‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان مهاجرت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان مهاجرت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ شهریور ۳۱, جمعه

داستان مهاجرت 47

بیشتر آدما اگه ازشون این پرسش بشه که "اگر ماشین زمانی در اختیارتون میذاشتن، آیا دلتون میخواست به عقب برگردین؟"، احتمالاً پاسخ همه مثبته، یعنی اگه بهشون بگن که با این عقب رفتن در تونل زمان میتونین گذشته و آینده اتون رو تغییر بدین... من اما راستش رو بخواین دلم نمیخواد هرگز به عقب برگردم، به اون سالها و اون نگرانیها و... حتی اگه بدونم خیلی چیزها رو میتونم عوض کنم! هرگز دلم نمیخواد به اون روزایی برگردم که هر ثانیه اش برام مثل یک عمر میگذشت، و او تابستون و روزهاش و ساعتهاش و دقیقه هاش و ثانیه هاش برام اینچنین بودن...
سعی میکردم که فکرم رو متمرکز تزم بکنم. دوست "هم تزم" رو دیگه عملاً نمیدیدم ولی کار خودم به نظر بد پیش نمیرفت. از کار اون ولی خبری نداشتم و نمیدونستم که به کجا رسیده. هر روز که میگذشت و از ادارۀ مهاجرت خبری نمیشد، اعصاب منم بیشتر خورد میشد و حس میکردم که روز به روز دارم عصبی تر میشم. و در نهایت این اعصاب متشنج کار دستم داد و اون کاری رو کردم که توی زندگیم همیشه ازش بیزار بودم، اینکه بخوام با کسی دعوا کنم! به هم تزیم زنگ زدم. خانمش گوشی رو برداشت و وقتی خودم رو معرفی کردم، شنیدم که با لحن خیلی بدی بهش گفت: "خودشه"! خیلی بهم برخورد و به تنها چیزی که تونستم فکر کنم این بود که حتماً باید در مورد من و جر و بحثهایی که با هم بر سر این کار مشترک داشتیم، توی خونه صحبت شده باشه که اینچنین و با این لحن در مورد من صحبت میکنه! آخه اون که اصلاً من رو ندیده بود و نمیشناخت! وقتی گوشی رو خودش برداشت، خودم میدونم که به طرز خوبی باهاش صحبت نکردم. خیلی ناراحت و عصبانی بودم و البته اون بندۀ خدا اصلاً تقصیری متوجهش نبود. تنها ایرادی که به خطا میشد ازش گرفت این بود که شبها بهتر کار میکرد و روزها اونجا نبود... خلاصه اینکه یکی اون گفت و یکی من و در نهایت اونقدر از حرفهای من ناراحت شد که گوشی رو گذاشت. این کارش درست مثل پتکی سنگین بود که بر سر من زدن و احساس کردم که سرم داره گیج میره.
من  هاج و واج مونده بودم از این حرکتش و داشتم با خودم بالا و پایین میکردم که حالا باید چکار کنم، و توی این این حال و هوا بودم که تلفن زنگ زد. خودش بود. چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود. با لحنی خیلی آروم ازم به خاطر اینکه گوشی روگذاشته بود عذر خواست و این باعث شد که من هم کمی آرومتر بشم. بعد از چند دقیقه صحبت کردن همه چیز آروم شده بود و انگار نه انگار تا چند دقیقۀ قبل چه اتفاقاتی افتاده بوده. و به این نتیجه رسیدیم که باید همدیگه رو توی دانشگاه ملاقات کنیم و کارهای همدیگه رو یک بررسی کنیم تا ببینم چطور میتونیم ادامه بدیم...
روز بعدش توی دانشگاه و توی اتاقی که بهمون داده بودن، ملاقاتش کردم. راستش یک کمی از رفتار خودم شرمسار بودم ولی وقتی براش شرایطم رو و داستان ادارۀ مهاجرت رو تعریف کردم، فهمیدم که چطور متوجه حالتهای عصبی من شد و توی چشماش همدردی رو میشد خوند... و از کارمون خیلی باقی نمونده بود و هردو خوب پیشرفت کرده بودیم. قرار شد تا چند هفتۀ بعد وقتی هر دو به انتهای کار رسیدیم، اونها رو به هم بچسبونیم و بعد به استاد راهنما نشون بدیم، که همینطور هم شد. استاد از کارمون خیلی خوشش اومد و خودش پای برنامه ای که من و این دوست با هم درست کرده بودیم، نشست و تا اونجایی که میشد امتحانش کرد، و نهایتاً چراغ سبز رو بهمون نشون داد. از شادی توی پوستمون نمیگنجیدیم. بهمون گفت که حالا برین و گزارشش رو بنویسین. از اونجایی که کار من و این دوست دو قسمت مختلف بود، باز قرار گذاشتیم که هر کسی بخش خودش رو بنویسه و بعد اونها رو به هم متصل کنیم.
حالا دیگه تقریباً خیالم راحت شده بود که کارم رو به اتمامه. فقط دو تا درس دیگه داشتم که باید از پس امتحاناشون برمیومدم و بعدش دیگه تموم بود. فکر کردم کاش که این جواب لعنتی هم میومد تا ما تکلیفمون مشخص بشه...
و بالاخره این اتفاق افتاد. یک روز که از دانشگاه به خونه برگشتم، جلوی در نامه اشون رو دیدم که روی زمین افتاده بود. اولش جرأت باز کردنش رو نداشتم ولی چند لحظه ای که گذشت با خودم گفتم هر چه بادا باد! سر پاکت رو  باز کردم و نامه رو در برابر صورتم گرفتم. و اولین چیزی که توی اون متن توجهم رو به خودش جلب کرد این جمله بود: "...اقامت دائم شما رو باطل نمیکنیم...". انگار که سنگ آسیابی رو که مدتها روی شونه هام گذاشته بودن، به یکباره از روی دوشم برداشتن. از خوشحالی اشکهام همینجور سرازیر شدن و نمیدونستم در اون لحظه این شادی رو اول با چه کسی باید قسمت کنم! وقتی که یک کمی به خودم اومدم همۀ نامه رو خوندم.به خودم گفتم دست خانم وکیل جداً درد نکنه که دست روی خوب نکاتی گذاشته بود و اونا هم با اتکا به همون نکات صلاح دیده بودن که اقامت ما رو باطل نکنن... به تنها چیزی که در اون ثانیه ها تونستم فکر کنم این بود که تمام درهایی که فکر میکردم همگی به روی ما بسته خواهد شد، انگار دوباره یکی یکی تمامیشون رو باز کرده بودند.

ادامه دارد
  

۱۳۹۶ شهریور ۲۴, جمعه

داستان مهاجرت 46

وقتی به گذشته ها فکر میکنم و اون زمونا رو با امروز مقایسه میکنم، تازه متوجه میشم که اون موقعها چقدر زندگی من دستخوش حوادث رنگ و وارنگ بود. بعضی وقتها آدم حس میکنه که زندگی حالا دیگه خیلی آروم و بی سر و صداست... ولی اون دوران همه اش اتفاق بود که پشت اتفاق میفتاد. اون تابستون هم شروعش که خیلی برای ما هولناک بود اما مهم این بود که پایانش چه جور باشه!
من و یکی از هم دانشکده ایها داشتیم روی پایان نامه کار میکردیم. بچۀ خوبی بود. هموطن بود و توی یکی از آزمایشگاهها با هم آشنا شده یودیم. در واقع از اونجایی که همگروهی نداشت، مسئول آزمایشگاه ازمون پرسید که آیا اونم میتونه به گروه ما بپیونده، و ما هم که مشکلی با این جریان نداشتیم و از خدامون هم بود چون تعداد هر چی بیشتر میشد زمان سریعتر میگذشت. از اونجا دیگه رابطه امون توی دانشگاه با هم نزدیکتر شد. بعدش هم یک پروژه ای رو با هم گرفتیم و خیلی هم خوب ارائه اش کردیم.
وقتی که دنبال موضوع  تز میگشتیم، برای هردومون کاملاً واضح و مبرهن بود که حتماً باید این کار رو با هم انجام بدیم. در واقع توی این کشور برعکس خیلی دیگه از جاها که استاد ازت میخواد که پایان نامه رو به تنهایی انجام بدی، اینجا شرطشون اینه که الزاماً باید دو نفر باشین که این خودش مثل خیلی چیزای دیگه توی این دنیا مزایا و مضراتی داره!
گفتم که خیلی بچۀ خوب و خوش برخوردی بود ولی در عین حال هم یک حالتهای به خصوصی داشت که برای من از طرفی عجیب بود و از طرفی هم آشنا. توی وطن که بودم این حالتها رو توی چند نفر دیگه هم به طور مشترک دیده بودم. وقتی که بیشتر با هم رفیق شدیم و از زندگیش برام تعریف کرد، متوجه شدم که چرا حالتهاش برام اینقدر آشنا بوده. برام تعریف کرد که سالها توی هلفدونی بوده و چطوری به محض بیرون اومدن ظرف یک هفته همه چیز رو ول کرده و از وطن خارج شده.
استادمون باهامون جایی که قرار بود کار رو براشون انجام بدیم قرار گذاشته بود و بعد از چند ساعت گوش دادن به حرفهاش یک چیزایی دستگیرمون شده بود. توی دانشگاه هم بهمون یک اتاق و یک کامیوتر دادن و ما هم از روز بعدش شروع به کار کردیم. فقط یک مشکل اساسی داشتیم و اونم این بود که من سحرخیز بودم و اون شب زنده دار. این باعث شد که دیگه کمتر همدیگر رو ملاقات کنیم. من روزا میومدم و کار میکردم و اون عصر بعد از رفتم من به خونه سر و کله اش پیدا میشد. دیدیم اینجوری کار پیش نمیره. تصمیم گرفتیم که کار رو به دو قسمت غیر وابسته به هم تقسیم کنیم. اینطوری هردومون میتونستیم کار رو هر زمان که میخوایم انجام بدیم...
و گفتم که اون تابستون اتفاقات زیاد بود. دوستای قدیممون که باهاشون توی کشور قبلی روابط تنگاتنگی داشتیم بهمون خبر دادن که قصد دارن به دیدار ما بیان. راستش این خبر باعث ایجاد احساسات دوگانه ای در ما شد. از طرفی مسلماً بعد از چند سال دلمون میخواست که پیشمون بیان و این برامون خیلی خوشایند بود، و از طرفی دیگه با اون خبری که از ادارۀ مهاجرت بهمون رسیده بود و رخدادهایی که احتمالاً در جریان بود، زیاد  دل و دماغی برامون باقی نمونده بود. به هر حال اصلاٌ دلمون نمیخواست که به مهمونامون بد بگذره، بنابرین بهترین راه ممکن این بود که با اونا در مورد این موضوع اصلاً صحبتی نکنیم تا بیخودی نگران ما نشن. به طور قطع اگه میفهمیدن خیلی نگران میشدن.
اومدنشون خیلی خوب بود. روحیۀ خوبی به همه امون داد، هم به ما و هم به خودشون. دیدن دوستای قدیمی همیشه خوشحال کننده است به خصوص که توی شرایط سخت هم باشه. بچه هاشون از پسر ما کوچیکتر بودن، با اینکه خودشون از لحاظ سنی چندین سالی از ماها مسن تر بودن. سالها بود که ازدواج کرده بودن و حالا به هر دلیلی چندین سال صبر کرده بودن تا بچه دار بشن... خوشبختانه میونۀ بچه ها با هم خوب بود و خیلی خوب با هم باز میکردن. دو هفته ای رو پیش ما بودن و توی اون دو هفته سعی کردیم که بهشون تا اونجاییکه ممکنه خوش بگذره و به کشورهای اطراف هم البته سری زدیم. و تا چشم بر هم زدیم دو هفته هم تموم شده بود و دوستای خوب ما رو دوباره با مشکلات و نگرانیهای خودمون تنها گذاشته بودن.
خبر خوبی رو که دوستای خوبمون از دیار قبلی برامون به ارمغان آوردن، خبر ازدواج یکی دیگه از دوستای خوبمون در اون جمع بود. اینجور که برامون تعریف کردن، ظاهراً این دوست در مسافرتی تابستونی با تور با آقایی همسفر میشن و در این سفر جرقه هاست که به وجود میان و نهایتاً منجر به برنامۀ ازدواج میشه. عروسی قرار بود چند هفته بعد از رفتن این دوستا از پیش ما باشه. و از اونجایی که من درگیر کار دانشگاه بودم رفتنم ممکن نبود ولی اون دلش میخواست که بره.
روزا میگذشتن و هنوز نه خبری از وکیلمون بود و نه از ادارۀ مهاجرت. مطمئناً اگر تصمیم گیری کرده بودن، اول خانم وکیل رو باخبر میکردن، ولی خوب تابستون بود و همونجور که قبلاً هم به این نکته اشارت کردم، این دیار در فصل گرم از حرکت بازمی ایسته و همه فقط در فکر آفتاب گرفتن و آبتنی کردن هستن... و به یقین هیچکس دلش برای ما نسوخته بود و به این فکر نبود که دل ما چطور مثل سیر و سرکه داره میجوشه!

۱۳۹۶ شهریور ۱۷, جمعه

داستان مهاجرت 45

دوباره تمام اون احساس بلاتکلیفی و عدم امنیت در عرض چند ثانیه به سراغم اومد، تمام اون چیزایی رو که در اوائل ورود تجربه کرده بودم و فکر نمیکردم که هرگز دوباره مجبور بشم باهاشون دست و پنجه نرم کنم... و حالا باز روز از نو و روزی از نو! چه سرنوشتی انتظار ما رو میکشید و میخواست که ما رو با خودش به کدوم ناکجاآباد ببره؟... و فکر میکنم که خانم پلیس مهربون همۀ اینها رو در صورت من دید و نگرانیی که غیر قابل پنهان کردن بود! 
بعد از نوشتن تمام صحبتهای من، برای اینکه تأییدیه ای از من بگیره همه رو برام کلمه به کلمه خوند. ازش پرسیدم که حالا چطور میشه؟ گفت که همۀ اظهارات من و نظر خودش رو برای ادارۀ مهاجرت میفرسته و در نهایت اونا هستن که باید تصمیم گیری کنن، اینکه آیا اقامت ما باید باطل بشه یا نه! با شنیدن کلمۀ "باطل" نگرانی من باز هم بیشتر شد. حالا دیگه همه چیز ممکن بود. گفتم به عنوان صحبت آخر دلم میخواد یک چیزی رو خارج از این مصاحبه و پرونده به شما بگم. من آخرهای درسم هستم و همین حالا هم مشغول نوشتن پایان نامه ام. میدونم که ادارۀ مهاجرت هر تصمیمی که اتخاذ کنه بر حقه ولی از صمیم قلب امیدوارم که اگه قرار اخراج ما رو صادر کردن دست کم این فرصت رو به من بدن که تحصیلم رو به اتمام برسونم، چون اصلاً دلم نمیخواد که دست از پا درازتر و بعد از این همه سال دوباره به کشور قبلی و یا حتی در بدترین شرایط به وطنم بازگردونده بشم. خانم پلیس با شنیدن این صحبتهای آخر من که جداً فقط بوی یأس و ناامیدی میداد، لبخندی آکنده از مهربونی و امید زد و گفت: "بین خودمون باشه، اینا تا بخوان تصمیم گیری کنن ماهها طول میکشه. در بدترین حالت اگر حکم اخراج هم صادر کنن، شما درستون رو تا آن موقع به پایان بردین. اصلاً نگران نباشین و خودتون رو هم اذیت نکنین. من تمام سعی خودم رو میکنم که نظر خودم رو به صورت مثبت براشون بنویسم..."
گیج و منگ بعد از خداحافظی با خانم پلیس اونجا رو ترک کردم. توی راه خونه فقط یک فکر بود که توی ذهنم میچرخید و اونم اینکه چه باید میکردیم اگر اقامتمون رو باطل میکردن. اصلاً تصورش هم برام سنگین بود. نمیتونستم افکارم رو جمع و جور کنم...
از اونجایی که شروع فصل گرم در اون دیار بود و کارهای اداری یواش یواش رو به رکود، امید زیادی نمیرفت که تا چند ماه آینده خبر خاصی بشه. این خودش برای من امیدبخش بود. باز هر روز که به خونه میومدم با نگرانی نامه ها رو باز میکردم که نکنه خبری اومده باشه. راستش فکر میکردم که این بار دیگه ادارۀ مهاجرت نه برامون وکیلی مشخص میکنه و نه اصولاً دیگه امکان دفاع بهمون میده، یعنی اگر این کار رو میکردن هم من شخصاً بهشون خرده ای نمیگرفتم چون مورد کاملاً واضح بود، ما بر اساس اطلاعات غیر درست بهمون اقامت داده شده بود و حالا همه چیز دیگه مشخص شده بود! ولی کاملاً در اشتباه بودم، چون اونجا در اون دوران هنوز همون حق و حقوقی رو که برای شهروندهای خودشون قائل بودن، برای مهاجرین هم بودن، این حق که هر انسانی تحت هر شرایطی حق دفاع از خودش رو باید داشته باشه - متأسفانه از اون سالها خیلی گذشته و دیگه اون حق و حقوق در این قاره وجود خارجی نداره - ...
مدتی بعد نامه ای دریافت کردیم و این نامه نه ازطرف ادارۀ مهاجرت بلکه از طرف وکیلی بود که برای ما مشخص کرده بودن. چقدر از دیدن اون نامه خوشحال شدم. با خودم فکر کردم که یعنی هنوز شانسی هست؟ بلافاصله به این وکیل که اون هم خانمی بود تلفن زدم. باید اطلاعات جدید میگرفتم و شاید لابلای این اطلاعات میتونستم چیزی پیدا کنم که اون سوسوی نوری در تاریکی رو بهم نشون بده. خانم وکیل که صداش خیلی از پای تلفن جوون به نظر میومد گفت که باید با ما ملاقاتی داشته باشه که ابدا برای ما عجیب نبود چون در بدو ورودمون چند سال قبلش هم همین کار رو اون وکیل اولی کرده بود. موعدی رو برامون مشخص کرد تا به حرفهای ما گوش بده و بعداً اونها رو به شکلی حقوقی به ادارۀ مهاجرت ارائه بده. در واقع همونجور که چندین سال قبل پلیس مصاحبه گر ما در مصاحبه به من گفته بود: "کار وکیلها در این موارد اینه که صحبتهای شما رو از دید قانونی نشون بدن در عین اینکه کمی هم بهش شاخ و برگ میدن...".
روز قرار به دفتر وکالتی که این خانم وکیل توش کار میکرد رفتیم. خانم وکیل همونطور که حدس زده بودم خیلی جوون بود. معلوم بود که زمان زیادی از پایان تحصیلش نمیگذره.  یکبار دیگه تمام قصه رو برای اون هم تعریف کردیم. بعد از شنیدن صحبتهای ما نظرش خیلی مثبت بود. به مسئله از زوایایی نگاه کرد که به ذهن ما مطلقاً نرسیده بود. گفت: "فرزند شما در سن یک سالگی به این کشور اومده، یعنی عملاً در اینجا به دنیا اومده و در اینجا بزرگ شده و الان در سیستم تحصیلی این جامعه است. این بزرگترین فاکتوریه که باید باعث بشه که اونا  شما رو اخراج نکنن. نکتۀ دوم اینه که ادارۀ مهاجرت چندین ساله که از این ماجرا که شما از کشوری دیگه اومدین، خبر داشته ولی به دلیل اهمال و قصور خودشون بهش رسیدگی نکرده. و نکتۀ سوم اینکه شما اینجا درس خوندین و از دولت وام تحصیلی گرفتین. اگر اخراجتون کنن به یقین دیگه اثری از این بدهی رو نخواهند دید...".  جداً که حرفهاش بهمون قوت قلبی داد ولی باز هم میدونستیم که همۀ اینها بسته به اینه که مسئول پروندۀ ما در ادارۀ مهاجرت چه کسی باشه و در نهایت چقدر صحبتهای این خانم وکیل براش اهمیت داشته باشه! شوربختانه میدونستیم که کسایی در اون اداره هستن که به جز قانون و ماده و تبصره هیچ چیز دیگه ای رو نمیبینن، و از اون بدتر اینکه سرنوشت آدمها به اندازۀ پشیزی براشون اهمیت نداره!

۱۳۹۶ شهریور ۱۰, جمعه

داستان مهاجرت 44

از همون روز اول که پامون رو به این مملکت گذاشتیم یک حس خاصی در درونم بود که بهم میگفت یک روزی همه چیز به هم میریزه، یک روزی بالاخره به حقیقت پی خواهند برد. هر چند که این حس به مرور زمان کمرنگتر شد ولی هیچوقت به طور کامل از ذهنم پاک نشد. توی اون چند سالی که ساکن این دیار شده بودیم گاهی این افکار به سراغم میومدن که اگه یک روزی بفهمن که ما مستقیم از وطن خودمون به اینجا نیومدیم و سالها جای دیگه ای توی این قاره ساکن بودیم، اونوقت چه سرنوشتی در انتطار ما خواهد بود. این باعث شده بود که به طور ناخودآگاه هر روز که به خونه میومدم و نامه هایی که پستچی برامون از دریچۀ مخصوص به درون خونه انداخته بود، رو از روی زمین جمع میکردم و یکی یکی مروری اجمالی میکردم، همه اش اون حس بود که مرتب بهم میگفت: الان خبری بد توی یکی از این نامه هاست...
و سرانجام، میگن که اگر به یک چیزی زیاد فکر کنی، دیر یا زود اتفاق میفته، در اون روزهای اواخر بهار و به طریقی اوائل تابستون، اون نامه ای که امید داشتم هرگز از دریچۀ پستی راه به خونۀ امن ما پیدا نکنه، راه خودش رو به خونۀ ما پیدا کرده بود. نامه ای از ادارۀ پلیس اومده بود و من رو برای تاریخ مشخصی احضار کرده بودند و هرچند که هیچ چیز خاصی در مورد دلیلش ننوشته بودند، هیچکس اگه نمیدونست من میدونستم که داستان از چه قراره. میدونستم که اون اتفاق شومی که چندین سال بهش فکر کرده بودم آخرش داشت به وقوع میپیوست.
توی چند روز آینده تا اومدن روز مقرر، اون خیلی سعی کرد دلداریم بده و متقاعدم کنه که نگرانی من بیخودیه. گاهی شاید حتی خودم هم تلاش میکردم که بهش فکر نکنم و یا اگر هم فکر میکردم خودم رو یک طوری گول میزدم  که "مطمئن باش چیزی نیست و حتماً یک جریانیه که به فکر هیچکس نرسیده و احتمالاً یک پرس و جوی ساده است..." ولی در خلوت خودم، داشتم خود رو برای همه جور اتفاقاتی آماده میکردم.
روز مصاحبه سر رسید. اگه بگم آروم بودم دروغی بزرگ گفتم چون دل توی دلم نبود. ادارۀ پلیس واقع در مرکز شهر بود و خونۀ ما حدوداً با اتوبوس یک ربعی تا اونجا فاصله داشت. توی اوتوبوس که نشسته بودم خدا میدونه چه افکاری به سراغم اومدن ولی انتظار چندین روزه سرانجام خاتمه پیدا کرد. پلیسی که من رو احضار کرده بود خانمی بود بسیار خوشرو و خوش برخورد. خیلی مهربونانه ازم دعوت کرد که بشینم و بعد نگاهی به پرونده ای که روی میزش بود کرد و بدون اینکه بخواد طفره بره و آسمون و ریسمون ببافه سر اصل مطلب رفت: "میدونین برای چی ازتون خواستیم که به اینجا بیاین؟" و وقتی سر تکون دادن من رو به علامت منفی دید، ضربۀ اصلی رو بدون درنگ بر فرق سر من فرود آورد: "ادارۀ مهاجرت حرفهایی رو که موقع ورود به این کشور براشون تعریف کردین، دیگه باور نداره!" گفتم یعنی چی؟ بعد از این همه سال چه اتفاقی افتاده که حالا ادارۀ مهاجرت به چنین نتیجه ای رسیده، و هنوز جمله ام رو تموم نکرده بودم که این بار ضربۀ نهایی رو زد و کپی ریز نمراتم رو از دانشگاه کشور و شهر قبلی محل سکونتمون بهم نشون داد: "ناک داون" و ضربۀ فنی! و من در وسط رینگ پخش زمین شده بودم.... دیگه حتی احتیاج به شمارش داور وسط نبود! رأی نهایی انگار از طرف داوران کنار صادر شده بود!
تنها چیزی که در اون لحظه به ذهنم رسید این بود که انکار اینجا دیگه بیفایده است و کار دیگه از این صحبتها گذشته. هر چقدر که بخوام انکار کنم و براشون قصه بافی کنم به مثابۀ سر به دیوار کوفتنه و در این میون فقط خودم رو دچار سردرد بیشتر میکنم، بنابرین لبخندی زدم و گفتم: حالا که همه چیز رو فهمیدین پس بذارین همه رو از زبون خودم براتون بگم. و شروع کردم به بازگو کردن داستان مهاجرت که از کجا شروع شد، چطور و چرا اونطور شد. گفتم: "برای ادامۀ تحصیل کشورم رو در شرایط جنگی ترک کردم در حالیکه دانشگاههای ما رو بسته بودن. ما جوونها رو که عاشق تحصیل بودیم بر سر دوراهی سرباز شدن و به جنگ رفتن و یا ترک دیار کردن، قرار دادن. کشور رو در سن 17 سالگی ترک کردم. بعد از سالها مشقت و دوری از عزیزان درس اونجور که باید پیش نرفت و نیمه تموم موند. ازدواج و اومدن طفلی معصوم به زندگی و نبودن امکان کار در کشور قبلی و دوباره دوراهی بازگشت به وطن در شرایط جنگ یا اومدن به دیار شما، پیش پای ما گذاشته شد." و در انتها نگاهی به خانم پلیس کردم و پرسیدم: "حالا شما صادقانه به من بگین، اگه شما جای من بودین چه میکردین؟!"
خانم پلیس مهربون که محو حرفهای من شده بود و حتی دیگه  نمینوشت و نت برنمیداشت، با لحنی بسیار ملایم و دوستانه گفت: "مطمئن باشین که من هم همین کار رو میکردم".  

۱۳۹۶ مرداد ۲۰, جمعه

داستان مهاجرت 43

آیا درست یا غلط مطلق توی این دنیا وجود داره؟ هر چی به ثانیه های عمرم اضافه میشن بیشتر به این راز پی میبرم که هیچ درستی کاملاً درست نیست و هیچ غلطی تماماً غلط! نمیدونم که کارهایی که در اون دوران کردم و برخوردهایی که با حوادث از خودم نشون دادم کاملاً درست بودن یا نه! اگر هم اشتباه بودن، در هر حال جزئی از تجربیات زندگیم شدن، و بعضیهاشون هم شاید که برام بسیار گرون تموم شدن.
بعد از تلفنی که به خونۀ دوست دیرین زد و به ناگهان همۀ افکار و تصمیماتی رو که در اون چند روز در ذهنم مزه مزه کرده بودم، به هم ریخت، دیگه میدونستم که اگر کاری نکنم آروم و قراری نخواهم داشت. باید به خونه میرفتم و تکلیفم رو یکبار برای همیشه مشخص میکردم.
برادر دوست دیرین تصادفاً اون روز به دیدارشون اومده بود. سالها پیش و قبل از ما به اون کشور اومده بود و همون کسی بود که ما رو در کار مهاجرت از طریق همسایه اش یاری داده بود. وقتی که خودش به اون دیار پناه آورده بود، دانشجوی پزشکی بود و درسش مثل من نیمه تموم مونده بود. بعد از گرفتن اقامت و تابعیت  دوباره تونسته بود به کشور قبلی برگرده و  درسش رو به اتمام برسونه، ولی بعد از اون دیگه نتونسته بود در دیار ما کار پیدا کنه، یعنی برای اجازۀ کار به عنوان پزشک میبایست مدرکش رو قبول میکردن، و این مشکلی بود برای هزاران طبیب مهاجر و پناهنده در اونجا! در نهایت بعد از سالها تلاش به کشور همسایه کوچ کرده بود و در اونجا به راحتی و بعد از مدتی کوتاه موفق به این کار شده بود. حالا گاهی میومد و به برادرش و خانواده اش سری میزد.
دوست دیرین که حال و روز من رو دید، از برادرش خواهش کرد که ما رو هر چی سریعتر به شهر خودمون برسونه. اون بنده خدا هم که هیچوقت نه روی حرف برادر بزرگش نمیاورد، به سرعت با ما راهی جاده شد. فاصلۀ بین شهر ما و اونجا دو ساعتی بیشتر نبود و تا چشم بر هم زدنی دیدیم که در منطقۀ مسکونی خودمون هستیم و بعد از چند دقیقه ای در خونه.
توی راه همه اش با خودم فکر میکردم که چه برخوردی باید بکنم. از یک طرف توپم خیلی پر بود و عصبانی از چیزهایی که شنیده بودم و از طرف دیگه پای پسرم وسط بود. دلم نمیخواست کار به یک جایی برسه که دیگه برای دیدنش هم بخوام از هر کس و ناکسی اجازه بگیرم.
به همون شیوه ای که در تماس تلفنیمون با من حرف زده بود، ادامه داد. سعی میکرد که از حرفهای من متوجه بشه که من این صحبتها رو از کجا شنیدم. و در نهایت اینقدر که حاشا کرد منم چاره ای جز این ندیدم که تمام چیزایی رو که شنیده بودم براش بازگو کنم. گفت که همه اشون دروغه و الان بهم ثابت میکنه. گوشی تلفن رو برداشت و اول به همون دوست همکلاسیش زنگ زد و با لحن خیلی سرزنش آمیزی باهاش صحبت کرد طوری که اون بیچاره از گفته هاش خیلی پشیمون شد. بعدش هم به همون دوست مشترکمون زنگ زد و با اون با لحن به مراتب بدتری رو داشت.
بعد از اون تلفنها  خیلی صحبت کردیم و صحبت هامون هم نتیجۀ زیادی نداشت. شکی که توی دل من دوباره به وجود اومده بود به این راحتیها قابل پاک شدن نبود. از طرفی دلم میخواست که همه چیز رو تمومش کنم و از طرف دیگه نمیتونستم به خودم بقبولونم که بچه ام رو به دست اون بسپرم. دودلی بدجوری در  درونم رخنه کرده بود. تمامی اون اطمینانی رو که توی اون چند روز قبلش نوسته بودم در درونم به وجود بیارم، حالا تبدیل به دیوار سستی شده بود که با تکونی به هر طرف ممکن بود فروریز کنه!
باید با کسی درد دل میکردم و چه کسی بهتر از دوست دیرین بود که در تمامی اون سالها هرگز من رو تنها نذاشته بود.
از توی خونه نمیشد زنگ زد، پس به هوای خرید سر کوچه رفتم و از تلفن عمومی بهش زنگ زدم. از صداش معلوم بود که خیلی نگرانم شده ولی سعی میکرد که به روی خودش نیاره. براش همه چیز رو به طور خلاصه تعریف کردم. راستش ازش خجالت میکشیدم، چون این دفعۀ اولی نبود که چنین تصمیمی گرفته بودم و نتونسته بودم عملیش کنم. ولی مثل همیشه سرزنشم نکرد و مثل دوستی خوب که همیشه برای من بوده و هست، سعی کرد دلداریم بده. میدونستم که ته دلش از دستم خیلی ناراحت و مأیوسه، اما دلش نمیخواست که نمک روی زخمم بپاشه. در عین حال هم مطمئناً سکوت محض کردن براش کار آسونی بود. در انتهای صحبتمون چیزی به من گفت که هیچوقت بعد از اون از خاطرم نرفت. گفت: به زندگیت ادامه بده و خودت رو گول بزن، چون موجودی والاتر از خودت رو داری که باید بهش فکر کنی!

۱۳۹۶ مرداد ۱۳, جمعه

داستان مهاجرت 42

گاهی اتفاقاتی که در گذشته افتادن اونقدر دور به نظر میان که خودم هم به شک میفتم که آیا اصلاً همگی اونها واقعی بودن یا نه! یا اینکه تمامی این سالها فقط کابوسی بودن که شاید شبی به واسطۀ خوردن غذایی سنگین به سراغم اومده باشن. اما وقتی خوب به همه چی فکر میکنم و همه چی مثل روز روشن به یادم میاد، متوجه میشم که نه تنها خواب و خیال نبودن بلکه شاید بعضی وقتها زیادی هم واقعی بودن.
از زمانی که به اون دیار مهاجرت کرده بودیم، رفتارهای عجیب و غریب ازش زیاد دیده بودم و در این مجموعه ها اسم دوستهای جدیدی میومد که من هرگز ندیده بودمشون. نکتۀ جالب اینجا بود که همگیشون هم به دلیلی در شهرهای دیگه زندگی میکردن! یکی از اونها هم که من در اون دوران نفهمیدم یک دفعه از کجا اسمش توی زندگی ما پیدا شد، خانمی بود جوون که با اینکه کم و بیش همسن و سال ما بود، ولی به گفتۀ اون نوه هم داشت، یعنی در سن خیلی کم ازدواج کرده بود و بچه اش هم در سن نوجوونی براش نوه آورده بود. این خانم هم مثل باقی این "نو دوستان" در شهری در جنوب کشور ساکن بود. گاهگداری میشنیدم که تلفنی صحبت میکنن.
گفت که میخواد چند روزی رو پیش اون خانم بره. طبق معمول بازم برام عجیب بود ولی چیزی نگفتم و رفت، و پسرم هم به روال همیشگی پیش من بود. توی اون چند روز برای اینکه تنوعی برای پسرم باشه گفتم بهش که بریم پیش یکی از دوستای قدیمی که از شهر قبلی میشناختیمش و مدتی بعد از ما با دو تا دخترش به شهر ما کوچ کرده بود. دخترهاش نوجوون بودن و چون پسرم رو از کودکی میشناختن و خیلی دوستش داشتن، حسابی باهش بازی کردن و سرش رو گرم کردن. من و این دوست قدیمی هم به صحبت نشستیم.
نمیدونم چرا ولی صحبتهامون همه اش در رابطه با اون و این سفرهای مشکوکش شد. هر چی بیشتر صحبت کردیم، شک من هم ناخودآگاه زیادتر شد، انگار که نیاز به این داشتم که راجع بهش با کسی حرف بزنم تا به خودم هم ثابت بشه که یک جای کار میلنگه. کار به اونجا کشید که که دیگه نتونستم طاقت بیارم و به دوست همکلاسیش از همونجا تلفن زدم. یک چیزی ته دلم میگفت که اون اطلاعاتی داره که این جریانها رو برام روشنتر میکنه. و حسم کاملاً درست بود. میگفت که تمام اون مدت اخیر یک آقایی مرتباً به مدرسه اشون میاد و ملاقاتش میکنه! و دوباره انگار پتک بزرگ روبلند کرده بودن و با شدت هر چه تمامتر بر سرم کوفته بودن!
دیگه آروم و قرار نداشتم و نمیدونستم چیکار باید بکنم. همۀ چیزهایی رو که در عرض اون مدت بهم گفته بود دروغ بودن و هیچی تموم نشده بود. توی اون مدت فقط من رو گول زده بود. با پسرم پیش دوست خوب همدانشگاهیم که توی اون مدت همدم خوبی برام شده بود رفتم. جریان رو براش تعریف کردم و اون هم  خیلی ناراحت شد. توی چهره اش به وضوح جمله ای رو که بهم قبلاً گفته بود رو کاملاً میتونستم ببینم:"بذار پشیمون بشه و بعد بذار برگرده!" و من اون موقع به حرفش گوش نداده بودم.
بهش گفتم که تصمیم گرفتم چند روزی رو پیش دوست دیرینم بریم چون اصلاً طاقت دیدن اون رو ندارم. گفتم که براش نامه ای میذارم و همه چیز رو خاتمه میدم... و روز بعد سوار قطار به سمت شهری که دوست دیرین و خانواده اش در اونجا ساکن بودن در حالت حرکت بودیم. به خاطر دارم که اوضاع مالی خوبی هم نداشتم و حتی پول قطار رو هم از این دوست خوب قرض گرفتم.
در نامه ای که توی خونه براش گذاشته بودم، برای اولین بار حرف جدایی رو زده بودم و ازش خواسته بودم که وسایلش رو جمع کنه و تا برگشتن ما دیگه توی اون خونه نباشه. این برای من حرکتی بود که تا اون روز بهش هرگز فکر نکرده بودم، ولی پرسش اینجا بود که آیا میتونستم که بهش جامعۀ عمل بپوشونم؟
اون چند روز پیش دوست دیرین نمیدونم بر من چطور گذشت! هر جور فکری که شما به ذهنتون برسه  به مغزم خطور کرد. حتی اینکه کلاً به وطن برگردم، ولی نمیتونستم چون اسم پسرم توی گذرنامۀ اون بود. به سفارت زنگ زدم و ازشون پرس و جو کردم، گفتن که باید اجازه نامۀ مادرش باشه تا بشه تفکیک کرد... و توی این افکار بودم که تلفن خونۀ دوست دیرین به صدا دراومد. خودش بود که به خونه برگشته بود و نامۀ من رو دیده بود. شمشیر رو حسابی از رو بسته بود و از در انکار وارد شد. هیچوقت اون رو اینطور عصبانی ندیده بودم. گفت که چرا من باید برم؟! و آخرش هم تهدیدی کرد که دست و پای من سست شد: گفت که خیلی حرف بزنی پسرمون رو هم ازت میگیرم و خودت هم میدونی که میتونم اینکار رو بکنم! گفتن این جملۀ آخر پتکی سنگینتر بود که بر سر من فرود اومد، چون تا اون روز هرگز چنین چیزی ازش نشنیده بودم و علی رغم تمام اتفاقاتی که رخ داده بود هیچوقت تمایلی به اینکه از پسرمون نگهداری کنه، از خودش نشون نداده بود، یعنی رفتارهاش به هیچ عنوان شباهتی به رفتارهای یک مادر دلسوز نداشتن! و متآسفانه در اون دیار میدونستم که گرفتن فرزند از پدر به مایۀ خوردن لیوانی پر از آبه!   

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

داستان مهاجرت 41

سالها از اون اتفاقاتی که توی زندگی من افتادن، گذشته. گذر زمان شاید خیلیهاشون رو محو و کمرنگ کرده باشه ولی بعضیهاشون هنوز به همون اندازه صاف و واضح پیش چشمانم هستن، درست مثل همون روزایی که  رخ دادن. زندگی من توی اون سالها درست به مانند برزخی بود، برزخی که درش فقط انتظار میکشیدم ولی ازم نپرسین که انتظار چی! خودم هم نمیدونستم که منتظر چی هستم، اصلاً انتظار برای چی؟! بارها در درونم به خودم نهیب میزدم که "بذار همه چیز رو و برو به دنبال سرنوشت خودت، چون این قبری که سرش گریه میکنی مرده ای توش نیست" ولی باز یک صدایی درونم میگفت که "صبر داشته باشه شاید درست بشه، شاید اگر سنش بالاتر بره عاقل بشه، شاید با گذر زمان همه چیز سر جای اولش برگرده"! و اشکال کار از اونجا بود که جای اولش هم در واقع جای درستی نبود و این زندگی از روز اولش هم پایه هاش ایراد داشت و سست بود! از طرف دیگه چیزی توی زندگیم وجود داشت، موجود زنده ای که من تکیه گاهش بودم، که هیچ گناهی نداشت! پسرم رو من باعث به این دنیا اومدنش شده بودم و نمیتونستم اون رو به همین سادگی به دست کسی بسپرم که میدونستم هرگز ازش به درستی مراقبت نخواهد کرد، هرگز مثل یک مادر بهش مهر نخواهد ورزید! و من چطور میتونستم اون رو که تمام زندگی من بود به دست "مادری" بسپرم که با رفتاراش ثابت کرده بود که این موجود شیرین و دوست داشتنی رو فقط مانعی بر سر راه موفقیتهاش توی زندگی میبینه،  یعنی از همون روز اولی که پسرم پاش رو به دنیا گذاشته بود... این رو همۀ اطرافیان ما دیده بودن و چه بسا همگی هم در خفا خم به ابرو آورده بودن، ولی به روی من نیاورده بودن! نه، من نمیتونستم جگرگوشه ام رو زیر دستان چنین کسی تنها بذارم، هرگز! و امروز وقتی به عقب برمیگردم و وقایع رو مرور میکنم، خوشحالم از اینکه اون روزا طاقت آوردم! درسته که بهای سنگینی رو پرداخت کردم، با عمرم و با روزهای جوونیم ولی حتی برای ثانیه ای پشیمون نیستم و اگر صد بار دیگه هم دوباره به این دنیا فرستاده بشم تا اشتباهات گذشته ام  رو جبران کنم، دوباره این کار رو برای پسرم و به خاطر اون انجام خواهد داد... و چه زیبا گفت عزیزی: "همه سرزنشش میکنن که چرا این همه سال تحمل کرد و توی اون جهنم موند، اما هیچکس به این فکر نمیکنه که اگر نمونده بود شاید پسرش امروز اینی نمی بود که هست..."!...
به سفری رفته بود و به من اطلاعات درست نداده بود. مطمئناً بار اولش نبود ولی این بار دیگه دستش رو شده بود چون من به اونجایی که گفته بود میره زنگ زده بودم و پرس و جو کرده بودم... به قیمت خجالت کشیدنم از بابت زنگی که به غریبه ای زده بودم و شاید هم حتی کمی ناراحتش کرده بودم...
نگران بودم! همه جور حدس و گمانی توی ذهنم بود ولی راستش از همه بدتر این بود که نمیدونستم کجاست. همه اش با خودم فکر میکردم که نکنه اتفاقی براش افتاده باشه! توی همین فاصله دوستام تماس گرفتن و متوجه حالت پریشون من شدن. دیگه حتی سعی در پنهون کردن هم نداشتم و بهشون جریان رو گفتم. حالا دیگه چند روزی گذشته بود از رفتنش و از موقعی هم که رفته بود حتی یک تلفن خشک و خالی هم نزده بود. یکی از همکلاسیهاش رو توی مدرسه ای که میرفت میشناختم. ناگهان به ذهنم رسید که شاید اون خبر داشته باشه! خودم هم نمیدونم چرا این فکر به مغزم خطور کرد و اصولاً چرا اون باید چیزی رو میدونست که من شوهر نمیدونستم! وقتی بهش زنگ زدم نمیدونم چرا حس کردم که از این جریان اصلاً اونطور که باید تعجبی نکرد ولی در عین حال سعی کرد من رو آرومم کنه و گفت که میاد و بهم سری میزنه... و توی همین فاصله اون دو تا دوست دیگه هم خودشون رو به خونۀ ما رسوندن...
با این سه تا دوست نشسته بودیم و همه جور فکری رو توی ذهنمون بالا و پایین میکردیم. تو نگاههای همه اشون میشد خوند که افکار دیگه ای هم در سر دارن که شاید برای اینکه نخوان من رو ناراحت کنن، به زبون  نمیارن... و توی همین حال و هوا بودیم که ناگهان در باز شد و خودش وارد خونه شد. چه تصادفی! هرگز اون صحنه رو فراموش نمیکنم، به خصوص نگاه معنی داری رو که به دوست همکلاسیش کرد، انگار که داشت با نگاهش ازش میپرسید "تو اینجا چیکار میکنی؟!" و اینکه "چیا گفتی؟!" بعدها من فهمیدم که اون نگاهها چه معنیی داشتن و این دوست همکلاسی توی مدرسه ای که میرفتن شاهد چه چیزهایی بوده! ... و دوستها بعد از تشریف فرمایی ایشون یکی پس از دیگری خداحافظی کردن و رفتن.
فقط یک سؤال ساده ازش کردم: "کجا بودی؟" و در جواب  در کمال وقاحت داشت وانمود میکرد که پیش همون دوستش بوده و مشغول به دروغ بافی بود که مهلتش ندادم و مدارک و شواهد بر علیهش رو گذاشتم روی میز، میزی که در واقع وجود خارجی نداشت! ازش خواستم که دست از این اراجیفی که داره تحویلم میده برداره چون دستش دیگه رو شده، ولی سعی بر انکار کرد و مصر بر اینکه همۀ حرفهایی که داره میزنه واقعیت داره! ولی وقتی بهش گفتم که من به دوستش زنگ زدم و روحش از این جریان خبر نداشته، دیگه دید که اصرار بر دروغهاش فایده ای نداره! و نهایتاً اعتراف کرد که جریان قدیمی هنوز ادامه داره! حالم دیگه داشت به معنای واقعی کلام به هم میخورد و احساس تهوع بهم داشت دست میداد... و این حالت تهوع به اوج رسید وقتی که دوباره داشت  به همون لحن همیشگی، دلیل این کاراش رو توضیح میداد، اینکه "اون گناهی نداره و همۀ تقصیرها به گردن منه و اون همه اش عذاب وجدان داره که از اول نمیدونسته که من و تو خواهر و برادر نیستیم..." و "من به همین خاطر مجبور شدم که برم چون حالش خوب نیست..."! ای خدای من، که میخواستم در اون لحظه سرم رو به دیوار بکوبم! این چه جریانی بود که من رو درگیرش کرده بودی که اینجور هم که به نظر میومد حالا حالا ها هم ازش خلاصی نداشتم... و در انتها باز وعده و وعیدهایی بود که داده شد، وعده هایی که دیگه به لعنت حق هم ارزشی نداشتن، وعده هایی که میدونستم پوشالی هستن و قرار نیست که کسی بر سرشون بایسته!

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

داستان مهاجرت 40

گاهی آدما چشماشون رو میبندن تا بعضی از چیزا رو توی زندگی نبینن، شاید بیشتر وقتا کور بودن چشمها به کور بودن دل هم کمکی بکنه، ولی نه همیشه! گاهی اوقات چشمها رو میبندیم تا نبینیم، گوشها رو میگیریم تا نشنویم و دست بر دهان میذاریم تا لب از لب باز نکنیم، چه عبث که توفیری نمیکنه این صم و بکم بودن ما، چون ته دل خودمون هم میدونیم که حقیقت رو شاید از دیگران کتمان کردیم و سر رو زیر برف کبک وار نگه داشتیم، اما اونچه که نباید و نشاید، هست و غیر قابل انکار!
سال آخر بود دیگه برای درسها و بعد از سالها انتظار زمان دروی محصول فرا رسیده بود. شوقی که در درونم وجود داشت رو نمیتونم با کلمات تشریح کنم! دلم میخواست هر چه زودتر اون چهار کوارتر هم بگذرن و تمام واحدهای باقیمونده رو با سرعت هر چه بیشتر به اتمام برسونم... بالاخره داشت سوسویی در انتهای تونل پدیدار میشد، بالاخره داشتم خط پایان رو میدیدم. دلم میخواست که توی اون سال دیگه به هیچی فکر نکنم و همۀ انرژیم رو بذارم روی تموم کردن درس... اما انگار همه چیز به این آسونیها نبود که من فکرش رو میکردم! چشمها و گوشها رو دو سال قبل بسته بودم و بر این باور بودم که همه چیز توی زندگیم درست شده و فقط کافیه که آدم گذشته ها رو فراموش کنه، ببخشه و فقط به جلو نگاه کنه! ولی آیا واقعاً این امکانپذیر بود؟! هر چقدر هم که سعی کرده بودم فراموش کنم و دیگه بهش فکر نکنم ولی یک احساسی همیشه توی اعماق وجود داشت که گاهی موقعی که در خلوت با خودم بودم آزارم میداد. از اینکه بعضی اوقات بهش فکر میکردم از دست خودم ناراحت میشدم، شاید هم حتی احساس عذاب وجدان بهم دست میداد از اینکه شاید واقعاً از ته دل نبخشیده باشمش... و به زودی توی اون سال تحصیلی که من براش نقشه ها داشتم، بهم ثابت شد که اون حسهای خفته در خواب زمستونی اعماقم قلبم، زیاد هم نابجا نبودن!
همه چیز دوباره از اونجا شروع شد که گفت میخواد به شهر قبلی بره برای دیدن یکی از همدوره هایی که با هم توی دورۀ کودکیاری درس خونده بودن. هر وقت که اسم رفتن و مسافرتها میومد ناخودآگاه دلم میگرفت، مسافرتهاش یادآوری خوبی برام نبودن، ولی دلم هم نمیخواست که با برخورد منفی بهش این پیام رو بدم که من دیگه بهش اعتماد ندارم! درگیر با این احساسات دوگانه ام، چیزی نگفتم و اون هم برای دو سه روزی قرار شد که بره...
حتماً برای شما هم پیش اومده توی زندگی که جواب مثبت به خواستۀ کسی بدین و در عین حال بعدش همه اش یک حسی درونتون بهتون بگه که کار درستی نکردین و هر چی هم که به دنبال علتش میگردین چیزی پیدا نکنین! این کاملاً احساسی بود که من بعد از رفتنش به اون مسافرت داشتم. حس میکردم که بلوایی در درونم جریان داره و تنها یک راه وجود داشت برای اینکه آبی روی این آتش بریزم تا از سوختنم جلوگیری کنم! ولی چیکار باید میکردم و چطور باید به طریقی اطمینان حاصل میکردم؟... اون شخصی که گفته بود که قراره به دیدارش بره رو ملاقات کرده بودم یکبار، یعنی به خونۀ ما اومده بود. اسم کوچیکش رو میدونستم ولی دیگه همین جا آخر خط بود! ناگهان به یاد آوردم که اون روزی که به خونۀ ما اومده بود، دوست همکلاسیم هم تصادفاً خونۀ ما بود، و حتی با دیدن این خانم کلی هم به سر وجد اومده بود. به یاد آوردم که این دوست بعداً برام تعریف کرد که اون خانم رو توی شهر و توی مغازه ای که ظاهراً مال پدر این خانم بوده  دیده، و حتی بهش سلام کرده ولی جواب درست و حسابی نگرفته... و کلی از این رفتارش آزرده خاطر شده بود...  و اسم پدرش رو گفته بود وقتی این جریان رو برام تعریف میکرد. اگر یک کمی به مغزم فشار میاوردم شاید یادم میومد، دلم نمیخواست به این دوست زنگ بزنم و ازش بپرسم چون مطمئن بودم که ناراحت و نگران من میشه! کلی فکر کردم و بالا و پایین و سرانجام فامیلش رو به یاد آوردم...
گرفتن شمارۀ تلفن پدر این خانم از اطلاعات تلفنی قسمت راحت این جریان بود، اما بعدش چی؟! زنگ میزدم خونۀ مردم چی میگفتم؟! از طرفی هم خوب اگه اونجا بود که دیگه مشکلی وجود نداشت و این حق طبیعی هر شوهری بود که سراغ همسرش رو بگیره...
اینقدر با خودم کلنجار رفتم تا دست آخر خودم رو راضی کردم که گوشی تلفن رو بردارم و زنگ بزنم. آقایی گوشی رو برداشت و سراغ اون خانم رو گرفتم. با حالتی مؤدبانه ولی در عین حال آمیخته به تعجب ازم خواست که چند لحظه صبر کنم... و بعد از دقیقه ای صدای خود اون خانم رو از اون طرف خط شنیدم... خودم رو معرفی کردم و طبیعتاً من روبه جا آورد و خیلی مؤدبانه و دوستانه حال و احوال کرد، و قبل از اینکه من بخوام برای این تلفنم توضیحی بدم حال همسر من رو پرسید! انگار که دست رو از کیلومترها اونطرفتراز طریق سیمهای تلفن به همراه حرکت جریان الکترونها به من رسونده بود و با پتکی بر سر من کوفته بود، با پرسیدن این سؤال! گفتم: مگه خانم من اونجا نیست؟! با خنده ای که حیرت رو میشد حتی از پشت تلفن درش حس کرد، گفت: نه، اینجا؟! اینجا برای چی باشه؟!... و من یک لحظه در افکار ساده لوحانۀ خودم فکر کردم که با من داره شوخی میکنه! گفتم: خانم--- با من دارین شوخی میکنین؟! شاید هم با آهنگی کمی جدی این رو گفتم، و حس کردم که با لحنی که حاکی از کمی ناراحتی بود، گفت: ببخشین، ولی من با شما شوخی ندارم!
ای وای بر من و ای وای برمن، که جهنم دوباره درهاش به روی من باز شده بود! چرا اینقدر احمق و هالو بودم که فکر کرده بودم که آدما عوض میشن، که آدما وقتی احساس ندامت و پشیمونی کردن، درست میشن و دیگه رفتارهای دور از انسانیت و دور از اخلاق خودشون رو تکرار نمیکنن؟! واقعاً چه توضیحی میتونست برای این دروغش دوباره داشته باشه؟! یعنی جداً کجا رفته بود این چند روزه رو و در اون لحظه کجا بود و در کنار کی؟! آیا باز هم همون جریان قدیمی بود که در واقع هرگز تموم نشده بود، یا شاید هم یک کثافتکاری و یک افتضاح جدید؟ باید صبر میکردم تا برگرده و جوابگوی سؤالهای من باشه... فقط دیگه تا اون اندازه برام روشن بود که هیچ جواب منطقیی برای این دروغش نمیتونه داشته باشه!  

۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

داستان مهاجرت 39

{بعد از یک وقفۀ چند هفته ای در نوشتن این مجموعه ها، دوباره به "دنیای واقعیت" برمیگردم. از اونجایی که هر روز که از زندگیم میگذره، بیشتر بهم ثابت میشه که این زندگی چقدر میتونه کوتاه باشه، و حتی همین الان که انگشتانم بر کیبورد این رایانه میلغزن، از چند دقیقۀ بعدم بی خبرم، بنابرین باید: وقت را مغتنم شمارم و هر چه بیشتر نویسم... تا شاید به پایان برم حکایت این رنج بسیار...}
بعد از خبر مسرت انگیزی که توی دانشگاه به این دوست خوب دادند مبنی بر اینکه میتونه بیاد و برای کارشناسی ارشد ادامه بده، چند روزی رو بعدش پیش من موند، منی که اون تابستون مونده بودم تنها و بدون زن و بچه. توی اون چند روز اقامتش پیش من، با یکی از دوستای هم کمپیش آشنا شدم، پسری بود بسیار با ذوق و هنرمند و صدای بسیار خوبی داشت. یادش به خیر با ارگش آهنگ ماهیگیر رو میزد و میخوند... و همون موقع من پیش خودم فکر کردم که حیف این همه استعداد که به جایی نرسه...
دوست رو راهیش کردم به شهر قبلی که بره و کارهاش رو برای نقل مکان کردن به شهر ما، ردیف بکنه. بعد از رفتنش دوباره سکوت در فضای خونه حکمفرما شد. از اونجایی که به دوست دیرین نصفه و نیمه قول داده بودم که دوباره پیششون برم، به فکرم خطور کرد که شاید هم بد ایده ای نباشه... در هر حال از تنها موندن توی خونه بهتر بود. و همین کار رو هم کردم و به این صورت چند روز دیگه از روزهای باقیمونده از تجرد موقتی رو در کنار این عزیزان سلاخی کردم...
سرانجام دوران انتطار به سر اومدن و اونها از سفر وطن برگشتن. دلم اونقدر تنگ شده بود که خودم هم از شدتش باورم نمیشد! از اونجاییکه مسیر پروازشون از کشور سابق بود و از اونجا هم به کشور همسایۀ ما، برگشت هم باز به همون شکل باید انجام میشد. میدونستم که اگر موقع رفتن کلی بار با خودشون برده بودن، برگشت به مراتب پربارتر میان... یعنی کیه که بعد از سالها به وطن بره و با کلی اضافه بار برنگرده! در نتیجه رفتن من به پیشوازشون در فرودگاه پایتخت کشور همسایه و مشایعتشون تا خونه، از واجبات به نظر میومد.
حدسم کاملاً صحیح بود و اونقدر بار به همراه آورده بودن که اگه نرفته بودم، جداً برای حمل و نقل بار به مشکل برخورد میکردن! بسته بندی بارها برای پرواز چند ساعته طراحی شده بود و نه برای سفر با قطار اونم توی گرمای تابستون! وقتی به شهر خودمون رسیدیم و من خواستم بارها رو پایین بیارم متوجه شدم که کلی سبزی های فریز شده توی ساکها بوده که در طول مدت سفر آب شده بودن... و خلاصه صفایی به باقی وسائل داده بودن!
تغییرات بزرگی رو در پسرم مشاهده میکردم از موقعی که رفته بودن، قبل از هر چیز تأثیر محیط بر روی فارسی صحبت کردنش بی نطیر بود. بچه ای که در این قاره متولد شده بود و زبون فارسی رو در اینجا فقط و فقط از طریق من و مادرش توی خونه یاد گرفته بود، حالا برای اولین بار به محیطی رفته بود که همه به اون زبون صحبت میکردن. از همون ابتدای تولدش برای من از مهمات روزگار بود اینکه در این غربت زبون مادری رو بهش انتقال بدم. دلم میخواست که حالا که دو تا زبون مادری داره، یعنی فارسی از طرف من و ترکی از طرف مادرش، هر دو رو یاد بگیره. این رو جداً از مادرش خواهش کرده بودم که درش کوتاهی نکنه، چون معتقد بودم و البته هنوز هم هستم که بچه های ما در غربت، مهمترین وسیله برای از دست ندادن هویتشون، زبون مادریشونه! در این مورد البته بحثها و صحبتها بسیاره، و چه بسا هستند حتی صاحب نظرانی که درست در نقطۀ مقابل با من در این مورد فکر میکنن!
تا قبل از اینکه به این دیار مهاجرت کنیم و به هم چنین سال اول اقامت ما در اینجا، مادرش باهاش ترکی صحبت میکرد، ولی به مرور زمان و علی الخصوص توی اون مدتی که من توی این شهر شروع به تحصیل کردم و ازشون دور بودم، رفته رفته در اینکار اهمال به خرج داد! خیلی حیفم اومد که به این سادگی اون رو از یادگیری این زبون محروم کرده بود و حتی تا مدتی خودم سعی کردم باهاش به ترکی صحبت کنم... که عملاً غیرممکن بود!... توی اون مدتی که در وطن بودن، لهجۀ پسرم کاملاً تغییر کرده بود و اون یک ذره لهجه ای که همۀ بچه های خارجی و مهاجر به واسطۀ زبون رایج اینجا، پیدا میکنن، داشت، صد در صد محو شده بود... وقتی حرف میزد میگفتی که از توی ناف خود پایتخت وطن همین الان آوردنش :) اما چیز دیگه ای که کاملاً در اون مشهود بود، تماسی بود که با خانواده توی اون مدت برقرار کرده بود، تماسی عاطفی که من با لمس کردنش دلم میرفت! دلتنگی رو به وضوح توی چشماش میدیدم، توی اون کودکی که فقط چند بهاری بیش از عمرش نگذشته بود... و قلبم از حرکت بازایستاد، وقتی که یک روز صبح که داشتم به مهد کودک میبردمش و در راه برام تعریف کرد که شبها نواری که با خودش از وطن آورده و توش صدای خوندن مادرم و خاله ام و دیگر عزیزان ضبط شده رو، میذاره و اشک میریزه... دلم گرفت از روزگار و از اونهایی که ما رو آواره و در به در کرده بودن، به دور از میهن و به دور از عزیزان... خدا میدونه که چند صد هزار و چند میلیون از این کودکان همه جای دنیا هستن که در حسرت دیدار پدربزرگ و مادربزرگ، دائی و خاله و عمو و عمه، شبها با چشمانی پر از اشک سر رو به روی بالین میذارن :(

۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه

داستان مهاجرت 38

از تابستون اون سال خاطرات زیادی توی ذهنم نقش بسته، خاطرات خوب و شیرین، خاطره های دلپذیر و فراموش نشدنی! خاطراتی که شاید برای کس دیگه ای اونقدرها پر اهمیت جلوه نکنن، ولی برای کسی که سالهای بعد زندگیش فقط و فقط پر از تلاطم و پستی و بلندی شد، این خاطرات خیلی شیرین تر از اونی که بودن شاید به نظر بیان... اما نه، همه اش هم شاید شیرین نبود، دوری پسرم هم بود! دلم براش یک ذره میشد هر روز که میگذشت...
صحیح و سالم به وطن رسیده بودن و اونجا خانواده ها حسابی داشتن بهشون محبت میکردن. پسرم رو وقتی که شیش ماهش بود آخر بار دیده بودن ولی این دفعه دیگه از زمین تا آسمون فرق میکرد با بار قبل، این دفعه دیگه حرف میزد و بلبل زبونی میکرد  و از همه دلبری، به خصوص خانوادۀ من که نوۀ اولشون بود. شنیدم که میونه اش با پدرم خیلی خوب شده بود و خلاصه که پسرم اون وسط داشت جبران اون چند سال نداشتن خانوادۀ بزرگ رو حسابی میکرد.
من هم همونطور که گفتم یکراست پیش دوست دیرین و خانواده اش رفته بودم. اون روزا برادر کوچیکترش که دانشجوی توی همون کشوری بود که دوست دیرین و برادراش اونجا درس خونده بودن، هم از شمال کشور اومده بود و مهمون اونا شده بود. درسش توی اون کشور تموم نشده بود و دولت اون کشور خواسته بود که یکراست سوار هواپیماش بکنه و به کشور خودش برش گردونه که در حال جنگ با وطن ما بود. دوست دیرین موفق شده بود تا با کلک و رشوه و هزار تا فوت و فن دیگه، از توی فرودگاه راهی کشور فعلی ما بکننش... و اینجوری جسته بود از رفتن به جنگی که خودش و خانواده اش و مردمش هیچ دخل و تصرفی درش نداشتن! ولی خوب این جریان باعث شده بود که نتونه تحصیلات پزشکیش رو به پایان ببره و این برای خودش و از اون شاید بدتر برای دوست دیرین خیلی ثقیل بود. حالا که چند سال از اقامتش در اینجا گذشته بود و موفق شده بود که تابعۀ اینجا بشه، موقعیتی براش وجود داشت که به اون کشور برگرده و درسش رو به اتمام برسونه... و این چیزی بود که توی اون چند روزی که من اونجا بودم خیلی راجع بهش صحبت میشد. مشکل اساسیش ولی هزینۀ تحصیلاتش بود که اون رو هم دوست دیرین بهش قول داد که کمکش کنه! بندۀ خدا این دوست دیرین ما، توی این سالهای مدیدی که میشناسمش، چقدر به آدمهای مختلف کمک کرد و به چه جاهایی رسوندشون... و متأسفانه کیه که قدر بدونه، و امروز ازش حتی یک تشکر خشک و خالی نمیکنن! روزگاره دیگه، و امان از این روزگار و آدمهاش که فقط بلدند نمک رو بخورن و بعدش نمکدون رو بشکنن!
تصمیم داشتم که اون تابستون یکی از واحدهایی رو که میخواستم ترم بعد انتخاب کنم، خودم بخونم و قبل از شروع ترم در امتحانش شرکت کنم. به همین خاطر کتابهاش رو با خودم برده بودم. صبحهای زود قبل  از اینکه بقیه بیدار شن پا میشدم و یکی دو ساعتی درس میخوندم... به این میگفتن بچۀ درس خون که حتی توی مسافرت هم با خودش کتاب میبرد :) باقی روز رو هم با دوستان که اونا هم در مرخصی بودن یا گپ میزدیم و یا توی کوچه ها و خیابونهای اطراف قدم میزدیم. این خونه اشون رو خیلی دوست داشتم من. درست مشرف به دریاچه بود و منظره ای رؤیایی از پنجره هاش به بیرون داشت. جایی که اونا اون زمان توش ساکن بودن شهرک کوچیکی بود که در کنار دومین دریاچۀ بزرگ این کشور قرار گرفته. کارخونۀ چرخ خیاطیش توی دنیا معروفه و البته من تازه اون زمان متوجه شدم که تولیدات بزرگ دیگه ای هم داره، منتها در وطن صرفاً چرخ خیاطیهاشون خیلی اسم در کرده.
فکر کنم یکی دو هفته ای رو پیش این عزیزا موندم. بعدش دیگه فکر کردم بهتره به خونه برگردم و یک سر و گوشی به آب بدم، هر چند که اصلاً دلم نمیخواست چون میدونستم که جای خالی اونا رو شدیداً حس خواهم کرد، به خصوص پسرم رو که با نبودن سر و صداهاش و شلوغ بازیهاش، واقعاً جای خالیش حس میشد، ولی چاره ای نبود! باید حتماً میرفتم و سری میزدم که اگر یک وقت نامه ای، قبضی چیزی اومده بود بهشون ترتیب اثر میدادم. اون موقعها که اینترنتی در کار نبود که آدم بتونه حتی در مسافرت هم کارهای بانکی و اداریش رو تا به یک حد زیادی از راه دور انجام بده! بیشتر چیزا از طریق نامه و تلفن انجام میشد اون زمانا... و موقع خداحافظی دوست دیرین ازم قول گرفت که بعد از انجام دادن کارهام بازم پیششون برم.
روز اول خیلی سختم بود توی خونۀ خالی ولی رفته رفته عادت کردم. چند روزی نگذشته بود که یک روز تلفن زنگ زد. دوست خوبم بود که توی شهر قبلی با هم همدوره بودیم، همونی که "در وطن با هم توی یک دانشگاه درس خونده بودیم"، مثلاً:) گفت که قصد داره چند روی رو به شهر ما بیاد و یک فکرایی در سر داره! خیلی مشکوک صحبت میکرد ولی اینکه میخواست بیاد برای من فقط مایۀ شادی بود. بهش گفتم که قدمش رو چشمه و هر چه زودتر کارهاش رو بکنه و بیاد. از یک طرف مدتها بود که ندیده بودمش و دلم براش خیلی تنگ شده بود و از طرف دیگه هم بالاخره یک جورایی از تنهایی در میومدم...
چند روز بعد اومد. شاد و خندون مثل همیشه! وجودش یک گرمای خاصی به آدم میداد. برام گفت که قصد کرده ادامه تحصیل بده و برای خوندن فوق لیسانس به دانشگاه ما بیاد. اینقدر که از شنیدن این خبر خوشحال شدم دلم میخواست بلند شم و یک ماچ آبدار از صورتش بکنم! من خیلی سعی کرده بودم که راضیش کنم به ادامۀ تحصیل، ولی مرتب میگفت که دیگه حوصلۀ درس خوندن نداره! انگار که از پیدا کردن کار بعد از تموم شدن اون دوره مأیوس شده بود و چاره ای به جر این نمیدید که درس رو ادامه بده، تا شاید که با گرفتن مدرک از همین کشور برایش گشایشی میشد و کاری مناسب پیدا میکرد...
همون فرداش با هم به دانشگاه ما رفتیم، و پیش کی؟ همون مسئول آموزش که چشم نداشت من رو ببینه و سایه ام رو با تیر میزد، همونی که فکر کرده بود که مچ من رو گرفته و سعی کرده بود سنگ جلوی راه تحصیل من بندازه! خودم خنده ام میگرفت وقتی داشتیم به اونجا میرفتیم. به دوستم گفتم: الان این طرف میگه این رو ببین، خودش رو به زور راه دادم، حالا رفته یکی دیگه رو هم با خودش آورده... دلش خوشه! و خلاصه کلی خندیدیم تا به دفتر این آقای کارآگاه برسیم. در کمال حیرت و تعجب ما، اینقدر برخورد خوبی با من و این دوستم کرد که ما همینجور مات و مبهوت تماشاش میکردیم! واقعاً باورنکردنی بود! منهای چهل واحد فوق لیسانس که باید میخوند، فقط هفت واحد از درسهاش رو قبول نکرد... میخوام بگم که این جداً یک معجزه بود! وقتی از دفترش بیرون اومدیم، دوستم داشت پرواز میکرد از خوشحالی، و شادی من هم دست کمی از اون نداشت... حالا میدونستم که دیگه توی اون شهر اونقدرها تنها نیستم و دست کم کسی رو دارم که بتونم برم پیشش و گاهی درد دلی باهاش بکنم... و سرنوشت خوب میدونست که چرا سنگ صبور رو داره اینقدر بهش نزدیک میکنه، و اینکه این سنگ صبور چه روزهایی رو باید در کنارش بشینه ، گوش بده و از غصه دق نکنه!

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

داستان مهاجرت 37

بعد از برگشتن از مسافرت به کشور تحصیلی قبلی که به طریقی توفیق اجباری شده بود برای من، از ترم بهاره دیگه زمان زیادی باقی نمونده بود. کوارتر آخر بود و بعدش هم که به قول بچه مدرسه ایها سه ماه تعطیلی...
این جریان سه ماه تعطیل البته جای بحث داره برای دانشجوها در این کشور، چونکه در واقع تعطیلی به اون معنا برای دانشجوها در طول تابستون وجود نداره! وام و کمک هزینۀ تحصیلیی که به دانشجویان تعلق میگیره فقط برای 9 ماه از ساله یعنی طول مدت سال تحصیلی. سه ماه تابستون رو اساس رو بر این گذاشتن که دانشجو باید بره کار کنه و خرجش رو خودش دربیاره، اصطلاحاً "کار تابستونی" انجام بده! قدیما که این کشور وضعش خیلی خوب بود، یعنی اون موقعها که ما هنوز به اینجا کوچ نکرده بودیم، اینجا برای دانشجوهای ساکن کشورهای دیگۀ این قاره شهرت بهشت رو داشت. من یادم هست که میگفتن دانشجوها میومدن و با کار کردن مدت سه ماه، هزینۀ کل سالشون رو درمیاوردن. ولی خوب از اونجایی که همیشه هر چی که به ما میرسه وامیرسه، از وقتی که ما پامون رو به خاک اینجا گذاشتیم، همه اش شنیدیم که "قبلاً اینجوری بود"، "قبلنها عالی بود و  این مزایا رو برای ما قائل بودن" و چه و چه... نتیجتاً اون زمونا دیگه کارهای تابستونی به وفور سابق نبودن و دانشجوها اگر در طول سال کمی پس انداز نمیکردن، حداقل خیلیهاشون کلاشون پس معرکه بود!
تا چشم به هم بزنم امتحانهای کوارتر چهارم هم بعد از هفت هفته سر و کله اشون پیدا شد و ما ها سر جلسه مشغول سر و کله زدن با سؤالها بودیم. روز آخر امتحانها هم با بچه های هموطن دانشگاه تصمیم گرفتیم که بریم و با خوردن یک چلوکباب درست و حسابی پایان اون سال تحصیلی رو جشن بگیریم. اون زمونها تعداد رستورانهای هموطن توی این شهر زیاد نبود و اگر اشتباه نکنم درست توی اون دوران فقط یک رستوران اینچنینی وجود داشت. و خلاصه جاتون خالی "نباشه" چون بعد از کلی منتطر نگه داشتن دانشجوهای گرسنه  و پنج ساعت سر جلسه نشسته، بهمون گفتن: شرمنده، برنجمون تموم شد :) و سرتون رو درد نیارم، کباب با سیب زمینی سرخ کرده برامون آوردن :) ... با اینکه این ترکیبش رو تا به اون لحظه نخورده بودیم، ولی بازم خیلی بهمون چسبید... و خاطره ای شد برامون که شاید هیچ کدممون تا آخر عمر فراموش نکنیم!
تابستون اومد و با اومدنش نوبت به سفر همسر و پسرم شد. قصد داشتن که بعد از چند سال بعد از مهاجرت ما به این کشور، سری به وطن بزنن. برای اینکار باید به به کشور قبلی میرفتن و از اونجا تازه میتونستن پاسپورتهای وطنی رو نشون بدن و سوار هواپیما به مقصد وطن بشن... اینجا این کار امکانش وجود نداشت! حتی بلیطشون باید از همون کشور خریداری میشد و این کار رو البته دوستان قدیمی در اونجا ترتیباتش رو برامون دادن. برای پروازشون از اینجا هم به کشور قبلی بلیطی با قیمت مناسب پیدا کردیم، فقط اشکالش این بود که از شهر ما نبود این پرواز و باید به پایتخت کشور همسایۀ ما میرفتن. تا اونجا هم چند ساعتی با قطار راه بود. سفری بسیار طولانی براشون میشد ولی خوبیش به این بود که شبی رو کشور قبلی میموندن و بعد از استراحت سوار هواپیمای بعدی  به مقصد میهن میشدن.
 بار و بندیل زیادی داشتن و پسرم هم که در هر حال هنوز خیلی کوچیک بود. دیدم این سفر با قطار براشون خیلی سخت میشه اگه بخوان تنهایی برن، بنابرین تصمیم گرفتم توی این راه باهاشون همراهی کنم تا فرودگاه پایتخت کشور همسایه. خوشبختانه قطار یکراست به فرودگاه میرفت و دیگه نیازی به عوض کردن نبود! بعد هم به این شکل برنامه ریزی کردم که موقع برگشتن به جای برگشتن به شهر خودمون از همونجا قطار رو در مسیر شهری که دوست دیرین توش زندگی میکرد، بگیرم و چند روزی رو پیش اونا باشم... راستش رو بخواین برگشتن به خونۀ خالی هم اصلاً لطفی نداشت! این نصمیمم رو به دوست دیرین اطلاع دادم . اونا هم کلی خوشحال شدن...
روز سفر فرا رسید. استرس معمول سفر وجود داشت و اجتناب ناپذیر بود! اما خوشبختانه همه چیز به خوبی و خوشی آغاز شد. بعد از چند ساعتی توی قطار به مقصدمون یعنی فرودگاه رسیدیم. اون وسط یک جایی باید قطارمون از مرز آبی عبور میکرد، یعنی قطار به اون طویلی و درازی میرفت توی دل یک کشتی، و کشتی هم قطار رو با همۀ مسافراش میبرد به اون طرف آب.  قطارمون کمی تأخیر کرد و به اون کشتیی که باید میرسیدیم، نرسیدیم، به فاصله چند ده متری از کنارۀ بندر بود وقتی که قطار ما به اونجا رسید... صدای مسافری رو شنیدم که با انگشت نشانه کشتی رو به بغل دستیش نشون میداد و میگفت: "این همون کشتیی بود که ما الان باید سوارش میبودیم!"... این تأخیر کمی ما رو نگران کرد چون اگر کشتی بعدی یک کمی دیر میکرد، ممکن بود که اونا از هواپیماشون جا بمونن! ولی خوشبختانه کشتی بعدی سر وقت اومد و بعدش هم قطار به محض رسیدن به خشکی در اونطرف آب به حرکتش ادامه داد، و کمتر از ساعتی بعد، ما در فرودگاه بودیم... و دیری نگذشت که پسرم رو که اشک توی چشماش جمع شده بود، در آغوش گرفتم و ازشون خداحافظی کردم... در فرودگاه بعدی قرار بود میم به پیشوازشون بره و شب رو هم قرار بود که خونۀ اون و همخونه ایش باشن... و پرواز به وطن روز بعدش بود.
بعد از خداحافطی از اونا اومدم به راه آهن و منتظر قطار خودم نشستم، یکی دو ساعتی به حرکتش مونده بود. چاره ای دیگه ای به جز صبر کردن نداشتم. صحنۀ چشمای گریون پسرم جلوی چشمام بود و قادر نبودم اون تصویر رو از توی ذهنم پاک بکنم. این اولین باری بود که قرار بود یک مدت نسبتاً طولانی ازش دور باشم... دلم خیلی گرفت! به هر شکل که بود با اون همه افکار که در سر داشتم، زمان گذشت و سوار قطار شدم. قطار مستقیم به شهر مقصد من نمیرفت و باید یک جایی عوضش میکردم. بعد از چند ساعتی رانندۀ قطار اسم اون شهری که من باید قطار رو عوض میکردم، اعلام کرد. پیاده شدم و تابلوی مخصوص اعلان حرکت قطارها رو پیدا کردم، زده بود که قطار من تأخیر داره! تأخیر قطار چیز جدیدی نبود ولی این تأخیر انگار به این آسونی ها نمیخواست از روی صفحۀ تابلو پاک بشه... و در نهایت کلاً حرکت اون قطار رو باطل اعلان کردن و گفتن که منتظر باشین تا بسته به مقصدتون، براتون وسیلۀ دیگه ای فراهم بشه! و حدس بزنین به من چه وسیله ای داده شد! خیلیها رو سوار اتوبوس کردن، فاصله هم فکر کنم دست کم صد کیلومتری بود... برای من و دو نفر دیگه یک تاکسی گرفتن که جاتون خالی ما رو شاهانه به راه آهن شهر دوست دیرین رسوند... گاهی اوقات آدم توی بدشانسیها خوش شانسی میاره :) 

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

داستان مهاجرت 36

آروم آروم همه چیز داشت سر جای خودش قرار میگرفت، یا حداقل من فکر میکردم که اینطور باشه! درسهای دانشگاه خوب داشتن پیش میرفتن، پسرم داشت با محیط شهر جدید و مهد کودکش انس میگرفت و مادرش هم رفتن به اون مدرسۀ مردمی رو شروع میکرد.
ترم اول به خوبی و خوشی گذشت. اولین زمستونمون رو توی شهر جدید میگذروندیم. اون موقعها امتحانهای کوارتر دوم دانشگاه رو بعد از تعطیلات کریستمس برگزار میکردند که یک کمی هم عذاب آور بود، یعنی درسته که تعطیلات  به آدم فرصت درس خوندن میداد ولی در عین حال هم اوقاتی رو که علی القاعده آدم باید ازش لذت میبرد و استراحت میکرد، به آدم کوفت میکرد!
باز تا چشم به هم میزدیم عید خودمون سر میرسید و اومدن سال جدید خورشیدی هر ساله مژدۀ اومدن یک جریان رو برای ما میداد، یعنی اینکه باید سری به کشور سابق بزنیم و اقامت دانشجویی رو در اونجا تمدید کنیم. این هم برای ما شده بود قوز بالای قوز! ولی چاره ای نبود دیگه و اگر میخواستیم که پاسپورتهای وطنیمون رو کماکان حفظ کنیم باید هر ساله این کار رو انجام میدادیم، چون رو کردن اون پاسپورتها در این کشور برامون به معنای این بود که خودمون با دست خودمون حکم قتل خودمون رو صادر کنیم. سفر به کشور قبلی منهای اینکه کلی هزینه داشت اون وقتها چون قیمت بلیط هواپیما خیلی بالا بود و با قطار رفتن هم به واسطۀ ضیق بودن وقت اصلاً میسر نبود، سوای تمام این جریانها من هم اصلاً رفتن برام مقدور نبود به خاطر درسها و به هیچ عنوان نمیتونستم غیبت کنم به خصوص به خاطر آزمایشگاهها که تعدادشون توی اون ترم کم هم نبود. قرار رو بر این گذاشتیم که پسرم و مادرش این بار به این سفر برن تا هم اونها یک دیداری با دوستای قدیمی تازه کنن و هم من از درس و مشقم عقب نیفتم!
معمولاً زمان تمدید ویزای دانشجویی مصادف میشد با عید پاک، حالا یا یک هفته قبلش یا بعدش. براشون بلیطهاشون رو تهیه کردیم و با بچه ها هم اون طرف هماهنگ کردیم که چه تاریخی قراره برن...
عید نوروز رو اون سال برای اولین بار در شهر جدید جشن گرفتیم. جای خاصی نرفتیم چون واقعیتش هنوز کسی رو توی اون شهر به اون صورت نمیشناختیم. اگر جشنی هم در جایی وجود داشت که میشد رفت ما ازش احتمالاً خبر نداشتیم... و چند روز بعدش اونا رفتن به کشور قبلی. من درست درگیر امتحانهای کوارتر سه بودم. سالم و سلامت رسیدن و خبرش رو تلفنی به من دادن. قرار بود توی همون یکی دو روز اول برن ادارۀ پلیس و تقاضای ویزا رو بدن... ولی انگار شانس با ما یار نبود اون سال و خواسته بودن که حتماً خود من باشم! ای بابا، حالا باید چه میکردم من؟! خوشبختانه، تعطیلات عید پاک شروع میشد و من میتونستم برم برای چند روزی، ولی مشکل اینجا بود که اون امتحانی رو که داده بودم قرار بود جوابش توی اون همون یکی دو روزه دربیاد و اگر خربکاری به بارآورده بودم میخواستم توی امتحاناتی که توی تعطیلات برگزار میکردن شرکت کنم! اون موقعها هم که از اینترنت و این داستانا خبری نبود :) در هر حال رفتنم ضروری بود و این کار رو باید هر چه سریعتر انجام میدادم. بلیطی گرفتم  برای یکی دو روز بعدش. تاریخش درست همون روزی بود که قرار بود نتیجۀ امتحان رو اعلام کنن. دوست خوبی توی دانشگاه داشتم که چند تا از واحدها رو با هم میخوندیم و در ضمن توی همون منظقۀ ما زندگی میکرد. بهم گفت: عموناصر، تو نگران نباش! از همون فرودگاهی که قراره هواپیمات رو عوض کنی بهم زنگ بزن و من خبرش رو بهت میدم! همین کار رو هم کردم و بهش از فرودگاه تلفن زدم و خبر خوشحال کننده رو بهم داد و گفت حالا که این خبر رو بهت دادم جای من هم همونجا یک آبجوی تگری برو بالا :) خیالم راحت شد جداً و دیگه میتونستم حداقل اون چند روزه رو اونجا یک کمی در کنار دوستای خوب و قدیمی خوش بگذرونم...
در مجموع سفر خوبی از آب دراومد. بعد از دو سال برای اولین بار خانوادگی دوباره اونجا با دوستان بودیم. کلی اختلاط کردیم و از روزهای خوش قدیم که با هم داشتیم سخن روندیم. توی این دوستهامون زوجی بودن که سالها قبل از ما ازدواج کرده بودن و برعکس ما به طور جدی قصد بچه دار شدن رو داشتن ولی تا زمانی که ما اونجا بودیم روزگار باهاشون یار نبود. بعد از کوچ ما شانش بهشون رو آورد و خدا بهشون یک پسر داد. پسر اونا از پسر ما در نتیجه کوچیکتر بود ولی توی اون مسافرت به نظر میومد که خیلی خوب با هم کنار میان. بامزه پسرم بود که یک روز که داشتن با هم بازی میکردن ازش پرسید: ببینم تو زبون قطبیها رو بلدی؟ اونم بدون اینکه بدونه به چی داره جواب مثبت میده، گفت آره که بلدم :) و پسرم شروع کرد باهاش به اون زبون صحبت کردن! پسر اونا هم انگار که دقیقاً متوجه میشه اون چی داره بهش میگه جوابش رو میداد :) دیدن این صحنه به حدی شیرین و خنده دار بود که ما جلوی خنده هامون رو نتونستیم بگیریم :)...
و سرانجام بعد از چند روز زمان بازگشت فرا رسیده بود و باید برمی گشتیم سر خونه زندگیمون دوباره. خدا رو شکر همه چیز به خوبی گذشته بود و ما یکبار دیگه موفق شده بودیم که شرایط رو طوری فراهم کنیم که انگار هنوز توی اون کشور داریم زندگی میکنیم و فایده ای که این برای ما داشت این بود که هر وقت میخواستیم بتونیم به وطن سفر کنیم. اتفاقاً همین هم شد و بعد از تموم شدن اون ترم بهاری و اومدن تابستون، پسرم و مادرش برای اولین بار بعد از کوچ ما به اینجا، تصمیم به رفتن به وطن کردن که باعث شد اون تابستون من زندگی مجردی داشته باشم!

۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

داستان مهاجرت 35

بعد از پشت سر گذاشتن اولین سری امتحانات و سربلند بیرون اومدن ازشون، زندگی دیگه شد به معنای واقعیش دانشجویی. حالا دیگه انگیزه ام برای هر چی بیشتر درس خوندن قوی تر شده بود، حالا دیگه میدونستم که جای درستی رو برای درس خوندن انتخاب کردم و دوران  اون کابوسی رو که توی کشور قبلی برای تحصیل تجربه کرده بودم، دیگه به سر اومده بود...
رفته رفته توی دانشگاه با بچه های هموطن بیشتر اختلاط میکردم. چون با بچه های سال اولی وارد شده بودم همۀ اونا را میشناختم و چون واحدهایی رو که میخوندم مال سال دو و سه بود نتیجتاً دانشجوهای سال بالایی رو هم باهاشون تماس داشتم. این برام خیلی خوب بود چون محدودۀ همکلاسیهام خیلی بزرگتر میشد، هم کمتر احساس غریبی میکردم و هم اگر توی درسها نیاز به کمک داشتم، قرض گرفتن جزوه ها و کارهای دیگه مثلاً، راه رو برام هموارتر میکرد... در مجموع یک حسی خوبی داشتم از این شروعم در اون دانشگاه...
پسرم هر روز بزرگتر و شیرین تر میشد و توی مهد کودکش مورد توجه و مهر و محبت همه، چه کارکنان اونجا و چه همبازیهاش، قرار میگرفت. خیلی خوشحال بودم از این جریان که اون تونسته بود به اون سرعت اونجا جا بیفته و با همه دوست بشه. مسلماً این برمیگشت به طبیعتش که ذاتآً سریع با همه دوست میشد. در عرض مدت کوتاهی که ما توی اون منطقۀ ساکن بودیم به نظر میومد که همه میشناختنش! هر وقت که باهاش  خارج از خونه و توی محوطه بودیم کسی نبود که که از کنار ما رد بشه و باهاش سلام و علیک نکنه! وقتی ازش میپرسیدیم که کی بود این؟! با لحن شیرین کودکانه اش فقط یک جواب برای دادن داشت: "دوستمه!" :) میگفتیم که آخه مگه میشه که همۀ اینا دوستت باشن؟! میگفت: "معلومه! خوب با همه دوستم دیگه..."! هم دانشکده ایی داشتم که توی همون منطقۀ ما ساکن بود و اکثر وقتها صبحها با هم همزمان سوار اتوبوس  میشدیم. یک بار دیدم داره از پسر من تعریف میکنه! گفتم تو از کجا میشناسیش؟ گفت: به! کیه که پسرت رو اینجا نشناسه! :)
حجم درسها و مشغولیتهای روزمره باعث شده بودن که دیگه کمتر به گذشته ها فکر کنم یعنی راستش رو بخواین فرصت فکر کردن رو نداشتم. اگر یک وقتهایی هم فرصتی برای فکر کردن پیش میومد، سعی میکردم به خودم امید بدم که دیگه همه چیز روی غلتک افتاده، هر چی که بوده گذشته و نباید اصلاً بهشون فکر کرد! نمیدونم، توی اون دوره شاید اون هم دلیلی برای اینکه من بخوام جور دیگه ای فکر کنم بهم نمیداد! سخت در فکر قبول شدن توی رشتۀ مورد علاقه اش توی دانشگاه بود. میگفت از بچگی همیشه آرزوم بوده که پزشکی بخونم! اما با اون نمره های دیپلمی که داشت این فکر فقط یک رؤیا به نظر میومد. اگر جداً اونقدر انگیزه برای این جریان داشت باید از دیپلم وطنی اش صرف نظر میکرد و در فکر گرفتن دیپلم جدید میبود. و گرفتن دیپلم توی کلاسهای شبانه به هیچ عنوان کار ساده ای نبود! یعنی میشد گرفت ولی مشکل آوردن معدل بیست بود چون این تنها شانس قبول شدن توی رشتۀ پزشکی بود. اون زمانا چندین سهمیۀ مختلف برای ورود به دانشگاه وجود داشت. گروه اول اونایی بودن که همون سال دیپلم میگرفتن، گروه دوم سال قبل، گروه سوم سهمیۀ دیپلم خاصی بود از مدرسه هایی به اسم "مدرسۀ مردمی"، گروه چهارم کسایی بودن که چندین سال قبل دیپلم گرفته بودن و بعدش درسهاشون رو به شکلی تکمیل کرده بودن و نهایتاً گروه پنجم اونایی که خارج از کشور دیپلم گرفته بودن. گروه یک و دو که اصلاً شامل حال اون نمیشدن، توی گروه چهار رقابت خیلی سنگین بود و معدل بیست میخواست و گروه پنج هم با نمره های دیپلمش ورود به بیشتر رشته ها رو براش غیر ممکن میکرد! در نتیجه تنها گروهی که باقی میموند گروه سه بود یعنی گرفتن دیپلم از طریق "مدرسۀ مردمی"! اسم این مدرسه های مردمی در واقع شاید هیچ ربطی به اونچه که بودن نداشت! این مدارس رو در اصل تأسیس کردن برای کسایی که به دلیلی میخوان تغییر شغل بدن، یا اصولاً به اون شکل درسخون نبودن و میخوان به هر شکلی هست دیپلم بگیرن. میتونین تصور کنین که سطح درس توی این مدارس به چه شکلی میتونه باشه! تنها چیزی رو که از محصل میخوان اینه که هر روز سر کلاس حاضر باشه و جمعاً دو سال هم طول میکشه...
اولش مشکوک بود که بخواد به این مدارس مردمی بره چون هم راهش دور بود و هم ظاهراً شهرت خیلی خوبی نداشتن، ولی هر جور که فکر میکرد این تنها راه حلی بود که براش وجود داشت اگر میخواست که به آرزوی دیرینه اش تحقق ببخشه. راه درازی رو در پیش داشت. از اون بدتر این بود که تعداد کسایی که از طریق سهمیۀ این گروه توی رشته های مختلف پذیرفته میشدن خیلی کم بود، طبیعتاً به خاطر کیفیت تحصیلیشون. آوردن بالاترن معدل، بیست به عبارت بهتر، هم کار آسونی نبود چون اینجور که میگفتن کلاً به یکی دو نفر توی هر سری  بیشتر حداکثر نمره ها رو نمیدادن... در هر حال این انتخابی بود که خودش کرده بود و شرایطش رو هم خوب میدونست... شانس ورود به رشتۀ پزشکی خیلی بالا نبود! ولی میدونین ما آدما گاهی خیلی چیزا رو میدونیم اما وقتی به طور واقعی در مقابلشون قرار میگیریم یک تصویر دیگه ای برامون دارن!  

