۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

دگر بار: 37. کوپنهای مدت دار

سفر آخر هفته ای چند روزه به پایتخت با رسیدنمون به شهر خودمون به پایان رسید. دوستان همسفر رو به خونه هاشون رسوندیم و بعدش هم یکراست به خونه برگشتیم. وقتی که توی ماشین تنها شدیم، احساس سنگینی انگار که توی فضا برقرار باشه، وجود داشت! وقتی شروع به مرور وقایع آخر هفته کردیم، متوجه شدیم که هر دومون انگار یک حس رو داریم: که باید صبر کنیم و بینیم چه اتفاقی توی روزهای آینده خواهد افتاد ولی یک حسی در درونمون وجود داشت که داشتیم چیزی رو از دوست مجازی کتمان میکردیم! سؤال اینجا بود که آیا باید ما با اون صحبت میکردیم و بهش میگفتیم که اون شب در هتل چه اتفاقی افتاد و چه حرفهایی زده شد، یا اینکه باید این فرصت رو به اون دوست قدیمی میدادیم که خودش همه چیز رو تعریف بکنه؟ شاید هم بهتر بود که اول با خود این دوست قدیمی حرف میزدیم و ازش میخواستیم که این کار رو بکنه... اون چه مسلم بود، این چیزی نبود که بتونیم به سادگی از روش عبور کنیم... بعد از کلی صحبت و سبک و سنگین کردن گزینه ها بالاخره به این نتیجه رسیدیم که شاید بهتر باشه که ما مستقیماً دخالتی نکنیم و از هر نظر صلاح به نظر میومد که اگر خودش مطرح کنه شاید منطقی تر باشه...
توی چند روز آینده طی تماسهایی که با این دوست داشتم، نگرانیهامون رو براش بازگو کردم. قرار شد که من و غریب آشنا یک سر بهش بزنیم و اونجا باهاش کمی در این مورد بیشتر صحبت کنیم. ولی از این جریان دوست مجازی به هیچ عنوان نباید باخبر میشد. اتفاقاً اون روزی که قرار شد که ما به دیدن اون بریم، ظاهراً اونها با هم قرار داشتن و خلاصه مجبور شده بود که بگه کار داره بدون اینکه از رفتن ما به خونه اش صحبتی بکنه! حس عجیبی بود این پنهانکاری ولی در عین حال هم ضروری به نظر میومد در انجام این عمل خیر که در انتها شاید منجر به بهتر شدن این رابطه میشد... یا حداقل ما اینطور فکر میکردیم! راستش، میدونین، بعضی از روابط از همون ابتدا محکوم به عدم هستن و شما حتی اگر قدرتی خدایگونه هم بهتون عطا بشه، شاید در توانتون نباشه که اون رو نجات بدین، و به یقین میتونم بگم که این رابطه هم یکی از اونا بود!
ملاقات با این دوست توی خونه اش، زیاد مثمر ثمر واقع نشد. خیلی سعی کردیم که اهمیت این جریان رو که اون باید دراین مورد با دوست مجازی صحبت کنه رو براش روشن کنیم، ولی اینطور که به نظر میومد اون هنوز هم اون احساسات خشم آلودش رو نتونسته بود مهار بکنه، ولی در نهایت قبول کرد که خودش این جریان رو مطرح بکنه و به طریقی حلش بکنه... نمیدونم، شاید هم اینطوری گفت تا ما رو آروم بکنه، چون نهایتاً در روزهای آینده هیچ خبری از این بابت به گوشمون نرسید!
روزها گذشتن و زندگی به نظر میومد که داره روال عادی خودش رو طی میکنه. اگرچه این جریانات از ذهن ما به طور کامل بیرون نمیرفتن، ولی خوب دیگه، فکر میکردیم که شاید خودشون به یک طریقی حل شده باشن و دیگه نیازی به بهم زدن ماجرا نباشه! ولی همونجور که قبلاً هم بهش اشاره کردم، وقتی ایراد اساسی توی یک رابطه وجود داشته باشه، دیر یا زود سر و کلۀ مشکلات اساسی هم پیدا میشه... و این رابطه هم از این قاعده مستثنی نبود.
اونچه که از روز اول هم به نظر میومد که مثل یک بمب همیشه آماده برای منفجر شدن باشه، ارتباط این دوست قدیمی با خانوادۀ همسر سابقش بود. نمیدونم که واقعاً چی درسته و یا چی غلطه! اینکه وقتی آدم از کسی جدا میشه آیا باید به طور کامل هرگونه ارتباطی رو با طرف مقابل و همۀ ایل و تبارش قطع کنه، یا اینکه متمدنانه مثل دو تا دوست در ارتباط بمونه! مطمئن هستم که برای این سؤال یک جواب مشخصی وجود نداره و مورد به مورد باید از دیدهای مختلف بررسی بشه تا براش جواب مناسب پیدا بشه، اما به طور قطع این سؤال برای دوست مجازی فقط یک جواب داشت و اون هم این بود که به هیچ عنوانی براش قابل قبول نبود که این دوست ما با همسر سابقش و خانواده اش تماسی داشته باشه، حالا اینکه این دوست از دوران کودکیش با تمام این خانواده تماس داشته و این تماسش در واقع سوای ازدواجش بوده، در این وسط هیچ نقشی رو بازی نمیکرد! و همین جریان بالاخره انگار کار خودش رو کرد! اومدن برادر زن سابق از خارج از کشور و دیدار با اون و باقی فامیلش و طبیعتاً شنیدین دروغ از این دوست ما در این مورد، کاسۀ صبر دوست مجازی رو انگار لبریز میکنه... و من با تلفنی که غریب آشنا بهم میکنه باخبر میشم که اونجا خونۀ دوست مجازیه و حال اون هم اصلاً خوب نیست!
صدای گریۀ دوست مجازی و هقهقش رو میشنیدم وقتی که تلفنی غریب آشنا داشت همه چیز رو برام تعریف میکرد. خیلی ناراحت شدم و نمیدونستم که چه کاری از دستم برمیاد. به این دوست زنگ زدم تا ببینم دقیقاً چه اتفاقی افتاده. ماجرا رو شکسته بسته برام توضیح داد، اینکه در جایی بوده و دوست مجازی بهش زنگ زده و ازش پرسیده که کجاست، و اون هم هر چه قسم و آیه آورده که با اون خونواده نیست، موفق به متقاعد کردن دوست مجازی نشده... بهش گفتم که حال دوست مجازی اصلاً خوب نیست و شاید بهتر باشه که اون یک سر پیشش بره. زیاد تمایلی نداشت ولی با شنیدن حرفهای من قبول کرد... نیم ساعتی بعد باز غریب آشنا تماس گرفت و من جریان صحبتم رو با این دوست براش تعریف کردم و اینکه الان در راهِ به طرف اوناست. با شنیدن این خبر، صدای جیغ و داد دوست مجازی رو ازاون طرف خط شنیدم که داشت میگفت: بهش بگین اصلاً این طرفا پیداش نشه!... دیدم ظاهراً دیگه هیچ راهی نداره و شاید صلاح در این باشه که فعلاً هیچ برخوردی نداشته باشن، به همین خاطر به دوست قدیمی تلفن زدم و گفتم که اوضاع زیاد جالب به نظر نمیاد و شاید بهتر باشه که از رفتن منصرف بشه! اونم که در اون لحظه در نزدیکیهای خونۀ دوست مجازی بود، از نیمه راه به خونۀ خودش برگشت...
بعد از اون جریان، این رابطه شاید یکی دوبار دیگه وصله و پینه هایی خورد و به صورت کوتاه مدت، ادامه داشت، ولی در عمل دیگه تیشه به ریشه اش خورده بود...
اون روزا نگاه من به این جریان کاملاً متفاوت بود. خیلی ناراحت شدم و فکر میکردم که چقدر حیف که این دو دوست نتونستن خوشبختی رو در کنار هم پیدا کنن. فکر میکردم که علت این موضوع در واقع تفاوتهایی باشه که بینشون وجود داره. ولی امروز با دونستن خیلی از چیزها و تجربه هایی که کسب کردم، میدونم که این دوست من از اولش هم هیچ شانسی نداشت، یعنی نه فقط اون بلکه هیچ کس دیگه ای، حتی  اگر"پسر پیغمبر" بود! شوربختانه، این رو من اون زمان متوجه نشدم که این "دو دوست" (غریب آشنا و دوست مجازی)، رابطه هاشون مدت داره، اصلاً به قول یک دوستی انگار به خلق خدا "کوپن" میدن و بعد از تموم شدن مدت اعتبار این کوپنها، به دنبال قربانیهای بعدی میگردن، یا شاید هم بهتر باشه بگم، قبل از منقضی شدن این اعتبار... امروز به وضوح میتونم ببینم که این دوست قدیمی چقدر خوش شانس بود که تعداد کوپنهای دریافتیش زیاد نبود و به راحتی و در عرض زمانی کوتاه تونست نجات پیدا کنه، و مطمئن هستم که خودش هم از این بابت جداً و از ته دل خوشحاله!

هیچ نظری موجود نیست: