۱۳۸۵ مرداد ۲۸, شنبه

عمری که گذشت: 10. سفر قندهار

اتوبوس به طرف آذربایجان و مرز ترکیه در حال حرکت بود. از اونجاییکه اون موقع تمام پروازهای خارجی به دلیل بسته بودن فرودگاه مهرآباد لغو شده بود، خیلی ها با اتوبوس به ترکیه می رفتند و از اونجا سوار هواپیما می شدند. توی این اتوبوس هم تعداد زیادی از کارمندهای عالی رتبه ی شرکت نفت بودند که هر کدوم قصد داشتند از آنکارا یا استانبول به کشور ثالث پرواز کنند... چند تاییشون دیگه با ماها حسابی گرم گرفتند و براشون کم سن و سال بودن ما جالب بود... یادم میاد من نوار پیانوی رمانسهای جواد معروفی رو گذاشته بودم و گوش می دادم، که یکیشون گفت: پسر اینقدر به این آهنگ ها گوش نده، "هوم سیک" میشی ها!
نزدیکیهای صبح بود که دیدیم اتوبوس از حرکت بازایستاد... انگار با اکراد درگیری پیش اومده بود... بعد از روشنتر شدن هوا حرکت ادامه پیدا کرد. چند ساعت بعد در مرز بازرگان بودیم. بار هر کسی رو تحویل خودش دادند و اتوبوس به اون طرف مرز رفت. بعد از کلی توی نوبت ایستادن، کنترل چمدونها و بازرسیه بدنی به قسمت کنترل گذرنامه ها رسیدیم...ما سه دوست و چند تا از همون همسفرهامون... یکی از ما سه نفر که از نظر درسی هم همیشه از ما بهتر بود و در واقع شاگرد اول دائم بود، خیلی کنجکاو تشریف داشت... مرز در واقع فقط یک در بود که یک مأمور جلوش ایستاده بود... ما مشغول صحبت کردن با این همسفرانمون بودیم، که یک دفعه دیدیم این دوست "شاگرد اول" ما غیبش زده! هر چی این طرف و اون طرف رو نگاه کردیم ازش خبری نبود!... ناگهان دیدیم که مأمور مرزی داره با یکی جر و بحث می کنه... بله خودش بود، همین دوستمون!!... آقا کنجکاو شده بوده ببینه اون ور مرز رفتن چقدر راحته... چشم مأمور رو که دور می بینه، از پشتش یواشکی میره اونطرف... بعدش که یارو متوجه شده بود دیگه راهش نمیاد برگرده تو بیاد...بهش می گفت تو غیر قانونی خارج شدی! حالا خر بیار و باقالی بار کن!... خلاصه آخرش یکی از این همسفران، خدا پدرش رو بیامرزه، اینقدر با این شخص مأمور صحبت کرد و گفت که بچگی کرده، نفهمیده و ... که دل طرف به رحم اومد... میتونید دیگه تصور کنید که این دوست ما فحش بود که خورد!
تقریباً دو روز بدون وقفه در حال حرکت بودیم، فقط برای غذا نگه میداشتند و از اونجاییکه دو تا راننده بودند، به نوبت برای خوابیدن شیفت عوض می کردند... شب روز سوم به استانبول رسیدیم... گفتند که اتوبوسی که به مقصد مونیخ میره روز بعد حرکت میکنه، بنابر این شب رو باید یه جایی برای خواب گیر می آوردیم... بک خیابون بهمون نشون دادند که پر از هتل بود و گفتند فردا بعدازظهر به دفتر همین اتوبوسرانی بیایید تا سوار اتوبوس جدیدی بشید... ما هم چمدانها رو کشون کشون به یکی از هتلها وارد شدیم... یک اتاق چهار تخته بهمون دادند... هنوز درست و حسابی توی اتاقمون جابجا نشده بودیم، که یکدفعه در زدند! یکی از کارکنای هتل بود، می گفت که یکی از هموطنانتون دنبال اتاقه ولی همه ی اتاقا پرند، میتونه توی اتاق شما بخوابه؟ ما یک نگاهی از سر شک و تردید به هم کردیم... وقتی این حالت شبهه رو در ما دید گفت گناه داره! این موقع شب دیگه جایی رو پیدا نمی کنه!... خلاصه موافقت کردیم و این آقا که دانشجو توی فرانسه بود با کلی تشکر و قدردانی اومد و شب رو با ما گذروند.
روز بعد بچه ها رفتند و توی شهر یک گشتی زدند، ولی من اصلاً حال و حوصله نداشتم. توی اتاق هتل نشسته بودم و به موزیک گوش می کردم... بعد از ظهر حساب هتل رو پرداختیم و دوباره با چمدانها به طرف دفتر اتوبوسرانی روانه شدیم... یک پسر چاق و تپلی اونجا بود، با زبون بی زبونی بهش جریان رو گفتیم و اون هم با زبون بی زبونی به ما فهموند که دیر اومدیم!... ای داد بر من!... ساعت رو به ما اشتباه گفته بودند یا شاید ما بد متوجه شده بودیم... به هر حال گفت بشینید ببینم چیکار میشه کرد... بعد از کلی معطلی، یک ماشین اومد و ما رو به ترمینال برد. ما رو توی یک اتوبوس دیگه، به معنای واقعی "زورچپان" کردند! توی قسمت بار جای برای چمدونهامون نبود و مجبور شدیم همشون رو ببریم توی ماشین... چمدونها هم که چمدون نبودند، هر کدومشون دیوی بودند... وسط اتوبوس، سر راه و ملت هم برای رد شدن هیچ رحم و مروتی به این "دیوان" نشون نمی دادند... و ما طبیعتاً حرص می خوردیم، ولی چاره ای نداشتیم جز خوردن و دم نزدن.

۱۳۸۵ مرداد ۲۷, جمعه

مژده ای دل، که مسیحا نَفَسی می آید

کی گفته که همیشه باید در اینجا از غم و درد و ناراحتی ها بنویسم؟!! درسته که دنیا پر از اینهاست ولی در کنارشون گاهی شادی و مسرت هم یک سرکی می کشند... حتی اگر مدت بودنشون زیاد هم طولانی نباشه!... دیروز و فردا وجود ندارند، فقط امروز هست... مهم اینه که من امروز خوشحالم و از این خوشحالیم کمال لذت رو می برم، چون از فردای خودم خبری ندارم... آدمی توی زندگی به امید زنده است و من امیدم اینه که فردا و فرداها این خوشحالیه من دوام داشته باشه... ندای باطنیم قوی تر از همیشه میگه که اینطور خواهد بود

مژده ای دل، که مسیحا نَفَسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کَسی می آید
از غم هجر نکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریاد رسی می آید

۱۳۸۵ مرداد ۲۶, پنجشنبه

چشم من

امروز بهم گفته شد که "محتاط شدی و فکر آینده ها رو می کنی"... هرگز و صدها بار هرگز! به خاطر همین، بدون اینکه به عواقبش بیندیشم... عزیزم، این ترانه رو در اینجا به تو تقدیم می کنم... "چشم من" پیشکش به چشمان زیبا و همیشه خندانت...ا


داریوش - چشم من


چشم من بيا منو ياری بکن
گونه هام خشکيده شد کاری بکن
غيره گريه مگه کاری ميشه کرد
کاری از ما نمياد زاری بکن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچی دريا رو زمين داره خدا
با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصهء گذشته های خوب من
خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تاقيامت اشک حسرت ببارم
دل هيشکی مث من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دوای دردمه
چرا چشمام اشکشو کم مياره
خورشیده روشن ما رو دزديدن
زیره اون ابرای سنگين کشيدن
همه جا رنگه سياهه ماتمه
فرصت موندنمون خيلی کمه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينهء غرق به خون
قصهء موندن آدم همينه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

وجدان آسوده

بچه که بودم، پدرم همیشه می گفت: هیچ چیز توی زندگی مهم تر از وجدان راحت نیست، اینکه شب که می خوای سرت روی بالش بذاری، با خیالی آسوده چشماتو ببنندی... و این برای من همیشه توی زندگیم سرمشق و دستور بوده... می دونم که گاهی حتی این روش باعث شده که تصمیم هایی بگیرم که مورد پسند عزیزانم نبوده، ولی همونطور که اشاره کردم، وجدان آسوده برای من اصل بوده...ا
و امروز احساس می کنم که وجدانم از همیشه راحت تره، چون لا اقل من سعی خودم رو کردم... و وقتی به این مرحله رسیده که حتی به تلفن من پاسخ نمیدید، باقیه داستان قابل حدسه... دیگه نمی گم انتظار نداشتم، چون کلاً دیگه هیچ چیزی توی زندگی متعجبم نمیکنه، مطلقاً هیچ چیزی!... اگر اون که پاره ی تنمه، این چنین می کنه، از شما چه توقعی میشه داشت؟!!... می دونم که به اینجا سر می زنید و حتی از اون ور دنیا "دوستان" رو از نوشته های اینجا با خبر می کنید... دنیا خیلی کوچیک تر از اونیه که فکر می کنید!... میگن " کوه به کوه نمیرسه، ولی آدم به آدم میرسه..." و اون موقعی که رسید، خیلی دلم می خواد ببینم، چطور در چشمان هم نگاه می کنند؟!!...ا

۱۳۸۵ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

عمری که گذشت: 9. لحظۀ وداع

همه ی کارهای مسافرت ما دیگه انجام شده بود. با اتوبوس قرار بود از طریق ترکیه، بلغارستان و یوگسلاوی (اون موقع) به شهر گراتس در اتریش برسیم. خاله ی کوچکم همکاری داشت که برادرش انگار سالهای زیادی رو در این شهر زندگی می کرد. قرار شد که خواهرش باهاش تماس بگیره و از اومدن ما بهش خبر بده... احیاناً اگر تونست کمکی به ما تازه واردان بکنه.
در عین خوشحالی و هیجان ما برای سفر، من ته دلم اصلاً خوشحال نبودم... انگار شمارش معکوس در دلم آغاز شده بود...دلم می خواست که زمان نگذره... رفتن ما باعث شده بود که توی این مدت آخر چند بار بیرون قرار گذاشتیم و همدیگه رو دیدیم. بار آخر که دیگه می خواستیم در واقع از هم خداحافظی کنیم، یادمه توی پارک نشسته بودیم... برای اولین بار من دستش رو گرفتم و بهش گفتم که چقدر دوستش دارم... بعد از ساعتها صحبت کردن، داشتیم آروم آروم از پارک بیرون می اومدیم... که ناگهان یک شهربانی چی و یک پاسدار جلومون سبز شدند... ظاهراً تمام اون چند ساعت زاغ سیاه ما رو چوب می زدند... خلاصه ما رو گرفتند و شهربانی چیه شروع به سین جیم کرد. من که در حالت معمول کلاً اهل عناد نبودم، نمی دونم چرا یک دفعه سر لج افتادم و یارو هر چی می گفت جوابش رو می دادم... این وسط پاسداره به "اون" گفت که بهش بگین برای خودش بهتره با این آقا سر به سر نذاره!... بعد از یک ساعتی ما رو توی خیابونا چرخوندن، به "اون" اجازه دادند که به خونه اشون بره! یارو رو به من کرد و گفت: تو رو نگه می دارم که نتونی دیگه ردش رو پیدا کنی!!! توی دلم داشتم از خنده روده بر می شدم!... به هر صورت، بعد از رفتن اون، از من قول گرفتند که دیگه دست از این کارها بردارم و ولم کردند... وقتی به خونه برگشتم، دیدم که نگران پشت پنجره ایستاده و با دیدن من انگار باری رو از شونه هاش برداشتند.
شمارش معکوس داشت تدریجاً به انتها می رسید... خاله ی بزرگم به مناسبت رفتن من برای شب قبل از حرکت ما، یک مهمونی ترتیب داده بود. قرار بر این بود که شب رو هم پیش خاله باشیم و روز بعد از همونجا به ترمینال بریم... اون روز غم انگیز سرانجام رسید و این بار لحظه ی خداحافظی رسیده بود... رفتم و زنگ در خونه اشون رو زدم... توی این مدت آخر دیگه خانواده اش تقریباً فهمیده بودند و حتی کاشف به عمل اومده بود که پدرش با شوهر خاله ی من یک موقعی همکار بوده اند. از اون جالب تر اینکه حتی یک شب خاله و شوهرش اومدند که به خونه ی اونا بریم تا در مورد "ما" گپی بزنند، ولی پدرش در آخرین لحظه ملاقات رو لغو کرد و پیغام داد که اول بره خارج و اگر برگشت و هنوز هم می خواست، اون وقت جای صحبت هست!... خودش در رو باز کرد و کادویی در دستش بود. نمی دونستم چی بگم، از زور بغض احساس خفگیه شدیدی می کردم...قلبم رو پنداری کسی توی دستش گرفته بود و با تمام قوا داشت می فشردش... دیدم دیگه طاقت ندارم، باهاش خداحافظی کردم و وقتی در رو بست، بغض من هم با صدای بسته شدن در ترکید... فقط به طرف اتاقم دویدم و به معنای واقعیه کلام زار می زدم... ساعتی بعد توی ماشین نشسته بودم که داشت به طرف خونه ی خاله حرکت می کرد...و من با چشمان اشک آلود، محو شدن همسایه ها، خونه ها، کوچه و اون رو نظاره گر شدم.
کادویی که بهم داده بود یک دفتری بود که توی هفته های آخر برام چیزهای مختلف از قبیل شعر و خاطره و ... توش نوشته بود. اونشب خونه ی خاله مهمونیه خوبی بود و خلاصه شبی خاطره انگیز بود... ولی من خود در میان جمع و دلم جای دگر بود!... هر فرصتی که گیر می آوردم، می رفتم و گوشه ای رو برای خلوت کردن با "دفترم" پیدا می کردم...ا
روز بعد روز حرکت بود. دسته جمعی به ترمینال غرب رفتیم، فقط خواهرم با بچه های دیگه موندند! طفلکی اینقدر کوچک بود که وقتی بهش گفتند: ناصر داره میره و دیگه به این زودیها شاید نبینیش، با شیرینیه بچه گانش گفت: بذارین بازیمو بکنم!... بعدها تا مدتها پای تلفن از روی بغضش نمی تونست با من حرف بزنه... وقتی به ترمینال رسیدیم، اون دو دوست همسفرم هم با خانواده هاشون در محل حاضر بودند... لحظه ی وداع رسیده بود و تا اومدیم به خودمون بجنبیم، دیدیم که در اتوبوس نشستیم و چشم براهان ما با دیدگان پر اشک دارند ما رو بدرقه ی راه می کنند... سه نوجوان هفده ساله در راه سفری که هیچ چیزش مشخص نبود!

ندای درونی

آدما بیشتر وقتا ندای درونیشون رو اهمال می کنند و سعی می کنند بر اساس شواهد و قرائن مسائل رو بررسی کنند. چشم پوشی کردن از این ندای درونی گاهی اوقات برای آدم واقعاً گرون تموم میشه و چه بسا باعث به هدر رفتن سالیان سال از عمرش بشه... از طرف دیگه، فقط گوش فرا دادن به این ندا هم کار ساده ای نیست، چون صرفاً یک احساسه و شاید بیشتر اوقات هم خیلی ضعیف!... ولی به هر حال وجود داره و سؤال نهایی اینجاست: آیا باید چشمها رو بست و به این ندای باطنی گوش داد یا باید گوشهای درونی را بسته، با چشمان باز به سمت جلو رفت؟؟ ... سؤال سختی مطرح کردم، اینطور نیست؟... من که هنوز جوابی برای این پرسش پیدا نکردم... شاید هم واقعاً یک جواب نداره!... نمیدونم!...ا

۱۳۸۵ مرداد ۲۳, دوشنبه

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

آخر هفته ها تا چشم به هم می زنی، با سرعت برق و باد می گذرند. جمعه ها بعد ازظهر خوشحالی که دو روز تعطیل داری و در ذهن خودت دهها کار رو برای انجام دادن مرور می کنی... یکباره به خودت میایی، می بینی که دوشنبه صبحه و یک دهمه اون کارهایی که می خواستی انجام ندادی! ... دوباره روز از نو و روزی از نو!... و به همین شکل هفته ها، ماهها و سالهای عمر ماست که از پیش چشمانمون در حال عبورند... و ما یا اونقدر تحت تأثیر گذشته ها هستیم و یا در اندیشه ی آینده ها، که حال رو از دست میدیم... و تا میاییم به خودمون بجنبیم که دیگه به آخر خط رسیدیم!... چی میشد اگر از همین امروز به خودمون قول میدادیم که قدر لحظه هامون رو در زندگی بدونیم، قدر چیزایی رو که داریم از ته دل بدونیم و عزیز بداریمشون...و اینقدر در حسرت "ناداشته ها" سر نکنیم... از همه ی اینها مهم تر، قدر هم رو تو ی این زندگیه کوتاه بدونیم... زندگی می تونه خیلی کوتاه تر از اونی باشه که حتی از خیال ما گذر میکنه...ا

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم
غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه زدن
رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا
به هستی متهم ما زین زبانیم
مولانا

۱۳۸۵ مرداد ۲۲, یکشنبه

یادگار دوست


ناظری - یادگار دوست
اشعار از مولانا



ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو

باز آی که تابه خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلط ام که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زار تر است
وز من دل بیرحم تو بیزار تر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است

بر من در وصل بسته می دارد دوست
دل را به عناد شکسته می دارد دوست
زین پس من و دل شکستگی بر در او
چون دوست دل شکسته می دارد دوست

خود منکر آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه می دارم دل

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آن چز غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی
و ای آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم برآن فغانم می سوخت
خامش کردم چو خامشانم می سوخت
از جمله کرانها برون کرد مرا
رفتم به میانی، در میانم می سوخت

من درد تو را زدست آسان ندهم
دل برنکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
که آن درد به صد هزار درمان ندهم

مسخ

چطور همه ی مشکلات، ناراحتیها، دردها، بی وفاییها، نادوستیها با یک نگاه، همگی محو میشند و انگار که اصلاً هیچوقت وجود نداشته اند، یا اگر هم وجود داشته اند، اینقدر در دوردستها به نظر میاند که به نقطه ای میمونند... و با فوتی کوچک برای همیشه از بین میرند، درست مثل موقعی که حشره ای رو از روی دستت با دمیدن بهش دور می کنی...چه چیز در این نگاه نهفته است که با قدرت جادویی خودش مسخ می کنه؟!... عمو ناصر، من هنوز در عجبم!...ا

۱۳۸۵ مرداد ۲۰, جمعه

عمری که گذشت: 8. رفتن حتمی بود

تصمیم خروج از کشور به قصد تحصیل گرفته شده بود. من، همون دوستم که پیشنهاد داده بود و یک دوست سوم... سه نفری که همیشه رتبه ی اول تا سوم رو توی کلاس داشتیم... به تکاپو افتادیم: ترجمه ی مدارک به آلمانی، تأیید مدارک از طرف وزارت امور خارجه، گرفتن سوء پیشینه ی کیفری، ثبت نام در کلاس زبان آلمانی و از همه مهم تر اقدام برای گرفتن پذیرش... منهای پذیرش الباقی رو ظرف یک هفته انجام دادیم و درخواست پذیرش رو که دارالترجمه برامون نوشته بود، برای دو دانشگاه فنی اتریش پست کردیم... حالا دیگه فقط باید منتظر جواب می شدیم.
به "اون" گفتم که قصد خارج شدن رو دارم... خیلی ناراحت شد. هر دومون بار سنگینی رو توی قلبمون احساس می کردیم ولی سرنوشت اجتناب ناپذیر بود.
چند هفته ای گذست و بالاخره جواب دانشگاهها اومد. دانشگاه گراتس نوشته بود که به شرطی پذیرش میده که در کشور خودمون در رشته ی مورد نظر قبول شده باشیم! جدا ً که مسخره بود! آخه اگه در کشور خودمون امکانش بود که دیگه برای چی باید به خارج می رفتیم... دانشگاه وین هم نوشته بود از اونجاییکه در تقاضانامه اتون چند رشته رو مرقوم کردید، در صورت اینکه فقط یک رشته رو انتخاب کنید، روی "یک" جای تحصیلی می تونید حساب کنید... و زیر کلمه ی "یک" رو خط کشیده بودند... بعدها متوجه شدیم که این نامه رو برای خیلیها فرستاده بودند، دقیقاً با یک محتوا و با خطی زیر کلمه ی یک...این نامه به "نامه ی یک" معروف شد.
در اولین فرصت سری به وزارت علوم زدیم تا ببینیم چه میشه کرد. "نامه ی یک" رو اصلاً به عنوان پذیرش قبول نمی کردند! مشکل ما مسئله ی سربازی بود و بدون داشتن پذیرش معتبر به ما معافیت تحصیلی داده نمی شد... خلاصه، دیگه هر روز کار ما این شده بود که بعد از کلاس زبان یکراست به وزارت علوم بریم و اونجا طوافی بکنیم.
دیگه داشتیم رفته رفته ناامید می شدیم... من حتی به ذهنم رسیده بود که برم خودم رو برای سربازی معرفی کنم... تا اینکه یک روز توی کلاس زبان یکی گفت که خبر دارید که "نامه ی یک" رو می پذیرند؟! بله، به طرز معجزه آسایی این خبر ما رسید که یکی از مسئولین قبول پذیرش ها ، همون نامه ی معروف یک رو به عنوان پذیرش قبول می کنه... دیگه داشتیم از خوشحالی پر در می آوردیم... سریع خودمون رو به وزارت علوم رسوندیم. موقعی که بعد از ساعتها انتظار در نوبت پشت در اتاقش، موفق به دیدن این شخص شدیم، گفت: من می دونم که این پذیرش نیست، ولی دلم میخواد به جوونها کمک کنم... خدا تمامیه رفتگان این شخص رو بیامرزه... بعد از اون فقط یک امتحان زبان و "عقاید" ازمون گرفتند و بقیه اش یعنی گرفتن معافی تحصیلی و پاسپورت ردیف شد. حالا فقط گرفتن ویزا مونده بود. از اونجاییکه پذیرش درست و حسابی نداشتیم، ویزای تحصیلی هم نمی تونستیم بگیریم!
توی این فاصله که ما درگیر مسائل خودمون بودیم، به فرودگاه مهرآباد حمله ای هوایی شد... و جنگ شروع شد. عملاً در مرز های هوایی بسته شد و پروازهای خارجی همگی لغو شد. توی سفارت اتریش بهمون گفتند که بهترین راه برای دریافت ویزا، گرفتن بلیط اتوبوس به مونیخه و اینکه شغلمون رو "تاجر" بنویسیم! سه تا پسر هفده ساله به عنوان تاجر!! همین کار رو هم کردیم و ویزا گرفته شد.
اصلاً فکرش رو نمی کردیم که کارامون اینجوری ردیف بشه... دیگه رفتن برامون حتمی بود، مایی که هیچوقت تصورش رو هم نمی کردیم که یک روزی زادگاهمون رو ترک بکنیم و از اون مهم تر اینکه دیگه هیچوقت باز نخواهیم گشت!

I did it my way


مثل هر چیز دیگه ای توی زندگی، برای صداقت هم باید بهایی پرداخت کرد، گاهی اوقات حتی بهایی خیلی گزاف! من فکر می کنم که ارزشش رو داره، چون اگر این بها رو پرداخت نکنی، اونوقت مجبور میشی که خودت نباشی... یعنی نه تنها در برابر دیگران صادق نیستی، بلکه به خودت هم دروغ می گی! همه ی انسانها تواناییه پذیرششون در برابر صداقت به یک اندازه نیست و عده ی زیادی حتی ترجیح می دند که حقیقت رو ندونند... و عملاً تو رو وادار می کنند که بر خلاف میلت رفتار بکنی...ا
نوشتن در اینجا و پرده از افکار درونی برداشتن به دو شکل قابل تعبیره: حماقت و یا جسارت... کسی که اندیشه هاشو در اختیار ملأ عام قرار میده، همیشه و در هر جا میتونه زیر ذره بین بره، چون گفته هاش مستنده و تک تک کلماتش با هم قابل قیاس. کاملاً طبیعیه که از نظر بیشتر مردم این کار احمقانه و غیر محتاطانه قلمداد بشه! در عین حال نیز هستند کسانی که نوشتن به این گونه رو حمل بر صداقت توأم با جسارت میذارند...ا
شخصاً من معتقدم که "آنرا که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است؟". هیچوقت سعی نکرده ام که توی زندگیم خودم رو غیر از اونی که هستم جلوه بدم... من هم مثل همه ی آدمها کسی هستم با گذشته ای مملو از درستی ها و نادرستی ها... از گذشته ها پشیمون نیستم چون اونها باعث شدند که من کسی باشم که امروز هستم... به غلط و یا به درست، به قول فرانک سیناترا: "من به طریق خود رفتار کردم.."...ا

Frank Sinatra - My Way


And now, the end is here
And so I face the final curtain
My friend, I'll say it clear
I'll state my case, of which I'm certain
I've lived a life that's full
I traveled each and ev'ry highway
And more, much more than this, I did it my way

Regrets, I've had a few
But then again, too few to mention
I did what I had to do and saw it through without exemption
I planned each charted course, each careful step along the byway
And more, much more than this, I did it my way

Yes, there were times, I'm sure you knew
When I bit off more than I could chew
But through it all, when there was doubt
I ate it up and spit it out
I faced it all and I stood tall and did it my way

I've loved, I've laughed and cried
I've had my fill, my share of losing
And now, as tears subside, I find it all so amusing
To think I did all that
,And may I say, not in a shy way
"Oh, no, oh, no, not me, I did it my way"

?For what is a man, what has he got
If not himself, then he has naught
To say the things he truly feels and not the words of one who kneels
!The record shows I took the blows and did it my way

Yes, it was my way

۱۳۸۵ مرداد ۱۹, پنجشنبه

تعریف عشق

آیا به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید؟ آیا واقعاً ممکنه که آدم با دیدن یک نفر برای اولین بار از خود بی خود بشه، چشمانش سیاهی بره و صدای تپیدن قلبش حتی از چند قدمی شنیده بشه؟! ... هیچ چیز توی این دنیا غیر ممکن نیست! مسلماً اوناییکه چنین اتفاقی براشون افتاده، از در تایید بر میان و میگن البته که ممکنه...ا
از من پرسیده شد: عشق رو تعریف کن! گفتم برای عشق تعریف واحدی وجود نداره، چون به تعداد ساکنان این کره ی خاکی میشه براش تعریف پیدا کرد!... تعریف عشق در درون عاشقه!... اون چیزی رو که عاشق میبینه، فقط و فقط در درون خودش وجود داره
تو مو می بینی و من پیچش مو
تو ابرو من اشارتهای ابرو
و گاهی حتی اگر از خود عاشق هم بپرسید، شاید خودش هم نتونه دلیل عشقش رو توضیح بده! پس آیا این به معنیه که عاشق شدن همیشه کورکورانه است و "با چشم باز عاشق شدن" فقط شعاری بیش نیست؟ من معتقدم که آدم با چشم باز عاشق نمیشه، ولی میتونه به عشق برسه... عشقی که دیگه کورکوانه نیست، عشقی که رسیده است و عشقی که فقط شادی و شعف رو در روح ایجاد می کنه، نه محنت و غم...ا

۱۳۸۵ مرداد ۱۸, چهارشنبه

تمنای وصال


مختاباد - تمنای وصال

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سرآید غم هجران تو یا نه

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

بلبل به چمن زار گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت وصف تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه نیم من که روم خانه به خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

شیخ بهایی

به کجا چنین شتابان؟

در حالتی عجیب به سر می برم. حالتی که تا به حال تو زندگیم بهم دست نداده! جمع تعداد ساعتهایی که در هفته ی اخیر خوابیده ام از تعداد انگشتان دستهام تجاوز نمی کنه... ولی به هیچ وجه احساس خستگی نمی کنم و انگار در درونم منبع انرژیه پنهانی وجود داره که منو خستگی ناپذیرانه به سمت جلو سوق میده... و منو یارای مقاومت در برابرش نیست... چه اتفاقی داره می افته؟ به کجا دارم میرم؟ به کجا چنین شتابان؟!... ای کاش می دونستم... ای کاش...ا

۱۳۸۵ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

روز پدر

امروز انگار در وطن روز پدره! اینقدر تاریخهای مختلفی برای روز پدر و مادر هست، که دیگه حسابشون از دست من دررفته... به پدرم زنگ زدم تا روز پدر رو بهش تبریک بگم... طفلک قبل از اینکه من فرصت تبریک گفتن رو پیدا کنم، اون به من تبریک گفت. گفت: روز پدر تو مبارک باشه، پسرم! بعد از ابراز یک تبریک متقابل گفتم: پدر جان، برای شما ممکنه مبارک باشه، ولی برای من اصلاً نیست! گفت: ای پسر، خودتو ناراحت نکن، درست میشه!... میدونم یک روزی درست میشه... زمستان خواهد گذشت و روسیاهی به زغال خواهد ماند...ا

چه سازم به خاری که بر دل نشیند

نمی دونم چرا این اول صبحی یک دفعه یاد این شعر طبیب اصفهانی افتادم

غمت در نهان خانه ی دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایـــی به شاهی مقابل نشیند
به پا گر خلد خار چه آسان برآید
"چه سازم به خاری که بر دل نشیند"

تو این چند وقته ی اخیر که نوشتن خاطراتم رو شروع کرده ام، چند تن از عزیزان ازم می پرسیدند آیا فکر نمی کنی که این نوشتن از گذشته ها برات ضرر داره؟ بهتر نیست آدم گذشته ها رو فراموش کنه و دیگه بهشون فکر نکنه؟ گفتم که ما گذشته هامون تعیین کننده ی اینه که امروز کی هستیم، تمامیه کارهای درستی که انجام دادیم و تمامیه اشتباهاتمون... همه ی اعمالمون رو چون کوله باری به دوش می کشیم! آیا این بهتر نیست که محتوای این کوله بار رو مروری کرد، تا شاید کمی از سنگینیه این بار کاسته بشه؟ چه نیازی به اون هست که این بار درهم حاکی از مهر، شادی، نفرت و غم، همه رو تا آخر عمر بر گرده ی خود حمل کنیم، اگر یارای اون هست که فقط محبت و مسرت رو به جای گذاشت... و من با نوشتن هر پارچه ای از ماضی، احساس می کنم که خاری رو از قلبم بیرون می کشم...ا

۱۳۸۵ مرداد ۱۶, دوشنبه

زمزمه


مازیار - زمزمه


از ما و من حذر کن در خویشتن سفر کن
مانند جویباری در قلب کوهساری
باید رسیده باشی من را ندیده باشی
از خود مکن کناره از خود مکن کناره
وقتی شدی روانه در قلب بی کرانه
باید که راه باشی هر سو پناه باشی
باید که مرد گردی پیوسته درد گردی
العاقل اشاره العاقل اشاره
در رفتن و رسیدن هنگام خوشه چیدن
باید شکوه باشی همدرد کوه باشی
باید که رود باشی نبض سرود باشی
اینست راه چاره اینست راه چاره
وقتی که میتوانی ناگفته را بخوانی
خوشید را بچینی نادیده را ببینی
در خویشتن بمیری تا عرش پر بگیری
دیگر چرا نظاره دیگر چرا نظاره دیگر چرا نظاره

عمری که گذشت: 7. سرنوشت نامعلوم

سال سوم دبیرستان هم بدون اتفاق خاصی گذشت و بالاخره سال آخر رسید... سال تعیین کننده ی سرنوشت! با چه آمال و آرزویی اون سال رو شروع کردیم... تمام فکر و ذهنمون ورود به دانشگاه بود.
سرانجام موفق شدم راضیش کنم همدیگه رو بیرون ملاقات کنیم... اونم بعد از چند سال! یک جای مناسب و خلوت رو پیدا کردم و توی یکی از نامه هاحتی کروکیش رو براش کشیدم... چه شوق و ذوقی داشتم... روز قرار رسید و من کلی زودتر اونجا حاضر شدم و همش پیش خودم فکر می کردم که نمیاد. توی اون کوچه ی خلوت منتظر ایستاده بودم و بی صبرانه از این طرف به اون طرف می رفتم و لی چشمم همش به انتهای کوچه بود... بالاخره دیدم از دور پیداش شد... ساعتها توی خیابونا پرسه زدیم ولی اصلاً خستگی در کار نبود.
دیگه یواش یواش جرأت هر دومون زیادتر شده بود و انگار ترس از عواقبش برامون کمرنگ شده بود. یک روز حتی بهم گفت که عروسیه دوستشه و دلش میخواد که من هم همراش برم. عروسی یک روز جمعه بود و اتفاقاً همون روز هم من و برادراش و اون یکی دوستم قرار بود به اتفاق به کوه بریم. تمام روز بالای کوه دل تو دلم نبود... به برادرش جریان رو گفتم و خیلی خوشحال شد، گفت که تا باشه از این روزا باشه!... خلاصه از کوه که برگشتیم خونه، فوری رفتم دوش گرفتم و خودم رو ترگل ورگل کردم. به طرف محل قرار راه افتادم، البته این دفعه محل قرارمون جای همیشگی نبود... یه جایی بود که در واقع به مکان عروسی نزدیک بود و همینطور به خونه ی خودمون، طبیعتاً ریسک دیده شدنمون هم بیشتر می شد. دیر اومد و بعداً فهمیدم که با مادرش سر بیرون اومدن درگیر شده بوده، چون ظاهراً مادرش میخواسته اونو تا در خونه ی عروس مشایعت کنه!... به محل عروسی که در اصل خونه ی دوستش بود رفتیم. چه احساس عجیبی بود! برای اولین به جایی وارد شده بودیم که فکر می کردند، ما زن و شوهریم...بعد از گرفتن عکس با عروس و داماد، اونجا رو ترک کردیم و مثل همیشه به قدم زدن پرداختیم... عکس ما توی اون عروسی بعدها به طریقی به دست مادرش افتاد و چه هیاهویی که برپا نکرد... شنیدم که داماد فلک زده هم بعدها توی جنگ عمرش داد به شما...ا
یواش یواش داشت به آخر سال تحصیلی نزدیک می شد... بعد از عید، امتحان معرفی و بعدش هم که نوبت امتحانات نهایی بود. فکر کنم که وسطهای امتحانات نهایی بود که دانشگاهها شلوغ شد و بعد از کلی درگیری، در دانشگاهها تا اطلاع ثانوی گل گرفته شد!... تمام امیدهای ما هم با این بسته شدن، نقش بر آب شد! دوازده سال تلاش و انتظار برای رسیدن چنین روزی، شرکت در کنکور و ورود به دانشگاه، همه به فنا شد. در عرض یک روزسرنوشت زندگیه خیلی از جوونهای هم سن و سالم، به دست باد تغییر سپرده شد.
دیپلم رو گرفته بودیم، ولی بعدش چی؟! چیکار باید می کردیم؟ اصولاً چیکار می شد کرد؟! آخرین روز امتحانات بود که من و همکلاسیها برای آخرین بار دستجمعی به سینما رفتیم و از هم خداخافظی کردیم. بیشترشون رو دیگه اصلاً ندیدم و حتی از سرنوشتشون هم خبر ندارم! ولی یک تعدادشون رو روزگار سرانجام خوبی روی پیشونیهاشون حک نکرده بود... ما نسل نفرین شده بودیم!... خلاصه از سینما یکراست به خونه ی خاله ام رفتم، گفتم یک چند روزی اونجا بمونم تا شاید به سرنوشت نامعلومم یک مدت فکر نکنم.
دو تا دوست داشتم که از دوران راهنمایی دائماً با هم همکلاس بودیم. با یکیشون که توی کوچه ی روبرویی ما زندگی می کردند، بیشتر وقتا درس می خوندیم و با هم به واسطه تزدیک بودن خونه هامون، بیشتر رفت و آ مد داشتیم. چندی روزی از موندن من پیش خاله ام نگذشته بود، که دیدم خاله ام منو صدا کرد و گفت تلفنه، با تو کار دارند! خیلی تعجب کردم! یعنی که می تونست باشه؟! گوشی رو که برداشتم، صدای همین دوستم رو از اون طرف خط شنیدم! با لحنی آمیخته با حیرت پرسیدم: چی شده؟ اتفاقی افتاده؟! گفت: نه بابا، طوری نشده... امروز رفته بودم وزارت علوم و در مورد تحصیل در خارج از کشور کلی تخقیق کردم. ببین اتریش خیلی خوبه! دانشگاههاش شهریه ندارن و هزینه ی زندگیش هم خیلی پایینه... گفتم: دست بردار بابا! ما کجا و تحصیل خارج کشور کجا؟!... خلاصه دیگه تلفنی راجع به این موضوع حسابی بحث و جدل کردیم و اینقدر گفت که آخرش من خام شدم!... دست آخر گفتم باید با پدرم صحبت کنم و ببینم اون چی میگه!
پدرم آدمی بود که تمام عمرش رو برای ما زحمت کشیده بود و می دونستم که تأمین هزینه ی تحصیلیه من براش کار راحتی نخواهد بود... متأسفانه من هم مثل خیلی از نوجوونهای پسر که توی اون سن و سال دائماً با پدراشون اختلاف نظر و جر و بحث دارند و گاهی همین مشاجرات منجر به این میشه که پدر و پسر حتی حرف نزنند، از این قاعده مستثتی نبودم... درست توی همون برهه من و پدرم مدتی بود که با هم به اصطلاح "قهر" بودیم... خدا از سر تقصیراتم بگذره، جوون بودم و جاهل... تلفنی با برادرم صحبت کردم و دست به دامنش شدم که بره شفاعت منو بکنه!... اونم رفته بود و با پدرم مسئله رو در میون گذاشته بود... از خونه ی خاله ام که برگشتم، دیدم برادرم خندان به سمت من اومد و گفت: موافقت کرد!... با شنیدن این حرفش ظاهراً خیلی خوشحال شدم ولی به یکباره غم سراسر وجودم رو فرا گرفت... فقط بک فکر توی ذهنم در حال گردش بود: چطور می تونم از "اون" جدا بشم!!

زندگی بازیگر

زندگی بازیهای غریبی داره! اگر فکر می کنی که تمومی بازیهاشو می تونی یاد بگیری، باید بگم که سخت در اشتباهی! زندگی بازیگر قابلیه و درسشو خوب بلده... ولی اصلاً عادلانه بازی نمیکنه! اگر انتظار داری که در مورد تو استثنا قائل بشه، انتظارت حتی از نزدیکیهای کرانه های ساحل واقعیت هم گذر نمیکنه! خودتو بیخود گول نزن و اگر در این مورد دچار توهمی، بیرون بیا از این توهمات... بازیهای تلخ و شیرین این بازیگر غدار رو بپذیر و به این فکر کن که این بازیها فقط و فقط متعلق به تو هستند، منحصراً به تو و نه به هیچ کس دیگه! شاید این بازیها "توفیق اجباری" باشند، زیرا که هیچ کدممون با خواست خودمون به این دنیا نیومدیم، نمیاییم و نخواهیم اومد... هیچکس ازمون نمیپرسه که آیا واقعاً دلمون میخواد پا به این دنیا بذاریم یا نه... با این وجود و به هر روی زندگی هدیه اییه که به ما پیشکش شده... گاهی این هدیه میتونه خیلی زیبا بشه!

۱۳۸۵ مرداد ۱۵, یکشنبه

حدیث عشق

در رابطه با نوشته ی قبلیم بی مناسبت ندیدم که این ترانه ی قدیمی رو اینجا بذارم: ... عشق سؤال بی جوابه، تقطیر پیاله ی شرابه، در سینه نشوندنش ثوابه، یا اینکه "حباب روی آبه" ... نمیدونم... نمیدونم...ا


فرشته - حدیث عشق


عشق لهیب دو نگاهه نمیدونم
یا اینکه حدیث یه گناهه نمیدونم
عشق تمنای دو قلبه نمیدونم
یا اینکه رفیقه نیمه راهه نمیدونم نمیدونم

ای عشق عزیز هر چه هستی
من بنده ی درگاه تو هستم
تا یک قدمی به مرگ مانده
ای عشق هواخواه تو هستم

عشق سؤال بی جوابه
تقطیر پیاله ی شرابه
در سینه نشوندنش ثوابه
یا اینکه "حباب روی آبه" نمیدونم نمیدونم

عشق لهیب دو نگاهه نمیدونم
یا اینکه حدیث یه گناهه نمیدونم
عشق تمنای دو قلبه نمیدونم
یا اینکه رفیقه نیمه راهه نمیدونم نمیدونم

من عشقو رو پیشونیه بر خاک بجویم
در چهره ی عاشقانه غمناک بجویم
در چشم به اشک آمده ی مست خرابات
یا پیش فقیر دست و دلپاک بجویم

ای عشق عزیز هر چه هستی
من بنده ی درگاه تو هستم
تا یک قدمی به مرگ مانده
ای عشق هواخواه تو هستم

عشق لهیب دو نگاهه نمیدونم
یا اینکه حدیث یه گناهه نمیدونم
عشق تمنای دو قلبه نمیدونم
یا اینکه رفیقه نیمه راهه نمیدونم نمیدونم

۱۳۸۵ مرداد ۱۴, شنبه

یه سرابه، مثل حباب روی آبه؟؟

عمو ناصر، آیا واقعاً دوران جستجوی تو به پایان رسیده؟ آیا این فقط یک خواب و خیال نیست؟! تکونی بخور، حرکتی بکن، شاید که از خواب بیدار بشی! آیا خنده هات، که حتی دیگه داشتند در درونت به دست فراموشی سپرده می شدند،جداً از ته دلند، یا که هوش از سرت رفته، دیوونه وار می خندی و خودت خبر نداری؟ آیا این چشمه ی آب زلال که داری اون دور دورا می بینی، که فقط دیدنش، میلت رو به حیات و عطشت رو به عشق صد چندان می کنه، وجود خارجی داره، یا فقط "یه سرابه، مثل حباب روی آبه"؟...ا

۱۳۸۵ مرداد ۱۳, جمعه

آخرين جرعه ی اين جام

گاهی اوقات هیچ چیز نمیتونه حال و هوای آدمو بهتر از شعر و موسیقی بیان کنه! انگار که کلمات سوار بر نت های همراهشون، از درون تو به پرواز در میان! کاری رو که امشب اینجا میذارم دقیقاً در این لحظه همین حس رو در من ایجاد میکنه... این آواز و ترانه ی زیبا حدود ده سال پیش به دست من رسید، موقعی که هنوز این خواننده رو کسی نمیشناخت و بعد ها معروف شد... ا

اصفهانی - آخرین جرعه ی این جام - آواز


اصفهانی - آخرین جرعه ی این جام - ترانه


همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟
چست در خلوت خاموش کبوترها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری ؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونۀگل
همه را می شنوم ، می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من ، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
فریدون مشیری

عمری که گذشت: 6. سه یار دبستانی

نیمه ی دبیرستان رو پشت سر گذاشته بودم و فقط دو سال دیگه باقی مونده بود. چه احساس خوبی بود، روزشماری می کردم که چرا پس زمان زود نمیگذره تا دیپلم بگیرم و برم دانشگاه! فکر میکردم که انگار با دیپلم گرفتن اتفاق خاصی می افته، خبر نداشتم که شیرین ترین روزها مال همون دوران بود و "دنیای واقعیت" در ورای دبیرستان، بیرحمانه انتظارمون رو میکشید.
پسر همسایه ی چند تا خونه اونورتر که یکسال از من بزرگتر بود، رابطه ی دوستیش باهام دیگه صمیمانه تر شده بود. با برادر بزرگ "اون" همکلاس بودند و خونه اشون رفت و آمد داشت. از این طریق باعث شده بود که من هم با برادرش یواش یواش دوست شدم. این دوستم، تو این مدت که با هم صمیمی شده بودیم، از جریان "ما" خبر پیدا کرده بود. خوشمزه است که حتی یک بار که من باید نامه ای رو سریعاً به "اون" می رسوندم و دیگه مستأصل شده بودم که چیکار کنم، با یک ترفندی و به هوای دیدن برادره رفت در خونشون و وقتی "اون" اومد و در رو باز کرد، نامه رو گرفت جلوش و با لحنی جدی و در عین حال مضحک گفت: ... خونه است؟ من که از دور داشتم این صحنه رو برانداز می کردم، کم مونده بود از خنده روده بر بشم... عجب دنیایی داشتیم!... بله، داشتم می گفتم، حالا دیگه ما سه تا، مثل سه یار دبستانی شده بودیم و مرتب با هم بیرون می رفتیم، پارک، سینما ، گردش... با اینکه من از رفتن به خونه ی "اونا" یک ترس خاصی داشتم، ولی گاهی دیگه چاره ای نبود. اگر امتناع می کردم، شک برانگیز بود، یعنی برای برادرش... با این وصف خیلی حواسم بود که موقع رفتن به اتاق برادراش، که طبقه ی دوم بود، یک وقت نگاه مشکوکی نکنم. دو تا برادراش با هم تو یک اتاق بودند.
ته دلم احساس خوبی نداشتم از اینکه با برادرش دوست بودم و اون از این قضیه خبر نداشت. حس می کردم توی رابطه ی دوستی آدم باید صادق باشه، هر چند که صداقت به قیمت "کتک خوردن" تموم بشه :)... با خودم خیلی کلنجار رفتم تا بالاخره یک روز گفتم هر چه بادا باد! بالاتر از سیاهی که رنگی نیست! مسئله رو با اون دوستم در میون گذاشتم و قرار شد که اون در روز مقرر اصلاً آفتابی نشه، تا من بتونم با برادره صحبت بکنم... خلاصه اون روز رسید و من رفتم زنگ خونه اشون رو زدم و سراغ ... رو گرفتم. وقتی اومد دم در، کمی از آب و هوا صحبت کردیم و من گفتم حالش رو داری بریم یه گشتی بزنیم؟ موافقت کرد و به طرفه پارک روانه شدیم...فکر کرده بودم که بهتره دور از محله باشیم تا اگر رگ غبرتش گل کرد و خواست چند ضربه ای رو بر سر و صورت من بنوازه، از چشم خانواده و همسایه ها به دور باشیم.
به پارک رسیدیم و روی یکی از نیمکت ها نشستیم... و من داستانی رو که از قبل صدها بار پیش خودم مرور کرده بودم، آغار کردم: یه دوست خوبی دارم که عاشق دختریه. دختره خواهر دوست صمیمیشه و اون نمیدونه چیکار کنه، چون حس میکنه که دوستیش شفاف نیست و از این مسئله خیلی رنج می بره!... حالا اون آدم جلوی تو نشسته... خودم رو مظلومانه جمع کردم، سر بر گردن فرو بردم و آماده ی نوش جان کردن چند سیلیه جانانه شدم... سکوتی مرگبار حاکم شد و من سرم رو پایین انداخته بودم... با ترس و لرز نیم نگاهی به بالا انداختم و بهش نگاه کردم... دیدم داره بهم لبخند میزنه!... گفت خیلی زودتر از اینها میتونستی به راحتی باهام این مسئله رو در میون بذاری... چه اشکالی داره که دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن و کی از تو بهتر!... و به این شکل دوستی من و این دوست عزیرم در اون لحظه وارد فاز جدیدی شد... دوستی که تو این سالها همیشه محرم رنجهای من بوده و هنوز هم بعد از گذر سالیان مدید، می تونم از این مقوله باهاش درد دل کنم... اون موقع از تولد عشقم و امروز از مرگش! 

عشق و سیاست

آیا باید همیشه سیاستمدار بود و جانب احتیاط رو در همه چیز رعایت کرد؟ حتی در عشق؟! در اون صورت دیگه معنای بی دریغ بودن چیه؟ چطور میشه در عشق سیاست به خرج داد؟!... اگه میشد که عاشقان بزرگ دنیا، مجنون، فرهاد، رومئو و هزاران دلخسته ی دیگه، اینقدر شهره ی عالم نمیشدند! اونا به این خاطر جاودانه شدند چون از همه چیزشون در راه عشق گذشتند... یک دوستی که خودش از فعالان سیاسی بود همیشه می گفت: سیاست به مانند روسپییه که هر کی بیشتر پول داد، از آن اوست!... اگر عشق و سیاست با هم سازگاری داشتند دیگه هیچ پروانه ای به گرد شمع نمی چرخید و در آتش عشقش نمیسوخت... پروانه اگه سیاستمدار بود که دیگه پروانه نمی شد!... در عشق باید که بی دریغ بود و دست از ریا و نیرنگ برداشت، باید از "خود" گذشت و به "ما" رسید...ا

عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
مولانا

۱۳۸۵ مرداد ۱۲, پنجشنبه

عمری که گذشت: 5. و "بازی" آغاز میشود

بعد از اون نامه ی اولیش انگار راهش رو پیدا کرده بودیم... وقتی که هیچکس توی کوچه نبود، یعنی بیشتر وقتا شبا یا وسط روز، نامه رو به طوری که طرف مقابل ببینه، توی کوچه رها می کردیم. البته حالا دیگه دوستم هم گاهی گداری کار پیک رو برامون انجام میداد... زمان زیادی از اون موقعا گذشته و واقعاً جزئیات نامه ها از ذهنم محو شدند، ولی یک چیزی که یه بار توی یکی از نامه هاش نوشته بود، نمی دونم چرا هیچوقت از خاطرم نرفت:"... تو لازم نیست خودتو به یک شراب عادت بدی!..." یادمه اون موقع از خوندن اون نامه خیلی ناراحت شدم، حتی در عالم بچگی!... بعضی وقتا برخی از سیگنالها، توی زندگی برای ما زنگ خطرند و اگر سهل انگاری کنیم و نادیده اشون بگیریم، به قیمت گرونی برامون تموم خواهد شد.
روزها به همین منوال می گذشت و ارتباط ما در حد نامه نگاری و رد وبدل نگاهها باقی مونده بود... دو سال از دوستیه ما گذشته بود... یک روز که از مدرسه اومدم خونه، در کمال تعجب دیدم روی میز تحریرم پاکت نامه ای گذاشته شده بود که از طریق پست فرستاده شده بود! نامه رو از توی پاکت در آوردم و شروع به خوندن کردم. چه نامه ی عجیبی بود! از طرف دختری بود که ادعا می کرد منو توی آلبوم خانوادگیه دختر عموم دیده و از من خوشش اومده!... به حق چیزای ندیده و نشنیده!... یک دفعه به ذهنم رسید که پس چرا در پاکت باز بود؟!... غوغایی توی خونه برپا شد!... بعد از اون غوغا مطمئناً دیگه نامه های من باز نمی شد و نشد!... خوب حالا چیکار باید می کردم؟ آیا باید جواب این دختر ناشناس رو می دادم، یا اینکه از حس کنجکاویم چشم پوشی می کردم؟ یک چند روزی این قضیه فکرم رو سخت به خودش مشغول کرد، تا اینکه سرانجام کنجکاوی پیروز شد! تصمیم گرفتم جوابش رو بدم و واقعیت زندگیم رو براش بنویسم... و همین کار رو کردم. از عشقم به کسه دیگه ای برای این "غریبه ی اسرارآمیز" نوشتم. فکر نمی کردم که دیگه جواب بده! در میان حیرتم، چند روز بعد نامه ای "باز نشده" رو روی میزم یافتم! جالب بود که از برخورد من چقدر استقبال کرده بود!... بعد از اون دیگه مرتب برام نامه می فرستاد و حتی از خودش و زندگیش صحبت می کرد... تا بعد از گذرای چندین ماه، روزی ناگهان نامه ای فرستاد که طی اون، با لحنی کاملاً جدی اعتراف کرده بود که دوست "اون" بوده و شروع این نامه نگاریها همگی به پیشنهاد خود "اون" انجام گرفته. ازم خواسته بود که دیگه بهش جوابی ندم!... وقتی جریان رو از اون پرسیدم، اصلاً انکار نکرد، گفت که میونه اش با این دوست بهم خورده و از طریق خواهر این دوستش، تمامه نامه های من به دستش رسیده، ولی خواهره گفته که باور نکن! اینا یه چیزی بینشون بوده و همدیگه رو می دیدند!
آیا همه ی اینها فقط یک بازیه بچگانه بود؟! یا این نیز "زنگ خطره" دیگه ای بود که بهم می گفت: دل به کسی باختی که از بازی لذت می بره؟!... بعدها که دیگه جرأتی پیدا کرده بودیم و همدیگه رو بیرون می دیدیم، یکبار سعی کردم راجع به این موضوع باهاش صحبت کنم، ولی حتی حاضر نشد یک کلمه در این مورد حرف بزنه! چی داشت بگه و چطوری میتونست حرکت فریبکارنه اش رو توجیه بکنه، در حالیکه حتی خودش هم از دوست صمیمیش رودست خورده بود: ظاهراً طبق نقشه، فقط قرار بوده دو سه تا نامه فرستاده بشه، که دوستش بعد از چند تا نامه، بدون اینکه اون خبر داشته باشه، به مراسله ی با من ادامه میده... خودشون افتادند توی چاهی که برای من کنده بودند!

بوی بارون

آسمون انگار دل پری داره و همش در حال اشک ریختنه... بوی بارون نمیدونم چرا همیشه منو به یاد این ترانه میندازه... ترانه ای که خیلی دوستش دارم... دلم میخواد این ترانه رو در اینجا به "تو" تقدیم کنم، امیدوارم که به این ترانه هم "بارها و بارها" گوش بدی!...ا


ستار - بوی بارون


بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک

جاده های مهربونی
رگای آبی دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی
مرمر دیوار خوبی
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک

بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن خاک

یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خاک
بوی گل تو شوره زار
بوی خیس تن خاک
همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
همدم تنهایی هام
قصه های تو بوده

وقتی که بارون می باره
تو رو یاد من می یاره
یاد گلبرگای خیس
روی خاک شوره زاره
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک

۱۳۸۵ مرداد ۱۱, چهارشنبه

عمری که گذشت: 4. اولین نامۀ عاشقانه

امروز وقتی که جوونها رو می بینم که چقدر راحت با هم معاشرت می کنند، از خاطرات خودم خنده ام می گیره. با چه مسائلی درگیر بودیم، فقط برای اینکه همدیگه رو ببینیم و چقدر سنگین باهامون برخورد می شد، اگر گیر می افتادیم! شاید تصورش برای اوناییکه اون دوران رو ندیند خیلی سخت باشه.
لباس پوشیده و ادکلن زده با دوستم به خونه اشون رفتیم، چند تا پله یکی به طبقه ی سوم و بعدش هم از طریق بالکن به پشت بوم. دیدم خودش و خواهردوستم اونجا هستند. برای اینکه اگر یک وقت پدر و مادرا سر رسیدند، مشکوک نشند، اونا هم پیش ما ایستادند. دیگه در عالمه نوجوونی از هر دری حرف زدیم، ولی اونچه که مسلم بود، نگاههامون از هم جدا نمی شد و گاهی هم که رومون به طرف خواهر و برادر بود، نگاههای دزدکیمون رو به همدیگه، از دید "مراقبینمون" نمیوتنستیم پنهان کنیم... وقتی که به خونه برگشتم و در اتاقم با خودم خلوت کردم، پیش خودم فکر کردم که دیگه از خدا چیزی نمیخوام به جز اینکه تمام عمرم رو با اون زندگی کنم!...آخ که چقدر "توهمات" دوران نوجوونی شیرین و دوست داشتنیه.
دیگه از اون روز به بعد، نگاهها دزدکی نبودند... عشق در درون هر دوی ما شعله ورتر می شد و اینو هر دو توی چشمای همدیگه می دیدیم. چیکار می تونستیم بکنیم؟! ملاقات شک برانگیز بود! احساس می کردم که مادر دوستم هر بار که به خونه اشون می رفتم و اون اونجا بود، و یا بالای پشت بوم بودند، نگاههای معنی داری بهم میکنه ولی اصلاً فکرش رو نمی کردم که واقعاً بویی برده باشه... تا اینکه یه روز که طبق معمول جلوی در ایستاده بودم، دیدم همین خانم، مادر دوستم، یکراست به طرف من اومد و گفت: می دونم جوونی و احساس داری، این خیلی قشنگه، ولی اگه آقای...بفهمه، تیکه بزرگت گوشته! و میتونید تصورش رو بکنید که با شنیدن این حرف چطور وارفتم، زبونم بند اومد و حتی نتونستم از در انکار وارد بشم.
راهی انگار وجود نداشت و فقط باید به از راه دور دیدن همدیگه، بسنده می کردیم! حتی نمی تونستیم احساساتمون رو به هم ابراز کنیم... تا اون شب که من توی اطاقم مشغول درس خوندن بودم، البته حداقل به خیال بقیه... دیدم از راه پله های خونه اشون، یکی یکی طبقه ها رو پشت سر گذاشت و وقتی به طبقه ی سوم رسید، پنجره رو باز کرد. توی تاریکی دیدم یک چیز سفیدی رو به بیرون پرتاب کرد که آروم آروم، پروازکنان در کوچه فرود اومد. یک لحظه فکر کردم: یعنی چی بود؟! خیلی مشکوک به نظر میومد! نکنه نامه باشه؟! فوری خودمو به کوچه رسوندم و حدسم درست بود: "اولین نامه ی عاشقانه" ایی بود که برای من نوشته بود.

۱۳۸۵ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

دل ما رو بنويس

شدیدآْ توی افکار خودم غرق بودم و انگشتام در حال تایپ کردن که... از دوست خوبم برام پیغامی توی ارکوت اومد! برام نوشته بود که دیدم که سخت مشغول نوشتنی، بی مورد ندیدم که یه چیزی برات بنویسم که حال کنی... با تشکر از این دوست مهربونم و با اجازه اش (تمام حقوق برای خودش محفوظ می باشد :) )، دلم نیومد این شعر و ترانه رو اینجا، به ویژه برای اوناییکه توی ارکوت نیستند، نذارم... به خصوص که شاعر انگار روی سخنش با منه، قبل از اینکه تمامه داستان رو شنیده باشه!...ا


ابی - بنویس


تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دريا رو نوشتی
همه دنيا رو نوشتی
دل ما رو بنويس

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دريا رو نوشتی
همه دنيا رو نوشتی
دل ما رو بنويس

بنويس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاريم
لحظه ها رو می کشيم نمی شماريم
بنويس از ما که در حال فراريم
توی اين پاييز بد فکر بهاريم
دل دريا رو نوشتی
همه دنيا رو نوشتی
دل ما رو بنويس

دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دويدم
تو اگر رسيده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تويی من نرسيدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوار شب گذشتی
تو که عشق و با نگاه تازه ديدی
بادبان به سينه ی دريا کشيدی
دل دريا رو نوشتی
همه دنيا رو نوشتی
دل ما رو بنويس

بنويس از ما که عشقو نشناختيم
حرف خالی زديم و قافيه باختيم
بگو از ما که تو خونمون غريبيم
لحظه لحظه در فرار و در فريبيم
بگو از ما که به زندگی دچاريم
لحظه ها رو می کشيم نمی شماريم
دل دريا رو نوشتی
همه دنيا رو نوشتی
دل ما رو بنويس

عمری که گذشت: 3. لحظۀ دیدار

یواش یواش داشتم به اون محله اخت می شدم. حالا دیگه با دو تا از پسرای همسایه دوست شده بودم. یکیشون یک سالی از من بزرگتر بود و کم و بیش مثل خودم اهل درس و مدرسه بود. اون یکی هم حدوداً با من همسن بود. همون بود که همسایه ی دیوار به دیوار "او" بود. دنیاش خیلی با من فرق می کرد و بیشتر تو خط جاهل بازی و از این حرفا بود، ولی به یه شکلی، دوستای خوبی شده بودیم... خدا بیامرزدش! بعدها که از کشور خارج شدم، شنیدم که در اثر مصرف زیاد مواد مخدر دار فانی رو وداع گفت... خلاصه دیگه مرتب یا اون خونه ی ما بود یا من خونه ی اونا. خواهر کوچیکتری داشت که دوست صمیمیه "او" بود. وقتی این دوستم از من شنید که به او علاقه دارم، کلی خوشحال شد، دیگه مرتب خبراشواز طریق خواهره برام میاورد. منم کیف می کردم و تمامه اطلاعات مربوط به اونو درسته بلع می کردم.
پشت بومهای خونه ی این دوستم و اونا به هم راه داشتند و بیشتر وقتا بچه های دو خونه اوقاتشون رو، روی بوم به بازی و شوخی می گذروندند... اون روز من جلوی در خونه امون ایستاده بودم که صدای قهقهه و جیغ و داد رو از پشت بومها شنیدم. تا اومدم بالا رو نگاه کنم و ببینم چه خبره، دیدم خیس خالی شدم... بله دیگه! داشتند روی پشت بوم آب بازی می کردند و از اون بالا منو دیده بود و شلنگ آب رو صاف گرفته بود به سمت من از همه جا بی خبر اون پایین توی کوچه! زیبا تر از خیس شدن و احساس خنکی کردن برای من در اون روز گرم تابستونی، لبخندش در اون لحظه به من بود... اگه همین الان چشمامو ببندم، می تونم هنوز لبخند اونروز رو در چشمانش ببینم.
تابستون داشت دیگه تدریجاً نفسای آخرش رو می کشید و من خودم رو برای دنیای جدیدی آماده می کردم: دبیرستان. دیگه دبیرستان مثل مدرسه اون نزدیکیا نبود که بشه پیاده رفت. هر روز صبح باید حداقل سه ربعی رو توی اتوبوس سر می کردیم، برای همین باید خیلی زود از خونه می زدم بیرون... و این خیلی بد بود، چون اون مدرسه اش نزدیک بود و دیرتر می رفت...صبح دیگه نمی دیدمش... تمام تابستونو به هر روز دیدنش عادت کرده بودم... زنگ آخر که می خورد، برعکس بچه های دیگه که بیرون دبیرستان منتظر تعطیل شدن دبیرستان دخترانه ی دیوار به دیوارمون می ایستادند، من مثل کبوتر جلد راه آشیانه رو پیش می گرفتم!
تقریباً دو هفته ای از شروع مدارس گذشته بود، نه بذارین دقیق بگم: یکشنبه یازدهم مهر ماه بود! حدودای غروب بود و من تو خونه تنها بودم. داشتم فیلم آیرونساید رو نگاه می کردم، که صدای زنگ در اومد. اف اف رو زدن، دیدم دوستمه...چنان نفس نفس زنون اومد توی خونه که ترس برم داشت. با حالتی نگران و آمیخته به سؤال پرسیدم: چی شده؟!! کسی طوریش شده؟!! گفت: زود لباساتو عوض کن بریم. گفتم: کجا؟! گفت: تو کاریت نباشه! زود باش!... همینطور که داشتم لباس می پوشیدم، شنیدم که با خنده ای که بوی خشنودی یک دوست رو میداد، گفت: می خواد ببیندتت و الان پشت بوم خونه اشون منتظرته... وای خدای من! باورم نمی شد!... بالاخره "لحظه ی دیدار" فرا رسیده بود.

فرای تمامیه پلیدیها

دیشب رفته بودم فرودگاه که دوستم رو بیارم. طفلک دخترش این مدت که نبوده، انگار خیلی احساس تنهایی می کرده! فکر می کردم که شب رو پیش من می مونه و فردا به شهرشون میره، ولی توی راه گفت اگه میشه یک سر بریم راه آهن، اگه قطار یا اتوبوس بود، من شبونه برم... خلاصه، ظاهراً اتوبوس بود و من تا حرکتش ساعتی رو باهاش گذروندم... نیمه شب بود و داشتم به خونه بر میگشتم که از جلوی "خونه اتون" رد شدم و با کمال تعجب پنجره اتون رو باز و چراغهاتون رو روشن دیدم!... با اینکه باهاتون تماس گرفتم و گفتم که میام دنبالتون... رابطه ام رو با "شماها" فرای تمامیه این "پلیدیها" می بینم و واقعاً امیدوارم که در موردتون اشتباه نکرده باشم!... ولی خوب، تو این مدت بهم ثابت شده که در مورد خیلی از دور و بریهام اشتباه می کردم... شماها چرا باید استثناء باشید؟!!!...ا

۱۳۸۵ مرداد ۹, دوشنبه

بردی از یادم


دلکش و ویگن - بردی از یادم


بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آنهمه پیمان که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز خبری نشد از آن
کی آیی به برم ای شمع سحرم
در بزمم نفسی بنشین تاج سرم تا از جان گذرم
پا به سرم نه جان به تنم ده
چون به سر آمد عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم زآنکه من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی
آفت جان ما تویی
بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم
دل به تو دادم در دام افتادم از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

عمری که گذشت: 2. "دو چشم عاشق"

امتحانا بالاخره تموم شدن و تعطیلات تابستون شروع شد. تب انتخاب رشته و اینکه به کدوم دبیرستان برم رو، داشتم یواش یواش پشت سر میذاشتم و آروم آروم از اومدن "سه ماه تعطیلی" لذت می بردم... ولی چشمم همش به ساختمون خونه ی روبرو بود! گاهی اوقات به هوای آب دادن درختای جلوی خونه، دم در می ایستادم، تا شاید از در خونشون بیرون بیاد و من از نزدیک ببینمش. از طرفی هم زیاد اونجا ایستادن جایز نبود و حتی شاید هم کمی خطرناک بود، آخه از پسر همسایه بغلیشون که ظاهراً با هم روابط خانوادگی داشتند، شنیده بودم که ترک هستند و باباشون هم وحشتناک غیرتیه! نه اصلاً صلاح نبود... یه روز همینطور که تو حیاط خونه مون تو فکر بودم، چشمم به سوراخی روی در خونه افتاد... نمی دونم برای چی سوراخ کرده بودند، ولی هر چی که بود برای یه نوجوون چهارده ساله، دریچه ای به بهشت بود... خلاصه، تا یه مدت دیگه کارم این شده بود که توی حیاط، تا صدای باز شدن در خونه اشون میومد، منم مثل بچه هایی که قدیما چشمشون رو به جعبه ی شهر فرنگیهای دوره گرد می چسبوندند، گوشه ی حیاط، دولا شده، یه چشم به سوراخ در، دخیل می بستم! دیگه موقعایی که دوستاش میومدند بهش سر بزنند، نونم تو روغن بود، چون همونجا دم در خونه اشون می ایستادند، گل می گفتند و گل می شنیدند... و من از خنده هاش، اداهاش از خود بیخود می شدم...
خواهرم نزدیک دو سالش شده بود و روز به روز شیرین تر و بامزه تر می شد. خیلی وقتا که مادرم بیرون خونه کار داشت، با جون و دل ازش مراقبت می کردم... تا اونروز که بیرون از خونه با دوستام بودم، وقتی نزدیکای در خونه اومدم، دیدم دست آبجی کوچولوی منو گرفته و دارن از خونه ی ما میان بیرون... این بار دیگه نگاه هامون به هم از نزدیک بود و من تنها چیزی رو که در اون حالت مسخ وارم تونستم به زبون بیارم: "خانم، اذیتتون میکنه!"، بود.
از اون روز به بعد دیگه فقط من نبودم که دزدکی به ساختمون روبرو نگاه می کرد... میدیدمش هر بار که به طبقه ی بالا می رفت و پنجره ی کوچیک توی راه پله رو باز می کرد و یواشکی با چشمان خمارش نیم نگاهی به طرف خونه ی ما می انداخت... به خصوص شبها و در تاریکی... خبر از اون نداشت که "دو چشم عاشق" در اتاقی کوچک، دم کرده و تاریک، در خونه ی آنسوی کوی چشم به راهشند.

"دنیای مجازی"

اینترنت قریب به یک دهه است که دری رو به دنیایی عجیب به روی ما ساکنان این کره ی خاکی باز کرده؛ دنیایی که مثل دنیاهای دیگه خواص مخصوص خودش رو داره و به مانند هر تکنولوژیه دیگه هم فوائد داره و هم مضرات! طبق یک آمار تنها در این کشور قطبی، بیش از یک میلیون انسان از طریق این "دنیای مجازی" به دنبال "نیمه ی دیگه" شون می گردند، یعنی با در نظر گرفتن جمعیتش، از هر نه نفر یکی این دنیا رو برای یافتن "دوست" بر میگزینه... مشکل اساسیه این گزینه، اینه که اطمینان کردن به صحت و سقم اطلاعاتی که هر کس از خودش میده آسون نیست، در نتیجه اگر رابطه ای از این طریق شروع بشه، دیر یا زود طرفین چاره ای جز این ندارن که از پشت ماسک رایانه اشان بیرون بیان و در دنیای واقعی به ملاقات هم برن. دوست خوبی می گفت اینترنت همیشه یک بعدش کمه... ریسک بزرگی که برای اوناییکه دائماً در این دنیا به سر می برن، وجود داره اینه که بعد از مدتی اینقدر در اینجا احساس راحتی و آرامش میکنند، که رفته رفته دنیای واقعی فراموششون میشه... در این دنیا احساس امنیت می کنند، چون خطر ضربه خوردن دیگه براشون وجود نداره، و شاید از اون مهم تر، از اونجایی که هیچ انسانی "کامل" نیست، نیازی به پوشوندن از نظر خود معایبشون رو نمی بینند.

۱۳۸۵ مرداد ۸, یکشنبه

عمری که گذشت: 1. اولین نگاه

خیلیها به تولد دوباره ی آدمها اعتقاد دارن، یعنی اینکه ما پس از مرگ، دوباره به عنوان شخص و یا حتی موجود دیگه ای به این دنیا بر میگردیم... من میگم ما تو همین دنیا شاید بارها دوباره متولد بشیم...هر بار که "عاشق" میشیم... من با "او" دوباره متولد شدم:
حدود چهارده سال داشتم، وقتی که تازه به اون محل اومدیم. هیچکس رو اونجا نمیشناختم و مثل بچه های خوب صبح به مدرسه می رفتم و عصر میومدم خونه. سرم توی کار خودم بود و حتی متوجه همسایه های جدیدمون نبودم. اون سال مثل سالهای قبل گذشت و تا چشم به هم زدم، عید اومد و بعدش هم که موقع امتحانهای خرداد ماه رسید. خونه ی ما یک طبقه داشت و یک اتاق خیلی کوچولو طبقه ی دوم که به پشت بوم راه داشت... اون اتاق من بود. یادمه یک روز خیلی گرمه نزدیک به امتحانای ثلث سوم بود. دیدم اتاقم خیلی گرمه و اصلاً نمیشه توش نشست و درس خوند! صندلی رو برداشتم و رفتم روی بوم، یک گوشه ی سایه پیدا کردم و نشستم... برای اولین بار بعد از تقریباً یک سال، نگاهی به خونه های اطراف انداختم. همینطور که دور و بر رو نگاه می کردم، یک دفعه چشمم به بوم خونه ی روبرو افتاد و "او" رو برای اولین بار دیدم. احساس کردم که نفسم توی سینه حبس شد و قلبم برای یک لحظه از کار ایستاد و بعد چنان شروع به تپیدن کرد که فکر می کردم الانه که سینه ام رو بشکافه... هر کاری می کردم نمیتونستم ازش چشم بردارم... ناگهان به خودم اومدم و دیدم که چند دقیقه است همینطوری خشکم زده و بهش خیره شدم! فوری خودم رو جمع و جور کردم و برگشتم سر جام نشستم و سرم رو توی کتابم گرفتم، ولی دیگه کی میتونست درس بخونه؟! تمام بدنم داغ شده بود و همش چهره اش توی خطوط کتاب ظاهر میشد... باید دوباره بهش نگاه می کردم، ولی چه جوری؟ یک دفعه فکری به ذهنم رسید! یاد میکروسکوپی که خاله ام برام عیدی خریده بود افتادم. رفتم تو اتاقم و آینه ی کوچیکش رو درآوردم. اومدم دوباره روی بوم و آینه رو گذاشتم لای کتابم و ...
اون روز دیگه از درس خوندن خبری نبود، زندگی من با یک تلاقیه نگاهها برای همیشه تغییر کرد و سرنوشتم رو برای نزدیک به سه دهه آینده ی عمرم رقم زد.

0. مقدمه ای بر زندگی من

بالاخره بعد از کلی بالا و پایین کردن افکار خودم، تصمیم گرفتم که خاطرات زندگیم از "شروع" تا به "پایان" رو در اینجا بنویسم. از روی برخی حوادث مدت زیادی گذشته و نمی دونم تا چه اندازه موفق به یاد آوردنشون میشم ولی احساس می کنم که مسلماً الان این کار خیلی راحتتره تا بیست سال دیگه! طبق روش نوشتاری خودم در اینجا، اسامی رو نخواهم نوشت و وقایع رو عیناً، همونطور که اتفاق افتاده اند، به رشته ی تحریر در خواهم آورد. با امید به اینکه این خاطرات باعث بشن، کسان دیگه ای، در هر جای دیگه ی این دنیای کوچیک، که از طوفانهایی مشابه زندگیه من گذشته اند، خودشون رو تنها حس نکنند! شاید هم باشن کسایی که از برخی رویدادها درس عبرت بگیرند...ا

۱۳۸۵ مرداد ۷, شنبه

"مونس"

دوستی امروز می پرسید که چه خبره توی وبلاگت؟ جنگ شده انگار! بعدش می گفت این آقا یا خانم "مونس" انگار دردسر درست کرده واست! چرا بهش نمی گی که دیگه برات کامنت نذاره؟! گفتم اتفاقاً من از کامنت گذاشتناش خیلی خوشم میاد؛ انگار که درد منو از ته دل درک میکنه... امیدوارم که بازم مرتب به اینجا سر بزنه و به کامنت دادنش ادامه بده...ا

۱۳۸۵ مرداد ۶, جمعه

اتمام حجت

همونطور که شاید قبلاً هم به این موضوع اشاره کرده باشم، نوشته های اینجا برای دل خودمه و اگر حرفی برای گفتن به کسی داشته باشم، هیچوقت از گفتنش ابایی ندارم و مستقیماً با شخص مربوطه مطرح می کنم، البته اگر لازم ببینم!... امشب ولی نیاز این رو می بینم که با کسایی که لطف می کنند و به اینجا سر می زنند، اتمام حجتی بکنم و یک سری پرده از "ابهامات" احتمالی بردارم:...ا
من اینجا می نویسم، چون فکر می کنم که به نوعی "جاودانه" میشه و در آینده دسترسیش حداقل برای خودم راحتتر خواهد بود...ا
به هیچ عنوان اسم از کسی نمی برم! اگر کسی به خودش می گیره، نیازی به خوندن نوشته های من نداره... هیچکس رو مجبور نکردم که به اینجا بیاد تا "انبر که رفت رو آتیش..." ...ا
با نوشتنم هرگز قصد "جلب توجه" نداشتم و ندارم... اگر دچار "کمبود توجه" بودم، مطمئناً در این دنیای "مجازی" به دنبالش نمی گشتم!...ا
نوشتنم به واسطه ی این نیست که "حالم خوب نیست" و یا اینکه "چشمهام بسته است" ... هیچوقت تو زندگیم حالم به این خوبی نبوده و چشمهام هم هرگز به بازی الان نبوده!...ا
کسانی که فکر می کنند "من هنوز در گذشته ها زندگی می کنم"، بهتره سویی اگر در چشمهاشون به جا مونده، دیده رو باز کنند و زندگی منو در طول یک سال اخیر مروری کنند... اونوقت یک تنه به قاضی برند... من هیجوقت آدمها رو قصاص قبل از جنایت نکرده ام و نخواهم کرد... همه از نظر من بی گناهند، تا عکسش بهم ثابت بشه!... اونایی که این رو به حساب "سهل انگاری" من میذارند، چقدر کم منو شناختند و شاید همون بهتر که اصلاً نشناسند!!!...ا
خورشید هیچوقت برای همیشه پشت ابرا نمیمونه و اون روزی که در اومد، اگر عمری از عموناصر باقی بود که همدیگه رو خواهیم دید، وگرنه "یاد آر ز شمع مرده یاد آر!"...ا

زن فالگیر

اولین آشنایی من با دنیای موسیقی عرب، زمانی بود که تازه پامو به این قاره گذاشتم... توی یک خونه ی قدیمی مال قبل از جنگ جهانی دوم و یا حتی اول، با بهترین دوستم آشنا شدم. برخورد ما با هم فقط رویاروییه دو انسان نبود، مواجهه ی دو ملیت، دو فرهنگ، دو زبان و دو روح آزاد بود! بهش گفتم من از موسیقی عربی خوشم نمیاد! گفت بهت یک نوار میدم و بهش گوش کن، مطمئنم که نظرت تغییر خواهد کرد... و چقدر بر حق بود! اثری که هنوز پس از گذرای بیش از نیمی از عمرم، شنیدنش چهار ستون بدنم رو تکون میده! ترانه ی قارئه الفنجان (زن فالگیر) با صدای دلنواز "بلبل گندمگون" مصری، عبدالحلیم حافظ و شعری از شاعر نامی دنیای ادبیات عرب، نزار قبانی، تلفیقی است، که توصیفش رو فقط به عهده ی شنونده میذارم... در اینجا از دوست عزیزم که در یک روز بحرانی زندگیم، منو در ترجمه ی شعر این ترانه یاری داد، تشکر می کنم.


عبدالحلیم حافظ - قارئه الفنجان
شعر از نزار قبانی

قارئه الفنجان زن فالگیر
جلست نشست
جلست و الخوف بعينيها نشست (زن) و ترس در دیدگانش بود
تتامّل فنجاني المغلوب
به فنجان واژگونم به دقت نگریست
قالت يا ولدي لاتحزن
گفت: پسرم اندوهگین مباش
فالحبّ عليكَ هوالمكتوب يا ولدي
پسرم عشق سرنوشت توست
الحبّ عليك هو المكتوب يا ولدي
پسرم عشق سرنوشت توست
يا ولدي قد مات شهيدا
ًپسرم به یقین شهید است
من مات فداءاً للمحبوب
آن که در راه محبوب جان بسپارد
يا ولدي،يا ولدي
پسرم، پسرم
بصّرت، بصّرت و نجّمت كثيراً
بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام
لكنّي لم اقرا ابداً، فنجانا يشبه فنجانك
اما فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام
بصّرت بصّرت و نجّمت كثيرا
بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام
لكني لم اعرف ابداً احزانا تشبه احزانك
اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام
مقدورك ان تمضي ابداً في بحر الحبّ بغير قلوع
سرنوشتت، بی بادبان در دریای عشق راندن است
و تكون حياتك طول العمر، طول العمر كتاب دموع
و سراسر کتاب زندگی ات کتابی ست از اشک
مقدورك ان تبقي مسجوناً بين الماء و بين النّار
و تو گرفتاردر میان آب و آتش
فبرغم جميع حرائقه
با وجود تمامی سوزش ها
و برغم جميع سوابقه
و با وجود تمامی پی آمدها
و برغم الحزن السّاكن فينا ليل نهار
و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز
و برغم الريح و برغم الجوّ الماطر و الاعصار
و با وجود باد، گردباد و هوای بارانی
الحبّ سيبقي يا ولدي
پسرم، پسرم عشق بر جای می ماند
الحب سيبقي يا ولدي
پسرم، پسرم عشق بر جای می ماند
بحياتك يا ولدي امراة عيناها سبحان المعبود
در زندگی ات زنی است با چشمانی شکوهمند
فمها مرسوم كالعنقود
لبانش چون خوشه ی انگور
ضحكتها انغام و ورود
و خنده اش نغمه ی مهربانی
والشّعر الغجريّ المجنون يسافر في كلّ الدنيا
موی پریشان او چون مجنون به اکناف دنیا سفر می کند
قد تغدوا امراة يا ولدي، يهواها القلب هي الدّنيا پسرم زنی را اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست
لكن سمائك ممطرة و طريقك مسدود مسدود اما آسمان تو بارانی ست و راه تو بسته ی بسته
فحبيبة قلبك يا ولدي نائمة في قصر مرصود
و محبوبه ی قلب تو در کاخی که نگاهبانی دارد در خواب است
من يدخل حجرتها من يطلب يدها
هر آن که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود
من يدنو من سور حديقتها
هر آن که از پرچین باغش بگذرد
من حاول فك ضفائرها
و گره ی گیسوانش را بگشاید
يا ولدي مفقود مفقود مفقود
پسرم، ناپدید می شود ناپدید ناپدید
يا ولدي
پسرم
ستفتّش عنها يا ولدي، يا ولدي في كلّ مكان
پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت
و ستسال عنها موج البحر و تسأل فيروز الشّطان
از موج دریا و کرانه ها سراغش را می گیری
و تجوب بحاراً بحاراً
و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را
وتفيض دموعك انهاراً و اشک های تو رود ها را لبریز خواهد کرد
و سيكبر حزنك حتّي يصبح اشجاراً اشجاراً
و غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر می کشند
وسترجع يوماً يا ولدي مهزوماً مكسورا الوجدان
پسرم اما روزی بازخواهی گشت، نومید و تن خسته
و ستعرف بعد رحيل العمر
و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست
بانّك كنت تطارد خيط دخان
که در تمام زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای
فحبيبة قلبك يا ولدي ليس لها ارض او وطن او
عنوان پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد، نه زمینی و نه نشانی
ما اصعب ان تهوي امرأة يا ولدي ليس لها عنوان وه چه دشوار است پسرم عشق تو به زنی که او را نام و نشانی نیست
يا ولدي،يا ولدي
پسرم پسرم

"گمگشته"

انگار که به جز من خیلی ها گمشده ای داشتند... چند وقت پیش نوشته ای در اینجا داشتم کی در طی اون ترانه ای رو به همه ی اونایی که گمشده ای دارند، تقدیم کرده بودم... بعد از اون چند نفر از دوستان با من تماس گرفتند و خواستار اون آهنگ شدند! البته من اینطور قلمداد کردم که استقبالشون به واسطه ی "گمگشته" هاشونه :)... شاید هم صرفاً از خود ترانه خوششون اومد، ولی اونچه که مسلمه موسیقی بیدارکننده ی بسیاری از احساسات ماست و برای هر کسی به شکل خاص خودش، علی الخصوص وقتی که به طور مستقیم در رابطه با یک خاطره ی تلخ یا شیرین باشه...ا

۱۳۸۵ مرداد ۵, پنجشنبه

"دست می خوای چیکار، جونت سلامت باشه"

امروز برای معاینه ی دستم دوباره به بیمارستان رفته بودم. چند هفته ی پیش، روز قبل از مرخص شدنم از بیمارستان کلی آزمایشات جور و اجور ازم گرفته بودند. خلاصه امروز با هزار آمال و آرزو، و با امید اینکه بالاخره چیزی پیدا می کنند، به اونجا رفتم... و دست از پا درازتر برگشتم! همه ی همکاران سابقم در عجبند... علائم با هیچ بیماریی که تا به حال دیدند، جور در نمیاد!... فقط روز به روز حس می کنم که داره بدتر میشه!... ای بابا، مثبت باید فکر کرد، از این بدتر هم میتونست باشه! به نیمه ی پر لیوان باید نگاه کرد... در ضمن، به قول یکی از دوستهای قدیمی دوران دبیرستان، "دست می خوای چیکار، جونت سلامت باشه!" :)...ا

كوير


گوگوش - کویر

من كويرم اي خدا با حسرت يه قطره آب
يه عمره كه دريا رو از دور مي بينم تو سراب

بهار برام يه اسمه يه اسم كهنه تو كتاب
حرف من با آسمون چرا مي مونه بي جواب

خدايا ، خدايا ، كويرم ، كويرم
بگو ابر بباره مي خوام جون بگيرم

اگه بارون بباره اگه بارون بباره
آروم آروم و نم نم رو لب خشك تشنه ام

گيسوي سبز جنگل تنمو مي پوشونه
پرنده رو درختام مي سازه آشيونه

۱۳۸۵ مرداد ۴, چهارشنبه

"دوستی"

تا به حال براتون پیش اومده که با شنیدن یک جمله حالتون به هم بخوره و بخواید با تمام وجودتون، از ته دل فریاد بکشید: "ای یاوه، یاوه، یاوه..."؟ درست این حال به من دست میده، وقتی می شنوم که میگن: ... درسته که به تو بدی کردند، ولی در حق ما که کاری نکردند و برای ما دوستای خوبی بوده اند!... چطور با گفتن چنین چیزی، آدم میتونه اسم خودش رو "دوست" بذاره و ادعای "دوستی" بکنه؟! چطور می تونید منو دوست خطاب کنید و کسایی رو که ناجوانمردانه "خنجر دوستی" به پشت من فرو آوردند رو، با رفتار ساده لوحانه و سهل انگارانه اتون به رسمیت بشناسید؟!! جداً انگشت به دهان موندم... حیرت از این دارم، که چطور این "ساده پنداران" لحظه ای با خودشون نمی اندیشن، کسی که به "نزدیکترینش"، بدون ثانیه ای پلک بر هم زدن، رحم نکرد، شما "تازه از راه رسیده ها" کی هستید، که روزی از زیر تیغش نگذرید؟! در میان حال تهوع خودم از این همه نیرنگ و دورویی، نسبت بهتون احساس ترحم می کنم... خلایق، هر چه لایق... ما رو به خیر و شما رو به سلامت...ا

Without you

Mariah Carey - Without you

No I can't forget this evening
Or your face as you were leaving
But I guess that's just the way
The story goes
You always smile but in your eyes
Your sorrow shows
Yes it shows
No I can't forget tomorrow
When I think of all my sorrow
When I had you there
But then I let you go
And now it's only fair
That I should let you know
What you should know

I can't live
If living is without you
I can't live
I can't give anymore
I can't live
If living is without you
I can't give
I can't give anymore

NO I can't forget this evening
Or your face as you were leaving
But I guess that's just the way
The story goes
You always smile but in your eyes
Your sorrow shows
Yes it shows

I can't live
If living is without you
I can't live
I can't give anymore
I can't live
If living is without you
I can't give
I can't give anymore

Oh, Can't Live, Can't Live

I can't live
If living is without you
I can't live
I can't give anymore
I can't live
If living is without you
I can't give
I can't give anymore

"نوشتن یا ننوشتن"

دیشب نمیدونم چرا یکدفعه به ذهنم رسید که خاطرات گذشتمو بنویسم! البته قبلاً هم بهش فکر کرده بودم ولی هیچوقت در موردش تصمیم جدی نگرفتم. واقعیتش دلم نمیخواد در گذشته ها زندگی کنم و شاید هم می ترسم از اینکه با به یاد آوردن لحظات پیشین، یک سری از زخمهایی که هنوز به طور کامل جوش نخوردند، دوباره سر باز کنند. از طرفی هم با فکر نکردن بهشون، احساس می کنم که مثل سایه به دنبال من هستند و از سایه هیچوقت نمیشه گریخت، مگر در تاریکی... خلاصه ی مطلب اینکه این مسئله ایست غامض... "بودن یا نبودن"..."نوشتن یا ننوشتن"... انگار بحث در این است!...ا

۱۳۸۵ مرداد ۳, سه‌شنبه

گمشده ای سرشار از عشق و عاطفه

اون قدیما، وقتی که هنوز طوق اسارت به گردنم نیفتاده بود، یادمه توی یک برهه ای، گاهی به ایستگاه راه آهن می رفتم و اومدن قطارها رو تماشا می کردم. بدون اینکه خودم دلیلش رو بدونم، انگار که منتظر اومدن کسی بودم! الان بعد از گذشت بیش از دو دهه از اون دوران، دوباره این احساس به سراغم اومده، ولی به شکل دیگه ای... ناخودآگاه، چهره ی آدمهای جدید رو که می بینم، انگار که به دنبال کسی باشم، با نگاهی جویا بهشون نگاه می کنم! بیشتر وقتها البته به خودم میام چون حس می کنم با نگاهم در اونها ایجاد سؤال می کنم... چی می تونم بهشون بگم در مقابل نگاه های متقابل و پرسش آمیزشون؟ بگم که تمام عمرم رو گمگشته ای داشته ام که حتی خودم هم نمیدونم چه شکلیه... گمشده ای بدون چهره... گمشده ای سرشار از عشق و عاطفه...ا

۱۳۸۵ مرداد ۲, دوشنبه

غم سفر

مسافرامو بدرقه کردم و رفتند... به قولی اومدنشون مسرت بخش و رفتنشون غم انگیز! بیخود نیست که میگن در مسافرت، بیشتر غم سفر برای اونیه که می مونه... چیزی که تو راه فرودگاه به ذهنم رسید، این بود که ادراک ما از محیط اطراف و وقایع چقدر متفاوتند. توی راه یکی از مسافرام که برای بار اول به اینجا اومده بود، اشک از چشماش سرازیر شد! برای اون اینجا مظهر بهشت بود در حالیکه برای خیلیها اینجا نماد جهنمه! هر دو به همون ساختمونها، خیابونها، آدما و ... نگاه می کنند ولی برداشتشون صد و هشتاد درجه با هم اختلاف فاز داره! بهشت و جهنم زائیده ی اندیشه های ماست...ا

داروگ

این روز ابری و دلمرده رو، فکر میکنم، هیچکس مثل نیما نمیتونه توصیف کنه! شعر داروگ که در زبان (گویش؟) مازندرانی به معنیه قورباغه ی درختی هست، حال و هوای وصف ناپذیر خاک پاک مازندران رو در من زنده میکنه... با اینکه در اون خطه بزرگ نشدم، ولی ریشه هام، روحم متعلق به اونجاست و شاید به همین خاطره که شعر نیما در تک تک بافتهای بدنم رخنه میکنه...ا


شجریان - داروگ


خشک آمد کشتگاه من
در کنار کشت همسایه
گر چه می گویند: می گریند بر ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

نیما یوشیج

۱۳۸۵ مرداد ۱, یکشنبه

ازدواج

ازدواج هیچوقت معادله ی راحتی نبوده، نیست و نخواهد بود! دو نفر که حتی از سر عشق ازدواج می کنند، شاید بعد از سپری شدن مدتی در حل این معادله ی پیچیده ی هزاران مجهولی، خودشون رو عاجز و ناتوان ببینند، تا چه برسه به کسانی که به طریقه ی سنتی همسر اختیار می کنند. تازه بعضی ها پا رو از این هم فراتر میذارند و "ازدواج پستی" می کنند، که البته در میون هموطنان ساکن شهر فرنگ ظاهراً خیلی شایع شده! نکته ی جالب بیشتر متوجه "همجنسان" خودمه که در اینجا سالیان سال همه جور آتیشی میسوزونند و وقتی که دیگه جایی برای سوزوندن باقی نموند، پدر و مادرهاشون در میهن عزیز، باید به تکاپو بیفتند، آستینها رو بالا بزنند و "بسته ای" مناسب رو برای پست کردن براشون پیدا کنند... جالب اینجاست که در وطن عزیز هستند کسانی که دفترچه هایی مملو از اسامی "کاندید" های عدیده دارند و والدین بیچاره رو در یک چشم به هم زدن به خواستگاری دهها نفر روانه می کنند... بعد از گذشتن مدت "استاندارد" دو سال و دائم شدن اقامت این نوعروسان، یکباره اینان به این نتیجه می رسند که تفاهمشون با شخصی که در کلاس زبان با هم آشنا شده اند بیشتر بوده و بهتره که راهشون از هم جدا بشه!!!... به ترکی میگن: "هر چه بکاری، همان را درو خواهی کرد!"

۱۳۸۵ تیر ۳۱, شنبه

"برهنگی در جام"

داستان یه فیلمی به خاطرم اومد که در مورد زن نویسنده ای بود. قبل از اینکه نویسنده ی مشهوری بشه، در دوران جوونیش در گفتگویی با یک نویسنده ی مشهور دیگه ای، این نویسنده جمله ای بهش گفت که همیشه تو ذهنمه: هر وقت صبح که از خواب پا شدی و اولین چیزی که به ذهنت خطور کرد، نوشتن بود، اون موقع شاید یه روزی نویسنده بشی! من هیچوقت خودم رو نویسنده ندیدم و هر چیزی هم که در اینجا می نویسم، واقعاً فقط و فقط برای دل خودمه! ولی این احساس نیمه شبها از خواب بیدار شدن و تمنای نوشتن، مدتهاست که در من شکل گرفته... آرامش خاصی بهم میده که با هیچ آرامبخشی قابل قیاس نیست... به قول دوست عزیزی "برهنه شدن در جام" است... و این برهنگی در جام پنداری منو از تمامیه "ناپاکیها" مبری میکنه! نمیدونم شاید هم از در استیصال باشه، ولی به هر روی در این مقطع از زندگی من انگار برام حکم دارو داره! میل به نوشتن هم جداً از اون چیزایی که هرگز فکرش رو نمیکردم، یعنی با در نظر گرفتن اینکه بدترین نمره هام در طول مدت تحصیل همیشه مربوط به انشا بود!...ا

۱۳۸۵ تیر ۳۰, جمعه

چوب دو سر طلا

این هفته هم مثل هفته ی پیش و هفته های پیش گذشت. مهمونام چند روز دیگه بیشتر پیشم نیستند. این چند هفته خیلی به بودنشون توی خونه عادت کردم. بعد از رفتنشون خونه خیلی خالی خواهد شد و خلاصه دوباره علی میمونه و حوضش! بهم همه اصرار میکنن که برگرد ولی بعد از گذشت این همه سال و دوری از موطنم، اونجا هم غربته! نسل ما به قول مهدی سهیلی "چوب دو سر طلا" ست! نه در اینجا ما رو از خود می دونند و نه در اونجا... میگن آدم مؤمن اونیه که دو بار از یک سوراخ گزیده نشه، که البته شعار قشنگیه، ولی متأسفانه واقعیت زندگی چیز دیگه اییه... گاهی اوقات حتی "ایمان" هم نمیتونه سد راه تکرار دوباره ی اشتباهات ما در زندگی بشه... برگشت به وطن رو من سالیان پیش امتحان کردم و به قولی "اگه هوسه یه دفعه بسه"!... من غم تنهایی رو در این دیار غربت به جون می خرم... "هراس من باری از مردن در سرزمینیست که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد"...ا

۱۳۸۵ تیر ۲۹, پنجشنبه

من اینجا بس دلم تنگ است

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
کجا؟ هرجا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم


اخوان ثالث

برونگرایان و درونگرایان

به آلمانی یه ضرب المثلی هست که میگه: به تعداد زبونهایی که یاد می گیری، به همون نسبت به آدمهای بیشتری نزدیک میشی! من میگم: به تعداد آدمهایی که باهاشون آشنا میشی، "زبونهای" بیشتری یاد می گیری! هر کسی بدون در نظر گرفتن ملیت و زبون مادری، زبون خاص خودش رو داره، که ناشی از گنجینه ی اطلاعاتی و شخصیت منحصر به فرد خودشه! به نظر من این یکی از شاهکارهای طبیعته، که هیچ دو انسانی، چه از نظر شکل و شمایل و چه از نظر شخصیتی صد در صد یک جور نیستند. از اونجاییکه انساندوستی باور و مرام منه، دلم میخواد به انسانها نزدیک بشم، ازشون یاد بگیرم، در شادیها واحزانشون شریک باشم و تا اونجاییکه به عنوان یک "موجود خاکی" در توانم هست، در مشکلاتشون یاریشون کنم... شاید هم نامگذاری من (یاری دهنده) بی حکمت نبوده! متاسفانه چیزی رو که در این چند صباحی که مهمون این دنیای فانی بوده ام، بهش پی برده ام، اینه که تعداد آدمهای برونگرا توی این دنیا زیاد نیست... و نزدیک شدن به درونگرایان اصلاً کار راحتی نیست و گاهی نیاز به قدرتی خدایگونه داره!

۱۳۸۵ تیر ۲۸, چهارشنبه

برای تو، پسرم

پسرم، در حالیکه فرسنگ ها از من دوری، صدای تپیدن قلبت رو با گوش جان می شنوم، قلبی که چه زیبا برای دیدار محبوبه اش در تپشه... شاید در این لحظه زیاد چیزهای مشترک نداشته باشیم، ولی این ترانه رو میدونم که همیشه هر دوی ما دوست داشتیم... شاید بیانگر احساسات و عشق نونهالت باشه... برات از اعماق وجودم آرزوی خوشبختی میکنم...ا


Richard Marx - Right Here Waiting For You

Oceans apart day after day
And I slowly go insane
I hear your voice on the line
But it doesn't stop the pain

If I see you next to never
How can we say forever

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

I took for granted, all the times
That I thought would last somehow
I hear the laughter, I taste the tears
But I can't get near you now

Oh, can't you see it baby
You've got me goin' crazy

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

I wonder how we can survive
This romance
But in the end if I'm with you
I'll take the chance

Oh, can't you see it baby
You've got me goin' crazy

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

اسرار ازل

آیا به سرنوشت اعتقاد دارید؟ آیا واقعاً وقتی که به دنیا میایم، دست طبیعت (خدا؟) با مرکب نامرئی خودش روی پیشونیه ما نوشته که ملعبه ی چه بازیهایی قرار خواهیم گرفت؟ مسلماً اینا سؤالهاییه که بشریت از ازل باهاشون دست و پنجه نرم کرده و احتمالاً تا ابد هم این جدال ادامه خواهد داشت، یا اینکه: " برسد بشر به جایی که دگر خدا نباشد..."؟ نزدیک به سه دهه ی پیش اگر به من می گفتند در آینده ی نزدیک خاک میهنت رو برای همیشه خواهی بوسید و در دیار غربت ساکن خواهی شد، به یقین می گفتم که "... خلایق مستید و منگ؟...". سؤال اینجاست که تصمیمی که مسیر زندگیه منو برای همیشه تغییر داد، آیا واقعاً تصمیم من بود، و یا فقط ایفای نقش در سناریویی بود که حتی قبل از بدو تولد من رقم زده شده بود؟!...ا

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

۱۳۸۵ تیر ۲۷, سه‌شنبه

Love...

Don't shut love out of your life by saying it is impossible to find.
The quickest way to receive love is to give love;
the fastest way to lose love is to hold it too tightly;
and the best way to keep love is to give it wings.


Nancye Sims

چکاوک

مدتها بود که دنبال یک ترانه می گشتم و جالب اینجاست که نه تنها اسمش رو نمیدونستم بلکه حتی ملودیش هم به خاطرم نمیومد! درست مثل موقعی که چیزی رو گم کرده باشی و بعد از مدتی مدید، فقط می دونی که گمشده ای داری... تا دیروز که با برادرم داشتیم یک سری آهنگ پیدا می کردیم... گفت این ترانه رو شنیدی؟ حتماً خوشت میاد!... وقتی که خواننده شروع به خوندن کرد، یک دفعه دلم گرفت و بدون اینکه دست خودم باشه چشمام پر اشک شد... تمام خاطرات اون چند روز ناگهان در درونم زنده شد... به یاد روزایی افتادم که فکر می کردم گمشده ام رو پیدا کردم... هر چند که سراب بود ولی دمی کوتاه مزه ی خوشبختی رو ولو به طور کاذب چشیدم، سرابی که بهم در یک روز تابستونی با آفتابی داغ و سوزان، مژده ی آبی برای رفع عطشم به عشق می داد... و تلاش من برای یافتن این گمشده همچنان ادامه داره... این ترانه روحالا من به همه ی شمایی که به دنبال گمشده اتون هستید پیشکش میکنم:...ا



داریوش - چکاوک


کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب
پنهون مي شي خورشيدکم
پشـت کدوم ســد ســکـوت
پـر مـي کــشــي چــکـاوکم

چرا بـه من شک مي کنی
مـن کـه مـنـــم بـرای تــو
لبـریـزم از عـشــق تــو و
سـرشــارم از هــوای تــو

دسـت کدوم غزل بـدم
نـبــض دل عـاشـقـمـو
پشت کدوم بهانه باز
پنهون کنم هق هقـمو

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

سفر نکن خورشیدکم
ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه
راهییه این سفر نشو
نذار که عشق من وتو
اینجا به اخر برسه
بری تو و مرگ من از
رفتن تو سر برسه

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم

گـریه نمی کنم نـــرو
آه نمی کـشـم بشین
حرف نمی زنـم بمـون
بغض نمی کنم ببیـن

۱۳۸۵ تیر ۲۶, دوشنبه

همخون من

بعد از دو هفته مرخصی و استراحت امروز روزه اول کاره... پرنده هم اینجا پر نمیزنه! فکر کنم دو هفته ی آینده فقط دو نفر در بخشمون هستیم که کار می کنیم... هر دو نفرمون مجرد...ا
میگن زمان خیلی از دردها رو مرهمه... شاید هم زیاد بی ربط نمیگند: سوای اینکه تصویرت همیشه در قلب من جا داره، عکست در حالیکه دست تفکر به چانه زدی، روی صفحه ی رایانه ام همیشه در برابر چشمانم قرار داره و الان وقتی بعد از گذشت چند هفته دوباره بهت نگاه می کنم، حس می کنم که قلبم کمتر به درد میاد! دلم رو خیلی آزردی ولی با این وجود، از صمیم قلبم دوستت دارم، تو ای پاره ی تن من، تو ای همخون من...ا

۱۳۸۵ تیر ۲۵, یکشنبه

قطار زندگی

... ve böylece su hayatin treni devam etmesi lazim, Nasir Amca... binen binsin, ve kalan kalsin... binmeyen kaybediyor... durmak, ölmektir, mahvolmaktir!...

موج

ساحل آشفته گفت گر چه بسی زیستم
هیچ نه معلوم گشت تا به جهان کیستم
موج ز خود رفته بانگ برآورد و گفت
گر بروم زنده ام، گر نروم نیستم

اقبال لاهوری

اعماق قلب آدمها

هیچکس از درون کسی دیگه خبر نداره، برای همینه که هر چقدر هم که آدم شناس خوبی باشی و حتی کسی رو سالیان سال هم به خیال خودت بشناسی، باز شاید به اعماق قلبش پی نبرده باشی... فکر می کردم که بهترین و قدیمیترین دوستم توی این دو دهه و اندی تنها کسیه که واقعاً درکم میکنه، ولی دیدم که هنوز بعد از گذشت این همه سال چقدر کم منو میشناسه . این برام خیلی دردناک بود...ا

در غربت

امشب از اون شباییه که دلم میخواد بنویسم و اینقدر حرف برای نوشتن دارم که از زیادیشون نمیدونم چی بنویسم! مسخره است، نه؟ شاید هم نه! چون انگار تمام گفتنی هام بوی غم، بوی درد و بوی غربت خواهد داشت. چند روز پیش داشتم توی پرلاشز دنبال قبر زنده یاد ساعدی می گشتم که تصادفاً به قبراحمد کایا، یکی از شاعر ها و موسیقیدانهای معروف ترکیه برخوردم. روی قبرش یکی از شعرهاشو نوشته بودند:
در دردی وصف ناپذیر به سر میبرم
در غربت
دوباره غروب شد
و من به دنبال باد در حال دویدنم
از وطنم به دور
در میان باران به سر میبرم
غروب شد و
جوانه ها در سکوتند
با خودم فکر کردم که چقدر زیادن از این انسانهای بزرگ در این غربت سرا و چه شبها که با غم تنهاییوشون ساغری میزنند... دریغا و صد دریغا!

۱۳۸۵ تیر ۲۴, شنبه

یاری اندر کس نمیبینم

بعد از چند روزی دوری از کولاک حوادث، دوباره به دیار "دوستان" برگشتم!...ا
یاری اندر کس نمیبینم، یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد
چقدر دلم می خواست چند هفته ی دیگه در اون شهر زیبا، جداً عروس شهرهای اروپا می موندم، ولی خوب زندگی همینه دیگه، نمیشه تا ابدالدهر از مواجهه با مسایل گریخت!...ا

۱۳۸۵ تیر ۱۸, یکشنبه

به امید دیدار، وبلاگ عزیز

نقاشها همیشه برای بهتر دیدن کارشون چند قدمی به عقب میرند و کارشون رو از دور تماشا میکنند. دلیل اصلی این کار هم اینه که از نزدیک بسیاری از ایرادهای کاراشون به چشمشون نمیاد. دور شدن خیلی وقتها شاید چشم انداز دیگه ای به رویدادها بده... الان در این لحظه خیلی دلم برای کار سابقم تنگ شد، چون همش در حال مسافرت بودم و مرتب فرصت دور شدن از حوادث رو داشتم و واقعاً نیازش رو حس می کنم... در هر حال فرصتی دست داده که حداقل چند روزی از طوفان وقایع به دور باشم... به امید دیدار، وبلاگ عزیز، مرهم دردهای من در این روزهای...ا

۱۳۸۵ تیر ۱۶, جمعه

زندگی: سلسله ی گزینه ها

اینقدر این چند روزه ی اخیر افکار مختلف در ذهنم وجود داره که نمی دونم چطور جمع و جورشون کنم! انگار همه چیز برام زیر سؤال رفته: کسایی که عزیرترینهام بودند، دوستانی که روی صداقت و وفاداریشون هیچوقت شکی نداشتم... ولی انگار همگی فقط و فقط به فکر منافع و حفظ ظاهر هستند، تو رو میفروشند و با پولش وجهه می خرند، نکنه یک وقت خدای نکرده " بی طرف" جلوه نکنند! دوستی بهم می گفت که تو خیلی بزرگواری ولی کمی سهل انگاری! آره، اگر هم سهل انگاری کرده باشم، در مورد کساییه که ادعای دوستی و نزدیکی می کردند و در خفا همسفره ی پلیدان بودند، صرفاً برای اینکه وجهشون خراب نشه!... زندگی سلسله ی گزینه های ماست، برای هر چیزی که توی این دنیا انتخاب می کنیم، باید آماده باشیم که بهایی پرداخت کنیم: از ماست که بر ماست...ا

۱۳۸۵ تیر ۱۵, پنجشنبه

به کی بگم دردم رو؟

دیگه حالم از این دنیای کثیف بهم میخوره! نیمی از عمرت رو فدا میکنی تا موجودی رو بزرگ کنی، از خودت میگذری و هر جور خواری و خفت رو تحمل می کنی، اونوقت چنان از پشت همین موجود بهت خنجری فرو می کنه که حتی از دشمن خودت هم انتظارش رو نداری! آخه به کی بگم دردم رو؟!...ا

۱۳۸۵ تیر ۱۴, چهارشنبه

ای کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت

هیچ شده تقویمتون رو باز کنید و دلتون بخواد یکی از روزها رو برای همیشه از توش پاره کنید و آرزو کنید که دیگه هیچوقت، این روز حتی توی صفحات تقویمهای بعدی شما هم ظاهر نشه؟ اگر جواب این سؤالم رو مثبت دادید، پس میتونید درک کنید که چرا من دلم میخواست، امروز چهاردهم تیر ماه از تاریخ زندگیم محو می شد!... ای کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت... ای کاش!

۱۳۸۵ تیر ۱۳, سه‌شنبه

اولین مواجهه

و چقدر احساسم در این اولین مواجهه با تو بعد از این همه وقت درست بود! خدا رحمتت کند و از سر تقصیراتت بگذرد، زیرا که من گذشتم...ا

۱۳۸۵ تیر ۱۰, شنبه

هر چی عمر اون بود

عمو ناصر: سلام بچه ها، حالتون خوبه؟ سلام خانم، ناصر هستم، از زیارتتون خوشبختم! ...: سلام ناصر، حالت خوبه؟! من هستم، ...! چرا اینجوری حرف می زنی؟!! عمو ناصر: شرمنده خانم، به جا نمیارم! جایی قبلاً همدیگرو دیدیم ما؟! میدونید،خانم، من هم یه عزیزی هم اسم شما داشتم یه موقعی... ای، چی بگم از دست این روزگار!... هر چی عمر اون بود، خاک پای شما باشه!... چند روز دیگه بیست و دومین سالگردمون میشد... آخ ببخشید، خانم، نمیخواستم سر شما رو با این حرفا درد بیارم!... بچه ها من برم دیگه، قربانتون... خانم، لطف عالی پاینده!...ا

۱۳۸۵ تیر ۹, جمعه

استخدام دائم

سرانجام بعد از این همه سال کار و درس در این سرزمین قطبی، استخدام دائم شدم! همین الان "پاترون" اومد، ضمن فشردن دستم و اعطاء برگه ای امضاء شده، مراتب همایونی را بهم ابلاغ کرد... خبرای خوشحال کننده همه با هم میان!... هورا...هورا...ا

۱۳۸۵ تیر ۸, پنجشنبه

حیلت رها کن عاشقا

این شعر لطیف و زیبا از رومی رو تقدیم به تو دوست "اسرارآمیزم" می کنم، باشد که در این روزهای ...سالگی دمی همدم لحظات آزادیت باشد...ا



حیلت رها کن عاشقا - با صدای شاملو


حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو
واندر دل آتش در آ ، پروانه شو ، پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن ، هم خانه را ویرانه کن
وانگه بیا با عاشقان ، همخانه شو ، همخانه شو
رو سینه را چون سینه ها ، هفت آب شوی از کینه ها
وانگه شراب عشق را ، پیمانه شو ، پیمانه شو
باید که جمله جان شوی ، تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می روی ، مستانه شو ، مستانه شو
چون جان تو شد در هوا ، زافسانۀ شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان ، افسانه شو ، افسانه شو
اندیشه ات جایی رود ، وانگه تو را آنجا کشد
ز اندیشه بگذر ، چون قضا ، پیشانه شو ، پیشانه شو
قفلی بود میل و ، هوا ، بنهاده بر دلهای ما
مفتاح شو ، مفتاح را دندانه شو ، دندانه شو
گر چهره بنماید صنم ، پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم ، رو شانه شو ، رو شانه شو
تا کی دو شاخه چون رخی تا کی چو بیدق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو ، فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را ، از تحفه ها و مال ها
هل مال را ، خود را بده ، شکرانه شو ، شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی ، یک مدتی حیوان شدی
یک مدتی چون جان شدی ، جانانه شو ، جانانه شو

لقب عموناصر

یک روز دیگه کار، بعدش دو هفته مرخصی... هفته ی دیگه شاه دوماد و عروس خانم هم از ایران میان پیشم، خدا رو چه دیدی، یک وقت هم دیدی همین روزاست که واقعاً عمو ناصر شدم! روزگار غریبیه، بیشتر از دو دهه ی پیش دو تا موجود کوچولو و دوست داشتنی برای اولین بار منو "عمو ناصر" صدا زدند و این همه سال این لقب روی من موند! اولین کسایی که من اون موقعها جرأت میکردم باهاشون ترکی حرف بزنم. امروز هر دو برای خودشون مردی شدند، عروسیه یکیشون رو پارسال به دلیلی نتونستم برم و هفته ی دیگه عروسیه یکی دیگشونه و باز به همون دلیل نمیتونم برم... دو تایی که من واقعاً مثل پسرای خودم دوستشون دارم... لعنت به تو، ای فلک ظالم!...ا

بهش میگم...

بهش میگم: زندگیتو بکن، چرا میخوای همش خودت رو به دردسر بندازی؟ میگه: تو درک نمیکنی، زندگی بدون عشق بی مفهومه. میگم: این همه سال درس نگرفتی، ندیدی که حتی کلمه ی عشق رو از قاموس زندگی پاک کردند؟ میگه: در قاموس من این واژه هیچوقت پاک نشده و نخواهد شد. میگم: آخه عزیز من، اونا فقط بلدند که به بازیت بگیرند و وقتی نیازی بهت نداشتند، از همون "اوج قله ها" تماشاگر سقوطت میشند. میگه: بودن در اوج قله ها ولو برای چند لحظه، میارزه به یک عمر زندگی بدون عشق و عاطفه! میگم: آخه من قربونت برم، "شب شراب نیارزد به بامداد خمار!" میگه: "عشق آنجا برد مرا که شرابم نمیبرد"! میگم: نه بابا، تو حالت خیلی خرابه... آهی از ته " دل" میکشم و با خودم فکر میکنم: "نه دیگه، این واسه ما دل نمیشه!"

۱۳۸۵ تیر ۷, چهارشنبه

جوینده یابنده است

دوست خوبم بهم میگه: دیگه جستجو نکن، تو مثل آتیشی هستی که آدما رو میترسونی... ولی برای تسلیم شدن هنوز خیلی زوده، بالاخره توی این دنیای بزرگ یکی باید باشه که از این آتیش نترسه و من به این اعتقاد دارم... جوینده یابنده است...ا

۱۳۸۵ تیر ۳, شنبه

گر چه پیرم تو شبی...ا

این شعر حافظ رو به تو دوست خوبم تقدیم می کنم، امیدوارم که اون در خوشبختی که فکر میکردی، به روی من باز شده، واقعاً به روی تو باز شده باشه...ا
مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان بر خيزم
به ولای تو که گر بنده خويشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخيزم
يارب از ابر هدايت برسان بارانی
پيشتر از آن که چو گردی ز ميان برخيزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشين
تا ببويت ز لحد رقص کنان بر خيزم
خيز و بالا نما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان بر خیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر
تا سحر گه ز کنار تو جوان بر خیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان بر خیزم

۱۳۸۵ تیر ۱, پنجشنبه

بهای عشق

امروز داشتم یه فیلمی نگاه میکردم، جمله ای به گوشم خورد که برام جالب بود: آدم عاشق بشه و عشق رو از دست بده بهتره، تا اینکه اصلاً معنی عشق رو نفهمه... دوست داشتن نشونهء زنده بودن قلبه، یعنی نه فقط به معنای فیریلوژیکی، ولی آیا برای دوست داشتن باید هر بهایی رو پرداخت: به قیمت از دست رفتن سلامتی، از دست دادن جان؟... نه، عمو ناصر، هرگز! قدیمیا بیخود نمیگفتند برای کسی بمیر که برات تب کنه

من اما...ا

...
من اما در زنان چیزی نمیبینم
گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش
...
شاملو

۱۳۸۵ خرداد ۲۵, پنجشنبه

بهرام که گور میگرفتی همه عمر

دیروز یه اتفاق جالبی افتاد: پریروز دیگه از بودن توی ارکوت خسته شدم و حساب خودم رو اونجا برای همیشه بستم... دیروز دوستم زنگ زد و اتفاقی فهمیدم که انگار هنوز اونجا هستم! با خودم فکر کردم انگار یکی اون بالا می خواد یه چیزی به من بگه!!!... بگذریم، امروز برای یک معاینه ی جامع قراره برم محل کار قبلیم، که ببینن چه دردمه...سالیان سال اونجا کار کردم و توی این زمینه تحقیق کردم ولی هیچوقت فکر نمیکردم که یه روزی خودم رو اونجا معاینه کنن!... واقعا که تمسخر روزگاره...ا
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور او را بگرفت

۱۳۸۵ خرداد ۲۴, چهارشنبه

هرگز از مرگ نهراسیدم...ا

حالا دارم می فهمم که هیجان این چند روزم به خاطر چی بوده! دیروز پیش دوست دکترم بودم... اینطور که به نظر میاد انگار که عمو ناصر چند صباحی بیشتر دیگه مهمونتون نیست!... واقعیتش اصلا ناراحت نیستم و تازه خوشحالم هستم... بالاخره این عذاب تموم میشه... دیگه هیچ چیزی تو این دنیا وجود نداره که بخوام به خاطرش غصه بخورم... هرگز از مرگ نهراسیدم اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود...ا

۱۳۸۵ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

معنای زندگی

واقعا معنای زندگی چیه؟ اگر کسی میدونه، لطفا برای من هم تعریف بکنه! اینکه فقط غذا بخوری، نفس بکشی، بخوابی...؟ آیا فقط بودن کافیه؟ وجود داشتنت برای دیگران... همینکه باشی... آیا این مهم نیست که بودن یا نبودن تو در زندگی دیگران چه تاثیری داره؟ اگر بودن یا نبودنت هیچ اثری تو زندگیه بقیه نداشته باشه، پس برای چی باید ادامه داد... برای کی باید ادامه داد؟ وقتی دیگه هیچ هدفی تو زندگیت وجود نداره... در این لحظه هیچی...ا

۱۳۸۵ خرداد ۲۲, دوشنبه

هیجان

یک هیجان خاصی در درونم حس می کنم... انگار که قراره یک اتفاق به خصوصی بیفته! هر چی هم که فکر می کنم، دلیلش رو نمیتونم پیدا کنم. حداقل تا اونجاییکه من میدونم، چیز خاصی در آینده ی نزدیک انتظارم رو نمیکشه! نمی دونم، شاید هم به خاطر این باشه که بالاخره بعد از سالها تصمیم گرفتم که به موسیقی بپردازم... هیچ چیزی مثل آواز توی زندگیم تا حالا بهم آرامش نداده... امیدوارم فقط که راهی برام باز بشه تا بتونم دنبالش کنم...ا

۱۳۸۵ خرداد ۲۱, یکشنبه

سرگرمی

خوبه این چند روزه سر آدم به دیدن این بازیهای فوتبال حسابی گرمه، وگرنه من یکی که خیلی کلافه می شدم! به قول یکی از بچه ها انگار آدم باید سر خودشو یه جوری گرم بکنه، تا بالاخره تموم بشه بره... واقعا غم انگیزه...ا

۱۳۸۵ خرداد ۱۹, جمعه

دلسنگی

سالیان سال پیش در یک برهه ای از زندگیم، نمیدونم به چه طریقی، ولی موفق شدم که تمامی احساساتم رو بکشم. الان که فکرش رو می کنم می بینم که چقدر اون مدت خوشبخت بودم: نه دردی، نه احساس وابستگی به کسی و ... باید که دوباره جستجو کنم و اون راه رو پیدا کنم. دیگه به هیچ وجه به کسی دل نخواهم بست و به هیچکس اجازه نخواهم داد که با احساسات من بازی کنه، یعنی وقتی احساسی وجود نداشته باشه، دیگه جایی برای به بازی گرفتنش نخواهد موند... عمو ناصر احساساتی از این به بعد، عمو ناصر دلسنگ خواهد شد...ا

۱۳۸۵ خرداد ۱۵, دوشنبه

یک قدم در مقابل یک قدم

عمو ناصر، شاید دوستت در مورد تو زیاد هم بی ربط نمیگه: اینکه از تغییر تو زندگیت خوشت نمیاد! بالاخره شاید یه روزی باید شروع کنی و شاید بایستی یک سری چیزارو در مورد خودت عوض کنی! چرا از همین امروز نه؟ اینطوری شاید کمتر تو زندگی ضربه بخوری!... یک قدم در مقابل یک قدم..ا

۱۳۸۵ خرداد ۱۴, یکشنبه

دوست دیرین

بعضی وقتا انگار واقعا لازمه که آدم از شهر و خونه اش دور بشه تا بتونه لااقل یه کمی شفاف تر فکر کنه! رفتن پیش قدیمی ترین دوستم همیشه بهم آرامش خاصی میده و با اینکه همیشه وجدان بیدار من تو زندگی بوده و گاهی اوقات انقدر رک باهام صحبت می کنه که می خوام خفش کنم :)، ولی ار صمیم قلب به داشتن این دوست و خانواده اش افتخار می کنم.ا