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

داستان مهاجرت 34

ترم بالاخره شروع شد و چرخ درسها به سرعت برق و باد به چرخش دراومد. دیگه هیچ بهانه ای برای درست و حسابی درس نخوندن موجود نبود، نه دوری پسرم، نه سفرهای هر هفته ای بین دو شهر و نه مشکلات دیگۀ زندگی که تا سال قبلش باهاشون دست به گریبون بودم!
قبل از شروع ترم سری پیش مشاور تحصیلی زده بودم و با اون در مورد واحدهایی که قرار بود پاس کنم صحبت کرده بودم. اون هم من رو پیش همون "آقای کارآگاه" فرستاده بود تا برام از دوباره خط و نشون بکشه که: "این واحدها رو باید پاس کنی وگرنه درسهایی رو که توی کشور قبلی گذروندی قبول نمیکنیم..."! ای بر و پدر و مادرت صلوات :) پیش خودم گفتم که یک سال گذشته و شاید یادش رفته باشه این کارآگاه ریشوی قطبی... ولی نه خیر، انگار این بشر با من حسابی چپ افتاده بود و به هیچ شکلی هم از خر شیطون پایین نمیومد:)... خوب دیگه چاره ای نبود به جز خرخونی اساسی که بشه حداقل اون واحدها رو که جداً با خون دل توی کشور قبلی گذرنده بودم، زنده کرد...
سیستم تحصیلی دانشگاههای اینجا برعکس خیلی از کشورهای دنیا که ترمیه، کوارتریه یعنی هر سال تحصیلی تشکیل شده از چهار کوارتر یا به عبارت بهتر دو ترم داره هر سال که هر ترمش دو کوارتره. هر کوارتر هفت هفته است که متعاقبش یک هفته رو هم برای امتحانات در نظر گرفتن. توی اون دانشگاه توی اون سالا، معمولاً در طی هر کوارتر سه تا درس خونده میشد، الان دیگه خبر ندارم که هنوز همه به این شکل هست یا نه! در هر حال این آقای کارآگاه همونجور که شاید قبلاً هم بهش اشاره ای کرده باشم، سه تا درس انتخاب کرده بود به عنوان نمایندۀ یک سری از واحدها. خوشبختانه درسهای خیلی سنگینی نبودن و متعلق به  سال دوم و سوم میشدن.
تمام هم و غمم رو دیگه گذاشتم برای قبول شدن توی این درسا. روزها رو که سر کلاسها میرفتم. بعد از آوردن پسرم به خونه و رسیدن به کارهای اون، چون توی خونه درس خوندن عملاً ممکن نبود، برای خرخونی بیرون میزدم. توی مجتمعی که زندگی میکردیم، همون بازداشتگاه گلدیس :)، برای دانشجوهای متأهلی مثل من که توی خونه درس خوندن براشون زیاد امکانپذیر نبود، توی یکی از ساختمونها، اتاقی رو به عنوان اتاق مطالعه در نظر گرفته بودن. یادش به خیر جداً، چه شبها رو که من توی اون اتاق گذروندم! اتاق که چه عرض کنم بیشتر شباهت به دخمه داشت. چهار تا میز و صندلی توش گذاشته بودن و چند تا هم چراغ مطالعه که یک خط درمیون کار میکردن. اتاق چون توی طبقۀ همکف واقع شده بود و به سمت محوطۀ بین ساختمونها از طریق پنجره هاش دید داشت، پرده های کلفت و زخیمی زده بودن جلوی پنجره ها که عملاً همیشه توش احساس شب بودن به آدم دست میداد!
خونۀ دومم شده بود این اتاق مطالعه دیگه! یک میز رو برای خودم اشغال کرده بودم و تمام کتابا و دفترهام رو هم به همونجا منتقل کرده بودم. گاهگداری کسای دیگه ای هم برای درس خوندن میومدن ولی اینطور که به نظر میومد مثل من مشتری پر و پا قرصی نبودن. دیگه اونایی هم که مرتبتر میومدن دوزاریشون افتاده بود که من اونجا انگار حق آب و گل دارم... بعدها دوستی که اون وقتا اون هم برای درس خوندن به اونجا میومد و البته اون موقعها فقط یک سلام و علیک میکردیم، میگفت: "عموناصر، من کشتۀ اون نظم و ترتیبی بودم که روی "میز تو" همیشه برقرار بود، با اون ساعت دیجیتالیت که همیشه روی میز بود و انگار خبر از گذر سریع زمان میداد و اینکه وقت چقدر ضیقه" :)
خدا رو شکر اون هفت هفته با تمام استرسی که روی گرده های من گذاشته شده بود، گذشت و موقع امتحانها شد دیگه. یکی از چیزهایی که من هنوز هم توی سیستم تحصیلی این کشور جداً تحسین میکنم، برگزاری امتحانهاشونه. تصورش رو بکنین که تقریباً به صورت استاندارد برای هر امتحانی چهار ساعت وقت میدن و در بعضی موارد حتی پنج ساعت. ایده اشون اینه که وقت در امتحان نباید ملاک تعیین سطح معلومات یک دانشجو باشه. وقتی با اون سیستم کهنه و پوسیدۀ کشور قبلی مقایسه میکردم، احساس میکردم که پس از سپری کردن سالهای متمادی در جهنم، حالا وارد بهشت شدم! و یک چیز جالب دیگه ای که موقع امتحانها توجهم رو جلب کرد این بود که میدیدم همۀ ناظرین امتحانات مسن هستن و بالای شصت هفتاد. بعداً کشف کردم که برای نظارت بر امتحانها بازنشسته ها رو به کار میگمارن که از این طریق هم سر اونها گرم باشه و هم یک صنار سه شاهیی از این طریق بهشون برسه، این بنده های خدایی که بعد از یک عمر کار کردن و عرق جبین ریختن حالا باید با یک زندگی زیر استاندارد زندگی کنن! البته اگر تصور میکنین که به خاطر مسن بودنشون سر امتحانا حواسشون زیاد جمع نیست، کاملاً در اشتباهین چون مثل شیر بالای سر دانشجوها هستن و نمیذارن کسی دست از پا خطا کنه...:)
چند هفتۀ بعد جواب امتحانها اومد... کارنامۀ اعمال اون هفت هفته  حاضر بود و به خیر گذشته بود همه چیز! نه تنها امتحانها رو پاس کرده بودم بلکه حتی نمره های خوبی هم آورده بودم... هورا هورا :) جواب هر درسی رو معمولاً توی تابلوی اعلانات همون دپارتمان میزدن. یکی از کارهای جالبشون این بود که توی لیستی که منتشر میکردن اسم دانشجوها رو نمینوشتن و از شمارۀ مخصوص دانشجویی که هر شخصی فقط خودش میدونست، استفاده میکردن. اینطوری دانشجوها نمیتونستن توی کار همدیگه فضولی بکنن :) ولی اگه بهتون بگم که یک سری از دانشجوهای هموطن بودن که شمارۀ دانشجویی همه رو حفظ بودن، باورتون میشه؟ :) چی بگم، والله...
و بعد از مطمئن شدن از نتیجۀ هر سه امتحان یکراست به سراغ آقای گارآگاه رفتم و نتایج رو به صورتش کوفتم، البته تلویحی بود این "کوفتن"  :) هر چند که جداً بدم نمیومد این کار رو انجام میدادم... و قیافه اش به راستی دیدنی بود و اگر کارد بهش میزدی خونش درنمیومد از فرط غیظ و عصبانیت!

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

داستان مهاجرت 33

اسباب کشی بین شهری در دو نوبت انجام شد، اول یک سری همگی رفتیم و اسبابها رو خالی کردیم و پسرم و مادرش موندن. من و این دوستمون که رانندگی ماشین رو به عهده گرفته بود و یک دوست دیگه ای به اتفاق برگشتیم تا باقی اسبابا رو ببریم. دوست راننده توی شهری سر راه زندگی میکرد. پیشنهاد داد که شب رو پیش اون بخوابیم و روز بعد به کار ادامه بدیم. از اونجایی که همگی درب و داغون بودیم، با آغوش باز پیشنهادش رو پذیرفتیم.
از خونۀ دانشجویی بگم که جداً گفتن داره. ما چون فقط از طریق تلفن و نامه تقاضای این خونه رو داده بودیم، به هیچ وجه اون رو قبلاً ندیده بودیم، در نتیجه روز اول جابجایی اولین بار ی بود که با اون مجمتع رو در رو قرار میگرفنیم. چشمتون روز بد نبینه، اونایی که قدیما سریال بازداشتگاه گلدیس رو در وطن یادشون باشه، میتونن تصویری رو به همون شکل در ذهنشون مجسم کنن. ساختمونهای زرد و رنگ و رو رفته که همه به هم از طریق یک سری دالون مرتبط بودن. وقتی از این دالونها رد میشدی دقیقاً صحنه های اون فیلم برات تداعی میشدن... روز بعد مادر پسرم تعریف کرد که بعد از رفتن ما از فرط شوکی که با دیدن اون خونه بهش دست داده بوده، نشسته یک فصل اساسی اشک بهارون ریخته :) البته خود خونه اونقدرها هم بد نبود، یک کمی کوچیک درش آورده بودن ولی قابل زی بود در هر صورت...
ما بعد از بیتوته کردن در خونۀ این دوست راننده، صبح بعد از خوردن صبحانه یکراست بیرون زدیم و رفتیم که دیگه باقی اسباب رو جمع کنیم. مقدار زیادی باقی نمونده بود و ظرف چند ساعتی خونه لخت و عریون شد... و پیش به سوی شهر جدید و یا به عبارتی جدید برای بقیه و قدیمی برای من. و چند ساعت بعد دوباره در جلوی "بازداشتگاه" مشغول خالی کردن اسباب و اثاثیه بودیم. دوست ما بعدش زیاد نموند و رفت چون باید ماشین کریه ای رو میبرد تا در شهر سابق پس بده... ولی به طور قطع این آخرین باری نبود که این مسیر رو میومد... چند ماه بعد اون هم انگار دلش طاقت نیاورد و به شهر ما کوچ کرد، شاید هم ته دلش احساس میکرد که نباید عموناصر رو تنها بذاره!
خوشحال بودم از اینکه همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفته بود، پیدا کردن خونه، جابجایی، از سر گرفتن تحصیل... ولی آیا واقعاً همه چیز بر سر جای خودش بود اونطور که  باید و شاید؟ دلم نمیخواست اصلاً دیگه بهش فکر کنم! دوست نداشتم حتی ثانیه ای چنین افکاری رو در سر بپرورونم. اصلاً چرا باید بیخودی منفی گرایی میکردیم وقتی دلیلی براش وجود نداشت؟! یا داشت و من دلم نمیخواست ببینم. نکته ای بسیار جالب وجود داره که ما آدما بیشتر وقتا از کنارش به سادگی عبور میکنیم: هر چقدر هم که در گول زدن خودمون موفق باشیم ولی یک ندایی همیشه اون ته هست که نمیتونی ساکتش کنی، ندایی که همیشه میشنویش، صداش همیشه میاد، گاهی پچ پچ میکنه، گاهی نجوا میکنه، گاهی فریاد میکشه... ولی همیشه هست، همیشه!
اون تابستون رو عملاً دیگه کار به خصوصی برای انجام دادن نداشتیم. دوباره به پسرم توی مهد کودک باید جا میدادن و این خودش یک بار دیگه مشکلی بود. نزدیکی خونه مهد کودکی بود ولی جاشون ظاهراً پر بود. مادرش برای ترم بعد برنامۀ مشخصی نداشت و در بدترین شرایط اگر هم جایی به پسرم داده نمیشد اونقدرها حاد نبود، ولی خوب بهتر بود از یک جهاتی که حتماً توی روز با بچه ها جایی سرش گرم باشه، به خصوص که از شهر قبلی هم دیگه به هر روز مهد کودک رفتن عادت کرده بود. بعد از کلی تلفن زدن و پیگیری موفق شدم که مسئولین رو راضی کنم تا جایی توی یک مهد کودک دیگه بهش بدن که در واقع با اتوبوس چندین ایستگاه باید میرفتیم تا بهش برسیم. از هیچی بهتر بود برای شروع...
تابستون سریعتر از همیشه گذشت. به منطقه ای که ما توش زندگی میکردیم اون وقتها تنها یک اتوبوس میومد. مجتمع کلاً دانشجویی بود. صبحها تعداد کسایی که میخواستن خودشون رو به کلاسهاشون برسونن گاهی اونقدر زیاد بود که توی اتوبوس جای سوزن انداختن پیدا نمیشد و احساس کنسرو شدن به آدم دست میداد. اول صبح پسرم رو بیدار میکردم و با سرعت برق و باد لباس تنش میکردم، بدو بدو خودمون رو به اتوبوس میرسوندیم. چند تا ایستگاه بعد پیاده میشدیم و باز با سرعت به طرف مهدکودکش میرفتیم  که ده دقیقه ای تا ایستگاه فاصله داشت. طفلکی پسرم، گاهی چشمهاش از زور خواب آلود بودن هنوز درست و حسابی باز نبودن توی این بدو بدوها ... و این داستان کار هر روز ما بود، و اگر عجله نمیکردیم نه اون به صبحانه اش توی مهدکودک میرسید و نه من به کلاسهای اول صبحم که ساعت هشت شروع میشدن!
مادرش با اینکه توی شهر قبلی یک سال و نیم دورۀ تربیت کودک رو گذرندوه بود ولی ظاهراً تصمیم نداشت که توی اون زمینه کار کنه، یعنی به عنوان مربی مهد کودک. تصمیم گرفته بود که یک سری از درسهای دورۀ دبیرستانش رو دوباره بخونه و نمره هاش رو بهتر کنه تا شاید بتونه در اون رشته ای که دلش میخواست توی دانشگاه قبول بشه. حالا چرا یک سال وقت گذاشته بود و اون دورۀ تربیت کودک رو اصولاً خونده بود، از من سؤال نکنین، چون برای خود من هم عجیب بود! راستش من همیشه اون رو آدم بچه دوستی میدونستم و فکر میکردم که از اوناییه که ذاتآً بچه ها رو از ته دل دوست داره ولی از وقتی پسرمون به دنیا اومد و رفتارهاش رو با اون دیده بودم این فکرم به طور کل زیر سؤال رفته بود. یعنی مگه میشد که آدم ابراز علاقه به همۀ بچه های دیگه بکنه و هزار جور قربون صدقه اشون بره ولی وقتی به بچۀ خودش میرسه اون چنان رفتاری رو بکنه که حتی توی کتابهای داستان، نامادریها هم با بچه های همسرانشون نمیکنن! بذارین باهاتون کاملاً در این مورد صادق باشم، که فکر میکنم البته دائماً توی تعریف این حکایت هستم، من هرگز به عنوان مادر بهش اطمینانی نداشتم و بهتون قول میدم که این از روی بداندیشی من نبود و براش دلیل و برهان داشتم. توی کشور قبلی که بودم این رو دوستها و اطرافیان هم دیده بودن ولی کسی این اجازه رو به خودش نمیداد که چیزی به زبون بیاره و بعدها برای خود من تعریف کردن. یک موردش که برای من همیشه وقتی بهش فکر میکنم حالت شوک بهم دست میده، رو خودش برام یک موقعی تعریف کرد: خواهرش از ایران اومده بود وقتی که پسرمون حدود یکی دو ماهش بود. ما توی شهری زندگی میکردیم که تا پایتخت سه ساعتی با قطار فاصله داشت. پرواز خواهرش از وطن به پایتخت بود، بنابرین کسی باید به پیشواز خواهرش میرفت. موقع اومدن خواهرش پسرم پیش من بود و خودش تنها رفت. موقع رفتن خواهر من چون درگیر یک امتحان مهمی بودم، پسرم رو هم با خودشون بردن. قرارشون بر این بود که شب رو پیش یکی از دوستای قدیمی بمونن چون پرواز صبح زود روز بعد بود. الان هم که میخوان این جریان رو بازگو کنم باز مو به تنم داره سیخ میشه... خواهرش انگار شب قبل از رفتنش از شهر ما خوب نخوابیده بوده و اونجا توی خونۀ دوستان در پایتخت شب قبل از پرواز، پسر من خیلی گریه و بیقراری میکرده... و "مادرش" در یک لحظه وقتی که طاقتش از گریه های اون طفل معصوم طاق میشه، بالشت رو برمیداره و روی صورت بچه میذاره...:(


۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

داستان مهاجرت 32

کار توی "خانۀ مردم" زیاد سخت نبود. اول صبح پسرم رو میذاشتم مهد کودک و بعدش هم یک راست میرفتم سر کار. شهر اینقدر کوچیک بود که کل رفتن به مهد کودک و بعد هم سر کار یک ربع هم طول نمیکشید. خوشبختانه همکارهای خیلی خوب و مهربونی داشتم اونجا توی خانۀ مردم. هم رئیسم خیلی برخورد خوبی با کارمنداش داشت و هم اونی که همکار نزدیک من بود. پیرمردی بود این همکار که به دلیل حملۀ قلبی و عمل جراحی به شغل اصلی خودش یعنی نقاشی و رنگرزی دیگه نمیتونست ادامه بده و به همین خاطر ادارۀ کاریابی این کار رو براش ردیف کرده بود. بعید میدونم که هنوز زنده باشه چون الان بیشتر از دو دهه از اون دوران میگذره و اون موقعها اون حدود سن بازنشستگی رو داشت. خیلی به من محبت میکرد و حس میکردم که میخواد مثل پسر خودش هر چی که از زندگی میدونه رو به من یاد بده. جمله ای  که همیشه تکرار میکرد و بعد از اون دیگه همواره آویزۀ گوشم بوده، رو هنوز به خاطر دارم: همه چیز در انتها به طریقی حل میشه، پس بیخود خودت رو ناراحت نکن!
تصمیم گرفته بودم که به اون زندگی یک شانس دیگه بدم و دیگه به گذشته فکر نکنم، ولی گفتنش از عمل کردن بهش به مراتب ساده تر بود. تا اونجاییکه در توانم بود سعی میکردم ظاهرم، درونم رو برملا نکنه و فکر میکنم که تا حدودی هم موفق بودم. فقط وقتی در خلوت خودم با خودم بودم، همۀ افکار به سراغم میومدن... دردی بود که باید یاد میگرفتم  باهاش زندگی کنم و در نهایت انتخاب خودم بود و کسی من رو مجبور نکرده بود.
پسرم داشت دیگه به سه سالگیش نزدیک میشد. توی اون کشوری که به دنیا اومده بود از نظر معاینات پزشکی خیلی برنامۀ منظمی برای اطفال داشتن ولی اینجا از این نظر فوق العاده عقب افتاده به نظر میرسیدن. توی کشور قبلی از همون روز تولدش دفترچه ای به ما داده بودن که طبق اون مرتب باید اون رو برای معاینات گوناگون پیش پزشکهای متخصص میبردیم، و طبق این دفترچه این معاینات برای یک سالگی و دو سالگی و الخ باید تکرار میشدن. برای معاینات سالانه، پسرم و مادرش سفری به اون کشور کردن. برای اولین بار چشم پزشک پسرم رو معاینه کرد و به این نتیجه رسید که اون چشم چپش ضعیف و کم کاره. به مادرش گفته بود که اگر مداوا نشه ممکنه نه تنها بیناییش رو از دست بده بلکه روی اون یکی چشمش هم میتونه تأثیر منفی بذاره! وقتی برگشتن و ما به پزشک درمانگاه محلی مراجعه کردیم، حرف ما رو پزشک عمومی اونجا باور نمیکرد، یعنی دانشش رو نداشت. خلاصه به هزار زحمت و داد و بیداد موفق شدیم از چشم پزشک براش وقت بگیریم... و این دکتر حرف پزشک قبلی رو تأیید کرد! باید یک چشمش رو مدتها میبستیم و باید عینک میزد! واقعاً دردناک بود برای من و دلم میسوخت که بچۀ به اون کوچیکی رو مجبور کنیم که دائم عینک به چشم داشته باشه :( ... و مادرش گریه میکرد و میگفت: خدا داره من رو به خاطر اعمال زشتم مجازات میکنه و اینا همه عواقب گناهان من هستن که حالا دارن گریبانگیرم میشن!... و من حرفی برای گفتن پیدا نمیکردم، شاید هم درست میگفت ولی در اونصورت  خدا من رو برای چی داشت مجازات میکرد؟!
اواخر بهار بود و بالاخره تولد سه سالگی پسرم هم موقعش رسید. به رسم کاری که برای تولد یک سالگیش کرده بودیم باز دوربینی اجاره کردیم و دوستای نزدیکی رو که توی اون مدت اونجا پیدا کرده بودیم، دعوت کردیم. بچه های هم سن و سال خودش نبودن ولی در مجموع خوشحال به نظر میرسید و برای خودش کلی کیف میکرد. باورم نمیشد که سه سال به اون سرعت گذشته باشه! انگار که همون دیروز بود که ماما جلوی چشمای از حدقه بیرون زدۀ من، توی هوا گرفتش و با لهجۀ مخصوص خودش گفت: ببین، پسره! دلم براش خیلی میسوخت، خودم هم نمیدونستم چرا! شاید فکر میکردم که ما براش پدر و مادرهای خوبی نبودیم... و خالصانه میتونم بگم که الان هم  که برای خودش مردی شده، وقتی بهش نگاه میکنم همون احساس درم وجود داره و باز هم دلم از ته دل براش میسوزه... یعنی این احساس یک روزی ممکنه عوض بشه؟! یا این هم یک بخشی از پدر بودنه که از روز اول باهاته  تا آخر عمرت که با خودت به گور خواهی برد؟!
توی اون چند ماه تقریباً همۀ کارها جور شدن! توی شهر محل تحصیل بهمون خونۀ دانشجویی دادن، دانشگاه بهم گفت که از ترم بعد میتونم برم و ادامه بدم به درسا، و از این طرف هم دورۀ آموزشی اون تموم میشد. دیگه همه چیز آماده بود برای اینکه ما برای همیشه از اون ده کوره کوچ کنیم و بریم. این بار اما اسباب کشی با دفعۀ پیش که مشاور کمپ ما رو با چند تا ساک با ماشینش به اونجا آورده بود، خیلی فرق میکرد! این بار یک جابجایی اساسی رو در پیش رو داشتیم و احتمالا با یکبار رفتن هم قابل حل نبود...
روز آخر سر کار برام یک مهمونی کوچیک ترتیب دادن. برام خیلی جالب بود این حرکتشون که البته بعدها فهمیدم که کاملاً یک حرکت معمول در این کشوره، یعنی وقتی یک نفر تغییر شغل میده و قصد رفتن داره، همکارها معمولاً یک پولی جمع میکنن و براش یک کاودیی به رسم یادگار میخرن، بعدش هم دور هم جمع میشن و کیک یا شیرینیی میخورن... و کلی حرفهای خوب خوب راجع من گفتن و تعریف کردن و من رو حسابی شرمندۀ خودشون کردن...
برای اسباب کشی دوستی که توی این دو دهه همیشه یار و یاور من بوده، پیشنهاد کمک داد. باید ماشینی اجاره میکردیم. من اون موقعها هنوز گواهینامه نداشتم یعنی خیلیها بودن که نداشتن حتی خود محلیها! مهاجرین هموطن اونایی که گواهینامۀ وطنی داشتن اون رو بدون دردسر تبدیل میکردن و این جریان تا موقعی که قانونش رو عوض کنن، ادامه داشت. بعد از تغییر قانون دیگه گواهینامۀ کسی رو قبول نکردن و همه باید امتحان میدادن، اونم چه امتحانی! خوشبختانه این دوست ما تونسته بود گواهینامه اش رو تبدیل کنه و این کمک بزرگی برای جریان اسباب کشی ما از شهری به شهر دیگه بود... و یکبار دیگه اسباب کشی!

۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه

داستان مهاجرت 31

چشمام رو که باز کردم خودم رو روی تخت بیمارستان دیدم، ولی اونجا چیکار میکردم؟! به مغزم کمی فشار آوردم  و یک سری صحنه ها به صورت مبهمی به خاطرم اومدن، اومدن آمبولانس، توی بیمارستان مثل اینکه لوله ای توی حلقم بود و ... خانم پرستاری اومد توی اتاق و گفت که ملاقاتی داری، دوست دانشگاهی بود که اومده بود من رو به خونه ببره. دکتر گفته بود که موردی نداره و میتونه بره...
توی راه سراغ پسرم رو گرفتم، گفت که حالش خوبه و پیش اون دوست همسایه است. یکراست به خونۀ همسایه رفتیم و اونجا مرد کوچولو داشت برای خودش خوش و خندون بازی میکرد... از خودم خجالت کشیدم! دلم میخواست آب میشدم و توی زمین فرو میرفتم...
دوست دانشگاهی دلش نمیخواست من رو تنها بذاره ولی من بهش اصرار کردم که بره و به کاراش برسه و خاطرجمعش کردم که جای نگرانی نیست. گفت که من میرم و کارهام رو انجام میدم و شب میام که پیشت بمونم...
به زندگی برگشته بودم ولی واقعیت هیچ تغییری نکرده بود و اتفاقاتی که افتاده بودن هنوز بر سر جای خودشون باقی بودن. فرقی که کرده بود روحیۀ من بود. احساس میکردم که دیگه فرقی نمیکنه اینایی که پیش اومده، من باید به فکر پسرم باشم و از همه مهمتر باید براش وجود داشته باشم. تصمیم گرفتم که از وقتی که دارم استفادۀ مثبت بکنم. بهترین کار رسیدن به وضع خونه بود. ا زموقعی که به اون خونه نقل مکان کرده بودن، چون من موقع اسباب کشی نبودم، کلی جعبه و کارتون بود که هنوز باز نشده بودن و خودم هم که وسائلم رو از اون یکی شهر برگردونده بودم، به همون شکلی که اومده بودن سر جاشون مونده بودن. دیدم مرتب کردن خونه خودش کلی سرم رو گرم میکنه...
از موقعی که رفته بود مرتب زنگ میزد، به هوای اینکه با پسرم حرف بزنه و مثلاً از حالش باخبر باشه! اینجور که از لحن حرفاش برمیومد، زیاد هم از رفتنش راضی نبود و اون "بهشت برینی" رو که در رؤیاش دیده بود اونقدرها هم بهشت نبود! حس میکردم که توی حرفهاش بوی پشیمونی و برگشتن میاد... هنوز چند هفته هم نگذشته بود!
وقتی این حسی که بهم میگفت احتمال داره برگرده رو برای دوست دانشگاهی گفتم، کمی تعجب کرد! سری تکون داد و فقط یک چیز بهم گفت: "عموناصر، به این آسونی قبول نکن، و بذار واقعاً پشیمون بشه اگر هم جداً قصد برگشت رو داره!"... در طول نوشتن این حکایت شاید این رو بارها گفته باشم ولی فکر میکنم هر چند بار هم که تکرارش کنم باز هم کافی نخواهد بود! اینکه الان بعد از گذشت این همه سال و بعد از پاره کردن چند صد تا پیرهن بعدش، جواب بعضی از مسائل برام مثل آب زلالی میمونه که از چشمه ای به بیرون فوران میکنه! الان فکر میکنم که باید اون موقع به حرف این دوست خوب گوش میکردم، باید به این جریان فرصت میدادم، باید به همه چیز فرصت میدادم و از همه مهمتر باید به خودم فرصت میدادم، ولی متأسفانه بیشتر از اینا دوستش داشتم، دوست داشتنی که برام توی زندگی خیلی گرون تموم شد، گرونتر از اونی که خوانندۀ گرامی در این لحظه قدرت و یارای تصورش رو داره!
و طولی نکشید که برگشت! چرا برگشت برام روشن نبود! آیا به خاطر این بود که نتونسته بود از پس عذاب وجدانش بربیاد؟ عذاب وجدان ناشی از رها کردن طفل کوچیکش؟ عذاب وجدان به خاطر اون همه دروغی که توی اون مدت گفته بود؟ اصلاً وجدان داشت!؟ نمیدونستم راستش! آیا من به سادگی میتونستم ببخشمش؟! آیا اینقدر دوستش داشتم که بتونم همۀ غرورم رو زیر پا بذارم، نمیگم غرور مردونه چون بهش اعتقادی ندارم، غرور مردونه و زنونه نداره! همۀ آدما جریحه دار میشن بدون در نظر گرفتن جنسشون... و من بدجوری زخمی بودم، زخمهایی که نمیدونستم آیا هیچوقت خوب میشن یا نه! تنها امیدم به این بود که شاید زمان رفته رفته مرهمی بر این زخمها بذاره و بهشون التیام ببخشه، چون شنیده بودم که زمان معجزه میکنه! سؤالی که اون میون مطرح بود این بود که آیا واقعاً خودش فهمیده بود که چیکار کرده و آیا جداً پشیمون بود از کرده هاش! شاید هم این چیزی بود که زمان باید ثابت میکرد! آره، باید صبر میکردم، نباید عجله میکردم، باید از خودم تا اونجایی که امکان داشت صبر و بردباری نشون میدادم... اگر صبر میکردم شاید همه چیز رفته رفته سر جای خودش برمیگشت، شاید همۀ اینها به مرور زمان فراموش میشد! اصلاً مگه آدمی توی دنیا وجود داره که توی زندگیش اشتباه نکرده باشه؟! همۀ آدما دچار لغزش میشن، پاشون سر میخوره و ممکنه جای نامناسب قدم بذارن! آره، مگه نمیگن که انسان جائزالخطاست؟! "گر من بد کنم و تو بد مکافات دهی..."... و با این افکار بود که موفق شدم برای اولین بار توی زندگی سر کسی رو یک شیرۀ درست و حسابی بمالم! سر چه کسی رو میپرسین لابد؟ و جواب کاملاً آشکاره، یعنی سر خودم رو!... میگن هر کاری بار اولش سخته، از بار دوم و سوم و چهارم دیگه هر چی بگذره راحت تر میشه! و بهتون قول شرف میدم که وقتی یکبار سر خودت رو کلاهی گشاد گذاشتی حتم داشته باش که دفعۀ بعد گشادی کلاه بعدی به مراتب بیشتر از دفعۀ قبلش میشه و دفعات بعدی به همون شکل باز هم بیشتر!
با مشاور تحصیلیم توی دانشگاه صحبت کردم و تقاضای مرخصی کردم. بهم گفت که اصلاً نیازی نیست نگران باشم و هر وقت که شرایطم برای ادامۀ تحصیل مساعدتر شد و قصد بازگشت رو داشتم باهاش تماس بگیرم تا ترتیب همه چیز رو برام بده! فکر کردم که تا سال آینده که دورۀ اون تموم میشد من هم توی همون شهر خودمون کاری بگیرم و بعدش همگی به اتفاق نقل مکان کنیم و بریم به شهر محل تحصیل من. ولی زمان زیادی به تابستون نمونده بود عملاً و پیدا کردن کاری جدی برای اون دورۀ کوتاه ساده نبود! با ادارۀ کاریابی صحبت کردم و اونا موقتاً توی "خانۀ مردم" اون شهر به عنوان سرایدار کاری برام پیدا کردن. خانۀ مردم تقریباً توی همۀ شهرهای این کشور وجود داره، از کارهاییه که سوسیال دمکراتها توی این بیشتر از نیم قرنی که بر مسند قدرت نشستن، انجام دادن. هدفشون ظاهراً درست کردن جایی بوده که مردم بتونن گردهم آیی داشته باشن، ولی امروزه این مکانها دیگه برای گذران اقتصادی، سالنهاش رو برای موارد گوناگون مثل کنفرانس، سینما و غیره اجاره میدن... و کار من رسیدگی به این سالنها بود! کار بود دیگه و فرق زیادی نمیکرد، مهم این بود که سرم گرم باشه تا زیاد فکر نکنم... و فکر چیزی بود که فراوون توی ذهنم یافت میشد!

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

داستان مهاجرت 30

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
آن کس که گنه نکرد و چون زیست بگو

همۀ ما آدما توی زندگیمون لحظاتی وجود داره که دلمون میخواد میتونستیم به شکلی پاکشون کنیم. وقتی بهشون فکر میکنیم گاهی عرقی از شرمساری روی پیشونیمون میشینه و شاید هم گاهی ترسی سراسر وجودمون رو فرا بگیره که درکش صرفاً برای اونایی امکان پذیره که حسی مشابه رو با تمام وجود لمس کرده باشن...
علی مونده و حوضش توی خونه، عموناصر مونده بود و پسرش توی خونه ای که تازه بهش نقل مکان کرده بودن. اگر روزگار خوش بود، جایی بود بسیار خوب و خوش منظره، و تا کنار دریاچه فقط چند دقیقه ای فاصله داشت. ولی کی توی حال و هوای اون بود که اون مناظر رو ببینه! نمیدونستم چیکار باید بکنم! دنیا به آخر نرسیده بود، اتفاقی افتاده بود که برای میلیونها و حتی میلیاردها انسان هر روزه ممکنه بیفته، آدما رفیق نیمه راهن و همدیگر رو وسطهای راه رها میکنن و میرن، این احساسی بود که من توی اون لحظات داشتم! اما فشارش روی من بیشتر از اونی بود که قابل تصور بود! دلم برای پسرم میسوخت، پیش خودم فکر میکردم که اون این وسط هیچ گناهی نکرده، مگه اون از ما تقاضا کرده بود که به این دنیا بیاریمش؟! مگه اون اصرار کرده بود که به هر قیمتی هست به وجودش بیاریم؟! وقتی نگاهش میکردم جیگرم کباب میشد! ولی خیلی بیشتر از سنش میفهمید، خیلی بیشتر از یک بچۀ دو ساله! دوستامون بهش لقب "مرد کوچولو" رو داده بودن، همون دوستای خوبی که حالا با اومدن به این خونۀ جدید همسایه اشون شده بودم.
مرد کوچولو رو برای اینکه توی خونه زیاد تنها نباشه مرتب به خونۀ این دوست میبردم. دو تا دختر کوچیک داشت که خیلی با پسرم بازی میکردن و حسابی هواش رو داشتن. سرگرم بودنش بهم فرصت میداد که فکر کنم و ببینم چه تصمیمی برای زندگیم باید بگیرم، ولی هر چقدر که بیشتر فکر میکردم کمتر به یک نتیجۀ منطقی میرسیدم! این من رو به مرز استیصال میبرد و برمیگردوند. هزار جور فکر به ذهنم رسیده بود، اینکه از اون شهر برم کلاً، یا اینکه دست پسرم رو بگیرم و برگردم به وطن... ولی همۀ افکار آخرش به فرار کردن منتهی میشد! به کجا میخواستم فرار کنم؟! هر جا هم که میرفتم باز مشکلی ازم حل نمیکرد...
از وطن تماس گرفتن، خانواده بود که میخواست مثل همیشه احوالپرسی کنه، حداقل من فکر میکردم که به این دلیل باشه! خیلی سعی کردم که عادی رفتار کنم تا متوجه نشن ولی کار راحتی نبود... و جریان رو بهشون گفتم چون فکر میکردم که اونا ازش بی اطلاعن در حالیکه بعدها متوجه شدم که از همه چیز خبر داشتن. گفتم: رفت! پدرم گفت: به درک که رفت! پسرم، دست پسرت رو بگیر و برگرد... و این حرفش من رو بیشتر از قبل متزلزل کرد...  خواهرش زنگ زد، سراغش رو گرفت و جریان رو متوجه شد، گفت: تا موقعی که توی اون خونه است دیگه خواهر من نیست! اما این چه کمکی به وضعیت میکرد؟! کسی که به بچۀ خودش به اون سادگی پشت کرده بود و رفته بود، براش چه فرقی میکرد که خواهر و مادر چه فکری در موردش میکنن!
دوست دانشگاهی، همونی که با هم توی اون دوره بودیم و در وطن هم مثلاً "هم دانشکده ای" ، توی اون مدت خیلی بهم سر میزد. چند سالی ازم بزرگتر بود ولی مجرد بود خودش. خیلی سعی میکرد که بهم دلداری بده و روحیه ام رو عوض کنه با اینکه خودش هم زیاد حال و هوای شادی نداشت. از اونجاییکه من دیگه به شهر محل تحصیل نمیتونستم برگردم با توجه به شرایطی که پیش اومده بود، باید میرفتم و وسائلم رو از اونجا میاوردم. با پیرمرد صاحبخونه تماسی تلفنی گرفتم و جریان رو براش توضیح دادم. بندۀ خدا چون خودش هم توی شرایط مشابه قرار گرفته بود خیلی احساس همدردی کرد... و یک روز صبح مرد کوچولو رو به دست دوست همسایه سپردم و با این دوست دانشگاهی عازم شهر تحصیل شدیم. وقتی رسیدیم صاحبخونه خودش خونه نبود. چند تا خرت و پرتی رو که داشتم جمع کردم و منتظر پیرمرد ایستادیم. وقتی اومد رفتارش خیلی سرد و عجیب بود که هیچوقت نفهمیدم دلیلش چی بود! احساس کردم که انگار از دست من دلخوره که من هم دارم تنهاش میذارم، ولی من خودم اینقدر درگیر جریانهای زندگی خودم بودم که دیگه جایی برای بدبختیهای کسی دیگه نداشتم!...
روزها رو نمیدنستم چطوری سپری کنم. صبح پسرم رو به مهد کودکش میبردم که این خودش یک موهبتی بود چون در غیر اونصورت توی فضای غم انگیز اون خونه خیلی سخت بود سرگرم کردنش. وقتی به خونه برمیگشتم کارم فقط گذاشتن موزیک بود و استعمال دخانیات و نوشتن! آره همون موقعها هم شروع کرده بودم به نوشتن ولی نه توی دنیای مجازی که الان اصلاً نمیدونم اون نوشته ها چه بلایی سرشون اومد! ولی هیچ چیزی بهم کمکی نمیکرد، نه گوش دادن به ناله های ناظری "من درد ترا ز دست آسان ندهم، دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم، از دوست به یادگار دردی دارم، کان درد به صد هزار درمان ندهم..."، نه سیگارها که عملاً آتیش به آتیش روشن میشد! روزها میگذشتن و انگار که من رو با خودشون به باتلاقی فرو میبردن و من حتی دستم رو بیرون نگه نمیداشتم تا کسی اون رو بگیره و بیرون بکشه، انگار که میخواستم فرو برم، انگار که برام دیگه همه چیز تموم شده بود، انگار که دنیا جداً به آخر رسیده بود... و همۀ تصمیمهای غلط زندگی کار یک لحظه است! درست در اون لحظه مسیر بودن یا نبودنت رو شاید رقم بزنی، و در عرض چند ثانیه همه چیز ناگهان کن فیکون میشه!.. سرزنش کردن آدما به خاطر تصمیمهای غلطشون کاری بسیار ساده ایه برای اونایی که دقیقاً توی اون وضعیت و شرایط قرار نگرفته باشن چون اونا هرگز حتی نمیتونن تصورش رو بکنن که چی توی دل تو گذشته و چی تو رو به اون تصمیمها توی زندگی واداشته!"... و من گناه کردم، گناهی که هر وقت به یادش میفتم، درد در استخونام شروع به پیچیدن میکنه... دوست دانشگاهی زنگ زد و گفت که در راهه و صدای من پای تلفن براش خیلی مشکوک به نظر اومده بود! وقتی اومد در رو باز کردم و بعد رفتم و روی مبل دراز کشیدم... و دیگه چیزی رو به خاطر نمیارم تا توی بیمارستان و روز بعد که چشمهام رو باز کردم... "ناکرده گنه در این جهان کیست بگو..."

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

داستان مهاجرت 29

چرا همۀ این اتفاقا برای من داشت میفتاد؟ این سؤالی بود که مرتب از خودم میکردم و جوابی براش پیدا نمیکردم! پیش خودم فکر میکردم که آخه مگه من چه بدیی در حق کسی کردم، چه مال حرومی رو خوردم، چه فرزندی رو یتیم کردم که حالا داشتم اونطور مجازات میشدم؟ دنیام انگار که داشت روی سرم خراب میشد و نه راه پس میدیدم و نه راه پیش... یعنی وقتی دنیای آدم اینقدر کوچیک باشه که توی یک نفر کوچیک خلاصه شده باشه، خراب شدنش اونقدرها هم سخت نیست، و این خراب شدن خیلی آسونتر از اونی که آدم حتی تصورش رو میکنه، ممکنه به تحقق بپیونده!
اون روز هم وقتی از راه آهن یکراست به خونه رفتم هیچ تغییری توی وضعیت به وجود نیومد! نمیدونم من چی فکر میکردم که اونطور تصمیمم رو عوض کردم و به سراغ طرف نرفتم! واقعاً فکر میکردم که چه حرفی برای گفتن داره وقتی پای تلفن من رو از رفتن متقاعد کرده بود! و باز همون حرفهای قدیمی و تکراری!... چند روزی رو موندم ولی باید برمیگشتم چون هفتۀ امتحانها بود.  کی میتونست درس بخونه توی اون شرایط! ولی باید سعی خودم رو میکردم و از طرف دیگه هم موندن من هیچ فایده ای نداشت و بیشتر اعصابم رو خورد میکرد...
دلم میخواست یک روز از خواب بیدار میشدم و همۀ این کابوسها به پایان رسیده بودن، ولی واقعیت امر اینجا بود که کابوس تازه شروع شده بود... تنها کسی رو که توی شهر محل تحصیل داشتم و باهاش رفت و آمد میکردم، همون پسر جوونی بود که دوست دخترش توی شهر ما سکونت داشت. گاهگداری شبها با ماشینش مسافرکشی میکرد و من هم برای اینکه تنها نباشه باهاش میرفتم. و توی یکی از این شبها خبردار شدم که در شهر ما و خونۀ ما دوباره داستانهاست که برپاست! این رو دوست دخترش بهش گفته بود و اون هم دلش طاقت نیاورد و به من گفت. اون شب تا صبح همه اش در حال دعوای تلفنی بودیم و احساس میکردم که شدیداً باید تحت تأثیر الکل باشه! حرف زدنهاش اصلاً عادی نبودن یا شاید هم من میخواستم که اینجوری فکر کنم! اون شب پای تلفن حرفی رو به من زد که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد! در حالی که میگریست گفت: "چرا من نمیتونم هر دوی شما رو داشته باشم؟"... و من با خود اندیشیدم: عموناصر، چقدر یک آدم میتونه به پستی و رذالت رسیده باشه که نه تنها به چنین چیزی فکر میکنه بلکه حتی به زبونش هم میاره!... و چیزی رو که باید اون موقع بهش میرسیدم این بود که آدمی که توی باتلاقه و داره فرو میره اگه توان کمک کردن بهش رو نداشته باشی، به یقین تو رو هم با خودش به زیر خواهد کشید!
میدونستم که اون دوره از امتحانها به باد فنا داده شدن! حال روحیم درب و داغون بود. به دوست دیرین زنگ زدم و برای اولین بار بهش گفتم که جریان از چه قراره. کسی رو به جز اونا نداشتم و جایی دیگه ای برای رفتن برام وجود نداشت! اونا خودشون تازه از کمپ به یک شهر کوچیکی که در دو ساعتی شهر محل تحصیلم واقع شده بود، منتقل شده بودن. ازش پرسیدم که چند وقتی رو با پسرم میتونیم پیششون باشیم؟ اونم مثل همیشه گفت که ما هرگز مهمون نیستیم و درِ خونه اشون همیشه به روی ما بازه!... پسرم رو برداشتم و با هم با قطار به سمت شهر اونا روونه شدیم، به چه امیدی، خودم هم نمیدونستم!  تنها این رو میدونستم که تا مدتی باید دور باشم از اون شهر و از اون خونه و از همه چیز! از شدت ناراحتی برای اولین بار توی زندگیم دست به گریبان سیگار هم شده بودم! خودم که باورم نمیشد، یعنی هرگز فکر نمیکردم که یک روزی "من" برای فرار از ناراحتی هام سیگار بکشم، ولی از طرف دیگه هم فکر نمیکردم که هیچوقت اون اتفاقهای دیگه برای من بیفته!
خیلی طولانیی شد پیمودن اون مسیر با قطار! از اونجایی که همه چیز خیلی ناگهانی شده بود نتوسته بودم جای نشستن توی قطار بگیرم و یک مسیر نسبتاً طولانی رو مجبور شدم که بایستم. خوشبحتانه پسرم کالسکه داشت و توش نشست... و دیدن دوست دیرین و خانواده اش دلگرمی خاصی بهم داد. اون موقع اونا دو تا بچه داشتن که هر دو از پسر من یکی دو سالی بزرگتر بودن. طفلکی پسرم اینقدر از لحاظ روحی تحت فشار بود که همه اش به من چسبیده بود و ازم جدا نمیشد. با بچه ها در عین اینکه بازی میکرد ولی خیلی وقتها هم دعوا میکردن. شبها وقتی به زور آرومش میکردم و میخوابوندمش، اونوقت بود که شب زنده داریهای خودم تازه شروع میشد، یا تا صبح  توی آشپزخونه مینشستم و تمام فضاش رو از دود سیگار پر میکردم یا توی سرمای سخت اون زمستون توی خیابونای تاریک و یخ بسته اون کوره شهر قدم میزدم.
توی اون مدت که پیش دوست دیرین بودیم یک روز تلفن زنگ زد، به من گفتن که کسی میخواد با تو صحبت کنه! مترجم شهر ما بود! با تعجب خیلی زیاد پرسیدم که آیا اتفاقی افتاده؟! سعی می کرد به آرومی باهام حرف بزنه. گفت که برای کاری اداری به خونۀ ما رفته بوده که متوجه شده که مادر پسرم به قصد خودکشی قرص خورده ولی فوری به بیمارستان رسونده اون رو و الان حالش خوبه! ای وای چی میشنیدم! این چه کابوسی بود که نمیخواست بذاره من از خواب بیدار شم؟! ... و دوست دیرین چیزی گفت که من اصلاً بهش فکر نکرده بودم: برای چی و برای "کی" دست به چنین کاری زده؟!
چند روز بعد تصمیمم رو گرفتم برای برگشتن، اونم چه برگشتنی! به کجا و برا ی چی داشتم برمیگشتم؟! آیا همه چیز درست شده بود و این جریان منفور به پایان رسیده بود؟ ای کاش اینطور بود ولی اصلا و ابدا! ما به خونه اومدیم و اون رفت! اون رفت و گفت که باید بره و ببینه که آیا احساسش درسته یا نه! گفت که اگر نره همه اش تا آخر عمرش این سؤال در درونش باقی خواهد موند! و ای کاش برای همیشه رفته بود و دیگه هرگز برنمیگشت! مادری که فرزندش رو توی سن دو سالگی رها میکرد و میرفت تا ببینه این هوسی که در دلشه آیا درسته یا نه!... و همین مادر سالهای سال بعد یک روزی در کمال وقاحت و بیشرمی جلوی من ایستاد و مشت به سینه کوفت که: "هیچکس توی دنیا به اندازه پسرم برام مهم نیست"! 

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

داستان مهاجرت 28

امروزه اگه توی این کشور دنبال کسی بگردی مثل آب خوردن میتونی پیداش کنی. اینترنت در این زمینه دری رو به سوی دنیایی باز کرده که توی اون سالها فقط رؤیایی به نظر میومد... به هر شکلی بود باید این "طرف" رو پیداش میکردم و باهاش رو در رو صحبت میکردم. از روی اون نامه هایی که پیدا کرده بودم، آدرسش کاملاً توی ذهنم نقش بسته بود. آدرس مال شهری توی جنوب این کشور بود. با در دست داشتن آدرس و فامیلی طرف، شاید میشد شماره تلفنی ازش پیدا کرد. و شانس با من یار بود چون به اطلاعات تلفنی که زنگ زدم تونستم از روی آدرس شماره تلفنی پیدا کنم. حالا شماره رو پیدا کردم ولی نمیدونستم که اونجا دقیقاً خونۀ کیه و کسی که گوشی رو برمیداره  چه برخوردی میکنه! ولی فرقی نمیکرد و به هر شکلی بود باید این طرف رو گیرش میاوردم...
از تلفن خونه که نمیشد زنگ زد چون با پیرمرد صاحب خونه همچین قراری نداشتیم، بنابرین به نزدیکترین تلفن عمومی نزدیک خونه رفتم و تلفن زدم. دختر خانمی گوشی رو برداشت. گفتم من از دوستای فلانی هستم و تنها شماره ای که ازش داشتم همین بود، میتونم باهاش حرف بزنم؟ از حرفهای دختر متوجه شدم که طرف داییشه و در واقع خودش دیگه اونجا زندگی نمیکنه ولی شماره تلفنی از اون رو بهم داد. بعدها فهمیدم که این خواهرزاده اسمش "میم" بوده و در واقع با گفتن اسمش اصلاً هیچ دروغی نمیگفته!! گفت که دایی الان توی یک شهر دیگه زندگی میکنه... شماره رو یادداشت کردم، زنگ زدم. نمیدونستم چی باید بگم، یعنی اصولاً تحت چنین شرایطی چی میشد گفت؟! خودم رو معرفی کردم و جوابی که از اون طرف گرفتم همونی بود که انتظارش رو داشتم. گفت: "شما برادرش هستین؟" سعی کردم همه چیز رو براش توضیح بدم و اینکه اون هم این وسط سرش رو کلاه بزرگی گذاشته. اما متقاعد کردنش کار ساده ای نبود، اونم پای تلفن! نمیدونم اون پیشنهاد داد که همدیگر رو ببینیم یا من ولی در هر حال قرار بر این شد که من به ملاقاتش برم. شهری که توش زندگی میکرد تا محل اقامت من چند ساعتی با قطار فاصله داشت. آدرس و اطلاعات رو بهم داد و قرار شد که روز بعد من به اونجا برم... ظاهراً برای کار توی کارخونه ای به اون شهر خودش رو منتقل کرده بود.
روز بعد به راه آهن رفتم. بلیط رو خریدم و منتظر  ساعت حرکت قطار شدم. بعضی اوقات آدم یک کارایی میکنه که خودش هم نمیدونه چرا انجامش داده! نمیدونم چرا از راه آهن بهش زنگ زدم، منظورم مادر بچه امه! و نتونستم جلوی خودم رو پای تلفن بگیرم، از ناراحتی و عصبانیت یا از هر چیز دیگه ای! ای کاش زنگ نزده بودم! دقیقاً به خاطر ندارم که چه حرفهایی بینمون رد و بدل شد ولی فقط اینقدر رو میدونم که موفق شد من رو از رفتن منصرف بکنه... و ازم نپرسین چطور! مطمئن هستم  این اولین باری نیست که شما رو به تعجب میندازم و بهتون قول شرف میدم که به یقین آخرین بار هم نخواهد بود! در اصل با صداقت میگم که موقع نوشتن این داستان گاهی خودم هم از خودم و کارهایی که کردم شاخ حیرت از سرم بیرون میزنه تا چه برسه به شما خوانندۀ عزیز!... به جای رفتن با قطار به سمت جنوب درست مسیر برعکس رو انتخاب کردم و سوار قطاری که به سمت خونه میرفت، شدم، یعنی به طرف شمال! اینجوری متقاعدم کرده بود، که تو بیا اینجا و با هم صحبت میکنیم!
توی اون مدت زیاد اون مسیر رو با قطار سفر کرده بودم ولی به جرأت میتونم بگم که اون سفر یکی از بدترین مسافرتهای زندگیم بود. اینقدر حالم بد بود که اصلاً انگاری باقی مسافرهای قطار رو نمیدیدم! حتی مسئول قطار که برای گرفتن بلیطها اومد، متوجه اومدنش نشدم. بندۀ خدا وقتی قیافۀ من رو دید خیلی ناراحت شد! دختری جوون بود که با مهربونی خاصی پرسید: حالتون خوبه؟ با شنیدن این سؤالش که شاید ماهها منتظر شنیدنش بودم، اینکه کسی ازم بپرسه: چطوری؟، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشکهام از گونه ام به سمت پایین سرازیر شدن! بعضی از آدما جداً که ذاتاً انساندوست هستن تحت هر شرایطی! دختر جوون بهم گفت که به همراهش برم. من رو با خودش به استراحتگاه مخصوص خودشون برد که کوپه ای بود توی یکی از واگنهای قطار. در رو بست و کنارم نشست. گذاشت من حسابی اشکهام رو ریختم و توی اون مدت هیچ کلمه ای به زبون نیاورد. بعد که دید من آرومتر شدم، به نرمی ازم پرسید که آیا میخوام راجع بهش صحبت کنم؟ و من بعد از مدتی طولانی برای اولین بار کسی رو پیدا کرده بودم که سفرۀ دلم رو براش باز کنم، اونم یک نفر که صد در صد غریبه بود، نه من رو میشناخت و نه اون رو و نه کسی دیگه ای رو که با من ارتباطی داشت! شاید هم اینجوری برای من راحت تر بود!... همه چیز رو براش گفتم. چیزی نمیگفت و فقط به حرفهای من گوش میکرد. سعی نمیکرد قضاوت کنه، بیشتر تلاش میکرد که دلداری بده من رو! با این وصف رفتاری که با من شده بود رو خیلی عجیب دید!... و به زودی یواش یواش به مقصد نزدیک میشدیم. من برگشتم و سر جای خودم نشستم. موقع توقف قطار اومد و ازم خداحافظی کرد. برام آرزوی موفقیت کرد و اظهار امیدواری کرد که همه چیز به خوبی و خوشی حل بشه! ای بابا، خدا از ته دلش کاش میشنید، این دختر مهربون و خیرخواه رو... که هنوز بعد از گذشت این همه سال اسمش از خاطرم محو نشده!
از قطار پیاده شدم. مثل آدمهای منگ و گیج بودم. نفهمیدم که چطور خودم رو به ترمینال اتوبوسها رسوندم و سوار اتوبوس شدم. نمیدونستم چه چیزایی در آینده در انتظارم هستن، و صف کشیدن و توی نوبت ایستادن! نمیدونستم که بعد از این سفر دیگه قرار نیست به شهر محل تحصیلم برگردم، حداقل تا مدتهای مدید برای درس خوندن، نمیدونستم که قراره اتفاقاتی توی زندگیم بیفته که تا اون موقع حتی از خیالم هم گذر نمیکرد که یک روزی ممکنه برای من پیش بیاد، و نمیدونستم که توی خونه چه چیزی انتظارم رو میکشه!