۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

بخت جوان دارد آن که با تو قرینست 
پیر نگردد که در بهشت برینست
دیگر از آن جانبم نماز نباشد
گر تو اشارت کنی که قبله چنینست

آینه‌ای پیش آفتاب نهادست
بر در آن خیمه یا شعاع جبینست

گر همه عالم ز لوح فکر بشویند
عشق نخواهد شدن که نقش نگینست

گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست
گوشه چشمت بلای گوشه نشینست

تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم
گر نفسی می‌زنیم بازپسینست

حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت
بانگ برآمد که غارت دل و دینست

سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب
روی تو بینم که ملک روی زمینست

عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
زهر مذابم بده که ماء معینست

سعدی از این پس که راه پیش تو دانست  
گر ره دیگر رود ضلال مبینست

سعدی

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو

وقتی که نزدیک به سه دهه ی پیش از مملکت خارج شدم، مثل خیلی های دیگه از هموطنان ادامه ی تحصیل توی رشته های پزشکی و یا مهندسی مد نظرم بود (اینم البته یکی از بیماریهای ملی ما به حساب میاد، چون ما توی اون کشور چیزی به جز دکتر و مهندس نداریم :)) ولی هیچوقت فکر نمیکردم که یک روزی به حقوق و قانون علاقه ای نشون بدم! شاید هم دلیلش اینه که از روز اولی که ما پامون به این آب و خاک قطبی رسید، اینقدر که با موارد قانونی و حقوقی دست و پنجه نرم کردیم که به هر حال آدم چیزهایی در این میون یاد گرفته و چه بسا شاید علاقه مند هم شده باشه. اتفاقاً چند وقت پیش عزیزی میگفت که آقا، شما بیا کارهای حقوقی این دعواهای گوناگونی رو که ما داریم، به عهده بگیر...:) 
نباید از حق گذشت و باید واقعیت رو گفت: یکی از مشکلترین کارهای دنیا موارد حقوقیه و از اون بدتر وقتی پای قضاوت به میون بیاد. من فکر میکنم که کاری سخت تر از کار یک قاضی توی این کره ی خاکی وجود نداشته باشه! چه مسئولیت بزرگیه که با در دست داشتن شاید فقط یک سری شواهد عینی و ضمنی بخوای سرنوشت یک همنوع دیگه ات رو تعیین کنی... و چه آسون گاهی اوقات آدما خودشون رو در جایگاه قضاوت قرار میدند و احکامی رو در مورد دیگران صادر میکنند! آدما هرگز در درون همدیگه نیستند و هیچکس نمیتونه بگه که توی ذهن بغل دستیش چی میگذره. اگر نظری در مورد انسان دیگه ای داریم، صرفاً بر اساس یک سری حدس و گمانه، بنابرین شاید در بیشتر موارد بهتر باشه که ما آدما قبل از اینکه چکش چوبین رو بلند کنیم و بر میز قضاوت فرود بیاریم، یکبار دیگه راجع بهش فکر کنیم، زیرا که شاید روزی خودمون زیر تازیانه های قضاوت دیگران قرار بگیریم:

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
آنکس که گنه نکرده وزیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

بیننده باید عاقل باشه!

یک آدم متفکر و عاقلی گفته: آدما خودشون سرنوشت خودشون رو تعیین میکنند، ولی شاید نه به اون شکلی که میخوان! اگر فرض رو بر این بذاریم که این فرضیه صحت داشته باشه، آیا به این معنیه که ما آدما خیلی وقتا خیلی کارا رو بکنیم و به حساب اون بذاریم که این در اصل خواسته ی ما نبوده؟ آیا این راه راحتش نیست؟ پس مسئولیت ما در قبال کارامون این وسط چی میشه؟  شخصاً توی سالای اخیر زندگیم همش بر این باور بوده ام که دیگه هیچ چیز توی زندگی من رو به تعجب نمیندازه! ولی بین خودمون باشه، گاهی، اینطور که دنیا به نظر میرسه، این قضیه اجتناب ناپذیره! آدما گاهی تیشه رو برمیدارند و با دست خودشون، آره درست شنیدید، دست شخص شخیص خودشون چنان به ریشه ی خودشون میزنند، که بیننده میخواد از زور حیرت یک بند از انگشت رو بجوه، تا شاید از شوک آنی که بهش دست داده بیرون بیاد! نمیدونم چی میشه گفت! شاید هم بعضی آدما بیش از این در توانشون نیست و به قول ژرمنها از روی سایه ی خودشون که نمیتونن بپرند... بنابرین همونجور که از قدیم و ندیم گفتند که شنونده باید عاقل باشه، من میگم که بیننده باید عاقل باشه... و به این فکر کنه که هیچ چیز توی زندگی، و تأکید میکنم مطلقاً هیچ چیز، ارزش این رو نداره که انگشت حیرت رو به دهان بگزی! 

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

الهام

وقتی که درست دو هفته ی پیش این نوشته رو نوشتم، جمله ی دیگه ای در آخرش نوشته بودم که با دست خودم رفتم و سانسورش کردم! نمیخواستم باور کنم که این احساس الهام گونه اینقدر میتونه درست باشه... امروز بهم ثابت شد که چقدر برحق بودم. نوشته ام رو اینچنین به پایان برده بودم:... و فرشته ای که پرده های دخمه ی تاریک ذهنم رو به کناری زد و خورشید راستینم رو به من نشون داد... امروز شاید... نمیدونم... از صمیم قلبم امیدوارم... و براش آرزوی خوشبختی میکنم.  ... و امروز میتونم با افتخار بگم که با تمام وجود برای هر دوتون آرزوی خوشبختی و بهروزی میکنم: به فرشته ای که به عنوان دوست و خواهر برگزیدم  و به دوستی که ممکن بود تا آخر عمر به دست فراموشی سپرده بشه ولی دوباره به زندگی من برگشت!    

بوی خوش تافت

بوی بهار رو خیلی دوست دارم، به خصوص صبح زود وقتی در خونه رو باز میکنی و ریه هات از نسیم این فصل زیبا پر میشه، احساس طراوت و شادابی خوبی بهت میده... البته وقتی چمنهای توی حیاط رو میبینم که باید قاعدتاً سال پیش زده میشدند و الان به شکل جنگلی مرکب از رنگ زرد و سبز دراومدند، اون طراوت همونجوری که اومده، همونجوری هم میره...:( ولی هیچوقت بوی بهار اینجا مثل مال وطن نیست! حداقل برای من که اینطور نیست و هر چقدر توی این سالها سعی کردم شمه ای از اون رایحه ی بهاری رو اونجا در این دیار شمالی پیدا کنم، هنوز که تنونسته ام و موفقیتی حاصل نکرده ام.
 یادم میاد اون موقعها که هم سن و سال پسر کوچیکم بودم، تازه متوجه ظواهرم شده بودم.  به سر و وضعم داشتم بواش یواش اهمیت بیشتری میدادم و البته برای پسر بچه ی تو اون سن و سال مو و زلف از اهمیت خاص خودش برخوردار بود :) موهای بلند مد بودند ولی مدارس اجازه ی بلند کردن مو رو به ما نمیدادند! بنابرین تنها راه صفا دادن به گیسوان، میزامپلی و سشوار کشیدن بود! موها ی بیچاره رو چنان زیر سلطه ی بُرُس و باد سوزان و داغ این وسیله ی برقی قرار میدادیم، که اگر میتونستند به زبون بیاند، داستانها برای تعریف کردن داشتند! ولی هر چقدر هم به این موهای از خدا بیخبر شکل و فرم میدادی، پوش میدادی، باز هم بعد از چند ساعت از ریخت و قیافه میفتادند. اون موقعها هم که مثل امروز خبری از انواع و اقسام ژل و کف و از این  جریانها نبود! باید که چاره ای  جُستن... روزها و هفته ها جستجو (فضولی توی وسایل مادر) بالاخره نتیجه داد:  اسپری تافت بهترین وسیله برای جلوگیری از خراب شدن موها بود :) خلاصه عموناصر رو توی اون دوران مجسم کنید با موهای سشوار کشیده و تافت زده، کفشهای پاشنه بلند لِژدار و  شلوار پاچه گشاد که میشد باهاش دعوت به همکاری با رفتگران محترم در شهر شد... ای روزگار! عجب روزایی بودند اون روزا!... و هنوز میتونم بوی خوش تافت رو که با عطر گلهای بهاری آمیخته میشدند و تمامی مشامم رو لبریز میکردند، با بینی ذهنم استشمام کنم... 

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

هم نفس

دیروز داشتم به لیست دوستانی که عمداً و سهواً گذارشون به اینجا افتاده نگاهی میکردم، که چشمم به بالاگردون افتاد.  کنجکاویم جلب شد و گفتم سری بزنم ببینم اونجا کجاست! دیدم در صفحه ی ورودیش اینچنین آغاز کرده بود: "همه شنیده‌ایم که صدها هزار وبلاگ فارسی وجود دارد، اما نه عدد دقیقی از تعداد این وبلاگها موجود است و نه توافقی بر اینکه این وبلاگها در مورد چه می‌نویسند..." راستش میدونستم که تعداد وبلاگهای فارسی خیلی زیادند ولی اینکه صدهاهزار باشند دیگه از حوضه ی تصوارات من خارج بود. توی همین کشور محل سکنای ما شخصاً میدونم که صدها وبلاگنویس شناخته شده و شاید هزاران هزار ناشناس وجود داشته باشه! یکی از این همولایتی های ما که من چند وقت پیش تصادفاً کشفش کردم، عمواروند گرامیه که همین چند روز پیش هم تولد هفتاد سالگیش بود :) گاهی اوقات وقتی نوشته هاش رو میخونم که بیشترش خاطراتشه، پیش خودم فکر میکنم که: عموناصر، چقدر تعریف کردن خاطراتت شبیه طرز تعریف کردن این وبلاگنویس همولایتیته! با اینکه شاید حداقل یک نسل فاصله بین شماست!
همیشه به دوستان و عزیزانی که سالگرد تولدشون فرا میرسه میگم: سن فقط یک عدده و بس! بعضی از آدما توی سنای پایین هم احساس مسن بودن میکنند و بعضی دیگه در بالاترین سنها هم شادابی جوونی رو میشه در چهره اشون دید. ولی به هر حال هر چقدر هم که این قضیه صحت داشته باشه، باز هم قانونی در طبیعت هست که نمیشه منکرش شد و بشر تا به امروز نتونسته بهش فائق بیاد: همه ی ما به دنیا میایم و باید که یک روز از این دنیا بریم! همه امون  یک روزی طفلیم، یک روز نوجوون و جوون و سرانجام روزی پیر خواهیم بود و فرسوده. خیلی چیزا توی زندگی میان و میرن: جوونی، زیبایی... بچه های آدم هم گذرا هستند، میان و نوری به زندگیت میدن و بعد به دنبال سرنوشت خودشون میرن... باید برن چون این قانون طبیعته! میدونید در انتها چی برای آدم باقی میمونه یا شاید بهتر باشه بگم، چه کسی؟ اونیکه در آخرین لحظه یک لیوان آب رو به دستت میده، شاید با دستهای  چروکیده و لرزانش، دستهایی که تا آخرین لحظه هیچوقت تو رو تنها نذاشتند... اون همدم توست و تا تفس آخر هم نفس توست... 

۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه

نفس بریده

میدونم که این آهنگ رو خیلی دوست داری، چون هر وقت بهش میرسه دستت به طرف پیچ صدا میره و میخوای تا اونجاییکه میشه صداش رو بلند کنی :) تقدیم به تو عزیز دل...

محسن چاوشی و فرزاد فرزین - نفس بریده

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون
 بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من
 بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون
 بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من
 بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

Tomorrow will be as beautiful as this day

Dünyanın en iyi arkadaşa! Şu safar daha iyi anladığını umarım, dostum
An den besten Freund auf der ganzen Welt
Till den bästa vän i hela världen
To the best friend in the whole world
تقدیم به بهترین دوست دنیا

Hundred of times I have been down to this road. I could be blindfolded and be put at the wheel and be left at the beginning of the road no. 40… but this time it was different and I had a strange feeling! May be because after all these years I wasn’t going there alone, to my beloved ones’ place, those who have been my family all these years and still are… No no, this wasn’t it! The feeling was not because of this and there was a special happiness inside me! One hour before our departure he called me. He wanted to know, if we were on the road! His voice was happy and at the same time he sounded very expectantly. I am cooking, he said and as I surprisedly asked “Are YOU cooking?!”, he laughed and said “Who else should cook your favorite food?”i
When we arrived at their house and we received their welcome warmer and kinder than ever, I still hadn’t figured out this feeling, which exited me so deep inside… and as the seconds and minutes were going by and he was getting more thoughtful and caring to me than ever, with his brotherly kind of love, suddenly the curtains in my mind went up: nearly 30 years of friendship has not been just a coincidence… and when I one more time had covered the entire road 40 and arrived home, something dragged me to my computer. A message had been waiting for me there in the meantime: Tomorrow will be as beautiful as this day, only our grandchildren will see it, my friend!i

۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

فردا نیز به مانند این روز زیبا خواهد بود...

این مسیر رو صدها بارها رونده ام و حتی میتونم به جرأت بگم که حاضرم بهم چشمبند بزنند، توی تاریکی شب پشت فرمون بذارندم و اول جاده ی شماره ی 40 رهام کنن... ولی این بار با دفعه های قبل خیلی فرق میکرد و از اولش احساس عجیبی داشتم! شاید به خاطر این بود که بعد از این همه سال برای اولین بار دیگه تنهایی به اونجا نمیرفتم، پیش عزیزانم، پیش اونایی که توی این سالها خانواده ی من بودند و هستند... ولی نه، این احساس به این خاطر نبود و یک شادی خاصی در درونم وجود داشت! درست یک ساعت قبل از حرکتمون بهم زنگ زد. میخواست بدونه که توی راهیم یا نه! صداش خیلی خوشحال بود و در عین حال طنین انتظار داشت. گفت دارم غذا درست میکنم و وقتی با تعجب پرسیدم که تو داری غذا درست میکنی، خندید و گفت: پس کی باید غذای مورد علاقه ی تو رو درست بکنه؟!
وقتی وارد خونه اشون شدیم و با استقبال گرمتر از همیشه و مهربونانه اشون روبرو شدیم، هنوز هم نتونسته بودم بفهمم که این چه احساسیه که اینچنین درونم رو به هیجان میاره... و رفته رفته هر چی بیشتر میگذشت و حس میکردم که داره پروانه وار و با محبتی بالاتر و والاتر از یک بردار بزرگ، به گِردم میچرخه، ناگهان پرده ها در ذهنم به بالا رفتند: نزدیک به سی سال دوستی فقط یک تصادف نبوده... و وقتی جاده ی 40 رو یک بار دیگه  آکنده و سرشار از مهر و محبت، پشت سر گذاشتم و به خونه رسیدم، ناخودآگاه به طرف رایانه ام  کشیده شدم و دیدم که توی این فاصله این پیغام دراونجا انتظارم رو میکشیده: فردا نیز به مانند این روز زیبا خواهد بود، هر چند که نوه هایمان آن را خواهند دید، دوست من! 
  

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

الا یا ایهالاحساس!

ترجمه کردن بعضی از کلمات به زبون دیگه اصلاً کار ساده ای نیست و هر چقدر هم که سعی و تلاش میکنی تا اصالت معنا حفظ بشه باز هم بیفایده است! یا باید از خیرش گذشت که اون هم در بیشتر موارد یعنی حذف یک مطلب و یا اینکه باید به شکلی تشریحش کرد. اگر الآن به جای زبون شیرین مادری از زبون قطبی ها در اینجا استفاده میکردم، با گفتن یک کلمه میتونستم بیانگر این مطلب باشم که: مثل بچه ایی که از سر خوشحالی سر از پا نمیشناسنه و دوست داره به طریقی این شعف رو با اولین کسی که میبینه تقسیم کنه، حالا چه به درست چه به غلط، و بزرگتری از راه میرسه و با یک چشم غره به اون میفهمونه که هر حرفی رو هر جایی نمیزنند... و بچه شاید لبی هم وربچینه و از روی معصومیت سر رو از در شرم به زیر بندازه... همه ی اینها از در احساساته و بس!
دوست خوبی میگفت: " داشتن احساسات نشانه ی زنده بودنه و بدون اون شاید زندگی کاملاً بدون مفهوم باشه، ولی متأسفانه زیادیش و نوع کنترل نشده اش همیشه بیگدار به آب میزنه! به ملتهایی نگاه بکن که از روی احساسات اخذ تصمیم کردن و شاید به همین واسطه جنایتهای بسیار بزرگی رو مرتکب شده باشند." راستش رو بخواید حرفش اصلاً دور از واقعیت نیست. وقتی آدم به احساساتش اجازه بده که جلوتر از خودش حرکت کنند، معمولاً در انتها نتایج خوبی رو با خود همراه نخواهد داشت، و این نه تنها زندگی خود آدم رو تحت تأثیر قرار میده بلکه میتونه زندگی اطرافیان رو چه بسا حتی دگرگون بکنه! بنابرین گاهی اوقات باید به احساسات گفت که "الا یا ایهالاحساس، پیاده شو تا به هم بریم، رفیق!"...:)

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

عاشقم من

دلکش- عاشقم من

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم

خیزو با من در افقها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن

خورشید راستین

نزدیک به سه دهه ی پیش در عروس شهرهای این قاره دوست خوبم جملاتی رو گفت که اینقدر خوشم اومد که وادارش کردم با اون خط خوشش به صورت لوحه ای بنویسه، و آویزونش کردیم به دیوار:
Eğer bir gün gerçek bir güneş doğmak isterse
sen istersen de istemezsen de, o doğar
اگر خورشیدی راستین قصد بر طلوع کند،
چه تو بخواهی چه نخواهی، طلوع خواهد کرد

این کلمات در طی این سالهای متمادی بارها و بارها صحتش برای من به اثبات رسیده! باور کردنی نیست که وقتی قرار باشه اتفاقی بیفته، چطور همه چیز دست در دست همدیگه میدند تا همه چیز همونطور که انگار از قبل تعیین شده باشه، مثل قطعات پازل کنار هم بشینن و تصویر نامعلوم شکلی معلوم به خود بگیره! این خورشید راستین چند سال پیش به طرز معجزه آمیزی برای من طلوع کرد، در دورانی که حتی کل وجودش برای من زیر سؤال بود... و فرشته ای که پرده های دخمه ی تاریک ذهنم رو به کناری زد و خورشید راستینم رو به من نشون داد...

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

تو كه نوشم نیي نيشم چرايي؟

داریوش - داد از این دل
دوبیتی های باباطاهر

دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نیمه شو آيي به خوابم
چرا هر نبمه شو آيي به خوابم

فلك در قصد آزارم چرايي
گلم گر نيستي خارم چرايي
تو كه باري ز دوشم بر نداري
ميونه بار سر بارم چرايي

تو كه نوشم نیي نيشم چرايي
تو كه يارم نیي پيشم چرايي
تو كه مرهم نهي زخم دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي
نمك پاش دل ريشم چرايي

خدايا داد از اين دل داد از اين دل
كه يكدم مو نگشتم شاد از اين دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بگويم صد هزاران داد از اين دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بگويم صد هزاران داد از اين دل

دلم دور است و احوالش ندونم
كسي خواهد كه پيغامش رسونم
خداوندا ز مرگم مهلتي ده
كه ديداري به ديدارش رسونم
خداوندا ز مرگم مهلتي ده
كه ديداري به ديدارش رسونم

اگه دردم يكي بودي چه بودي
اگه غم اندكي بودي چه بودي
ببالينم حبيبي يا طبيبي
از اين هر دو يكي بودي چه بودي

ندونم لخت و عريونم كه كرده
كدوم جلاد بي جونم كه كرده
بده خنجر كه تا سينه كنم چاك
ببينم عشق تو با مو چه كرده
بده خنجر كه تا سينه كم چاك
ببينم عشق تو با مو چه كرده

۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

خیام نیشابوری

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

اهریمن سانسور

دلم میخواست میتونستم همه ی اون چیزهایی که در درونم در حال گردش و چرخش هستند رو به تیزی قلم بکشم، ولی همیشه موقع نوشتن  اهریمن سانسور انگار که به سراغم میاد، بالای سرم می ایسته و تک تک کلماتم رو کنترل میکنه! دلم میخواست میتونستم از تمام پلیدیهایی که در اطرافم در جریان بوده و هست بنویسم، ولی این وجدان لعنتی همش نوایی سر میده که به فکر این باش و به فکر اون باش! شاید این از نوشته ات ناراحت بشه، شاید اون به تریج قباش بر بخوره... آخه تا کی؟! تا کی باید سکوت کرد و دم نزد؟ تا کی باید دائم سیاست به خرج داد و ظاهر رو حفظ کرد؟ تا کی باید هر جور خفت و خواری رو در اطراف دید و صم و بکم بود؟... دلم میخواست میتونستم از ته دل چنان فریاد بکشم تا از حنجره هام دیگه صوتی به ارتعاش در نیاد که شما بدکاران، شما منحطان  دور از هر گونه اخلاق نیک بشری، حالم از همگیتون به هم میخوره... بهشت و دوزخی در کار نخواهد بود و توی همین دنیا به جزای اعمال کثیف و شنیعتون خواهید رسید! 

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

هشتم مارس: روز جهانی زن مبارک بادا!

سر صبحانه از پسر نوجوونم پرسیدم: میدونی امروز چه روزیه؟ گفت: نه! گفتم: هشتم مارسه دیگه! روز جهانی زنه. گفت: یعنی مال ایرانه؟ گفتم: نه، مال همه ی زنای دنیاست. با نگاهی کنجکاو مکثی کرد و گفت: پس روز مردا چه روزیه؟! لبخندی زدم و گفتم: بقیه ی روزهای سال...:)
واقعاً ما "اجناس" ذکور، خوب سر خودمون رو کلاه گذاشتیم و با تعیین یک روز در سال به نام زنان، فکر می کنیم تمام حقوق پایمال شده ی خانمها رو احیا کردیم! یک وقت فکر نکنید که ستم به زنها فقط مربوط به شرق و ممالک جهان سومه! توی همین کشور قطبی که ما ساکنش هستیم و ادعای برابری مرد و زن رو میکنند، هنوز که هنوزه مساوات بین این دو جنس برقرار نیست، هنوز هم اشل حقوقی خانمها پایینتره، هنوز هم کارفرماها اگر فکر کنند که گیر نمی افتند ترجیحاً سعی می کنند که زنها رو استخدام نکنند! شاید برای دوستایی که اونور دنیا هستند باور کردنی نباشه که در سوئیس سال 1971 و لیختنشتین 1986 به خانمها حق رأی داده شد! باور کردنی نیست، نه؟! دو کشور مترقی و در ناف اروپا...
به هر حال دلم میخواد این روز رو به همه ی زنان دنیا، علی الخصوص اونهایی رو که خودم از نزدیک میشناسم تبریک بگم و این ترانه رو بهشون تقدیم کنم.


شاهین نجفی - حرف زن

نزن، به اون کسی که باور داری، نزن تو دستت قویه، ظریفه صورت این زن
به خدا همه‌ی تنم اینجا داره می‌لرز ه کی گفته پسرامون اوباشن، دخترامون هرزه؟
آره این درد مث یه غده تو سینه‌مه گمون نکن هرچی میگم از روی کینه‌مه
این یه شعر نیست، این یه بغض خفه شده‌ س ترانه نیست این، یه فریاده تو بن‌بست
این یه زخمه که تو خلوت منو می‌خوره تو عمق فاجعه‌ی صورت خونینت می‌بره
تو چشات از حادثه سیاهه، می‌دونم میگن نفس بودنت گناهه، می‌دونم
تو مث مرواریدی ، اما نه واسه زینت ظریفی، زیبایی، گرونی… اینه صحبت
آدما مریضن، تو بودنت سلامت داره آره تو گناهی؛ گناهی که برکت داره
آره می‌جنگم واسه هر چیزی که مال منه اسلحه‌م صدامه، بلند میشه این حق زنه
نمی‌خوام برام نقش یه دلسوزو بیای بیخود میگی ضعیفم، من شیرم، تو کجایی؟
دیگه نمی‌خوام واسه‌م مرثیه سر کنی همین شعرم میشه واسه تو یه تودهنی
نگاه نکن روسری رو سَرَمه، این جبره من معتقد نیستم که راه‌حلش صبره
این یعنی حقمه زندگی، من یه آدمم بگو می‌خوام ببینم، بگو تو چی از تو کمم
بذار دو دقیقه بگم مث یه زن حرفمو آدم آدمه، تو باید بفهمی دردَمو
قدّ یه تاریخ حقمو گرفتن و بردن نوبتی هم نوبتمه، قدیمیام مردن
تو حق داری هرچی میگی، قانون طرفِته قانون میگه بزن، زدن فقط حرفِته
این سر واسه شکستنه، آره درد می‌کنه بزن، منم حرف می‌زنم ببین کی جون می‌کنه
نمی‌خوام مث همیشه بشنوی گریه‌مو تا وقتی دستت بلند شد ببینی ترسمو
باور کن از تو کتابا اسم مردو خط زدن آدما امروز دوجنسن: یا نامردن یا که زنن
آدما امروز دوجنسن: یا نامردن یا که زن آره می‌جنگم واسه هر چیزی که مال منه
اسلحه‌م صدامه، بلند میشه این حق زنه آره می‌جنگم واسه هر چیزی که مال منه
من واسه‌ت چی هستم تو این دنیای وحشی؟ یه چیز میگم زانو بزنی، کم بیاری، تا شی
این آدمیت نیست، مغزتون تو کمرتونه بهتره بچرین، هرزگی آب و نونِتونه
عشق براتون یه حرفه، مضحکه، توخالیه بچه خونه خونواده یه چیزه پوشالیه
اما من گرونم، قیمتم بالا خونَ‌مه آسون به دست نمیاد، این بسته به جونَ‌مه
هر وقت که اراده کردی برات مادر شدماگه جنگ بود پا به پات جنگیدم، خواهر شدم
آره این زن خرد و شکسته همسرته آره این زن که حالا نمی‌شناسی تو، زنته
تجاوز یعنی همین، هر کاری که خواستی کردی با توهین و تشر و توسری کی گفته که مردی؟
یه روز میشه که تو نمی‌تونی بگی چی بپوشم من عروسک نیستم که شخصیتمو بفروشم
من پوششم عوض میشه، تو سطح قضیه اینه تو با مغزه که می‌کنی که تا قیامت همینه
دیگه سنگِ هیچ دستی سرمو نمی‌شکونه کسی دیگه تو گوشم آیه‌ی وحشت نمی‌خونه
تنم لگدمال نگاه هرزگی‌ها نمیشه این یه عزم جزمه، طوفان و خاک و آتیشه
این یه عزم جزمه، طوفان و خاک و آتیشه

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

زیر چتر باران

تقدیم به همه ی عاشقان...:)

علیرضا افتخاری - زیر چتر باران

زیر چتر سبز باران
برگ لرزان درختان
آید به یادم دوباره
کوچه باغ پرسه ها مان
می تراوید از نگاهت
شور وشرم کودکانه
می سرودم زیر باران
از نگاه تو ترانه
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران

دم به دم افسانه میخواند
در کنار گوشمان باد
نغمه های عاشقی را
باد و باران یادمان داد
می توانستم چو لبخند
بر لبانت جان بگیرم
یا بلغزم همچو اشکی
کنج لبهایت بمیرم
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران

در دل شب دیده ی بیدار من
بیند آن یاری که دل را آرزوست
چون بیاید پیش پیش مرکبش
مرغ شب آوا بر آرد دوست دوست دوست

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

حتی مورچه ها هم پادشاه دارند!

الان چند روزی هست که تمام رسانه های اینجا دست از صحبت در مورد نامزدی دختر شاه برنمیدارند. هر روزنامه ای رو که باز میکنی، کانالهای تلویزیونی، رادیو ، اینترنت و خلاصه هر سازمان و مؤسسه ی خبرپراکنی که در این دیار موجوده، مرتب راجع به چگونگی نامزدی و اندازه ی الماس حلقه ی نامزدی و عروسی داد سخن میدند! واقعاً از مردم اینجا گاهی چنان متحیرمیشم که غیر قابل وصفه! میگم آخه شماها دیگه چرا؟! شماها که اینقدر ادعای مدنیت مدرن رو دارید، در قرن بیست و یکم و در حالیکه حتی عقب افتاده ترین کشورها دارن به این نتیجه میرسن که بابا پادشاهی و سلطنت مال عهد دقیانوسه، شما دو دستی به این شاه چسبیدید که چی بشه؟! تمام اختیاراتش رو که ازش گرفتید، حق اظهار نظر سیاسی هم که نداره و فقط به عنوان سمبل بهش در عرصه ی بین المللی افتخار میکنید! هزینه ی داشتن این شاه و دربارش از پول مالیات همه ی کسایی که در اینجا شاغل هستند، تأمین میشه...
معمولاً سر کار وقتی موقع ناهار و دیگر تنفسها بحث مسائل اجتماعی این جامعه درمیگیره، سعی میکنم کمتر برخوردهای انتقادآمیز ازشون بکنم، ولی امروز در رابطه با این عروسی دیگه نتونستم سکوت بکنم! میدونید جواب مدافعین حفظ سلطنت چی بود؟ " وجود پادشاه بهترین وسیله برای تبلیغات جهانیه..." در اون لحظه با خودم فکر کردم که اونوقت میرن از قبرس میارن!! یاد یک روحانیی در اون زمونای قدیم توی مملکت خودمون افتادم که میگفت: حتی مورچه ها هم پادشاه دارند!

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

عوارض جانبی غربت نشینی

اینطور که به نظر میاد بزودی راهی وطن هستم. اصلاً برنامه ای برای چنین مسافرتی نداشتم، ولی خوب  زندگی همینه دیگه و خیلی چیزها رو از قبل نمیشه پیشبینی کرد! 
توی این چند دهه ی اخیر در خارج از مملکت، هر بار که قصد سفر به اون آب و خاک رو میکنم، با حسی غریب در درونم مواجه میشم. هیجان خاصی در وجودم به جریان میفته که توضیحش اصلاً کار ساده ای نیست. در عین اینکه خوشحالم از اینکه به دیدار همه ی عزیزان میرم و بیشتر اهل فامیل رو زیارتی میکنم، ولی همزمان غمی در دلم آشیونه میکنه! عجیبه که این احساس در عرض این سالها هیچ تغییری نکرده و شاید به جرأت میتونم بگم که شدیدتر هم شده. شاید دلیلش این باشه که آدم هر بار که به اونجا میره عزیزانش رو با سنی بالاتر و چه بسا فرتوت تر میبینه و این واقعیتیه که وقتی دوری و نمیبینی، پذیرفتنش راحت تره! خیلی وقتا به مثل "از دل نرود هر آنچه از دیده برفت" فکر میکنم و اینکه چقدر خوب بود اگر واقعیت داشت، ولی متأسفانه به هیچ وجه اینطور نیست یعنی طبیعتاً اگر آدم نخواد خودش رو گول بزنه و نخواد در اتوپیا زندگی کنه. 
نکته ی جالب اینجاست که این قضیه انگار فقط از طرف من نیست و اونطرفی ها هم ظاهراً با دور بودن من سالهاست که کنار اومدند که از دید من البته کاملاً مثبت و منطقیه... به هر حال این هم یکی دیگه از عوارض جانبی غربت نشینیه که باید باهاش ساخت، یعنی به مانند خیلی چیزای دیگه توی زندگی: هیچ چیز رو توی زندگی مجانی بدست نمیاری! مطمئن باش که با بدست آوردنش چیزی رو در کنارش باید فدا کنی...چه بخوای، چه نخوای!

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

مرغ ســحر

احساس غریبیه ولی انگار موسیقی جزئی لاینفک از تمامی وجودم رو تشکیل میده! وقتی یک چند روزی میگذره و اینجا خبری از ترانه وشعر نیست، به نظرم میاد که یه چیزی کمه...
یکی از زیباترین آثار موسیقی وطن رو دلم میخواد اینجا برای همیشه جاودانه اش کنم!  تقدیم میکنم به کسی که همیشه دوست داره این ترانه رو با صدای"انکر الاصوات" عموناصر بشنوه...:) 


سالار عقیلی - مرغ ســحر
شعر از ملک الشعرای بهار
آهنگ از مرتضی نی داوود

مرغ ســحر ناله سر كن
داغ مرا تازه تر كن
زآه شرر بار، اين قفس را
برشكن و زير و زبر كن

بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ
نغمهء آزادی نوع بشــر سرا
وز نفسی عرصهء این خاك توده را
پرشرر كن

ظلم ظالم ، جور صيّاد
آشيانم داده بر باد
ای خدا، ای فلك، ای طبيعت
شامِ تاريكِ ما را سحر كن

نو بهار است
گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است
اين قفس چون دلم
تنگ و تار است

شعله فكن در قفس ای آه آتشين
دست طبيعت گل عمرِ مرا مچين
جانب عاشق نگه ای تازه گل از اين
بيشتركن ،بيشتركن ، بيشتركن

مرغ بی دل، شرح هجران 
مختصر، مختصر كن
مرغ بی دل، شرح هجران 
مخــتصـــر، مختـصـر كـن

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

پنج ایراد را بیابید!

چند وقتی هست که در محل کار ما تصویر بالا رو به همه ی در و دیوارها زدند و بالاش هم نوشتند "پنج ایراد را بیابید!" اگر از دیدن عکس هنوز چیزی دستگیرتون نشده، بذارید براتون توضیح بدم که منظور استعمال دخانیات در کل محوطه ی بیمارستانه!
موقعی که ما به این سرزمین اومدیم، سیگار کشیدن چه درون و چه بیرون ساختمونها کاملاً عادی بود. طی دهه ی اخیر کلی از قوانین رو در رابطه با اجازه ی کشیدن سیگار در اماکن عمومی، من جمله اداره جات، سینماها و رستورانها تغییر دادند. توی بیمارستان هم اتاقکهایی رو به شکل بالا در هوای آزاد تعبیه کردند که ملت در اصل فقط اونجا اجازه ی تدخین داشته باشند...
نکته ای که من هنوز هم برام معماست این دورو بودن دولتها در مورد مسئله ی دخانیاته! این همه تبلیغات بر علیه این ماده ی جداً مخدر میکنند، روی هر بسته اش از مضراتش قصه تعریف میکنند و در عین حال میلیونها بسته سیگار رو تولید و یا وارد میکنند! واقعاً که این تولید کننده های دخانیات در دنیا چه قدرتی دارند که حتی در هالیوود هم به وقاحت تموم ازشون فیلم می سازن...  

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

عزیزان زنده اند!

صبح زود روز تعطیل با زنگ تلفنم از خواب پریدم. تعجب کردم که، خدایا، کی میتونه باشه که روز شنبه کله ی سحر زنگ میزنه! قبل از اینکه بخوام افکار نگران کننده رو توی مغزم بچرخونم و یک تفتی بهشون بدم، صدای دوستم رو از اونور خط شنیدم که داشت عذرخواهی میکرد... گفتم چی شده؟ گفت مادرم فوت کرد! خیلی ناراحت شدم و ناخودآگاه به این فکر کردم که این شتریه که در خونه ی همه میخوابه، یا به قول همین دوست عزیز از دست رفته: دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره... ماها بچه های غربت وقتی عزیزانمون رو اون سر دنیا از دست میدیم شاید طور دیگه ای بهمون فشار میاد، چون تصویری رو که از عزیزانمون در وطن داریم، تصویریه که همیشه زنده ست، اون آدما هیچوقت برای ما نه پیر میشند و نه مریض و ناخوش و همیشه همون آدمای قبراق و سر حالی هستند که سالها پیش دیده بودیمشون... درست مثل مادربزرگ خودم که الان سالها از فوتش میگذره و عموناصر هنوز نتونسته، در سفرهایی که به میهن میکنه، خودش رو راضی کنه که سرخاکش بره! میدونم که باید پذیرفت و پشت سر گذاشت، ولی همش صداش توی گوشمه وقتی صدام میکرد: آقای عموناصر خان گل و بلبل:(... روح تمامی رفتگان عزیز ما شاد بادا!

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

افسردگی: دامی بزرگ

همه ی اونایی که یک خرده عقل در سر داشته باشند میدونند که مواد مخدر یکی از بزرگترین دشمنان جوامع بشریه و بعضی از انواع این مواد اگر در دامش افتادی، دیگه راه برگشتی برات وجود نداره! همه بالاخره به طریقی راجع بهش صحبت میکنند، والدین سعی میکنند به فرزنداشون تا اونجاییکه در توانشون هست اطلاعات بدند، توی مدارس معلمین تلاش مبرم بر ارشاد کردن دانش آموزها دارند و خلاصه مرتب ازش حرف زده میشه! حالا چرا با تمامی این احوال اینقدر زیاد و متداوله و در بعضی ممالک مثل نقل و نبات پیدا میشه، موضوع بحث من در اینجا نیست! موردی رو که خیلی از آدما نه در رابطه اش زیاد اطلاعات دارند و نه شاید اگر به شکلی در دور و برشون اتفاق نیفته، ممکنه به هیچ شکل براشون قابل لمس نباشه، دامیه به ظاهر کاملاً بی ضررتر و خفیفتر ولی در اصل شاید بسیار خطرناکتر، منظورم دیویه به نام افسردگی!
میگن از عاشق پرسیدند: عاشقی چیست؟ گفت: چون ما شوی بدانی! اوناییکه درگیر این مسئله شده باشند، میدونند که من دارم راجع به چی صحبت میکنم. متأسفانه اگر یکبار در دامش افتادی تا آخر عمر همیشه احتمال عود کردنش وجود داره... خلاصه که اگر به قول آقا خره توی شهر قصه (که من این اواخر انگار زیاد به شخصیت های توش عطف میکنم :) ) 
بعد ازاين اگر شبي ، نصفه شبي ،
به کسوني مثه ما قلندر و مست و خراب
توکوچه برخوردي
اون چشارو هم بذار
يا اقلا ديگه اين ريختي بهش نيگا نكن .
آخه من قربون هيكلت برم
اگه هر نيگا بخواد اينجوري آتيش بزنه
پس باهاس تموم دنيا تا حالا سوخته باشه !

یعنی ممکنه اون آدم مست و خراب افسرده حالی باشه که داره زیر لب پیش خودش از دنیای خودش زمزمه میکنه:
دلم دنیای فریادی فسرده ست
که روحش را ،سکوت مرگ خورده ست
منال ای دل ،اگر مرده ست دنیات
در این دنیا چه دنیاها که مرده ست

کارو

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

شازده کوچولو

چند وقت پیش توی وبگردیها بعد از سالها دوباره به شازده کوچولو برخورد کردم. میدونستم که ترجمه های مختلفی از این داستان شیرین و پرمعنا وجود داره، ولی در مورد اینکه زنده یاد شاملو هم هنر ترجمه اش رو در رابطه با این نوشته به کار برده، اصلاً اطلاعی نداشتم. جالبتر اونکه در تولید صوتی روایت این داستان هم شرکت داشته... در هر صورت فایلش رو گیر آوردم و یک سی دی برای مناسب ترین جا برای گوش دادن یعنی توی ماشین، زدم :) خلاصه فکر کنم یک هفته ای طول کشید تا توی فاصله ی از خونه به کار و از کار به خونه، تونستم به همه اش گوش بدم. چنان مسخ حرفهای شیرین این کوچولو میشدم که ابدا نمی فهمیدم چطوری به مقصد میرسم...
گفتم که حیفه این کار زیبا رو در اینجا نذارم و دوستان ازش بهره مند نشند. این رو به "غریبه ی کوچولوی" خودم تقدیم می کنم، چون میدونم که اون هم مثل من از شنیدنش لذت میبره...

آنتوان دو سنت اگزوپری- شازده کوچولو - راوی احمد شاملو

۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

غم تنهایی

فریدون فروغی - غم تنهایی

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه ی پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده
ولی دریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

احساس خدایی

همیشه به ما می گفتند که قدر دوران مدرسه رو بدونید که این روزا دیگه هیچوقت برنمیگردند! الان که به دوستای قدیمی اون دوران فکر میکنم میبینم که چقدر دوران خوبی بود، و اون دوستیهای خالص و بی ریا شاید دیگه هیچوقت برنگردند... نسل ما نسل بدی بود، نسل "چوب دو سر نجس"! همگی اون نسل به طریقی فنا شدیم: یا به اونجایی رفتیم که "عرب نی انداخت"، یا در نبرد بین حق و باطل جان به جان آفرین باختیم، یا آواره ی دیار غربت شدیم و یا در همون دیار هر روز خدا با مصائب روزگار دست و پنجه نرم میکنیم! دوستی داشتم دراون دوران دبیرستان که به اجبار زمونه راهی نبرد شد، زنده رفت و ملقب به شهید زنده برگشت! سالها پیش دیدمش و چقدر تغییر کرده بود! وقتی از اون روزهای خون و آتش صحبت میکرد، چیزی بهم گفت که شاید تا همین چند سال پیش دقیقاً مفهومش رو درک نکرده بودم. گفت: میدونی، عموناصر، وقتی که زخمی شدم،  بین مرگ و زندگی سیر میکردم. وقتی که جون سالم به در بردم، تازه فهمیدم که زندگی چقدر بی ارزشه! دیگه هیچ چیز مثل سابق برام اهمیت نداشت و از هیچ چیزی دیگه نمیترسیدم، مطلقاً از هیچ چیز! اون موقع بود که احساس خدایی میکردم...

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

مُرده ... که بگن لال نیست!

هفته ی پیش خبری توی یکی از روزنامه های اینجا در مورد فیس بوک چاپ کرده بودند مبنی بر اینکه خانم جوانی که زوجش به رحمت ایزدی پیوسته بوده و یکی از کاربران فیس بوک هم بوده، داره سعی میکنه حساب این عزیز از دست رفته اشو در اونجا ببنده! بواسطه ی اینکه تمامی دار و دسته ی فیس بوک در آمریکا هستند، از متوفی شدن کاربرانشون در خارج از اونجا طبیعتاً نمیتونن اطلاع پیدا کنن و به اثبات رسوندش هم براشون کار ساده ای نیست. خلاصه که این دختر خانم عزادار هر چی سعی کرده بوده با دست اندرکاران فیس بوک تماس بگیره، موفق نشده بوده. دیروز دوباره خبر جدیدی توی همون نشریه منتشر شد که سرانجام این خانم تونسته مسئولین فیس بوک رو متقاعد بکنه که بابا این دوست ما دیگه در میون ما نیست و اینکه دوستانش هنوز میان توی صفحه اش و براش پیغام میذارند، فقط نمکیست به روی زخم ما  و بس...
داشتم در همین رابطه فکر میکردم که خوب این خدا رحمتی که توی فیس بوک بوده و دار فانی رو وداع گفته بوده! حالا تکلیف اونایی که اونطرف و در اون عالم هستند و یک دفعه توی دنیای مجازی پیداشون میشه، چیه؟! بعد از مدتها تفکر و تعمق، بهترین جوابی که پیدا کردم، میدونید چی بود؟ "مُرده ... که بگن لال نیست!" :)

۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

دریاب همی که با طرب میگذرد

باز هم این اعداد و ارقام سر و کله اشون پیدا شد :) دست از سر ما بر نمیدارند و سالی یکبار همین موقع ها که میشه دوباره به سراغ ما میاند تا یادآوری کنند که 
این قافله ی عمر عجب میگذرد
دریاب همی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد

- خوب دوست باوفای من که سالی یکبار به یاد دوست قدیمیت می افتی و قدم رنجه میفرمایی و به ما سرکی میزنی، حالا این عددها چه جوری بودند؟! آخه میدونی ترجیحاً دیگه میخوای بهش فکر نکنی :)
- عجب!  که یادت رفته؟! پس بذار حالیت بکنم (به قول حاجی خرسه توی شهر قصه ها!) اولش فرد بود، بعد هی زوج اومد و پشتش باز فرد. یک و یک بود، دو و دو بود و سه و سه... حتی چهار و چهار هم اومد!
- ای بابا، صبر کن، صبر کن! چهار و چهار دیگه کی اومد؟! اصلاً حواسم نبود! مطمئنی تو؟
- آره، قربونت برم :) از اون که دیگه خیلی گذشت!... آره، دوست خوب من، صفر و دو بود، دو و چهار اومد و حالا دیگه نوبتی هم باشه نوبت چیه؟
- والله چه عرض کنم؟
- چهار و شیشه دیگه...
-  چهار و شیش؟! ... آره، راست میگی انگار! چهار و شیش... ای وای بر من، ای وای بر من...:)

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

حرف بزن

مازیار - حرف بزن

تو با اين كه مهربوني منو دست کم گرفتي
منو قابل ندونستي راز تو به من نگفتي
شايد از دست حقيرم واسه تو يه كاري ساخته ست
گرچه اسمم به گوش تو حالا خيلي نا شناخته ست
حرف بزن اي مهربون منو از خودت بدون
حرف بزن اي مهربون منو از خودت بدون

حتی خنده هات مثل تلخي گريه ست مثل لبخند دروغ آشنايي
تو رو خوب مي شناسم از عاطفه سرشار تو کجا و قصه هاي بي وفايي
تو رو خوب مي شناسم از عاطفه سرشار تو کجا و قصه هاي بي وفايي
حرف بزن اي مهربون منو از خودت بدون
حرف بزن اي مهربون منو از خودت بدون

گريه ارزوني چشمات اگه اشکي نيست بباري
حالا خالي كن با حرفات هر چي كه تو سينه داري
واسه يك بار هم بذار من محرم راز تو باشم
بذار آخرین ترانه واسه آواز تو باشم
شاید از دست حقیرم واسه تو یه کاری ساخته ست
گرچه اسمم به گوش تو حالا خیلی ناشناخته ست
حرف بزن ای مهربون منو از خودت بدون
حرف بزن ای مهربون منو از خودت بدون
حرف بزن ای مهربون ای مهربون ای مهربون

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

این آدم بزرگ‌ها راستی‌ راستی چه‌قدر عجیبند!

تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

به می‌خواره که صُم‌ بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.

این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی‌ راستی چه‌قدر عجیبند!

از کتاب شازده کوچولو،  نوشته ی آنتوان دو سنت اگزوپری،   ترجمه ی احمد شاملو

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

کوه به کوه نمیرسه...

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود! دو تا گنجشگ بودند که با بچه اشون توی آشیونه ای که با هم ساخته بودند زندگی میکردند. آقا گنجیشگه  از زندگیش اصلاً راضی نبود، چون هر چی از صبح تا شوم جون میکند و دنبال غذا میگشت که به خونه بیاره و شکم جوجه اشونو سیر کنه، از نظر خاتون گنجیشکه هیچی نبود. هر چی بیشتر میگذشت آقا گنجیشکه بیشتر مطمئن میشد که اون در اصل گنجشک نیست و فقط خودش رو به شکل اونا درآورده، وگرنه اگر درست بهش نگاه میکردی به راحتی میتونستی سیمای اصلیش یعنی "قشقرک" رو ببینی ! ولی آقا گنجیشکه حیوونی بچه اش رو خیلی دوست داشت و به خاطر اون هر روز خدا خون خونش رو میخورد و دم نمیزد... روزها، هفته ها، ماهها و سالها گذشتند و جوجه کوچولو بالاخره بزرگ شد. هر چی اون بزرگتر میشد، از صبر آقا گنجیشکه هم کمتر میشد... تا یه روز سرانجام طاقتش طاق شد و برای اولین بار توی زندگیش گفت: نه! این زندگی نیست و باید رفت! گفت که از اون آشیونه هم خودم هییچی نمیخوام، ولی سهمم رو به بچه ام میدم. قشقرک که معروف به "قشقرک بازی" هست و معمولاً همیشه فقط شلوغش میکنه، با زرنگی آقا گنجیشکه رو خامش کرد: من سهم جوجه رو براش نگه میدارم و بعداً بهش میدم! آقا گنجیشکه ی داستان ما که حتی اون موقع هم نمیخواست صورت واقعی این قشقرک رو ببینه، پیش خودش گفت: هر چقدر بد باشه، به بچه اش نمیتونه بدی کنه!... بله، جوجه گنجیشک ما بزرگ شد و از پیش قشقرک برای همیشه رفت.  با زحمت فراوون تونست برای خودش یک آشیونه درست کنه ولی از ادا کردن قول این"قشقرک مادرگونه"  خبری نشد که نشد!... قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید!... ولی صبر کنید یک دقیقه! بهتر نبود آخر داستان رو اینطوری تموم میکردیم: کوه به کوه نمیرسه، ولی آدم به آدم میرسه!... همه ی داستانا رو باید اینجوری به پایان برد!

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

نصیحتهای تب آلود

سالیان سال بود که مریض نشده بودم و وقتی آنفلوانزا به طور ناگهانی به سراغم اومد، من رو خیلی غافلگیر کرد. اصلاً انتظارش رو نداشتم! یعنی راستش کی منتظر مریضیه که من دومیش باشم؟! وقتی که روز دوشنبه ی گذشته محل کارم رو ترک میکردم، در حالیکه سگ لرز میزدم، فکر نمیکردم تمام هفته ی آینده رو در حال تب  گذرون کنم. جالب اینجاست که روز اول بیماری دلم میخواست بلند شم و خودم رو به پای کامپیوتر برسونم و بنویسم، ولی طاقت از جا بلند شدنش حتی نبود تا چه برسه به بقیه اش! گفتم پس کاغذ و قلم میارم و افکار رو که همینطور داشت تراوش میکرد به قلم میکشم... ولی نه! یارای اون کار هم نبود! دیدم چاره ای جز این ندارم که همه رو فقط به خاطر بسپرم، تا وقتی حالم بهتر شد بنویسمشون... اینقدرشون به یادم موند، در اون روزهای تب و شاید هم هذیون...

پسرم!
نمیدونم چرا در این لحظه اینقدر به یاد تو هستم و احساس می کنم که باید یک چیزایی رو باهات تقسیم کنم. دلم میخواد این حرفها رو همیشه آویزه ی گوشت نگه داری و تا زنده هستی همیشه به یاد داشته باشی که روزی پدرت اینها رو به زبون آورد.
 توی این دنیا سعی کن فقط و فقط روی پاهای خودت بایستی و بس! به هیچ کس وابسته نباش و از هیچکس انتظار نداشته باش! انتظار آخرش همیشه به یأس و ناامیدی ختم میشه! 
آدما رو دوست داشته باش! همه رو، بدون در نظر گرفتن رنگ، جنس، زبون، سن، قد و... اگر آدما رو دوست نداشته باشی، مطمئن باش که خودت رو هم هیچ وقت نمیتونی درست و حسابی دوست داشته باشی... و خودت رو باید دوست داشته باشی، با همه ی خوبیهات و همه ی بدیهات! بذار قلبت بزرگ و بزرگتر بشه، اینقدر که همه عالم و همه ی بشریت توش جا بگیرند... 

فکر کنم که تبم باید اون موقع خیلی بالا رفته باشه، چون دیگه بیشتر از این یادم نمیاد! میدونم که ساعتها داشتم فکر میکردم... از یک مغز تب آلود بیشتر از این چه انتظاری میشه داشت مگر نصیحتهای تب آلود پدرانه!

۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

دوستی کی آخر آمد

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

حافظ

۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی!

بعد از دو هفته تعطیلات و استراحت در خونه دوباره سر کار برگشتم. امسال  روزهای به اصطلاح اینجایی ها "قرمز" یعنی روزهای تعطیل رسمی که توی تقویم با رنگ سرخ مشخص شده اند، یک جوری افتاده بودند که با گرفتن چند روز مرخصی میشد دو هفته رو به آسونی تعطیل بود. خلاصه ما هم فرصت رو مغتنم شمردیم و از این فرصت طلایی حداکثر استفاده رو کردیم :)
چندین هفته قبل از کریستمس همه اش صحبت از این بود که امسال مردم به دلیل وضع ناهنجار اقتصادی قادر نخواهند بود که به رسم هر سال خرید عید بکنند و جیباشون رو چنان خالی کنند که بعد از ایام تعطیل آه نداشته باشند که با ناله سودا کنند! حالا آمار نشون میده که میزان خرید در روزهای آخر سال 2008 مسیحی رکورد بوده! نمیدونم مردم این جامعه به کجا و به کدوم جهت دارن میرن، ولی فقط اینقدر میدونم که این اون جامعه ای نیست که من دو دهه ی پیش به درونش راه پیدا کردم. متأسفانه مثل خیلی از جوامع دیگه اینها هم شدیداً میل به مصرفی بودن پیدا کردند. چند سال پیش مقاله ای توی مجله ی شپیگل در مورد این کشور شمالی میخوندم که در اون وضعیت اجتماعی و اقتصادی مردم سوئد رو در دو دهه ی اخیر بررسی کرده بود. در خاتمه اینطور نوشته بود که اگر اولوف پالمه ی فقید الان زنده میشد به یقین  این جامعه رو که سالها برای ساختنش تلاش کرده بود، دیگه نمیشناخت! مع الاسف که اینها دنباله رو جامعه ی اون طرف آبها شده اند، در حالیکه "کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی"! 

۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

رو که نیست!

نمیدونم چرا بعضی از آدمها اینقدر بی شخصیت و دون هستند؟! همه ی عالم و آدم ماهیتشون رو میدونند و حناشون دیگه به هیچ صورتی رنگی نداره! باز هم دست از تلاشهای مذبوحانه اشون بر نمیدارند و مدام میخوان خودشون رو به انسانهای پاک و بی ریا بچسبونند! واقعاً رو که نیست...

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

عمو ناصر بالای منبر می رود!

بازم نیمه های شب از خواب بیدار شدم! اصلاً انگار یک شب کامل تا صبح خوابیدن به ما نیومده :) نگاهی به ارقام قرمز رنگ ساعت رادیویی کردم که توی تاریکی شب برق میزد. ای داد! ساعت تازه سه بود و تا صبحگاهان هنوز چند ساعتی مونده بود. یادم افتاد که فردا، یا به عبارت بهتر امروز، روز دوشنبه است و با خانم ِ رئیس قرار صحبت داریم. در یک چشم به هم زدن خودم رو روبروش و در اتاق کنفرانس دیدم. تا اومد به خودش بیاد، رفتم بالای منبر :) از قدیما به من میگفتند که تو باید آخوند میشدی ها، باورم نمیشد...:) خلاصه انگار که دیگه هیچکس و هیچ چیز نمیتونست جلوی سخنرانیم رو بگیره! از خواب که بیدار شدم، خودم از خودم خنده ام گرفت...
خوب اونکه خواب بود، حالا این دیدار در واقعیت به کجا انجامید؟ راستش رو بخواید زیاد هم دست کمی از خواب نداشت :) بیچاره سرکار خانم ِ رئیس! آخر های جلسه دلم دیگه براش سوخت و اینقدر گفته بودم که دیگه صداش درنمی اومد! می دونست حق با منه و جوابی نداشت که بده. آخرش هم بهش گفتم هیچ نیازی به جواب دادن نیست و فقط پیش خودت و وجدان خودت حرفهای من رو مرور کن!
یکی از مشکلات بزرگی که ما شرقی ها توی این مملکت داریم، رک بودن ما در مقابل دو چهره ای بودن اینهاست. هیچوقت حرف رو مستقیم از دهن اینها نمیشنوی. یک حرف رو شاید هزاران بار سبک و سنگین کنند و ببینند که آیا در انتها براشون ضرری داره یا نه، و تازه بعد از اون هم باز به این نتیجه برسند که نگفتنش از گفتنش بهتره! بنابرین وقتی با بی پروایی ما در گفتار روبرو میشند، خیلی وقتها میمونند که چطور عکس العمل نشون بدند...

۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

ابراي پاييزي

امروز تا اونجایی که من خبر دارم روز تعیین کننده ای برای خیلی هاست که توی بزرگترین تولید کننده ی خودرو در این شهر کار می کنند! بعد از اونکه چند وقت پیش این تولید کننده، نوای اخراج کردن چندین هزار نفر رو سر داد و با این حرکتش کل اقتصاد این کشور رو به طریقی تحت الشعاع قرار داد، حالا امروز احتمالاً اولین لیست اخراجی ها رو اعلام خواهد کرد... همه جای دنیا این موقع از سال به کارکنانشون عیدی و پاداش میدند، اینا حکم اخراج! 
اینجور که به نظر میاد بهترین وقتی رو که برای گوش کردن به موسیقی دارم در هر حال رانندگی و به سمت محل کاره و یا بر عکس به طرف خونه است :) خلاصه در این راه پایان ناپذیر، کلی کشفیات ملودیک انجام میدم! بعد از دیدن فیلم سنتوری که شیفته ی ترانه هاش شدم، رفتم و آهنگ های دیگه ی محسن چاوشی رو تا اونجاییکه میشد پیدا کردم.  وقتی امروز  "عزیز دل برادر" رو به محل کارش رسوندم، این آهنگ شروع به نواختن کرد. جداً که موزیک بسیار زیبایی داره و تلفیق سازهاش معرکه است!


چاوشی - ابرای پاییزی

ابراي پاييزي دلگير من
جوون تراي چهره ي پير من
چشمهاي من بي خبراي ساده
منتظراي دل به جاده داده

مردمكاتون به كجا زل زدن
باز م‍ژه هاتون به كجا پل زدن
كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم
از اشتباه قبليتون مي سوزم

با اينكه هيچ كس نيومد پيش من

شب زده ها چشماي درويش من
تنها نبودم حتي يك دقيقه
با تنهايي كه بهترين رفيقه
كه بهترين رفيقه

ابراي پاييزي دلگير من
جوون تراي چهره ي پير من
چشمهاي من بي خبراي ساده
منتظراي دل به جاده داده

مردمكاتون به كجا زل زدن
باز م‍ژه هاتون به كجا پل زدن
كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم
از اشتباه قبليتون مي سوزم

با اينكه هيچ كس نيومد پيش من

شب زده ها چشماي درويش من
تنها نبودم حتي يك دقيقه
با تنهايي كه بهترين رفيقه
كه بهترين رفيقه

۱۳۸۷ آذر ۱۳, چهارشنبه

موهبت امید

امروز صبح اول صبح یکی از همکارهای قدیمی ایمیلی برای همگی ما فرستاده بود و در اون قطعه فیلم کوتاهی رو ضمیمه کرده بود. بعد از دیدن این کلیپ تا چند دقیقه مات و مبهوت به صفحه مونیتورم خیره موندم! اولین فکری که از ذهنم گذر کرد، این بود که ما آدما گاهی اوقات چقدر در دنیای کوچیک خودمون غرقیم... و من مدتهاست که میخوام دوباره سازم رو به دست بگیرم و شکایت از این دارم که نیروی از دست رفته دستانم به طور کامل به من برنگشته... وای بر من و صدها وای بر من! 
 

Tony Melendez - Let It Be

When I find myself in times of trouble, mother Mary comes to me 
speaking words of wisdom, let it be 
And in my hour of darkness she is standing right in front of me 
speaking words of wisdom, let it be 

Let it be, let it be, let it be, let it be 
Whisper words of wisdom, let it be 

And when the broken hearted people living in the world agree 
there will be an answer, let it be 
For though they may be parted there is still a chance that they will see 
there will be an answer. let it be 

Let it be, let it be 

And when the night is cloudy, there is still a light, that shines on me 
shine until tomorrow, let it be
I wake up to the sound of music, mother Mary comes to me 
speaking words of wisdom, let it be 

Let it be, let it be

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

هنگام که گریه می دهد ساز

<
نیما یوشیج - هنگام که گریه می دهد ساز
با صدای زنده یاد احمد شاملو

هنگام که گریه می دهد ساز
این دود سرشت ابر بر پشت
هنگام که نیل چشم دریا
از خشم به روی میزند مشت
زان دیر سفر که رفت از من
غمزه زن و عشوه ساز داده
دارم به بهانه های مانوس
تصویری از او به بر گشاده
لیکن چه گریستن چه طوفان؟
خاموش شبی است هر چه تنهاست
مردی در راه میزند نی
و آواش فسرده بر می اید
تنهای دگر منم که ام از چشم
طوفان سرشک می گشاید
هنگام که گریه می دهد ساز
این دود سرشت ابر بر پشت
هتگام که نیل چشم دریا
از خشم به روی می زند مشت

۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه

قانون مورفی

قرار بود برای ارائه ی یک مقاله توی کنفرانس به پایتخت برم. چند روزی بود که خودم رو براش حاضر کرده بودم. پیش خودم فکر کرده بودم که به جز تشریح مقاله بذار یک کار جالب هم بکنم، یک نمایش عملی نرم افزاری از کار... خلاصه کلی همه چیز رو تست کردم و حداقل صد بار به قول معروف "یک دو سه چهار، امتحان می کنیم..." انجام دادم. شب قبلش توی خونه هم باز دلم طاقت نیاورد و گفتم یک امتحان دیگه بکنم. باز هم مشکلی نبود! روز بعد، بعد از یک سفر سه ساعته ی با قطار به مقصد رسیدم و خوشبختانه محل کنفرانس هم درست چسبیده به ایستگاه راه آهن بود. تا اینجا که همه چیز سر جای خودش به نظر میرسید. با مسئولین سمینار صحبتی کردم و اتاقی روکه قرار بود من توش کار رو ارائه کنم بهم نشون دادند. کامپیوتر و باقی بند و بساط رو بیرون کشیدم و همه چیز رو برای یک نمایش تمام عیار آماده کردم! همه چیز کامل و بدون عیب به نظر میرسید...ادامه ی داستان رو حتماً میشه حدس زد :) برنامه ای که میلیون ها بار تمام و کمال اجرا شده بود و آخ نگفته بود، گیر کرد! پاشو توی یک کفش کرد و گفت: نمیخوام که نمیخوام!... اگر تا اون لحظه مفهوم  قانون مورفی رو نفهمیده بودم، حالا دیگه برام معناش کاملاً روشن شده بود: اگر احتمال اشتباه باشه، مطمئناً اتفاق میافته! و من بهش این رو هم اضافه میکنم: درست اونجایی که نباید اتفاق بیافته...:)

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

مبتلا

دلم میخواد این ترانه رو به تو که عزیزترین عزیزام هستی تقدیم بکنم... باورنکردنیه که فقط سه ماه و سه روز گذشته...


افتخاری - مبتلا

نه هم زباني نه هم نوايي
تا بگويم من زعشقت حكايتي
نه مهرباني نه چاره سازي
تا كنم از سوز پنهان شكايتي
شكايتي....
نواي مني بي نواي تو ام
بلاي مني مبتلا ي تو ام
سرود مني چنگ عود مني
وجود مني تار و پود مني
منم غباري به كوي تو
منم كه مستم به بوي تو
به بوي تو....

من كه در دام هلاك افتا ده ام
من كه چون اشكي به خاك افتاده ام
عاشقي ديوانه اي افسرده جانم
بي دلي بي حاصلي بي آشيانم
من كيم درد آشنايي بي نصيبي بي نوايي
منم غباري به كوي تو
منم كه مستم به بوي تو
به بوي تو.

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

چلوکباب ارجحیت اول

آخ که چقدر بعضی وقتها دلم برای شمال لک میزنه! شمال خودمون رو میگم ها، نه شمال قاره ی این چشم سبزها رو :) قدیما خیلی اون طرفا میرفتیم، شاید حتی گاهی اوقات هر آخر هفته. آخه تمام آبا و اجداد اونطرفی هستند... از ما بیشتر خانواده ی عمو خیلی به اون خطه ارادت داشتند و البته هنوز هم دارند. خیلی کوچیک بودم، شاید چهار پنج سال بیشتر نداشتم. یادم میاد که زمستون بود ولی پایتخت خبری از برف و سرما نبود. عموجون پنج شنبه بعدازظهر اومد در خونه ی ما و به اتفاق عازم شمال شدیم. کاملاً یادم هست که فقط من و پدرم رفتیم. شاید هم این اولین مسافرت من به شمال بود که در خاطرم مونده! به هر روی کلی برای خودم توی خونه ی پدربزرگ بازی کردم و سر به سر حیوونای جور و واجورش گذاشتم، طبیعتاً در عالم بچگی. جمعه بعد از ظهر آخر هفته داشت رو به اتمام میرفت و وقت بازگشت رسیده بود. وقتی راه افتادیم هوا خوب خوب بود، یعنی تا اونجاییکه ذهنم یاری میکنه! ولی رفته رفته هر چی جلوتر رفتیم هوا بیشتر رو به خرابی میذاشت. برف شدیدی شروع به باریدن کرد. ماشین هم نه یخ شکن داشت و نه زنجیر! نزدیکیهای کتل امامزاده هاشم بود که دیگه برف اینقدر شدید بود که تا چند متر جلوی ماشین رو بیشتر نمیشد دید! چند بار نزدیک بود که ماشین بره ته دره و من فقط یادم هست که همه یکدفعه تمامی ائمه و پیغمبر ها رو صدا میکردند و اونا رو به مدد می طلبیدند! نکته ی جالب داستان در اینجا بود که در حالی که همه توی اون ماشین به فکر مرگ و زندگی بودند،"عموناصر کوچولو" به فکر شکم بود و چلوکباب می خواست :) حالا به دلیل ترس یا هر چیز دیگه ای مجبور شدیم در اولین قهوه خونه توقف کنیم و صد البته عموناصر خردسال به مراد شکمش رسید و از اون جالبتر اینکه بعد از خوردن دو قاشق گفت: سیر شدم... 
الان که به این خاطره فکر میکنم فقط خنده ام میگیره و به این فکر می افتم که بچه ها بیشتر وقتا در کمال معصومیت توی دنیای خودشون سیر میکنند. متأسفانه خیلی از ما "بزرگترها" هم ارجحیت هامون رو درست انتخاب نمیکنیم: خانواده و عزیزان رو فدای چیزای سطحی میکنیم، نون شب رو به زور برای خوردن داریم اونوقت از روی چشم و هم چشمی به فکر ظاهر و تجملات هستیم و و و... اگه بخوام ادامه بدم مثنوی هفتاد من میشه! و تمامی اینا واقعاً دردناکه...فقط میتونم بگم: زندگی مجموعه ی ارجحیت های ماست!

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

برادرت نمیشنود!

بعد از گفتگو یا شاید بهتر باشه بگم مشاجره ای که با یکی از رئیسهای سر کار آخر وقت جمعه داشتم، خیلی به این مسئله توی این تعطیلات فکر میکردم که آیا در برابر بی عدالتیها باید سکوت کرد؟ آیا سکوت همیشه علامت رضا نیست؟! جالب بود که امروز صبح که سر کار میومدم، توی رادیو داشت این ترانه رو پخش میکرد... به یاد بیشتر از دو دهه ی پیش افتادم که در کنسرت زنده ی زلفی لیوانلی در وین حاضر بودم و درست مثل همون موقع تمامی بدنم از شنیدن تک تک کلمات و نت های این ترانه به لرزه افتاد.


Zülfü Livaneli - Kardeşin Duymaz

Susarlar sesini boğmak isterler 
ساکتت میکنند، میخواهند صدایت را خفه کنند
Yarımdır kırıktır sırça yüreğin
قلب شیشه ایت نیمه است و شکسته
Çığlık çığlığa yarı geceler
فریاد در نیمه شبها
Kardeşin duymaz eloğlu duyar
برادرت نمیشنود، بیگانه میشنود

Çoğalır engeller yürür gidersin
موانع افزون می شوند و تو به راهت ادامه میدهی
Yüreğin taşıyıp götürür seni
قلبت تو را حمل کرده با خود میبرد
Nice selden sonra kumdan ötede
پس از این همه سیل فرای شنزار
Kardeşin duymaz eloğlu duyar
برادرت نمیشنود، بیگانه میشنود

Yıkılma bunları gördüğün zaman
با دیدن اینها خُرد مشو
Umudu kesipte incinme sakın
امیدت را بریده و به خود مگیر
Aç yüreğini bir merhabaya
قلبت را به روی دُرودی باز کن
Kardeşin duymaz eloğlu duyar
برادرت نمیشنود، بیگانه میشنود

۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه

ستاره ی نوستالژی

نیمه های شب بود که از خواب پریدم، طبق معمول این شب و شبهای دیگه. نگاهم از پنجره به بیرون افتاد. آسمون صاف صاف بود و تمام ستاره ها رو میشد شمرد. در نگاه اول، ستاره ها فقط نقاطی نورانی به نظر میومدند که از اون دور دورا در ظلمت شب  سوسو میکردند، ولی وقتی بیشتر دقت کردم، دوست قدیمی خودم رو دوباره بعد از سالها دیدم: آقا خرسه بزرگه رو میگم، دب اکبر رو! انگار که به یکباره "دروازه ی ستاره ها" به روم باز شد و منو در یک چشم به هم زدن و با سرعتی که نور  حتی به گرد پاش هم نمیرسید به "ستاره ی نوستالژی" منتقل کرد: پشت بوم خونه، شبهای گرم تابستونی وقتی که جاها رو چند ساعت قبل انداخته بودی تا خنک بشند.  وقتی که دراز میکشیدی و به آسمون پر از ستاره خیره میشدی و وقتی از شمردنشون دیگه خسته میشدی، به یاد دوست همیشگیت آقا خرسه میفتادی و توی اون ازدحام به دنبالش میگشتی. تازه وقتی پیداش میکردی بازم تا بردار کوچیکش دب اصغر رو هم اون دور و برا پیدا نمیکردی، خیالت راحت نمیشد!... با خود اندیشیدم ای کاش میشد برای همیشه در این ستاره موند و دروازه ی ستاره ها برای همیشه بسته میموند! 

۱۳۸۷ آبان ۱۰, جمعه

افق روشن

روزی ما دوباره کبوتر هایمان راپیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه است وقلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که توبیا یی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم...


احمد شاملو

۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه

دهمین سالگرد یک فاجعه

یکی دو روزه که اینجا توی تمام رسانه ها صحبت از فاجعه ی  جانگداز آتش سوزی شهر گوتنبرگ سال 1998  هست که در اون 63 نوجوون جونشون رو از دست دادند. امروز شب دهمین سالگردشونه. واقعاً باید بگم که یکی از دردناکترین فجایعی بود که در نزدیکی من اتفاق افتاد. اون همه نونهال بی خود و بی جهت جون باختند، چون چهار پدر و مادر نتونسته بودند  به بچه هاشون فرق بین خوب و بد رو یاد بدند! چهار جوون خارجی تبار که اونا رو توی این جامعه به بازی نگرفته بودند و تلافی حاشیه نشینیشون رو بر سر بیگناهانی که در اصل همقطارهای خودشون بودند، درآوردند. امروز بعد از گذشت 10 سال از اون واقعه ی وحشتناک، داشتم به برنامه ی رادیوییمون (رادیو شهروند) که بلافاصله چند روز بعد روی آنتن رفت، گوش میدادم. انگار جگرم رو تیکه تیکه میکردند...همولایتی عزیز سپید برفی که ظاهراً اون موقع ها خودش هم نوجوونی بیش نبوده، در این مورد نوشته ای نوشته که به نظرم بسیار جالب اومد و در اون احساسات اون موقعش رو به عنوان یک نوجوون خارجی تبار تشریح میکنه... در هر حال اون طفلکها که رفتند و از این جهان فانی خلاص شدند، امیدوارم که به بازمانده هاشون هر چه بیشتر صبر و بردباری عطا بشه! 
 

رادیو شهروند - اول نوامبر 1998

۱۳۸۷ آبان ۷, سه‌شنبه

توقعات طَبَق طَبَق

ماها خارج کشوری ها که مدت زیادیه از اون دیار دور بودیم، از اینوریها خیلی ایراد میگیریم که اینا بی عاطفه اند، اینا قدر خانواده رو نمیدونند، اینه خیلی سردند و خلاصه هزار تا از این حرفها... ولی من این رو قبلاً هم گفتم و باز هم میگم: ما خودمون صدها هزار مشکل فرهنگی داریم و اونقدر این مشکلات واضح هستند، که انکار کردنشون درست مثل منکر کروی بودن کره ی زمینه! توقعات، آقا جان، توقعات! تمام ساختار فرهنگی ما روی این کلمه بنیانگذاری شده: در مورد همه چیز از همه دیگه "توقع" داریم، بدون اینکه در نظر بگیریم که آیا حق داشتن چنین انتظاراتی رو داریم یا نه! و از همه ی اینها بدتر، کلمه ی دیگه ای که حتماً در مورد این فرهنگ غلط باید به خاطر بسپرید عذاب وجدانه! یعنی اگر توقعات بیجای ما برآورده نشد، اونوقت به طرف مقابل چنان عذاب وجدانی میدیم، که طرف از زنده بودنش و اصولاً از اینکه یک روزی پا به عرصه ی این دنیا گذاشته، بیزاز بشه! حرف هم که میشه، ادعامون سقف آسمون رو پاره میکنه، که "فرهنگی غنی و چند هزارساله داریم"... واقعاً که!!!

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

زخم زبون


حیفم اومد در رابطه با پست قبلی این ترانه رو اینجا نذارم...


چاوشی - زخم زبون (موزیک فیلم سنتوری)

من، با زخم زبونات رفیقم
مرهم بذار، با حرفات، رو زخم عمیقم

با توام که داری به گریه ام می خندی
کاش میشد بیایی و به من دل ببندی

تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم
کار دل، نباشی، تمومه عزیزم

سنتوری

دسترسی نداشتن به تلویزیون توی این مدت باعث شده که کلی از نشستن های روزانه جلوی این جعبه ی جادو برای من کم بشه. در عوض این فرصت رو پیدا کردم که شبها بشینم و بعضی از فیلم های خوب وطنی رو از طریق اینترنت تماشا کنم. مدتها بود که راجع به فیلم سنتوری شنیده بودم ولی هیچوقت فرصت دست نداده بود که ببینمش. باید بگم که جداً از دیدنش متأثر شدم و فکر کنم یکی از قشنگترین فیلمهای داریوش مهرجویی باشه. دو هنرپیشه ی اول فیلم بهرام رادان و گلشیفته فراهانی بسیار زیبا و از ته دل نقش ایفا میکنن، اینجور که شنیدم بازی خانم فراهانی در فیلم مجموعه ی دروغ‌ها در هالیوود اخیراً سر و صدای زیادی در وطن ایجاد کرده! قطعات سنتور، که اردوان کامکار خودش ساخته و اجرا کرده، حال و هوایی به فیلم میده که وصف ناپذیره و پر واضحه که ترانه های اجرا شده توسط محسن چاوشی رو هم نمیشه به راحتی از روشون رد شد. خلاصه ی مطلب برای کسانی که این فیلم رو ندیدند توصیه میکنم حتماً یک سری بهش بزنند.

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

یاور همیشه مومن

چند روزی هست که میخوام بنویسم ولی همش یک کاری پیش میاد و نوشته شدن به تعویق میافته. این روزا هر جا که میری صحبت از اوضاع خراب اقتصادی دنیاست. این جور که به نظر میاد داستان کاملاً متوجه همه جای دنیاست، البته در هر جایی با وسعت خودش! بار اولی نیست که چنین اتفاقاتی توی دنیا میفته و مطمئناً بار آخر هم نخواهد بود ولی در هر حال به شکلی همه چیز رو تحت اشعاع خودش قرار داده...
دیشب نیمه های شب بود که با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. هر چند که مکالمه ای بسیار دلپذیر داشتم ولی بعدش دیگه هر کاری کردم خوابم نبرد. دمدمای صبح بود که بالاخره به هزار زور و کلک تونستم چشم روی هم بذارم که اون خواب و یا بهتر بگم کابوس وحشتناک به سراغم اومد! پسر بزرگم رو دیدم که دستش رو قطع کرده بودند و بلوزی به تن داشت که آستینش آویزون بود... چه صحنه ی دردناکی بود :( فقط اینقدر یادمه که تا اونجایی که ریه هام اجازه میداد از درد فریاد میکشیدم که از خواب پریدم! حالا هر کاری میکردم که دوباره خوابم نبره، باز هم به خواب میرفتم و به همون صحنه بازگشت میکردم... 
عزیز دلم، فکر کنم همه ی این خوابها مال اینه که تو اینجا نیستی :) قبل از رفتنت به یاد این ترانه افتادم و دلم میخواست همون روز اینجا بذازمش ولی پیداش نمیکردم...



داریوش - یاور همیشه مومن

ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
بتنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو در یدی

یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دور ی
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من

بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

هموطنان موفق

چند وقت پیش بحثی توی خونه با فرزند نوجوونمون در رابطه با موفقیت هموطنا در خارج از کشور داشتیم. هر چی سعی میکردیم که متقاعدش کنیم که وقتی خارجیهای مختلف رو  توی این دیار با هم مقایسه میکنی، متوجه میشی که هم میهنان عزیزمون چقدر اینجا موفق هستند، به خرجش نمیرفت که نمیرفت :) البته در اینجا به دنیا اومده و حق داره که احساس ما رو که حداقل سالهای اولی زندگیمون رو در اونجا سپری کردیم، درک نکنه! امروز طبق عادت همیشه سر ناهار داشتم روزنامه ی مترو رو در حین تناول ساندویچهای به زور چایی پایین بروی روزانه، ورق میزدم که به خبری در مورد جایزه ی "زنان موفق 2008" که نصیب خانم مینو اخترزند رئیس کل راه آهن سوئد شده، برخوردم. چند هفته ی پیش هم توی یکی دیگه از هفته نامه های اقتصادی یک سری مصاحبه با خارجیهای جداً موفق در اینجا کرده بودند که البته اکثریتشون رو هموطنان تشکیل میدادند! فکر کنم امروز که رفتم خونه باید این خبر جدید رو اول به این نوجوون بلند بالا بدم، ببینم بازم به ما اعتراض میکنه که: "شماها هم همش از خودتون و هموطناتون تعریف میکنید..." :)

۱۳۸۷ مهر ۱۲, جمعه

دِلکِش نه، دِلکَش!

به من خرده گرفته شد که غم انگیز می نویسم و هر کس که نوشته هام رو بخونه فکر میکنه که الان در چه حال وخیمی به سر می برم :) البته انتقاد از دید خواننده کاملاً به جا و بر حقه! این وسط فقط یک نکته ی دیگه وجود داره و اون اینه که من موقع نوشتن اصلاً به این نکته فکر نمیکنم که نوشته ام شاد و یا غمناکه، افکاری رو که در اون لحظه در ذهنم دوران میکنه به این دنیای مجازی منتقل می کنم! یکی تعریف میکرد که وقتی در دوران جوونیش تازه از ولایتشون به پایتخت اومده بوده، توی یک کوره ی آجرپزی مشغول به کار میشه. یک روز زنده یاد دلکش برای کاری به اونجا مراجعه میکنه و ظاهراً سفارشی میده. وقتی برای تحویل گرفتن دوباره به اونجا سر میزنه، با راوی ما برخورد میکنه. وقتی به ایشون میگه که" کارتون هنوز حاضر نیست، خانم دِلکِش!" انگار خانم دلکش کمی ناراحت میشه و میگه "دِلکِش نه، دِلکَش!" که راوی هم میگه "به کَش و کِشش کار ندارم، ولی کارتون در هر حال آماده نیست!"...:)

حالا عموناصر هم مثل همه ی آدمای دیگه بالا و پایین داره و خلاصه موقع نوشتن هم "به کَش و کِشش کار نداره..."

۱۳۸۷ مهر ۱۱, پنجشنبه

غمباد

دو سه روزی بود که از خونه بیرون نیومده بودم، دیگه حساب روزا از دستم در رفته بود. به ساعت نگاهی کردم، دیدم هفت بعد ازظهر رو نشون میده و هوا دیگه تاریک شده بود. باید بیرون میزدم، چون دیگه داشتم احساس خفگی میکردم و جداً نیاز به هوای تازه داشتم. نیم نگاهی به محتویات یخچال انداختم و کمبودها رو تا جایی که میشد به ذهن سپردم. پیش خودم گفتم که با اینکه سرد و تاریکه ولی قدمزنون به سوی نزدیکترین فروشگاه سرازیر میشم... اولین باری بود که توی این منطقه این موقع شب پیاده روی میکردم. رفته رفته غرق در افکار شدم و حال و هوای خیابون چقدر آشنا به نظرم میومد! انگار که زمان دیگه ای بود، مکان دیگه ای بود. خیلی به ذهنم فشار آوردم که خدایا اینجا و این لحظه من رو به یاد کجا میندازه، و چرا به یکباره انگار غمباد گرفتم؟! هر چی جلوتر میرفتم بیشتر احساس حزن به درونم رخنه میکرد! تا اینکه ناگهان پرده ها بالا رفتند: خودم رو دوباره فروشنده ای دیدم در دیار پروسها، ظلمت شب در ده کوره ای، بعد از خوردن غذا در مهمانخانه ای در ناکجاآباد، مشغول به قدم زدن، تا شاید خستگی مفرط باعث شه که ولو برای چند ساعت هم که شده، چشم به روی هم بذارم... تا شاید غم این خفته ی چند حداقل امشب رو معافم کنه و خواب رو در چشم ترم نشکنه!

۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه

دود از کنده پا میشه!

گاهی اوقات باید پذیرفت که آدم دیگه جوون نمیشه و دیگه از نظر بدنی تاب و توان گذشته رو نداره. متأسفانه پذیرفتنش به این سادگیها نیست و آدم همش میخواد به خودش بقبولونه که "این حرفا چیه، بابا؟! هنوز هم دود از کنده پا میشه!" غافل از اینکه این کنده رو موریانه ها در حمله ی اخیرشون به خدمتش رسیدند و از درون چنان آسیبی به چهارچوبش زدند که بعضی وقتها فقط به ظاهر سرپاست، با فوتی شاید تبدیل به خاکستر بشه...

۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

بودن

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پک
من چه ناپکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خک!

احمد شاملو

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

بهار من

هنوز بعد از گذشت سه هفته از اسباب کشی، نمیشه گفت که جابجا شدیم! واقعیتش اینجور که به نظر میاد انگار هفته هاست که از تمام دنیا بی خبریم. به رادیو های محلی هموطنان در اینجا گاهگداری توی ماشین گوش میکنم ولی معمولاً توی خونه کمتر فرصت اینکار دست میده. توی این مدت اخیر بواسطه ی نبودن امکان تماشای تلویزیون به خصوص آخر هفته ها رادیو رو باز میذارم تا در میون دغدغه ی روزمرگیها برای خودش دیلینگ دیلینگی بکنه. بعد ازظهرهای روز یکشنبه آقای تهرانی برنامه ی چند ساعته ای داره و ترانه های خوبی پخش میکنه. نمیدونم چرا هر وقت به این رادیو روزهای یکشنبه گوش میکنم، به یاد رادیوی خودمون اون قدیم قدیما میفتم! زمان عجب سریع میگذره، ده سال گذشت! یادمه اون وقتا تعداد زیادی رادیو روی نت نبودند و دوستان از تمام دنیا چه استقبالی میکردند، با اینکه حتی برنامه هامون روی اینترنت زنده هم نبود و فقط هفته ای یک بار به روزش میکردیم. چه روزایی بودند... بله، خلاصه ی کلام دیروز در آمد و شدها این ترانه ی زیر رو از رادیو شنیدم. صدای گرم زنده یاد عماد رام و ترانه ی لطیف بهار من، من رو با خودش به سالها قبل برد... روحش شاد باد!


عماد رام - بهار من

چرا تو جلوه ساز این ، بهار من نمی شوی

چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی

بهار من گذشته شاید

شکوفه ی جمال تو ، شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر ، به زردی جمال من

بهار من گذشته شاید

تو را چه حاجت ، نشانه ی من
تویی که پا نمی نهی به خانه ی من
چه بهتر آن که نشنوی ترانه ی من

نه قاصدی که از من آرد ، گهی به سوی تو سلامی
نه رهگذاری از تو آرد ، برای من گهی پیامی

بهار من گذشته شاید

غمت چو کوهی ، به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
چو نشنوی فغان عاشقانه ی من

خدا تو را از من نگیرد ، ندیدم از تو گرچه خیری
به یاد عمر رفته گریه ام ، کنون که شمع بزم غیری

بهـار من گذشته شاید

چرا تو جلوه ساز این ، بهار من نمی شوی

چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی

بهار من گذشته شاید

شکوفه ی جمال تو ، شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر ، به زردی جمال من

بهــــار مــــــن گذشــــته شـــــاید

۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

مرده پرستی

میگن خواب درست مثل فیلترهاییه که در پردازش سیگنالها استفاده میکنن، یعنی تمامی افکار و احساسات ما از توش رد میشند و مورد تصفیه قرار میگیرن . اگر مهندسش درست طراحی کرده باشه، باید در خروج همون خواصی رو داشته باشه که دنبالش هستیم. حالا اگر خواب نتونه این افکار و احساسات رو تصفیه بکنه، موقع بیدار شدن با همگیشون دوباره باید دست و پنجه نرم کرد... نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم و دیگه هر کاری کردم خوابم نبرد. سیگنالهای تصفیه نشده بود که به سراغم اومدند... به این فکر کردم که ما آدما علی الخصوص شرقیها چرا اینقدر مرده پرست هستیم! آخه این روزها توی رسانه های هموطنی همش صحبت از تورج نگهبان و همش در تجلیل این ترانه سرا داد سخن میدند. با خود اندیشیدم که ما بنی بشرها چرا تا وقتی کسی زنده است ازش قدردانی نمی کنیم و منتظر هستیم که وقتی از دست رفت، او رو به عرش اعلا ببریم؟! چرا وقتی داریم، قدرش رو نمیدونیم و همش به دنبال "نداشته ها" هستیم؟! چرا "داشته ها" رو قربانی این نداشته ها می کنیم؟! چرا اینقدر زود فراموش میکنیم؟!!... توی این چراها بودم که ساعت شماطه دارم به صدا در اومد و بیدارباش صبحگاهی رو اعلام کرد:
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه ی صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

یوته

در طول مسیر زندگی آدمهای زیادی میان، بعضی ها میمونن و بعضی ها هم مدت کوتاهی هستند و بعدش برای همیشه ناپدید میشن! دلیل رفتنشون هم خیلی چیزها میتونه باشه، روزگار، حوادث، کوتاهی خود آدما و هزاران علل دیگه... نمیدونم جریان از چه قراره که بعضی از این آدما هیچ وقت از ذهن آدم محو نمیشند! بعد از گذشت تزدیک به دو دهه، این چند وقته همش به یاد یک همکاری می افتم که زمان زیادی در زندگی من گذر نکرد. همش حرفهای خردمندانه اش توی گوشمه! بهم میگفت: حرص زندگی رو نزن، عموناصر! همه چیز بالاخره به طریقی آخرش درست میشه... چقدر بر حق بودی، یوته ی عزیز، که امروز حتی نمیدونم در قید حیاتی یا نه! اینقدر زمان زیادی گذشته که حتی حافظه ام دیگه مدد نمیکنه تا نام خانوادگیت رو بیاد بیارم، تا شاید بتونم سراغی ازت بگیرم! به امید اینکه اگر هنوز در این دنیای فانی به سر میبری، روزهای آخر عمرت رو با عزت زندگی کنی، و اگر دیگه در بین ما نیستی، روحت شاد باشه... همیشه در یادم هستی و خواهی بود!

۱۳۸۷ شهریور ۲۱, پنجشنبه

تابستانی سراپا حادثه

غیبت دیگه از کبری و صغری هم گذشت! بابا عموناصر، خجالت هم خوب چیزیه! اینجا رو همینجور به امان خدا ول کردی و رفتی؟...:) بگذریم، به بزرگی خودتون ببخشید! داشتم وبلاگ یکی از همولایتیها رو بعد از مدتها غیبتش (اون هم بدتر از من!) نگاه میکردم، دیدم به سبک انشاهای اول سال مدرسه اینجور شروع کرده: تابستان خود را چگونه گذراندید؟ راستش خیلی وقت بود که این موضوع انشای جاودانی مدارس وطن رو نشنیده بودم و خلاصه برام جالب بود. گفتم شاید بد نباشه که من هم، بعد از این غیبت طولانی که البته کاملاً موجه میباشه و گواهی دکتر و دارو ها رو هم میتونم نشونتون بدم، اگه باورم ندارین :)، براتون یک داستان حسین کرد شبستری از تابستانی که گذشت تعریف کنم! دیشب در خدمت یکی از دوستان بودیم و داشتیم اتفاقاً راجع به این تابستونی که گذشت صحبت میکردیم. گفتم مردم کارهایی رو که مادر در عرض این مدت کوتاه انجام دادیم سالیان سال وقت صرفش میکنن...
تابستون ما امسال به طور مشخص با مرخصیی کمی دیرآغاز، شروع شد، یعنی تقریباً خیلی ها دیگه داشتند از تعطیلات برمی گشتند. قرار بر سفری کوتاه به دیار روباه پیر، چرچیل، بود. البته راستش اونقدرها هم این سفر کوتاه نشد و ده روزی اونجا موندیم. جای شما خالی هوا بسیار گرم و مطبوع بود، فقط این گرما یک اشکال فنی کوچولو داشت و اون اینکه خونه ای که ما درش بیتوته کرده بودیم، فقط یک پنجره داشت و از کولر و تهویه ی مطبوع هم که در اون دیار خبری نبود! ولی در مجموع سفری پربار بود و از اونجاییکه قصد خرید برای یک" مورد خاص" مد نظر بود، به هر روی دست خالی برنگشتیم! الآن حتماً کنجکاو شدید که مورد خاص دیگه چیه، عموناصر؟! اگه یک خرده صبر داشته باشید به اونجاش هم میرسیم :) بله، برگشتیم به دیار خودمون و حالا کلی کار برای انجام دادن داشتیم: کارت، غذا، کیک، عکاس،... و برای اینکار یک هفته ای فرصت داشتیم! تازه چند تایی هم مهمون از خارج از کشور قرار بود برامون بیان! بالاتر از همه ی اینا چند ماه قبل خونه ای خریده بودیم و اسباب کشی هم باید میکردیم! خوب به اندازه ی کافی شلوغ پلوغ شد؟ حالا دیگه دارید فکر میکنید، که بابا این عموناصر هم که کشت ما رو، چرا نمیگه جریان چیه!

هم آغوشی ِ
عشق با زندگی،
زیستن است ...
ما آغاز می کنیم
زیستن را ...
پیوستن
و
یکی شدن را

لطف حضور شما در جشن این آغاز، مایهء شادی ما خواهد بود.
"غریب آشنا" و"عمو ناصر"


خوب حالا دوریالیتون افتاد؟ :) این متن کارت دعوتی بود که قرار بود برای مهمونا فرستاده بشه! بله، دوستان، جشن بود، جشن ادامه و آغاز یک پیوند، جشن پیوند بین غریب آشنا و عمو ناصر :) خوب دیگه ، خلاصه خوشبختانه همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت و همه ی شرایط برای شبی فراموش نشدنی فراهم شد. در این میون ناگفته نمونه، ما حتی کلی اسباب هم بردیم و از مهمونهای بیچاره ای که از خارج کشور اومده بودن هم بیگاری کشیدیم! دو روز بعد از جشن هم یکی از بهترین سفرهای عمرم رو به قشنگترین شهر مدیترانه کردیم، جای همگی دوستان واقعاً خالی بود! از این سفر به قول پدرم "سرکه شیره" که برگشتیم، زمان نهایی کوچ رسیده بود :( یک هفته ی تمام عملاً در حال جمع و جور کردن و جابجایی بودیم. بعدش هم که بلافاصله مرخصی به پایان رسید و بازگشت به سر کار... حالا حق داشتم که بگم تابستونی سراپا حادثه بود یا نه؟

۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

تنها ماندم

گفتم: هیچ حواست هست که فردا آخرین مهلت پرداخته؟ وگرنه سفارشمون به تاراج میره!... قرار شد روز بعدش اول وقت یکراست خودمون رو به مغازه برسونیم و ترتیب پرداخت رو بدیم. اولش فکر کرده بودیم که قدم زنان به اونجا بریم ولی بعدش به این نتیجه رسیدیم که به باقی کارها نمیرسیم! پس ماشین رو برداشتیم و پیش به سوی خالی کردن جیبها... این سی دی که توی ماشین بود اینقدر که تعداد آهنگهای توش زیاد بود، معمولاً هیچوقت به آهنگهای آخرش نرسیده بود! نمیدونم اون روز چرا ناخودآگاه روی آهنگهای آخری بردمش... دیگه داشتیم به مقصد نزدیک میشدیم... موزیک فضا رو از خودش اشباع کرده بود: "تنها ماندم، تنها با دل بر جا ماندم..." یک آن خودم رو تنها در اتوبانهای دیار ژرمن یافتم، به سوی هدفی نامعلوم در حال حرکت... همه چیز نا مشخص، نه گذشته ای نه حالی و نه آینده ای... و ناگهان با صداش به خودم اومدم، در حالیکه پهنای صورتم رو اشک فرا گرفته بود و چشمام به زور جلوی ماشین رو میدید... به ناچار توقف کردم...وقتی که داشت اشکهای رو گونه هام رو با دستهای مهربونش پاک میکرد، به صورت فرشته وارش نگاه کردم و با خودم اندیشیدم: نه، من هرگز تنها نیستم... هرگز!



اصفهانی - تنها ماندم

تنها ماندم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
راز خود به کس نگفتم
مهرت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم

دل من ز غمت فغان برآرد
دل تو ز دلم خبر ندارد
دل تو ز دلم خبر ندارد
پس از این مخورم فریب چشمت
شرر نگهت اگر گذارد
شرر نگهت اگر گذارد

وصلت را ز خدا خواهم
از تو لطف و صفا خواهم
کز مهرت بنوازی جانم
عمر من به غمت شد طی
تو بی من من و غم تا کی
دردی هست نبود درمانش

تنها ماندم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم

۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

سنت شکنی

باز هم انگار فاصله ی زیادی در نوشتن اینجا افتاد! دیگه یواش یواش داره به اونجایی نزدیک میشه که باید گفت طبق معمول...
معمولاً عادت به خاطرات روزمره نویسی ندارم و توی این مدت اکثراً سعی کردم که گاهگداری فقط از خاطرات "جالب" بنویسم، ولی امروز میخوام سنت شکنی کنم و از روزمرگی ها بنویسم...
امسال بر خلاف پارسال که این موقع رو در کوچه باغهای وطن مشغول به گشت و گذار بودم، هنوز در حال کار کردن هستم. دو هفته ی دیگه مرخصیم شروع میشه. بین خودمون باشه، واقعاً نیاز به استراحت رو در بدنم احساس میکنم. مشغول نوشتن مقاله ای هستم که حتماً باید قبل از رفتن به تعطیلات تمومش کنم و هنوز خیلی از کارش مونده. امتحانم هم که از امروز درست دو ماه دیگه است! تاریخ امروز رو یک نگاهی بهش بندازید، ببینید دو ماه بعد چه تاریخی میشه، اونوقت اگر لبخند به لباتون نیومد، از خود عموناصر جایزه طلب دارید...:)
خلاصه ی امر رو براتون بگم که امسال تابستون بسیار پر مشغله و در عین پر حادثه خواهد بود: خونه، تعمیرات، مسافرت، جشن، مسافرت، اسباب کشی و امتحان... بازم بگم یا بسه...:)؟

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

قرارداد "دست اول"

از روزی که پامون رو به این خطه گذاشتیم، همه اش صحبت از مشکل مسکن بوده! ولی باید اعتراف کنم که سالهای اخیر این معضل برای مردم به مراتب بدتر شده. این رو البته به واسطه ی تجربه ی شخصی خودم در این رابطه میگم، یعنی چند سال پیش که مدتی "بی خانمان" شده بودم و شدیداً دنبال خونه میگشتم، متوجه شدم که گیر آوردن یک چهاردیواری با سقفی بالای سر چقدر مشکل میتونه باشه! جوونای بیچاره که میخوان روی پاهای خودشون بایستند و در یک آلونکی زندگی مستقل خود رو آغاز کنند، مجبورند که چندین سال به ناچار پیش پدر و مادر بمونند... خلاصه که پسر عزیزم، انگار این دوره ی انتظارت به سر اومد و امروز با خبری که بهم دادی جداً از ته دل خوشحالم کردی...:)

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

سکوت شکسته

محمد اصفهانی - مهر و ماه

یک نفس ای پیک سحری
بر سر کویش کن گذری
گو که ز هجرش به فغانم به فغانم
ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقت دم نزنم
من نتوانم نتوانم نتوانم
من غرق گناهم
تو عذر گناهی
روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی
چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی؟
چون باده به جوشم در جوش و خروشم
من سر زلفت به دو عالم نفروشم
همه شب بر ماه وپروین نگرم
مگر آید رخسارت در نظرم
چه بگویم ؟ چه بگویم؟
به که گویم این راز؟
غمم این بس که مرا کس نبود دمساز

۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه

یک سوزن به خودت بزن...

برعکس خیلی از جوونای امروزی در وطن، مدت زیادی رو با خانواده زندگی نکردم و خیلی زود مجبور شدم که ترک خانه و کاشانه کنم. با اینکه اون مدتی که در پناه پدر و مادر زندگی کردم زیاد طولانی نبود ولی یک سری حرفها و نصیحتها انگار در مغزم حک شدند و همیشه در ذهنم میچرخند. یادمه همیشه بهم میگفتند: یک سوزن به خودت بزن، یک جوالدوز به دیگران! واقعاً که چقدر این ضرب المثل قدیمی ما پر معناست. متأسفانه خیلی از همنوعان به این مسئله اصلاً فکر نمی کنند و به عبارتی دیگه "از خودشون کور هستند و از دیگری بینا"! از دیگران مرتب ایراد میگیرند ولی کارهای خودشون رو به هیچ وجه نمی بینند، و از اون بدتر دیگران رو به راحتی میتونند برنجونند، بدون اینکه طاقت یک هزارم همون کارها رو از جانب دیگران در حق خودشون داشته باشند!

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

رک گویی

قبل از اینکه به قطب بیام، چند سالی رو توی یک کشوری اون پایین های این قاره زندگی میکردم. چند وقت پیش با یکی از همکارهای جدیدمون اینجا داشتیم گپ میزدیم و از هر دری صحبت میکردیم که بحث به سمت اون کشور سابق محل زندگی من کشیده شد. ازم پرسید که نظرت راجع به مردمان اونجا چیه؟ گفتم: راستش رو بخوای، آدمای خیلی رکی هستند و رودربایستی با کسی ندارند، تا جاییکه اگر ازت خوششون نیاد، مستقیم بهت میگن! بعد اضافه کردم که من شخصاً اونا رو ترجیح میدم، چون دست کم میدونی که با کی طرف هستی و نبایستی مرتب حواست به پشت سر باشه که دشنه ای به گرده ات نشینه! البته این همکار ما حرفهای من زیاد به مذاقش سازگار نیومد، چون همونطور که قبلاً هم توی بعضی از نوشته هام اینجا بهش اشاره کردم، این قطبی های عزیز رفتاری کاملاً متضاد دارند و به ندرت اونچه که در دل دارند رو بیان میکنند!
نکته ای که در این میون باید در تکمیل این موضوع بهش اشاره کرد این هست که البته درسته که رک گویی توی زندگی خوبه ولی سؤالی که این وسط مطرح میشه اینه که تا چه اندازه؟ آیا آدم باید بدون در نظر گرفتن احساسات اطرافیانش هر چه که در درونش گذر میکنه رو به زبون بیاره؟ از اون مهم تر این که کسی که به این شکل رفتار میکنه، آیا خودش تحمل این رو داره که دیگران هم باهاش چنین برخوردی بکنند؟ اگر از من بپرسید، جواب منفی خواهد بود!

The Words I Love You

Chris de Burgh and The Arian Band - The Words I Love You

۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

هر روز

ازم پرسید: دلت واسش تنگ نمیشه؟! چطوری میتونی تحمل کنی که هفته ها نبینیش؟! گفتم: تو چی فکر میکنی؟...نمیدونم از کجا یکدفعه یاد فیلم حس ششم افتادم! توی آخرین دیالوگهای فیلم که راجع به پسریه که با ارواح در تماسه، پسرک میخواد که به مادرش این قضیه رو بگه. به مادر میگه که چطور با روح مادربزرگ متوفی صحبت کرده:
پسر (مادربزرگ) بهم گفت که بهت بگم که موقع رقص تو رو دیده بوده. گفت که وقتی کوچیک بودی، درست قبل از نمایش رقصت با هم دعوا کرده بودید. تو فکر کردی که اون برای دیدن رقصت نیومده. چرا، اومده بوده! اون پشت قایم شده بوده که تو نبینیش. گفت که عین یک فرشته شده بودی. گفت که به اونجایی که دفنش کرده بودند، اومده بودی، ازش سؤالی کرده بودی؟ گفت که جوابش اینه "هر روز"! مگه تو چی پرسیده بودی، مامان؟!
مادر اینکه آیا مایه ی افتخارش هستم؟!


همینطور که کلمات این دیالوگ از ذهنم میگذشتند، ناخودآگاه جواب دادم: هر روز!... و درد رو در تک تک سلولهای قلبم احساس کردم و با تمام وجودم سعی کردم تا اشکهایی رو که آماده ی فوران بودند، در درونم پنهان کنم... اشکهایی که بارها برای جگرگوشه ام جاری شده بودند!

۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

گر آمدنم بخود بدی نامدمی

گر آمدنم بخود بدی نامدمی
ور نيز شدن بمن بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر اين دير خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

خیام

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

زیرزمین

اینقدر که توی این سالها در غربت اسبابکشی کردم، دیگه به معنای واقعی کلام داره حالم ناخوش میشه! برنامه بر این بود که آخر هفته رو به جابجایی اسباب در زیرزمین اختصاص بدیم. جای شما خالی نباشه، آنچنان اسید لاکتیک در ماهیچه ها تولید شدند، که اگر فشارم میدادند از لابلای سلولهام به بیرون ترشح میکرد! شبش از درد عضلانی تا صبح به خودم پیچیدم و روز بعد هم دیگه تا عصری طاقت آوردم، ولی دمدمای غروب بود که سری به داروخانه در شهر زدم تا شاید با خریدن و بلعیدن چند مسکن از دست این کوفتگی خلاصی پیدا کنم... وقتی در خونه رو باز کردم دیدم که مهمون برامون اومده...
با این مهمون عزیز صحبتمون حسابی گل انداخت. وقتی براش جریان تمیز و مرتب کردن زیرزمین رو تعریف کردم، خاطره ای از زیرزمین رو برام بازگو کرد که برام خیلی شیرین به نظر اومد و عینش رو اینجا براتون تعریف میکنم:

سالها بود که اون مغازه رو خریده بودم. صاحب قبلی هر چی که دستش اومده بود توی زیرزمین جمع کرده بود. هر وقت خانمم میگفت باباجان بیا این زیرزمین رو تمیز کن، میگفتم به خدا اگر نای این کار رو داشته باشم! و این زیرزمین مغازه ی ما همونجور باقی مونده بود... تا اونروز که جلوی مغازه نشسته بودم و داشتم از گرمای آفتاب لذت میبردم که یک دفعه دیدم یکی به فارسی میگه آقا سیگار دارید یه دونه بهم بدید؟ برگشتم بهش نگاه کردم، دیدم خیلی هراسونه! بلند شدم یک نخ سیگار بهش دادم، گرفت و با دو تا پک جانانه بلعش کرد. پرسیدم داداش چند وقته که توی این کشور زندگی میکنی؟ گفت 24 ساعته! خلاصه تعریف کرد که چطور به صورت قاچاق با کشتی اومده و پلیس هم همه رو گرفته، اون هم تمام وسائلش رو گذاشته و در رفته! تمام راه رو هم از ترمینال کشتیرانی با پای پیاده تا اونجا اومده و نیم ساعتی از دور من رو میپاییده تا جرأت کرده جلو بیاد! حس کنجکاویم حسابی جلب شده بود. گفتم حالا میخوای چیکار بکنی؟ میدونی که الان اینجا اقامت گرفتن خیلی سخت شده و به این سادگیها به کسی اجازه ی موندن نمیدن! حالا تو "کِیست" چی هست؟! گفت "کِیس" دیگه چیه؟!! براش توضیح دادم و در کمال حیرتم گفت من اونجا عمله بودم و توی ساختن زیرزمین های "اتمی" مشغول بودم! حالا هم تمام امیدم اینه که به این وسیله اینجا بمونم... یک بسته سیگار بدون فیلتر ازم خرید و آدرس اداره ی پلیس رو ازم گرفت. گفت که میشه شماره تلفنتون رو به من بدید که اگر بعد از معرفی کردنم به پلیس ازم خبری نشد، دوستام باهاتون تماس بگیرند؟ شماره رو بهش دادم و براش آرزوی موفقیت کردم...
دیگه ازش خبری نشد و البته توی این فاصله آشناهاش به من زنگ زدند و ازش خبر گرفتند. راستش دیگه این واقعه فراموشم شده بود و اصلا" فکر نمیکردم دیگه پیداش بشه! ولی بعد از دو هفته اومد! حال و روزش خوب به نظر میومد و ظاهراً سریعاً به یک شهر دیگه فرستاده بودندش. پرسیدم که خوب اینجا چیکار میکنی؟ گفت که آخر هفته است و اومدم بگردم! نگاهی به زمین بیرون مغازه انداخت و گفت راستی، یک خورده سیمان ندارید، این زمینهای این جلو ترک خوردند، براتون درست کنم؟! گفتم دستت درد نکنه، ولی اینا رو شهرداری خودش ترتیبش رو میده. گفت هیچ کار دیگه ای ندارید براتون انجام بدم؟ آخه تا عصر که با دوستم قرار دارم، بیکارم و حوصله ام هم اساسی سر رفته! گفتم والله کار خاصی که ندارم ولی اگر جداً اینقدر حوصله ات سر رفته، این زیرزمین ما نیاز به یک پاکسازی درست و حسابی داره! خلاصه ی مراتب، سرتون رو درد نمیارم، بیچاره چندین ساعت توی اون دخمه مشغول بود و آخرش اونجا مثل دسته ی گل شد... هر چی اصرار کردم که باید بابت اینکار دستمزدی بگیره، قبول نکرد و دیگه بعد از اصرار زیاد من، گفت که پس فقط چند تا بسته از همون سیگار قویها بهم بدید :) ... و بدین شکل زیرزمین سرانجام تمیز شد و از این زحمتکش عزیز هم دیگه خبری نشد...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

مهمانانی از گذشته های دور

از توی آشپزخونه نگاهی به اتاق نشیمن انداختم، جای سوزن انداختن نبود! دوستای قدیمی، دوستای گذشته های دور، همگی دور تا دور نشسته بودند. همهمه ای باور نکردنی فضای اتاق چند وجبی رو فرا گرفته بود وهر کسی به یک زبونی داشت صحبت میکرد... ناخودآگاه این فضا منو به دورانی میبرد که خیلی در دوردستها واقع شده بود و همه چیز به طور عجیبی غیر واقعی به نظر میرسید... توی این حال و هوای خودم بودم، که دوست دیرینه ام به کنارم اومد و پرسید: هیچ اون موقعها فکرش رو میکردی که یک روزی بعد از گذر چند دهه در اینجا و به این شکل به گرد هم بیایم؟! راست میگفت و شاید به همین خاطر بود که اون لحظات اونقدر دور از واقعیت به چشم میومدند! در عرض چند ساعت به یکباره تمام خاطرات اون روزا در درونم زنده شدند...
موقع خواب بعد از رفتن مهمونا، اینقدر هیجانزده بودم که توی جام مرتب وول میخوردم و خوابم نمیبرد. همه چیز به حدی سریع اتفاق افتاده بود که مغزم انگار فرصت هضمش رو هنوز پیدا نکرده بود و مشغول نشخوار تمامی صحبتها و دیالوگها بود...با خودم فکر کردم که چقدر خوبه که گاهی اوقات روزهای خوب بدون دلیل ظاهر میشند و روحی آکنده از شادی به زندگی آدم میبخشند... این روز به طور قطع یکی از اون روزها بود...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

به سوی تو

مهران زاهدی - به سوی تو

به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی

یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی زحال من
تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

دیر و زود داره...

پدرم خاله ی پیری داشت که من شخصاٌ خیلی دوستش داشتم. سمبل خوبی و مهربونی توی این دنیا بود. نوجوون به حساب میومدم که خاله جون عمرش رو داد به شما :( یادمه که هفته ها گریه میکردم و شاید باور نکنید ولی حتی الان که دارم این کلمات رو رقم میزنم، اگر به خودم فشار نیارم، اشکه که توی چشام جمع بشه... همیشه بهم میگفت: پسرم، بهشت و جهنم وجود داره، ولی همش توی همین دنیاست! هر کس غیر از این بهت گفت، مطمئن باش که بهت دروغ گفته! حالا که سالها از اون موقعها میگذره، میفهمم که شنیدن چنین جملاتی از کسی که تار و پودش رو مذهب تشکیل میداد، چقدر باارزش بوده!
اونایی که چند صباحی توی این دنیا بوده اند، میدونند که توی روزگار غریبی زندگی میکنیم. برای هیچ چیز دیگه توی این دنیا گارانتی وجود نداره و برای همه چیز باید خود رو آماده کرد...ولی جملات خاله جون همیشه توی گوشم بوده و هست: بالاخره همه ی ما جواب اعمالمون رو به طریقی توی همین دنیا پس خواهیم داد. به قول دوست خوبی، دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره! اونایی که فکر میکنند که از این قانون مستثنی هستند، قلباٌ براشون متأسفم... اگر شکی به این قضیه دارن، کافیه که به تاریخ رجوعی کنند و سرنوشت ظالمان رو مروری کنند...