۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

آسمان اتوپیا

زمان داره مثل باد میگذره و ما حتی فرصت نظاره کردن حرکت برگهای درخت حوادث رو هم پیدا نمیکنیم، برگهایی که باد زمان مرتب نوازششون میکنه. به زودی سی سال میشه که من شاید بزرگترین تصمیم زندگیم رو اتخاذ کردم و زادگاهم رو به مقصدی نامعلوم ترک کردم. دلم نمیخواست که پشت سرم رو نگاه کنم چون خیلی دردناک بود و من طاقت درد بیش از اون رو نداشتم! آیا کار درستی میکردم؟ آیا واقعاً ارزشش رو داشت که همه چیز و همه کَسم رو به جای بذارم و برم؟ ولی در اون شرایط دیگه فرقی نمیکرد، چون تصمیمی بود که گرفته شده بود و نبایست که دیگه به پشت سر نگریست و یا حتی نیم نگاهی انداخت. پیش به سمت جلو، به سمت آینده، به سمت خوشبختی...
تا اونجایی که به یاد دارم، همیشه از پشیمون شدن توی زندگی بیزار بوده ام. به این اعتقاد داشتم و دارم که آدم یا کاری رو نمیکه و یا اگر انجامش داد، دیگه نباید پشیمون بشه! همه ی ما آدما توی زندگی مرتکب اشتباه میشیم و این به طور قطع اجتناب ناپذیره! ولی امکان اشتباه و خطا نباید به این معنی باشه که ما فرصتهایی که توی زندگی سر راهمون قرار میگیره رو از دست بدیم. بعضی از فرصتها شاید فقط یک بار دست بدن و دیگه تا آخر عمر به سراغ آدم نیان. باید که فرصتها رو توی این دنیای فانی غنیمت شمرد و از لحظه هایی که میان، میرن و دیگه برنمیگردن، استفاده کرد. مگه تا کی میشه در "آسمان اتوپیا" به دنبال فرشتگان گشت؟! ما از خاکیم و بر خاک خواهیم شد، پس باید که به خاک و زمین واقعیات نزدیک شد. رؤیاهای دست نیافتنی در اصل موهوماتی بیش نیستن:

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه ی زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فروخواهی شد
خیام

هیچ نظری موجود نیست: