۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

ادب از که آموختی

توضیح بعضی از احساسای آدم برای دیگران کار راحتی نیست! یعنی بعضی از احساسا هستند که برای همه جاافتاده است، مثلاً وقتی میگی که بچه ات رو دوست داری هیچکس با نگاه شک آمیز بهت نگاه نمیکنه چون یک چیز واضح و مبرهنه که آدم بچه اش رو دوست داره و بهش عشق میورزه! ولی آیا برای شما پیش نیومده که کسی یا چیزی رو دوست داشته باشین بدون اینکه هیچ توضیحی براش پیدا کنین؟ و وقتی حتی برای خودتون نمیتونین مسئله رو حلاجی کنین برای دیگران چطور میخواین وصفش کنید؟! میدونم که آدم لازم نیست همه چیز رو برای همه کس توضیح بده، ولی در انتها همیشه ممکنه پرسش پیش بیاد! یک موقعی از یکی که برام توی برهه ای از زمان خیلی عزیز بود، چیزی شنیدم که همیشه تو گوشم زمزمه اش هست. میگفت که دوست داشتن در واقع ربطی به طرف مقابل نداره و فقط و فقط توی درون خود آدماست. بگذریم که خودش بعدها توزرد از آب دراومد، ولی میگن حرف رو از هر کی شنیدی اگر معقول بود، بپذیر، حالا گوینده هر کی میخواد باشه! مثلای قدیمی همه اشون توش یک حقیقتی نهفته است و بیخود نبود که میگفتن: گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان! هر چه در او ناپسند دیدم از آن پرهیز کردم!

جدایی نادر و سیمین

مدتها بود که راجع به فیلم جدایی نادر و سیمین شنیده بودم، ولی فرصت نشده بود که بگردم ببینم آیا به سینماهای اینجا اومده یا نه! تا هفتۀ پیش که دوستی رو ملاقات کردم. گفت که رفته و این فیلم رو دیده و خیلی ازش تعریف کرد. میگفت که ولی به درد من و تو نمیخوره:) گفتم چرا؟ گفت که همش صحبت از جدایی و بچه و از این حرفهاست. فکر میکردم که همون یک روز روی اکران بوده و از دستش دادم، تا اینکه دیروز که رفته بودم به عادت ماهیانه صفایی به زلف بدم، از آرایشگر شنیدم که هنوز روی اکرانه و میشه رفت دید...
فیلم بسیار پرمعنایی بود و سازنده مسائل اجتماعی زیادی رو توش گنجونده بود، مسائلی که برای کسایی که توی اون دیار زندگی میکنن اصلاً عجیب نیستن و هر روز باهاشون دست و پنجه نرم میکنن. طلاق و جدایی یک بخش زندۀ اون جامعه شده! یادمه اون موقعها که من بچه بودم و اونجا زندگی میکردم، کلمۀ طلاق تابویی بود که حتی آوردن اسمش جزو ممنوعات بود. نمیگم وجود نداشت ولی کسی راجع بهش صحبت نمیکرد. اکثریت جامعه بر این عقیده بودن که همیشه راه حل برای مشکلات زناشویی وجود داره و همین شاید باعث میشد که مردا به یک شکل و زنا به شکل دیگه تمام هم و غمش رو صرف این میکردن که زندگی رو از اونی که هست سخت تر نکن، و البته همیشه بچه ها عاملی بودن که خانواده ها از هم نپاشن. و میدونم که در این میون معمولاً زنا بیشتر فداکاری میکردن و برای اینکه بچه هاشون هم پدر و هم مادر بالاسرشون باشه، با خیلی از چیزا میساختن... نمیگم اونی که اون موقع بود صد در صد درست بود، ولی اینی هم که امروز هست به هیچ وجه درست نیست! یکی چند وقت پیش بهم میگفت متأسفانه دنیا به شکلی دراومده که وقتی پات رو توی یک رابطه میذاری باید خودت رو برای تموم شدنش آماده کنی و این واقعاً واقعیتی دردناکه که نه فقط در این جامعه صادقه بلکه هزاران فرسنگ اون ور دنیا هم مصداق پیدا میکنه، شاید به شکل دیگه اش...
جدایی نادر و سیمین سعی بر این داشت که تضادهای جامعه رو به اشکال مختلف به نمایش در بیاره: تضاد بین اعتقاد به درست و غلط، تضاد بین راست و دروغ، تضاد بین بالای شهر و پایین شهر، تضاد بین عشق به پدر و مادر از یک طرف و عشق به همسر و فرزند از طرف دیگه ! و فیلم رو با صحنه ای به پایان برد که شاید یکی از بزرگترین عواقب طلاق باشه، یعنی اینکه بچه ها وادار بشن بین پدر و مادر انتخاب کنن... و چه انتخابی زجرآورتر از این برای یک بچه! بچه ها هرگز نباید در چنیین وضعیتی قرار بگیرن که مجبور بشن چنیین گزینشی رو انجام بدن... و فیلمساز انتخاب رو به عهدۀ بیننده میذاره! شاید برای خودش هم این انتخاب ساده نبوده باشه!

۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

عدو شود سبب خیر

به سلامتی پاییز هم اومد و امروز روز دومشه. برگای درختا شروع به ریختن کردن و تا چشم به هم بزنی همه اشون لخت و عریون منتظر سرما هستن. این مملکت قطبی عملاً دو تا فصل بیشتر نداره، یا بهاره و وقتی یک کمی گرم میشه اسمش رو میذارن تابستون و یا زمستونه و شروعش رو میگن پاییز!
یادم میاد وقتی اینجا میومدیم پیش خودمون فکر میکردیم که اینجا همش سرده و اصلاً چیزی به اسم گرما مفهومی نداره. موقع ورود وقتی آفتاب رو دیدیم و اینکه مردم با لباسهای آستین کوتاه دارن میچرخن، از تعجب کم مونده دو تا شاخ رو سرمون سبز بشه! خداییش هم توی دو دهۀ اخیر این شهری که ما درش ساکن هستیم برف و سرمای زیادی ندیدیم توش... تا دو سه سال پیش که سرما توی یکه دورۀ طولانی کولاک کرد. اینقدر برف پارو کردیم که دیگه از کت و کول افتادیم.
سال اولی که وارد اون خونۀ کذایی شدیم چون تابستون بود و هیچکس فکر نمیکرد که چه زمستون سختی در انتطارمونه، کسی به فکر واجب بودن پارو نبود! بارش برفها که شروع شدن، دیدیم ای داد بیداد حالا ما که یک پاروی درست و حسابی نداریم، باید چه خاکی بر سر خودمون بریزیم؟ تنها وسیلۀ روبیدن برفها پارو مانندی بود که بیشتر شباهت به بیل داشت. اینقدر سنگین بود که خودش رو بدون برف به زور میشد بلند کرد! گفتم به هر قیمتی هست باید یک پارو بخرم، ولی هر جا که رفتم آثاری از یک پارو نبود! دریغ از یک پاروی زپرتی که کار مارو برای چند ماه هم که شده راه بندازه! باری، اون زمستون رو به هر شکلی بود سر کردیم، به قیمت کمر دردهای ناشی از پارو کردن با اون بیل پارو... هوا که رو به گرما رفت و عملاً دیگه چلۀ تابستون محسوب میشد، با خودم گفتم امسال دیگه رودست نمیخورم! میرم و یک پاروی درست و حسابی میخرم. به فروشگاهی رفتم که مطمئن بودم پارو میفروشن. همۀ اون فروشگاه به اون بزرگی رو زیر و رو کردم، ولی نه خیر، پارویی در کار نبود! سراغ یکی از فروشنده ها رفتم و پرسیدم: پس پاروهاتون کجاست؟! یک نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت داریم ولی دم دست نیستند! رفت یکی از اون ماشینهایی که مثل جرثقیل کار میکنن آورد و بعد از بالاترین طبقه های یکی از قفسه ها پارویی پایین آورد و بهم داد. به عقل شیطون هم قد نمیداد که اونجا پارویی باشه! دم صندوق وقتی پارو رو روی باند گذاشتم دیدم همۀ مشتریها دارن بهم چپ چپ نگاه میکنن! ولی توی این دیار برعکس مملکت خودمون کسی جرأت نمیکنه  اظهار نظر شخصی در مورد مسائلی که فکر کنه بهش ربطی نداره، بکنه! ولی صندوقدار دیگه نتونست خودش رو نگه داره با خنده ای مهربونانه گفت: همۀ اطلاعاتت رو دارم، اگر هفتۀ دیگه برف اومد میدونم خِر چه کسی رو باید بگیرم! و همۀ اونایی که توی نوبت صندوق ایستاده بودن انگار که منتظر باشن با هم زدن زیر خنده:)... خودم هم تا ساعتها نمیتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم!
خدا رو شکر که امسال دیگه نه نیازی دارم به برف فکر کنم و نه به پارو کردنش! امیدوارم که از امسال به بعد خدا هر چه دل پر از دست بندگان ناشکرش داره، توی زمستون به عنوان جزا از اون بالا بفرسته، طوری که هر روز مجبور بشن پارو بکنن و باز هم کفایت نکنه :)... در انتها اگر معنی "عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد" رو تا حالا نفهمیده بودم، الان خوب میفهممش و از ته دل ازش لذت میبرم!

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

یک بار جستی ملخک...

همونجور که سرازیری پیمودنش خیلی سهله، سربالایی هم به همون شکل صعبه! هیچوقت نباید فراموش کرد که اگه توی سرازیری افتادی پشت سرش حتماً یک سربالایی انتظارت رو میکشه...
این چند هفتۀ اخیر که پیاده میرم سر کار و میام، موقع برگشتن به خونه وقتی که به اوج سربالایی نزدیک میشم، نمیدونم چرا یاد درس دینامیک میفتم و دوران دانشجویی در دیار امپراطوری شرق! شاید هم به خاطر این باشه که یکی از سؤالهای امتحان هنوز بعد از گذشت بیش از دو دهه و اندی هنوز توی ذهنم باقی مونده. سؤال مربوط به محاسبۀ کار و انرژی کسی بود که یک مسافتی رو از کوهی بالا میرفت... ای، چه دورانی بود!
درس مکانیک برامون کابوس بزرگی بود! اولش با استاتیک شروع میشد و بعدش دینامیک و دست آخر شکنجۀ بزرگ یعنی مقاومت مصالح. همگیمون، یعنی من و بر و بچه های هموطن نه راه پس میدونستیم نه راه پیش! این درسا گذروندنشون ممکن نبود، استاد به طرز فجیعی سختگیر بود. تا اینکه یکی از بچه ها خبر خوشی به ارمغان آورد: یکی از استادای دستیار توی همون دپارتمان حاضر بود کلاسای خصوصی برامون بذاره، آقای "گوشت" (اونایی که آلمانی بلدن ترجمه کنن، اونایی هم که نمیدونن مترجم گوگل بهترین راه حله :)) خدا واقعاً جد و آبادش رو جمیعاً بیامرزه، احتمال اینکه خودش هم هنوز زنده باشه البته زیاد نیست، پس خودش هم آمرزیده بادا! با چند تا کلاس شبانۀ دسته جمعی برای ما خارجی تبارها چنان همگیمون رو راه انداخت که امتحان استاتیک رو یک ضرب پاس کردیم. حالا نوبت دینامیک بود. باز دست به گریبانش شدیم. اون رو هم فوت آب شدیم و توی امتحان شرکت کردیم. این دفعه ولی تلفات داشتیم، یکی از بچه ها سر مرز بود و استاد براش امتحان تکمیلی شفاهی گذاشت. هیچوقت قیافه اش رو اون روز پشت در اتاق استاد فراموش نمیکنم! اینقدر عصبی بود که من ترسیدم همونجا پس بیفته. سعی کردم دلداریش بدم. گفتم اینقدر نگران نباش، مطمئناً سؤال مشکلی بهت نمیده. گفت: همش تقصیر خودم بود که خوب نخوندم! دفعۀ پیش رو هم شانس آوردم... و بعد ضرب المثلی رو زد که من تا اون موقع نشنیده بودم، . امروز بعد از گذر این همه سال همیشه انگار کسی داره تو گوشم این ضرب المثل رو میخونه: یک بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک، آخر به دستی ملخک!

زمزمه های دلتنگی

امروز روز جمعه است و جمعه ها همیشه پرمفهوم. جمعه ها توی وطن یعنی استراحت و فراغت، و پایانش یعنی اومدن هفته ای جدید و کار و مشغله از نو. توی این دیار جمعه یعنی پایان هفتۀ کاری و اومدنش نوید  از دو روز آسایش میده... غروب جمعه ها در هزاران کیلومتر اون طرف تر غمگینه و در اینجا سرشار از شادی و امیده، امید به فردا و به پس فردا...
هر روز که میگذره و احساس میکنم زندگیم بیشتر به حالت عادی خودش برمیگرده، دلتنگیم هم بیشتر میشه! دلتنگی نه برای چیزای بی ارزشی که توی زندگی سابقم داشتم، نه برای زرق و برقی که همیشه برام بی ارزش بودن، نه برای آدمایی که ظاهراً دورم رو با وجود توخالیشون پرکرده بودن، نه برای عشقهایی که همه از پی رنگی بودن، نه نه! دلم برای اون چیزایی که همیشه برام توی زندگی مفهوم داشتن تنگ شده، برای اون لحظه هایی که توی سرمای کشندۀ زمستون بیرون میزدم و به هوای پیاده روی این فرصت رو گیر میاوردم که با خودم خلوت کنم، و آروم آروم زمزمه هایی سر بدم که رفته رفته وقتی حنجره گرمایی نصیبش میشد فرمانهای مغز رو تبدیل به آوایی میکرد که عموناصر از خودش خرسند میشد و شعفی سراسر وجودش رو چنان فرا میگرفت که گاهی حتی متوجه نمیشد که عابران گذرا دارن چپ چپ بهش نگاه میکنن و چه بسا پیش خودشون فکر میکنن که این اجنبی رو بین که انگار به سرش زده و یا شاید بودن کسایی که فکر میکردن این بندۀ خدا حتماً درد داره که اینچنین از ته دل ناله سر میده و نگاهی از سر ترحم میکردن و به راه خودشون ادامه میدادن... آره، دلم واقعاً تنگ شده! فکر کنم که دیگه وقتش سر رسیده که سراغی  از استاد بگیرم، استادی که توی این مدت با چند جملۀ محبت آمیز و ساده، عموناصر رو با مهر مورد الطاف خودش قرار داد... 

۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

"مستی و راستی"؟

میخوام یه رازی رو فاش کنم! لابد الان همه فکر میکنن که طرف باید کلی خورده باشه و حسابی پاتیل باشه که هنوز از راه نرسیده میخواد افشاگری کنه، آخه از قدیم و ندیم گفتن "مستی و راستی"! ولی نه خوشبختانه هیچوقت با مسکرات میونۀ خوبی نداشتم و از این بابت همیشه توی زندگیم خوشحال بودم و هستم... نه مستم و نه خمار، شاید کمی خواب آلود، ولی هشیار هشیارم. دارم صدای افکار خواننده رو میشنوم که بابا اینم که مارو دق داد، چی میخواستی بگی؟! بگو و بذار بریم به کارمون برسیم!... راستش رو بخواید چیز زیاد مهمی هم نبود! میخواستم فقط بگم، البته پیش خودمون میمونه دیگه، نه؟ مرده و قولش؟ به خانمها بر نخوره ها! میگن در مثل مناقشه نیست... بگذریم، چی داشتم میگفتم؟ آره، جونم واستون بگه که این عموناصر هیچوقت از قبل فکر نمیکنه وقتی اینجا مینویسه، گاهی اوقات وقتی اولین حرف رو تایپ میکنه خودش هم نمیدونه قلم اون رو به کجا خواهد برد، افسار خودش رو به دست قلمش میسپره... و به این دوست آشنا و دیرپای خودش میگه: آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد، آن بی ستاره ام که عقابم نمیبرد... پر کن پیاله را کین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمیبرد... و قلم جامهاست که پر میکنه و به دستش میده و وقتی که اون رو سرمست و خرسند دید به حال خودش رهاش میکنه تا از آرامشی که بهش رسیده کمال لذت رو ببره...

دریچۀ گریز

هر چقدر اینجا راجع به زندگی بنویسم انگار باز هم کم میارم! جداً که هیچ چیزی پیچیده تر از زندگی نیست! بعضی اوقات میبینی گره ای توی کارهات میفته و به هر دری که میزنی باز نمیتونی این گره رو باز کنی و گاهی هم هزار تا گره توی کارهات هست و تا به خودت میای میبینی همه اشون پشت سر هم یکی بعد از دیگری باز میشن! بعضی وقتها هم به قول اون ضرب المثل قدیمی میشه که یک دیوونه میاد و سنگی توی چاهت میندازه که هزار تا آدم عاقل هم به تمام هوش و ذکاوتشون نمیتونن درش بیارن و اونجایی که همۀ امیدت رو دیگه از دست دادی و بودن این سنگ رو توی چاهت باید تا آخر عمر بپذیری، یه دیوونۀ دیگه پیدا میشه و در عرض یک چشم به هم زدن برات درش میاره!
از دیروز اینجور که به نظر میاد انگار همۀ اون چیزایی که توی این مدت اخیر گره های باز شدنی به نظر میومدن دارن باز میشن. جالب اینجاست که خودت هم هیچ دخلی در این اتفاقات نداری و به هیچ طریقی شاید حتی دیگه سعی هم نکردی که تغییری در اون مورد به وجود بیاری. نمیدونم، شاید هم بعضی وقتا آدم وقتی به بن بست میرسه نباید بیهوده خودش رو به در و دیوار بکوبه و به این طریق به خودش آسیب برسونه... بعضی اوقات بن بست ها هم اون جور که به نظر میان، واقعاً بن بست نیستند، فقط ما آدما چشمامون کور میشه و دریچۀ گریز رو در انتهای کوچه نمیبینیم... دریچۀ گریز همیشه اونجا بوده و فقط باید بازش کرد!

۱۳۹۰ شهریور ۳۰, چهارشنبه

"خوشبختی، معنا و اخلاق"

روزا میگذرن و رفته رفته زندگی به حالت عادی خودش برمیگرده. دوستان و عزیزان مرتب به هر طریقی جویای احوال من هستند که خودش بزرگترین دلگرمی توی زندگیه! چند وقت پیش سر کار، سخنرانیی بود که داوطلبانه برای شنیدنش ثبت نام کردم، یعنی عنوانش برام جالب بود: خوشبختی، معنا و اخلاق. سخنران بیشتر عمرش رو در مورد خوشبختی تحقیق کرده بود و دهها کتاب در این مورد نوشته بود. سخن در این باب و اینکه هدف اصلی توی زندگی چیه روند، و اینکه تحقیقات ثابت کرده که چه چیزایی باعث میشه که آدم احساس خوشبختی کنه. قصد ندارم همۀ حرفاش رو اینجا بازگو کنم، فقط این برام جالب بود که در مقام اول لیست نه پول بود، نه مقام، نه خونه و نه ماشین... روابط بود! داشتن کسایی که به آدم اهمیت بدن و آدم رو دوست داشته باشن و آدم اونا رو دوست داشته باشه، داشتن کسایی که آدم بتونه چشم بسته بهشون اطمینان بکنه، بدون قید و شرط... و در اینجاست که آدم قدر عزیزانش رو باید بیشتر بدونه، اونایی که بی چون وچرا دوستت دارن، اونایی که به زندگیت فقط با بودنشون گرما میبخشن: معنای زندگی در اینه... و بدین شکل بدون اینکه خودم هم متوجه باشم جواب اون دوست رو که چند روز پیش پرسشی در این زمینه کرده بود دادم... آره، برادر، معنای زندگی چیزی به جز مهر و محبت نیست... و عموناصر به لانه بازمیگردد، عموناصری که تمام اعتقادش رو به عشق و عاطفه از دست داده بود... هله لویا! معجزه ای رخ داد و من شفا یافتم... آمین، یا رب العالمین!

زندگانی – خواه تیره، خواه روشن

بازم بارون و بارون... میگن امسال این ماه یعنی سپتامبر یکی از پربارون ترین ماهها در تاریخ این دیاره...
از در خونه که اومدم بیرون اولین صدایی که شنیدم صدای بارون بود، و با شنیدن صداش که به در و دیوار میکوفت یک جمله در ذهنم تداعی شد: باز باران با ترانه... آه! چند سال بود این شعر رو نشنیده بودم، شاید یک عمر! قدم زنان به طرف اداره سرازیر شدم (چون همۀ راه سرازیریه :)) ولی با صدای ترنم بارون ابیات این شعر توی ذهنم زمزمه میشد... و منو برد به خاطرات کودکیم، اون موقع که بزرگترین دغدغۀ من فقط درس و مدرسه بود! توی مدرسه هیچوقت اهل دعوا نبودم، همیشه با همه کنار میومدم و همه رو از دعوا منع میکردم. اوائل چون فاصلۀ بین خونه و مدرسه زیاد بود مادرم منو میبرد و میاورد، ولی یواش یواش که جا افتادم و ثابت کردم که استحقاق کلمۀ "بزرگ" رو دارم (پنج سال بیشتر نداشتم:)) دیگه بهم اطمینان شد و میتونستم تنهایی برم و بیام. درست یادم نیست که کلاس اول بودم  یا دوم، داشتم بعد از مدرسه با دوستم به طرف خونه میرفتم که دو سه تا از بچه های دیگه که ظاهراً قبلاً با این دوستم بگو مگویی کرده بودن سر راه ما سبز شدن. دعوا دیگه حتمی بود! سعی کردم میانجیگری کنم ولی راه به جایی نبرد و از اونجایی که تعداد اونا بیشتر بود کتک خوردن هم حتمی بود! با ذهن کودکانۀ خودم اندیشیدم که توازن باید برقرار بشه ولی چیکار میشد کرد؟ آها، فکری به سرم زد! یاد خط کش فلزیی که پدرم توی اداره اش برام درست کردم افتادم. اینقدر بلند بود که یه قسمتیش از توی کیف مدرسه ام بیرون میزد. دست بردم و خط کش رو به مانند شمشیر ذوالفقار از نیامش بیرون کشیدم... چشمتون روز بد نبینه، میدونید چی شد؟ سرم رو بلند کردم و دیدم پدرم بالای سرم ایستاده! نگاهی بهم کرد که معناش رو تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد: تو هم؟!... و وقتی دستم رو گرفت و به طرف خونه به راه افتادیم میدونستم که توبیخ این دفعه حتمی بود...


باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی گرد باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”



مجدالدین میرفخرایی (گلچین گیلانی)

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

حق انتخاب

توی این مدت اخیر فکر کنم کلمۀ انتخاب رو زیاد استفاده کردم، به هر صورت شاید زیاد هم عجیب نباشه چون بعضی کلمات به فراخور مسائلی که توی زندگی آدم پیش میاد شاید در برهه هایی بیشتر از کلمات دیگه استفاده بشن! یادم میاد که نوشتم ما آدما در بیشتر مواقع حق انتخاب داریم، یعنی به طور مشخص بعضی چیزا رو توی زندگی خودمون انتخاب میکنیم. توی این انتخابها مهمترینش کسایی هستن که باهاشون به طریقی رابطه برقرار میکنیم، کسایی که ممکنه بعد از مدتی که شناختیمشون اسمشون رو بتونیم دوست بذاریم. دوستا میان و میرن و شاید فقط چند تاییشون تا آخر عمر باهات هستن و در هر شرایطی هر اتفاقی که بیفته همیشه پشت و پناهت هستن... حق انتخاب حق طبیعی هر کسیه و نباید به هیچ عنوان اون رو از کسی گرفت! ولی همۀ این حق انتخابها یک نکته ای در پس پرده شون نهفته است که خیلی از آدما که سنگ احقاق این حق رو به سینه میزنن متوجه این جریان نیستن: همه چیز توی زندگی یک بهایی داره، همه چیز! هیچ چیز رو توی این دنیای غدار مجانی به دست نمیاری! اگر گرفتی مطمئن باش که باید جاش بدی، اگه تو دوست یه روز اومدی و گفتی که این حق مسلم منه که دیگه نخوام رابطه ام رو با تو ادامه بدم، مطمئن باش که جاش جای دیگه من رو فروختی... فقط این سؤال رو پیش وجدان خودت بکن که آیا شب میتونی سرت رو بالش بذاری و وقتی چشمات رو بستی در آیینۀ نفس خودت نگاه کنی و از خودت نپرسی که آیا ارزشش رو داشت؟!... دوستا میان و میرن... 

سکسکه

گاهی اوقات چیزایی برای آدم اتفاق میفته که آدم نمیدونه بخنده یا عصبانی بشه! نیمه های شب از خواب پریدم، نه از سر و صدای همسایه، نه از غرش باد و بارون، نه از کابوسهای شبانه، نه نه هیچکدوم اینا نبود: از سکسکه :) از یک طرف اعصابم رو خط خطی کرده بود و آرامشم رو به هم زده بود و از طرف دیگه نمیتونستم جلوی خندۀ خودم رو بگیرم. توی تخت به هر طرفی که میشد غلت زدم و همۀ سمت ها رو امتحان کردم، ولی دست بردار نبود که نبود. بالاخره چاره ای جز بلند شدن از جام ندیدم. رفتم و کامپیوتر رو روشن کردم و دنبال کلمۀ سکسکه به هر زبونی که میدونستم گشتم. گفتم شاید راهی برای شفای عاجل پیدا کنم. باور نمیکنید که چه راه حلهایی توی اینترنت در این باب توصیه میشه، از گذاشتن قند زیر زبون گرفته و از استنشاق سرکه از حفره های بینی و خلاصه هزار جور داستان دیگه... سرانجام تنها راه ممکنه رو این دیدم که از خونه بیرون بزنم و "هوای تازه" وارد ریه ها کنم، و در کمال حیرتم با اولین نفسی که فرو رفت، سکسکه این رفلکس از خدا بی خبر هم دست از سرم برداشت :)... به اتاق برگشتم و ظرف چند دقیقه دوباره در رؤیاهای خودم گم شدم.

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

"چقدر تنهایی بده!"

ترانه ها و اشعاری که اینجا میذارم بیشتر وقتا بازتاب افکار و احساساست منه! ولی میگن استثا نفی قاعده نمیکنه! فقط میخوام بگم که ترانۀ زیر از اون استثناهاست. نه تنهایی بده و نه من پشیمونم... به دوستی قدیمی که زبون شیرین ما رو بلد نیست قول دادم که این ترانه رو براش ترجمه کنم و عموناصر همیشه سر قولش وایمیسته :)


Band 25 - چقدر تنهایی بده

میبوسمت میگی خداحافظ                   این قصه از اینجا شروع میشه
I kiss you, you say good-bye. This story begins here
من بغض کردم تو چشات خیسه             دست دوتامون داره رو میشه
I burst into tears, your eyes are wet. We both are being exposed
تو سمت رویای خودت میری                 میری و من چشامو می بندم
You move towards your own dreams. You leave and I close my eyes
ما خواستیم از هم جدا باشیم                 پس من چرا با گریه میخندم
We wanted to be apart, then how come I’m laughing while cryring
میبینمت میری ولی میری نمیبینی           میبوسمت از من ولی دستاتو میگیری
I see you leave, but you leave and won’t see. I kiss you, but you deprive me of your hands


چقد تنهایی بده بگو حال تو ام اینه         اگه این عشق کشته شه پای تو ام گیره
Loneliness, how sad! Tell me that you feel the same. If this love is killed you are to blame, too
قول داده بودم به مرور زمان خوب شم     یکم انصاف داشته باش نذار خورد شم
I had promised to be a better person over time. Be a little fair, don’t let me be floored
ببین شاید الان بگی تقصیر ما نیست     این داستان عشقه تو تقویم تاریخ
Listen! You may say now, it isn’t our fault. This is the story of love in the history
ولی مگه میشه این همه خاطره رو گور کرد و بعد نشست فقط فاتحه شو خوند نه
Yet, is it possible to bury so many memories? And then mourn them
نمیتونم توی کتم نمیره                      مگه میشه عشق یک شبه عقب بشینه
No, I don’t accept it! Is it possible that love withdraws overnight
بدون خالیه جات تا که تو پرش کنی     واسه آدمی که یک عمر تو بتش بودی
 Be sure, there is an empty place so that you could fill it, for a person to whom your were an idol the whole life
من که هر کاری کردم که نری یه وقت نه نمیدونم چرا یهو زدی به هم من
I did what I could to prevent you from leaving, I don’t know why you suddenly ruined it
عاشقتم اینو انکار نکن                   مثل فیلمی که هیچ وقت اکران نشد
I’m in love with you, don’t deny it! Like a movie that never was staged

تو فکر میکردی بدون من              دلشوره از دنیای ما میره
You thougt, without me there would be no more anxiety in our world
اینجا یکی هم درد من میشه           اونجا یکی دستاتو میگیره
Here I would find a shoulder to cry on, there someone would take your hands
گفتی که میتونی بری اما                بغض تو دستاتو برام رو کرد
You said you would be able to leave, though your sorrow gave you away
ما هر دو از رفتن پشیمونیم         جون دوتامون زودتر برگرد
We both regret leaving! Please, for our sake, be back soon
جون دوتامون
For our sake
میبینمت میری ولی میری نمیبینی میبوسمت از من ولی دستاتو میگیری
I see you leave, but you leave and won’t see. I kiss you, but you deprive me of your hands

مأمن

صبح خیلی زود سر کار اومدن این حسن رو داره که آدم زودتر هم میتونه دست از کار بکشه و از بعدازظهرش کمال استفاده رو ببره... مأموریت زیاد نمیرم، یعنی کارم طوری نیست که احتیاج به سفر پیدا کنم. چند روز که از محیط کارم دورم، احساس غریبی بهم دست میده. نمیدونم آیا شما هم هیچوقت این احساس بهتون دست داده که وقتی به بعضی از مکانها نزدیک میشید، ناخودآگاه و بدون اینکه خودتون بدونید که این احساس از کجا آب میخوره، یک آرامش و امنیتی رو در درونتون حس بکنید! به هر صورت برای من که اینجوریه و وقتی به حوضۀ محل کار نزدیک میشم یک حسی درونم بهم میگه دیگه راحت و آسوده باش چون داری به مأمنت نزدیک میشی، اونجا دیگه خبری از پلیدان نیست... یاد یه جریانی در همین رابطه افتادم که سالها بود بهش فکر نکرده بودم: اون قدیما که پسرم هنوز نوجوونی بیش نبود، بایستی چند هفته ای رو بالاجبار توی یک محیط کاری به سر میبرد، یک چیزی مثل طرح کاد، و البته چه جایی بهتر از محل کار پدر! تمام اون چند هفته رو با خودم سر کار میاوردمش. نکتۀ بامزۀ این داستان این بود که در راه رسیدن به دفتر ما به محض اینکه وارد یکی از راهروهای اداره میشدیم، زیر خنده میزد! میپرسیدم، پسرم، برای چی میخندی؟ میگفت نمیدونم، بابا، ولی همین که به اینجا میرسیم خودم هم نمیدونم که چرا خنده ام میگیره :)... و خلاصه این هم از همون احساسهاییه که توضیحش برای خود آدم غیرممنکه تا چه برسه برای دیگران!

۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

تابلو

آخر هفته ای خیلی آروم رو پشت سر گذاشتم. بعد از هفته ای پر مشغله و سنگین شاید بهش نیاز داشتم، تجدید قوا لازم بود...
دیروز بهم تابلویی هدیه شد، تابلویی که میدونم برای رسامش خیلی باارزش بود که نمیخواست توی اسبا بکشی به خونۀ جدید، توی زیرزمین بره و خاک بخوره! میدونم که اون رو در دورانی کشیده بود که روحش رو در به نقش کشیدنش پاش گذاشته بود... و حالا شاید فکر میکرد که من هم در این دوره از زندگیم نیازمندم که دیوار خالی خونه ام رو بهش مزین کنم و هر روز متنی که زیرش نوشته رو ببینم:
L' Homme est coupable de vivre pas de mourir
انسان محکوم به زندگی است، نه محکوم به مرگ
ف. کافکا
تابلویی از نویسندۀ معروف فرانتس کافکا، که الان که در حال نوشتن این سطور هستم با چشمان پر از حزنش به من زل زده و از زندگی حکایتها داره. راجع به کافکا و نوشته ها و افکارش نمیخوام اینجا هیچ سخنی به میون بیارم! مطمئنم که میلیونها نویسندۀ واقعی راجع بهش نوشتند و نظرها دادند، و شاید بیشترشون افکارش رو سیاه و مأیوس کننده خوندند، ولی این جمله اش رو به سادگی نمیشه از روش گذشت و خیلی حقیقتها درش نهفته است. به دنبال مفهوم واقعی زندگی خیلی ها گشتند و این سؤال بی جواب رو هنوز نتونستند براش پاسخی پیدا کنند، ولی به طور قطع اونایی که به جواب کمی نزدیک شده باشن به یقین میتونن شهادت بدند که  کافکا ها و هدایت ها بعد از صده ها به همون جایی رسیدند که خیام بهتر از اون نمیتونست بیانش کنه:
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
ما بازیچه هایی بیش در این دنیا نیستیم، بازیچه هایی که محکومیم تا ملعبۀ دست بازی روزگار باشیم تا موقعی که از بازی با ما خسته بشه و حکم آزادی ما رو برای همیشه صادر کنه!

مکتب قدیم

میدونم که ماها هم هیچ گلی به سر پدر و مادرامون نزدیم، میدونم که اگر پای درد و دل اونا هم بشینیم همه از رفتارهای ما بچه ها دل پری دارن و میدونم که شاید در نهایت ما خودمون هم خیلی بچه های خوبی براشون نبودیم... ولی آیا انتظار ما از بچه هامون خیلی زیاده؟! اینکه حداقل اگر گاهگداری سراغی از ما بگیرن، دست کم وقتی بهشون زنگ میزنیم جواب ما رو بدن، اگه پیامکی براشون میفرستیم با نوشتن دو کلمه که حالم خوبه آدم رو از نگرانی در بیارن، اگر ایمیلی از در استیصال براشون ارسال میکنیم حداقل یک خط بنویسن که همه چیز مرتبه و نیازی به نگرانی اصلاٌ نیست! آیا بالا غیرتاً این انتظار خیلی زیادیه؟ نمیدونم شاید هم دوره و زمونه تغییر کرده و ما "ساعتهای آنتیک" نتونستیم پا به پای زمان پیش بریم و به همین خاطره که این رفتارها برامون خیلی عجیب و غریب به نظر میان! شاید رسم جدید روزگار اینه که در دو کلمه به راحتی میشه خلاصه اش کرد: اهمال کن!... برم یه زنگ به پدر و مادرم بزنم که ما هنوز فرزندان خلف مکتب قدیم هستیم و از این مکتب نه تنها شرم نمیکنیم بلکه با غرور بهش میبالیم!

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

ترحم بر پلنگ تیزدندان

زندگی من همیشه کتاب باز بوده و نوشتن من در اینجا بزرگترین دلیل و برهان بر این امره. مرامم اینه که هیچ کاری نکنم که مجبور بشم قایمکاری کنم و چیزی رو از کسی پنهان کنم. اینجا مینویسم چون فکر میکنم که شاید توی این دنیای پهناور کسایی مثل من باشن و شاید چیزایی رو که من توی زندگی تجربه کردم به دردشون بخوره. از نوشتن افکارم همونجوری که هستن هیچ ابایی ندارم و در این خونه به روی همه بازه. اگر کسی با نظرات من مخالفتی داشته باشه، با کمال میل به حرفاش گوش میدم، حالا هر کی میخواد باشه، حتی دشمنم! آدم باید به حرف همه گوش کنه... متأسفانه بعضی از آدما اینقدر بزدل و ترسو هستن که به اینجا میان و نوشته های من رو میخونن و جسارت این رو ندارن که عکس العملی نشون بدن و بعد میرن توی بازاری که فقط هم قماشای خودشون کسب و کار دارن، چنان عرعری سر میدن که اون سرش ناپیداست و بعد مثل خری که به نعل بندش نگاه میکنه منتظر اون هستند که ارباباشون دستی به سر و گوششون بکشن و تشویقشون کنن... تنها چیزی که میتونم بگم اینه که واقعاً موجودات قابل ترحمی هستند چون نه از خودشون اختیاری دارن و نه نظری و همیشه باید منتظر این باشن که این اربابا مهر تأیید به حرفا و رفتاراشون بزنن... دلم از ته دل براشون میسوزه، ولی با خودم عهد کردم که دیگه بهشون ترحم نکنم چون:
ترحم بر پلنگ تیز دندان
ستمکاری بود بر گوسپندان

زندگی چیست؟

از خستگی زیاد دیشب خوابم نمیبرد! راستش وقتی اومدم خونه اینقدر ذوق داشتم که نمیدونستم به کدوم کارم برسم. با اینکه خیلی دیر خوابیدم ولی باز صبح کلۀ سحر مثل خروس سحری از خواب بیدار شدم و هر چقدر تلاش کردم که روز تعطیل رو یک کمی بیشتر بخوابم نشد که نشد. بعضی چیزا راستی راستی که ارثیه و به طور مشخص عادتهای خوابیدن ما هم ژن و کروموزوم درش بی تأثیر نیستن!
صبح اول صبحی دیدم یکی از دوستا توی فیسبوک پیغامی رو جمعاً برای همۀ دوستاش فرستاده و یک سری سؤالاتی رو توش مطرح کرده که جداً جواب دادن بهشون کار حضرت فیله! سؤالا اینا بودن: 
زندگی چیست؟
فارغ از اعتقاد به خالق چرا به دنیا آمده ایم؟
آیا وظیفه ای برعهده داریم؟
در این زندان بی سر وته چه می کنیم؟
برنامه کلی تان چیست؟
به چه امید زنده اید؟
تعریفتان از زندگی چیست؟


جواب زیادی برای این پرسشها ندارم، یعنی تا ابد ابد بوده و تا ازل ازل باقیست این سؤالها برای بشریت باقی خواهد موند. نمیدونم شاید هم به قول شاعر "برسد بشر به جایی که دگر خدا نبیند..." ولی در هر صورت این معما رو انسان به راحتی حل نخواهد کرد. شاید هم به بعضی از مسائل زیاد نباید فکر کرد، باید فقط زنده بود و زندگی کرد، بعضی از چیزا شاید فعلاً فهمیدنش از توان و عهدۀ ما خارجه...
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
خیام

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

مهاجران حاشیه نشین

اینجاییها یه ضرب المثل دارن که میگه: بیرون خوبه ولی هیچ جایی خونه نمیشه! واقعاً درست میگن! ولی دلم برای خونه اصلاً تنگ نشده بود، یعنی راستش رو بخواید دلم برای چیش باید تنگ میشد؟! برای چهار تا دیوارش که به قول نیما  "در و دیوار به هم ریخته اش بر سرم میشکند..."، نه دلم برای چیز دیگه ای تنگ شده بود! این چند روزه همش با خودم فکر کردم که چرا کامپیوتره رو با خودم نبردم! یعنی پیش خودم فکر کردم اونجایی که دارم میرم توی این کشور که دیگه توی هر در و دهاتی که میری رایانه و اینترنت برقراره، حتماً باید اونجا هم دسترسی آسون باشه، ولی توی محاسباتم یک اشتباه کوچولو شده بود، دسترسی به دنیای مجازی امکان پذیر بود ولی به شرطی که از خودت کامپیوتر داشتی!
این چند روزه خیلی یادآور اون دورانی برام بود که در دیار پروس میروندم و میروندم و از شهری به شهری دیگه میرفتم! با اینکه شرایط اصلاً شباهتی به هم نداشتن ولی تمام اون خاطرات به طریقی برام زنده شدن، کار طاقت فرسا، خسته و کوفته، اتاق هتل، و حلقه رو دوباره تکرار کن با شرط تغییر روز... ولی در عین حال خوب بود که این چند روز رو از این فضا به دور بودم! دوری همیشه باعث دید با چشم اندازی متفاوته هر چند که زمانش کوتاه باشه...
کارم زودتر از اونی که توی برنامه بود تموم شد. گفتم به ایستگاه راه آهن میرم و شاید بتونم بلیطم رو جلو بندازم، ولی خیالات خام در سر پرورونده بودم! روز جمعه و همه در حال جابجایی بین شهری، شانس زیاد نبود! با این وصف تونستم آخرین جای خالی رو توی قطاری که یک ساعت زودتر از مال من میرفت به تصرف خودم دربیارم. ولی بازم چندین ساعت علافی توی ایستگاه انتظارم رو میکشید. وقت کشی هرگز از نقاط قوت من توی زندگی نبوده! دیدم بهترین کار خریدن کتاب و "اتلاف" وقت از اون طریقه! توی تنها مغازه ای که اونجا پیدا کردم رفتم. اسم کتابها همه برام ناآشنا بودن. دیگه داشتم از صرافت میفتادم، که چشمم به کتابی افتاد که اسمش این بود: "به زودی میام"! فکر کردم که این هم از اون رمانهاییه که خاص دخترای نوجوونه، ولی دیدم زیر عنوان اینچنین اومده  "داستانی واقعی در بارۀ آتش سوزی دیسکوتک در..."... راست شدن موهای بدنم رو احساس کردم! تمام خاطرات غم انگیز اون فاجعۀ اسف انگیز در سال 98 پیش چشمانم در یک لحظه مرور شد... به یاد آوردم که چطور پشت میکروفون رادیو اشک میریختم و اسم تک تک اون نوجوونهای در آتش سوخته رو اعلام میکردم... و به یاد آوردم که اون لحظه پیش خودم فکر میکردم که به چه آسونی ممکن بود اسم فرزند خود من توی اون لیست باشه!... کتاب رو خریدم و شروع به خوندن کردم... و به زودی سیزدهمین سالگرد این عزیزانه! یاد همگیشون گرامی باشه که این دنیا رو خیلی زود ترک کردن، فقط و فقط به خاطر اینکه یک عده ای که حتی اسم پدر و مادر براشون حیفه نتونسته بودن تربیت درست به بچه هاشون بدن و انگلهایی تحویل این جامعه دادن که دست به چنین جنایت فجیعی زدن، چون کسی بهشون یاد نداده بود که آدم "فقط به خاطر اینکه نخواد پول ورودی بده، همنوعهای خودش رو به آتیش نمیکشه"!... این واقعیت تلخ مهاجران حاشیه نشین در این دیاره و شاید برای خیلی دیگه از جاها باشه!

دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده بود... بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم!   

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

"کلاس فرهنگ"

طوفانی به پاست توی این شهر! صدای باد از پشت پنجره ها چنان غرنده است که میگی همین الانه که این شیر غرنده به درون راه پیدا کنه و همه چیز رو توی خونه از جا بکنه و با خودش ببره! از روز اول که وارد این دیار شدیم همه بهمون گفتن که به هوای اینجا هیچ اعتمادی نیست، دیروز هوای گرم و بهاری و امروز باد و بارون پاییزی...
آب و هوا روی مردم خیلی تأثیر میذاره و توی هر کشوری که نگاه میکنی خلق و خوی مردمش با آب و هواش به طریقی سازگاری داره! کافیه به شمال این قاره بیای و یخ بودن و سردی مردمش رو همون ثانیۀ اول حس کنی، بعدش یه سر کوتاه به کشورای اطراف مدیترانه بزنی و ببینی مردمش چقدر جوشی هستند... ولی هر چه که هست مردم این کشورا از بدو تولدشون با این اوضاع جوی خو گرفتن و بهش عادت دارن، همونجور که به خیلی چیزای دیگه اشون عادت دارن، به آزادیهاشون، به دمکراسیشون، جزئی از فرهنگشونه... و اما وای به اون روزی که پای بی فرهنگها به این مملکتها باز شد، اومدن و از حول حلیم افتادن توی دیگ! نمیدونستن با این همه آزادی باید چیکار بکنن و اصولاً چطور باید ازش استفاده کنن! آمار موثق دارم که هموطنان عزیز که به این دیار تشریف آوردن توی همون سال اول هشتاد درصدشون از هم جدا شدند و نیازی اصلاً نیست که بگم تقاضاکنندۀ طلاق کدوم جنس بوده و دلیل چی بوده چون اینقدر واضح و آشکاره که اصولاً احتیاجی به توضیح نیست... توی وطن صحبت از ظلمی که در حق اونا میشه است که به گمان من هم صد درصد درسته، ولی کسی اومده این پدیده رو بررسی کنه که مهاجران از اون کشورا وضعیتشون چطوره؟! آیا در میون اونا طرف مورد ظلم قرار گرفته درست برعکس نیست؟! و متأسفانه قوانین اینا هم اینقدر چاله و چوله داره و این خود گم کردگان چنان استادانه تمام چم و خم این قوانین رو فوت آب شدن که در عرض یک چشم به هم زدن یا طرف رو راهی هلفدونی میکنن یا به کمک کلی از سازمانهای دولتی چنان خودشون و بچه هاشون غیب میشن که هیچ بنی بشری دستشون بهشون نمیرسه!... و در انتها اون بیچارۀ بخت برگشته میمونه و هزاران علامت سؤال اون وسط... ای کاش برای ماها از روز اول به جای کلاس زبان اجباری "کلاس فرهنگ" میذاشتن!

سنگ صبور

میدونستم کار خبطیه شبا چای خوردن به خصوص که روز بعدش هم بخوای سر کار بری و صبح کلۀ سحر باید از خواب بیدار بشی، ولی همینه دیگه، زندگیه دیگه، گاهی اوقات با اینکه میدونی بعضی از کارها عواقب داره، بازم انجامشون میدی! جالبه که چای و قهوه روی بعضی از آدما اثر کاملاً عکس داره و بعد از نوشیدن فنجانها و لیوانها که مثل داروی خواب آور روشون اثر میذاره، راحت میخوابن و هفتاد تا پادشاه رو خواب میبینن... در هر حال خوشبختانه یا شاید هم بدبختانه عموناصر از اون دسته نیست و کافیه که فقط یک استکان چایی بعد از ساعت پنج بعد از ظهر بخوره که تا خود صبح پشتک وارو بزنه... و همین اتفاق دیشب دوباره برام افتاد!
زیاد نمینتونم بنویسم چون قرار با سنگ صبور دارم و باید به موقع حاضر باشم اونجا، آدم خوب نیست که سنگ صبورش رو زیاد منتظر بذاره. برای سنگ صبورها گاهی دلم میسوزه و یک لحظه که خودم رو جای اونا میذارم دلم به حالشون کباب میشه! آدم کافیه فقط به این فکر کنه که گوش دادن به درد و غم حتی یک نفر چقدر میتونه از آدم انرژی بگیره، تا چه برسه به اینکه بخوای سنگ صبور باشی، بشنوی و بشنوی و از درد نترکی... خدا رو شکر که سنگهای صبور گاهی با هم ملاقات میکنن و دردهاشون رو با هم تقسیم میکنن و باری که دائم رو شونه هاشونه سبک میکنن، والا باید هر روز تیکه تیکه بشن و خرده هاشون رو به هم بند بزنن!