۱۳۸۵ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

چه سازم به خاری که بر دل نشیند

نمی دونم چرا این اول صبحی یک دفعه یاد این شعر طبیب اصفهانی افتادم

غمت در نهان خانه ی دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایـــی به شاهی مقابل نشیند
به پا گر خلد خار چه آسان برآید
"چه سازم به خاری که بر دل نشیند"

تو این چند وقته ی اخیر که نوشتن خاطراتم رو شروع کرده ام، چند تن از عزیزان ازم می پرسیدند آیا فکر نمی کنی که این نوشتن از گذشته ها برات ضرر داره؟ بهتر نیست آدم گذشته ها رو فراموش کنه و دیگه بهشون فکر نکنه؟ گفتم که ما گذشته هامون تعیین کننده ی اینه که امروز کی هستیم، تمامیه کارهای درستی که انجام دادیم و تمامیه اشتباهاتمون... همه ی اعمالمون رو چون کوله باری به دوش می کشیم! آیا این بهتر نیست که محتوای این کوله بار رو مروری کرد، تا شاید کمی از سنگینیه این بار کاسته بشه؟ چه نیازی به اون هست که این بار درهم حاکی از مهر، شادی، نفرت و غم، همه رو تا آخر عمر بر گرده ی خود حمل کنیم، اگر یارای اون هست که فقط محبت و مسرت رو به جای گذاشت... و من با نوشتن هر پارچه ای از ماضی، احساس می کنم که خاری رو از قلبم بیرون می کشم...ا

هیچ نظری موجود نیست: