هیچ احساسی توی دنیا بدتر از این نیست که بیگناه مورد اتهام قرار بگیری و از اون بدتر اینکه بی گناه محکوم بشی، ولی از قدیم گفتن که پای بیگناه تا پای چوبۀ دار میره ولی بالای دار نمیره! ای دوست، میدونم که بیگناه محکوم شدی برای جرمی که مرتکب نشدی. گناهی هم اگر داشتی فقط این بود که اینقدر قلب بزرگی داشتی که تمام دنیا رو میتونستی توش جا بدی. اینقدر قلبت بزرگ بود که آرزویی بالاتر از اون نداشتی که دوست رو خوشبخت ببینی... و حالا چطور مزدت رو کف دستت میذارن؟! اگر هیچکس توی این دنیای پست و نامرد احساس الان تو رو درک نکنه، مطمئن باش عموناصر میفهمه که تو چه دردی داری و چقدر ناراحتی و زجر میکشی، چون درد درد مشترکه فقط نمیشه فریادش کرد! عموناصر هرگز خوبیهای تو رو فراموش نخواهد کرد، هرگز فراموش نخواهد کرد که تو وقتی دنیا تنهاش گذاشت وقتی عالم و آدم بهش پشت کردند به حرفهاش گوش دادی، هرگز فراموش نخواهد کرد برق شادی و خوشحالی رو در چشمانت اون روز که دوست رو خوشبخت دیدی، خوشبختیی که دسترنج خوشقلبی خودت بود، حاصل انسانیتت بود، نتیجۀ خیرخواهی یک دوست کامل بود...و عموناصر تا زنده است هرگز فراموشت نخواهد کرد، ای دوست!
۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه
دم خروس یا قسم حضرت عباس
آدم نمیدونه دم خروس رو باور کنه یا قسم حضرت عباس رو! از یه طرف تو تمام تلاشت رو کردی تا اگر به اندازۀ سر سوزن جایی برای نجات این کشتی در حال غرق شدن هست کاری انجام بدی، هفته ها به هر دری زدی تا شاید بشه به خاطر حرمت زیبایی آغاز این کشتی رو از این طوفان سهمناک به بیرون ببری، غافل از اینکه از مدتها پیش کمر به غرقش بسته شده بوده! در انتها وقتی که دیدی دیگه هر کاری که داری میکنی فقط سر به دیوار کوفتنی بیش نیست به خودت گفتی: عموناصر، بیهوده است، پشت سر بذار و به دنبال سرنوشت خودت برو، اونوقت به تو اتهام این رو میزنن که پس چرا رفتی؟! تو خودت کردی، خودت خواستی! چرا پشت سر گذاشتی همه چیز رو؟! آخه آدم نمیدونه واقعاً به کدوم ساز باید برقصه؟! جواب اینه: هرگز به ساز کسی نرقص و خودت باش! البته آدم وقتی خوب فکر میکنه و به گذشته ها و تجربیاتش رجوع میکنه شاید اصلاً جای تعجبی نباشه! این هم شانس تو هست، عموناصر، که همش کسایی سر راهت قرار میگیرن که خودشون هم نمیدونن توی زندگی دنبال چی هستن!... به هر روی دیگه توفیری نیست: زندگی باید که ادامه یابد!
۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه
پایان تلخ به از تلخ بی پایان
چطور تاریخ برای ما آدما تکرار میشه و تکرار میشه و تکرار... نزدیک به نیم دهه از دفعۀ پیش میگذره که حکم آزادی من به دستم رسید، آزادی از زندانی که سالها توش داشتم از درون ذره ذره از بین می رفتم. هرگز فکر نمیکردم که دوباره با دست خودم برای خودم زندانی بسازم و با پای خودم به درونش راه پیدا کنم... و امروز بعد از گذر این نیم دهه دوباره خبر آزادی روحم به من داده شد! عجب این روزگار بازیهایی با ما میکنه: روز قطعی شدن حکم مصادف خواهد بود با روز شروع این داستان که آغازی بس شیرین و پایانی تلخ داشت... یک پایان تلخ بهتر از یک تلخ بی پایان است.
۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه
ای وای بر من!
ای وای بر من، ای وای بر من! ای وای بر این دنیا! آخه آدم چقدر میتونه در مورد آدما اشتباه کنه، چقدر؟! این همه ادعا و این همه حرفهای گنده گنده ولی همشون توخالی! آدم این همه سال با کسی رفیق باشه و نون و نمک همدیگر رو بخورن ولی ته دلش بهش اطمینان نداشته باشه و فقط "همش ظاهر رو حفظ" کنه! ولی خورشید هیچوقت پشت ابرا نمیمونه و بالاخره یک روزی چهرۀ واقعی رو میشه و وقتی رو شد گریبانگیر همۀ اطراف میشه، اونایی که تا آخرین لحظه صاف و صادق بودند و گناهی نداشتن به جز صداقتشون!
وای بر تو، عموناصر، که اومدن این روز رو میدیدی، سکوت کردی و دم نزدی...وای بر تو!
وای بر تو، عموناصر، که اومدن این روز رو میدیدی، سکوت کردی و دم نزدی...وای بر تو!
سکوت من
باید دیروز مینوشتم چون دیروز احساس کردم که نقطۀ عطف زندگی من بود. این روزا همش از دوست و آشنا میشنوم که بهم میگن زندگی بالا و پایین داره. راست میگن اینو خودم به کرات دیدم و حس کردم، با تمام وجودم. زندگی نقاط عطف فراوونی داره. منحنیش نه صعودی و نه نزولیه، نقاط ماکزیمم فراوون داره، نقاط مینیمم فراوون داره و البته نقاط عطف... دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم میدونستم که عینک دودی سیاهی رو که هفته ها بود به چشمم زده بودم دیگه وجود نداشت! حالا دیگه فقط باید از چشمای خودم استفاده کنم.
فکر کردن به گذشته ها سودی نداره، اونچه که اتفاق افتاده دیگه پیش اومده و کاریش نمیشه کرد ولی آدم باید به اشتباهات خودش توی زندگی اعتراف کنه، آدم باید با خودش کنار بیاد وگرنه هرگز گذشته ها رو نمیتونه پشت سر بذاره... و من اعتراف میکنم که اشتباه کردم! من سکوت کردم چون فکر میکردم که سکوت سرشار از ناگفته هاست. من فکر میکردم اگر سکوت کنم همه چیز به خودی خود حل میشه غافل از اینکه هیچ مشکلی توی این دنیا خودش حل نمیشه! من سکوت کردم و به خیال خودم فکر میکردم که کسی این سکوت من رو نمیبینه غافل از این بودم که سکوت من به شکل دیگه ای برداشت میشه... و بزرگترین سکوت من در برابر خودم بود! من به آوای درون خودم گوش فراندادم، آوایی که میگفت: عموناصر، این ره که تو میروی به ترکستان است! برادر، در راهی داری قدم برمیداری طول و دراز و در این راه همسفری باید که به روحت نفوذ کنه! آیا فکر میکنی که چنینه؟!... و من سکوت کردم و چشمام رو بستم! گفتم هر چه بادا باد! سکوتم سرشار از ناگفته های فراوان بود!
فکر کردن به گذشته ها سودی نداره، اونچه که اتفاق افتاده دیگه پیش اومده و کاریش نمیشه کرد ولی آدم باید به اشتباهات خودش توی زندگی اعتراف کنه، آدم باید با خودش کنار بیاد وگرنه هرگز گذشته ها رو نمیتونه پشت سر بذاره... و من اعتراف میکنم که اشتباه کردم! من سکوت کردم چون فکر میکردم که سکوت سرشار از ناگفته هاست. من فکر میکردم اگر سکوت کنم همه چیز به خودی خود حل میشه غافل از اینکه هیچ مشکلی توی این دنیا خودش حل نمیشه! من سکوت کردم و به خیال خودم فکر میکردم که کسی این سکوت من رو نمیبینه غافل از این بودم که سکوت من به شکل دیگه ای برداشت میشه... و بزرگترین سکوت من در برابر خودم بود! من به آوای درون خودم گوش فراندادم، آوایی که میگفت: عموناصر، این ره که تو میروی به ترکستان است! برادر، در راهی داری قدم برمیداری طول و دراز و در این راه همسفری باید که به روحت نفوذ کنه! آیا فکر میکنی که چنینه؟!... و من سکوت کردم و چشمام رو بستم! گفتم هر چه بادا باد! سکوتم سرشار از ناگفته های فراوان بود!
۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه
دروغ بزرگ
روزا بالا و پایین دارن، هفتهها بالا و پایین دارن، ماهها بالا و پایین دارن... زندگی بالا و پایین داره. امروز به طور مشخص از اون روزای بالای زندگی من نیست. صبح که از خواب بیدار میشی تازه متوجه میشی که همهٔ اونایی که توی خواب دیدی خواب نبودن و همشون اتفاق افتادن.
طبقه بندی کردن اصلاً کار راحتی نیست به خصوص که در مورد آدما باشه. اصولا کی صلاحیتش رو داره که آدما رو توی دستههای گوناگون و رنگارنگ قرار بده. با این وصف میشه گفت یک دسته از آدما اونایی هستن که وقتی یا علی رو گفتن با صداقت هر چه تمامتر تا آخرش همراهت هستن و دسته دیگه اونایی که صداقت رو با سین مینویسن، حساب میکنن و همش در حال سبک و سنگین کردن هستن، و در انتها وقتی که دیگه کاربردی برات وجود نداشت مثل یه دستمال مستعمل که حتی خودت هم حاضر نیستی دیگه استعمالش کنی به دورت میندازن...
برای اونایی که هنوز به عشق و عاشقی اعتقاد دارن متأسفانه اخباری نه بسیار مسرت انگیز دارم: همش دروغه، همش کشکه، همش به فناست...مثل داستان بابا نوئل میمونه که باهاش سر بچهها رو چند سالی گرم میکنن، سر ما رو هم کلاهی گشاد گذاشتن...همش حساب و کتاب و اینه که چقدر به درد بخور هستی و به محض اینکه دیگه نیازی بهت نباشه، باید جول و پلاست رو جمع کنی و بری. هر چی زودتر متوجه اینا بشی و هر چی زودتر دست از گول زدن خودت برداری راحتتر زندگی خواهی کرد و خوشبختی رو در خودت جستجو خواهی کرد نه در دیگری و رابطه با دیگری... این هم باید سالها طول میکشید تا به این راز دست پیدا کنم...ولی عیب نداره، میگن هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه است.
طبقه بندی کردن اصلاً کار راحتی نیست به خصوص که در مورد آدما باشه. اصولا کی صلاحیتش رو داره که آدما رو توی دستههای گوناگون و رنگارنگ قرار بده. با این وصف میشه گفت یک دسته از آدما اونایی هستن که وقتی یا علی رو گفتن با صداقت هر چه تمامتر تا آخرش همراهت هستن و دسته دیگه اونایی که صداقت رو با سین مینویسن، حساب میکنن و همش در حال سبک و سنگین کردن هستن، و در انتها وقتی که دیگه کاربردی برات وجود نداشت مثل یه دستمال مستعمل که حتی خودت هم حاضر نیستی دیگه استعمالش کنی به دورت میندازن...
برای اونایی که هنوز به عشق و عاشقی اعتقاد دارن متأسفانه اخباری نه بسیار مسرت انگیز دارم: همش دروغه، همش کشکه، همش به فناست...مثل داستان بابا نوئل میمونه که باهاش سر بچهها رو چند سالی گرم میکنن، سر ما رو هم کلاهی گشاد گذاشتن...همش حساب و کتاب و اینه که چقدر به درد بخور هستی و به محض اینکه دیگه نیازی بهت نباشه، باید جول و پلاست رو جمع کنی و بری. هر چی زودتر متوجه اینا بشی و هر چی زودتر دست از گول زدن خودت برداری راحتتر زندگی خواهی کرد و خوشبختی رو در خودت جستجو خواهی کرد نه در دیگری و رابطه با دیگری... این هم باید سالها طول میکشید تا به این راز دست پیدا کنم...ولی عیب نداره، میگن هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه است.
۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه
ای کاش اولش بود!
میگن دفعۀ اولشه که هر کاری خیلی سخته، ولی اصلاً این طور نیست! بعضی از کارها همیشه دردناکن... دیدید وقتی آدم یک مسافرت خیلی خوب میره و به آخراش که میرسه، میگه کاش اولش بود، یا وقتی توی گرمای تابستون موقعی که آسفالت خیابونها از فرط گرما اینقدر داغ و سوزانن که در سرابشون میشه خیال رو دید، و سگهای ولگرد بیچاره توی خیابونا از عطش له له میزنن، اون موقع که طفل کوچیک آخرین لیس رو به چوب بستنیی میزنه که از آلاسکاش فقط رنگی بیش باقی نمونده و طفل با نگاهی معصومانه توی چشمای شما نگاه میکنه و شما کلمات رو از برق چشمای کوچولوش که مورس وار انگار دارن با زبون بی زبونی بهتون میگن ای کاش اولش بود... به اون طفلی کوچکی میمونم که دارم به چوب بستنی خشکیده ام نگاه میکنم و زیر لب زمزمه میکنم: ای کاش اولش بود!
۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه
علی و حوضش
مدتهاست ننوشته ام و احساس میکنم قلمم خیلی کند شده، مدتهاست ننوشته ام چون به خودم قول داده بودم که به جز از شادی و خوشحالی چیزی اینجا ننویسم، ولی انگار زندگی بعضی آدمها برای این دو کلمه ساخته نشده اند و هر کاری که میکنند باز برمیگردند خونۀ اول! این دقیقاً احساسیه که من الآن دارم. انگار نه انگار که چندین سال از عمر رو صرف این زندگی بی مفهوم کردم و هرچی انرژی و توان داشتم گذاشتم تا شاید آینده ای ساخته بشه، آینده ای که هیچوقت برای من احساسش وجود نداشته... ولی در انتها باید قبول کرد دیگه، این زندگی لعنتی همینه دیگه، عموناصر! آخرش هم همونجور که از روز اول شاید نه مثل روز روشن ولی به مانند سوسویی در تاریکی واضح و مبرهن بود که آخرالامر علی میمونه و حوضش...سرنوشت برخی از آدمها اینه که تنها به دنیا بیان، تنها زندگی کنن و تنها از این دنیا برن...
نازک آرای تن شاخه گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند!
نازک آرای تن شاخه گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند!
۱۳۹۰ خرداد ۳, سهشنبه
«ری را»
نیما یوشیج - ری را
با صدای زنده یاد احمد شاملو
با صدای زنده یاد احمد شاملو
ری را، صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند
گویا کسی است که می خواند
اما صدای آدمی این نیست
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم
ری را، ری را
دارد هوای آن که بخواند
درین شب سیا
او نیست با خودش
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند
نیما یوشیج
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند
گویا کسی است که می خواند
اما صدای آدمی این نیست
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم
ری را، ری را
دارد هوای آن که بخواند
درین شب سیا
او نیست با خودش
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند
نیما یوشیج
۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه
همه لرزش دست و دلم
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهرۀ آبیت پیدا نیست
و خنکای مرهمی
بر شعلۀ زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهرۀ سرخت پیدا نیست
غبار تیرۀ تسکینی
بر حضور وَهن
و دنجِ رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزۀ برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست
احمد شاملو
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهرۀ آبیت پیدا نیست
و خنکای مرهمی
بر شعلۀ زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهرۀ سرخت پیدا نیست
غبار تیرۀ تسکینی
بر حضور وَهن
و دنجِ رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزۀ برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست
احمد شاملو
۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه
جام غم
همایون شجریان - جام غم
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و آن دو چشم میگونت
ز جام غم می لعلی که میخورم خون است
از آن زمان که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
۱۳۸۹ دی ۲۱, سهشنبه
گر یک نفست ز زندگانی گذرد...
میدونم که مدتهاست اینجا غایب بودم و اثر وآثاری ازم نبوده، ولی راستش با خودم عهد کرده بودم که تا اونجایی که در توانمه سعی کنم از شادیها بنویسم و نه از غم و غصه! اما انگار نمیشه، عموناصر، مگه نه؟! زندگی واقعاً خیلی عجیب و غریبه و با بعضیها بازیهایی میکنه که جداً منصفانه نیست... هفتۀ پیش از رئیسم شنیدم که یکی از همکارهامون خانمش فوت شده، اونم بعد از سی سال رنج بردن از یک بیماری عصبی، یعنی ذره ذره وجودش رو خورده تا در انتها آزادش کرده! بعد فهمیدیم که پسرش هم سال گذشته از همون بیماری دار فانی رو وداع گفته :( وقتی امروز توی جلسۀ ماهیانۀ بخش شنیدم که دخترش رو هم بواسطۀ یک بیماری قلبی از دست داده، کم مونده بود که توی جلسه اشکام سرازیز بشه! آخه مگه یک آدم چقدر میتونه صبر و تحمل داشته باشه؟! توی سن شصت سالگی حالا باید تک و تنها توی این دنیا زندگیی کاملاً جدید رو شروع کنه که شاید تنها دلخوشی توش فقط همون زنده بودن باشه :(
از موقعی که از اون جلسه پام رو بیرون گذاشتم، فقط دارم به این فکر میکنم که ما آدما بیشترمون قدر چیزایی رو که داریم نمیدونیم، مهمتر از همه سلامتی، بودن در کنار عزیزانمون و تندرستی اونا رو... متآسفانه وقتی به فکرشون میفتیم که به طریقی از دستشون بدیم! همه اش در تلاشیم و به فکر آینده در حالیکه حال رو از دست میدیم. تلاش و تکاپو برای بهزیستن هیچ ایرادی بهش نیست ولی به اندازۀ پشیزی اون بهزیستی ارزش نداره اگر خودت و عزیزانت سلامت نباشید، حتی به اندازۀ سر سوزن...
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایۀ سودای جهان
عمر است چنان کش گذرانی گذرد
خیام
از موقعی که از اون جلسه پام رو بیرون گذاشتم، فقط دارم به این فکر میکنم که ما آدما بیشترمون قدر چیزایی رو که داریم نمیدونیم، مهمتر از همه سلامتی، بودن در کنار عزیزانمون و تندرستی اونا رو... متآسفانه وقتی به فکرشون میفتیم که به طریقی از دستشون بدیم! همه اش در تلاشیم و به فکر آینده در حالیکه حال رو از دست میدیم. تلاش و تکاپو برای بهزیستن هیچ ایرادی بهش نیست ولی به اندازۀ پشیزی اون بهزیستی ارزش نداره اگر خودت و عزیزانت سلامت نباشید، حتی به اندازۀ سر سوزن...
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایۀ سودای جهان
عمر است چنان کش گذرانی گذرد
خیام
۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه
لالایی
اگر کسی همه ی نوشته های من رو اینجا بخونه و حافظه ی قویی هم داشته باشه، شاید بعضی از مطالب تکراری به نظرش برسن. ولی خوب همین جور هم میشه دیگه، چون نویسنده از پوست و گوشت و استخون ساخته شده و بعضی از مسائل ممکنه توی زندگی آدم در برهه های مختلف تکرار بشن... راجع به انتظار و توقع داشتن، قبلاً میدونم که چندین بار نوشتم، دقیقاً در چه تاریخیش رو الان نمیدونم و شاید اونقدرها هم اهمیت نداشته باشه! ولی داشتم از یک بعد دیگه بهش فکر میکردم: اینکه چرا آدما گاهی (خدا رو شکر همیشگی نیست!) توقعی از اطرافیانشون دارن که خودشون حتی به اندازه یک صدمش رو قادر به انجامش نیستن؟! درست مثل یک پروژه میمونه که هر کسی دارای تواناییها و استعدادهاییه که بر اساس اونا رُلی رو بهش میدن و حالا کسی که توی اون پروژه هست و خودش نمیتونسته از عهده ی اون رل بربیاد، بره و ایراد بگیره و دربیاد که: "آقا، این چه وضعشه؟ چرا بیشتر انجام نمیدی؟ چرا بهتر انجام نمیدی؟!" حالا اگر شما جای اون مخاطَب بودید، چه احساسی بهتون دست میداد؟ جواب نمیدادید که آخه آدم حسابی، اگه لالایی بلد بودی، پس چرا خوابت نبرده، و حالا که بلد نبودی حداقل بذار اونایی که بلدن بخونن، که حالا اینجا ایستادی و داری از من ایراد میگیری؟!... و توی دلتون ناحودآگاه به یاد اون شعر زیبای شاملو نمی افتادید: "من درد در رگانم، چیزی نظیر گوشت در استخوانم پیچیید..."؟
۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه
خورشید راستین من
دلم میخواست الان پرنده ای بودم و اوج میگرفتم به سمت آسمونها و پرواز میکردم بالای ابرا، اونجاییکه فقط خورشید هست و هیچی جلوی نورش رو نمیتونه بگیره. دلم میخواست گرمای خورشید رو روی بالهای کوچیک و شکننده ام احساس میکردم، شاید که از گرماش زخمهای بالهام التیام پیدا میکرد و میتونست تا ابد بالای ابرا بمونه و مجبور نشه دوباره زیر سایه ی سیاه و شوم ابرها به پرواز در بیاد. دلم میخواست از اون بالابالاها از اونجا که فقط شاید نقطه ای ریز و بی مفهوم به نظر میام، از انتهای حنجره و با تمام وجودم فریاد برمی آوردم و نعره میکشیدم و این سکوت آهنین و همیشگی رو در هم میشکستم و از طنین غرش من ابرها به کناری زدوده میشدن و خورشید راستین من برای همیشه در افق تابان میموند تا قطرات اشکم هیچگاه به زمین نرسند...هیچگاه...هیچگاه...
۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه
صدای گریه
ویگن - صدای گریه
بغض پاییزی اَبرم ، بغض یه غروب غمناک
شاهد ِ شکستن من ، قطرۀ بارون ِ رو خاک
غربت هر چه غروبه ، غم ِ هر چه اَبر دُنیاس
کوله بار ِ این غریبه ، جادۀ دَر به دَری هاس
میون تنهای دنیا ، شده تنهایی نصیبم
کاش که بودی و می دیدی ، اینجا بی تو چه غریبم
کاش می دونستی که بی تو ، مرگ ِ تدریجی ایه هستیم
یاد ِ تو تنها رفیقه ، توی هُشیاری و مستیم
من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من
یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم
من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من
یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم
بی تو هر لحظه یه قرن ِ ، هر نَفس زخم کشنده
تنها با گفتن ِ اسمت ، رو لَبام می شینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه اَس ، بعد از اون های هایِ گریه اَست
جای هر آواز ِ اینجا ، هر صدا صدای گریه است
من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من
یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم
من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من
یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم
ریاضیات زندگی
یادتون میاد اون قدیم قدیما وقتی مدرسه میرفتیم، گاهی اوقات برای درس خوندن چه شور و شوقی داشتیم و گاهی اوقات هم حالمون از هر چی درس و کتاب بود به هم میخورد؟ ولی همه یک جور نبودیم، مثل الان هم و مثل همیشه... بعضی ها فارسی رو دوست داشتن، بعضی ها علوم رو و بعضی ها هم به قول زبون جوونا با ریاضیات حال میکردن. ریاضیات با اون همه مفاهیم و اصطلاحاتش، اون همه مسائلی که برای حل کردن بهمون میدادن، بعضی وقتها موقعی که موفق به حلشون میشدیم چه لذت و شعفی بهمون دست میداد! از اون همه ریاضیاتی که توی این همه سال خوندم، اونایی رو که توی دوره دبیرستان یاد گرفتم، به طرز معجزه آسایی هنوز توی ذهنم باقیه... انگار که همین دیروز بود که آقای ا. داشت بهمون رسم منحنی رو یاد میداد و چقدر شیرین بود. اون موقعها از این ماشین حسابهای مدرن امروزی خبری نبود که در آن واحد منحنی رو برات رسم کنه: باید تمام ماکزیمم ها و مینیمم ها رو خودت پیدا میکردی و بعد یک سری نقاط رو هم ما بینشون مشخص میکردی و در انتها حدوداً رسمش میکردی.آخرش این امید رو داشتی که محاسباتت درست بوده باشه و منحنیت کامل...
آیا زندگی ما آدمها هم قابل قیاس با رسم این منحنی ها نیست؟ توابعی سخت و پیچیده رو بهمون میدن و میگن رسم کنید و ما در بهترین شرایط شاید فقط تصوری از شکل و شمایلش داریم. تازه باید شکرگزار باشیم اگر تابع داده شده اصولاً درست بوده باشه و اصلا جوابی داشته باشه و قابل رسم باشه! ...نمیدونم، اول هفته انگار زیادی عمیق توی کنه مسائل دنیوی رفتم، شاید هم به خاطر اینه که احساس میکنم در منحنی زندگیم نقطه عطفی به وجود اومده و باید پذیرفتش...همه ی ما آدمها اینطور که به نظر میاد تنها به دنیا میایم، تنها زندگی میکنیم و تنها از این دنیا خواهیم رفت...توهمات رو باید کنار گذاشت، عموناصر: زندگی همینه :(
آیا زندگی ما آدمها هم قابل قیاس با رسم این منحنی ها نیست؟ توابعی سخت و پیچیده رو بهمون میدن و میگن رسم کنید و ما در بهترین شرایط شاید فقط تصوری از شکل و شمایلش داریم. تازه باید شکرگزار باشیم اگر تابع داده شده اصولاً درست بوده باشه و اصلا جوابی داشته باشه و قابل رسم باشه! ...نمیدونم، اول هفته انگار زیادی عمیق توی کنه مسائل دنیوی رفتم، شاید هم به خاطر اینه که احساس میکنم در منحنی زندگیم نقطه عطفی به وجود اومده و باید پذیرفتش...همه ی ما آدمها اینطور که به نظر میاد تنها به دنیا میایم، تنها زندگی میکنیم و تنها از این دنیا خواهیم رفت...توهمات رو باید کنار گذاشت، عموناصر: زندگی همینه :(
۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه
Control Freak
باز هم مثل همیشه در ترجمه کردن به جملات و اصطلاحاتی برخورد میکنم که مترادف فارسیش سخت پیدا میشه! میدونم که توی سالهای اخیر برای خیلی از کلمات معادلش رو درست کردن، به خصوص اصطلاحات علمی رو... به هر روی اصطلاح مورد نظر "کنترل فریک" (control freak) هست که حدوداً میشه نیاز به کنترل ترجمه اش کرد و توی روانشناسی پدیده ای کاملاً رایجه...
کسایی که دچار این قضیه هستند باید در هر موردی توی زندگی چه در مورد خودشون و چه در مورد دیگران کنترل داشته باشن و اگه لحظه ای احساس کنن که کنترلشون رو در موردی از دست دادن، تمام دنیاشون ممکنه به هم بریزه و حالتی بحرانی بهشون دست بده! نکته ی جالب این موضوع اینجاست که در همه کار و همه چیز، خودشون رو محق به دخالت کردن میبینن و همیشه در حال تعیین تکلیف برای دیگران هستند. برای همه چیز شما خط مشی مشخص میکنند حتی برای احساسات شما! خلاصه ی کلام که جداً پدیده ی جالبی هستند و از اون جالبتر اینجاست که اگر بهشون اعتراضی بشه، به هیچ عنوان اعتراض و انتقاد رو در این زمینه پذیرا نیستند و از نظر خودشون تمام این رفتارهایی رو که در مورد بقیه انجام میدن فقط و فقط برای خوبیه و چیزی به جز صلاح دیگران رو نمیخوان :)
کسایی که دچار این قضیه هستند باید در هر موردی توی زندگی چه در مورد خودشون و چه در مورد دیگران کنترل داشته باشن و اگه لحظه ای احساس کنن که کنترلشون رو در موردی از دست دادن، تمام دنیاشون ممکنه به هم بریزه و حالتی بحرانی بهشون دست بده! نکته ی جالب این موضوع اینجاست که در همه کار و همه چیز، خودشون رو محق به دخالت کردن میبینن و همیشه در حال تعیین تکلیف برای دیگران هستند. برای همه چیز شما خط مشی مشخص میکنند حتی برای احساسات شما! خلاصه ی کلام که جداً پدیده ی جالبی هستند و از اون جالبتر اینجاست که اگر بهشون اعتراضی بشه، به هیچ عنوان اعتراض و انتقاد رو در این زمینه پذیرا نیستند و از نظر خودشون تمام این رفتارهایی رو که در مورد بقیه انجام میدن فقط و فقط برای خوبیه و چیزی به جز صلاح دیگران رو نمیخوان :)
۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه
آسمان اتوپیا
زمان داره مثل باد میگذره و ما حتی فرصت نظاره کردن حرکت برگهای درخت حوادث رو هم پیدا نمیکنیم، برگهایی که باد زمان مرتب نوازششون میکنه. به زودی سی سال میشه که من شاید بزرگترین تصمیم زندگیم رو اتخاذ کردم و زادگاهم رو به مقصدی نامعلوم ترک کردم. دلم نمیخواست که پشت سرم رو نگاه کنم چون خیلی دردناک بود و من طاقت درد بیش از اون رو نداشتم! آیا کار درستی میکردم؟ آیا واقعاً ارزشش رو داشت که همه چیز و همه کَسم رو به جای بذارم و برم؟ ولی در اون شرایط دیگه فرقی نمیکرد، چون تصمیمی بود که گرفته شده بود و نبایست که دیگه به پشت سر نگریست و یا حتی نیم نگاهی انداخت. پیش به سمت جلو، به سمت آینده، به سمت خوشبختی...
تا اونجایی که به یاد دارم، همیشه از پشیمون شدن توی زندگی بیزار بوده ام. به این اعتقاد داشتم و دارم که آدم یا کاری رو نمیکه و یا اگر انجامش داد، دیگه نباید پشیمون بشه! همه ی ما آدما توی زندگی مرتکب اشتباه میشیم و این به طور قطع اجتناب ناپذیره! ولی امکان اشتباه و خطا نباید به این معنی باشه که ما فرصتهایی که توی زندگی سر راهمون قرار میگیره رو از دست بدیم. بعضی از فرصتها شاید فقط یک بار دست بدن و دیگه تا آخر عمر به سراغ آدم نیان. باید که فرصتها رو توی این دنیای فانی غنیمت شمرد و از لحظه هایی که میان، میرن و دیگه برنمیگردن، استفاده کرد. مگه تا کی میشه در "آسمان اتوپیا" به دنبال فرشتگان گشت؟! ما از خاکیم و بر خاک خواهیم شد، پس باید که به خاک و زمین واقعیات نزدیک شد. رؤیاهای دست نیافتنی در اصل موهوماتی بیش نیستن:تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فروخواهی شد
خیام
۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه
قناری
شعر قناری از زنده یاد شاملو با صدای شاعر
قناری گفت: ــ کُرهی ما
کُرهی قفسها با ميلههای زرين و چينهدانِ چينی.
ماهی سُرخِ سفرهی هفتسيناش به محيطی تعبير کرد
که هر بهار
متبلور میشود.
کرکس گفت: ــ سيارهی من
سيارهی بیهمتايی که در آن
مرگ
مائده میآفريند.
کوسه گفت: ــ زمين
سفرهی برکتخيزِ اقيانوسها.
انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستينش از اشک تَر بود.
احمد شاملو
۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه
زردها بیهوده قرمز نشدند
فرهاد - برف
زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرته روشنی مرده برفی، همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته، انداخته است
چند تن خواب آلود، چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار که به جان هم نشناخته . انداخته است
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرته روشنی مرده برفی، همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته، انداخته است
چند تن خواب آلود، چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار که به جان هم نشناخته . انداخته است
چند تن خواب آلود، مشتی ناهموار
چند تن نا هشیار، چند تن خواب آلود
نیما یوشیج
نیما یوشیج
۱۳۸۹ تیر ۱۵, سهشنبه
سر دلباخته من
Zülfü Livaneli - Sevdalı Başım
Ah benim sevdalı başım
آه ای سر دلباخته من
Ah benim şair telaşım
آه ای سراسیمگی شاعرانه من
Ah benim sarhoşluğum
آه ای مستی من
Ah çılgın yüreğim
آه ای دل دیوانه من
Sus artık uslandır beni
دگر سکوت کن، رام کن مرا
Kaç okyanus geçtim böyle
از چند اقیانوس چنین گذشتم
Kaç denizde yitip gittim
در چند دریا محو شدم و رفتم
Kırılmış direkler yırtık yelkenlerle
با دکلهای شکسته، بادبانهای از هم گسسته
Kaç seferden yorgun döndüm
از چند سفر مانده بازگشتم
Ah benim yaralı ruhum
آه ای روح مجروح من
Ah benim insan kusurum
آه ای قصور انسانی من
Ah benim isyanlarım, ah yalnızlıklarım
آه ای عصیان من، آه ای تنهایی من
Gel artık uslandır beni
بیا دگر و رام کن مرا
Ah benim iyimser yanım
آه ای سمت خوشبین من
Ah benim aldanışlarım
آه ای توهمات من
Ah benim kavgalarım
آه ای مبارزات من
Ah pişmanlıklarım
آه ای پشیمانیهای من
Sus artık uslandır beni
دگر سکوت کن، رام کن مرا
Nazım Hikmet
ناظم حکمت
۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه
زنی را می شناسم من
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است!
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده!
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من
سیمین بهبهانی
پ ن از ک. عزیز برای این شعر زیبایی که برام فرستاده بود ممنونم...
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است!
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده!
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
زنی را می شناسم من
سیمین بهبهانی
پ ن از ک. عزیز برای این شعر زیبایی که برام فرستاده بود ممنونم...
۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه
پیش پرده زندگی - زبان
یک احساس عجیبی بهم میگه خیلی از اتفاقاتی که توی زندگی برام میفته، قبلش به طریقی سر راهم قرار میگیره! درست مثل موقعی که به سینما میری و با آرم "به زودی" پیش پرده ی یک سری از فیلمها رو نشون میدن. بعضی از این فیلمها رو شاید حتی بعداً به خاطر هم نیاری و بعضی هاشون رو شاید سالها بعد توی تلویزیون و یا ویدیو و از این قبیل ببینی. از ابتدای فیلم دائم پیش خودت میگی "خدایا، من این فیلم رو کجا دیدم؟" و تا آخر فیلم هم هر چقدر که به خودت فشار میاری، باز به ذهنت خطور نمیکنه که اون رو شاید مدتی مدید پیش از این توی پیش پرده ها دیده باشی...
درست سه دهه ی پیش وقتی که در دانشگاههای وطن بسته شد، چاره ای جز این ندیدم که برای ادامه ی تحصیل ترک دیار کنم. اولین زمینه سازی برای این تصمیم یادگیری زبان بود. توی کلاس زبانی که ثبت نام کردم همه جور تیپی پیدا میشد. به طور مشخص تقریباً همه برای یک هدف اومده بودن: یادگیری زبون و بعدش خروج از کشور! اون روزا کمتر کسی میومد آلمانی بخونه فقط برای اینکه علاقه به این زبون داره... یکی از این روزای کلاس بعد از تعطیل شدن با یکی از بچه های همکلاسی با پای پیاده هم مسیر شدم. نه تنها اسم بلکه حتی چهره اش رو هم به خاطر ندارم، یعنی اگر بعد از گذشت این همه سال به یادم میموند معجزه ای میباست در کار میبود! باری، از هر دری صحبت کردیم. با لهجه ی خاصی صحبت میکرد. ازش پرسیدم که اهل کجاست؟ کاشف به عمل اومد که اهل کردستانه. من که علاقه ی زیادی به یادگیری زبان داشتم، فرصت رو مغتنم شمردم و شروع کردم به پرسیدن معنی برخی از واژه ها به کردی. تنها کلمه ای رو که به یادم هست و در ذهنم باقی موند این کلمه بود: "اِژِم" یعنی "میگم"...
این جریان گذشت و من بالاخره با چه مکافاتی از کشور خارج شدم. دیگه نه موضوع زبان کردی توی ذهنم باقی مونده بود ونه اصولاً اکراد... تا با دوستی در اون زمان آشنا شدم (که امروز بعد از گذشت سی سال این دوستی هنوز بر سر جای خودش باقیست). بدون اینکه خودم بفهمم به چه شکل و چطور، یک روز به خودم اومدم و دیدم که در حال کردی صحبت کردن با تمامی قوم و خویشان این دوست عزیزم هستم! ولی هنوز یاد اون "پیش پرده" نبودم تا چند سال بعد مادر این دوست رو برای اولین بار ملاقات کردم (روحش شاد باشه!) و شنیدم که میگفت: "مِن اِژِم" (من میگم)! ظاهراً این کلمه مخصوص به یک گویش خاص کردی بود که فقط این مادر توی همه ی اون خانواده به کارش میبرد! کی واقعاً فکرش رو میکرد؟! اگر اون روز در حال پیاده روی با اون همکلاس کسی به من میگفت که تو روزی در جمع اکراد خواهی بود و به طریقی باهاشون تکلم خواهی کرد که اونها حتی تو رو از خودشون بدونند، میگفتم: آقا ما رو دست ننداز!... و این به یقین فقط مثالی کوچک از این پیش پردهای زندگی من بود...
درست سه دهه ی پیش وقتی که در دانشگاههای وطن بسته شد، چاره ای جز این ندیدم که برای ادامه ی تحصیل ترک دیار کنم. اولین زمینه سازی برای این تصمیم یادگیری زبان بود. توی کلاس زبانی که ثبت نام کردم همه جور تیپی پیدا میشد. به طور مشخص تقریباً همه برای یک هدف اومده بودن: یادگیری زبون و بعدش خروج از کشور! اون روزا کمتر کسی میومد آلمانی بخونه فقط برای اینکه علاقه به این زبون داره... یکی از این روزای کلاس بعد از تعطیل شدن با یکی از بچه های همکلاسی با پای پیاده هم مسیر شدم. نه تنها اسم بلکه حتی چهره اش رو هم به خاطر ندارم، یعنی اگر بعد از گذشت این همه سال به یادم میموند معجزه ای میباست در کار میبود! باری، از هر دری صحبت کردیم. با لهجه ی خاصی صحبت میکرد. ازش پرسیدم که اهل کجاست؟ کاشف به عمل اومد که اهل کردستانه. من که علاقه ی زیادی به یادگیری زبان داشتم، فرصت رو مغتنم شمردم و شروع کردم به پرسیدن معنی برخی از واژه ها به کردی. تنها کلمه ای رو که به یادم هست و در ذهنم باقی موند این کلمه بود: "اِژِم" یعنی "میگم"...
این جریان گذشت و من بالاخره با چه مکافاتی از کشور خارج شدم. دیگه نه موضوع زبان کردی توی ذهنم باقی مونده بود ونه اصولاً اکراد... تا با دوستی در اون زمان آشنا شدم (که امروز بعد از گذشت سی سال این دوستی هنوز بر سر جای خودش باقیست). بدون اینکه خودم بفهمم به چه شکل و چطور، یک روز به خودم اومدم و دیدم که در حال کردی صحبت کردن با تمامی قوم و خویشان این دوست عزیزم هستم! ولی هنوز یاد اون "پیش پرده" نبودم تا چند سال بعد مادر این دوست رو برای اولین بار ملاقات کردم (روحش شاد باشه!) و شنیدم که میگفت: "مِن اِژِم" (من میگم)! ظاهراً این کلمه مخصوص به یک گویش خاص کردی بود که فقط این مادر توی همه ی اون خانواده به کارش میبرد! کی واقعاً فکرش رو میکرد؟! اگر اون روز در حال پیاده روی با اون همکلاس کسی به من میگفت که تو روزی در جمع اکراد خواهی بود و به طریقی باهاشون تکلم خواهی کرد که اونها حتی تو رو از خودشون بدونند، میگفتم: آقا ما رو دست ننداز!... و این به یقین فقط مثالی کوچک از این پیش پردهای زندگی من بود...
۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه
زیباترین سخنان
تقدیم به تو عزیزم! مطمئن باش که این یکی دیگه "کمدی سیاه" نیست :)
En güzel deniz
:زیباترینِ دریاها
Henüz gidilmemiş olandır
هنوز پیموده نشده
En güzel çocuk
زیباترینِ بچه ها:
Henüz büyümedi
هنوز بزرگ نگردیده
En güzel günlerimiz
زیباترینِ روزهایمان :
Henüz yaşamadıklarımız
آنانیست که هنوز تجربه نکرده ایم
آنانیست که هنوز تجربه نکرده ایم
Ve sana söylemek istediğim en güzel söz
:و آنچه به تو گفتن میخواهم ، زیباترین سخنان است
Henüz söylememiş olduğum sözdür
سخنانیست که هنوز به زبان نیاورده ام
Nazim Hikmet
ناظم حکمت
به سراغ من اگر میایید...
امسال زمستون بدی رو پشت سر گذاشتیم و اثراتش انگار هنوز هم که هنوزه باقیه. تازه چند روزیه که هوا یک خرده گرم شده وگرنه تا همین هفته ی گذشته بعضی جاها توی این مملکت هنوز حتی برف هم میومد. تا جشن "میانه تابستان" دو هفته ای بیشتر نمونده...گاهی اوقات آدم از اسم این جشن خنده اش میگیره چون طبق تقویم رسماً تابستون باید در اون تاریخ شروع بشه، ولی خوب این شمالیهای "آفتاب پرست" چون تابستون خیلی کوتاهی دارن، دیگه حق انتخاب بهتری برای اسم یابی نداشتند.
به هر روی رسماً هنوز بهاره و من عاشق بهار... راستش چند سالی هست که یک دوستی بسیار مرموز و اسرارانگیز پیدا کردم، یعنی توی همین فصل بود که با هم آشنا شدیم. همین موقع ها بود که یه روز سرزده به سراغم اومد و با اومدنش ماهها زندگیم رو دگرگون کرد، بعدش هم یه روز راهش رو کشید و بدون خداحافظی رفت. تا مدتها در عجب بودم که این چه اومدن و چه رفتنی بود! بعد از اون گاهگداری دورادور ازم سر و سراغی میگیره، ولی نکته ی جالب اینجاست که هر سال این موقع بهار که میشه دوباره سرزده به سراغم میاد. نمیدونم جریان از چه قراره، یا دلش برام خیلی تنگ میشه و دیگه طاقت نمیاره، یا اینکه فکر میکنه که من خیلی تنهام و دلم شدیداً براش تنگ شده! هر چه که هست اومدنش در این زیباترین فصل سال برام معمایی شده! دلم میخواد این شعر ظریف و زیبا رو از زنده یاد سهراب سپهری تقدیم به این دوست بکنم تا شاید از این به بعد قبل از اومدنش یک خبری بده...:)
به سراغ من اگر میآیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر میآرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
سهراب سپهری
به هر روی رسماً هنوز بهاره و من عاشق بهار... راستش چند سالی هست که یک دوستی بسیار مرموز و اسرارانگیز پیدا کردم، یعنی توی همین فصل بود که با هم آشنا شدیم. همین موقع ها بود که یه روز سرزده به سراغم اومد و با اومدنش ماهها زندگیم رو دگرگون کرد، بعدش هم یه روز راهش رو کشید و بدون خداحافظی رفت. تا مدتها در عجب بودم که این چه اومدن و چه رفتنی بود! بعد از اون گاهگداری دورادور ازم سر و سراغی میگیره، ولی نکته ی جالب اینجاست که هر سال این موقع بهار که میشه دوباره سرزده به سراغم میاد. نمیدونم جریان از چه قراره، یا دلش برام خیلی تنگ میشه و دیگه طاقت نمیاره، یا اینکه فکر میکنه که من خیلی تنهام و دلم شدیداً براش تنگ شده! هر چه که هست اومدنش در این زیباترین فصل سال برام معمایی شده! دلم میخواد این شعر ظریف و زیبا رو از زنده یاد سهراب سپهری تقدیم به این دوست بکنم تا شاید از این به بعد قبل از اومدنش یک خبری بده...:)
به سراغ من اگر میآیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر میآرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
سهراب سپهری
۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه
افسوس که بیفایده فرسوده شدیم
چند هفته ای میشه که دستم به قلم نرفته. حرف برای گفتن خیلی زیاده ولی نمیدونم چرا هر بار که میام بنویسم تا نوک زبونم میاد ولی تو ی مرحله آخر همونجا خشکش میزنه! ولی در انتها خودم هم میدونم که نوشتن برام مفیده و اون مدتی که نمینویسم، احساس رخوت و پژمردگی بهم دست میده...
این روزا خیلی به یاد قدیم قدیما میافتم. الان توی فیسبوک نگاهی انداختم و دیدم دوست دیرینه ام عکسهایی از نزدیک به سه دهه ی پیش گذاشته و خوب دیدن اون عکسا آدم رو بیشتر به دوران خیلی قبل میبره، اون موقعها که درد و غمت شاید فقط درس و مشق بود و بس! مدرسه بیشتر زندگی آدم بود. با دوستای مدرسه زندگی میکردی، معلمها و دبیرها برات خدا بودند. بعضیهاشون وقتی صحبت میکردن برات وحی منزل بود. دبیر ادبیاتی که وقتی حوصله بچه ها سر میرفت بیات ترک و بیات اصفهان و بیات تهران میخوند، دبیر تعلیمات دینی که اینقدر پیر و فرسوده شده بود که نه گوشش میشنید و نه چشمهاش میدید و امتحانهای آخر سالش رو وجبی نمره میداد، دبیر زبان که همیشه لباساش با ساعت و کمربند و کفشش با هم جور بودند و ما در تمام مدت سال هیچ وقت این آدم رو با یک سر و وضع تکراری ندیدیم... واقعاً که چه دورانی بود و آدم جداً گاهی دلش برای اون سالها تنگ میشه، سالهایی پر از شور و زندگی، بدون دغدغه و نگرانی... دریغا که قدر اون روزا رو ندونستیم، به مانند باد گذشتند و امروز فقط با کوله باری از خاطرات شیرین اون دوران، روزگار رو به سر میبریم...
افسوس که بیفایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم
خیام
این روزا خیلی به یاد قدیم قدیما میافتم. الان توی فیسبوک نگاهی انداختم و دیدم دوست دیرینه ام عکسهایی از نزدیک به سه دهه ی پیش گذاشته و خوب دیدن اون عکسا آدم رو بیشتر به دوران خیلی قبل میبره، اون موقعها که درد و غمت شاید فقط درس و مشق بود و بس! مدرسه بیشتر زندگی آدم بود. با دوستای مدرسه زندگی میکردی، معلمها و دبیرها برات خدا بودند. بعضیهاشون وقتی صحبت میکردن برات وحی منزل بود. دبیر ادبیاتی که وقتی حوصله بچه ها سر میرفت بیات ترک و بیات اصفهان و بیات تهران میخوند، دبیر تعلیمات دینی که اینقدر پیر و فرسوده شده بود که نه گوشش میشنید و نه چشمهاش میدید و امتحانهای آخر سالش رو وجبی نمره میداد، دبیر زبان که همیشه لباساش با ساعت و کمربند و کفشش با هم جور بودند و ما در تمام مدت سال هیچ وقت این آدم رو با یک سر و وضع تکراری ندیدیم... واقعاً که چه دورانی بود و آدم جداً گاهی دلش برای اون سالها تنگ میشه، سالهایی پر از شور و زندگی، بدون دغدغه و نگرانی... دریغا که قدر اون روزا رو ندونستیم، به مانند باد گذشتند و امروز فقط با کوله باری از خاطرات شیرین اون دوران، روزگار رو به سر میبریم...
افسوس که بیفایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم
خیام
۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه
بازگشت
دو سالی میشد که منشی دپارتمان رو ندیده بودم. راستش قبلش هم به جز سلام و علیک روزمره سر کار هم زیاد با هم ارتباطی نداشتیم. از اون سیگاریهای قهار بود. اون موقعها که هنوز کشیدن سیگار توی اماکن عمومی و اداره جات قدغن نشده بود، درست مثل شومن دو فر (قطار دودی) تدخین میکرد. ولی درست توی همون دو سالی که من غیبت کبری کرده بودم، قانون منع استعمال دخانیات در محل کار رو گذرونده بودن و نتیجتاً سیگاریون محترم میبایست در تمام فصول سال به بیرون ساختمون میرفتن و هوای تمیز بیرون رو ناپاک میکردن!
جلوی در ساختمون ایستاده بود و مشغول به کشیدن سیگار. منو که دید خیلی خوشحال شد و سلام و علیک گرمی باهام کرد. براش تعریف کردم که با هزار زور و بدبختی دوباره تونستم وضعیتم رو به موقعیت سابقم برگردونم. در کمال تعجبم چیزی رو گفت که هنوز هم گاهی بهش فکر میکنم! گفت: من میدونستم که تو دوباره برمیگردی و این برام مثل روز روشن بود...
دیروز که به این یکی بخشمون نقل مکان میکردم، احساس عجیبی سراسر وجودم رو فرا گرفته بود. یادم اومد که شش سال قبل چطور اینجا رو ترک کرده بودم و بعد از حدود یک دهه کار در اینجا و بر خلاف میلم مجبور شده بودم همه چیز رو پشت سرم بذارم... و حالا دوباره بعد از این همه سال و بدون اینکه توی این سالها حتی حدسش رو بتونم بزنم، باز دوباره تونسته بودم برگردم!... و به یاد حرفهای خانم منشی افتادم... واقعاً که زندگی معمایی عجیب و غریبه! هیچکس از آینده و چیزی که در انتظارشه خبر نداره!
۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه
نوروز پیروز و بهاران خجسته بادا!
نوروز پیروز و بهاران خجسته بادا!
هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید
پرستو به بازگشت زد نغمه امید
به جوش آمدهست خون درون رگ گیاه
بهار خجستهفال خرامان رسـد ز راه
به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا
به مردان تیزخشم که پیکار میکنند
به آنان که با قلم تباهی دهر را
به چشم جهانیان پدیدار میکنند
بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد
و این بند بندگی، و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان، به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد، نگون و گسسته باد
بهاران خجسته باد
شعر: عبدالله بهزادی
آهنگ: کرامت دانشیان
تنظیم: اسفندیار منفردزاده
هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید
پرستو به بازگشت زد نغمه امید
به جوش آمدهست خون درون رگ گیاه
بهار خجستهفال خرامان رسـد ز راه
به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا
به مردان تیزخشم که پیکار میکنند
به آنان که با قلم تباهی دهر را
به چشم جهانیان پدیدار میکنند
بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد
و این بند بندگی، و این بار فقر و جهل
به سرتاسر جهان، به هر صورتی که هست
نگون و گسسته باد، نگون و گسسته باد
۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه
محبوس
روز اول شروع کلاسها بود. قیافه های همه برام تقریباً آشنا بود، آخه همه اشون رو توی امتحانهای ورودی دیده بودم. کشور قطبیی که ما بهش کوچ کرده بودیم، تازه به فکرش رسیده بود که از نیروهای تحصیلکرده ی مهاجر استفاده کنه، به همین خاطر یک سری دوره و کلاس و از این داستانها گذاشته بود تا از این طریق خارجیهای بالای دیپلم رو مثلاً "تعلیم" بده و بعد با هزار زور و کلک وارد بازار کارشون کنه! خلاصه ما هم به طریقی توی این کلاسها بُر خورده بودیم، با اینکه هنوز درسه تموم نشده بود و خلاصه ی کلام "آکادمیک" به حساب نمیومدیم!
وقتی روز اول اسمها رو خوندن، متوجه شدیم که یکی دیگه هم باید باشه که موفق شده از هفت خوان رستم رد بشه و خودش رو توی این دوره ها جا بکنه. ولی انگار به دلایلی که بعدها فهمیدم، نتونسته بود از ابتدای کلاسها حضور داشته باشه... چند هفته ای گذشت و یک روز صبح که مثل هر روز به مکان تشکیل کلاسها یعنی دانشگاه اون شهر رفتم، چهره ی جدیدی رو دیدم. جلو اومد و باهام سلام و علیک کرد. فهمیدم که همون همکلاس تا به حال غایب ماست. گرمای خاصی توی صداش و لحن حرف زدنش بود که آدم رو ناخوآگاه به خودش جلب میکرد. تا کلاس شروع بشه کلی حرف زدیم و از وطن گفتیم. احساس خیلی عجیبی داشتم، انگار که سالیان سال بود که میشناختمش و نزدیکی عجیبی رو باهاش احساس میکردم. وقتی ازم پرسید که کدوم دانشگاه درس خوندی و من بهش جواب دادم، کاشف به عمل اومد که اون هم توی همون دانشگاه بوده... با این فرق که من به دلایلی مجبور شده بودم که بگم در اون دانشگاه تحصیل کردم و اون واقعاً فارغ التحصیل اونجا بود... بهم گفت: "اونجا ندیدمت!" و من عرق شرم روی قلبم نشست...
تمام اون ساعت اول کلاس رو داشتم به این مسئله فکر میکردم. وقتی زنگ تفریح شد، به سراغش رفتم و به گوشه ای کشیدمش. سفره ی دلم رو باز کردم و کل واقعیت رو براش تعریف کردم. با نگاه مهربونش بهم گفت: نمیخواد بگی! اصلا" خودت رو مجاب نکن... ولی من یک چیزی درونم میگفت که این آدم با خیلیها فرق میکنه...
امروز دو دهه و اندی از اون ماجرا گذشته و زندگی هر دو ما پستی و بلندی زیاد داشته. نمیدونم چرا احساس کردم که باید راجع به این دوست بنویسم! شاید برای اینکه زندگی اون طفلک سالهاست که فقط پستی داشته و در زندانی محبوسه که برای هیچکس به جز خودش مرئی نیست! شاید هم به خاطر اینه که همیشه به یادش هستم و خیلی وقتا دلم براش تنگ میشه، برای حضورش برای دوستیش... آرزو میکردم که ای کاش روزگار اینچنین نامرد و ناجوانمرد نبود و انسانی به این نازنینی رو اینچنین در بند نمیکشید... شاید هم...
۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه
وداع یاران
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگوئید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندی که بر شمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم، الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد، الا به روزگاران
چندت کنم حکایت؟ شرح این قدر کفایت
باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران
سعدی
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگوئید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت، چشم گناه کارانای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندی که بر شمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم، الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد، الا به روزگاران
چندت کنم حکایت؟ شرح این قدر کفایت
باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران
سعدی
۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه
بازآ بازآ
بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ
گر کافر و گبر و بتپرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی بازآ
ابو سعید ابوالخیر
این شعر رو امروز دوستی برام نوشته بود، از موقعی که خوندمش همش توی ذهنمه! تخطئه کردن دیگران چقدر راحته جداً! به سادگی میشه کلاه قضاوت رو به سر گذاشت و در مورد همه حکم صادر کرد، ولی آیا اگر آدم خودش توی شرایط مشابه قرار بگیره، چطور رفتار میکنه؟! تازه بر فرض که "کامل" بودی و هرگز توی زندگی مرتکب خطا نشدی! آیا همه یک جور هستند؟ آیا همه ی آدما به یک اندازه قوی هستند؟
۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه
بهار دلنشین
بنان - بهار دلنشین
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبهء ویران من
تا بهار زندگی، آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل، آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتشنشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین، نشان سوز نهان
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبهء ویران من
بازآ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم
چون لالهء صحرا ببین، در چهره داغ حسرتم
ای روی تو آئینهام، عشقت غم دیرینهام
بازآ چو گل در این بهار، سر را بنه بر سینهام
۱۳۸۸ اسفند ۴, سهشنبه
بادبادک ران
مدتهاست از بس که دلم میخواد زبون مادری رو حفظش کنم و نذارم گذر ایام و دوری از اون آب خاک خدشه ای بهش وارد کنه، دلم نمیاد به زبونای دیگه کتابی رو شروع کنم. چند وقتیه ولی همه ی کتابای موجود قابل خوندن توی خونه ته کشیده و سرمای دل انگیز از یک طرف و تنبلی روح انگیز از طرف دیگه باعث شده که نتونم برم یک سری به کتابخونه ی شهر بزنم. کتاب بادبادک ران خالد حسینی رو به زبون اجنبی های شمالی چند وقت پیش توی خونه پیدا کردم و شروع به خوندنش کردم. شبا چند صفحه ای قبل از خواب میخوندم ولی یک طورهایی انگار پیش نمیرفت. هفته ی پیش وقتی داشتم بار و بنه ی سفر رو جمع میکردم، این کتاب رو برداشتم. با خودم گفتم، این بهترین موقعیته تا وقتای مرده رو توی راه زنده کنم!
غریب آشنا میگفت: "وقتی من این کتاب رو شروع کردم، سه روز نتونستم زمنینش بذارم تا بالاخره تمومش کردم" ... هر چی بیشتر توی کتاب جلو میرفتم، بیشتر متوجه منظور حرف غریب آشنا میشدم و به این فکر میکردم که چقدر مردم اون کشور بخت برگشته هستند. من همیشه این فکر رو در مورد وطن میکردم ولی دیدم در مقایسه با افغانها اونها جداً پادشاهند...
نمیدونم چرا موقع خوندن داستان همش یاد خاطرات گذشته ام توی اون مدت کوتاهی که توی وطن بودم و کار میکردم، می افتادم. توی کارخونه ای خارج شهر کار میکردم که سرایدارش افغانی بود. بنده ی خدا با چند سر عائله توی یک وجب اتاق زندگی میکرد. به عادت همیشه با اینکه راه دور بود، اول صبح قبل از همه سر کار بودم. به محض ورود میرفتم و بساط چایی رو علم میکردم. میومد و با اون لهجه ی شیرینش میگفت: آقای ... آخه شما چرا این کار رو میکنید؟! این وظیفه ی منه... میگفتم: مگه فرقی داره؟ مهم اینجاست که چای به راه باشه. بقیه همکارها همه مرتب سر به سرش میذاشتن و همش تحقیرش میکردن! و من شرمم میومد از رفتار هموطنام و به یاد احساسات خودم در غربت میفتادم... به من میگفت: آقا، شما با همه ی اینجایی ها فرق دارین، خدا عمرتون بده...
۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه
سگها و گرگها
سرمای امسال واقعاً بی سابقه است. اینجا میگن سرمای ماه گذشته توی صد و هشتاد سال گذشته بی سابقه بوده! سالهای پیش شاید چند باری برف میومد ولی هیچوقت مدتی طولانی روی زمین نمیموند. الان چندین هفته است که ما آسفالت خیابونها رو دیگه نمیبینیم و تا جاییکه چشم کار میکنه، برف و یخه... نمیدونم چرا هر وقت هوا اینقدر سرد میشه ناخودآگاه یاد دوران دانشجویی و کار روزنامه فروشی توی خیابونا میفتم. اون موقعها البته جوونتر و قویتر بودیم و به قول معروف "ککمون رو هم نمیگزید"ولی توی سرمای بیست درجه زیر صفر از خونه بیرون اومدن، سوار دوچرخه شدن، کیلومترها رکاب زدن و بعد سه چهار ساعت یکجا سر یک چهارراه ایستادن حتی جوون و جاهل رو هم توی همون نیم ساعت اول از زندگی بیزار میکرد! اون وقتها همه چیز زندگی و به خصوص آینده آدم نامعلوم بود. پیش خودم فکر میکردم که میشه یک روزی برسه که آدم دیگه مجبور نباشه توی سرمای اینچنینی و زیر سقف آسمون کار کنه... این روزا که گاهی پیاده از سر کار میرم خونه، توی راه به کسایی برخورد میکنم که توی این باد و بوران و یخبندون سوار بر دوچرخه هاشون هستند و با تمام وجودشون دارند رکاب میزنن. دلم میخواد سرشون داد بزنم که بابا مگه به سرتون زده که جون خودتون و امنیت بقیه رو به خطر میندازین و توی این هوا دوچرخه سواری میکنین؟! ولی بعد از خودم خجالت میکشم و میگم: عموناصر، تو از کجا میدونی که اونا مثل اون زمونای تو مجبور به این کار نیستند؟
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد
این شعر رو تقدیم به همه اونایی میکنم که چاره ای به جز کار و تحمل در این سرمای ناجوونمردانه رو ندارن...
سگها و گرگها
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد
اخوان ثالث
۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه
دوستان قدیمی
چقدر احساس ما آدما توی برهه های مختلف زندگی میتونن گوناگون باشن! هر کسی به فراخور سن و سالش و بسته به روحیاتش یک تعدادی دوست و آشنا وارد زندگیش میشن، یا میمونن و یا اینکه بعد از مدتی همونجور که اومدن به همون شکل هم میرن. من هم از اونجاییکه از این قاعده مستثنی نیستم بالاخره با انسانهایی توی این چند صباح عمرم به طریقی آشنا شدم، حالا دوست بودن، آشنا و یا حتی فامیل، در اصل فرقی نمیکنه... راستش رو بخوایید بدون اینکه دلیلش رو بدونم مدتیه که شدیداًٌ به یاد همگی این کسایی که ازشون صحبت کردم میفتم! نمیتونم بگم که توی این سالها اصلاً بهشون فکر نمیکردم، ولی الان یک احساس کاملاً متفاوتیه... شاید تا به حال فقط منفعل بودم و تلاشی در جهت سراغگیری ازشون نمیکردم ولی حالا میگردم و تک تکشون رو پیدا میکنم!
ولی در مورد بعضی ها زمان زیادی گذشته، بعضی ها شاید کاملاً فراموشت کرده باشن، بعضی ها شاید حتی از دستت دلخور باشن و پیش خودشون و یا شاید هم به صراحت بگن که: "بی معرفت تا حالا کجا بودی پس؟! چی شد که حالا به یاد ما افتادی؟!" بعضی ها هم شاید اصلاً حتی جوابی به سلامت ندن و به قولی تحویلت نگیرن... با خودم میگم: اشکالی نداره، عموناصر! تو کار خودت رو بکن! تو سراغ از دوستای قدیمی بگیر و صله ی ارحام کن! حتی اگر هم تحویلت نگرفتن، مانعی نداره، چون تو چه میدونی که توی این مدت که تو در باتلاق زندگی خودت داشتی دست و پا میزدی، اونها به چه حال و روزی بودن و از همه مهم تر الان تحت چه شرایطی هستند! به قول دوست خوبم: قلبت رو اینقدر بزرگ کن که همه ی آدمهای دنیا توش جا بگیرن...
۱۳۸۸ دی ۵, شنبه
در اعماق
Uno Svenningsson - Under Ytan
Under ytan
در اعماق
Finns stora och små
بزرگانی و کوچکانی هستند
Under ytan
در اعماق
Finns det skratt och gråt
لبخندها و اشکهاست
Det finns mycket där som händer
در آنجا رویدادها فراوان است
Som vi inte kan förstå
که ما را یارای درک آنان نیست
Men vi hittar alltid svaren
لیک پاسخها را همیشه مییابیم
Där i botten av oss själva
در بطن وجود خود
Under ytan
در اعماق
Jag vet, jag vet, jag vet att du finns där
میدانم، میدانم، میدانم که آنجا هستی
Jag vet, jag vet, jag vet att du finns där
میدانم، میدانم، میدانم که آنجا هستی
Jag vet, jag vet, jag vet att du finns där
میدانم، میدانم، میدانم که آنجا هستی
Jag vet, jag vet, jag vet
میدانم، میدانم، میدانم
Det skrattas och det skålas
میخندند و به سلامتی مینوشند
Men slutar snart i kaos
لیکن بزودی به آشفتگیها خواهد انجامید
Någon sparkar och slår en stackare där
کسی بخت برگشته ای را در انجا مضروب و لگدمال میکند
Som är helt utan chans
که شانس از وی کاملاً روی برگردانده است
Jag ser att ingen verkar bry sig
کسی دیده نمیشود که اهمیتی دهد
Och inte heller jag
و من نیز به هم چنین
Rädslan är för stor och stark
ترس بزرگتر و قوی تر از آنست
För att göra något alls
که اصولاً کاری انجام دهی
Under ytan
در اعماق
Skäms jag för mig själv
خود از خود شرمسارم
Under ytan
در اعماق
Bränner bilden mig
این تصویر مرا به آتش میکشد
Jag vet, jag vet, jag vet att du finns där
میدانم، میدانم، میدانم که آنجا هستی
Jag vet, jag vet, jag vet att du finns där
میدانم، میدانم، میدانم که آنجا هستی
Jag vet, jag vet, jag vet att du finns där
میدانم، میدانم، میدانم که آنجا هستی
Jag vet, jag vet, jag vet
میدانم، میدانم، میدانم
Jag tänker på det ofta
بارها به آن می اندیشم
Om det varit min egen bror
که اگر برادر من بود
Då hade också jag förvandlats
من نیز دگرگون میگردیدم
Till ett monster utan nåd
در قالب هیولایی بی رحم
När jag ser all den ondska
زمانی که این همه بدیها را می بینم
Som vi människor släppt lös
که ما آدمیان منتشر ساخته ایم
Det meningslösa lidandet
رنج بی معنا
Då har jag svårt att förstå
آنگاه درک آن برایم صعب است
Att alla har vi varit barn
که ما همگی کودکانی بوده ایم
Och hjälplösa nån gång
و زمانی درمانده
Älskat utan gränser
بی حد و مرز دوست داشته ایم
Älskat utan tvång
و آزادانه عشق ورزیده ایم
Under ytan
در اعماق
Är vi alla små
ما همه کوچکیم
Under ytan
در اعماق
Kan en god själ förgås
روحی نیکو ناپدید میگردد
۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه
مسافر
GİDEN
مسافر
Camların üstünde gece ve kar
به روی شیشه ها شب است و برف
Bembeyaz karanlıkta parlıyan raylar
و ریل های سفید سفید و براق در تاریکی
uzaklaşılıp kavuşulmamayı hatırlatıyor
یادآور دوری و نرسیدن اند
İstasyonun
ایستگاه راه آهن
üçüncü mevki bekleme salonunda
در سالن انتظار درجه سه
siyah başörtülü
با سرپوشی سیاه
çıplak ayaklı bir çocuk yatıyor
و با پاهای برهنه، کودکی خوابیده است
Ben dolaşıyorum
و من در حال پرسه
Gece ve kar - pencerelerde
شب است و برف - در پنجره ها
Bir şarkı söylüyorlar içerde
و در درون، ترانه ای میخوانند
Bu, giden kardeşimin en sevdiği şarkıydı
این محبوبترین ترانه ی برادر مسافرم بود
En sevdiği şarkı
محبوبترین ترانه
En sevdiği
محبوبترین
En
...
Kardeşler, bakmayın gözlerime
برادران، به چشمان اشک آلودم منگرید!
ağlamak geliyor içimden
گریه از درون سر میدهم
Bembeyaz karanlıkta parlıyan raylar
و ریل های سفید سفید و براق در تاریکی
uzaklaşılıp kavuşulmamayı hatırlatıyor
یادآور دوری و نرسیدن اند
İstasyonun
ایستگاه راه آهن
üçüncü mevki bekleme salonunda
در سالن انتظار درجه سه
siyah başörtülü
با سرپوشی سیاه
çıplak ayaklı bir çocuk yatıyor
و با پاهای برهنه، کودکی خوابیده است
Gece ve kar pencerelerde
شب است و برف - در پنجره ها
Bir şarkı söylüyorlar içerde
و در درون، ترانه ای میخوانند
۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
مگذار و مگذر
حمیدرضا نوربخش - مگذار و مگذر
دلگير دلگيرم
از غصه میميرم مرا مگذار و مگذر
با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار
ای وای میميرم مرا مگذار و مگذر
سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نمیگيرم مرا مگذار و مگذر
بالله که غير از جرم عاشق بودن ای دوست
بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر
آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر
با شهپر انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر
۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه
احمق
به نظر میاد که روزها پشت هم سپری میشن و من مدتهاست که در اینجا اعلام حضور نکردم. غایب غایب هم که نیستم ولی خوب حاضر هم به معنای اخص کلام نمیشه اسمش رو گذاشت! احساس میکنم که زندگی به سرعت باد در حال حرکته و من دوان دوان به دنبالش در حال حرکتم، ولی هر کاری که میکنم بهش نمیرسم. زمان اینقدر سریع داره رو به جلو میتازونه که دیگه روز و ماه و سال معنای خودش رو داره از دست میده و صحبت از دهه هاست...یکی نیست ازش بپرسه که آخه: به کجا چنین شتابان؟... انگار همین دیروز بود که از پشت پنجره اتوبوس توی ترمینال میدون آزادی دور شدنم رو از خانواده و دوستانم نظاره میکردم و به همین سادگی و به مانند یک چشم به هم زدن سه دهه گذشت! انگار همین دیروز بود که با چشمان بهت زده شاهد به دنیا اومدن فرزندم بودم و هنوز هم باورم نمیشه که بیش از دو دهه از اون واقعه گذشته! چند وقت پیش یکی از اقوام و همبازیهای دوران کودکیم رو با استفاده از تکنولوژی دنیای مجازی پیدا کردم، وقتی براش نوشتم که پسری دارم و توی چه سن و سالیه، در کمال حیرتش نوشت: هرگز باورکردنی نیست چون آخرین باری که تو رو دیدم کم سن تر از الان پسرت بودی!
راستش اومده بودم که داستان کوتاهی رو از چخوف که تصادفاً پیدا کردم اینجا بذارم و فقط میخواستم چند کلمه ای هم در مقدمه بنویسم، ولی انگار رشته کلام من رو با خودش به مکان و زمانهای دیگر برد:)
احمق
اثر آنتوان چخوف
ـ چند روز پيش «يوليا واسيلييِونا» معلم سرخانه فرزندانم را به اتاق مطالعهام خواستم. قصد داشتم حق الزحمه کارش را پرداخت کنم.
ـ گفتم: بنشينيد يوليا واسيلييونا! شما را خواستم تا حسابتان را تسويه کنم. مطمئن هستم که نياز به پول داريد ولي خجالتي بودنتان مانع از اين ميشود که درخواست وجه کنيد. توافق کرده بوديم که ماهانه مبلغ سي روبل به شما پرداخت شود، اين طور نيست؟
ـ چهل روبل.
ـ نه، سي روبل. من روي کاغذ يادداشت کردهام. علاوه بر اين، من به تمام معلمهاي سرخانه ماهانه سي روبل، حقوق دادهام. خب بگذاريد ببينم. شما دو ماه براي ما کار کرده ايد؛ اين طور نيست؟
ـ دو ماه و پنج روز.
ـ دقيقاً دو ماه. من يادداشت کردهام. بنابراين مبلغي که بايد به شما پرداخت شود سي روبل ميشود. البته نُه يکشنبه را هم بايد کسر کنم. ميدانيد که شما يکشنبهها به کوليا درس نمي دهيد و به پياده روي ميرويد. و همين طور بايد سه روز تعطيلي ديگر را نيز کم کنم ....
ـ صورت يوليا واسيلييونا سرخ شد و با انگشتانش گوشههاي چين دار لباسش را مرتب کرد، بيهيچ کلامي.
ـ سه روز تعطيلي. خب پس بايد دوازده روبل از حقوقتان کم کنم. کوليا چهار روز بيمار بود و شما اين چهار روز را فقط به وانيا درس داده ايد، فقط وانيا. سه روز هم که دندان درد داشتيد و بعد از شام را همسرم به شما اجازه استراحت داده بود. نُه بعلاوه هفت، ميشود نوزده. خب اين نوزده روبل را هم کم ميکنم ... ميماند ... چهل و يک روبل ... درست است؟
ـ چشم چپ يوليا واسيلييونا قرمز شد و اشک در چشمانش حلقه زد. چانهاش ميلرزيد و سرفههاي پي در پياش نشان از حالت عصبي به هم ريختهاش داشت. با دستمالي که در دست داشت بينياش را پاک کرد و حرفي نزد.
ـ شب عيد هم که يک عدد فنجان و نعلبکي از دستتان افتاد و شکست. دو روبل هم براي آنها کم ميکنم. البته چون ميراث خانوادگي بودند قيمتشان بيشتر از اينها بود، ولي خب مهم نيست. بالاخره اين ما هستيم که بايد تاوان اين جور بي توجهيهاي شما را بپردازيم.
ـ موضوع ديگر اين که، به خاطر بي توجهي شما، کوليا از درخت بالا رفته و گوشه لباسش پاره شده بود. ده روبل هم از اين بابت کم ميکنم. و همين طور به خاطر بي توجهي شما، مستخدم، با چکمههاي وانيا فرار کرده است. شما بايستي بيش از اينها مواظب باشيد. به هر حال شما حقوق خوبي براي اين کار دريافت ميکنيد. خب پس بايد پنج روبل ديگر هم کم کنم. ضمناً دهم ژانويه هم ده روبل از من قرض کرده ايد.
ـ يوليا وسيلييونا گفت: نه من هيچ پولي از شما قرض نکردهام.
ـ ولي من روي کاغذ يادداشت کردهام.
ـ خب شايد شما ...
ـ از چهل و يک روبل اگر بيست و هفت روبل کم کنيم، ميماند چهار ده روبل.
چشمانش پر از اشک شد. عرقي که روي بيني ظريف و کوچکش نشسته بود برق ميزد. دخترک بيچاره!
با صداي لرزاني گفت: من فقط يک بار سه روبل قرض کردهام. آن هم از همسرتان ... و نه بيشتر.
ـ الآن اين موضوع را ميگوييد؟ ميبينيد، اين را يادداشت نکرده بودم. از چهار ده روبل هم بايد سه روبل ديگر کم کنم. بنابراين ميماند يازده روبل. خب عزيزم بفرماييد اين هم حقوق شما. سه روبل ... سه روبل ... سه روبل ... يک روبل و اين هم يک روبل ديگر . بگير عزيزم. به او يازده روبل دادم. با دستاني لرزان پولها را گرفت و به آرامي داخل جيبش گذاشت.
زمزمه کرد: ممنونم آقا.
به تندي از روي صندليام برخاستم و در طول اتاق با عصبانيت قدم زدم. بسيار خشمگين بودم. پرسيدم: چرا از من تشکر کرديد؟
ـ به خاطر حقوقم.
ـ آيا متوجه نشديد که من سرتان کلاه گذاشتم؟ من پول شما را دزديدم و شما فقط از من تشکر ميکنيد؟
ـ اگر جاي ديگري معلم سرخانه بودم، اين مبلغ را هم دريافت نمي کردم.
ـ اين مبلغ را هم دريافت نمي کرديد! خب، مهم نيست. من بازي بدي با شما کردم، يک بازي زشت و خجالت آور ... من به شما هشتاد روبل ميدهم. همه اين پول را از قبل در پاکتي جداگانه براي شما کنار گذاشته بودم. واقعاً که ... چه کسي ميتواند اين قدر احمق باشد؟ چرا اعتراض نکرديد؟ چرا دهانتان را بستيد و سکوت کرديد؟ آيا کسي در اين دنيا به بيشهامتي شما وجود دارد؟ چرا اين همه حماقت؟....
لبخند کوتاه و تلخي بر لبانش نشست. در صورتش خواندم: بله چنين اشخاصي هم وجود دارند.
از او به خاطر اين بازي زشت، معذرت خواهي کرده و در کمال ناباوري اش، هشتاد روبل را تمام و کمال در پاکتي تحويلش دادم. و اين بار چند بار پشت سر هم و با کمرويي گفت: ممنونم؛ و از اتاق خارج شد.
در حالي که از اتاق خارج ميشد، به او خيره ماندم و فکر کردم در اين دنيا چقــدر آسان است ظالم بودن
۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه
خود سوختگان
مستان همای - آواز خود سوختگان و تصنیف ملاقات با دوزخیان
اشعار از صغیر اصفهانی و همای گیلانی
داد درويشي از سر تمهيد
سر قليان خويش را به مريد
گفت که از دوزخ اي نکو کردار
قدري آتش بروي آن بگذار
بگرفت و ببرد و باز آورد
عقد گوهر ز درج راز آورد
گفت که در دوزخ هرچه گرديدم
درکات جحيم را ديدم
آتش و هيزم و ذغال نبود
اخگري بهر اشتعال نبود
هيچکس آتشي نمي افروخت
ز آتش خويش هر کسي مي سوخت
---
آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید
آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات
هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی
جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم
بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم
گر همچو همای از عطش عشق بسوزم
از آتش دوزخ نهراسم نهراسم
۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه
زیرمجموعه ها
تصور کنید که تمام مسائل ما آدما درست در مرکز یک دایره قرار داشت و ماها روی خود این دایره، بنابرین اینکه ما کجای این دایره قرار گرفته بودیم و با این مسائل چه زاویه ای رو تشکیل میدادیم، دیگه اصلاً مهم نبود، چون این رو دیگه بچه های مدرسه ای هم میدونن که فاصله ی هر نقطه ی دایره از مرکزش یک اندازه ست! اگر قرار بود که هر کدوم از ما از جاییکه ایستادیم مسائل توی مرکز رو بهش نگاه کنیم و اگر همگی ما قدرت بیناییمون هم صد در صد یکی بود، دیگه هیچ مشکلی توی این دنیا باقی نمیموند! میپرسید چرا؟! چون همه ی ما همه ی مسائل و مشکلات رو به یک شکل میدیدیم، بدون در نظر گرفتن اینکه "کجا" قرار گرفتیم و اصولاً "کی" هستیم...
کاش کار دنیا به همین سادگی بود! نه دایره ای وجود داره که مشکلات در مرکزش قرار گرفته باشن و نه کلاً فاصله ی آدما از مسائلشون به یک اندازه ست! از اون مهم تر هیچ دو نفری توی این کره ی خاکی وجود ندارن که شرایطشون کاملاً یکی باشه... شاید هر کدوم از ما دایره واری از مسائل رو به دور خودمون داشته باشیم و این دایره وارها برای هر کس منحصر به فرد باشن! در تلاقی آدما با هم، این دایره وارهاشون هم با هم متلاقی میشن و زیر مجموعه ای از اشتراک این مجموعه ها به وجود میان... و زندگی ما اجتماعی از این اشتراکها و مجموعه های باقیمونده منحصر به فرد هر کس هست... چرا میگم منحصر به فرد، چون هر کس به فراخور شرایط و تجاربش، توان و قدرت مخصوص به خودش رو داره: کاری رو که من از پسش برمیام، ممکنه بغل دستیه من نتونه و طبیعتاً بر عکس! سؤالی که این وسط به وجود میاد اینه که آیا اگر من شرایط و توان انجام یک مسئله رو ندارم، میتونم انتظارش رو از دیگری داشته باشم؟ و آیا اصولاً به عدم توان خودم در این رابطه واقف هستم؟... و اینجاست که بیشتر مسائل آغاز میشن و آدم آرزو میکنه که کاش روی دایره بود و مشکلات در مرکز!
۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه
دریا
گفتم امروز از فرصت استفاده کنم و در نبود یار، یک سری کارهای مثبت انجام بدم. مدتها بود که توی فکر جمع و جور کردن کاغذها و مدارک بودم، پس این فرصت رو غنیمت شمرده و به سراغ کلاسور مدارک عتیقه رفتم. خدا میدونه چه چیزهایی از لابلای کاغذها پیدا کردم :) البته طبیعتاً این کار "یک نفر و چند ساعت" (شرمنده :)) نبود ولی خوب بالاخره به پایان رسید. گفتم حالا که دارم تمیزکاری میکنم بد نیست یک سری هم به دنیای "پرونده های الکترونیکی" توی رایانه بزنم و ببینم اونجا چه خبره! چشمم به موزیک خورد. بازش کردم و دیدم کلی ترانه و موزیک اونجا دارم که شاید تا به حال حتی وقتش رو نکردم بهشون گوش کنم! آخه، منم شاید مثل خیلیها هر موزیکی که به شکلی امکان ضبطش برام فراهم میشه، فقط ذخیره میکنم و به امان خدا ولشون میکنم، تا شاید روزی روزگاری گوش کنم :) توی این خونه تکونی به قطعه ای محشر برخورد کردم که گوش دادن بهش من رو ناخودآگاه به سوی شمال، خاک پاک مازندران، خزر و خاطرات گذشته برد... یادشون به خیر...
اردوان کامکار - دریا
۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه
بلی دردناک است
وقتی که پسرم اومد و نظرم رو در مورد شعر زیر ازم پرسید، دیدم نمیتونم به راحتی از کنارش رد بشم و به فارسی ترجمه اش نکنم. شعر از شاعره فقید سوئدی خانم کارین بویه است که اشعارش بی درنگ یادآور شعرهای زنده یاد فروغ فرخزاد هست.
Ja visst gör det ont
بلی دردناک است
Ja visst gör det ont när knoppar brister
بلی دردناک است زمانیکه جوانه ها میشکفند
Varför skulle annars våren tveka
وگرنه بهار را درنگ از چه روی؟
Varför skulle all vår heta längtan
تمامی تمنای سوزان ما
bindas i det frusna bitterbleka
که در یخ بستگی تلخ و بیرنگ فرومیبندد، از چه روی؟
Höljet var ju knoppen hela vintern
این حلقه گلبرگ، سراسر زمستان جوانه بود
Vad är det för nytt, som tär och spränger
چه تازه ایست که اینچنین می فرساید و می ترکاند؟
Ja visst gör det ont när knoppar brister
بلی دردناک است زمانیکه جوانه میشکفد
ont för det som växer
دردناک برای آنچه که می روید
och det som stänger
و برای آنچه که می رویاند.
Ja nog är det svårt när droppar faller
صعب است زمانیکه قطرات فرو می افتند
Skälvande av ängslan tungt de hänger
لرزه بر اندام از ترس، سخت درآویخته
klamrar sig vid kvisten, sväller, glider
می پیچند بر شاخه ها، آماس میکنند و می سُرند
tyngden drar dem neråt, hur de klänger
و ثقل آنان را به زیر می کشد، هر چند که آنان چسبیده اند.
Svårt att vara oviss, rädd och delad
صعب است نامطمئن، بیمناک و دودل بودن،
svårt att känna djupet dra och kalla
صعب است خلأ عمق را احساس کردن
ändå sitta kvar och bara darra
و در عین حال بر جای ماندن و بس لرزیدن
svårt att vilja stanna
صعب است خواست برای ماندن
och vilja falla
و خواست برای افتادن
Då, när det är värst och inget hjälper
زمانیکه بدترینها است و هیچ یاری نمیکند
Brister som i jubel trädets knoppar
جوانه های درخت در میان هلهله ها میشکفند.
Då, när ingen rädsla längre håller
زمانیکه ترس دیگر بی معناست،
faller i ett glitter kvistens droppar
قطرات شاخه ها با برقی از درخشش فرو می افتند،
glömmer att de skrämdes av det nya
وحشت از تازه ها را به دست فراموشی سپرده اند،
glömmer att de ängslades för färden
و ترس از این سفر را از یاد برده اند،
känner en sekund sin största trygghet
برای لحظه ای کوتاه، عظیم ترین امنیتشان را حس میکنند
vilar i den tillit
و در آرامشی می آرامند
som skapar världen
که جهان را میسازد.
Karin Boye
کارین بویه
۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه
دنیا مهلک تر از آنست...
Die Welt ist viel zu gefährlich, um darin zu leben - nicht wegen der Menschen die Böses tun, sondern wegen der Menschen, die danebenstehen und sie gewähren lassen
Albert Einstein
دنیا مهلک تر از آنست که در آن زیست، نه به خاطر انسانهایی که بدی میکنند بلکه بواسطه آن انسانهایی که در کنار می ایستند و به اینان اجازه انجام میدهند.
آلبرت اینشتین
۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه
چکامه
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
دکتر علی شریعتی
۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه
رزم مشترک
طی این سالهایی که اینجا زندگی کرده ام خواننده ها و هنرمندهای زیادی اومدند و کنسرت اجرا کردند. استاد گرامی شجریان هم البته از این قاعده مستثنی نبوده و به دفعات در این شهر برنامه داشته. فکر میکنم به جز یکبار همون دفعات اول اومدنش به اینجا تقریباً توی همه ی برنامه هاش حاضر بودم. اون یکبار هم شنیدم که یک عده ای از فعالین اینجا یک سری سؤالاتی رو وسط کنسرت ازش پرسیدند و وقتی جوابی نگرفتند به اعتراض بلیطهاشون رو پاره کردند و سالن رو ترک کردند. برنامه های اجرا شده توی این سالها از نظر کیفتی فراز و نشیبهایی داشته، گاهی اوقات خوب ، گاهی اوقات عالی و گاهی هم شاید خیلی معمولی بوده، ولی به جرأت میتونم بگم که آخرین کنسرتی که چند هفته پیش در اینجا به روی صحنه آوردند از هر نظر بی نظیر بود: ارکستری بزرگ، سازهای جدید و اجراهایی بسیار عالی... آخر برنامه هم بعد از تشویقهای بی شائبه ی تماشاچیها، در حالیکه همه فریاد "مرغ سحر" و "تفنگت را زمین بگذار" رو سر میدادند، این سرود رو از ساخته های زنده یاد مشکاتیان اجرا کردند... که در اون روز هنوز در قید حیات بود! یادش گرامی باد!
شجریان - رزم مشترک
شعر از برزین آذرمهر
آهنگ ساز پرویز مشکاتیان
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا، درمان نمیشود
دشوار زندگی، هرگز برای ما
دشوار زندگی، هرگز برای ما
بی رزم مشترک، آسان نمیشود
تنها نمان به درد
همراه شو عزیز
همراه شو
همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا، درمان نمیشود
دشوار زندگی، هرگز برای ما
دشوار زندگی، هرگز برای ما
بی رزم مشترک، آسان نمیشود
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
یک ساعت کار اضافه
به زودی دوباره نوبت تغییر ساعتهاست: باید عقب کشید یا اینکه جلو برد، بحث در این است، به قول استاد شکسپیر :) ولی خوب دیگه بعد از این همه سال زندگی توی این دیار بالاخره یک راهی پیدا کردیم که تشخیص بدیم اول بهار پیش به سوی گرما و تابستونه، پس ساعتها رو باید جلو برد و اوائل پاییز دور از این سرما و زمستون سیاهه، باید که به عقب رفت...
یادمه اون اوائل که پا رو به این قاره گذاشته بودم و به قول بچه های سربازی رفته "آشخور" بودم، هنوز حساب و کتاب این تغییر دادن ساعتها دستم نیومده بود. روزگار سخت دانشجویی بود و طبیعتاً بی پولی! توی اون وانفسای بیکاری برای خارجیها توی اون کشور که اصولاً اجازه ی کار نداشتند و اگر کاری هم پیدا میشد، از پست ترین نوعش و قاچاقی بود، کاری توی دیسکوتکی خارج از شهر پیدا کردم. البته فقط دو روز آخر هفته یعنی شب شنبه و یکشنبه ها بود. راهش خیلی دور بود. با قطار میرفتم ولی برگشتش جناب رئیس با بنزآخرین مدلش و با سرعت 200 در یک چشم به هم زدن من رو در خونه پیاده میکرد، بدون هیچ ترسی از جریمه شدن چون همه ی پلیسها اون رو میشناختند و چه بسا مهمونای دائمی دیسکوتکش بودند. کار من صرفاً شستن گیلاسها و لیوانها بود البته با ماشین ظرفشویی ولی اصل کارش خشک کردنشون بود چون اینقدر که تعداد افراد در اونجا زیاد بود که حالت از تولید به مصرف رو داشت: از این طرف من میشستم و با دستمال برق میانداختم، از اون طرف سیل گیلاسهای کثیف بود که به طرفم سرازیر میشد. از ساعت نه شب شروع به کار میکردم تا سه صبح. دیگه از ساعت دو که میشد دقیقه شماری میکردم ... باری یکی از شبهای کاری همین موقع سال بود و دیگه حدودای ساعت دو بود. من خوشحال از اینکه یک شب دیگه رو پشت سر گذاشتم و فقط ساعتی بیش نمیبایستی کار میکردم، سرم رو برگردوندم و در کمال حیرت دیدم ساعت یک شده! آه از نهادم براومد :) از یکی از گارسونها پرسیدم این ساعتتتون خرابه یا برعکس کار میکنه؟ لبخندی زد و گفت: اول پاییزه و امشب ساعتها رو عقب کشیدند!... و اون یک ساعت کار اضافه ی اون شب برای همیشه توی ذهنم باقی موند...
۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه
جاده خاموش است
جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه ای بیهوده می جوید.
یک نفر پوشیده در کنجی
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.
بر در شهر آمد آخر کاروان ما ز راه دور -می گوید-
با لقای کاروان ما، چنان کارایش پاکیزه ای هر لحظه می آراست.
مردمان شهر را فریاد بر میخاست.
آنکه او این قصه اش در گوش، اما
خاسته افسرده وار از جا،
شهر را نام و نشان هر لحظه می جوید.
و به او افسرده می گوید:
«مثل این که سال ها بودم در آن شهر نهان مأوا»
مثل این که یک زمان در کوچه ای از کوچه های او
داشتم یاری موافق، شاد بودم با لقای او.
جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه می جوید.
یک نفر پوشیده بنشسته
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه ای بیهوده می جوید.
یک نفر پوشیده در کنجی
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.
بر در شهر آمد آخر کاروان ما ز راه دور -می گوید-
با لقای کاروان ما، چنان کارایش پاکیزه ای هر لحظه می آراست.
مردمان شهر را فریاد بر میخاست.
آنکه او این قصه اش در گوش، اما
خاسته افسرده وار از جا،
شهر را نام و نشان هر لحظه می جوید.
و به او افسرده می گوید:
«مثل این که سال ها بودم در آن شهر نهان مأوا»
مثل این که یک زمان در کوچه ای از کوچه های او
داشتم یاری موافق، شاد بودم با لقای او.
جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه می جوید.
یک نفر پوشیده بنشسته
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.
نیما یوشیج
۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه
دعاهای معصومانه
مطلب زیر همین الان به دستم رسید که عیناً در اینجا میارمش. من که شخصاً از خوندن دعاهای این کودکان معصوم واقعاً متأثر شدم، گاهی لبخندی به لبام نشست، ولی بدون نگاه کردن در آینه هم تلخی این لبخندها رو میشد در چهره ام احساس کرد
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است. لطفاً آمین بگوئید:
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق / 11 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان / 9 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام / 6 ساله)
خدایا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار / 11 ساله)
من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا / 7 ساله)
خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمیکند فقط میخوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا / 11 ساله)
۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه
همدرد
تقدیم به تو ای همدرد من که توی این روزا من رو یارای بیش از همدردی با تو نیست
با تو ای همدرد ای عشق
با تو درمان یافت این دل
خانه ات جاوید آباد
از تو سامان یافت این دل
ای سراپا عاطفه
جز یاریت یاری ندارم
ای کلامت شعر و بوسه
بی تو غمخواری ندارم
آسمان خانه ات
یک کهکشان رنگین کمان است
وآن نگاهت
روشنی چون عروس آسمان است
زندگانی ات ترانه
گریه هایت عاشقانه
واژه هایت ساده گویی
گفتگویی کودکانه
دیدگانت بامدادان
اشکهایت چشمه ساران
چهره ات رنگ سپیده
گونه هایت لاله زاران
گیسوانت آبشاران
زلف جنگل زیر باران
پیکرت آمیزه ای از عطر پاک گلعذاران
با تو ای همدرد ای عشق
با تو باران در بهاران
مثل یک قطره تو دریا
گم شدن تو جمع یاران
با تو ای همزاد!همدل!با توام بی باده مستم
سر نپیچم من هرگز از آن عهد و پیمانی که بستم
ای سراپا بی نیازی
در کنارت بی نیازم
با تو رودم با تو ابرم
هم نشیبم هم فرازم
آب و خاک و باد وآتش
خانه در تو جمله در تو
مهر و کین و خشم و بخشش
جمع در تو سربه سر تو
آفتاب آسمانی
بی نهایت بی کرانی
دشمن سردی و ظلمت
روشنی بخش جهانی
داریوش - همدرد
با تو ای همدرد ای عشق
با تو درمان یافت این دل
خانه ات جاوید آباد
از تو سامان یافت این دل
ای سراپا عاطفه
جز یاریت یاری ندارم
ای کلامت شعر و بوسه
بی تو غمخواری ندارم
آسمان خانه ات
یک کهکشان رنگین کمان است
وآن نگاهت
روشنی چون عروس آسمان است
زندگانی ات ترانه
گریه هایت عاشقانه
واژه هایت ساده گویی
گفتگویی کودکانه
دیدگانت بامدادان
اشکهایت چشمه ساران
چهره ات رنگ سپیده
گونه هایت لاله زاران
گیسوانت آبشاران
زلف جنگل زیر باران
پیکرت آمیزه ای از عطر پاک گلعذاران
با تو ای همدرد ای عشق
با تو باران در بهاران
مثل یک قطره تو دریا
گم شدن تو جمع یاران
با تو ای همزاد!همدل!با توام بی باده مستم
سر نپیچم من هرگز از آن عهد و پیمانی که بستم
ای سراپا بی نیازی
در کنارت بی نیازم
با تو رودم با تو ابرم
هم نشیبم هم فرازم
آب و خاک و باد وآتش
خانه در تو جمله در تو
مهر و کین و خشم و بخشش
جمع در تو سربه سر تو
آفتاب آسمانی
بی نهایت بی کرانی
دشمن سردی و ظلمت
روشنی بخش جهانی
۱۳۸۸ مهر ۷, سهشنبه
"شو باید که ادامه یابد"
ایمیل یا پست الکترونیکی وسیله ای بسیار مهم در ارتباطات مردم با هم شده چه در حوضه کاری و چه در زندگی خصوصی. به جز ایمیل های بسیار جدی جور و اجور، ایمیل های مزاح آمیز هم گاهگداری به دست آدم میرسه و بعضی هاشون اینقدر که بانمک و خنده دار هستند آدم حیفش میاد که اونا رو با دوستان و آشنایان تقسیم نکنه...
Queen - Show Must Go On
Empty spaces - what are we living for
هفته ی گذشته یکی از این ایمیل های بامزه به دستم رسید و کلی از خوندنش خندیدم. قدیما اسم کسایی رو که فکر میکردم از دریافت چنین ایمیل هایی ممکنه خوشحال بشن توی لیستی گذاشته بودم و مستقیم چنین ایمیل هایی رو براشون میفرستادم. به مرور زمان لیست های مختلفی به وجود اومده بودند: فارسی زبونها، سوئدی زبونها، انگلیسی زبونها، مردونه، زنونه و ... ولی اون مال همون قدیما بود که آدم حال و حوصله اش برای اینجور کارا بیشتر بود. به هر حال الان دیگه این فرآیند رو هر بار باید موقع فرستادن انجام بدم و گیرنده ها رو تک تک انتخاب کنم... خلاصه، ایمیل مزبور رو گذاشتم برای فرستادن و موقع انتخاب گیرنده ها برای اولین بار به یاد یکی از دوستای قدیمی که الان درست اونور کره زمین زندگی میکنه، افتادم. خودم هم نمیدونم که چرا تا حالا برای اون نمیفرستادم!
دیشب که بعد از چند روزی دوری از دنیای روزمرگی به سراغ اینترنت رفتم، دیدم ازش ایمیل اومده... امروز صبح که جوابش رو دادم، دیدم بلافاصله جواب داد: نوشته بود که بهت گفتم که من هم جدا شدم؟! بعد توی چند تا ایمیل بعدی که رد و بدل شد، برام توضیح داد که چطور همسر سابقش یک روز صبح از خواب بیدار شده و گفته که دیگه دوستش نداره و یک روز هم که سرزده میاد خونه، صحنه ای رو میبینه که ...
دلم گرفت! از نامهربونی آدمها، از بی معرفت بودنشون! جالب اینجاست که آخرین باری که با هم صحبت کرده بودیم، صداش خیلی راضی و خوشبخت به نظر میومد! براش نوشتم که اینجور که به نظر میاد توی این دوره و زمونه انگار که این شتریه که حداقل یکبار در خونه آدما میخوابه، ولی از همه اینا مهم تره اینه که به قول اون ترانه قدیمی "شو باید که ادامه یابد"!
Queen - Show Must Go On
Empty spaces - what are we living for
فضاهای خالی؛ برای چه زنده ایم ما؟
Abandoned places - I guess we know the score
مکانهایی رها شده؛ به گمانم نتیجه را میدانیم
On and on, does anybody know what we are looking for
On and on, does anybody know what we are looking for
آیا کسی میداند که ما در این بی وقفگی به دنبال چه میباشیم؟
Another hero, another mindless crime
قهرمانی دیگر و جنایت بیفکری دیگر
Behind the curtain, in the pantomime
Behind the curtain, in the pantomime
پشت پرده، در پانتومیم
Hold the line, does anybody want to take it anymore
Hold the line, does anybody want to take it anymore
مقاومت کن، آیا کسی را یارای تحمل بیش از این هست؟
The show must go on
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
Inside my heart is breaking
Inside my heart is breaking
درون قلبم در حال فروریختن است
My make-up may be flaking
My make-up may be flaking
شاید آرایشم رو به بیرنگی برود
But my smile still stays on
ولیکن لبخندم بر سر جای خود باقیست
Whatever happens, I'll leave it all to chance
Whatever happens, I'll leave it all to chance
هر چه پیش آید، آنرا به دست سرنوشت خواهم سپارد
Another heartache, another failed romance
Another heartache, another failed romance
سینه سوزی دیگر، رمانس ناکامی دیگر
On and on, does anybody know what we are living for
آیا کسی میداند که ما در این بی وقفگی برای چه زندگی میکنیم؟
I guess I'm learning, I must be warmer now
I guess I'm learning, I must be warmer now
به گمانم که چیزی یاد میگیرم، باید که دیگر گرم شده باشم
I'll soon be turning, round the corner now
I'll soon be turning, round the corner now
به زودی دیگر از خطر خواهم جست
Outside the dawn is breaking
بیرون سپیده دم فرامیرسد
But inside in the dark I'm aching to be free
ولی من در درون تاریکی تمنای آزاد بودن را دارم
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
The show must go on
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
Inside my heart is breaking
Inside my heart is breaking
درون قلبم در حال فروریختن است
My make-up may be flaking
My make-up may be flaking
شاید آرایشم رو به بیرنگی برود
But my smile still stays on
But my smile still stays on
ولیکن لبخندم بر سر جای خود باقیست
My soul is painted like the wings of butterflies
My soul is painted like the wings of butterflies
قلبم رنگ آمیزیی چون بالهای پروانه را دارد
Fairytales of yesterday will grow but never die
Fairytales of yesterday will grow but never die
افسانه های دیروزی رشد خواهند کرد ولی هرگز نخواهند مرد
I can fly - my friends
مرا یارای پرواز است، دوستان من
The show must go on
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
The show must go on
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
I'll face it with a grin
I'll face it with a grin
من با روی باز با آن روبرو خواهم شد
I'm never giving in
I'm never giving in
من هرگز تسلیم نخواهم شد
On - with the show
On - with the show
شو ادامه یابد
I'll top the bill, I'll overkill
I'll top the bill, I'll overkill
من در اوج خواهم بود، من نابود خواهم کرد
I have to find the will to carry on
من باید میل به ادامه را پیدا کنم
On with the show
On with the show
شو ادامه یابد
On with the show
شو ادامه یابد
The show must go on
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه
رفیق قدیمی و حلبی
بالاخره بعد از یک غیبت بسیار طولانی دوباره این طرفا پیدام شد :) راستش امسال، تابستون خیلی طولانیی بود، یعنی البته منظورم گرماش نیست چون اینجا تنها چیزی که یافت نمیشه "تابستان گرم و طولانیه"! کار ما انگار برعکسه، همه وقتی تعطیلات دارن فرصت بیشتری برای نوشتن دارن ولی ما وقتی سر کار میریم :) خوب دیگه یک مدتی هم که سرم بعد از سالیان سال دوباره توی درس و مشق بود که البته باید اذعان کنم که همچین خالی از لطف هم نبود...
یک درگیری دیگه ای هم که توی این مدت داشتم و باعث شد که حواسم برای قلمزنی زیاد جمع نباشه این "سِروِر" قدیمیم، دوست دیرینه ام بود. آخرش بعد از گذشت بیشتر از یک دهه و موندنش در محل کار سابقم، آب و برقش رو قطع کردند و ارتباطش رو با تمامی دنیای خارج قطع کردند. البته میدونستم که این اتفاق بالاخره میفته! به هر حال این دوست قدیمی که در طول این همه سال شبانه روز برپا بود و به طرق مختلف در دنیای مجازی به ما سرویس میداد، رو مثل بچه ام در آغوش گرفتم و با خودم به خونه آوردم. نمیدونستم باهاش چیکار کنم! مثل حیوون خونگی پیری شده بود که یا باید میدادم بهش "آمپول خلاص" رو بزنن و یا دوباره به طریقی براش جایی پیدا میکردم که به جهان مجازی وصل بشه. خلاصه دیدم که هیچ جایی بهتر از گاراژ نیست، چون اینقدر که پیر و فرسوده شده که کسی توی خونه طاقت شنیدن صدای خُرخُرش رو موقع خواب نداره. حالا دیگه اونجا زیر بال و پر خودمه و گاهگداری یک سرکی بهش میزنم و گاهگداری هم تیمارش میکنم :) ولی خوب دیگه اون قدرت و یارای سابق رو نداره و مجبور شدم کلی از بار کاریش که توی این سالها انجام میداد رو کم کنم... صحنه ای رو که هفته پیش شاهدش بودم هنوز جلوی چشمانمه و وقتی یادش میفتم ناخودآگاه لبخندی بروی لبام میشینه: وقتی که این سِروِر رو در گاراژ به دوست قدیمیم که چندی روزی رو مهمون ما بودند، نشون دادم، با محبت همیشگیش به طرفش رفت، دست نوازشی به سر و گوشش کشید و گفت آفرین...:) و واقعاً که آفرین بر تو، رفیق قدیمی و حلبی ما!
۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه
سایه ای شوم
چقدر این تعطیلات و مرخصی زود گذشت، یعنی در اصل مثل بقیه ی لحظه های عمر! علامت تعجب گذاشتم در انتهای جمله ی قبل ولی راستش اصلاً جای تعجبی نیست. مگه روزهای تعطیلی چه فرقی با روزهای دیگه دارن؟ مگه میشه اونها رو به قول اتراک "از عمر نگذاشت"؟ نمیدونم، شاید هم بشه! شاید هم بعضی وقتها که دیگه اینقدر بهت خوش میگذره و گذر عمر رو حتی اگر برای چند لحظه هم که شده حس نمیکنی، بشه خط بطلانی روی اون لحظه ها در تقویم عمر کشید، به قول این وایکینگها: من چه میدانم...
تا دیروز فکر میکردم که گذشته های ما برای همیشه گذشته ها هستند و میشه در گورستان گذشته ها دفنشون کرد، ولی از اونجاییکه انسان باید همواره در حال یاد گرفتن چیزهای جدید در زندگی باشه، این هم به عنوان درسی جدید به معلومات ناچیز و حقیرم توی این زندگی افزوده شد. اگر تونستید از دست سایه اتون فرار کنید، از دست این دیو پلید هم میتونید بجهید. اوه، البته مثل تمام مسائلی که توی این دنیا از راههای غیر عرفی قابل حل هستند، این رو هم از یک راه رادیکال شاید بشه حل کرد: اگر در تاریکی مطلق به سر ببرید، هرگز سایه ای نخواهید داشت و نتیجتاً نیازی به فرار از اون رو هم پیدا نمیکنید! خوب، ولی کی دلش میخواد که در ظلمت مطلق زندگی کنه؟! ما به نور محتاجیم و وجود سایه رو هم باید پدیرفت. باید پذیرفت که سایه ی گذشته ها هم همیشه پشت سر ما و پا به پای ما و به دنبال ما در حال حرکتند و از همه اینها مهمتر فقط خود ما اونها رو میبینم. نمیتونیم از دیگران انتظار داشته باشیم که اونها هم مثل ما گاهی ملاحظه ی شومی این سایه ها رو بکنند. به مانند بیماران روحی که به همه "دوست خیالی" خودشون رو معرفی میکنن، ما هم باید مرتب به همه بگیم که: ای بابا، چطور فقدان نور رو در پشت سر من نمیبینین؟! و اونها هم از روی احترام و شاید محبت لبخندی به لب بیارن و بگن: معلومه که میبینیم... و در دل پیش خودشون بگن: بیچاره! چقدر دلم براش میسوزه ... و من درد در رگانم... زندگی همینه، عموناصر: "هذا الموجود" همینه که هست، میخوای بخواه،...
اشتراک در:
پستها (Atom)