۱۳۸۵ آذر ۱۹, یکشنبه

چهار سه سه

وارد بخش شدم، مثل همیشه بخش پانزده... دیگه انگار همه منو میشناختند و از کنار هر کسی رد میشدم، یا لبخندی می زد و یا سری تکون میداد. به اتاق پرستارها که رسیدم دیدم همگیشون اونجا جمعند، زمان گزارش کارشون رسیده بودم... چون اومدنم رو دیده بودند، به سراغ تختی که چند روز بود متعلق به من بود، رفتم تا بعد از اتمام گزارششون به سراغم بیاند... دراز کشیدم و خودم هم نفهمیدم که چطور خوابم برد... چشمم رو که باز کردم دیدم یک ساعت گذشته... بالاخره یکیشون مجهز به انواع و اقسام سوزن و چسب و از همه مهمتر سِرُم اومد که مثل برق و باد متصل به یکی از وریدهام کرد... باز خواب چشمام رو گرفت! چشمام رو هم میرفت و فقط صدای قرچ و قرچ پمپ سِرُم به گوشم میرسید... چشمام رو به زور نیمه باز نگه داشتم... افتادن قطره ها رو از لای مژه ها نظاره گر شدم، با چه ریتم جالبی سقوط می کردند: چهار سه سه ، چهار سه سه، چهار سه سه... بی اختیار به یاد ترکیب دفاعی توی فوتبال افتادم: چهار سه سه... و این قطرات که ذره ذره به درون من رخنه میکردند، می رفتند که شاید سیستم دفاعی بدن من رو، که حالا دیگه دوست و دشمن رو از هم تشخیص نمیداد، به ترکیبی نو آرایش بدند... چهار سه سه... چهار سه سه...

هیچ نظری موجود نیست: