۱۳۸۵ آبان ۵, جمعه

هست شب


هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است
*
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را
*
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب
هست شب. آری، شب

نيما يوشيج

هیچ نظری موجود نیست: