۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

لحظه را دریاب!

با دوست خیلی خوبی دیشب صحبت میکردم. مدتها بود ازش خبر نداشتم و یک کمی ازش گله کردم که بابا یک خبری از خودت بده. وقتی خبر نمیدی آدم نگران میشه! درد دلش باز شد و از دلیل خبر ندادنش برام گفت. دل پری داشت از دست فرزند، فرزندی که توی این سن و سال خون به دلش کرده، چنان که نه راه پیش داره و نه راه پس! مکالمه خیلی طولانی شد، طولانی تر از اونی که تصورش رو میکردم. سعی کردم که دلداریش بدم و بهش امید بدم. تلاش کردم که بهش بگم که بالاخره درست میشه و جوونا همیشه در ابتدا سردرگم هستند و به طریقی راهشون رو پیدا میکنن... ولی هم اون میدونست و هم من ته دلم میدونستم که فقط دارم بهش امید واهی میدم، چون بعضی وقتها سر کلاف که از دست در رفت دوباره به چنگ آوردنش دیگه کار ساده ای نیست... و چقدر برای والدین سخته که امید از فرزندانشون ببرن، و بشینن و تماشاگر محو شدنشون باشن...
بعد از این مکالمه احساس کردم که سرم به اندازۀ یک هندوانه روی سرم سنگینی میکنه. از فکر این دوستم نمیتونستم بیرون بیام و در انتها کاری هم از من برنمیومد چون در مورد بعضی از آدما "نرود میخ آهنین بر سنگ"... ولی در عین این سنگینی سر، ته دلم احساس خوشحالی میکردم! یک لحظه از خودم بدم اومد که چطور ممکنه که دوستت اینچنین پریشون و آشفته باشه و توی دوست، احساس شعف و شادمانی بکنی؟! از چی خوشحالی اصلاً، عموناصر؟! چند لحظه ای طول کشید تا تونستم افکارم رو جمع و جور کنم و در نهایت ارشمیدس وار در درونم آوایی برآورده شد که "یافتم!". احساس کردم که من خیلی خوشبختم... و این خوشبختی رو باید تقسیم میکردم... و پس از چند دقیقه خودم رو در حال نوشتن جملات زیر یافتم:

پسرم
بعضی وقتا ما آدما بعضی چیزا رو توی زندگی خیلی واضح و مبرهن میبینیم و یادمون میره که زندگی ممکنه خیلی کوتاهتر از اونی باشه که ما فکرش رو میکنیم. دلم میخواد فقط بدونی که چقدر بهت افتخار میکنم. افتخار میکنم که اینقدر بچۀ خوبی از آب دراومدی، اینقدر زود مرد شدی و راهت رو پیدا کردی و روی پاهای خودت ایستادی. افتخار میکنم که تونستم انسانیت و انسان بودن رو بهت یاد بدم، و الحق که شاگرد خوبی بودی و والانصاف که فرزند خلف من هستی.
برای من هیچ چیز توی این دنیا مهمتر از خوشبختی تو نیست. حتی اگر ماهها و سالها هم ازم سراغی نگیری، و من فقط بدونم که حالت خوبه و از زندگیت راضی هستی، همین برام کافی خواهد بود.
خیلی دوستت دارم، اینو هرگز فراموش نکن!
بابا

زندگی کوتاهه و باید لحظات رو دریافت... فردا ممکنه خیلی دیر باشه... خیلی دیر!

۱ نظر:

ناشناس گفت...

داشتن فرزند خوب وعاقل وخلف بزرگترین نعمتی که خدا نصیب انسان میکند و مطمئن باش که فرزند خلف و فهمیده هیچوقت پدر خوبش را فراموش نمیکندو در هر فرصتی که پیداکند سراغ پدر میاید و از او دلجویی میکند.