۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

نصیحتهای تب آلود

سالیان سال بود که مریض نشده بودم و وقتی آنفلوانزا به طور ناگهانی به سراغم اومد، من رو خیلی غافلگیر کرد. اصلاً انتظارش رو نداشتم! یعنی راستش کی منتظر مریضیه که من دومیش باشم؟! وقتی که روز دوشنبه ی گذشته محل کارم رو ترک میکردم، در حالیکه سگ لرز میزدم، فکر نمیکردم تمام هفته ی آینده رو در حال تب  گذرون کنم. جالب اینجاست که روز اول بیماری دلم میخواست بلند شم و خودم رو به پای کامپیوتر برسونم و بنویسم، ولی طاقت از جا بلند شدنش حتی نبود تا چه برسه به بقیه اش! گفتم پس کاغذ و قلم میارم و افکار رو که همینطور داشت تراوش میکرد به قلم میکشم... ولی نه! یارای اون کار هم نبود! دیدم چاره ای جز این ندارم که همه رو فقط به خاطر بسپرم، تا وقتی حالم بهتر شد بنویسمشون... اینقدرشون به یادم موند، در اون روزهای تب و شاید هم هذیون...

پسرم!
نمیدونم چرا در این لحظه اینقدر به یاد تو هستم و احساس می کنم که باید یک چیزایی رو باهات تقسیم کنم. دلم میخواد این حرفها رو همیشه آویزه ی گوشت نگه داری و تا زنده هستی همیشه به یاد داشته باشی که روزی پدرت اینها رو به زبون آورد.
 توی این دنیا سعی کن فقط و فقط روی پاهای خودت بایستی و بس! به هیچ کس وابسته نباش و از هیچکس انتظار نداشته باش! انتظار آخرش همیشه به یأس و ناامیدی ختم میشه! 
آدما رو دوست داشته باش! همه رو، بدون در نظر گرفتن رنگ، جنس، زبون، سن، قد و... اگر آدما رو دوست نداشته باشی، مطمئن باش که خودت رو هم هیچ وقت نمیتونی درست و حسابی دوست داشته باشی... و خودت رو باید دوست داشته باشی، با همه ی خوبیهات و همه ی بدیهات! بذار قلبت بزرگ و بزرگتر بشه، اینقدر که همه عالم و همه ی بشریت توش جا بگیرند... 

فکر کنم که تبم باید اون موقع خیلی بالا رفته باشه، چون دیگه بیشتر از این یادم نمیاد! میدونم که ساعتها داشتم فکر میکردم... از یک مغز تب آلود بیشتر از این چه انتظاری میشه داشت مگر نصیحتهای تب آلود پدرانه!

۲ نظر:

جهانگرد گفت...

سلام
ببخشیدها کاش تمام این نصیحتها مثل نصایح شما از سر هذیان باشد از این هذیان ها که می شود در زندگی استفاده کرد نباید غافل ماند

amunaaser گفت...

جهانگرد عزیز!
تو همیشه در مورد من لطف داری...:) امیدوارم که همیشه توی زندگیت موفق و کامیاب باشی! اگر روزی روزگاری کاری از دست عموناصر این سر دنیا برمیومد، عموناصر با کمال میل در خدمته...:)

پیروز باشی!