداشت، زیر سؤال ببره... و این دوست البته کسی نبود به جز زندگی!

۱۳۹۶ مهر ۲۸, جمعه

"دنیا، قهر قهر تا قیامت!"

روزها برام گمشده ان. باورم نمیشه که امروز جمعه است. چند بار تمام تقویمها رو کنترل کردم تا مطمئن بشم که امروز واقعاً چه روزیه. اصلاً انگار دیروز رو به طور کل از تقویم زندگیم پاک کردن و وجود خارجی نداره... همه چیز اونقدر غیر واقعی به نظر میاد که به تصویر کشیدنش برام میسر نیست...
نمیدونم این دنیا رو چطور میشه توصیف کرد، دنیایی که هیچ چیزش معلوم نیست و همه چیز درش به طور تصادفی اتفاق میفته. زندگی ما آدمها در این دنیا مجموعه ایه از اتفاقات تصادفی، تصادف پشت تصادف. از اون ابتدا که خلق میشی، که فقط وابسته به اینه که کدوم "کفچه ماهی" زودتر به هدف برسه و نطفۀ تو منعقد بشه، بعد بزرگ و بزرگتر میشی تا روزی که باید سر رو به این دنیا بگذاری، تازه اگر شانس داشته باشی، والا باید پا به این دنیای بی معنی بگذاری، اینکه در کجا متولد بشی، والدینت کی باشن و از کجا و و... همه چیز تصادفی!
و آدمها... آدمها در این تصادفها بی اهمیت نیستند: "آدمها سرنوشت خودشون رو خودشون تعیین میکنن ولی شاید نه به شکلی خودشون میخوان"... و آدمها در تلاشن، تلاش برای بهتر، تلاش برای زندگی بهتر. و در این تلاشها انتخاب میکنن، انتخابهای درست و انتخابهای غلط! و تمامی این انتخابهاست که تا اندازه ای مسیر زندگی ما رو تعیین میکنه. آیا همۀ این انتخابها در دست خود ماست؟ نمیدونم! شاید نه همیشه! اونچه که مسلمه برای این انتخابها طبیعت ابزاری به ما داده و اون هم عقل ماست. باید تا اونجایی که ممکنه از این ابزار استفادۀ بهینه بکنیم. ولی این ابزار برای همۀ ما یکجور نیست... و این دقیقاً همونجاست که ما بر اساس شکل و نوع و سلامت این ابزار انتخاب میکنیم و تصمیم میگیریم، تصمیماتی که مسیر زندگی ما رو شاید برای همیشه تغییر بدن!
گفتم که آدمها به دنبال بهتر هستن، اما متاسفانه بیشتر آدمها "نیمۀ خالی لیوان" رو نگاه میکنن و قدر چیزهایی رو که دارن نمیدونن. در سعی در به دست آوردن این بهترها اونی رو که دارن از دست میدن... برای همیشه!
ای چی بگم در این ساعات صبحگاهی که ظلمت و سکوت همه جا رو در این دیار قطبی فرا گرفته! دلم از این دنیای بیهوده گرفته. دلم میخواد مثل بچه های کوچولو باهاش "قهر" کنم و بگم: "دنیا دیگه دوست ندارم. تو که دوستم نداری، پس قهر قهر تا قیامت"!


رضا صادقی - وايسا دنيا

من ديگه خسته شدم بس كه چشام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل و با خودت نبین

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس دائم بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

۱۳۹۶ شهریور ۳۰, پنجشنبه

دنیای ناامن

شاید این تنها حس من باشه، شاید هم خیلی از هم نسلهای من و نسلهای قبل هم همینطور فکر کنن: دنیا اون قدیما جای امن تری برای زندگی بود! یک موقعی سوار اتوبوس و قطار و هواپیما که میشدی، درسته که همیشه به این فکر میکردی که اگه مشکلی فنی برای این وسائط نقلیه پیش بیاد، اونوقت چی میشه، ولی کمتر کسی از این ترس داشت که "نکنه یکوقت بمبی اینجا باشه و منفجر بشه"! یا وقتی توی خیابونها برای خودت پرسه میزدی، هیچوقت به این فکر نمیکردی که "اگه الان یکی با کامیون و تریلی با سرعت وحشتناکی بیاد و همۀ آدمهای بیگناه رو زیر بگیره چی میشه؟"، یا اینکه اگه برای دیدن کنسرتی به سالنی میرفتی و فکر نمیکردی که "اگه  یک عده ای با مسلسل و هفت تیر یک دفعه بریزن تو سالن و حضار معصوم رو به رگبار ببندن، چی میشه؟"... نه دنیا دیگه هرگز اون جای امن نیست، هیچ جا! نه اینور آب و نه اونور آب!
همین هفتۀ پیش باخبر شدم که فرزند یکی از دوستان قدیمی در اون قطاری که در یکی از پایتختهای این قاره بمبی درش نصفه و نیمه منفجر شد، بوده! خدا رو هزار مرتبه شکر که اتفاقی براش نیفتاد و به قول اینجاییها فرشته ها حامیش بودن... ولی انسانهای دیگه ای بودن که زخمی شدن و مردن... دیگه هیچ جای این دنیا امنیت وجود نداره، و این اتفاق هر جایی توی این کرۀ خاکی ممکنه بیفته! ...
امروز صبح که طبق معمول هر روز سوار در تراموا داشتم از تونل طولانی این شهر عبور میکردم، مثل هر روز این پرسش به ذهنم رسید که اگه کسی به طریقی و به شکلی وسط ریلها و در میون اون تاریکی باشه، رانندۀ بیچاره هرگز شانسی برای به موقع دیدنش نداره... و توی همین افکار ناگهان به یاد اتفاقات توی دنیا افتادم و اینکه چطور هر اتفاقی هر جا ممکنه بیفته... و اینکه "اگه الان در این ظلمات داخل تونل..." و بی اینکه دست خودم باشه، جملۀ ماهی سیاه کوچولو رو به خاطر آوردم: "مرگ خيلی آسان می تواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا می توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم، که ميشوم، مهم نيست، مهم اين است که زندگی يا مرگ من چه اثری در زندگی ديگران داشته باشد."

۱۳۹۶ شهریور ۲۳, پنجشنبه

مرگم

Ölümüm
مرگم

Solgun benizli ölüm meleği
فرشتۀ مرگ با صورتی رنگ پریده،
Sınırsız bir gülüşle karşıma dikilse de,
 با خنده ای  بر سر راهم سبز اگر شود هم،
Acılarımla ruhum buhar olup uçsa da,
با دردهایم روحم بخار اگر شود و پر گیرد هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Yastığımın ucunda eriyen
از نوک بالشم
Soluk çehreli bir mum
شمعی مذاب با چهره ای بیرنگ 
Soğuk ışığını serpse de ah,
نور سردش خاموش اگر شود هم، آه!
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Terli alnımla
با جبینی عرق کرده
Taş kesilmiş vücudumu,
بدن سنگ بریده ام را،
Kefene sarıp kara tabuta koysalar da,
کفن پیچیده در تابوت سیاه اگر بگذارند هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Acımasız ölüm meleğinin titrek gülüşü
خندۀ لرزان فرشتۀ ظالم مرگ
Dokunaklı çanın çalmasıyla,
با دق رقت انگیز ناقوسش،
Tabutum ağır ağır ilerlese de,
تابوتم ثقیل و سنگین به پیش اگر رود هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Yas şarkıları söyleyen insanlar,
انسانهایی که نوحۀ عزا سر میدهند،
Siyah giysileri ve asık suratlarıyla
با رخت سیاهشان وبا صورتهای گرفته 
Tütsü ve dualar yaysalar da,
دود عود و دعاها اگر سر دهند هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Çukurumu kazıp beni gömseler de
گور من را کنده و مدفونم اگر سازند هم،
Yasa bürünmüş sevdiklerim
و عزیزانم به عزا نشسته
Ağlaşıp ayrılsalarda
بگریند و هر یک به راهی اگر روند هم،
Bilin ki hâlâ yaşıyorum.
بدانید که هنوز زنده ام.

Ama eğer bir köşede
لیک در گوشه ای اگر
Unutulup giderse mezarım,
مزارم رو به فراموشی رود،
Ve hatıram da solarsa,
و یادم بیرنگ گردد،
Ah işte ben o zaman ölürüm.
آه، آنگاه است که من مرده ام!

Bedros Turyan
بدروس توریان

۱۳۹۶ شهریور ۲۰, دوشنبه

و سرانجام عشق و محبت پنج ساله شد

به تقویم نگاه میکنم ولی باورم نمیشه! هر چقدر هم که با پشت دست چشمها رو به علامت ناباوری میمالم اما تغییری حاصل نمیشه و باز هم همون تاریخ رو نشون میده. یعنی مگه ممکنه پنج سال گذشته باشه؟!  پنج سالی که انگار در چشم برهم زدنی گذشت...
یک موقعی به سرنوشت اعتقاد راسخی داشتم و فکر میکردم که همۀ آدما توی این دنیا به طریقی و با مرکبی نامرئی آینده اشون و اینکه چه قراره بر سرشون بیاد، روی پیشونیشون حک شده، ولی دیگه سالهاست که ایمانم به این مقوله سست شده! اتفاق و اتفاق و باز هم اتفاق کلمۀ کلیدیه روز و ماه و سال و قرنه، دست کم برای من و خیلی دیگه از همنوعها که به مانند من فکر میکنن... و این اتفاق پنج سال پیش افتاد. اتفاقی بود که افتاد، با اینکه کلی سیمان و ماسه و گچ و هر نوع مصالحی که به ذهن بنی بشر برسه تهیه کرده بودم که  درِ این خونه رو برای همیشه "گِل" بگیرم... و  این اتفاق چه کرد با من و زندگی من! به جای گِل، چیزی که نصیبم شد گُل بود، گُلی که پنج سال زندگی من رو عطرآگین کرد... و سرانجام عشق و محبت پنج ساله شد.

این روز بر من و تو مبارک بادا، پرندۀ مهاجر من!

۱۳۹۶ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

چند پند عموناصری

اینطور که به نظر میرسه، از پس یک تابستون دیگه هم براومدم. تابستون در این دیار رو به اتمامه، ویا به قولی تموم شده، و من هنوز هم به مرخصی سالیانه نرفتم! انگار این دیگه سنتی برای من شده که همه برن مرخصی و برگردن، و من انگشت شست رو بر روی بینی بذارم و انگشتان دیگه رو به علامت "حالا دیگه نوبت منه" چند باری تکون بدم و با لبخندی بر لب ازشون برای چند هفته خداحافظی کنم...
به یاد سالها پیش افتادم که تازه در این مکان شروع به فعالیت شغلی کرده بودم. همکاری داشتیم که به نسبت مسن بود. منظورم از "به نسبت" یعنی اینکه  به نسبت سن و سال من در اون موقع ها. راستش زیاد من رو تحویل نمیگرفت و من هم به مانند اکثر خارجیها در این کشور و احتمالاً در همه جای دنیا، این رو به این حساب میذاشتم که از خارجیها خوشش نمیاد، هر چند که خودش هم خارجی بود منتها چهل پنجاه سال قبل و بعد از جنگ جهانی دوم از آلمان به اینجا پناهنده شده بود، ولی خوب حتماً واقف هستین که خارجیها در اینجا طبقه بندی دارن: اونایی که مال کشورهای همسایه هستن، اونایی که مال غرب این قاره هستن، مال شرق، مال جنوب،....و خلاصه اون آخرای لیست هم خاورمیانه و در قعرش هم قارۀ  سیاه. درجه بندی رو هم تقریباً به همین ترتیبی که عرض کردم، میشه در نظر گرفت...
اولین تابستون من در اونجا بود و تقریباً همۀ همکارها به تعطیلاتشون رفته بودن. اونایی هم که هنوز نرفته بودن دیگه در شرف رفتن بودن. نهایتاً من و این خانم موندیم که چند وعده ای رو در روز با هم سر میز بشینیم و چای و قهوه و ناهار بخوریم. نمیدونم از قحطی آدم بود یا از در ساعتها تنهایی در روز و یا کلاً چیزی دیگه، دیدم که با من مثل سابق نیست و کلی باهام صحبت میکنه. چیزی که بعد از گذشت این همه سال هنوز توی ذهنم مونده این جملاتش بود که هر روز با یک ذوق و شوق خاصی تکرار میکرد: "حالا همه از مرخصی برمیگردن و عزا گرفتن که باید دوباره روزی هشت ساعت اینجا کار کنن، اونوقت من و تو زبونمون رو براشون درمیاریم و میریم مرخصی..."
زودتر از من تعطیلاتش شروع شد. چند روزی نگذشت که یک روز خبر بدی رو برامون آوردن: دخترش هر چی بهش به خونه زنگ زده بوده جوابی نگرفته بوده. به سر کار زنگ میزنه و سراغش رو میگیره و وقتی اونجا هم پیداش نمیکنه، نگران میشه و به خونه اش میره. از اونجایی که کلید داشته،  وارد خونه  میشه و مادرش رو در حالیکه روی مبل جلوی تلویزیون روشن نشسته بوده و دار فانی رو وداع گفته بوده،  پیدا میکنه. به گفتۀ همکار پزشکمون احتمالاً در یک آن خونریزی مغزی کرده بوده و کار به چند ثانیه هم نکشیده بوده... به همبن سادگی!
یادم میاد که تا هفته ها بعد از شنیدن این خبر غمگین بودم، از اینکه چرا در موردش اینچنین فکر کرده بودم، اینکه ضد خارجی بوده و در اون چند هفتۀ آخر عمرش بهم ثابت کرده بود که آدمی فوق العاده مهربون و انساندوست بود. روحش شاد باشه هر کجا که هست!
دلم میخواد از این خاطرۀ دوردستی که ناگهانی بعد از دهه ها به ذهنم خطور کرد نتیجه ای و یا نتایجی اخلاقی بگیرم:
- آدمها رو زود نباید قضاوت کرد، یا بذارین تیر خلاص رو بزنم، هرگز آدمها رو قضاوت نکنین!
- ما خارجیها در کشور بیگانه گاهی زیادی حساس میشیم، و حساسیت همیشه موجب مشکلات و دردسره!
- هرگز و تأکید میکنم، هرگز فکر نکنین که میدونین از ذهن بغل دستیتون چی میگذره!   
- و از همۀ اینها مهمتر، زندگی کوتاه تر از اونیه که فکرش رو میکنین. قدر داشته هاتون رو بدونین!

۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه

"شهر ارواح"

بالاخره بعد از مدتها این اولین روزیه که میزان کار به حدی پایین اومده که فرصت پیدا کردم تا چند سطری رو اینجا مرقوم کنم. تابستونه و اینجا به جز چند نفری که مثل خودم همیشه دیرتر از بقیه مرخصی سالانه رو میگیرن، حتی پرنده هم پر نمیزنه... البته صرف نظر از مرغان دریایی که آدم از سر و صدای زیادشون جرئت نمیکنه حتی پنجره رو باز کنه.
تابستونای اینجا شباهت زیادی به ایام عید خودمون در وطن داره. شهر خلوته و از ترافیکهای وحشتناک صبحگاهی و عصرانه خبر زیادی نیست. تازه دل دولت هم به حال اون بندگان خدایی که سنگر کار رو حفظ کردن و از شهر و مملکت بیرون نزدن، سوخته و در این ماه میانۀ مثلاً تابستان دوربینهای مخصوص طرح ترافیک رو خاموش کرده و خلاصه یک ماهی از دادن خراج ویژه معافیت داریم، یعنی اگه ماشین رو در ساعتهای  غیرمجاز بیرون بیاریم... خلاصه چه جوری براتون بگم، توی این یک ماه شهر و دیار میشه "شهر ارواح".
با اینکه به طور معمول صبحهای زود سر کار میام و عمدتاً اتوبوسها خیلی پر نیستن، با این وجود بازم کلی آدم درشون یافت میشه. باورتون میشه که امروز صبح کل اون اتوبوس به اون طول و درازی، فقط چهار نفر توش بودیم و مسیر بعد هم با تراموا دست کمی از قبلی نداشت. نه از همهمه  خبری بود و نه از صدای بلند بعضیها که موقع صحبت کردن با گوشیشون، مکان عمومی رو با خونۀ خودشون اشتباه میگیرن، یعنی شاید هم دقیقاً وجه تشابهی پیدا میکنن چون توی خونۀ خودشون هم رحم به همسایه های بخت برگشته نمیکنن! خلاصه که این سکوت نسبتاً مطلق صبحگاهان ناخودآگاه به آدم فرصت تفکرات فراوون میده، همه جورش به ذهن آدم میرسه، حتی اونایی که در حالت عادی به عقل جن هم نمیرسه :) افکار خوب و مسرت بخش میان، افکار اضطراب آور میان، افکار ترسناک میان، و خلاصه هر چی که شما تصورش رو بکنین یا نکنین. به دنیا فکر میکنین، به زندگی، به آخرت، به اجتماع  و جامعه، به اینطرف و به اونطرف، به اینکه چرا آدما بعضیهاشون اینجورین و چرا بعضیهای دیگه اشون اونجورین. به آدمای خوب و مهربون فکر میکنین که اگه توی این دنیا نبودن، این جهنم از اینی که هست هم جهنم تر میشد، به آدمای بدذات و خبیث فکر میکنین که اگه اونا نبودن قدر آدمای خوب رو نمیدونستین. به آدمایی فکر میکنین که همیشه سرشون توی زندگی به کار خودشون بوده و به داشته های خودشون توی زندگی همیشه قانع بودن و رشک و حسد جایی توی قاموسشون نداشته، و بی اختیار به آدمایی فکر میکنین که همه اش چشمشون به زندگی دیگرانه، هیچوقت راضی نیستن و سراسر وجودشون رو حسادت و بدخواهی فراگرفته... و یکهو به خودتون میاین و میبین که به "مقصد" رسیدین و وقت برای تفکرات به اتمام رسیده. همۀ دنیا رو توی این مسیر بررسی کردین و آخرش هم شاید جوابی برای هیچکدوم از اون سؤالهایی که در این "راه" مطرح شدن، پیدا نکردین، هیچکدوم از چیزای بد رو که به ذهنتون رسید رو هم نتونستین تغییری درش ایجاد کنین.
آیا این سفر کوتاه شما رو به  یاد سفری طولانی تر که ما بهش چیز دیگه ای اطلاق میکنیم، نمیندازه؟ زندگی! و شاید در نهایت به این نتیجه برسین که بهترین راه اصلاح این دنیا اینه که باید از خود شروع کرد چون در بیشتر موارد دیگران رو به راحتی نمیشه تغییر داد! 

۱۳۹۵ آذر ۴, پنجشنبه

"حولۀ نحس"

جبر تاریخ همیشه سؤالی بوده که ذهن من رو به خودش مشغول کرده، اینکه چرا یکی توی فقر و بدبختی به این دنیای فانی پا میذاره و یکی از همون ابتدای خلقتش در ناز و نعمت چشمش رو برای اولین بار در این جهان بی سر و ته باز میکنه. ولی این تنها مختض به ثروت و مال و منال نیست! انگار همه چیز ما در این مجموعه میگنجه. وقتی میگم همه چیز واقعاَ منظورم همه چیزه. چرا بعضی از آدما با خوشبختی به دنیا میان و بدون اینکه کوچکترین زحمتی به خودشون بدن خوشبختی همه جا در گوشه ای کمین کرده و کشیکشون رو میکشه؟! اینجاست که آدم فقط به این نتیجه میتونه برسه که همه چیز توی این دنیا  تصادفی بیش نیست و همه چیز شانسه و بر حسب اتفاق. بعضی ها شانس دارن و سهمشون قسمت خوبه و بعضیهای دیگه هر کاری هم که بکنن، هر چقدر خودشون رو به این در و او در بزنن، هر چقدر حوله رو در دست نگه دارن و شعارهایی به صدای بلند سر برن که "من تا آخرین قطرۀ خونم میجنگم و حاضر نیستم که این حولۀ لعنتی رو توی رینگ بندازم و اعلام کنم که شکست خوردم"، باز هم سهمی از اون خوشبختی ندارن...
خوشبختی کلمه ایه بی معنا برای اونا، چون آدمهایی که بر سر راهشون قرار میگیرن دو دسته بیشتر نیستن، آره فقط دو دسته و نه بیشتر: اون دسته ای که به دنبال اهدافی هستن که وقتی بهش رسیدن مچاله ات میکنن و مثل دستمالی پر از چرک به داخل سطل آشغال پرتابت میکنن و دستۀ دوم اونایی که وقتی به هدفشون نرسیدن در انتها همون کاری رو میکنن که دستۀ اول کردن!
و عموناصر یکبار هم که شده توی زندگی دست از توهمات بردار، به خودت بیای و این "حولۀ نحس" رو به درون رینگ بنداز و یک بار برای همیشه چنان با صدای بلند فریادی از ته دل سر بده تا همگان با گوش تن و با گوش جان بشنون "من برای همیشه تسلیمم... و من عطایتان را به لقایتان بخشیدم!"

۱۳۹۵ مرداد ۷, پنجشنبه

صداقت در مقابل وقاحت

آیا همۀ حرفها رو باید گفت؟ آیا همه چیز رو باید به زبون آورد و به قولی همیشه باید صداقت داشت؟ این سؤالیه که مسلماً همۀ ما هر روز باهاش به شکلی در تماس هستیم. دوستی همیشه میگفت: "مرز بین صداقت و وقاحت به باریکی مویی بیش نیست". و چقدر درست میگفت این دوست. میشه همیشه رک بود و همۀ حقایق رو به زبون آورد به این عنوان که "دست کم من صادق هستم و راستش رو میگم" ولی در انتها به این قیمت  تموم میشه  که شاید خیلیها رو رنجوند و از خود  دور کرد. این البته یک طرف قضیه است و اون طرفش اینه که چقدر میشه حرفها رو در دل ریخت و فقط رعایت دیگران رو کرد. آیا اصولاً این کار درستیه که همیشه سکوت کنی و خم به ابرو نیاری برای اینکه انسانها رو ناراحت نکنی؟ به یقین این پرسشیه که ما مرتب و در همۀ مراحل زندگی از خودمون میکنیم و جای شک نداره که جواب واحدی براش نمیشه پیدا کرد، دست کم نه به این سادگیها...
راستش رو بخواین این سؤال همیشه زندگی من رو به طریقی تحت الشعاع قرار داده و خیلی وقتها ذهن من رو به خودش مشغول کرده. البته که با بالا رفتن سن و کسب تجربۀ بیشتر تو زندگی جوابش بیشتر اوقات داره رفته رفته روشنتر میشه. حالا این به این دلیله که آدم از تجربه هاش در مورد آدمها استفادۀ بهتری میکنه یا اینکه با تعداد پیراهنهای پاره شده مقدار اگوییسم هم افزون میشه یا نه، درست قابل بحث و بررسی نیست! با این گفته ام اصلا قصد ندارم که چنین ادعایی بکنم که آدمها وقتی مسن تر میشن کمی خودخواهتر میشن ولی متاسفانه هر چقدر هم که بخوام این جریان رو کتمان کنم یک واقعیت تلخی در پسش نهفته است... بگذریم و وارد معقولات سن و سال نشیم تا از عموناصر نرنجیدن :) اونچه که مسلمه اینه که شاید بهتر باشه آدم سوار بر اون کشتیی که هست و سکانش در دستشه و داره در دریای زندگی به طرف مقصدی شاید معلوم دریانوردی میکنه، گاهی نقشه های دریایی رو دوباره نگاهی بندازه و با ابزاری که در اختیارش هست موقعیت خودش رو رصد کنه و ببینه کجاست و داره به کجا میره. و اگر به این پی برد که راه رو اشتباه رفته و یا شاید هم بیراهه و از اون بدتر شاید در جهت مخالف، باید که به عنوان ناخدای این کشتی همقطارانش رو در جریان بذاره و اونا رو از عواقب این تغییر مسیری که ناچاره، باخبر بکنه. اینجا باید که صداقت داشت حتی اگر به قیمت ناراحتی همقطاران تموم بشه.

۱۳۹۴ بهمن ۲۸, چهارشنبه

" روزها گذشتند و ندانستم که زندگی بود"

سالها پیش دنیای پژوهش رو پشت سر گذاشتم و فکر نمیکردم که دیگه باهاش سر و کاری به طور جدی داشته باشم، ولی همیشه میگن "دنیا رو چه دیدی؟" در اصل بیخود نیست. یک روز سر کار اومدن و گفتن که حاضری دستیاری راهنمایی این دانشجو رو به عهده بگیری؟ دیگه نه نمیشد گفت، چون خودم از جمله سردمدارانی بودم که از روز اول غرغر کرده بودم و گفته بودم که "آخه مگه میشه توی بیمارستان دانشگاه، بخش مهندسی پزشکیش کار تحقیقاتی انجام نده؟!" زبان سرخ سر سبز میدهد برباد! خودم گفته بودم و خودم هم به طور جدی پیگیرش شده بودم و حالا که اولین دانشجو رو با هزار زور و زحمت وارد میدون کرده بودن دیگه از زیر بار مسئولیت شونه خالی کردن کار آسونی نبود! البته از اونجایی که من رو صرفا به عنوان دستیار میخواستن مسئولیت زیادی به دنبال نداشت و کار اصلی راهنمایی رو شخص دیگه ای قرار بود به عهده بگیره که با اینکه به مراتب از من جوونتر بود ولی تجربۀ زیادی توی این کار داشت و تا به اون روز دهها دانشجوی دکترا رو به مقصد رسونده بود...
از اون روز دو سه سالی میگذره و این دانشجوی پیشگام با چنگ و دندون همچنان در تلاشه، و راهی که درمینورده گاهی بالاست و گاهی پایین، مثل باقیه زندگی، بالا و پایین و بالا و پایین... دنیا دنیای اینترنته و عصر تبادل اطلاعاته از طریق الکتریسیته و صفر و یکها. اون قدیمها تماس با استاد راهنما فقط از طریق دیدار حضوری بود و بس. این روزا با اینکه شاید دفاترتون در مجاورت هم باشن ولی باز هم از طریق ایمیل با هم در تماس هستین! نوشته هاست که از این طریق رد و بدل میشن و تصحیح میشن...
و همین دیروز بود که یکی از نوشته ها مثل همیشه کپیش به دست من دستیار هم رسید. دانشجو در ایمیل قبلیش عذرخواهی کرده بود که به علت جابجایی در محل کار فرصت زیادی نداشته بوده که بیشتر روی پروژه کار بکنه و استاد راهنما در جوابش ایمیلش رو اینچنین آغاز کرده بود: "روزها گذشتند و ندانستم که زندگی بود"! با دیدن این جمله که ظاهراً از شاعری معاصر در این دیار بوده و مبدل به کلمات قصاری شده که سینه به سینه بین مردم این دیار در چرخشه، خشکم زد، انگار که بهم شوکی وارد کرده بودند! مطمئنم که گاهی از این شوکها به همۀ ماها وارد میشه، ولی این یکی با بقیه خیلی فرق داشت، انگار که یکی من رو گرفت و ناگهان تکونی داد! یاد خیام عزیزم افتادم که همیشه عاشق شعرهاش بودم و هستم، شاعری که در دوران نوجوونی باهاش آشنا شدم و از اون موقع تا به حال همیشه  شعراش همراهم بوده. شاید بعضی از شعرهاش اون موقعها فقط جالب و خیلی عمیق به نظرم میومد ولی به یقین همه اشون رو درک و حس نمیکردم:

افسوس که  نامه جوانی طی شد
وان  تازه   بهار زندگانی دی شد
حالی  که   ورا  نام   جوانی گفتند
معلوم نشد که او کی آمد کی شد

الان این شعر رو شاید با تمام وجودم دارم احساس میکنم. شاید هم به خاطر از دست دادن پدر بوده باشه، یعنی الان دارم حرفهای دوست دیرین رو بیشتر درک میکنم که میگفت: والدین که رفتن دیگه حس میکنی بچۀ کسی نیستی، مثل درختی میمونی که ریشه هات رو از زمین درآورده باشن و میدونی که دیری نخواهد گذشت که "قرعۀ فال" به نام تو زده بشه... ای، چی بگم انگار که زیاد مالیخولیایی شدم و رخت عزا رو به این سادگی نمیتونم از تن خیال دربیارم! فعلأ که هستم و هر روز نفسی برمیاد که مفرح ذاته. به قول زنده یاد سهراب سپهری "تا شقایق هست، زندگی باید کرد".

۱۳۹۴ مهر ۲۴, جمعه

در "زمان درست"، در "جای درست"... فقط همین!

گفت: خسته شدم از بس این گداها رو جلوی در مغازه ها دیدم. نمیفهمم که چرا این همه گدا رو به این کشور راه میدن؟ این همه پناهنده هم که سرازیر شدن به اینجا! باید جلوشون رو گرفت.
گفتم: داداش، مثل اینکه یادت رفته که خودت هم یک موقعی به هر دلیلی ترک دیار کردی و به اینجا پناه آوردی!

راستی ما آدما چرا اینقدر حافظه امون ضعیفه؟ زود خیلی چیزا رو فراموش میکنیم. بچه که هستیم از بزرگا ایراد میگیریم که نمیفهمن و به خودمون قول میدیم که وقتی بزرگ شدیم با بچه های خودمون "اون رفتارهای غلط و فاجعه آمیز" رو نکنیم. وقتی بزرگ شدیم بهتر که نمیشیم از بزرگترهامون تازه پیشی هم میگیریم و رو دستشون بلند میشیم. از دست معلمهامون شاکی هستیم و دادمون ازشون به هواست ولی وقتی خودمون یک روزی جای اونا رو توی کلاس درس میگیریم از خاطرمون رفته که چه شبها رو از دست معلمها خوابمون نبرده و چه روزهایی که با صورت گریون مدرسه رو ترک نکردیم، میشیم شمر ذالجوشن... حالا هم نقل داستان این مهاجرای بنده خداست که از ناف همین قاره هستن و از در استیصال به این کشور و کشورهای دیگه که وضعیت اقتصادی بهتری دارن پناه آوردن، نه کاری به کاری کسی دارن و نه آزارشون حتی به مورچه میرسه، اول صبح وقت اذون میان و توی هر هوایی بارون و برف و 20 درجه زیر صفر جلوی فروشگاههای مواد غذایی میشینن و به امید اینکه شاید کسی دلش به رحم بیاد و سکه ای توی لیوانهای یک بار مصرفشون بندازه و یا حتی خوراکیی از همون فروشگاه بخره و بهشون بده... چرا ما آدما اینقدر بدذات میشیم بعضی وقتها و فراموش میکنیم که اگر ما جامون با اونا عوض نیست فقط به خاطر شانسه و اینکه تصادفاً جای دیگه ای به دنیا اومدیم و در "زمان درست"، در "جای درست" بودیم... فقط همین!
امروز در همین راستا نوشته ای توی دنیای مجازی خوندم که سر کار رسماً اشک از چشمام سرازیر شد. خوب بود که در اتاقم بسته بود و همکارام این رو ندیدن. نه اینکه گریه کردن برای مرد و نامرد اشکالی داشته باشه ها! اصلا و ابدا! فقط گاهی توضیح دادن بعضی چیزا برای بعضی آدما در بعضی شرایط کار آسونی نیست... بگذریم... صفحۀ پلیس شهری در این کشور و در فیسبوک اینچنین نوشته:

"گاهی سخته که آدم جلوی خودش رو بگیره

امروز همۀ گشتیها سرشون شلوغ بود و شام خیلی از ماها  تکه شکلاتی. یکی از موردهای آخر برای ماهایی که شبکار بودیم، یازده پناهجو بودن که ساعت 9 شب به مرکز مسافرتی اومده بودن. این روزا دیگه این جریانا برامون کاملاً عادیه. توی این جمع بچۀ کوچیکی بود که پتویی رو به دور خودش پیچیده بود و سعی میکرد که خودش رو میون پاهای مادرش گرم کنه. در همین موقع چند تا از گداهای شهر داشتن از اونجا رد میشدن، خودتون میدونین دیگه، همونایی که در سطح شهر جلوی فروشگاهها نشستن. احتمالاً تازه از جایی کمی میوه خریده بودن و میخواستن برای شامشون در جایی بخورن. یکی از اونا نگاهی به جمعیت کرد و از من پرسید که چه خبر شده؟ من هم خیلی کوتاه گفتم که پناهنده ها هستن چون باید به کارم ادامه میدادم.
شخص گدا کیسه نایلون حاوی میوه اش رو برداشت و یکراست به میون جمعیت رفت و همه اش رو به اون مادر داد. بعدش هم در حالیکه داشت دور میشد دستش رو روی قلبش گذاشت! ما پلیسها که اونجا ایستاده بودیم و ناظر این صحنه بودیم، چاره ای به جز اینکه تحت تآثیر قرار بگیریم برامون باقی نموند. بچۀ کوچیک که شاید سه سالش بیشتر نبود موزی رو برداشت و بدون اغراق بگم که اینطور به نظر میومد که اون رو درسته بلعید. قلب ما که خودمون هم بالاخره پدر و مادریم داشت توی سینه از جا درمیومد..."  

۱۳۹۴ مرداد ۱۹, دوشنبه

اهمال دنیا

میگن لذتی که در عفو هست در انتقام وجود نداره! همیشه این رو شنیدیم و همیشه هم سری از روی موافقت تکون دادیم . گفتیم که البته که اینجوره، البته که باید اینجور باشه. میدونین، من میگم هیچ چیز تو دنیا زیباتر از اون نیست که آدم با احساسات خودش صادق باشه، و حتی اگر سعی کرد ماسکی به صورت بزنه و یا اینکه خواست به قولی صورت خودش رو با سیلی سرخ نگه داره تا دیگران نفهمن که چی داره از ذهنش گذر میکنه، دست کم تو دل خودش با خودش صادق باشه و نخواد که سر خودش رو هم کلاه بذاره!
سؤال بزرگ من اینجاست: وقتی به روح و جسم ما زخمهای عمیقی وارد میارن، زخمهایی که شاید سالهای سال طول بکشه تا به شکلی التیام پیدا کنن، آیا جداً میتونیم توی روی دنیا نگاه کنیم و بگیم "هیچ چیز بهتر از بخشیدن نیست"؟! اصلاً بیایم بخشیدن رو تعریف کنیم اول تا بعداً دیگه هیچ بحث و جدلی در این مورد پیش نیاد. بخشش به چه معنیه؟ یعنی اینکه یکی مرتکب اشتباهی میشه و بعد خودش به جرمش معترف میشه و در انتها آدم توی دلش میگه: انسان جایزالخطاست، با سعی در فراموش کردن من زندگی رو برای خودم ساده تر میکنم، پس میبخشم تا خودم احساس بهتری داشته باشم و بتونم در زندگیم به شادی و خوشبختی نیل پیدا کنم. و اما همۀ این پروسه منوطه به اینه که مجرم به گناه خودش اعتراف کنه و به طریقی از کرده های خودش پشیمون باشه، مگه نه؟  خوب حالا، اگه اومدیم و این مجرم نه تنها به جرم خودش معترف نبود بلکه دو قورت و نیمش هم باقی بود که: "کردم که کردم، خوب کردم، حقت بود و تا جونت بالا بیاد..."! میخوام ببینم، اونایی که اعتقاد به لذت بعد از عفو دارن بازم معتقد هستن که باید بخشید؟! اینجاست که آدم باید با خودش کمال صداقت رو داشته باشه و دست کم توی دل خودش هم که شده بگه: "نه! نه میبخشمت و نه از سر تقصیراتت میگذرم! قصد انتقامی در کار نیست، چون بزرگترین انتقام در حق موجودات پست و عاری از وجدان توی این دنیا اینه که اهمال بشن... و دنیا اهمالت کرده و خواهد کرد!" 

۱۳۹۴ تیر ۱۷, چهارشنبه

منکران فی الارض

نخست وزیری داشتیم در این دیار چند سال پیش که البته دیگه به طور جدی در صحنۀ سیاست نیست. در دورۀ خودش کلی کار مثبت و منفی انجام داد درست مثل باقی سیاستمدارایی که بر مسند قدرت میشینن. راستش رو بخواین نه کارای مثبتش زمان وزارتش تو ذهنم هست و نه کارای منفیش ولی اونچه که از این آدم به یادم مونده دورۀ قبل از به قدرت رسیدنشه، وقتی که حزبشون بی رهبر مونده بود و رسانه ها دائماً به دنبال این بودن که معادلۀ "کی نفر بعدی خواهد بود؟" رو حل بکنن. در این میون مرتب با این شخص توی رادیو و تلویزیون مصاحبه میکردن و سؤال دائمشون این بود که آیا اون به رهبری حزب درخواهد اومد یا نه، و جواب اون هم این بود که "این اتفاق به هیچ عنوان نخواهد افتاد"! و خلاصۀ کلام، سرتون رو درد نیارم که از اونا اصرار و از این سیاستمدار انکار. این جریان ماهها به طول انجامید. سرانجام یک روز که هیچکس انتظارش رو نداشت ناگهان در کمال تعجب همگان همین شخصی  که انگار بند نافش رو با "نه" بریده بودن، گفت "آره"!
حالا حتماً پیش خودتون فکر میکنین که: خوب، اینکه چیز عجیبی نیست! سیاستمداره دیگه و از قدیم هم که گفتن سیاست پدر و مادر نمیشناسه! دروغ گفتن و انکار کردن هم که برای اونا درست عین آب خوردن میمونه... ولی واقعیت امر اینجاست که این جریان فقط محدود به این قشر "هفت خط" جامعه نیست، هرچند در این مهم هیچ احدی به پای اونها نمیرسه و نخواهد رسید.
از شما چه پنهون که توی همۀ آدما این توانایی خدادادی وجود داره، منظورم توانایی انکار کردنه، منتها درست به مانند بقیۀ چیزها توی زندگی کم و زیاد داره، شدت و ضعف داره. بعضیها اصلاً انکار نمیکنن و خودشون هم نمیدونن که انکار نمیکنن، بعضیهای دیگه اهل انکار نیستن و البته میدونن که انکار نمیکنن، اونایی هم هستن که انکار میکنن و ملتفت هستن که انکار میکنن و دستۀ آخر اونایی هستن که انکار میکنن و حتی روحشون هم خبر نداره که از منکران فی الارض هستن :)
و امان از دست دستۀ آخر! همۀ عمر رو در حال انکار کردن بعضی چیزها توی زندگی هستن. چنان انکار میکنن جلوی تو که تو حاضری دست رو روی همۀ کتابهای الهی بذاری و قسم بخوری که "این آدم هرگز این چیزهایی رو که انکار میکنه انجام نخواهد داد"! یعنی اصلاً هم جای تعجبی نیست که توی نوعی اینچنین تحت تآثیر این انکارها قرار بگیری و باورشون کنی چون حتی خودشون هم اینقدر که انکار کردن دیگه اونچنان باورشون شده که اصولاً اصل حقیقت از یادشون رفته... و درست مثل سیاستمدار ما که یک روزی همه رو به تعجب واداشت، این دستۀ آخریها هم ناگهان میزنن زیر تموم اون "انکاریاتشون"... و تو در انتها پیش خودت فکر میکنی که "خورشید هیچوقت زیر ابرها باقی نمیمونه و روزی بالاخره با گرماش حتی به سراغ تو هم خواهد اومد"!

۱۳۹۴ خرداد ۲۰, چهارشنبه

از هر چیز بدت بیاد...

داشتم برای همکارم ضرب المثل "آدم از هر چی که بدش بیاد سرش میاد" رو توضیح میدادم. ترجمه کردن بعضی از این ضرب المثلها و اصطلاحات خیلی کار آسونی نیست ولی به هر زور و کلکی بود بالاخره حالیش کردم. دلیل اینکه چرا این ضرب المثل به ذهنم رسید خودش داستان دیگه ایه. راستش اینجایی که من سالهاست شاغل هستم بخش آی تی (فناوری اطلاعات) اون توی این ده سال اخیر روز به روز رشد پیدا کرده و بزرگتر شده. با هر کسی هم که صحبت میکنی ازشون ناراضیه و خلاصه به طریقی خون به دل همه کردن به واسطۀ قدرت طلبیشون و بی اهمیت بودنشون به احتیاجات باقی تشکیلات. این اواخر بهمون خبر رسیده که رئیس اعظمشون قصد داره که پیشنهادی بده به هیئت مدیره که کل این تشکیلات به دو بخش عظیم تقسیم بشه،  آی تی و بقیه. بدین طریق همۀ اون گروههایی که کارشون در رابطه با آی تی هست و در حال حاضر به این بخش بزرگ آی تی تعلق ندارن رو هم ببره توی بخش خودش... حالا این احتمال وجود داره که گروه نوپای ما هم به نوعی درگیر این قضیه بشه و ماهایی که هر روز از زور حرص از دست این "آی تی چیها" خون جیگر میخوریم در نهایت خودمون هم بشیم جزوشون... و آدم از هر چی بدش میاد سرش بیاد. :)
از جریان هر چی آی تی و آی تی چی که بگذریم - هر چی کمتر راجع بهشون حرف بزنم اعصابم راحت تره و فشار خونم زیر 12 باقی میمونه :) - کلاً این یک حسی هست که همیشه در من وجود داشته، یعنی اینکه آدم زیاد نباید از خیلی چیزها توی زندگی بدش بیاد و دائم احساس نفرت بکنه چون در عمل بهم ثابت شده  که در اون صورت یک روزی یک جایی در کمینم نشسته! نمیدونم شاید هم برای بیشتر آدمها اینجوری نباشه و هرگز چنین چیزی رو در زندگی تجربه نکنن، به قولی من چه میدانم! اما این رو هم به هیچ عنوان نمیشه فراموش کرد که از قدیم و ندیم میگفتن که "تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها"، مگه نه؟ :)