شازده کوچولو رو فکر کنم خیلیها میشناسن، نوشته ای بسیار زیبا اثر آنتوان سنت دو اگزوپری. خود من فکر کنم تا به حال حداقل دو تا پست در اینجا ازش داشته ام. من عاشق اون جملۀ معروفش هستم که شازده کوچولوی داستان مرتب تکرارش میکنه: "این آدم بزرگا راستی راستی که چقدر عجیبند!". راستش رو بخواین تمام امروز نمیدونم چرا این جمله همش به ذهنم میرسه! نمیدونم، شاید من هم گاهی حس میکنم که چقدر اون کوچولوی راه گم کرده رو درک میکنم که از بخت بدش سر از دنیای ما آدما درآورد و خبر نداشت که چطور ناخواسته از میون پیغمبرا جرجیس در تقدیرش نوشته شده بوده، راه به دنیایی پیدا کرد که همه چیزش براش عجیب بود... از همه بدتر این آدم بزرگا بودن! کارهایی میکردن که حتی اون با تموم بچگیش احساس میکرد که عقلش از اونا سره! راستی راستی ما آدم بزرگا موجودات بس غریب و مهیبی هستیم و شاید بعضی وقتا حتی از دید بچه ها قابل ترحم! حتی اونا هم در عالم کودکیشون بهمون میخندن... گاهی اوقات با کارامون داغی به دل خودمون میزنیم که تا آخر عمرمون هر روز باید این داغ رو تازه کنیم و حسرت بخوریم، حسرت به چیزایی که بدترین دشمن دنیا اونا رو ازمون گرفت! میدونین قصی القلب ترین و بی رحمترین عدو توی این دنیای نامرد کیه؟... هر چی حدس زدین، بهتون قول میدم که اشتباه کردین! این سؤال فقط یک جواب داره که شتر نقال توی حکایت شیرین شهر قصه به زیبایی نقل میکنه... و جواب اینه: دست خودمون!
۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه
افکار پوسیده
این مدت در نبود جعبۀ جادو از امکاناتی که توی اینترنت وجود داره، خیلی بهره بردم. منی که اصلاً اهل تماشای فیلمها و سریالای وطنی نبودم، سریالی رو که اون دوماهی که پیش دوستم بودم و قسمتهای به روزش رو یه مدت باهاش نگاه کردم، حالا توی این یک هفته که دیگه تنها توی این خونه هستم، از اول شروع به نگاه کردنشون، کردم. بیشتر برای سرگرمی بود تا اینکه بخوام چیزی ازشون بگیرم، ولی در عین حال نمیتونم بگم که آدم رو به فکر نمیندازه! چطور هنوز این معیارها در اون دیار وجود داره که فرق بین فرزند پسر و دختر هست! با اینکه به نظر میاد که هدف از درست کردن این فیلما اینه که مثلاً قبحش رو نشون بده ولی همزمان وجودش رو در اون جامعه نفی نمیکنه و چه بسا میخواد بگه که هست و بپذیرین...
بعد از گذشت چهارده صده که بربرها دخترانشون رو زنده به گور میکردن چون ارزش این دو جنس رو یکسان نمیدیدن، هستند هنوز کسایی که در قرن بیست و یکم از داشتن دختر عارشون میشه و فقط پسر رو ادامۀ ریشۀ خودشون میبینن... میخوام بگم که هرگز فکر نکنین که اون آدما فقط توی اون جوامع زندگی میکنن! همون آدما به اینجا میان و سالیان سال اینجا مسکن دارن و در انتها هنوز همون افکار پوسیده و واپس گرایانه رو در سر دارن! دختراشون رو توی سنهای پایین به زور به خونۀ شوهر میفرستن و اگر توی این دخترا کسایی پیدا بشن که سرکشی کنن و تنها جرمشون این باشه که بگن نه، به سرنوشتهایی دچار میشن که هر روز اخبارشون رو از این ور و اونور کم نمیشنویم!
بعد از گذشت چهارده صده که بربرها دخترانشون رو زنده به گور میکردن چون ارزش این دو جنس رو یکسان نمیدیدن، هستند هنوز کسایی که در قرن بیست و یکم از داشتن دختر عارشون میشه و فقط پسر رو ادامۀ ریشۀ خودشون میبینن... میخوام بگم که هرگز فکر نکنین که اون آدما فقط توی اون جوامع زندگی میکنن! همون آدما به اینجا میان و سالیان سال اینجا مسکن دارن و در انتها هنوز همون افکار پوسیده و واپس گرایانه رو در سر دارن! دختراشون رو توی سنهای پایین به زور به خونۀ شوهر میفرستن و اگر توی این دخترا کسایی پیدا بشن که سرکشی کنن و تنها جرمشون این باشه که بگن نه، به سرنوشتهایی دچار میشن که هر روز اخبارشون رو از این ور و اونور کم نمیشنویم!
۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه
خنک آنکه جز تخم نیکی نکشت
تمام صبح رو فکر میکردم که وقت لباسشویی دارم و وقتی سر موقع مقرر به رختشورخونه رفتم دیدم که روزش رو اشتباه کرده بودم و در اصل وقت مال فردا بوده، یازده سپتامبر ساعت یازده! عجب روزی و عجب ساعتی! امسال ده سال از اون واقعۀ اسف انگیز میگذره... یادم اومد که درست چند هفته قبل از اون جریان وطن بودم و خبر ترور شدن وزیر امور خارجۀ دیاری رو توش زندگی میکنم رو از تلویزیون محلی شنیدم. قاتل یک آدم روانی بود که به ضرب چاقو این خانم بندۀ خدا رو توی روز روشن در مرکز پایتخت در شلوغترین مکان شهر از پای درآورده بود... زمان چقدر به سرعت گذشت، شوخی شوخی ده سال مثل برق و باد از جلو چشمانمون عبور کردن و ما گذشتشون را به هیچ شکلی متوجه نشدیم.
توی این ده سال توی زندگی من هم خیلی اتفاقات افتاد، دهۀ "پرباری" بود، و آدمای زیادی اومدن و مثل اومدنشون هم رفتند! آدما لخت و عور به این دنیای فانی پا میذارن و عریون عریون این دنیا رو ترک میکنن. اونچه که از آدما باقی میمونه فقط یادشونه، اونه که ابدیه و همیشه باقی میمونه! بعضی از آدما هر جا که پا میذارن یک اثری از خودشون به جا میذارن، بعضیها اثرات خوب و بعضیها هم فقط آثار بد از شون باقی میمونه... اونایی که از زندگی من رفتند به جز از کراهت و زشتی، ناپاکی و دورویی چیزی به جای نگذاشتن، ناپاکیی که به جز خاک گورستان تاریخ وسیله ای برای تطهیرش موجود نیست.
چو نیکی کنی نیکی آید برت
بدی را بدی باشد اندر خورت
گر ایمن کنی مردمان را بداد
خود ایمن بخسبی و از داد شاد
به پاداش نیکی بیابی بهشت
خنک آنکه جز تخم نیکی نکشت
فردوسی
توی این ده سال توی زندگی من هم خیلی اتفاقات افتاد، دهۀ "پرباری" بود، و آدمای زیادی اومدن و مثل اومدنشون هم رفتند! آدما لخت و عور به این دنیای فانی پا میذارن و عریون عریون این دنیا رو ترک میکنن. اونچه که از آدما باقی میمونه فقط یادشونه، اونه که ابدیه و همیشه باقی میمونه! بعضی از آدما هر جا که پا میذارن یک اثری از خودشون به جا میذارن، بعضیها اثرات خوب و بعضیها هم فقط آثار بد از شون باقی میمونه... اونایی که از زندگی من رفتند به جز از کراهت و زشتی، ناپاکی و دورویی چیزی به جای نگذاشتن، ناپاکیی که به جز خاک گورستان تاریخ وسیله ای برای تطهیرش موجود نیست.
چو نیکی کنی نیکی آید برت
بدی را بدی باشد اندر خورت
گر ایمن کنی مردمان را بداد
خود ایمن بخسبی و از داد شاد
به پاداش نیکی بیابی بهشت
خنک آنکه جز تخم نیکی نکشت
فردوسی
تاس زندگی
اول صبح طبق معمول همیشه از خواب بیدار شدم. گفتم از فرصت استفاده کنم و برم سری به زیرزمین بزنم. از هفتۀ پیش که اسباب کشی کردم وسائل رو همونجوری گذاشته بودم... چقدر حدسش درست درست بود اون دوستی که کامنت گذاشته بود و چقدر خوب شناخته بود اینارو!
کار برای انجام دادن زیاد دارم امروز و این خودش مایۀ خوشحالیه، چون وقتی کار نیست ناخودآگاه به فکر فرو میری و به چیزایی و کسایی فکر میکنی که به اندازۀ پشیزی دیگه ارزش فکر کردن رو ندارن...
دوستی دیشب برام نوشته بود که ما با انتخابهایی که توی زندگی میکنیم باید کنار بیایم و بر اساس اونا زندگی کنیم. صحبتی کاملاً به جا و درست بود، ولی همیشه انتخابها مال ما نیستن! گاهی اوقات زندگی برای ما انتخاب میکنه ولی در انتها اینکه این انتخاب رو تو بپذیری یا نه رو به عهدۀ خودت میذاره... بحث سر انتخاب نیست، صحبت سر پذیرشه! اگه نراد باشین میدونین که بیشتر این بازی به تاسه! اگه تاس نیاد قهارترین نراد دنیا هم که باشی مثل آب خوردن پنج دست پشت سر هم شاید مارس بشی و آب هم از آب تکون نخواهد خورد! ولی یک نکتۀ اساسی توی این بازی وجود داره: باید بتونی درست بازی کنی و از تاسهای خوب حداکثر استفاده رو بکنی... زندگی برای ما تاس رو میریزه و ما باید در انتها مهره ها رو خوب جمع و جور کنیم و به مقصد برسونیمشون. انتخاب تاسها با ما نیست ولی بازی از آن ماست، و توی این بازی هم برد هست و هم باخت. هم برد رو باید پذیرفت هم باخت رو... و سرانجام واژۀ کلیدی فقط یک کلمه اس: پذیرش!
کار برای انجام دادن زیاد دارم امروز و این خودش مایۀ خوشحالیه، چون وقتی کار نیست ناخودآگاه به فکر فرو میری و به چیزایی و کسایی فکر میکنی که به اندازۀ پشیزی دیگه ارزش فکر کردن رو ندارن...
دوستی دیشب برام نوشته بود که ما با انتخابهایی که توی زندگی میکنیم باید کنار بیایم و بر اساس اونا زندگی کنیم. صحبتی کاملاً به جا و درست بود، ولی همیشه انتخابها مال ما نیستن! گاهی اوقات زندگی برای ما انتخاب میکنه ولی در انتها اینکه این انتخاب رو تو بپذیری یا نه رو به عهدۀ خودت میذاره... بحث سر انتخاب نیست، صحبت سر پذیرشه! اگه نراد باشین میدونین که بیشتر این بازی به تاسه! اگه تاس نیاد قهارترین نراد دنیا هم که باشی مثل آب خوردن پنج دست پشت سر هم شاید مارس بشی و آب هم از آب تکون نخواهد خورد! ولی یک نکتۀ اساسی توی این بازی وجود داره: باید بتونی درست بازی کنی و از تاسهای خوب حداکثر استفاده رو بکنی... زندگی برای ما تاس رو میریزه و ما باید در انتها مهره ها رو خوب جمع و جور کنیم و به مقصد برسونیمشون. انتخاب تاسها با ما نیست ولی بازی از آن ماست، و توی این بازی هم برد هست و هم باخت. هم برد رو باید پذیرفت هم باخت رو... و سرانجام واژۀ کلیدی فقط یک کلمه اس: پذیرش!
۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه
جوانی کجایی که یادت به خیر!
اولین جمعه توی این خونه است. برای نصب احتیاج به پیچ گوشتی پیدا کردم و تازه متوجه شدم که تمام ابزارم روی توی اون خونۀ منفور جا گذاشتم. در تمام همسایه های هم طبقه ای رو زدم ولی مگه جمعه شب کسی رو میشه توی خونه های دانشجویی پیدا کرد. دیدم سر و صدای موزیک بلند از طبقۀ پایین میاد. رفتم و خونه ای رو که صدا ازش بیرون میمومد پیدا کردم. زنگ رو که زدم، چند تا دختر جوون با لباسای بالماسکه، شاد و خندون در رو باز کردن و با خوشرویی هر چه پیچ گوشتی داشتن آوردن و بهم دادن...
سالیان سال بود که توی این محیطای دانشجویی نبودم. به یاد حرف فامیلی افتادم که جدیداً توی فیسبوک بعد از بیش از دو دهه پیداش کردم، افتادم. میگفت که جوونی کجایی که یادت به خیر! خوش بودیم اون موقعها، جمعه ها و شنبه ها شب که میشد ما رو با خونه دیگه کاری نبود و تا پاسی از نیمهای شب نمیگذشت، گذارمون به خونه نمیفتاد... رفتم پایین که آشعالها رو بندازم، نگاهی به ساختمونای اطراف انداختم، دیدم توی بالکنای خیلی از خونه ها جوونا غرق در شادی هستن و با صدای بلند موزیکشون صفایی میکنن... واقعاً که جوونی کجایی که یادت به خیر بادا!
سالیان سال بود که توی این محیطای دانشجویی نبودم. به یاد حرف فامیلی افتادم که جدیداً توی فیسبوک بعد از بیش از دو دهه پیداش کردم، افتادم. میگفت که جوونی کجایی که یادت به خیر! خوش بودیم اون موقعها، جمعه ها و شنبه ها شب که میشد ما رو با خونه دیگه کاری نبود و تا پاسی از نیمهای شب نمیگذشت، گذارمون به خونه نمیفتاد... رفتم پایین که آشعالها رو بندازم، نگاهی به ساختمونای اطراف انداختم، دیدم توی بالکنای خیلی از خونه ها جوونا غرق در شادی هستن و با صدای بلند موزیکشون صفایی میکنن... واقعاً که جوونی کجایی که یادت به خیر بادا!
شکست سکوت 4
در قسمتهای قبل از ما والدین صحبت کردیم و اینکه چطور زندگی بچه هامون رو تحت الشعاع خواستهای نابجا و خودخواهانۀ خودمون قرار دادیم. بشر تقریباً همیشه حق انتخاب داره، چرا میگم تقریباً همیشه؟ چون برای بعضی چیزا توی زندگی ما هیچ نیرویی در انتخاب کردنشون نداریم. یکی از اون موارد هم والدین ما هستن، ما اونا را انتخاب نمیکنیم! یک روزی چشم باز کردیم و دیدیم توی این دنیا هستیم و فریاد بر هوا و با چشمان پر از اشک، اونا رو بالای سرمون دیدیم. به ما مهر میورزن و با عشقشون ذره ذره روح در ما میدمن. دلشون میخواد که ما بهترینها رو داشته باشیم و هیچ کم وکسری توی زندگی برامون وجود نداشته باشه... ولی اونا هم انسانند و مثل همۀ انسانهای دیگه پر از کمبودها، پر از نقصانها و شاید پر از عقده ها. یاد میگیریم که بهشون احترام بذاریم، به خواسته هاشون و به نظراتشون، بعضیهامون کمتر، بعضیهامون بیشتر! بعضیهامون سعی میکنیم تغییرشون بدیم، بعضیهای دیگمون راه درست رو در این میبینیم که همونجور که هستند بپذیریمشون با تمام خوبیهاشون و تمام بدیهاشون، با تمام کمبودهاشون و با تمام خودخواهیاشون... ولی بعضیهامون هم دست بسته خودمون رو در اختیارشون میذاریم و سرنوشت خودمون و فرزندانمون رو به اونا واگذار میکنیم! یعنی در واقع گناهی هم نداریم چون بهمون از ابتدای زندگیمون این رو یاد دادند که "تو کار به این کارا نداشته باش! تو فقط به درست و کارت و چیزای دیگه برس! ما خودمون همۀ کارا رو انجام میدیم. بچه هات رو خودمون بزرگ میکنیم، بهشون غذا میدیم، جاشون رو عوض میکنیم، مهد کودک و مدرسه میبریمشون و مثل بچه های خودمون بزرگشون میکنیم که آخرش به ما دیگه نگن پدر بزرگ و مادر بزگ، بهمون بگن مامان و بابا! توی خونۀ ما زندگی کنن اصلاً، شبا پیش ما بخوابن اصلاً، بهتره اصلاً توی خونۀ ما اتاق داشته باشن و حالا اگه یک اتاقی هم توی خونۀ تو داشته باشن بد نیست که گاهی بیان یه نگاهی به اتاقشون بکنن... تو به این کارا دیگه کاری نداشته باش!"
ما از این برخوردها چی یاد گرفتیم؟ عدم مسئولیت! یاد گرفتیم که درسته که ما مسئول به دنیا آوردن این بچه ها بودیم ولی هیچ ایرادی نداره اگه به امان خدا ولشون کنیم، اصلاً ندونیم کی خوردند، کی خوابیدند، کی بزرگ شدند!
با این پیش زمینه بهمون یاد دادن که در واقع شریک زندگی وجودش اونقدرها هم ضروری نیست! اگر هم کسی پیدا شد فقط یک رل میتونه داشته باشه و فقط در اون صورته که میتونه کاربردی داشته باشه: کسی که رل پدر و مادرامون رو بازی کنه! کسی که مسئولیتهایی رو که تا حالا اونا به عهده داشتن، به عهده بگیره! ابدا مهم نیست که خود این آدم چه احساساتی داره، چه نیازهایی داره، فقط و فقط باید للۀ خوبی باشه. از همه مهمتر خودش نباید بچه داشته باشه، نباید خانواده داشته باشه، نباید دوست و آشنا داشته باشه، چون جایی برای اونا تو این عشیره نیست! همه چیز باید گرد محور مسائل و مشکلات این عشیره چرخ بخوره...
سؤال نهایی ولی اینجاست که با تمام این صحبتهایی که کرده شد، آیا ما تا آخر عمرمون با این داغی که والدین بهمون زدن، دیگه خودمون هیچ مسئولیتی برای رفتارهامون نداریم؟! باید هر کاری که دلمون میخواد با آدمایی که توی زندگیمون میاریم بکنیم؟ هر لحظه که خسته شدیم و دلمون رو زد طردشون کنیم و برنامه ریزی برای قربانی بعدی بکنیم و در انتها فقط گردن پدر و مادرا بندازیم؟! هرگز و هزار بار هرگز! در انتها ما همه مسئول کارامون و رفتارامون توی زندگی هستیم و اگر دنیای دیگه ای بعد از این هم وجود داشته باشه، هیچکس دیگه ای بار اعمال ما رو به دوش نخواهد کشید! ما از لحظه ای که بفهمیم که اشکال کار زندگی ما کجاست مسئول تغییرش هستیم! از اون لحظه به بعد دیگه نمیشه هیچکس دیگه ای رو تخطئه کرد و گناه رو به گردن اون انداخت!
و بدینسان این دفتر رو برای همیشه میبندم، چون در انتها به قول یک ضرب المثل انگلیسی: پایان آن زمان است که من بگویم پایان!
پایان
ما از این برخوردها چی یاد گرفتیم؟ عدم مسئولیت! یاد گرفتیم که درسته که ما مسئول به دنیا آوردن این بچه ها بودیم ولی هیچ ایرادی نداره اگه به امان خدا ولشون کنیم، اصلاً ندونیم کی خوردند، کی خوابیدند، کی بزرگ شدند!
با این پیش زمینه بهمون یاد دادن که در واقع شریک زندگی وجودش اونقدرها هم ضروری نیست! اگر هم کسی پیدا شد فقط یک رل میتونه داشته باشه و فقط در اون صورته که میتونه کاربردی داشته باشه: کسی که رل پدر و مادرامون رو بازی کنه! کسی که مسئولیتهایی رو که تا حالا اونا به عهده داشتن، به عهده بگیره! ابدا مهم نیست که خود این آدم چه احساساتی داره، چه نیازهایی داره، فقط و فقط باید للۀ خوبی باشه. از همه مهمتر خودش نباید بچه داشته باشه، نباید خانواده داشته باشه، نباید دوست و آشنا داشته باشه، چون جایی برای اونا تو این عشیره نیست! همه چیز باید گرد محور مسائل و مشکلات این عشیره چرخ بخوره...
سؤال نهایی ولی اینجاست که با تمام این صحبتهایی که کرده شد، آیا ما تا آخر عمرمون با این داغی که والدین بهمون زدن، دیگه خودمون هیچ مسئولیتی برای رفتارهامون نداریم؟! باید هر کاری که دلمون میخواد با آدمایی که توی زندگیمون میاریم بکنیم؟ هر لحظه که خسته شدیم و دلمون رو زد طردشون کنیم و برنامه ریزی برای قربانی بعدی بکنیم و در انتها فقط گردن پدر و مادرا بندازیم؟! هرگز و هزار بار هرگز! در انتها ما همه مسئول کارامون و رفتارامون توی زندگی هستیم و اگر دنیای دیگه ای بعد از این هم وجود داشته باشه، هیچکس دیگه ای بار اعمال ما رو به دوش نخواهد کشید! ما از لحظه ای که بفهمیم که اشکال کار زندگی ما کجاست مسئول تغییرش هستیم! از اون لحظه به بعد دیگه نمیشه هیچکس دیگه ای رو تخطئه کرد و گناه رو به گردن اون انداخت!
و بدینسان این دفتر رو برای همیشه میبندم، چون در انتها به قول یک ضرب المثل انگلیسی: پایان آن زمان است که من بگویم پایان!
پایان
۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه
سؤالهای بی جواب
دیشب رو خیلی بد خوابیدم، نمیدونم چه ام بود؟ خوابم نمیبرد و همش کابوس میدیدم! دوستی زنگ زد و میدونم که باهاش صحبت کردم ولی اصلاً نمیدونم چی بهش گفتم و اون چی گفت، فقط یک شبحی از مکالمه امون توی ذهنمه...
صبح رو هم طبق معمول اومدم سر کار، هر روز که میگذره سرعت اومدنم بیشتر میشه و راه برام ساده تر... توی این زمان کوتاه پیاده روی همش کابوسهای دیشب به سراغم اومدن... اصلاً نمیتونم فکرم رو متمرکز کنم! همش به یاد ارکوت میفتم و اینکه اون عکس رو دیدم و همون موقع بهم احساس خوبی دست نداد! به اینکه سعی کردم از ارکوت بیرون برم و نشد و اینکه چطور سرنوشت برام این زندگی رو انگار از پیش تعیین کرده بود و فرار ازش اجتناب ناپذیر بود...
ولی آیا چیزی به اسم سرنوشت واقعاً وجود داره؟ یا اینکه ما آدما میخوایم با درست کردن این مفهوم دل خومون رو خوش بکنیم و روی اشتباهات خودمون سرپوش بذاریم؟ در انتها ما خودمون سرنوشت خودمون رو رقم میزنیم، با تصمیماتمون، با خطاهامون و با گوش ندادن به ندای درونیمون... گناه از آن خود ماست و هیچ کس دیگه ای مسبب انتخابهای غلط ما نیست! ولی سؤال اینجاست که چرا این انتخابها رو میکنیم؟! آیا روی پیشونی ما تمام نقطه ضعفهای ما رو با مرکب نامرئی نوشتن که فقط این آدما قادر به خوندنشون هستن؟ و میان و ما رو توی دام خودشون میبرن؟ و ما داوطلبانه دستهامون رو پیش میاریم تا اسیر فریبهاشون بشیم... سؤال زیاده ولی جوابی موجود نیست... سؤالها بی جوابند!
صبح رو هم طبق معمول اومدم سر کار، هر روز که میگذره سرعت اومدنم بیشتر میشه و راه برام ساده تر... توی این زمان کوتاه پیاده روی همش کابوسهای دیشب به سراغم اومدن... اصلاً نمیتونم فکرم رو متمرکز کنم! همش به یاد ارکوت میفتم و اینکه اون عکس رو دیدم و همون موقع بهم احساس خوبی دست نداد! به اینکه سعی کردم از ارکوت بیرون برم و نشد و اینکه چطور سرنوشت برام این زندگی رو انگار از پیش تعیین کرده بود و فرار ازش اجتناب ناپذیر بود...
ولی آیا چیزی به اسم سرنوشت واقعاً وجود داره؟ یا اینکه ما آدما میخوایم با درست کردن این مفهوم دل خومون رو خوش بکنیم و روی اشتباهات خودمون سرپوش بذاریم؟ در انتها ما خودمون سرنوشت خودمون رو رقم میزنیم، با تصمیماتمون، با خطاهامون و با گوش ندادن به ندای درونیمون... گناه از آن خود ماست و هیچ کس دیگه ای مسبب انتخابهای غلط ما نیست! ولی سؤال اینجاست که چرا این انتخابها رو میکنیم؟! آیا روی پیشونی ما تمام نقطه ضعفهای ما رو با مرکب نامرئی نوشتن که فقط این آدما قادر به خوندنشون هستن؟ و میان و ما رو توی دام خودشون میبرن؟ و ما داوطلبانه دستهامون رو پیش میاریم تا اسیر فریبهاشون بشیم... سؤال زیاده ولی جوابی موجود نیست... سؤالها بی جوابند!
۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه
استقلال
خبر جدید و خوب اومد. تماس تلفنیی با دوستم داشتم. نامه ای برام اومده که محتواش برام خوشحال کننده است، نه به خاطر مادیات که اونایی که من رو میشناسن میدونن که برام چقدر بی ارزشن، فقط به خاطر اینکه روزنۀ امیدی به سوی آینده باز شد، به خاطر اینکه استقلال همیشه سرمشقم توی زندگی بوده و این رو تا جایی که در توانم بوده به نسل بعد از خودم منتقل کردم که نتیجه اش رو الان دارم میبینم... به خاطر اینکه وابستگی برام حکم مرگ رو داره، وابستگی به هر کس، فرقی نمیکنه... و وای به اون روزی که وابسته به اونایی باشی که چنان گربه صفتن که فکر میکنن که باید همش در حال خاک کردن باشن تا "دواشون" به دست کس دیگه ای نیفته، گربه صفتهایی که تا موقعی که بهت نیاز دارن دورت میگردن، خرخر میکنن و خودشون رو با هزار ناز و عشوه به پاهات میمالن و به محض اینکه روت رو برگردونی اگه نیازشون برآورده شده باشه چنان چنگی بهت میزنن که تا آخر عمرت نه زخمش فراموشت خواهد شد و نه دردش...
بیراهه
جالبه که وقتی برای رسیدن به مقصد همۀ راهها رو بررسی میکنی و در آخر سرانجام کوتاهترین راه رو پیدا میکنی، راه میون بری که در سریعترین زمان تو رو به اونجایی که میخوای میرسونه، ولی وقتی میخوای از همون مقصد دوباره سر جای اولت برگردی، راه رو گم میکنی و مجبور میشی دور قمری بزنی و توی کوچه پس کوچه ها اینقدر بگردی تا بالاخره برگردی به خونۀ اولت! این دقیقاً اتفاقی بود که دیروز برام افتاد... این جریان منو به فکر واداشت: برگشتن به خونۀ اول اونقدرها هم واضح و مبرهن نیست و اگر هوشیار نباشی به آسونی ممکنه به بیراهه بری و چه بسا حتی نتونی دیگه راهت رو پیدا کنی، و از همه بدتر سر از جاهایی در بیاری که هرگز فکرش رو نمیکردی! گاهی اوقات شاید بهتر باشه که راه اصلی و مطمئن رو رفت و خستگی و عرق ریختن های حاصل از اون رو به جون خرید، تا اینکه از میون بر رفت و دوباره در دام کسایی افتاد که تنها هدفشون توی زندگی فقط اینه که بدستت بیارن و وقتی موفق شدن، تو رو مثل کاپی رو تاقچه بذارن تا روزی که دلشون رو بزنه... و دست آخر به حراجت بذارن!
۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سهشنبه
فراری
از اون موقعی که یادم میاد همیشه وقتای خالیم رو با جعبۀ جادو پر میکردم، یعنی نه فقط جونونیها و نوجوونیها، بازم برو عقبتر! خیلی کوچیک بودم شاید حداکثر چهار یا پنج سال... هنوز جعبۀ جادو راه به خونۀ ما پیدا نکرده بود. اولین آشنایی من با این جعبۀ سحرآمیز خونۀ عمو بود. چقدر شیفته اش شده بودم و ازش نمیتونستم دل بکنم، از همه مهمتر سریال فراری بود که اون موقعها خیلی روی بورس بود. خلاصه که پدر همیشه وقتی به خونۀ عمو میرفتیم با هزار مصیبت و بدبختی من رو به خونه برمیگردوند... دلم میخواست ببینم سر اون فلک زدۀ بیگناه فراری چی میاد و از ته دل دلم براش میسوخت... شاید از داستان فیلم که اون موقع میدیدم چیزی یادم نباشه، ولی این رو خوب به خاطر دارم که پیش خودم فکر میکردم چقدر آدم باید بخت برگشته باشه که اونی رو که توی زندگی از همه بیشتر دوست داره ازش بگیرن و تازه بعدش هم گناه از این دنیا رفتنش رو بندازن گردنش و مثل یک جانی تعقیبش کنن... هیچ چیز توی این دنیا بدتر از این نیست که بیگناه محکوم بشی!
بعدها که جلای وطن کردم، فرصتی دست داد که همۀ این سریال رو دوباره از اول نگاه کنم و احساسات دوران کودکیم دوباره زنده بشن... و چقدر زیبا هستند احساسات پاک و معصوم اون دوران... یادشون به خیر بادا!
بعدها که جلای وطن کردم، فرصتی دست داد که همۀ این سریال رو دوباره از اول نگاه کنم و احساسات دوران کودکیم دوباره زنده بشن... و چقدر زیبا هستند احساسات پاک و معصوم اون دوران... یادشون به خیر بادا!
شکست سکوت 3
لمپن اصطلاحیه که در موارد مختلفی ازش استفاده میشه و تعاریف متفاوتی براش کردن، ولی در این راستا مفهوم خاص خودش رو داره. لمپن پیش زمینه ای مثل خیلی از همردیفان خودش داره. اگرچه اصلیتش به شهرستان برمیگرده ولی بزرگترین افتخارش به اینه که مال پایتخته، چون در انتها اهل شهرستان بودن ننگیه که به هیچ عنوان مورد قبول اطرافیان نیست، همون اطرافیانی که سطح خودشون رو به مراتب از اون بالاتر میبینن و این رو شاید بارها و بارها مثل چماق بر سرش کوفته باشن. لمپن در اصل در درونش، خودش رو همون جایی که ازش سرچشمه میگیره، میبینه، ولی چون نمیخواد که دیگران به این رازش پی ببرن، مرتب باید به چیزایی که داره و به جاهایی که رسیده بباله و دائم باید برای همه "کلاس" بذاره، و در ساده لوحی و کوردلی خودش بیخبره از اینه که چطور مورد تحقیر و چه بسا مورد نفرت آشنا و غیر آشناست. به ظاهر خیلی آدم رک و بذله گوییه ولی در واقع با وقاحت هر چه تمومتر قصدش فقط کوبیدن و تحقیر کردن دوست و بیگانه است، چون در انتها همه رو از خودش پست تر میبینه.
لمپن ادعاش اینه که جونش برای عزیزانش میره و ظاهراً همه جوره براشون مایه میذاره، ولی وقتی پای منافع شخصی خودش به میون میاد دیگه هیچکس به جز خودش اهمیت نداره، فقط کار خودش راه بیفته حالا به هر قیمتی میخواد باشه، حتی اگر به قیمت سوء استفاده از همون عزیزان باشه... در اون لحظه هیچ چیز دیگه ای براش مهم نیست جز اینکه کارش پیش بره.
تنها چیزی که توی قاموس لمپن یافت نمیشه ملاحظه است و به یقین میشه گفت که حتی هجای این واژه رو نمیدونه. همه باید اونجور که اون میخواد باشن، اون ساعتی که اون میخواد کاری رو انجام بدن، وگرنه تخصص حرفه ای خودش یعنی "کلفت گفتن" رو به کار میگیره و ازش به عنوان وسیلۀ سرکوبی استفاده میکنه. صبر و حوصله از اون دستۀ دیگه از مفاهیم هستن که براش به هیچ وجه من الوجود وجود خارجی ندارن، همۀ کارها باید به سرعت برق انجام بشن وگرنه اضطرابی درونش رو فرا میگیره که محیط اطراف رو به حالت انفجار میرسونه.
لمپن در انتها حرف هیچکس رو نمیخونه و وقتی کمر به خار کردن کسی ببنده دیگه هیچ احد الناسی جلودارش نیست الا اون کسی که ادعا میکنه همۀ زندگیشه، فقط اونه که میتونه افسارش رو بگیره و کنترلش کنه، اون هم در بیشتر موارد این کار رو میکنه چون رفتارهای لمپن با ادعاهای "منم منم و ما فلانیم"، اصلاً جور در نمیاد، نباید فکر بشه که لمپن وصلۀ ناجوره! ولی در عین حال هر جا که لازم باشه همین وصلۀ ناجور ازش به عنوان اهرم فشار و سرکوب استفاده میشه چون هیچکس بهتر از اون از پس این کار برنمیاد و فقط اونه که قادره بدون هیچگونه ملاحظه و شفقتی مثل بولدوزر "دشمن" رو با خاک یکسان کنه... و لمپن همیشه در برابرش سر تعظیم فرود میاره و اوامرش رو انجام میده، چون اون نمام دنیاشه، که این هم به طور قطع زیر سؤاله و کافیه به پروندۀ اعمالش در گذشته ها رجوع بشه، و دیده خواهد شد که باز هم از پل صراط میتونه به سادگی رد بشه یا نه.
و در انتها لمپن عشقش فرزندانش هستن ولی در واقع هیچ ارتباط درستی باهاشون نداره. اونا هیچوقت اون رو محرم رازهای خودشون نمیدونن و همۀ اتفاقات اول فیلتر میشن و بعد اون قدر که لازمه بهش داده میشه، همیشه آخرین نفریه که از وقایع باخبر میشه، چون هیچکس بهش اطمینان نداره و همه میدونن که با روش متخاصمانه ای که داره به جز از آبروریزی و رنجوندن دیگران نتیجه ای به بار نمیاره و نهایتاً همیشه در زندگی خودش حاشیه نشینی بیش نیست که گاهگداری بهش اجازه میدن که حاشیه رو ترک کنه و در رکابشون باشه!
ادامه دارد...
لمپن ادعاش اینه که جونش برای عزیزانش میره و ظاهراً همه جوره براشون مایه میذاره، ولی وقتی پای منافع شخصی خودش به میون میاد دیگه هیچکس به جز خودش اهمیت نداره، فقط کار خودش راه بیفته حالا به هر قیمتی میخواد باشه، حتی اگر به قیمت سوء استفاده از همون عزیزان باشه... در اون لحظه هیچ چیز دیگه ای براش مهم نیست جز اینکه کارش پیش بره.
تنها چیزی که توی قاموس لمپن یافت نمیشه ملاحظه است و به یقین میشه گفت که حتی هجای این واژه رو نمیدونه. همه باید اونجور که اون میخواد باشن، اون ساعتی که اون میخواد کاری رو انجام بدن، وگرنه تخصص حرفه ای خودش یعنی "کلفت گفتن" رو به کار میگیره و ازش به عنوان وسیلۀ سرکوبی استفاده میکنه. صبر و حوصله از اون دستۀ دیگه از مفاهیم هستن که براش به هیچ وجه من الوجود وجود خارجی ندارن، همۀ کارها باید به سرعت برق انجام بشن وگرنه اضطرابی درونش رو فرا میگیره که محیط اطراف رو به حالت انفجار میرسونه.
لمپن در انتها حرف هیچکس رو نمیخونه و وقتی کمر به خار کردن کسی ببنده دیگه هیچ احد الناسی جلودارش نیست الا اون کسی که ادعا میکنه همۀ زندگیشه، فقط اونه که میتونه افسارش رو بگیره و کنترلش کنه، اون هم در بیشتر موارد این کار رو میکنه چون رفتارهای لمپن با ادعاهای "منم منم و ما فلانیم"، اصلاً جور در نمیاد، نباید فکر بشه که لمپن وصلۀ ناجوره! ولی در عین حال هر جا که لازم باشه همین وصلۀ ناجور ازش به عنوان اهرم فشار و سرکوب استفاده میشه چون هیچکس بهتر از اون از پس این کار برنمیاد و فقط اونه که قادره بدون هیچگونه ملاحظه و شفقتی مثل بولدوزر "دشمن" رو با خاک یکسان کنه... و لمپن همیشه در برابرش سر تعظیم فرود میاره و اوامرش رو انجام میده، چون اون نمام دنیاشه، که این هم به طور قطع زیر سؤاله و کافیه به پروندۀ اعمالش در گذشته ها رجوع بشه، و دیده خواهد شد که باز هم از پل صراط میتونه به سادگی رد بشه یا نه.
و در انتها لمپن عشقش فرزندانش هستن ولی در واقع هیچ ارتباط درستی باهاشون نداره. اونا هیچوقت اون رو محرم رازهای خودشون نمیدونن و همۀ اتفاقات اول فیلتر میشن و بعد اون قدر که لازمه بهش داده میشه، همیشه آخرین نفریه که از وقایع باخبر میشه، چون هیچکس بهش اطمینان نداره و همه میدونن که با روش متخاصمانه ای که داره به جز از آبروریزی و رنجوندن دیگران نتیجه ای به بار نمیاره و نهایتاً همیشه در زندگی خودش حاشیه نشینی بیش نیست که گاهگداری بهش اجازه میدن که حاشیه رو ترک کنه و در رکابشون باشه!
ادامه دارد...
۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه
سِرِّ من از نالۀ من دور نیست
چقدر زیبا توصیف کرد: متضاد عشق هرگز نفرت نیست، بلکه متضاد عشق بی تفاوتیه! به این قضیه تا حالا اینجوری نگاه نکرده بودم و دریچه ای رو برام باز کرد که از توش میشه دنیای دیگه ای رو مشاهده کرد...
یکی یه موقعی بهم گفت که به دلایلی پیش روانشناس رفته بوده تا از مشکلاتش شاید گرهی باز بشه. بعد از توضیح دادن مسائلش روانشناسه بهش میگه: شما هیچ مشکلی ندارین، اگه ممکنه اون طرف دیگۀ قضیه رو بفرستین اینجا، چون اینطور که به نظر میاد، تمامی داستانها جای دیگه ای ثبت هستن و دفاترش در دست شما نیستن! وقتی این موضوع رو شنیدم، هیچوقت فکر نمیکردم که یه روزی عین همین حرف به خود من زده بشه... و امروز شنیدم! تازه دوزاریم افتاد که، مرد مؤمن، تمام اون صفاتی که بهت نسبت داده شد در اصل حاکی از نقطه ضعفهای خویشتن خویش بوده و بندۀ خدا مولانا صده ها قبل چه قشنگ این پدیده رو وصف کرده بوده:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالۀ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
یکی یه موقعی بهم گفت که به دلایلی پیش روانشناس رفته بوده تا از مشکلاتش شاید گرهی باز بشه. بعد از توضیح دادن مسائلش روانشناسه بهش میگه: شما هیچ مشکلی ندارین، اگه ممکنه اون طرف دیگۀ قضیه رو بفرستین اینجا، چون اینطور که به نظر میاد، تمامی داستانها جای دیگه ای ثبت هستن و دفاترش در دست شما نیستن! وقتی این موضوع رو شنیدم، هیچوقت فکر نمیکردم که یه روزی عین همین حرف به خود من زده بشه... و امروز شنیدم! تازه دوزاریم افتاد که، مرد مؤمن، تمام اون صفاتی که بهت نسبت داده شد در اصل حاکی از نقطه ضعفهای خویشتن خویش بوده و بندۀ خدا مولانا صده ها قبل چه قشنگ این پدیده رو وصف کرده بوده:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالۀ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش
چه کیفی داد بعد از مدتها دوباره پیاده روی از خونه به کار، اونم زیر بارون. مسیر کوتاه تر از اونی بود که فکرش رو میکردم یا شاید هم من خیلی تند اومدم. این کامپیوتره هم که انگار یه جنی چیزی توشه چون درست دو شبه که ساعت سه نصف شب خودش روشن میشه! شب اول فکر کردم که شاید تصادفی باشه ولی وقتی دیشب که نیمه های شب دوباره خواب منو پروند، گفتم دیگه نمیتونه اتفاقی باشه... بگذریم.
داشتم از پیاده روی میگفتم. یکی از فایده هایی که حداقل برای من داره اینه که فرصت فکر کردن رو به آدم میده. شنیدم که توی یکی از مطالعات اخیر ثابت کردن که پیاده روی و اون فشاری که پاها به روی زمین میارن باعث ترشح هورمونهایی میشه که ضد افسردگی عمل میکنن و اضطراب رو تقلیل میده. تا چه اندازه صحت داره به مسئولیت محققانی که در این زمینه پژوهش کردن، ولی هر چه که هست اثراتش فقط مثبته...
توی راه که داشتم میومدم یاد صحبت هایی افتادم که دیشب با یکی از عزیزانم میکردم. حس کردم که چقدر توی این دو ماه اخیر نگران من بودن و چه بسا چقدر از شنیدن اخبار حرص خوردن و زجر کشیدن. خیلی ناراحت شدم و یه خورده هم شاید عذاب وجدان به سراغم اومد، ولی در عین حال هم خوشحالم از اینکه تمام مدت اگرچه دور بوند ولی در کنارم بودن و این خودش بزرگترین قوت قلبه وقتی آدم دچار چنین بحرانهایی توی زندگی میشه. یه دوستی چند روز پیش بهم میگفت: عموناصر، دفعۀ بعد اگر دوباره توی رابطه ای رفتی، بذار دور و بریهات قوایی باشن که از نظر روحی همیشه احساس کنی پشتیبان داری، که این رو من به عینه با تمام وجود احساس کردم، وقتی اون عزیزم لمپن و اونایی که اون پشت خودشون رو قایم کرده بودن رو سر جای خودشون نشوند... گفتم که در هر صورت فعلاً که تا مدتهای مدیدی احساسی که این موجودات به ظاهر لطیف به من میدن همه چیز خواهد بود به جز جذابیت... من اما در زنان چیزی نمی یابم – گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش!
داشتم از پیاده روی میگفتم. یکی از فایده هایی که حداقل برای من داره اینه که فرصت فکر کردن رو به آدم میده. شنیدم که توی یکی از مطالعات اخیر ثابت کردن که پیاده روی و اون فشاری که پاها به روی زمین میارن باعث ترشح هورمونهایی میشه که ضد افسردگی عمل میکنن و اضطراب رو تقلیل میده. تا چه اندازه صحت داره به مسئولیت محققانی که در این زمینه پژوهش کردن، ولی هر چه که هست اثراتش فقط مثبته...
توی راه که داشتم میومدم یاد صحبت هایی افتادم که دیشب با یکی از عزیزانم میکردم. حس کردم که چقدر توی این دو ماه اخیر نگران من بودن و چه بسا چقدر از شنیدن اخبار حرص خوردن و زجر کشیدن. خیلی ناراحت شدم و یه خورده هم شاید عذاب وجدان به سراغم اومد، ولی در عین حال هم خوشحالم از اینکه تمام مدت اگرچه دور بوند ولی در کنارم بودن و این خودش بزرگترین قوت قلبه وقتی آدم دچار چنین بحرانهایی توی زندگی میشه. یه دوستی چند روز پیش بهم میگفت: عموناصر، دفعۀ بعد اگر دوباره توی رابطه ای رفتی، بذار دور و بریهات قوایی باشن که از نظر روحی همیشه احساس کنی پشتیبان داری، که این رو من به عینه با تمام وجود احساس کردم، وقتی اون عزیزم لمپن و اونایی که اون پشت خودشون رو قایم کرده بودن رو سر جای خودشون نشوند... گفتم که در هر صورت فعلاً که تا مدتهای مدیدی احساسی که این موجودات به ظاهر لطیف به من میدن همه چیز خواهد بود به جز جذابیت... من اما در زنان چیزی نمی یابم – گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش!
۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه
کدخدای ده که مرغابی بود
همونجور که اول صبح حدس زده بودم، روز بسیار گرم ومطبوعی از آب در اومد امروز! باور نکردنی بود، یعنی اوائل ماه سپتامبر که این دیار حال و رنگ پاییز رو دیگه باید به خودش بگیره، ولی عملاً مثل یک روز گرم تابستونی بود...
خوشبختانه تونستم به همۀ کارایی که مد نظرم بود برسم، تقریباً کل خریدام رو انجام دادم و فقط موند جعبۀ جادو که اون هم عملاً عجله ای در خریدنش ندارم و فعلاً با همین کامپیوتره وقتای خالیم رو به طریقی پر میکنم، خداییش اگه آدم وقت داشته باشه خیلی کارا میتونه توی این دنیای مجازی انجام بده من جمله نوشتن که همیشه در روزای تنهاییم بزرگترین مرهم و همدم من بوده! یادم میاد چند سال پیش که تازه از توی اون جهنم بیرون اومده بودم، تصمیم گرفتم که خاطرات خیلی خیلی دورم رو به قلم بکشم و شروع هم کردم. فکر کنم یک بخشیش رو هم نوشتم تا سر و کلۀ بعدی پیدا شد و به طور مشخص موضع گیری شد با نوشته های من! ما هر چقدر سعی کردیم توضیح بدیم که، بابا، نوشتن من به گونه اییه که هر جمله ای که به قلمم نگاشته میشه به مانند خاریه که از قلبم بیرون میکشم، ولی مورد قبول نبود که نبود! اون موقعها من به این فکر نمیکردم که این عکس العمل ناشی از پایین بودن اعتماد به نفس و نداشتن یک امنیت روحیه... پیش خودم میگفتم شاید حق داشته بشه و هر کس دیگه ای هم که بود ممکن بود همین واکنش رو نشون بده، ولی به مرور زمان که شناخت بیشتر شد و "استادان" اطرافش رو شناختم، دیدم، نه، این تازه در بین اونا خوبشونه:
کدخدای ده که مرغابی بود
وین در این ده که چه غوغایی بود!
حالا هم، عموناصر، خدا رو شکر که هنوز میتونی دست به قلم ببری و خدا رو هزاران هزار باز شکر که جایی زندگی میکنی که سانسورچیها دستشون به هیچ جایی بد نیست... مه نشاند نور و سگ عوعو کند!
خوشبختانه تونستم به همۀ کارایی که مد نظرم بود برسم، تقریباً کل خریدام رو انجام دادم و فقط موند جعبۀ جادو که اون هم عملاً عجله ای در خریدنش ندارم و فعلاً با همین کامپیوتره وقتای خالیم رو به طریقی پر میکنم، خداییش اگه آدم وقت داشته باشه خیلی کارا میتونه توی این دنیای مجازی انجام بده من جمله نوشتن که همیشه در روزای تنهاییم بزرگترین مرهم و همدم من بوده! یادم میاد چند سال پیش که تازه از توی اون جهنم بیرون اومده بودم، تصمیم گرفتم که خاطرات خیلی خیلی دورم رو به قلم بکشم و شروع هم کردم. فکر کنم یک بخشیش رو هم نوشتم تا سر و کلۀ بعدی پیدا شد و به طور مشخص موضع گیری شد با نوشته های من! ما هر چقدر سعی کردیم توضیح بدیم که، بابا، نوشتن من به گونه اییه که هر جمله ای که به قلمم نگاشته میشه به مانند خاریه که از قلبم بیرون میکشم، ولی مورد قبول نبود که نبود! اون موقعها من به این فکر نمیکردم که این عکس العمل ناشی از پایین بودن اعتماد به نفس و نداشتن یک امنیت روحیه... پیش خودم میگفتم شاید حق داشته بشه و هر کس دیگه ای هم که بود ممکن بود همین واکنش رو نشون بده، ولی به مرور زمان که شناخت بیشتر شد و "استادان" اطرافش رو شناختم، دیدم، نه، این تازه در بین اونا خوبشونه:
کدخدای ده که مرغابی بود
وین در این ده که چه غوغایی بود!
حالا هم، عموناصر، خدا رو شکر که هنوز میتونی دست به قلم ببری و خدا رو هزاران هزار باز شکر که جایی زندگی میکنی که سانسورچیها دستشون به هیچ جایی بد نیست... مه نشاند نور و سگ عوعو کند!
مرز دورویی
نور آفتاب اول صبح از پنجرۀ لخت و عریون خواب رو از چشمانم پروند. به نظر میاد که روز خوبی در پیشه، دست کم اونچه که مربوط به هوا باشه، باقیش دیگه مربوط به ارحم الراحمینه و نقشه های خودش که برای ما موجودات خاکی داره...
روز یکشنبه است و باید از تعطیلی استفاده کنم و وسائل ضروری اولیه رو که واقعاً بدونشون نمیشه هیچکاری کرد، برم تهیه کنم، که فردا دوباره کاره و روز از نو و روزی از نو...
دیشب نیمه های شب وقتی که دیگه از زور خستگی به بستر رفتم و سر رو گذاشتم که در سکوت محض چشما رو ببندم تا خواب برم غلبه کنه، همش یک صحنه جلوی چشمم میچرخید: پسرم و خشمش موقعی که داشت در چند جمله آوردن وسائل رو برام میگفت. "گرم" در آغوش گرفته شده بوده و بهش گفته شده بود که بازم حتماً بهشون سر بزنه! جداً هر چقدر میبینم باز هم به تعجب میفتم و واقعاً باید بهشون تبریک گفت. آخه، یکی نیست که بهشون بگه ناجوونمردای بد سرشت، لگن به پنج سال از زندگی پدرش گرفتید حالا جلوی پسرش میشین مریم مقدس؟! یعنی دوروئی حد و مرز نداره؟!
روز یکشنبه است و باید از تعطیلی استفاده کنم و وسائل ضروری اولیه رو که واقعاً بدونشون نمیشه هیچکاری کرد، برم تهیه کنم، که فردا دوباره کاره و روز از نو و روزی از نو...
دیشب نیمه های شب وقتی که دیگه از زور خستگی به بستر رفتم و سر رو گذاشتم که در سکوت محض چشما رو ببندم تا خواب برم غلبه کنه، همش یک صحنه جلوی چشمم میچرخید: پسرم و خشمش موقعی که داشت در چند جمله آوردن وسائل رو برام میگفت. "گرم" در آغوش گرفته شده بوده و بهش گفته شده بود که بازم حتماً بهشون سر بزنه! جداً هر چقدر میبینم باز هم به تعجب میفتم و واقعاً باید بهشون تبریک گفت. آخه، یکی نیست که بهشون بگه ناجوونمردای بد سرشت، لگن به پنج سال از زندگی پدرش گرفتید حالا جلوی پسرش میشین مریم مقدس؟! یعنی دوروئی حد و مرز نداره؟!
۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه
و فولاد اینچنین آبدیده گردد!
اولین شب توی خونۀ جدید... احساس عجیبیه بعد از این همه سال! تو این مدت به همدمی دوستم خیلی عادت کردم و با این که میدونستم موقتیه با این وصف جلوی دل بستنم رو نمیتونستم بگیرم، ولی خوب چه میشه کرد زندگی همینه دیگه، به هیچی نباید دل بست چون همشون گذرا هستند! دیر یا زود همه چیز بالاخره به پایان میرسه! خودم میدونم که دیدگاهم به مسئلۀ عشق توی این مدت خیلی بدبینانه شده و البته هر کس دیگه ای هم به جای من بود همین احساس رو پیدا میکرد، ولی فولاد همینجوری آبدیده میشه، اینقدر بهش گرما میدن و گداخته اش میکنن و بعد توی سرش میزنن و تا بیاد به خودش بجنبه سردش میکنن، بعد که فکر کرد تموم شده باز بهش حرارت میدن و تمام این پروسه رو بارها و بارها تکرار میکنن... و هر بار که فکر میکنه که دیگه تموم شده و با خیال راحت میتونه به فولاد بودنش بنازه، باز گرما و باز سرما و باز بر سر کوفتن به سراغش میاد!
بار پیش فکر میکردم که دیگه از این بدتر ممکن نیست سر کسی بیاد، دیگه آخرشه، ولی چه عبث فکر میکردم! بار پیش فکر میکردم که در حقم بدی شد ولی حداقل تمام تسلی ام این بود که اطرافیان در کنارم هستند و بودند، باید انصاف داشت و حق رو گفت، بعد از پنج سال قطع رابطه که عامل اصلی شروعش خودم بودم و ادامه اش به واسطۀ تنگ نظری و عدم وجود یک جو اعتماد به نفس اینان، یک روز خدا وقتی دق الباب کردم، چیزی به جز آغوش باز در انتطارم نبود! ولی این بار جداً که اینها چه نا اهل از آب در اومدن و چطور تک تکشون چهرۀ واقعییشون رو هر کدوم به طریقی به نمایش گذاشتن... و حتی اگر برای یک لحظه فکر کنم که این آخرشه باز سر خودم رو اساسی کلاه گشادی گذاشتم... هنوز کراهتهای فراوون در انتظاره... و فولاد باید خودش رو برای گداختنها و برودتها و سر کوفتن های بیشتر آماده کنه... و فولاد اینچنین آبدیده گردد!
بار پیش فکر میکردم که دیگه از این بدتر ممکن نیست سر کسی بیاد، دیگه آخرشه، ولی چه عبث فکر میکردم! بار پیش فکر میکردم که در حقم بدی شد ولی حداقل تمام تسلی ام این بود که اطرافیان در کنارم هستند و بودند، باید انصاف داشت و حق رو گفت، بعد از پنج سال قطع رابطه که عامل اصلی شروعش خودم بودم و ادامه اش به واسطۀ تنگ نظری و عدم وجود یک جو اعتماد به نفس اینان، یک روز خدا وقتی دق الباب کردم، چیزی به جز آغوش باز در انتطارم نبود! ولی این بار جداً که اینها چه نا اهل از آب در اومدن و چطور تک تکشون چهرۀ واقعییشون رو هر کدوم به طریقی به نمایش گذاشتن... و حتی اگر برای یک لحظه فکر کنم که این آخرشه باز سر خودم رو اساسی کلاه گشادی گذاشتم... هنوز کراهتهای فراوون در انتظاره... و فولاد باید خودش رو برای گداختنها و برودتها و سر کوفتن های بیشتر آماده کنه... و فولاد اینچنین آبدیده گردد!
کوردلان
این روز هم بالاخره گذشت! آخرین آثار من از اون خونۀ کذایی بیرون آورده شد. نمیتونم توصیف کنم احساس سبکیی که سراسر وجودم رو الان فرا گرفته. رفتارهای کودکانه رو حدس میزدم و اصلاً جای تعجبی نیست! گلها پس فرستاده شدن، توی اسبابها نگاه نکردم شاید چیزهای دیگه ای هم باشند که میتونن نشان از این ساده لوحی باشن: گلها یک راست رفتن توی زباله دونی و اگه چیز دیگه ای هم باشه اونها هم به همون سرنوشت دچار خواهند شد، زباله دونی لایق تر از اونهاست... این کوردلان بین که فکر میکنن با دور کردن اشیاء همه چیز از بین میره و همه چیز از خاطر خواهد رفت:
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه ها ی تبرهاتان
زخمدار است
با ریشه چه می کنید؟
عموناصر، از این مادی گراها و تنگ نظران بیش از این نمیشه انتطار داشت، اگر داشتی فقط خودت رو گول زدی!
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه ها ی تبرهاتان
زخمدار است
با ریشه چه می کنید؟
عموناصر، از این مادی گراها و تنگ نظران بیش از این نمیشه انتطار داشت، اگر داشتی فقط خودت رو گول زدی!
۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه
شکست سکوت 2
از ادعاهامون میگفتم که چطور سقف آسمون رو پاره میکنه! بزرگترین مشکل ما اینه که از خودمون کوریم و از دیگری بینا، دیگران برامون اشیائی بیش نیستند، و در اونا فقط دنبال عیب میگردیم! همه ناقصند از نظر ما، همه معیوبند. اولین چیزی که چشممون رو میگیره فقط عیبهاست... چون خودمون خیلی کامل هستیم!
تمام زندگیمون حول محور کمبودها و عقده هامون در دوران کودکی میگرده. این کمبودها تمام زندگی خودمون و فرزندانمون رو تحت الشعاع قرار داده و مثل متاستاز که توی تک تک سلولهای بدن ریشه میدوونه، زندگی این فرزندان رو از پایه و اساس کج بنا نهاده... بچه ها نباید کمبودهای ما رو تجربه کنن، به همین خاطر باید کنترل بشن، هر لحظه و هر ثانیه! اگه حتی چند ساعت ازشون بیخبر باشیم هراسی ما رو فرا میگیره که روزگار رو به این بچه ها و اطرافیان سیاه میکنیم... بند نافشون نباید بریده بشه، چون اگر بریده شد دیگه پل ارتباط قطعه و دیگه دست ما به هیچ جا بند نیست... بند ناف باید بمونه! بچه هامون رو که تازه دارن یواش یواش دوران نوجوونی رو پشت سر میذارن دو دستی به اولین کسی که در خونه امون رو میزنه تقدیم میکنیم، بدون اینکه حتی یک لحظه درنگ کنیم و به این فکر کنیم که زندگیشون رو برای تمام عمر از هم متلاشی کردیم، دیگه شانس خوشبخت شدنشون رو برای همیشه ازشون گرفتیم... و بعد پشیمون میشیم، چون پشیمون شدن کلاً مرام زندگی ماست!
همه چیز توی زندگی برای ما فقط ظاهره، فقط به سطح نگاه میکنیم. بچه های ما به طور طبیعی به جز سطحی طور دیگه ای نمیتونن بار بیان. چنان زندگیشون رو خراب کردیم که موندنشون دیگه توی یک رابطه امکان پذیز نیست چون هیچوقت قادر به این نیستن که درست مثل یک آدم که بلوغ فکری داره فکر کنن، نمیتونن مسئولیت پذیر باشن، چون فرصت قبول مسئولیت رو پیدا نکردن. کوچکترین نسیمی که توی زندگیشون بوزه باید بیان و گزارش بدن و دستور کار بگیرن. اینقدر نگرششون به زندگی سطحیه که شانس این رو ندارن که به عمق مسائل بتونن پی ببرن! از یک رابطه توی یک رابطۀ دیگه میرن بدون اینکه حتی بدونن دنبال چی هستن! توی رابطه ای میرن چون فکر میکنند که به دنبال عشق و محبتند، در حالیکه هدف همه چیز هست به جز عشق و محبت... و از رابطه ای بیرون میان بدون اینکه خودشون هم بدونن چرا، چون مرام اینه: اول تصمیم بگیر و انجام بده، بعد فکر کن که چرا انجام دادی! وقتی انجام دادی اونوقت پیش خودت فکر میکنی که ای بابا، حالا جواب بقیه رو چطور بدم؟! اینکه دیگران چه فکری در موردم میکنن البته از مهمترینها توی دنیاست! اون موقع است که باید متوسل به سلاح افکار سنتی و قشری شد، همونهایی که همش ادعا میکنیم که همه غلطند و همش دم از این میزنیم که باید تغییر کنن! ولی الان دیگه مهم نیست اونایی که میگفتیم، الان فقط باید خراب کرد، باید تهمت و بهتان زد، اگر خودمون هم از پس گفتنش برنیومدیم، لمپن که هست و خودمون رو به "موش مردگی" میزنیم و پشت لمپنه خودمون رو قایم میکنیم چون لمپن در هر صورت معلوم الحاله... و باید افترایی روا داد که هیچ دادگاهی به جز دادگاه الهی نتونه حکم برائت رو صادر کنه... به یاد جریانی افتادم که صد در صد واقعیه: خانواده ای کاملاً سنتی، قشری و مذهبی که فرزندشون رو در سن پایین میفرستن "خونۀ بخت"، و روز بعد از عروسی این فرزند بیچاره بواسطۀ تفکراتی که توی ذهنش کرده بودن، برمیگرده خونۀ پدری به عنوان اینکه طرف "نمیتونه"! طرف بخت برگشته بعدها دوباره ازدواج میکنه و توی زندگی جدیدش بسیار خوشبخت میشه و صاحب فرزندان زیادی میشه! اون فرزند رو برای اینکه "آکبندش" خراب نشه، بچه ای رو که در اثر "نتونستن" طرف اولش به وجود اومده بوده، به دستور "رئیس خانواده" (هرگز فکز نکنید که الزاماً باید پدر باشه!) سزارین میکنن و نوزاد رو باز به دستور رئیس قبیله از توی بیمارستان بدون اینکه نشون مادرش بدن میبرن و تحویل پدرش میدن و دست آخر مادر شکم بریده رو دوباره به یک خونۀ بخت دیگه روونه اش میکنن! یادش به خیر به قول استادی: بزرگترین دشمن بچه ها ما پدر و مادر ها هستیم!
ادامه دارد...
تمام زندگیمون حول محور کمبودها و عقده هامون در دوران کودکی میگرده. این کمبودها تمام زندگی خودمون و فرزندانمون رو تحت الشعاع قرار داده و مثل متاستاز که توی تک تک سلولهای بدن ریشه میدوونه، زندگی این فرزندان رو از پایه و اساس کج بنا نهاده... بچه ها نباید کمبودهای ما رو تجربه کنن، به همین خاطر باید کنترل بشن، هر لحظه و هر ثانیه! اگه حتی چند ساعت ازشون بیخبر باشیم هراسی ما رو فرا میگیره که روزگار رو به این بچه ها و اطرافیان سیاه میکنیم... بند نافشون نباید بریده بشه، چون اگر بریده شد دیگه پل ارتباط قطعه و دیگه دست ما به هیچ جا بند نیست... بند ناف باید بمونه! بچه هامون رو که تازه دارن یواش یواش دوران نوجوونی رو پشت سر میذارن دو دستی به اولین کسی که در خونه امون رو میزنه تقدیم میکنیم، بدون اینکه حتی یک لحظه درنگ کنیم و به این فکر کنیم که زندگیشون رو برای تمام عمر از هم متلاشی کردیم، دیگه شانس خوشبخت شدنشون رو برای همیشه ازشون گرفتیم... و بعد پشیمون میشیم، چون پشیمون شدن کلاً مرام زندگی ماست!
همه چیز توی زندگی برای ما فقط ظاهره، فقط به سطح نگاه میکنیم. بچه های ما به طور طبیعی به جز سطحی طور دیگه ای نمیتونن بار بیان. چنان زندگیشون رو خراب کردیم که موندنشون دیگه توی یک رابطه امکان پذیز نیست چون هیچوقت قادر به این نیستن که درست مثل یک آدم که بلوغ فکری داره فکر کنن، نمیتونن مسئولیت پذیر باشن، چون فرصت قبول مسئولیت رو پیدا نکردن. کوچکترین نسیمی که توی زندگیشون بوزه باید بیان و گزارش بدن و دستور کار بگیرن. اینقدر نگرششون به زندگی سطحیه که شانس این رو ندارن که به عمق مسائل بتونن پی ببرن! از یک رابطه توی یک رابطۀ دیگه میرن بدون اینکه حتی بدونن دنبال چی هستن! توی رابطه ای میرن چون فکر میکنند که به دنبال عشق و محبتند، در حالیکه هدف همه چیز هست به جز عشق و محبت... و از رابطه ای بیرون میان بدون اینکه خودشون هم بدونن چرا، چون مرام اینه: اول تصمیم بگیر و انجام بده، بعد فکر کن که چرا انجام دادی! وقتی انجام دادی اونوقت پیش خودت فکر میکنی که ای بابا، حالا جواب بقیه رو چطور بدم؟! اینکه دیگران چه فکری در موردم میکنن البته از مهمترینها توی دنیاست! اون موقع است که باید متوسل به سلاح افکار سنتی و قشری شد، همونهایی که همش ادعا میکنیم که همه غلطند و همش دم از این میزنیم که باید تغییر کنن! ولی الان دیگه مهم نیست اونایی که میگفتیم، الان فقط باید خراب کرد، باید تهمت و بهتان زد، اگر خودمون هم از پس گفتنش برنیومدیم، لمپن که هست و خودمون رو به "موش مردگی" میزنیم و پشت لمپنه خودمون رو قایم میکنیم چون لمپن در هر صورت معلوم الحاله... و باید افترایی روا داد که هیچ دادگاهی به جز دادگاه الهی نتونه حکم برائت رو صادر کنه... به یاد جریانی افتادم که صد در صد واقعیه: خانواده ای کاملاً سنتی، قشری و مذهبی که فرزندشون رو در سن پایین میفرستن "خونۀ بخت"، و روز بعد از عروسی این فرزند بیچاره بواسطۀ تفکراتی که توی ذهنش کرده بودن، برمیگرده خونۀ پدری به عنوان اینکه طرف "نمیتونه"! طرف بخت برگشته بعدها دوباره ازدواج میکنه و توی زندگی جدیدش بسیار خوشبخت میشه و صاحب فرزندان زیادی میشه! اون فرزند رو برای اینکه "آکبندش" خراب نشه، بچه ای رو که در اثر "نتونستن" طرف اولش به وجود اومده بوده، به دستور "رئیس خانواده" (هرگز فکز نکنید که الزاماً باید پدر باشه!) سزارین میکنن و نوزاد رو باز به دستور رئیس قبیله از توی بیمارستان بدون اینکه نشون مادرش بدن میبرن و تحویل پدرش میدن و دست آخر مادر شکم بریده رو دوباره به یک خونۀ بخت دیگه روونه اش میکنن! یادش به خیر به قول استادی: بزرگترین دشمن بچه ها ما پدر و مادر ها هستیم!
ادامه دارد...
۱۳۹۰ شهریور ۱۰, پنجشنبه
بنی آدم اعضای یکدیگرند
درست همونجور که فکر میکردم بود، مهربون و محجوب! چشمای آدما خیلی از رازها رو فاش میکنن، قصه از درون ما میگن بدون اینکه ما خودمون حتی متوجه باشیم! خدا واقعاً عوضش بده و هر چی توی این دنیا و دنیاهای دیگه میخواد بهش بده، اگه دنیای دیگه ای وجود داشته باشه! خودش نمیدونه که تا آخر عمر عموناصر رو مدیون خودش کرد! خودش نمیدونه که چه لطفی به عموناصر کرد، توی این وانفسایی که نامردها "مردنما" هستن و دم از انسانیت میزنن! با دیدن این انسانهای خیرخواه آدم به انسانیت و بشریت دوباره امیدوار میشه. پیش خودش فکر میکنه که نه، هنوز هم آخر زمان نیست و هنوز بوی امیدی میاد که شاید ما آدما بتونیم گلیم بنی آدم رو که تا نزدیک به آخرین گره هاش توی دریای پستی و رذالت غوطه وره، از آب بیرون بکشیم، باز هم میشه حس کرد که شیخ اجل سعدی اونقدر ها هم از مرحلۀ زندگی پرت و خمار شرابهایی که میخورده نبوده وقتی که از ته دل میسروده:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت دهند آدمی
هنوز امید هست، عموناصر...هنوز امید نمرده!
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت دهند آدمی
هنوز امید هست، عموناصر...هنوز امید نمرده!
زندگی جدید
امروز قراره که برم و کلید خونۀ جدید رو تحویل بگیرم. احساسات متفاوتی در درونم در حال چرخشن، از طرفی خوشحالم از اینکه زندگی تازه ای رو شروع میکنم و از طرفی دیگه این مدت رو به زندگی با یک دوست خوب عادت کردم، دوستی که یکبار دیگه حق دوستی رو به معنای اخص کلمه برام ادا کرد، دوستی که توی این دو دهۀ اخیر همیشه زینب بلاکش من بوده و من تا آخر عمرم سپاسگزارش خواهم بود. امیدوارم که یه روزی بتونم یک میلیونیم احسانی که در حق من روا داشته رو، جبران بکنم!... در عین حال فکر میکنم که این دوره به عنوان یک پریود گذرا برام خیلی مفید بود و یک دفعه از محیطی که دور و بر آدم پره به آلونکی رفتن، عادت کردن بهش خیلی مشکلتره، هر چند که صد چندان بدتره وقتی که در جمع باشی و احساس تنهایی کنی... زندگی با طبل های توخالی هرگز از تنهایی درت نمیاره و فقط باید در تنهایی خودت بنشینی به صدای گوشخراش این طبل ها گوش بدی، دم نزنی و سکوت کنی!
اشتراک در:
پستها (Atom)