‏نمایش پست‌ها با برچسب اخبار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اخبار. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ اسفند ۱۷, پنجشنبه

"چکمه های فاشیسم"

این روزا توی این دیار یکی از بحثهای داغ روز، شکار پناهنده های غیرقانونی توسط پلیسه. از پایتخت و یکی از شهرهای بزرگ دیگه شروع کردن و اینجور که داره بوش میاد به شهر ما هم قراره برسه، یا شاید هم رسیده باشه، طبق آخرین خبرهای گزارش شدۀ روز...
چند وقتی هست که توی پایتخت، پلیس جلوی هر کسی که به شکلی شباهتی به بومیها داره رو بدون دلیل میگیره و ازش کارت شناسایی و مدارک دال بر غیرقانونی نبودن میخواد. یکی، چند وقت پیش توی روزنامه نوشته بود که از موقعی که توی مترو جلوی "کله سیاهها" رو میگیرن، دیگه پاسپورتش رو مرتب به همراه داره، با اینکه توی این کشور به دنیا اومده، و دلیل این کارا براش اصلاً روشن نیست!
راستش رو بخواین اصلاً جای تعجبی برای من نیست این رفتارهایی  که داره از دولت برسرکار سرمیزنه! وقتی حزبی که ده درصد آراء این ملت رو در کیسه داره، و بزرگترین هدفش فقط "خالصسازی" نژاد اینها و بیرون کردن هرچی مهاجر و پناهنده است، رل لبۀ ترازو در مجلس و قوانین جدید رو بازی میکنه، دیگه چه جای تعجبی هست برای چنین حرکتهایی! اصلاً تعجب نمیکنم اگر بعد از یک مدتی به ماها پلاکهایی داده بشه تا به لباسهامون بچسبونیم و یا به گردن بیاویزیم... یاد دوران دهۀ چهل میلادی نمیفتین شما؟! زمانیکه یهودیها باید هویتشون رو با بازوبندهاشون بر همگان آشکار میکردن؟!
هرگز اهل سیاست نبودم و نیستم، چون اعتقادم بر این بوده و هست که تن فروشی که از در استیصال خود رو در اختیار هر نامردی میذاره، شرف داره به سیاست و سیاستمداران... تن فروش دست کم وقتی قیمت رو باهات طی کرد، سر حرفش می ایسته، ولی سیاستمدار به اون سمتی میره که پول و مقام بیشتری توش هست، هر کی بیشتر پول داد بردۀ اونه! ... به یاد دارم در برهه ای  اون سر دنیا، کسی صحبت از "چکمه های فاشیسم" میکرد که "صدای اومدنش رو میشنید"... و من به وضوح مدتهاست که صدای نزدیک شدن چکمه هایی مشابه رو در این قاره دارم میشنوم... از ما که گذشت ولی خدا به داد فرزندان ما و نسلهای بعد از اونها در این قاره برسه!

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

عاقبت بشریت

طبق معمول هر روزه که سر یک ساعت خاص روده بزرگه کمر به قتل روده کوچیکه میبنده، اون احساس گرسنگی همیشگی به سراغم اومد. ساندویچهایی رو که کلۀ سحر ظرف زمانی زیر یک دقیقه آماده کرده بودم از کیف بیرون کشیدم، روزنامۀ روز رو از روی میزم برداشتم و به طرف آشپزخونه / فضای زنگ تفریح به راه افتادم... کلش البته ماکزیمم ده قدم بود! این کار هر روزمه که موقع خوردن "ناهار" روزنامه رو ورقی بزنم (چرا اون علامتها رو در دو طرف کلمۀ ناهار گذاشتم، دلیلش اینه که "بعضیها" معتقد هستن که اینی که من میخورم هیچ ربطی به اونچه که ناهار نامیده میشه نداره :)).
بیشتر تیتر اخبار رو مرور میکنم ولی گاهی هم مقاله های کوتاهی پیدا میکنم که ارزش خوندن رو دارن. چشمم به مقاله ای خورد که نظرم بهش جلب شد: "قطبی ها تنها زندگی میکنند ولی تنها نیستند"! جالب بود که همکارم هم که حالا برای نوش جان کردن ناهارش بهم ملحق شده بود، بلافاصله بعد از باز کردن روزنامه به همین مقاله عکس العمل نشون داد!
آماری که توی این مقاله ارائه شده از نظر من جداً وحشتناکه! "بیش از نیمی از مردم توی این کشور تنها زندگی میکنن"! نویسندۀ مقاله ولی میخواد خاطرنشان بکنه که به نسبت بیست سال گذشته علی رغم این رقم بالا، کسایی که تنها زندگی میکنن در عین حال احساس تنهایی نمیکنن و طبق گفته های جامعه شناس صاحب نظری علت این جریان وجود شبکه های اجتماعیه...
راستش رو بخواین، به عقل ناقص من که جور درنمیاد! یعنی آیا واقعاً اینترنت و شبکه های اجتماعی باعث شدن که آدما ترجیح بدن تنها زندگی کنن و تنهاییشون رو با آدمهای مجازی پر کنن؟! نمیدونم والله! شاید هم عموناصر دیگه درست و حسابی از دنیا عقب مونده و با این مدرنیته ها دیگه اونجور که باید و شاید ارتباط نمیتونه برقرار کنه. یعنی به این فکر میکنم که آدمای مجازی چطور میتونن، اون زمانی که انسان بر طبق نیازهای طبیعی روحیش احتیاج به نزدیک بودن، نوازش و محبت داره، این احتیاجها رو برآورده کنن!... به یاد اون فیلم قدیمی هالیوودی افتادم که تصویری از آینده رو میخواست نشون بده و در اون آدما دیگه حتی برای معاشقه هم با هم هیچ تماس فیزیکی پیدا نمیکردن و فقط از طریق افکار با هم "اتل متل توتوله" بازی میکردن :)) واقعاً که دیگه داریم به دورۀ آخر زمون نزدیک میشیم و با این روندی که دنیا در پیش گرفته خدا آخر و عاقبت بشریت رو به خیر بکنه جداً!  

۱۳۹۱ آذر ۳۰, پنجشنبه

پسر زمستان

خوب به سلامتی انگار "روز قیامت" هم که نزدیکه، یعنی همین فرداست دیگه :) واقعاً آدم نمیدونه چی بگه در این مورد! هر چند سال یکبار یک دیوانه ای پیدا میشه و پیش بینی میکنه که در فلان روز دنیا کن فیکون میشه و آخر زمون، یک عده ای هم از اون خُل و چِلترن که باور میکنن! خلاصه که این چند روزه همه جا صحبت از 21 دسامبر یا همون اول ماه دی خودمونه که قراره دنیا به پایانش برسه!
از روی قیامت فردا که به سادگی عبور کنیم، چون حتی ارزش صحبت کردن بیش از این رو نداره، امشب شب یلداست. اینقدر که توی این چند روزه توی شبکه های اجتماعی پیامهای تبریک در مورد یلدا دیدم، یادم نمیاد هرگز سالهای پیش دیده باشم. اصلاً این انگار داره یک روندی میشه توی دنیای مجازی که هر ساله یک سری از روزها رو چنان براش تبلیغ کنن و ازش صحبت کنن که آدم باورش نمیشه! بازم خدا رو شکر این یکی حداقل یکی از روزهای باستانی خود ماست و قدمت دیرینه داره، حداقل دل آدم نمیسوزه اگر در موردش هر چقدر هم تبلیغات بشه، ولی وقتی ماه فوریه میرسه و توی جوامع مجازی هم زبون، چپ و راست پیامهای تبریک والنتاینه که تیکه و پاره میشه، عموناصر یکی که خیلی خنده اش میگیره و پیش خودش فکر میکنه که چرا ما اینقدر ملت مقلد و دست دیگران بینی هستیم... بگذریم! برگردیم به همون یلدای خودمون...
یلدا، یا طولانی ترین شب سال، خبر از پایان پاییز میده و اومدن زمستون، و زمستون با سرماش و یخبندونش در انتظار نشسته، اول با چلۀ بزرگش  و بعدش هم نوبت داداش کوچیکش میرسه، چلۀ کوچیک. چله کوچیک رو کسی زیاد جدی نمیگیره، همه فکر میکنن که  با تموم شدن چلۀ بزرگ دیگه زمستون هم به پایان رسیده و منتظر بهار میشینن، بیخبر از اینکه چلۀ کوچیک از همون فلفل نبین چه ریزه هاست و گاهی چنان خودی نشون میده که دمار از روزگار خلق خدا درمیاره... علی الخصوص توی کشورهای سردسیر! و عموناصر درست جاییکه که چلۀ بزرگ میخواست وظائفش رو به دست برادر کوچیکه بسپره قدم به این دار فانی گذاشت. تکلیفش از همون ابتدا هم مشخص نبود که با برادر بزرگه اس و زیر پر و بال اونه، یا باید هوای برادر کوچیکه رو داشته باشه... وقتی آدم توی نقطۀ عطف سرما به دنیا اومد، زندگیش هم همه اش انگار که در نقطۀ عطف منحنی روزگاره و تکلیفش با این دنیا نامشخص! عموناصر تا حالا همه اش به این فکر میکرد که چون پسر زمستونه باید به دنبال گرما باشه، گرمای تابستون! فکر میکرد که از گرمای تابستون زندگیش گرما پیدا میکنه... یک عمر اینجوری فکر کرد و گذاشت که "تابستون" گولش بزنه و زندگی زمستونیش رو به آتیش بکشه! عموناصر به دو تا بردار زمستونیش، برادر بزرگه و برادر کوچیکه وفادار نموند و همیشه به اونا پشت کرد... ولی آخه چرا؟! شاید خودش هم هنوز نمیدونه! ... حالا که دیگه تابستون رفت و روسیاهیهاش نه به ذغال بلکه به آتیش دروغهاش موند، فهمید که آدم نباید اصالت خودش رو فراموش کنه، آدم نباید به به اونایی که همیشه پشتش بودن، پشت بکنه، به زمستون، این فصل سردی که فقط ظاهرش سرده ولی آتیشش از اون زیر شعله وره، آتیشی که یک عمر شعله ور بوده... و سوختن در اون آتیش برای عموناصر شرف داره به جزغاله شدن در گرمای به ظاهر مطبوع تابستون... پسر زمستونه که قدر "زمستون" رو میدونه! 

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

چینی، زبان دوم دنیا؟

در حال چرت زدن جلوی جعبۀ جادو بودم بعد از تناول شام زودهنگام هر روز، از لای چشمای تقریباً بسته ام نیم نگاهی به تصاویر متحرک داشتم و گوشام هم یک صداهایی رو از توی فضای اتاق میگرفتن. صدای گوینده رو کم و بیش در نیمه هشیاری میشنیدم... که ناگهان چیزی شنیدم مثل اینکه انگار کسی سوزنی بهم زده باشه تا از توی چرت دربیام! میگفت:" هیئت دولت طرح اضافه کردن زبان چینی را به عنوان زبان دوم {فعلاً بعد از انگلیسی}  در مدارس راهنمایی  به تصویب رساند..." شیش دنگ حواسم برگشت سر جاش و سیخ جلوی جعبۀ جادو نشستم!
میدونستم! مطمئن بودم که این اتفاق دیر یا زود میفته! همین چند ماه پیش بود که به عزیزی میگفتم دیر یا زود زبون بین المللی چینی خواهد شد... و دیر و زود داشت و سوخت و سوزی انگاری در کار نبود! با وزیر مربوطه مصاحبه میکرد گزارشگری و اون هم توضیح میداد که " چین با در نظر گرفتن اینکه جمعیتش یک سوم کل جمعیت دنیاست و در حال حاضر یکی از ابر قدرتهای اقتصادی دنیا به حساب میاد، بنابرین باید به آینده فکر کرد و این امکان رو در اختیار بچه ها قرار داد که  با یاد گرفتن این زبون، آیندۀ خودشون رو تضمین بکنن!..." از اون جالبتر اینکه به عنوان اولین مدارس کشور، سه مدرسه که همگی در ثروتمندترین منطقۀ کل کشور قرار گرفتن، به این ایده لبیک گفتن...
جداً باید آفرین گفت به آینده نگری اینا، و البته حسابگریشون! چین تا اونجایی که من به خاطر دارم و عمرم قد میده همیشه پرجمعیت ترین کشور دنیا بوده، بنابرین جمعیتش نیست که اینا رو به تکاپو انداخته بلکه پول و ثروتیه که توی سالهای اخیر به جیب زده - جنساشون کجای دنیا نیست الان... و راه دور چرا بریم، کافیه فقط یک نگاهی به وطن انداخت -  به عبارت بهتر قدرت مالیشونه که حالا کشورهای این قاره براش کیسه دوختن! همین چند وقت پیش بود که کلی از وزرای این قاره توبرۀ گداییشون رو روی کولشون انداختن و به دست بوس چینیها رفتن... و دریوزگی اگر در جهت پیشبرد منافع ملی باشه به هیچ عنوان اشکال نداره، مگه نه؟! اونوقت بگین چرا شرق اینقدر عقب مونده؟! :) 

۱۳۹۱ تیر ۶, سه‌شنبه

اهداء عضو پس از مرگ

خبری رو امروز توی روزنامه خوندم مبنی بر اینکه من بعد حتی از توی فیسبوک هم میشه توی این کشور در رابطه با اهداء عضو بعد از مرگ،  آمادگی خود رو اعلام کرد. این رو وزیر امور اجتماعی در صفحۀ فیسبوک خودش به اطلاع همگان رسونده... بسیار جالب و مفید.
بعد از دیدن این خبر به یاد این افتادم که من خودم سالها پیش این کار رو کرده بودم، یعنی اعلام کرده بودم که بعد از مرگم هر کاری دلشون میخواد با این تن بی فایدۀ من بکنن. فکر کرده بودم که وقتی رفتی دیگه رفتی و این بدن به چه دردت خواهد خورد؟! شاید بعد از رفتنت به درد کس دیگه ای خورد! دوستی داشتیم که برادرش پزشک بود و از اونجایی که متأسفانه خارجیها همیشه نسبت به همه چیز در کشور میزبان به چشم شک و تردید نگاه میکنن و فکر میکنن که همه چیز دسیسه ای پشتش خوابیده،  این آقای پزشک هم معتقد بود که "ماها غیر بومیها نباید اینکار رو بکنیم چون اگه اتفاقی برامون بیفته و سر مرز بین مرگ و زندگی باشیم، اونوقت اگه شانس نجات پیدا کردن برامون وجود داشته باشه، با این موافقتی که از قبل کردیم، ترجیح داده میشه زودتر بریم تا اینکه بمونیم..."! راستش رو بگم اون وقتها به این حرفش البته کمی فکر کردم ولی در انتها زیاد برام منطقی به نظر نمیومد! امروز بعد از سالها با در دست داشتن امکانات جدید الکترونیکی وارد سیستم این سازمان ثبت اهداء عضو شدم، و در کمال تعجبم دیدم که من توی سیستم نیستم که تصحیحش فقط کار چند ثانیه بود :)
البته بین خودمون باشه، بدم نمیومد که وصیتی مثل خیام عزیز بکنم:)

چون مرده شوم خاک مرا گم سازید
احوال مرا عبرت مردم سازید
خاک تن من به باده آغشته کنید
وز کالبدم خشت سر خم سازید

در واقع این خواسته یک کمی باحالتره و حال و هوای هیجان انگیزتری داره، ولی خوب  به کس دیگه ای هم فایده ای نمیرسونه، یعنی "خشت سر خم" به چه کار اون بنده خدایی میاد که نیاز به پیوند قلب یا کلیه داره، ها؟ :)

پ. ن. الان نگاه کردم دیدم این شعر رو در پستی حدود پنج سال تقدیم به "سه تفنگدار" کرده بودم! چه میدونستم اون موقعها که دو تفنگدار دیگه اینقدر نامرد و پست فطرت از آب درمیان که دوتایی در عملیاتی ناجوونمردانه سر تفنگدار سومی رو زیر آب بکنن :-)


۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

آفتاب پرست

هوا ناگهانی گرم کرد، مثل همیشه :) تمام این مدت اخیر توی گزارش وضع هوا صحبت از این میکردن که دمای هوا به نسبت این موقع از سال زیر میانگین قرار داره و حالا درست برعکس شده... عجب روزگاریه ها :) بعد از مدتها خلاصه برای اولین بار در این چهاردیواری تا صبح رو با پنجرۀ باز لالا کردم چون در غیر اینصورت از گرما نمیشد خوابید! دیگه آدم گرمایی هم باشه و توی یک وجب جا سکنی داشته باشه، همه و همه مزید بر علت میشه که تا خود صبح هوای تازه رو در ریه ها استنشاق کرد! البته هوای تازۀ تازه هم که نه! اونایی که به گردۀ گلها توی این فصل از سال آلرژی دارن میدونن من چی میگم :) امسال طبق گزارشات رسیده در مورد این دیار درختهای توس هم خیلی زود شروع به گرده افشانی کردن و هم به مقادیر بسیار زیاد... نمیدونم در وطن این درختها در کجا بیشتر یافت میشن و آیا اصولاً زیاد هستن یا نه، ولی توی این کشور از درختهای خیلی رایج به حساب میان... و گرده اشون دشمن شمارۀ یک دوستان مبتلا به این نوع از آلرژی...
هر چی آدم میخواد در مورد آب و هوا ننویسه ولی انگار این طور که به نظر میاد اجتناب ناپذیره :) در هر حال یک بخش مهم از زندگی محسوب میشه دیگه و خواه نا خواه به شکلی زندگی رو تحت تأثیر خودش قرار میده. دیروز خبری رو توی اخبار شنیدم از کشفیات جدید در همین مقولۀ آب و هوا. این طور که تحقیقات نشون داده این کشور یکی از اون کشورهاییه که درصد بیماری پوکی استخوان در میام مردمش خیلی بالاست، یعنی در سطح جهانی. با پژوهشگری مصاحبه میکردن که علت این مسئله رو، بعد از بررسی نزدیک به هزار و ششصد نفر طی بیست سال گذشته، به مصرف زیاده از حد قهوه ربط میداد. شاید قبلاً هم به این مسئله اشاره کرده باشم که مردم اینجا عاشق نوشیدن قهوه هستن. به حدی این نوشیدنی مخدر رو دوست دارن که اون رو حتی "نوشیدنی ملی" خودشون میدونن، یعنی بعضیهاشون در طول روز لیوانها و فنجونهای متعدد قهوه است  که در خندق بلا سرازیر میکنن :) رابطۀ قهوه با پوکی استخوان رو هم این محقق به این شکل توضیح میداد که در اثر شرب قهوه مقادیر معتنابهی کلسیم به واسطۀ مدر بود قهوه از طریق کلیه ها دفع میشه که به کمبود کلسیم در بدن در دراز مدت می انجامه، و نتیجتاً نهایتاً منجر به پوکی استخوان میشه! در انتها ولی این محقق اضافه میکنه که علی ای حال عامل اصلی این بیماری در کشورهای شمالی این قاره نبودن آفتاب به اندازۀ کافیه، کمبود آفتاب و کمبود ویتامین د... و باز برگشتیم به آب و هوا :)
راستش اون اوائل که اومده بودیم اینجا من اسم مردمان اینجا رو گذاشته بودم "آفتاب پرست" :) برام رفتارشون و عشقشون به آفتاب خیلی عجیب بود! ولی حالا پس از گذشت این چند دهه بهشون کاملاً حق میدم که اینطور تشنۀ آفتاب باشن و آفتاب پرستیشون کاملاً حلاله...:)    

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

"عندالمطالبه"

توی اخبار امروز مطلبی به چشمم خورد که توجه من رو به خودش حسابی جلب کرد: خانمی هموطن ساکن این کشور طی شکایتی که به دادگاه تقدیم کرده  مبلغ سه و نیم میلیون کرون (با نرخ روز یک چیزی نزدیک به 750 میلیون تومان)  رو بابت مهریه از همسر سابقش طلب کرده. طبق مطلب نوشته شده در این خبر همسر سابق این خانم  حتی در این کشور دیگه به سر نمبیره و به وطن بازگشت کرده، و حالا ایشون چطور میخواد این "مبلغ ناچیز" رو ازش بگیره هنوز معلوم نیست! و جالب اینجاست که این اولین باری نیست که خانمهای هموطن مهریه هاشون رو در این کشور به اجرا میذارن :) خبر دارم از مواردی که حتی تونستن دادگاه رو ببرن و مبلغ رو وصول کنن!
راستش، صادقانه بگم که احساسات کاملاً دوگانه ای نسبت به این داستان مهریه دارم. از طرفی از دوران بچگیم هم این جریان رو کاملاً مسخره میدونستم و اون رو فقط وسیله ای میدیدم برای پایین آوردن ارزش زن، ولی از طرف دیگه ای هم میدونم که توی اون دیار که کم در حقوقشون ظلم نمیشه، شاید این تنها وسیله ای باشه که بتونن از ازدواجهایی که فرقی با جهنم ندارن جون سالم به در ببرن، وگرنه اصطلاح "مهرم حلال و جونم آزاد" از کجا پیداش شده؟! متأسفانه مثل خیلی چیزای دیگه که البته نه فقط اونجا بلکه در تمام دنیا ازش سوء استفاده میشه، این داستان هم به خصوص توی چند دهۀ اخیر در مواردی عدیده مستمسکی برای چاپیدن و غارت کردن بوده! از وطن داستانهای اینچنینی زیاد به گوش آدم میرسه. کسایی که با برنامه ریزی ازدواج میکنن و تنها هدفشون فقط گرفتن مهریه است. و مقادیر مهریه اینقدر نجومی شده که حتی سردمدارا که در حالت عادی ککشون رو هم این جریانا نمیگزه مبادرت به تغییر قانون کردن و برای بازپس دادن این مهریه های غیر انسانی  سقف قانونی تعیین کردن، که البته مثل خیلی دیگه از قوانین عطف به ما سبق نمیکنه! یعنی اونایی که موقع اجرای خطبه به نیت 124000 پیغمبر و وزن خانم به طلا و ... صداق رو پذیرا شدن دیگه چاره ای به جز پرداختش ندارن، چون طبق قانون قرارداد، قرارداده و از زیرش نمیشه حداقل از "راه قانونی" شونه خالی کرد... قربونش برم اونجا هم که فقط راههای قانونی هست :)... و کلمۀ عندالمطالبه رو اگر به معنیش تا الان اصلاً توجهی نکردن، بهتره یک کمی درش تعمق کنن، چون یعنی اینکه هر وقت طرف خواست باید "بسلفی"... حتی چند ثانیه بعد از جاری شدن خطبۀ عقد!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

واضح و مبرهن

ماههای اخیر خیلی سریع گذشتند. چشم به هم زدم دیدم اواسط ماه مه هست و دیگه به جابجایی چیززیادی باقی نمونده... سرگذشت دختر جوونی رو توی روزنامه میخوندم که به دلیل داشتن پدر و مادر معتاد به مواد مخدر، از بدو تولدش رو با بدبیاری و بدشانسی گریبانگیر بوده، و اینکه ادارۀ خدمات اجتماعی چطور اون رو مثل توپ توی دست رشته به این و اون پاس داده. نوشته بود که در طول عمرش شاید دهها بار تغییر مکان داده و اسباب کشی کرده... وقتی داشتم این مقاله رو میخوندم به یاد خودم و اسباب کشیهای خودم افتادم! یعنی، اگر من بخوام تعداد دفعاتی که توی این چند دهۀ اخیر خونه عوض کردم و تغییر مکان دادم رو بشمارم، شاید دست کمی از مال این دختر بیچاره نداشته باشه :) گاهی اوقات وقتی به اسباب کشی فکر میکنم واقعاً حالم به هم میخوره، ولی خوب آدم هیچوقت نباید توی زندگیش ناشکر باشه، به خصوص وقتی که شرح حال بعضی از آدما رو میخونه و میبینه که مردم با چه بدبختیهایی زندگی کردن و میکنن! تصورش رو بکنین مثلاً همین دختر بخت برگشته، از توی شکم مادرش بدون اینکه خودش هیچ تقضیری داشته باشه معتاد به دنیا میاد چون مادرش که معتاد به هروئین بوده در دوران بارداری متادون استعمال کرده برای ترک اعتیاد...
میگن قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید! ما آدما جداً قدر بعضی چیزا رو توی زندگی نمیدونیم تا بلایی به سرمون نیاد و از دستشون ندیم و یا در آستانۀ از دست دادنشون نباشیم! این رو بارها نوشته ام و فکر میکنم که صد هزار بار دیگه هم که بنویسم بازم کمه! بعضی چیزا رو باید همیشه گوشزد کرد چون حافظۀ آدمی در مورد بعضی مسائل خیلی ضعیفه متأسفانه و فراموش میکنه! ما آدما به آسونی یک سری چیزا رو واضح و مبرهن میبینیم. یادمون میره که چطور به دست اومدن و چه ارزشی توی زندگی دارن. ما بچه ها از خاطرمون میره که پدر و مادر همیشه زنده نیستن و تا ابد نخواهند بود که بی دریغ برامون دل بسوزنن. ما پدر و مادرا فراموش میکنیم که بچه های ما همیشه کوچولو باقی نمیمونن و باید از تک تک لحظه ها در کنارشون لذت ببریم، و همه اش به این فکریم که پس کی بزرگ میشن و وقتی بزرگ شدن اونوقت حسرت دوران کودکیشون رو میخوریم. دوستهای خوب رو فراموش میکنیم، دوستایی که همیشه برای ما بودن و هستن چون هرگز به این فکر نمیکنیم که ممکنه اونا رو یکی روزی از دست بدیم!... هیچ چیز توی این زندگی واضح و مبرهن نیست...هیچ چیز!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

فغانی از دل افغانان

وقتی بهم گفت: خود ما و ملت ما بزرگترین نژادپرستان و ضد بیگانگان در جهان هستیم، احساس کردم که بهم خیلی برخورد... دوست بودیم و هم دانشکده ای و میدونستم که خودش با یک جنس مخالف بومی زندگی میکنه، و پیش خودم گفتم حتماً این حرف خودش نیست!
بعدها ولی به این حرفش خیلی فکر کردم و سعی کردم بدون غرض بهش نگاه کنم... و به سادگی نمیتونستم از این برخورد گذر کنم چون حقیقتی تلخ در پسش نهفته بود...
امروز با خوندن خبری در رسانه ها دلم خیلی گرفت. و ناخودآگاه دوباره به یاد حرف اون دوست افتادم که سالیان سال پیش بهم زده بود. در خطه ای که خودم رو همیشه متعلق به اونجا میدونم هر گونه حضور افغانها رو ممنوع کردن و به عنوان تنها استان در کشور. دلم خیلی به درد اومد و احساس شرمساری کردم، شرمساریی مضاعف! خیلی سعی کردم که به خودم دلداری بدم که اینا مردم عادی نیستن که چنین تصمیم گیریهایی میکنن و این نتیجۀ کوته فکری و ستیزه جویی سردمدارانه... ولی باز حقایقی در پس این تصمیم گیریها نهفته هستن که غیر قابل انکارن!
به یاد اون دوران افتادم که به وطن هجرت کرده بودم. به یاد اولین شغلی که بهم داده شد افتادم، در اون کارخونۀ واقع در خارج شهر که هر روز باید کیلومترها با سواری و مینی بوس میرفتم تا به محل کار برسم. و به یاد اون سرایدار افغانی افتادم که با زن و چند تا بچه توی یک اتاق کوچیک اسکان داشتن. و به یاد رفتار همکارای هموطنم افتادم که چگونه با نگاهی پست بهش نگاه میکردن و سر به سرش میذاشتن. و به یاد صبحهای زودی افتادم که زودتر از همه سر کار حاضر بودم و چایی رو دم میذاشتم و میومد و با نگاهی مهربون و لهجۀ شیرینش بهم میگفت: این کار منه، شما چرا؟ و من میگفتم که چه فرقی داره، هر کی زودتر رسید چایی رو بار میذاره... و میگفت چرا شما با بقیۀ اینجاییها فرق میکنین؟ و جواب من در دل خودم بود: من درد تو رو از ته دل درک میکنم، برادر!
و دلم بیشتر گرفت وقتی این نوشته رو در همین راستا پیدا کردم و خوندم! دختری افغانی  الاصل که در اون دیار به دنیا اومده و بزرگ شده و از درد دلش مینویسه، از ناملایماتی که هموطنای من بهش روا داشتن، از بی عدالتیهایی که در حقش شده و... نمیتونم بگم که با مایی که اینور زندگی میکنیم چنین برخوردهایی شده توی این سالها، ولی در عین حال فغان دل این ملت احساساتی رو در من بیدار میکنه که توی این سالها با من اصلاً غریبه نبودن!

۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه

دورۀ آخر زمان

هفتۀ کاری کوتاهتری بود به نسبت هفته های دیگه چون دوشنبه تعطیل رسمی بود به دلیل عید پاک. ولی احساس روز جمعه و خستگیش با هفته های دیگه هیچ تفاوتی نداره، لااقل برای من که اینطوریه امروز. دیگه توی این دیار به جز چند تا تعطیلی تک و توک تعطیلی رسمیی به اون شکل وجود نخواهد داشت تا تابستون که فصل مرخصیها و تعطیلیها به طور طبیعیش خواهد بود. راستش از چند ماه پیش اینجا سر کار ما خرمون رو گرفتن که باید زمان مرخصیتون رو برای تابستون تعیین کنین چون باید رؤسا اول بررسی کنن و بعد تصمیم گیری بشه و در انتها بعد از موافقت بهمون چراغ سبز نشون بدن که حالا دیگه میتونین رسماً تقاضای مرخصیهاتون رو توی سیستم وارد کنین... خیلی پیشرفته شدن اینا توی این زمینه :)
صبحها وقتی جلوی در ورودی ساختمون میرسم قبل از اینکه کارت رو بکشم تا در باز بشه اول میرم و روزنامۀ مترویی رو از دکه ای که در نزدیکیه در ورودیه برمیدارم. این روزنامۀ مجانی الان سالیان ساله که توی این شهر اومده. تا اونجایی که خبر دارم کارشون حسابی گرفته و کار و کاسبی روزنامه های قدیمی رو اساسی کساد کردن! آخه از قدیم میگفتن که "مفت باشه، کوفت باشه"!  اینها هم تمام هزینه هاشون از طریق آگهی هایی که توی روزنامه دارن، تأمین میشه. اخبارا شون بسیار کوتاه و اگر مقاله ای هم گاهی داشته باشن معمولاً زیاد نمیشه محتواش رو جدی گرفت...
موقع خوردن چای و قهوه و به همون شکل وقت ناهار بهترین فرصت برای ورق زدن این روزنامه و مرور تیتر اخباره. مترو معمولاً این خبرها رو با یک روز تأخیر و بعد از مطالعه کردن روزنامه های دیگه منتشر میکنه. جدیداً ولی برای آخر هفته ها یک خرده فعال شده و چندین صفحه رپرتاژ با داشتن یک تم مشخص رو به چاپ میرسونه. چیزی که امروز توی این روزنامه برام خیلی عجیب و غیرمنتظره به نظر اومد گزارش این آخر هفته اشون بود! و حدس بزنین که حدود هشت الی ده صفحه راجع به چه چیزی انواع و اقسام مقاله ها و عکسهای گوناگون رو گذاشته بودن! بله، کلمه ای که خیلی ها معتقدن که بیشتر دنیا بر محورش در حال گردشه: سکس! گشتم توی سایتشون شاید دنبالکی به همۀ این گزارشها پیدا کنم و اینجا بذارم ولی چیزی پیدا نکردم، ظاهراً نسخۀ اینترنتیشون با نسخۀ کاغذیشون فرق میکنه... یعنی، تعارف رو اگر کنار بذاریم حسابی زدن به سیم آخر :) توی یکی از مقاله هاشون این سایتهای "بنگاه شادمانی اینترنتی" رو بررسی کرده بودن و اینکه چطور میتونی در عرض یک چشم به هم زدن "بساط شب" رو فراهم کنی! از پیشنهاداتی که میکردن در این مقاله این بود که چطور کسایی که از طریق این بنگاههای مجازی به دنبال "شریک" میگردن و گزینۀ "رابطۀ جدی" رو در تقاضاهاشون فعال کردن رو از دم تیغ فیلتر بگذرونین تا وقتتون کمتر تلف بشه و زودتر به "وصال" برسین... ای داد بر من، ای داد بر من! کی بود که چند روز قبل میگفت: دورۀ آخر زمون سر رسیده، کاملاً برحق بود :)  

۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

بیست سال گذشت!

به عادت همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم. ساعت هشت کلاسهام شروع میشد توی دانشکده. باید پسر کوچولو رو بیدار میکردم و سر راه اول اون رو میذاشتم مهد کودک و بعدش پیش به سوی دانشگاه. تمام اینا کلی وقت میبرد. مهد کودک چند ایستگاه اتوبوس با خونه امون فاصله داشت. از خود ایستگاه هم تا به مهد برسیم چند دقیقه ای پیاده روی داشت. خلاصه، سرتون رو درد نیارم، که این کار هر روز ما بود که اول صبح همه اش باید در حال دویدن باشیم، تا به اتوبوسها برسیم...
اون روز هم من باید در رابطه با یک کلاسی که همه اش به شکل پروژه بود، موردی رو اول وقت برای باقی کلاس ارائه میکردم، بنابرین دیر رسیدن اون روز از گناهان کبیره و نابخشودنی به حساب میومد، علی الخصوص با اون استاد که دست به متلکش هم بد نبود! خلاصه به هر شکلی بود خودم رو به اتوبوس رسوندم و همینجور به کلاس. ارائه هم بد از آب در نیومد. توی زنگ تفریح از کلاس که اومدیم بیرون دیدیم غوغایی برپاست! مسئول آموزشمون رو دیدم که داشت با صدای بلند به همه میگفت که هر کسی امکانش رو داره به خونه خبر بده! میگفت: نزدیکانتون اینقدر که از صبح تا به حال به ما زنگ زدن که ما نمیدونیم چکار میتونیم بکنیم!... ای بابا، چه اتفاقی افتاده بود مگه؟! از این ور و انور بپرس و با حیرت فراوون خودمون رو به اتاقی رسوندیم که توش تلویزیونی موجود بود و اونجا بود که تازه متوجه شدیم که چه اتفاق هولناکی افتاده: تراموایی که بدون راننده جلوی دانشگاه توقف کرده بوده، ظاهراً راننده اش فراموش کرده بود که ترمز دستی اش رو بکشه و یا به هر دلیل دیگه ای که آخرش هم معلوم نشد، به سمت عقب شروع به حرکت میکنه. از اونجایی که سرازیری بوده شتاب خیلی زیادی میگیره و دو تا ایستگاه قبل با تراموای دیگه ای که سر ایستگاه ایستاده بوده تصادف میکنه. در این حادثه 13 نفر جان میسپرن و 23 نفر زخمی میشن :(... و من اون روز درست چند دقیقه قبل از اون حادثه و از سر همون ایستگاه با اتوبوس عبور کردم!
امروز درست بیست سال از اون واقعه میگذره... کی باورش میشه؟!

۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

"کبیسه روز"؟

امروز از اون روزاییه که هر سال توی تقویم موجود نیست و میشه گفت از اون روزای استثناییه که البته از اون نوعشه که هر چهار سال یک بار تکرار میشه :) توی تقویم میلادی 29 فوریه روزیه که فقط در سال کبیسه موجوده. توی اخبار میخوندم که امروز در این کشور حتی جزو روزای کاری به حساب نمیاد و در اصل اونایی که حقوقشون رو به صورت ماهانه دریافت میکنن، امروز رو مجاناً دارن برای این کشور کار میکنن، یا شاید بهتر باشه بگم که کار میکنیم :) امسال دوباره مطابقت روزها در تقویم میلادی و تقویم هجری به هم میریزه، مثلاً روز عید ما یعنی اول فروردین ماه که همیشه (تقریباً همیشه :)) برابر با 21 مارس میلادیه امسال دیگه اینطور نخواهد بود و اول بهار ما مطابق با روز 20 مارس خواهد شد. کلی از تاریخهای تولد به هم خواهد ریخت، اونایی که در اون دیار زندگی میکنن مثلاً در فلان تاریخ بهت زنگ میزنن و تولدت رو بهت تبریک میگن، در حالیکه تویی که با تاریخ اینجاییها داری زندگی میکنی احساس میکنی که یک روز همه چیز انگار پس و پیش شده... و این جریان ادامه خواهد داشت تا آخر اسفند سال آینده که سالی کبیسه در اون دیار خواهد بود و اسفند به جای 29 روز، 30 روز خواهد داشت...
برام جالب بود بدونم که روز 29 فوریه که در زبونهای اروپایی اسم خاص خودش رو داره، آیا در فارسی هم مترادفی براش داریم یا نه! بالطبع اولین مترجم در دسترس مال گوگله، با اون ترجمه های چپ اندر قیچیش :) ولی چه میشه کرد دیگه؟ لنگه کفشیست در بیابان! در هر حال این روز رو، مترجم گوگل این گونه ترجمه میکنه: کبیسه روز! راستش رو بخواین زیاد دور از واقعیت نیست و ترکیبش هم میتونه کاملاً درست از آب در بیاد، منتها من که شخصاً نشنیده بودم، حالا یا از حوضۀ سواد این حقیر خارجه و واقعاً همچین اصطلاحی وارد زبون ما شده، به خصوص توی این چند دهۀ اخیر، یا هم اینکه باز گوگل "چون ندید حقیقت، ره افسانه بزد...":) 

۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

"حتی مورچه ها هم شاه دارند"

اگه یه خبر دیگه راجع به به دنیا اومدن نوۀ شاه این کشور بخونم فکر کنم دیگه حالت تهوع بهم دست بده! از دیروز تا حالا اگه بدونین که رسانه های این کشور چه به روز ما آوردن! اولین نوۀ شاه به دنیا اومد و مسلماً برای هر پدر و مادری قدم این نورسیده مبارک و فرخنده است و برای هر پدربزرگ و مادربزرگی یکی از بالاترین شادیهاست، ولی اینا دیگه به معنای واقعی کلام ما رو خفه کردن :) از دیروز هر جا که میری، هر روزنامه ای رو که باز میکنی و هر کانال تلویزیونی رو که تماشا میکنی همه اش بزرگترین مشکل روز اینه که اسم این بچه چه خواهد شد! آخه یکی نیست به این ملت بگه که شما جداً خجالت نمیکشین؟! مثلاً در مهد دموکراسی این قاره دارین در سال 2012 زندگی میکنین و هنوز تمام عشقتون اینه که شاه داشته باشین؟! سالیانه کلی از پول مالیات مردم خرج اعطینای این خانوادۀ سلطنتی میشه، و به یقین میگم که صحبت یک قرون دو زار نیست، صحبت از میلیونها ست! با اونایی هم که طرفدار پر و پا قرص این سلطنت بدون قدرت سیاسی هستن، حرف میزنی، میگن: این بهترین تبلیغ برای وجهۀ بین المللی این کشوره! اونوقت میرن از "قبرس میارن" :)
آدم جداً از ته دل حرصش میگیره وقتی این حرفها رو از دهن اینا میشنوه، که اینقدر ادعا دارن و مردم اون ور دنیا رو به پشیزی آدم حساب نمیکنن، و وقتی پاش بیفته (که البته خیلی کمتر پاش میفته، چون اینا در داشتن دو چهره در این قاره شهرۀ آفاق هستن!) و نظر واقعیشون رو بروز بدن، چطور فرهنگ شرق رو به باد تمسخر میگیرن! اگه یک بابایی چندین دهۀ پیش توی اون دیار میگفت: "حتی مورچه ها هم شاه دارن"... آدم اصلاً براش جای تعجبی نبود، توی اون شرایط و اون موقعیت! ولی آخه شما دیگه چرا؟! پارسال کلی گندش بالا اومد که این شاه والاقدر چه کارهایی که نکرده، آخرش هم که دیگه کار بیخ پیدا کرد اومد ودر مصاحبۀ مطبوعاتی که همه انتظار داشتن بیاد و توضیحاتی بده، گفت: حالا دیگه (آخرین برگۀ این فصل رو) ورق میزنیم! ترجمه: یعنی شما لطفاً خفه خون بگیرین و بذارین ما به کار خودمون برسیم! و حالا همه با اشتیاق منتظرن که دختر ایشون هر چه زودتر به جاش تاج رو بر سر بذاره تا شاید انعکاس جهانی کثافتکاریهای ایشون به مرور زمان "ماست مالی" بشه!

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

پنج مورد پشیمانی پیش از مرگ

دیروز توی روزنامۀ گاردین مقاله ای رو دیدم که تیترش توجهم رو به خودش جلب کرد: پنج مورد پشیمانی پیش از مرگ! خانم پرستاری استرلیایی که کارش سالیان متمادی  بیشتر با بیماران رو به موت بوده، کتابی با همین نام، یعنی پنج مورد پشیمانی پیش از مرگ، منتشر کرده که محتواش بر اساس دوازده هفتۀ آخر زندگی این بیمارانه. نکتۀ جالبی که در این مقاله مطرح میشه اینه که اکثریت قریب الاتفاق این بیمارها ابراز پشیمونیشون در نه مورد سکس بوده و نه در مورد کارهای هیجان انگیزی از قبیل پرش از ارتفاع با طناب، بلکه در بالای لیست پشیمونیها این جمله به چشم میخوره: "ای کاش اینقدر کار نکرده بودم".
پنج موردی که این خانم پرستار بیشتر از همه در آخرین ندامتهای این بیماران رو به موت مشاهده کرده اینا بودن:
1- ای کاش این جرئت رو پیدا کرده بودم که بر اساس خواسته های خودم زندگی کنم، نه به معیار انتظارات دیگران از من!
2- ای کاش اینقدر کار نکرده بودم!
3- ای کاش این جسارت رو پیدا کرده بودم که احساساتم رو بیان کنم!
4- ای کاش با دوستانم تماسم رو حفظ کرده بودم!
5- ای کاش فرصت خوشبختی رو به خودم بیشتر داده بودم!

خوب عموناصر، حالا این سؤال رو از خودت بکن که اگر امروز روز آخر زندگیت بود، آیا اینها چیزهایی بودن که تو رو به پشیمونی وا میداشتن؟ :) در کمال صداقت باید جواب منفی بدم! خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که تا اینجای زندگیم حداقل هیچکدوم از موارد بالا "خاری در دلم" نبوده و انشالله هم که نخواهد بود... شما چطور؟ :)

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

قدر زر زرگر شناسد...

صبح که از جام پا شدم طبق عادت معمول اول کامپیوتر و بعدش هم تلویزیون رو روشن کردم. صدای تلویزیون اول صبح همیشه روی خیلی کمه، این هم از اون عادتهاییه که باید به زودی تغییرش بدم! یعنی یکی نیست ازم بپرسه که حالا دیگه رعایت کی رو می کنی، مرد حسابی؟! :) در حال رفت و آمد به حموم نیم نظری به تلویزیون انداختم، داشت اخبار میگفت ولی صدا اینقدر کم بود که درست نمیشنیدم که چی میگه و فقط تصاویر رو میدیدم. یکی دو بار دیدم تصویر ویتنی هیوستون خوانندۀ معروف رو داره نشون میده. پیش خودم گفتم لابد دوباره داره کنسرت دور دنیا میذاره. دفعۀ قبل که از کنسرتهاش زیاد استقبال نشده بود و اونایی که رفته بودن خیلی ناراضی بودن چون بعد از چندین و چند سال مشکلات با مواد مخدر و رفتن تا لبۀ مرگ و برگشتن، انگار با هزار زور و بدبختی تونسته بود که در این کنسرتها حاضر بشه، ولی صدا دیگه اون صدای جادویی دهۀ هشتاد نبود!...
بعد از خوردن صبحانه اومدم پای کامپیوتر و باز هم بر روال عادت اول سری به فیسبوک زدم. اولین چیزی که توی صفحه نظرم رو جلب کرد خبری بود که داریوش به نقل از بی بی سی فارسی گذاشته بود: ویتنی هیوستون، خواننده و بازیگر مشهور درگذشت... و اونجا بود که تازه دوزاری من افتاد!
راستش رو بخواید زیاد تعجبی نکردم و این فقط دیر و زود داشت که سوخت و سوز نداشت! ولی واقعاً جای تأسف بود چون از معدود خواننده هایی توی دنیا بود که صداش دیگه به این سادگیها تکرار نخواهد شد. از مرده پرستی همیشه بیزار بودم و هستم. نمیخواستم حالا که از این دنیا رفته راجع بهش چیزی بنویسم. صداش رو همیشه دوست داشتم و خواهم داشت، چون صدا جاودانه است و همیشه باقی خواهد موند. میگن "قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری"، با استاد مسلم آواز ایران، شجریان، مصاحبه ای میکردن و در اون ازش پرسیدن که شما به جز موسیقی سنتی ما به موسیقیهای دیگه هم گوش میکنین؟ گفت خیلی به ندرت پیش بیاد که به موسیقیهای دیگه گوش بدم ولی صدای ویتنی هیوستن رو دوست دارم... روحش شاد باد! شاید که اگر دنیایی دیگه اون طرف وجود داشته باشه، در اونجا به آرامشی رسید که نیاز به تخدیر جان و روحش نداشته باشه!

پ. ن. مطمئن بودم که از این خواننده قبلاً چندین ترانه رو اینجا گذاشتم. ظاهراً همه اشون در اون "عملیات خودسانسوری" چندین سال پیش پاک شدن. ولی یک پست رو پیدا کردم که مال بعد از اون عملیاته! به تاریخش نگاه کنید و ببینید مال چه روزیه... استهزای روزگار آیا شما رو هم به خنده میندازه همونجور که من رو انداخت؟... و از اون بیشتر اشعار اون ترانه و بی معنا بودنشون امروز!

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

بازنشستگی: بدون معنا!

این روزا توی این دیار همه اش صحبت از سخنان جنجال برانگیز نخست وزیره که طی مصاحبه ای با یکی از روزنامه ها مطرح کرد. این آقا میخواد سن بازنشستگی رو به یکباره از 65 برسونه به 75 سال! فکر کنم خودش هم وقتی این نظریه رو داشت به گوش عموم میرسوند، فکر نمیکرد که مردم چطور ممکنه یک دفعه عکس العمل نشون بدن... چون چند روز بعدش توی تلویزیون کم مونده که بگه ببخشید چون غلط زیادی کردم!
در اصل صحبتی که میکنه زیاد دور از واقعیت نیست، یعنی که متوسط طول عمر در این کشور توی این چند دهۀ اخیر کلی بالا رفته! این به این معنیه که آدما بعد از بازنشستگی بیشتر از اونی که "دولت" براشون پس انداز میکنه عمر میکنن، و رشد جمعیت هم اونجور که باید باشه نیست، بنابرین تعداد جوونایی که باید کار بکنن تا بازنشسته ها بعد از یک عمری جون کندن، پاهاشون رو بتونن یک کم دراز بکنن، به اندازۀ کافی نیست. این جریان به طور مشخص در دراز مدت برای جامعه مشکل آفرین خواهد بود ولی این راه حلی هم که این آقا پیشنهاد میکنه به طور قطع دردی رو درمون نخواهد کرد. اگه مردم بخوان تا اون سن که ایشون پیشنهاد میکنن کار کنن، مشکل بیکاری در بین جوونا که همین امروزش هم توی این جامعه کم نیست، به یقین بهتر که نمیشه بدتر هم خواهد شد! متأسفانه، ایدئولوژی دست راستیها همیشه گرد سرمایه دارها و اونایی که موقعیت خوبی توی جامعه دارن، میچرخه! اینا هرگز به فکر اون قشری از جامعه نیستن که کار بدنی فرسوده اشون میکنه و همینکه تا همون سن 65 دووم بیارن، کلاهشون رو میندازن هوا و چه بسا که خیلیها شاید زودتر هم حوله رو وسط رینگ بندازن!
من شخصاً با اینکه تا هر موقعی که بدنم اجازه بده کار کنم اصلاً مشکلی ندارم و امروز که در صحت و سلامت کامل هستم فکر میکنم که تا موقعی که سر پا هستم کار خواهم کرد (البته این فکر امروزه و آدم از فرداش خبر نداره:)). اگر این امکان برای همه فراهم باشه که بتونن بعد از 67 (طبق قانون فعلی کارفرما تا این سن نمیتونه به زور کسی رو روونۀ خونه کنه) هم اگه خواستن به کار ادامه بدن، بسیار عالیه، ولی نه اینکه ملت رو مجبور کنن! یکی توی یکی از این شبکه های اجتماعی نوشته بود که اگر این جریان قانونی بشه اون وقت دیگه توی خانه های سالمندان معلوم نیست که کی کارمنده و کی ساکن... شاید هم هردوش همزمان امکان پذیر باشه :) سؤال اساسی که در این میون مطرح میشه اینه که آیا اصلاً دیگه بازنشستگی معنایی خواهد داشت یا نه؟ چون این جور که به این نظر میاد این دوستان به ظاهر "میانه گرا" میخوان که کار کنی و کار کنی و کار، تا یک روزی همونجا از سر کار غزل خداحافظی رو برای همیشه بخونی!

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

نه به آن شوری شور..

شنیدن بعضی از اخبار چنان آدم رو به حیرت میندازه که تا چند دقیقه آدم هاج و واج به اطراف نگاه میکنه و چه بسا یک تلنگری به خودش میزنه و یا شاید هم نیشگونی از لپ خودش میگیره تا مطمئن بشه که خواب نیست :) خبر از این قراره که خانمی که به واسطۀ قتلی که حدود شیش سال پیش مرتکب شده و به حبس ابد محکوم شده، از مسئولین زندان طلب حق و حقوق مرخصی بابت این چند سالی که توی زندان کار کرده رو کرده! یعنی باورتون میشه شما؟! طرف زده یکی رو به هر دلیلی نابکار کرده و خداوند خیلی دوستش داشته که توی این کشور این جنایت انجام شده، وگرنه که سرش بالای چوبۀ دار بود همون موقع، اونوقت حالا اومده از دولت تقاضای مرخصی و حق و حقوق هم میکنه! بابا، رو رو برم! به سنگ پای قزوین یک سور اساسی زده :)...
البته بذارین یک توضیح هم بدم که تقصیر خودش نیست، این سیستمه که اینجور آدما رو پررو کرده! وقتی زندان با هتل فرق زیادی نداشته باشه و شاید در بعضی از موارد حتی بهتر هم باشه، نتیجه اش بهتر از این هم نمیتونه باشه! خطرناکترین بزهکارها بهشون مرخصی داده میشه که برن بیرون و با خیال راحت هر جور که میخوان برای جنایات بعدیشون برنامه ریزی کنن! یاد یک موردی میفتم که خیلی سال پیش اتفاق افتاده بود. قاتلی با در دست داشتن سر بریده مقتول در کیف دستیش دستگیر شد، که البته این فقط یک مورد از اعمال شنیعی بود که انجام داده بود، اونوقت بهش مرتب مرخصی میدادن که از زندان بیاد بیرون و "مثلاً" خانواده اش رو ببینه. ایشون هم قشنگ برنامه ریزی میکنه و در یکی از مرخصیها فرار رو بر قرار ترجیح میده و به یک کشور دیگۀ اروپایی میره... حالا اون بدو و سیستم قضایی اینجا به دنبالش بدو!
متأسفانه همه جا افراط و تفریط هست، یعنی نه به اون سیستمی که توی اون دیار هست و نه به اینی که اینجاهاست، به قولی نه به اون شوری شور و نه به این بی نمکی! یادمه تازه به این دیار اومده بودیم. دوستی تعریف میکرد که از پنجرۀ خونه اش شاهد این بوده که همسایه ای موقع پارک کردن ماشینش به ماشین همسایۀ دیگه ای "میمالونه". در هر حال صاحب ماشین مالونده شده خودش شاهد این جریان بوده و راوی ما رو به عنوان شاهد به پلیس گزارش میکنه. اینجای جریان جالبه، دقت کنین! پلیس این دوست ما رو میخواد و ازش شروع به بازپرسی میکنه، کاملاً مؤدبانه:
- شما در روز فلان از پنجرۀ خونه اتون شاهد چنین جریانی بودین؟
- نه خیر!
- مطمئن هستین؟
- بله، 100% مطمئن هستم!
- خب، پس ببخشین که مزاحم شما شدیم!
...
حالا فقط همین سناریو اگر توی وطن اتفاق افتاده بود رو تصور کنین و فقط پیش خودتون مجسم کنین که چگونه میشد :) تصویر رو به فانتزی خوانندۀ دانا و آگاه واگذار میکنم :)

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

"جنس در مغز است"؟

طبق معمول هر روز سری به اخبار روز زدم اول صبح، خبری توجهم رو جلب کرد. یعنی اسم کسی که خبر در موردش بود برام آشنا بود. ایشون یکی از محققین قدیمی بود که من چندین سال پیش در رابطه ای باهاش آشنایی پیدا کرده بودم. خبر از این قرار بود که ایشون چند سال پیش در رابطه با نتایج پژوهشهای درازمدتش کتابی نوشته بوده و در اون ادعا کرده بوده که مطالعاتش در مورد مغز ثابت میکنه که "خانمها از بیولوژیکی صلاحیت بیشتری رو دارن که از فرزندانشون مراقبت کنن...". این نظر رو حدود پنج سال پیش در مصاحبه ای با یکی از روزنامه های معروف و خاله زنک مطرح میکنه. حالا بعد از گذشت این چند سال از این نظریه، دوباره در نت به جریان افتاده و پدران عصبانین که سر این خانم دانشمند خراب شدن و خلاصه باعث شدن که از سمتش توی یکی از مؤسسات تحقیقاتی که خودش پایه گزارش بوده، استعفا بده...:)
جالب بود که من همین دیروز توی نوشتۀ قبلیم در مورد پدرها و حس مسئولیتشون در قبال بچه هاشون نوشتم و این درست مصادف شد با همین خبر! شکی نیست که خیلی از رسانه ها و مطبوعات صحبتهای افراد رو اونجور که باب نرخ روزه، منتشر میکنن، این نه بار اوله و مسلماً بار آخر هم نخواهد بود. و این دقیقاً چیزیه که این خانم محترم پژوهشگر در این خبر سعی به توضیح میکنن، یعنی اینکه اصلاً همچین مقصودی از گفته هاشون نداشتن که بخوان به پدرها توهینی بکنن، ولی در عین حال هم هنوز از حرف اولشون برنمیگردن :)
در انتها فقط دلم میخواد بگم که درسته که آقایون به "دلایل بیولوژیکی" از پس یک سری از کارها در مورد نوزادشون برنمیان، ولی در انتها به هیچ عنوان از نظر صلاحیت در نگهداری از فرزندانشون، کم از خانمها ندارن و خانمها فقط به واسطۀ غریزۀ خدادی مادری که طبیعت بهشون اهدا کرده، دلیل بر این نیست که والدین خوبی باشن! پدرا احساسشون به فرزندانشون غریزی نیست و حالت اکتسابی داره. احساس مسئولیت ارتباطی به غریزه نداره و متأسفانه مثالهای فراوون در تأیید این مسئله وجود داره، چه مذکر و چه مؤنث... جنس در این مورد هرگز اهمیتی نداره!