۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

کابوس صداقت

سرمای امروز بیسابقه است توی این ولایت توی این چند مدت اخیر! نمیدونم، شاید هم من اینطور احساس میکنم. سرمای امروز صبح در هر صورت چنان زیر پوستم رخنه کرد که ناخودآگاه من رو به دوران قدیم و سرماهای آنچنانی اون دوران برد. راستش رو بخواین سالها بود که اینچنین سرما به درونم رخنه نکرده بود... مطمئنم که دوستای سرماییم امروز هزار تا "صلوات" به زمین و زمان فرستادن :) چه خوب شد که قبل از اینکه از خونه بیرون بزنم پیاده روی رو از سر بیرون کردم وگرنه که به صورت قندیل به سر کار میرسیدم...
ولی دیشب وقتی خسته و بیحال دنیای بیداری رو ترک میکردم و به رؤیاهای خودم فرو میرفتم، قصدم برای صبح کلاً چیزای دیگه ای بود، خیلی برنامه های دیگه برای اول صبح داشتم! ولی خوب زندگیه دیگه، همیشه آدم اون چیزایی رو که مد نظر داره که انجام پذیر نیستن!... نمیدونم، ممکنه هم به دلیل خوب نخوابیدن باشه چون برعکس همیشه که با خاموش کردن ساعت شماطه دار مثل برق از جا میپرم، دیدم رمق بلند شدن در من نیست... و در حالت خواب و بیداری و نیمه بیهوشی در این افکار بودم که: آخه، من که دیر هم نخوابیدم پس چرا اینقدر خسته ام... و در همین احوال بودم که کابوسهای شبانه رو به یاد آوردم!
واقعیتش، معمولاً خوابهام به یادم نمیمونه، حالا این از شانس خوبمه یا بدمه، نمیدونم! بعضیها معتقدن که خوبه که آدم یادش بیاد چه چیزایی رو در خوابش دیده، بعضیها هم اعتقاد دارن، به قول اون ضرب المثل آلمانی، که : آنچه را که نمیدانم، مرا نیز گرم نمیسازد، یا به عبارتی هر چه ندونی برای خودت بهتره!... ای آقا، نمیدونم چی بگم والله! نمیدونم این کابوسها کی میخوان دست از سر کچل ما بردارن، الله اعلم! توی بیداری حریف ما نیستن و میدونن که دیگه رنگی برای حناشون باقی نمونده، و به طرزی سخیف شبها شبیخون میزنن! یک جو صداقت انگار توی وجودشون نیست این افکار... و عموناصر هرچی تا حالا توی زندگیش کشیده از دست همین صداقت بوده... بیخود نیست که اطرافیانش همیشه بهش میگن که: بابا، آخه آدم اینقدر هم صادق میشه؟! آدم، این همه هم بی سیاست میشه؟! و این صداقت و صادق بودنها اونقدر در وجود عموناصر ریشه داره که از دردش گاهی به صورت کابوسهای کهنه به سراغش میان، کابوسهای مزمنی که انگار لاعلاجن و فقط باید باهاشون ساخت!... مثل اون بیماری مزمنی که دکتر گفت: "عزیزم، راهی نداره، فقط بهش فکر نکن"!!!... ای، جناب آقای دکتر، کجای کارین شما؟! من بهشون فکر بکنم یا نکنم دیگه چه فرقی داره وقتی اونا همیشه و همه جا با من هستن و حتی توی خواب هم دست از سرم برنمیدارن... عموناصر، تا کی این "کابوس صداقت" به دنبالت خواهد بود؟!

هیچ نظری موجود نیست: