۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

همه لرزش دست و دلم

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق
چهرۀ آبیت پیدا نیست

و خنکای مرهمی
بر شعلۀ زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون

آی عشق آی عشق
چهرۀ سرخت پیدا نیست

غبار تیرۀ تسکینی
بر حضور وَهن
و دنجِ رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزۀ برگچه
بر ارغوان

آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست


احمد شاملو

۲ نظر:

ناشناس گفت...

Another beautiful timeless poem from Shamlou..one can never love it enough..even Nazeri could sing it without harming it;) thanks for the consert/S

amunaaser گفت...

Timeless masterpieces can not be harmed, not even by "masters" ;)
The pleasure was all ours, sis...:)