۱۳۸۵ شهریور ۲۲, چهارشنبه

چه خوش صید دلم کردی

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی​گیرد
ز هر در می​دهم پندش ولیکن در نمی​گیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی​گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمی​گیرد

صراحی می​کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی​گیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمی​گیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی​گیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز
برو کاین وعظ بی​معنی مرا در سر نمی​گیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می​بینم مگر ساغر نمی​گیرد

میان گریه می​خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی​گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی​گیرد


سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی​گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر می​گیرد این آتش زمانی ور نمی​گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت
دری دیگر نمی​داند رهی دیگر نمی​گیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی​گیرد

حافظ

هیچ نظری موجود نیست: