۱۳۸۵ شهریور ۸, چهارشنبه

جادوی سکوت

چند وقت پیش ترانه ی چکاوک رو کاملاً به طور تصادفی پیدا کردم و در اینجا گذاشتم... نمی دونم، شاید هم واقعاً اصلا و ابدا تصادف نبود!...حالا در اینجا اونچه که مسلمه، جادوی سکوت به هیچ وجه بر حسب تصادف نیست بلکه انتخابه... به امید روزهای روشن، روزهایی که سکوت سرشار از "گفته ها" باشه...ا


شکیلا - جادوی سکوت


من سکوت خويش را گم کرده ام
گم شدم در اين هياهو گم شده ام
من که خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه ي مردم شده ام
عاقبت افسانه ي مردم شده ام

اي سکوت اي مادر فريادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهي داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بال من شکفت
تا مرا بردي به شهر يادها
تا در آغوش تو راهي داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
چون شراب کهنه شعرم تازه بود

من سکوت خويش را گم کرده ام
گم شدم در اين هياهو گم شده ام
من که خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانهء مردم شده ام
عاقبت افسانهء مردم شده ام
عاقبت افسانهء مردم شده ام
عاقبت افسانهء مردم شده ام

هیچ نظری موجود نیست: