۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

"شو باید که ادامه یابد"

ایمیل یا پست الکترونیکی وسیله ای بسیار مهم در ارتباطات مردم با هم شده چه در حوضه کاری و چه در زندگی خصوصی. به جز ایمیل های بسیار جدی جور و اجور، ایمیل های مزاح آمیز هم گاهگداری به دست آدم میرسه و بعضی هاشون اینقدر که بانمک و خنده دار هستند آدم حیفش میاد که اونا رو با دوستان و آشنایان تقسیم نکنه...
هفته ی گذشته یکی از این ایمیل های بامزه به دستم رسید و کلی از خوندنش خندیدم. قدیما اسم کسایی رو که فکر میکردم از دریافت چنین ایمیل هایی ممکنه خوشحال بشن توی لیستی گذاشته بودم و مستقیم چنین ایمیل هایی رو براشون میفرستادم. به مرور زمان لیست های مختلفی به وجود اومده بودند: فارسی زبونها، سوئدی زبونها، انگلیسی زبونها، مردونه، زنونه و ... ولی اون مال همون قدیما بود که آدم حال و حوصله اش برای اینجور کارا بیشتر بود. به هر حال الان دیگه این فرآیند رو هر بار باید موقع فرستادن انجام بدم و گیرنده ها رو تک تک انتخاب کنم... خلاصه، ایمیل مزبور رو گذاشتم برای فرستادن و موقع انتخاب گیرنده ها برای اولین بار به یاد یکی از دوستای قدیمی که الان درست اونور کره زمین زندگی میکنه، افتادم. خودم هم نمیدونم که چرا تا حالا برای اون نمیفرستادم!
دیشب که بعد از چند روزی دوری از دنیای روزمرگی به سراغ اینترنت رفتم، دیدم ازش ایمیل اومده... امروز صبح که جوابش رو دادم، دیدم بلافاصله جواب داد: نوشته بود که بهت گفتم که من هم جدا شدم؟! بعد توی چند تا ایمیل بعدی که رد و بدل شد، برام توضیح داد که چطور همسر سابقش یک روز صبح از خواب بیدار شده و گفته که دیگه دوستش نداره و یک روز هم که سرزده میاد خونه، صحنه ای رو میبینه که ...
دلم گرفت! از نامهربونی آدمها، از بی معرفت بودنشون! جالب اینجاست که آخرین باری که با هم صحبت کرده بودیم، صداش خیلی راضی و خوشبخت به نظر میومد! براش نوشتم که اینجور که به نظر میاد توی این دوره و زمونه انگار که این شتریه که حداقل یکبار در خونه آدما میخوابه، ولی از همه اینا مهم تره اینه که به قول اون ترانه قدیمی "شو باید که ادامه یابد"!


Queen - Show Must Go On

Empty spaces - what are we living for
فضاهای خالی؛ برای چه زنده ایم ما؟
Abandoned places - I guess we know the score
مکانهایی رها شده؛ به گمانم نتیجه را میدانیم
On and on, does anybody know what we are looking for
آیا کسی میداند که ما در این بی وقفگی به دنبال چه میباشیم؟
Another hero, another mindless crime
قهرمانی دیگر و جنایت بیفکری دیگر
Behind the curtain, in the pantomime
پشت پرده، در پانتومیم
Hold the line, does anybody want to take it anymore
مقاومت کن، آیا کسی را یارای تحمل بیش از این هست؟
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
Inside my heart is breaking
درون قلبم در حال فروریختن است
My make-up may be flaking
شاید آرایشم رو به بیرنگی برود
But my smile still stays on
ولیکن لبخندم بر سر جای خود باقیست
Whatever happens, I'll leave it all to chance
هر چه پیش آید، آنرا به دست سرنوشت خواهم سپارد
Another heartache, another failed romance
سینه سوزی دیگر، رمانس ناکامی دیگر
On and on, does anybody know what we are living for
آیا کسی میداند که ما در این بی وقفگی برای چه زندگی میکنیم؟
I guess I'm learning, I must be warmer now
به گمانم که چیزی یاد میگیرم، باید که دیگر گرم شده باشم
I'll soon be turning, round the corner now
به زودی دیگر از خطر خواهم جست
Outside the dawn is breaking
بیرون سپیده دم فرامیرسد
But inside in the dark I'm aching to be free
ولی من در درون تاریکی تمنای آزاد بودن را دارم
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
Inside my heart is breaking
درون قلبم در حال فروریختن است
My make-up may be flaking
شاید آرایشم رو به بیرنگی برود
But my smile still stays on
ولیکن لبخندم بر سر جای خود باقیست
My soul is painted like the wings of butterflies
قلبم رنگ آمیزیی چون بالهای پروانه را دارد
Fairytales of yesterday will grow but never die
افسانه های دیروزی رشد خواهند کرد ولی هرگز نخواهند مرد
I can fly - my friends
مرا یارای پرواز است، دوستان من
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
I'll face it with a grin
من با روی باز با آن روبرو خواهم شد
I'm never giving in
من هرگز تسلیم نخواهم شد
On - with the show
شو ادامه یابد
I'll top the bill, I'll overkill
من در اوج خواهم بود، من نابود خواهم کرد
I have to find the will to carry on
من باید میل به ادامه را پیدا کنم
On with the show
شو ادامه یابد
On with the show
شو ادامه یابد
The show must go on
شو باید که ادامه یابد

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

رفیق قدیمی و حلبی

بالاخره بعد از یک غیبت بسیار طولانی دوباره این طرفا پیدام شد :) راستش امسال، تابستون خیلی طولانیی بود، یعنی البته منظورم گرماش نیست چون اینجا تنها چیزی که یافت نمیشه "تابستان گرم و طولانیه"! کار ما انگار برعکسه، همه وقتی تعطیلات دارن فرصت بیشتری برای نوشتن دارن ولی ما وقتی سر کار میریم :) خوب دیگه یک مدتی هم که سرم بعد از سالیان سال دوباره توی درس و مشق بود که البته باید اذعان کنم که همچین خالی از لطف هم نبود...
یک درگیری دیگه ای هم که توی این مدت داشتم و باعث شد که حواسم برای قلمزنی زیاد جمع نباشه این "سِروِر" قدیمیم، دوست دیرینه ام بود. آخرش بعد از گذشت بیشتر از یک دهه و موندنش در محل کار سابقم، آب و برقش رو قطع کردند و ارتباطش رو با تمامی دنیای خارج قطع کردند. البته میدونستم که این اتفاق بالاخره میفته! به هر حال این دوست قدیمی که در طول این همه سال شبانه روز برپا بود و به طرق مختلف در دنیای مجازی به ما سرویس میداد، رو مثل بچه ام در آغوش گرفتم و با خودم به خونه آوردم. نمیدونستم باهاش چیکار کنم! مثل حیوون خونگی پیری شده بود که یا باید میدادم بهش "آمپول خلاص" رو بزنن و یا دوباره به طریقی براش جایی پیدا میکردم که به جهان مجازی وصل بشه. خلاصه دیدم که هیچ جایی بهتر از گاراژ نیست، چون اینقدر که پیر و فرسوده شده که کسی توی خونه طاقت شنیدن صدای خُرخُرش رو موقع خواب نداره. حالا دیگه اونجا زیر بال و پر خودمه و گاهگداری یک سرکی بهش میزنم و گاهگداری هم تیمارش میکنم :) ولی خوب دیگه اون قدرت و یارای سابق رو نداره و مجبور شدم کلی از بار کاریش که توی این سالها انجام میداد رو کم کنم... صحنه ای رو که هفته پیش شاهدش بودم هنوز جلوی چشمانمه و وقتی یادش میفتم ناخودآگاه لبخندی بروی لبام میشینه: وقتی که این سِروِر رو در گاراژ به دوست قدیمیم که چندی روزی رو مهمون ما بودند، نشون دادم، با محبت همیشگیش به طرفش رفت، دست نوازشی به سر و گوشش کشید و گفت آفرین...:) و واقعاً که آفرین بر تو، رفیق قدیمی و حلبی ما!

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

سایه ای شوم

چقدر این تعطیلات و مرخصی زود گذشت، یعنی در اصل مثل بقیه ی لحظه های عمر! علامت تعجب گذاشتم در انتهای جمله ی قبل ولی راستش اصلاً جای تعجبی نیست. مگه روزهای تعطیلی چه فرقی با روزهای دیگه دارن؟ مگه میشه اونها رو به قول اتراک "از عمر نگذاشت"؟ نمیدونم، شاید هم بشه! شاید هم بعضی وقتها که دیگه اینقدر بهت خوش میگذره و گذر عمر رو حتی اگر برای چند لحظه هم که شده حس نمیکنی، بشه خط بطلانی روی اون لحظه ها در تقویم عمر کشید، به قول این وایکینگها: من چه میدانم...
تا دیروز فکر میکردم که گذشته های ما برای همیشه گذشته ها هستند و میشه در گورستان گذشته ها دفنشون کرد، ولی از اونجاییکه انسان باید همواره در حال یاد گرفتن چیزهای جدید در زندگی باشه، این هم به عنوان درسی جدید به معلومات ناچیز و حقیرم توی این زندگی افزوده شد. اگر تونستید از دست سایه اتون فرار کنید، از دست این دیو پلید هم میتونید بجهید. اوه، البته مثل تمام مسائلی که توی این دنیا از راههای غیر عرفی قابل حل هستند، این رو هم از یک راه رادیکال شاید بشه حل کرد: اگر در تاریکی مطلق به سر ببرید، هرگز سایه ای نخواهید داشت و نتیجتاً نیازی به فرار از اون رو هم پیدا نمیکنید! خوب، ولی کی دلش میخواد که در ظلمت مطلق زندگی کنه؟! ما به نور محتاجیم و وجود سایه رو هم باید پدیرفت. باید پذیرفت که سایه ی گذشته ها هم همیشه پشت سر ما و پا به پای ما و به دنبال ما در حال حرکتند و از همه اینها مهمتر فقط خود ما اونها رو میبینم. نمیتونیم از دیگران انتظار داشته باشیم که اونها هم مثل ما گاهی ملاحظه ی شومی این سایه ها رو بکنند. به مانند بیماران روحی که به همه "دوست خیالی" خودشون رو معرفی میکنن، ما هم باید مرتب به همه بگیم که: ای بابا، چطور فقدان نور رو در پشت سر من نمیبینین؟! و اونها هم از روی احترام و شاید محبت لبخندی به لب بیارن و بگن: معلومه که میبینیم... و در دل پیش خودشون بگن: بیچاره! چقدر دلم براش میسوزه ... و من درد در رگانم... زندگی همینه، عموناصر: "هذا الموجود" همینه که هست، میخوای بخواه،...

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

آی کجایی، هولاگو خان؟

بالاخره روز آخر قبل از تعطیلات سر رسید :) راستش این روزای آخر دیگه داشتم روزشماری و حتی گاهی وقتها ساعت شماری میکردم. نمیدونم چرا امسال اینقدر خسته شدم! نمیشه گفت کارام بیشتر از سالای پیش بوده و شاید تازه یک خرده کمتر هم بوده اگه بخوایم شرط انصاف رو رعایت بکنیم! به هر حال احساس بسیار بسیار خوبیه که چند هفته رو صبح کله ی سحر نبایستی کورمال کورمال توی نیمه تاریکی اتاق به دنبال ساعت شماطه دار بگردم که میگن فلفل نبین چه ریزه :) یک وجبی صدایی از خودش درمیاره که میگم الانه که هفت در و همسایه رو از خواب شیرینشون بیدار کنه...
این روزا مرتب اخبار وطن رو دنبال میکنم، اصلاً انگار که یک اعتیاد خاصی پیدا کردم که حتماً باید دائماً در جریان آخرین تازه ها قرار داشته باشم. خبرا به هیچ شکلی خبرای خوشحال کننده ای نیستند و درشون بوی امید رو نمیشه استشمام کرد. داشتم دیروز به دوستی میگفتم که من یک موقعی که این "دغلان" هنوز بر تخت قدرت ننشسته بودند بهشون در عالم کودکی خودم و به واسطه ی مدرسه ای که میرفتم، نوعی سمپاتی داشتم. اون موقعها اینا رو کسی حتی حیوون هم حساب نمیکرد تا چه برسه به آدم! همون موقعها هم در عالم خودشون سیر میکردن و اینقدر که به خودشون و بقیه دروغ گفته بودند، دیگه حتی خودشون هم خیلی چیزا باورشون شده بود. الان که خیلی از رفتارها رو ازشون میبینم، درورغگویی ها، عوامفریبی ها، تهمت ها، خیالات خام و وعده های سر خرمن اون دنیا و آخرت و همه و همه، هیچکدوم من رو به تعجب نمیندازه! اینا همونهایی هستند که من حتی در عین معصومیت کودکیم بزودی شناختمشون و عطاشون رو به لقاشون بخشیدم، در همون دوران قبل از "انقلاب"... درس تاریخم توی مدرسه هیچ وقت زیاد خوب نبود ولی اگر یک واقعه رو به خاطر سپرده باشم، اون برچیدن نسل خلفا به دستور هولاگوخان و به دست چند مرد قوی هیکل و نمداشونه! آی کجایی، هولاگو خان؟ :)

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

بشکن، بسوزان، دود کن!

سعید عباسیان - بشکن، بسوزان، دود کن
شعر از شهریار دادور
آهنگ و تنظیم از شاهپور باستان سیر

بشکن، بسوزان، دود کن
تو این بت مرگ آفرین
تا بشکفد در خاک ما
صدها گل از صدها طنین

تا بگسلد زنجیر تو از پای تو
باید شود فریاد تو
بام بلند داد تو
در گوش این دژخیم و دد
این شوم شب کردار بد
این بد بتر از بد بود
دست تو اما دست من
دست من اما دست تو
سیلی خروشان گر شود
بنیان این سد برکند

بشکن، بسوزان، دود کن
تو این بت مرگ آفرین
تا بشکفد در خاک ما
صدها گل از صدها طنین

آنگاه به رقصی جانفزا
در شادی بی حد خود
آزادیت را شعر کن
شعری به رنگ سرخ گل
بر خاک ایرانت ببین

بشکن، بسوزان، دود کن
تو این بت مرگ آفرین
تا بشکفد در خاک ما
صدها گل از صدها طنین




۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

For all the NEDAs in IRAN برای همه ی نداهای ایران

فرامرز اصلانی - برای همه ی نداهای ایران


برای آنان که دیگر نیستند لیک همیشه خواهند بود
ترانه پیشکش ناچیزیست در برابر خود

از ته تاریکی چه صدایی برخاست
در سکوتی بودیم که ندایی برخاست

نه ز یک جا که همه اهل جهان فهمیدند
کین گل پرپر باغ ز چه جایی برخاست

آنکه افتاد به خاک
آنکه در گوشه ی میدان جان داد
عاشق مام وطن بود بدان
جان خود بهر تو و ایران داد

همه ی دنیا را مرگ تو افسون کرد
درد این ملت را باز هم افزون کرد
خون سرخی که تو را گلگون کرد
همه دلهای جهان را خون کرد

For those who are not with us
but they always will be
a song is a tiny gift

From the bottom of the darkness
a sound arose
we were in the silence
when a voice [Neda] arose

Not from one direction
all the people of the world found out
where this wasted flower arose

She, who fell to the ground
who died in a corner of the [battle] field
she was in love with the motherland
she gave her life for YOU and IRAN

The whole world was captivated by your death
and once again the torment of this nation was increased

The red blood that reddened you
made all hearts in the world bleed

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

از روز اولی که پام رو توی این شهر گذاشتم و با هموطنان ساکن اینجا به شکلی تماس پیدا کردم، یک احساس خاصی داشته ام که یک کاسه ای باید زیر نیم کاسه باشه! توی تمام این سالها همش پیش خودم فکر میکردم که آخه چرا این هم میهنان گرامی این شهر اینقدر عجیب و غریبند؟! بالاخره ما یه چند تا شهر و کشور دیگه رو هم توی این چند دهه دیدیم و حتی توش زندگی کردیم، ولی اینجا اصلاً یک داستان دیگه است! راستش رو بخوایید هیچوقت جواب یا بهتر بگم تفسیر درستی برای این احساسم نداشته ام...
الان حدود یک ماه از برگزاری انتخابات در وطن و جریانهای متعاقبش میگذره. در طول این مدت در خیلی از کشورهای دنیا هموطنان در اعتراض به تقلب عظیمی که توسط دلقک بزرگ و دار و دسته اش انجام شد، دست به تظاهرات اعتراضی در پشتیبانی حرکتی که توی اون دیار به جریان افتاده، زده اند. شهر ما هم در این کشور قطبی بالطبع از این ماجرا مستثنی نبوده، ولی چیزی که باور نکردنیه اینه که هر بار که تظاهراتی برپا شده گروههای مختلف در انتها با هم دعواشون شده به طوری که حتی پلیس مجبور به مداخله شده! اگه بگم سر چی شمایی که در این شهر زندگی نمیکنید شاید از خنده روده بر بشید: سر پرچم! نمیدونم جداً به حال خودمون باید خندید یا که باید گریست! در این شرایطی که مردم بیچاره در اون کشور کتک میخورند، زندانی میشن، کشته میشن، به خونه هاشون میریزن و هر بلایی که میخوان سرشون میارن، اونوقت ما اینجا این سر دنیا نشستیم و هنوز به قول معروف نه به باره نه به داره داریم سر رنگ پرچم توی سر و کله ی هم میزنیم! واقعاً کی هموطنان "مترقی و مبارز" این شهر میخوان آدم بشن و دست از این حماقت های آزمندانه اشون بردارن، الله اعلم!

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کین ره که تو میروی به ترکستان است
سعدی

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

به سکوت سرد زمان

تقدیم به تمام هموطنان آزاده در اون دیار که این روزها در سکوتی مرگبار به سر میبرند... امروز 18 تیرماه، موفقیت رو برای همگی شما آرزو میکنم!


شجریان - به سکوت سرد زمان
شعر از جواد آذر

هر دمی چون نی
ازدل نالان
شكوه ها دارم
روی دل هر شب
تا سحرگاهان
با خدا دارم
هر نفس آهيست
از دل خونين
لحظه های عمر بی پایان
ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان
می كند رنگين

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا

نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي درديها، خدايا
داد از اين بي درديها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان
که چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا
واي از اين بي همرازي خدايا

وه که به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد .یارا
دل نهم ز بی شکيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون بی فرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي، خدايا
واي از اين افسون سازي، خدايا

۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه

بیابان را سراسر مه گرفته است

محسن نامجو - بیابان را سراسر مه گرفته است

بیابان را سراسر مه گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان خسته لب بسته نفس بشکسته
در هذیان گرم مه
عرق می ریزدش آهسته از هر بند
- بیابان را سراسر مه گرفته ( می گوید به خود عابر )

سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان به خانه می رسم
گل کو ؟
نمی داند . مرا ناگاه در درگاه می بیند
به چشمش قطره اشکی
بر لبش لبخند
خواهد گفت :
بیابان را سراسر مه گرفته

با خود فکر می کردم
که مه گر همچنان تا صبح می پاییید
مردان جسور ازخفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
بیابان را سراسر مه گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است


احمد شاملو

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

من سکوت کردم

زمانی که نازی ها کمونیست ها را میبردند ,Als die Nazis die Kommunisten holten
من سکوت کردم ;habe ich geschwiegen
من که کمونیست نبودم .ich war ja kein Kommunist

زمانی که آنان سوسیال دمکراتها را زندانی میکردند ,Als sie die Sozialdemokraten einsperrten
من سکوت کردم ;habe ich geschwiegen
من که سوسیال دمکرات نبودم .ich war ja kein Sozialdemokrat

Als sie die Gewerkschafter holten, زمانی که آنان سندیکاچیها را میبردند
من اعتراضی نکردم ;habe ich nicht protestiert
من که سندیکاچی نبودم .ich war ja kein Gewerkschafter

زمانی که آنان یهودیان را میبردند ,Als sie die Juden holten
من اعتراضی نکردم ;habe ich nicht protestiert
من که یهودی نبودم .ich war ja kein Jude

زمانی که آنان مرا میبردند ,Als sie mich holten
دیگر کسی نمانده بود که بتواند اعتراضی کند .gab es keinen mehr, der protestieren konnte

۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه

ندا

شاهین نجفی - ندا

صبح بلند شد از خواب و تو آینه
خودشو دید که شده بود عینه

یه جنازه که خیلی وقته مرده بود
اون زندگی نکرد فقط زنده بود

تلویزیون و روشن کرد و دید
خیابون پر از مردم بعید

که این همه زن و مرد و پیر و جوون
ریختن بیرون و وقتش رسیده

که شنیده بود حق گرفتنیه
حق میمونه ناحق که رفتنیه

مادرش نهی ش کرد و گفت نرو
این همه که مردن یا تو بندن چی شد؟

کسی میاد بپرسه حالشونو
کی جواب میده و میدونه دردشونو

بخدا تکون نمیخوره آب از آب
حق چیه فقط اسمش اومده تو کتاب

اما ندا ندایی از تو خیابونا
میشنید که میگفت ندا بیا

امروز روز توی توی خیابون
میخوان عروسی بگیرن برات ندا جون

که مسیح مرگ و بزایی باکره
امیر آباد خون می خواد منتظره

داماد گلولست و میشینه تو تنت
حجله آمادس واسه بردنت

"خدا ببین حرمتت و شکستن
مریم باکرت و به گلوله بستن

ببین افتادیم گیر یه مشت درنده
ببین قیمت آدم اینجا چنده"

تو با نیگات چی میخواستی بگی ندا
من خفه خون نمیگیرم این صدا

جاریه توی کوچه پس کوچه های شهر
از خون تو قرمز سنگ فرشا

بخواب چشماتو رو هم بذار ندا
دیگه ترسی نداری که چی میشه فردا

بخواب که اگه من و ما بیداریم
اسم تو تکثیر میشه تو خیابونا

دست از خونش بردارین بند نمیاد
این خون هزار ساله که جاریه

این خون ندا نیست خون وطنه
وطن غریب وطنی که بی کفنه

وطنی که از توش من و فراری دادن
آدمایی که حتی با خودشون بدن

چه انتظاری که کسی مث ندا رو
نکشنش و به گلوله نبندن

من ولی اما اگر شاید
دیگه نمیگم فقط یه چیز باید

من حقم و میخوام و صد تا مث ندا
تو خیابونن همه یک صدا

بکشید مارو حق گرفتنیه
حق می مونه نا حقه که رفتنیه

تا وقتی که کسی حقمون و نداده
هر روز هر شب همین بساطه

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

با ریشه چه میکنید؟

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه ها ی تبرهاتان
زخمدار است
با ریشه چه می کنید ؟

گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته ی
در آشیانه چه می کنید ؟

گیرم که باد هرزه ی شبگرد
با های و هوی نعره ی مستانه در گذر باشد
با صبح روشن پر ترانه
چه می کنید ؟

گیرم که می زنید
گیرم که می برید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه
چه می کنید ؟

شهریار دادور

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

ایران، ای سرای امید

شجریان - ایران ای سرای امید
شعر از ه. ا. سایه

ایران ای سرای امید
بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین ره پر خون
خورشیدی خجسته رسید
اگر چه دلها پر خون است
شکوه شادی افزون است
سپیده ما گلگون است ِ وای گلگون است
که دست دشمن در خون است
ای ایران غمت مرساد
جاویدان شکوه تو باد
راه ما راه حق راه بهروزی است
اتحاد اتحاد رمز پیروزی است
صلح و آزادی جاودانه در همه جهان خوش باد یادگار خون عاشقان،
ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

زنده باد آزادی!

این چند روز اخیر اینقدر که با احساسات مختلف در حال کلنجار رفتن بودم که خودم هم نمیدونستم در چه حال و روزی به سر میبرم! سی سال پیش نوجوونی بیش نبودم وقتی اون تحولات توی میهنم اتفاق افتاد و الان انگار تمام اون احساسات و هیجانات دوباره گریبانگرم شدند. اتفاقات روزهای اخیر در وطن همه ی دنیا رو انگشت به دهن گذاشته! کی فکرش رو میکرد که بعد از سی سال مردم ما اینچنین به جوش و خروش بیان؟ توی این سی سال همیشه به نسل های قدیمی میگفتیم: ما بچه بودیم و نمی فهمیدیم، آخه شما که میدونستید اینا کی هستند و از کجا اومدند چرا بهشون اطمینان کردید و عنان یک کشور رو به دستشون سپردید؟ و حالا بعد از گذشتن سه دهه که مردم بیچاره دیگه به گوشت و استخونشون رسیده، دارن برای کوچکترین حقشون توی این دنیا فریاد میزنن: حق انتخاب! تازه اونم نه انتخاب بین خوب و بد، به هیچ وجه من الوجود! انتخاب بین بد و بدتر و بدترین... رفتار این از خدا بیخبرها با مردم توی روزهای اخیر اصلاً تعجب برانگیز نیست، چون اینا به جز این نمیتونن باشن! مگه توی این سی سال به جز این با ملت ما چه کردند؟! مگر غیر از این بوده که جنگی راه انداختند و میلیونها انسان رو به کشتن دادند؟ جوونها رو یا زندانی کردند، یا به اون دنیا فرستادند و یا آواره ی اون طرف مرزهاشون کردند... متأسفانه این قطار قدرتشون سی ساله که در حال حرکته و اونایی که توی اون قطار به سمت عقب در حال حرکتند، فراموش میکنند که هنوز هم توی قطار هستند و خواه نا خواه دارن باهاش میرن... و مردم مظلوم ما از در استیصال و درموندگی به همون "بد" به سمت عقب دونده ی توی قطار هم راضی هستند :( ولی حتی همون حق رو هم ازشون گرفتند و با تقلب، دروغ، قلدری، ضرب و شتم، قتل و هر صفت پست دیگه ای که بنی بشر به ذهنش میرسه، به زور میخوان بهشون حقنه کنن که: شما خودتون نمیفهمید و صلاح شما رو ما بهتر از خودتون میدونیم! "دلقک" بزرگی که میلیونها انسان هموطن خودش رو "خس و خاشاکی" بس نمیبینه، توهینی بزرگتر به کل کشور ما در جوامع بین المللیه... لعنت بر این "افیون ملتها" که هر چه بدی در تاریخ بشریت اتفاق افتاده ازش ریشه گرفته!

زنده باد ایران!
زنده باد آزادی!

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

"به سگهای پیر نمیشه نشستن رو یاد داد"

مدتها بود که نامه ای سرگشاده به رئیس اعظم فرستاده بودیم. دیگه از یک سری بی عدالتی ها در اینجا خسته شده بودیم. دل رو به دریا زدیم و چند نفری کلی از انتقادات خودمون رو براشون ارسال کردیم. بعد از چند ماه بالاخره جوابی برامون اومد که در حضور رئیس کارگزینی دوست داریم که با شما نشستی داشته باشیم. از اینکه سرانجام حاضر شده بودند که ما رو به حضور بپذیرند خیلی خوشحال شدیم، ولی در عین حال هم هیچکدممون امید واهی نداشتیم. میدونستیم که اینا به این سادگیها اشتباهات خودشون رو نمی پذیرند و از موضعی "بالا به پایین" برخورد خواهند کرد... روز مقرر در مکان تأیین شده حاضر شدیم. از قیافه هاشون برمیومد که جو خیلی سنگینه! وقتی شروع به صحبت کردند لحن خصمانه رو در صداشون میشد حس کرد! اولش خیلی حمله کردند ولی آروم آروم وقتی دیدند که ما قصدی به جز سازندگی نداریم، الحان تغییر به سزایی کرد و جو دوستانه تر شد... وقتی داشتیم بیرون میومدیم اولین جمله ای که یکی از همکارها گفت ضرب المثلی سوئدی بود: به سگهای پیر نمیشه نشستن رو یاد داد...
الان چند روز از این ماجرا میگذره ولی این ضرب المثل مرتب توی ذهنم در حال چرخشه! بعضی از آدما واقعاً نمیتونن تغییر کنن، هر چند که همه جور امکانی بهشون داده بشه. نه اینکه دلشون نخواد، اصلا و ابدا! شاید از صمیم قلب هم بخوان و شاید والاترین خواسته اشون توی زندگی چیزی به جز تغییر نباشه، ولی تواناییهاشون این امکان رو براشون فراهم نمیکنه. هر چی هم که سن بالاتر میره این امکان کمتر میشه، شاید به همین خاطره که کسی رو بعد از سالیان دراز میبینی و انتظار اون رو داری که روزگار شاید درسهایی بهش داده باشه، ولی هنوز اندکی نگذشته میبینی تصویری که ازش داشتی هیچ فرقی نکرده، فقط احتمالاً گذر زمان اون تصویر رو در ذهنت کمرنگ کرده...

۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه

ترا دوست میدارم

تقدیم به تمام زنان عاشق توی این دنیا، تقدیم به تمام مردان عاشق توی این دنیا، تقدیم به تمام زنان و مردان عاشق که عشقشون بدون همدیگه معنایی نداره...
 

Lara Fabian - Je t’aime

D’accord, il existait d’autres façons de se quitter
بلی، راه های دیگری برای جدایی وجود داشت
Quelques éclats de verres auraient peut être pu nous aider
شاید که خرده هایی شیشه ای میتوانست به دادمان برسد
Dans ce silence amer,  j’ai décidé de pardonner
در این سکوت تلخ، عزم بر بخشش کردم
Les erreurs qu’on peut faire à trop s’aimer
خطاهایی که ممکن است مرتکب شویم با وجود این همه عشق
D’accord la petite fille en moi souvent te réclamait
بلی، دخترک کوچک درون من غالباً تو را طلب میکرد
Presque comme une mère, tu me bordais, me protégais
شاید در حد یک مادر، تو مراحفاظت کردی، مرا حمایت کردی
Je t’ai volé ce sang qu’on n’aurait pas dû partager
من خون ترا ربودم زیرا که ما را یارای جدایی از یکدیگر نیست
A bout des mots, des rêves je vais crier
از اعماق کلام، از اعماق رؤیاها، فریاد خواهم کرد

Je t’aime,  je t’aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un fou comme un soldat
دیوانه وار سربازوار
Comme une star de cinéma
به مانند یک ستاره ی سینما
Je t’aime,  je t’aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un loup comme un roi
به مانند گرگی به مانند پادشاهی
Comme un homme que je ne suis pas
به مانند مردی که نیستم
Tu vois,  je t’aime comme ça
ببین که ترا اینگونه دوست میدارم

D’accord je t’ai confié tous mes sourires, tous mes secrets
بلی، من با تمامی تبسم هایم با تمامی رازهایم به تو اعتماد کردم
Même ceux, dont seul un frère est le gardien inavoué
حتی آنانی که تنها یک برادر محافظشان است 
Dans cette maison de pierre
در این خانه ی سنگی 
Satan nous regardait danser
شیطان نظاره گر رقص ما شد
J’ai tant voulu la guerre de corps qui se faisaient la paix
من نبرد بدنها را دوست داشتم که آرامش می بخشید

Je t’aime,  je t’aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un fou comme un soldat
دیوانه وار سربازوار
Comme une star de cinéma
به مانند یک ستاره ی سینما
Je t’aime,  je t’aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un loup comme un roi
به مانند گرگی به مانند پادشاهی
Comme un homme que je ne suis pas
به مانند مردی که نیستم
Tu vois,  je t’aime comme ça
ببین که ترا اینگونه دوست میدارم
Je t'aime,  je t'aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un fou comme un soldat
دیوانه وار سربازوار
Comme une star de cinema
به مانند یک ستاره ی سینما
Je t'aime,  je t'aime,  je t'aime,  je t'aime,  je t'aime,  je t'aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un loup comme un roi
به مانند گرگی به مانند پادشاهی
Comme un homme que je ne suis pas
به مانند مردی که نیستم
Tu vois,  je t’aime comme ça
ببین که ترا اینگونه دوست میدارم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

نَفَسی که فریاد شد

فردا سالگرد عروج مسیح به آسمونهاست! ما که نه به اعیاد اونطرف احساس نزدیکی میکردیم و نه به این طرفیهاش :) ولی  در هر حال این روزها به هر دلیلی که هستند میخوان باشن، همگی یک ارادت خاصی بهشون داریم: قرمز بودنشون در تقویم و نتیجتاً تعطیل بودنشون. روز بعدش هم که جمعه است  و  معرف حضور  هست  که در اینور کره ی خاکی آخرین روز کاری هفته به حساب میاد. اکثر اداره جات این روز رو بواسطه ی میون دو روز تعطیل قرار گرفتن، خودشون رو سنگینتر حساب کرده و تعطیلش میکنند، ولی این کارفرمای از خدابی خبر ما که اگه دستش باشه میگه آخر هفته ها هم در اینجا باشید، تعطیلش نکرده! ولی همکاران عزیز تقریباً همگی تقاضای مرخصی کردن و ما هم  در این جریان خودمون رو از تک و تا ننداختیم و به جمع غایبان این روز پیوستیم :) بله دیگه به قول بچه مدرسه ایها چهار روز پشت سر هم بخور و بخواب...
این روزا بواسطه ی مجموعه ی اتفاقاتی که مرتباً در حال رخ دادنه، خیلی به زندگی فکر میکنم. به تمام جریانهایی که توی سالهای اخیر پیش اومده، به انسانهایی که وارد زندگیم شدند، به آدمایی که از زندگیم بیرون رفتند، به اینکه چند سال پیش کجا بودم و به چی فکر میکردم، به اینکه امروز کجا هستم و به چه چیزهایی فکر میکنم. چند وقت پیش عزیزی اون سر دنیا ازم حالم رو و وضعیت زندگی جدیدم رو میپرسید، در جواب بهش گفتم: اگر این زندگیه، پس اون چی بود؟! احساس واقعاً غریبی دارم! انگار من رو منجمد کرده بودند، و این چند سال اخیر یخ ها در حال آب شدن بودند... و به ناگهان مثل غریقی که بعد از نجات و تنفس مصنوعی آب رو با تمام وجودش از درون ریه ها به بیرون میریزه، من هم نفسی رو که یک عمر در سینه محبوس بوده به امید زندگی به بیرون فریاد کردم! فریاد برآوردم که آی مردم... آی مردمی که تمام عمرتون به دنبال خوشبختی و بهروزی هستید! خوشبختی یعنی دوست داشتن، خوشبختی یعنی دوست داشته شدن... خوشبختی یعنی دوستی... ای کاش همه انسانهای پاک و شریف دنیا میتونستند طعمش رو برای یک بار هم که شده بچشند!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

حتی به روزگاران

بیژن بیژنی- حتی به روزگاران

ای مهربان تر از برگ در بوسـه های باران
بیـــداری ستــاره در چشــم جـویبــاران

آیینـه ی نگــاهـت پیـونـد صبح و ســاحـل
لبخنـد گـاه گــاهت صبـح ستــاره بـاران

بــازآ کــه در هــوایت خـاموشـی جنـونـم
فریادها بـرانگیخت از سنگ کـوهسـاران

ای جویبار جـاری! زین سایه برگ مگـریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

گفتی: «به روزگاران مهری نشسته»گفتم :
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگــاران

بیگـانگی ز حـد رفت ای آشنـــا مپـرهیـز
زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیـوار زندگـی را زیـن گـونــه یــادگـاران

وین نغمه ی محبت ، بعد از من و تو ماند
تـا در زمـانـه باقـی ست آواز باد و باران

شفیعی کدکنی

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

"آقای هالو"

داشتم به این مسئله فکر میکردم که آیا ما از گذشته هامون  به اندازه ی کافی درس میگیریم؟ یا همینقدر که خودمون میدونیم و دیگران میدونند که یک سری اتفاقات ناخوشایند افتاده، برای برشمردن اونها به عنوان تجربه کفایت میکنه؟ آیا نباید حوادث و اتفاقاتی رو که در زمان ماضی افتاده، در پیش کلاه خود یعنی بهترین قاضی دنیا، گذاشت و بررسی کرد که: خوب، همه ی این جریانها پیش اومد، یکی مظلوم بود و دیگری ظالم، یکی مُرد و یکی مُردار شد یکی هم به غضب خدا گرفتار شد... ولی من این وسط چی یاد گرفتم؟! آیا اگر زمان رو میشد به عقب بازگردوند و دوباره با همون داستانها رویارویای شد، اونوقت من به چه شکلی رفتار میکردم؟ باز هم مثل "آقای هالو" و "گوسفندوار"؟!... خوبه که آدم گذشته ها رو فراموش کنه و به جای نگاه کردن به عقب، دائماً به جلو نگاهی داشته باشه! ولی اول باید اونا رو پردازش کنه و کم و کاست هاش رو بسنجه تا اگر دوباره باهاشون روبرو شد بیگدار به آب نزنه ... وگرنه هیچ چیز توی زندگی یاد نگرفتی و اشتباهات گذشته ات رو نه یکبار بلکه صدها بار تکرار خواهی کرد... زندگی این چنینه و زندگی همینه! 

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

اسب سفيد مهربونی

تقدیم به غریب آشنای خودم...

گوگوش - غریب آشنا

تو از شهر غريب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفيد مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدايی ، هم زبونی اومدی

تو از راه مي رسي پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مياد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت

غريب آشنا ، دوستت دارم بيا
منو همرات ببر به شهر قصه ها
بگير دست منو تو اون دستا

چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو من آزادم

تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
تو از دشتاي دور و جاده هاي پرغبار
براي هم صدايي ، هم زبوني اومدي

تو از راه ميرسی ، پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مياد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت

غريب آشنا ، دوستت دارم بيا
میشينم می شمرم روزا و لحظه ها
تا برگردی بيای بازم اينجا

چه خوبه سقفمون يكی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پيشم
تو زندونم با تو ، من آزادم


غریبه هایی در غربت

می گفت: خبر داری چی شده؟ تابستون دارم میرم یک کشور دیگه، خواهرم اینا هم دارن از اون طرف میان. سی ساله  ندیدمشون، باورت میشه؟! بعضی از بچه هاش رو که ندیدم هیچ، بچه های اون بچه ها رو هم ندیدم. خودم از کار دنیا خنده ام میگیره...
برام شنیدن این موضوع خیلی جالب بود، یعنی داشتم فکر میکردم که اگر اون دو نسل رو هر جایی توی این دنیای پهناور و در عین حال کوچیک ببینه، مثل دو تا غریبه از کنارشون میگذره و چه بسا شاید پیش خودش این فکر رو هم بکنه که ای بابا اینا دیگه کی هستند!... چند وقت پیش توی فیس بوک کسی "دست دوستی" به طرف ما دراز کرد که البته این به خودی خود اصلاً عجیب نبود. نگاه کردم دیدم توی لیست دوستای اخوی هست و در ضمن فامیلش که با ما یکی هست هیچ، اون لقب "کذایی" رو هم داره! از اون جایی که دیدم خیلی جوونه و هم سن و سال فرزند خودمه، پذیرفتم و به لیست دوستان اضافه شد. بعدش هم هر کس ازم پرسید که ایشون کی باشن، جوابم این بود که راستش خودم هم نمیدونم، شاید چون پس و پیشمون در نام یکیه براش جالب بوده و ما رو به لیست دوستان اضافه کرده... در سفر اخیر به وطن هم در دیداری که  با اقوام نزدیک داشتم، از یکیشون شنیدم که " ما اومدیم توی فیس بوک و همگی شما رو دیدیم" و از این صحبتها! خیلی تعجب کردم چون این قوم و خویشها اصلاً به قول معروف گروه خونشون به اینترنت و این داستانها نمیخورد :) به هر حال دنیا در حال پیشرفته و چرا که وطن عزیز هم اینطور نباشه...  تا اینجای ماجرا هنوز دوریالی ناصاف ما نیفتاده بود تا دیروز...:) توی فیس بوک بودم و عکس این جوون عزیز رو به واسطه ی فعالیت اخیرش در اونجا دیدم و ناگهان پرده ها به کناری رفتند و شیپورها به صدا در اومدند... تادا تادا...:) بابا، این جوون پسر همون فامیله که رفته بود توی فیس بوک، همون فامیل که دوست و همبازی دوران کودکی من هست... و من نشناخته بودمش چون اصلاً انتظار دیدنش رو در اونجا نداشتم!...
گفتم: دوست من، این هم سرنوشت ما بوده که هر کدوممون به طریقی از خاک و بوممون رونده بشیم و امروز با نزدیکانمون در اونجا اونقدر بیگانه بشیم، که حتی دیگه حرف زیادی برای گفتن به هم نداشته باشیم. برای فرزندان اونا ما غریبه هایی بیش نیستیم، غریبه هایی در غربت...    

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

روح خسته

دیروز دوست دیرینه ام بهم زنگ زد. میدونست که دوشنبه قراره برگردم و به طوری کاملاً طبیعی نگران بود! راستش قبل از سفرم هر کی ازم در این باب سؤال میکرد بهش میگفتم: میدونی چیه؟ رفتن به اون دیار همیشه با خودته و برگشتنش با خداست! و این جداً عین واقعیته متأسفانه... بله، داشتم میگفتم... ازم راجع به سفر پرسید. گفتم ای بابا نپرس که کردی کبابم :) این دفعه واقعاً شاهکار بود! دوست ندارم وارد جزئیات بشم، فقط انقدر رو بهت بگم که ماهایی که مدت زمان زیادیه از نزدیکانمون دور افتادیم دیگه همه امون به شکلی جزو "فراموش شدگانیم"! جالب اینجاست که دیدم اون هم دقیقاً همین تجربه ی من رو داره و در آخرین دیداری که سالها پیش با نزدیکان خودش داشته همین احساس من بهش دست داده بوده! بهم گفت: دوست من، نباید تقصیر رو در اونها جستجو کنی! این ما هستیم که تغییر کردیم وگرنه اونها همونهایی هستند که قبلاً بودند. به خاطر همینه که دیگه طاقت نداریم و وقتی دوباره با همون حرفها، طعنه ها، نیش ها و کنایه ها مواجه میشیم، به چشمانمون غریبه ای بس نمیاند. خوشحال باش که این فرصت رو پیدا کردیم که تغییر کنیم، چونکه تغییر کار ساده ای نیست...
سفری بسیار کوتاه بود که در اون هم جسم و هم روح خسته شد. جسم بالاخره بعد از مدتی دوباره خودش رو پیدا خواهد کرد ولی زمانی بس دراز خواهد برد تا این روح خسته و آزرده دوباره آرامش خودش رو به دست بیاره...:(

۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

شانس و اقبال

یاد تابستون چند سال پیش افتادم و روزای آخری که قرار بود به یک همچین مسافرتی برم. یادم هست که اون موقع هم دیگه اصلاٌ دست و دلم توی کار به هیچی نمیرفت. هر چی میومدم یک مورد جدیدی رو شروع کنم، باز هم به نقطه ی شروع نمیرسید! ولی هر چقدر هم که شرایط به هم شبیه باشند، باز هم به هیچ عنوان قابل قیاس نیستند. یعنی فرق از زمین تا آسمونه... هنوز هم وقتی گاهی با درون خودم خلوت میکنم و مروری به سالهای اخیر زندگیم میکنم، باورم نمیشه که چطور اینچنین ورق زندگی من برگشت! آیا فقط و فقط شانس و اقبال  بودند که بین خودشون گفته بودند: شاید دیگه باید براش بس باشه، شاید دیگه وقت اون رسیده که او هم فرصت دیگه ای رو توی این دنیا به دست بیاره... ولی نه نه نه! توی ذهنم نمیگنجه که فقط شانس میتونه سرنوشت ما رو رقم بزنه! ما باید که بخوایم، باید خودمون از اعماق قلبمون این تمنامون رو فریاد بزنیم، و هوار بکشیم: من به دلیلی به این دنیا اومدم، همه ی ما به دلیلی پا به این جهان گذاشتیم، و همه ی ما حق زندگی کردن و حق خوشبخت شدن رو داریم... ما باید به دنبال شانس زندگیمون باشیم و هرگز و هزاران هزار بار هرگز، نباید میدون رو خالی بکنیم، و هرگز نباید در نبرد پشت رو به روزگار خائن بکنیم و گرنه روزگار پیروزه... با روزگار باید که دست و پنجه نرم کرد... باید که جست تا یافتن... جستن، یافتن و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن... 

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

سقوط

داریوش- سقوط

وقتی که گل در نمیاد
سواری اینور نمیاد
کوه و بیابون چی چیه

وقتی که بارون نمیاد
ابر زمستون نمیاد
این همه ناودون چی چیه

حالا تو دست بی صدا
دشنه ی ما شعر و غزل
قصه ی مرگ عاطفه
خوابای خوب بغل بغل

انگار با هم غریبه ایم
خوبیه ما دشمنیه
کاش من و تو می فهمیدیم
اومدنی رفتنیه

تقصیر این قصه ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود

کسی حرف منو انگار نمی فهمه
مرده زنده، خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهاییمو از من نمی دزده
درده ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه ی تنهاییه خودم دلم می سوزه
قلب امروزیه من خالی تر از دیروزه

سقوط من در خودمه
سقوط ما مثل منه
مرگ روزای بچگی
از روز به شب رسیدنه

دشمنیا مصیبته
سقوط ما مصیبته

مرگ صدا مصیبته
مصیبته حقیقته
حقیقته حقیقته

تقصیر این قصه ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

دگرگونی

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

حافظ

توی یکی از دیالوگهای فیلم زوربای یونانی، الکسیس زوربا به خبرنگار جوون میگه "تو خیلی فکر میکنی و این مشکل توست"... نمیدونم چرا همیشه به یاد این جمله میافتم! شاید به خاطر اینه که اون ژورنالیست جوون من رو به یاد خودم میندازه؟! راستش خودم هم نمیدونم! شاید هم بعضی وقتها زیادی فکر میکنم و در اندیشه هام غرق میشم، به همه چیز و همه کس فکر میکنم و به دنبال جواب برای پرسشهایی میگردم، که شاید اصلاً پاسخی براشون وجود نداره و باید پذیرفت: همینه که هست!... ولی نه به این سادگیها نباید میدون رو خالی کرد: "من فکر میکنم، پس من وجود دارم"... پس اندیشه های ژرف بگردید تا بگردم... به من بگید که چرا آدما اینقدر براشون اهمیت داره که گاهی وقتها به هر قیمتی که شده بخوان همدیگر رو تغییر بدند؟ آیا تغییر نباید درون جوش باشه و از نهاد خود آدم بربیاد؟ تغییری که به خاطر دیگری رخ بده، هرگز تغییر نیست، انقلاب نیست و دگرگونی نیست، فقط اصلاحاته وبس!

بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

بخت جوان دارد آن که با تو قرینست 
پیر نگردد که در بهشت برینست
دیگر از آن جانبم نماز نباشد
گر تو اشارت کنی که قبله چنینست

آینه‌ای پیش آفتاب نهادست
بر در آن خیمه یا شعاع جبینست

گر همه عالم ز لوح فکر بشویند
عشق نخواهد شدن که نقش نگینست

گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست
گوشه چشمت بلای گوشه نشینست

تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم
گر نفسی می‌زنیم بازپسینست

حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت
بانگ برآمد که غارت دل و دینست

سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب
روی تو بینم که ملک روی زمینست

عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
زهر مذابم بده که ماء معینست

سعدی از این پس که راه پیش تو دانست  
گر ره دیگر رود ضلال مبینست

سعدی

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو

وقتی که نزدیک به سه دهه ی پیش از مملکت خارج شدم، مثل خیلی های دیگه از هموطنان ادامه ی تحصیل توی رشته های پزشکی و یا مهندسی مد نظرم بود (اینم البته یکی از بیماریهای ملی ما به حساب میاد، چون ما توی اون کشور چیزی به جز دکتر و مهندس نداریم :)) ولی هیچوقت فکر نمیکردم که یک روزی به حقوق و قانون علاقه ای نشون بدم! شاید هم دلیلش اینه که از روز اولی که ما پامون به این آب و خاک قطبی رسید، اینقدر که با موارد قانونی و حقوقی دست و پنجه نرم کردیم که به هر حال آدم چیزهایی در این میون یاد گرفته و چه بسا شاید علاقه مند هم شده باشه. اتفاقاً چند وقت پیش عزیزی میگفت که آقا، شما بیا کارهای حقوقی این دعواهای گوناگونی رو که ما داریم، به عهده بگیر...:) 
نباید از حق گذشت و باید واقعیت رو گفت: یکی از مشکلترین کارهای دنیا موارد حقوقیه و از اون بدتر وقتی پای قضاوت به میون بیاد. من فکر میکنم که کاری سخت تر از کار یک قاضی توی این کره ی خاکی وجود نداشته باشه! چه مسئولیت بزرگیه که با در دست داشتن شاید فقط یک سری شواهد عینی و ضمنی بخوای سرنوشت یک همنوع دیگه ات رو تعیین کنی... و چه آسون گاهی اوقات آدما خودشون رو در جایگاه قضاوت قرار میدند و احکامی رو در مورد دیگران صادر میکنند! آدما هرگز در درون همدیگه نیستند و هیچکس نمیتونه بگه که توی ذهن بغل دستیش چی میگذره. اگر نظری در مورد انسان دیگه ای داریم، صرفاً بر اساس یک سری حدس و گمانه، بنابرین شاید در بیشتر موارد بهتر باشه که ما آدما قبل از اینکه چکش چوبین رو بلند کنیم و بر میز قضاوت فرود بیاریم، یکبار دیگه راجع بهش فکر کنیم، زیرا که شاید روزی خودمون زیر تازیانه های قضاوت دیگران قرار بگیریم:

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
آنکس که گنه نکرده وزیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

بیننده باید عاقل باشه!

یک آدم متفکر و عاقلی گفته: آدما خودشون سرنوشت خودشون رو تعیین میکنند، ولی شاید نه به اون شکلی که میخوان! اگر فرض رو بر این بذاریم که این فرضیه صحت داشته باشه، آیا به این معنیه که ما آدما خیلی وقتا خیلی کارا رو بکنیم و به حساب اون بذاریم که این در اصل خواسته ی ما نبوده؟ آیا این راه راحتش نیست؟ پس مسئولیت ما در قبال کارامون این وسط چی میشه؟  شخصاً توی سالای اخیر زندگیم همش بر این باور بوده ام که دیگه هیچ چیز توی زندگی من رو به تعجب نمیندازه! ولی بین خودمون باشه، گاهی، اینطور که دنیا به نظر میرسه، این قضیه اجتناب ناپذیره! آدما گاهی تیشه رو برمیدارند و با دست خودشون، آره درست شنیدید، دست شخص شخیص خودشون چنان به ریشه ی خودشون میزنند، که بیننده میخواد از زور حیرت یک بند از انگشت رو بجوه، تا شاید از شوک آنی که بهش دست داده بیرون بیاد! نمیدونم چی میشه گفت! شاید هم بعضی آدما بیش از این در توانشون نیست و به قول ژرمنها از روی سایه ی خودشون که نمیتونن بپرند... بنابرین همونجور که از قدیم و ندیم گفتند که شنونده باید عاقل باشه، من میگم که بیننده باید عاقل باشه... و به این فکر کنه که هیچ چیز توی زندگی، و تأکید میکنم مطلقاً هیچ چیز، ارزش این رو نداره که انگشت حیرت رو به دهان بگزی! 

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

الهام

وقتی که درست دو هفته ی پیش این نوشته رو نوشتم، جمله ی دیگه ای در آخرش نوشته بودم که با دست خودم رفتم و سانسورش کردم! نمیخواستم باور کنم که این احساس الهام گونه اینقدر میتونه درست باشه... امروز بهم ثابت شد که چقدر برحق بودم. نوشته ام رو اینچنین به پایان برده بودم:... و فرشته ای که پرده های دخمه ی تاریک ذهنم رو به کناری زد و خورشید راستینم رو به من نشون داد... امروز شاید... نمیدونم... از صمیم قلبم امیدوارم... و براش آرزوی خوشبختی میکنم.  ... و امروز میتونم با افتخار بگم که با تمام وجود برای هر دوتون آرزوی خوشبختی و بهروزی میکنم: به فرشته ای که به عنوان دوست و خواهر برگزیدم  و به دوستی که ممکن بود تا آخر عمر به دست فراموشی سپرده بشه ولی دوباره به زندگی من برگشت!    

بوی خوش تافت

بوی بهار رو خیلی دوست دارم، به خصوص صبح زود وقتی در خونه رو باز میکنی و ریه هات از نسیم این فصل زیبا پر میشه، احساس طراوت و شادابی خوبی بهت میده... البته وقتی چمنهای توی حیاط رو میبینم که باید قاعدتاً سال پیش زده میشدند و الان به شکل جنگلی مرکب از رنگ زرد و سبز دراومدند، اون طراوت همونجوری که اومده، همونجوری هم میره...:( ولی هیچوقت بوی بهار اینجا مثل مال وطن نیست! حداقل برای من که اینطور نیست و هر چقدر توی این سالها سعی کردم شمه ای از اون رایحه ی بهاری رو اونجا در این دیار شمالی پیدا کنم، هنوز که تنونسته ام و موفقیتی حاصل نکرده ام.
 یادم میاد اون موقعها که هم سن و سال پسر کوچیکم بودم، تازه متوجه ظواهرم شده بودم.  به سر و وضعم داشتم بواش یواش اهمیت بیشتری میدادم و البته برای پسر بچه ی تو اون سن و سال مو و زلف از اهمیت خاص خودش برخوردار بود :) موهای بلند مد بودند ولی مدارس اجازه ی بلند کردن مو رو به ما نمیدادند! بنابرین تنها راه صفا دادن به گیسوان، میزامپلی و سشوار کشیدن بود! موها ی بیچاره رو چنان زیر سلطه ی بُرُس و باد سوزان و داغ این وسیله ی برقی قرار میدادیم، که اگر میتونستند به زبون بیاند، داستانها برای تعریف کردن داشتند! ولی هر چقدر هم به این موهای از خدا بیخبر شکل و فرم میدادی، پوش میدادی، باز هم بعد از چند ساعت از ریخت و قیافه میفتادند. اون موقعها هم که مثل امروز خبری از انواع و اقسام ژل و کف و از این  جریانها نبود! باید که چاره ای  جُستن... روزها و هفته ها جستجو (فضولی توی وسایل مادر) بالاخره نتیجه داد:  اسپری تافت بهترین وسیله برای جلوگیری از خراب شدن موها بود :) خلاصه عموناصر رو توی اون دوران مجسم کنید با موهای سشوار کشیده و تافت زده، کفشهای پاشنه بلند لِژدار و  شلوار پاچه گشاد که میشد باهاش دعوت به همکاری با رفتگران محترم در شهر شد... ای روزگار! عجب روزایی بودند اون روزا!... و هنوز میتونم بوی خوش تافت رو که با عطر گلهای بهاری آمیخته میشدند و تمامی مشامم رو لبریز میکردند، با بینی ذهنم استشمام کنم... 

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

هم نفس

دیروز داشتم به لیست دوستانی که عمداً و سهواً گذارشون به اینجا افتاده نگاهی میکردم، که چشمم به بالاگردون افتاد.  کنجکاویم جلب شد و گفتم سری بزنم ببینم اونجا کجاست! دیدم در صفحه ی ورودیش اینچنین آغاز کرده بود: "همه شنیده‌ایم که صدها هزار وبلاگ فارسی وجود دارد، اما نه عدد دقیقی از تعداد این وبلاگها موجود است و نه توافقی بر اینکه این وبلاگها در مورد چه می‌نویسند..." راستش میدونستم که تعداد وبلاگهای فارسی خیلی زیادند ولی اینکه صدهاهزار باشند دیگه از حوضه ی تصوارات من خارج بود. توی همین کشور محل سکنای ما شخصاً میدونم که صدها وبلاگنویس شناخته شده و شاید هزاران هزار ناشناس وجود داشته باشه! یکی از این همولایتی های ما که من چند وقت پیش تصادفاً کشفش کردم، عمواروند گرامیه که همین چند روز پیش هم تولد هفتاد سالگیش بود :) گاهی اوقات وقتی نوشته هاش رو میخونم که بیشترش خاطراتشه، پیش خودم فکر میکنم که: عموناصر، چقدر تعریف کردن خاطراتت شبیه طرز تعریف کردن این وبلاگنویس همولایتیته! با اینکه شاید حداقل یک نسل فاصله بین شماست!
همیشه به دوستان و عزیزانی که سالگرد تولدشون فرا میرسه میگم: سن فقط یک عدده و بس! بعضی از آدما توی سنای پایین هم احساس مسن بودن میکنند و بعضی دیگه در بالاترین سنها هم شادابی جوونی رو میشه در چهره اشون دید. ولی به هر حال هر چقدر هم که این قضیه صحت داشته باشه، باز هم قانونی در طبیعت هست که نمیشه منکرش شد و بشر تا به امروز نتونسته بهش فائق بیاد: همه ی ما به دنیا میایم و باید که یک روز از این دنیا بریم! همه امون  یک روزی طفلیم، یک روز نوجوون و جوون و سرانجام روزی پیر خواهیم بود و فرسوده. خیلی چیزا توی زندگی میان و میرن: جوونی، زیبایی... بچه های آدم هم گذرا هستند، میان و نوری به زندگیت میدن و بعد به دنبال سرنوشت خودشون میرن... باید برن چون این قانون طبیعته! میدونید در انتها چی برای آدم باقی میمونه یا شاید بهتر باشه بگم، چه کسی؟ اونیکه در آخرین لحظه یک لیوان آب رو به دستت میده، شاید با دستهای  چروکیده و لرزانش، دستهایی که تا آخرین لحظه هیچوقت تو رو تنها نذاشتند... اون همدم توست و تا تفس آخر هم نفس توست... 

۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه

نفس بریده

میدونم که این آهنگ رو خیلی دوست داری، چون هر وقت بهش میرسه دستت به طرف پیچ صدا میره و میخوای تا اونجاییکه میشه صداش رو بلند کنی :) تقدیم به تو عزیز دل...

محسن چاوشی و فرزاد فرزین - نفس بریده

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون
 بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من
 بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون
 بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من
 بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده

۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

Tomorrow will be as beautiful as this day

Dünyanın en iyi arkadaşa! Şu safar daha iyi anladığını umarım, dostum
An den besten Freund auf der ganzen Welt
Till den bästa vän i hela världen
To the best friend in the whole world
تقدیم به بهترین دوست دنیا

Hundred of times I have been down to this road. I could be blindfolded and be put at the wheel and be left at the beginning of the road no. 40… but this time it was different and I had a strange feeling! May be because after all these years I wasn’t going there alone, to my beloved ones’ place, those who have been my family all these years and still are… No no, this wasn’t it! The feeling was not because of this and there was a special happiness inside me! One hour before our departure he called me. He wanted to know, if we were on the road! His voice was happy and at the same time he sounded very expectantly. I am cooking, he said and as I surprisedly asked “Are YOU cooking?!”, he laughed and said “Who else should cook your favorite food?”i
When we arrived at their house and we received their welcome warmer and kinder than ever, I still hadn’t figured out this feeling, which exited me so deep inside… and as the seconds and minutes were going by and he was getting more thoughtful and caring to me than ever, with his brotherly kind of love, suddenly the curtains in my mind went up: nearly 30 years of friendship has not been just a coincidence… and when I one more time had covered the entire road 40 and arrived home, something dragged me to my computer. A message had been waiting for me there in the meantime: Tomorrow will be as beautiful as this day, only our grandchildren will see it, my friend!i

۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

فردا نیز به مانند این روز زیبا خواهد بود...

این مسیر رو صدها بارها رونده ام و حتی میتونم به جرأت بگم که حاضرم بهم چشمبند بزنند، توی تاریکی شب پشت فرمون بذارندم و اول جاده ی شماره ی 40 رهام کنن... ولی این بار با دفعه های قبل خیلی فرق میکرد و از اولش احساس عجیبی داشتم! شاید به خاطر این بود که بعد از این همه سال برای اولین بار دیگه تنهایی به اونجا نمیرفتم، پیش عزیزانم، پیش اونایی که توی این سالها خانواده ی من بودند و هستند... ولی نه، این احساس به این خاطر نبود و یک شادی خاصی در درونم وجود داشت! درست یک ساعت قبل از حرکتمون بهم زنگ زد. میخواست بدونه که توی راهیم یا نه! صداش خیلی خوشحال بود و در عین حال طنین انتظار داشت. گفت دارم غذا درست میکنم و وقتی با تعجب پرسیدم که تو داری غذا درست میکنی، خندید و گفت: پس کی باید غذای مورد علاقه ی تو رو درست بکنه؟!
وقتی وارد خونه اشون شدیم و با استقبال گرمتر از همیشه و مهربونانه اشون روبرو شدیم، هنوز هم نتونسته بودم بفهمم که این چه احساسیه که اینچنین درونم رو به هیجان میاره... و رفته رفته هر چی بیشتر میگذشت و حس میکردم که داره پروانه وار و با محبتی بالاتر و والاتر از یک بردار بزرگ، به گِردم میچرخه، ناگهان پرده ها در ذهنم به بالا رفتند: نزدیک به سی سال دوستی فقط یک تصادف نبوده... و وقتی جاده ی 40 رو یک بار دیگه  آکنده و سرشار از مهر و محبت، پشت سر گذاشتم و به خونه رسیدم، ناخودآگاه به طرف رایانه ام  کشیده شدم و دیدم که توی این فاصله این پیغام دراونجا انتظارم رو میکشیده: فردا نیز به مانند این روز زیبا خواهد بود، هر چند که نوه هایمان آن را خواهند دید، دوست من! 
  

۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه

الا یا ایهالاحساس!

ترجمه کردن بعضی از کلمات به زبون دیگه اصلاً کار ساده ای نیست و هر چقدر هم که سعی و تلاش میکنی تا اصالت معنا حفظ بشه باز هم بیفایده است! یا باید از خیرش گذشت که اون هم در بیشتر موارد یعنی حذف یک مطلب و یا اینکه باید به شکلی تشریحش کرد. اگر الآن به جای زبون شیرین مادری از زبون قطبی ها در اینجا استفاده میکردم، با گفتن یک کلمه میتونستم بیانگر این مطلب باشم که: مثل بچه ایی که از سر خوشحالی سر از پا نمیشناسنه و دوست داره به طریقی این شعف رو با اولین کسی که میبینه تقسیم کنه، حالا چه به درست چه به غلط، و بزرگتری از راه میرسه و با یک چشم غره به اون میفهمونه که هر حرفی رو هر جایی نمیزنند... و بچه شاید لبی هم وربچینه و از روی معصومیت سر رو از در شرم به زیر بندازه... همه ی اینها از در احساساته و بس!
دوست خوبی میگفت: " داشتن احساسات نشانه ی زنده بودنه و بدون اون شاید زندگی کاملاً بدون مفهوم باشه، ولی متأسفانه زیادیش و نوع کنترل نشده اش همیشه بیگدار به آب میزنه! به ملتهایی نگاه بکن که از روی احساسات اخذ تصمیم کردن و شاید به همین واسطه جنایتهای بسیار بزرگی رو مرتکب شده باشند." راستش رو بخواید حرفش اصلاً دور از واقعیت نیست. وقتی آدم به احساساتش اجازه بده که جلوتر از خودش حرکت کنند، معمولاً در انتها نتایج خوبی رو با خود همراه نخواهد داشت، و این نه تنها زندگی خود آدم رو تحت تأثیر قرار میده بلکه میتونه زندگی اطرافیان رو چه بسا حتی دگرگون بکنه! بنابرین گاهی اوقات باید به احساسات گفت که "الا یا ایهالاحساس، پیاده شو تا به هم بریم، رفیق!"...:)

۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

عاشقم من

دلکش- عاشقم من

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم

خیزو با من در افقها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن

خورشید راستین

نزدیک به سه دهه ی پیش در عروس شهرهای این قاره دوست خوبم جملاتی رو گفت که اینقدر خوشم اومد که وادارش کردم با اون خط خوشش به صورت لوحه ای بنویسه، و آویزونش کردیم به دیوار:
Eğer bir gün gerçek bir güneş doğmak isterse
sen istersen de istemezsen de, o doğar
اگر خورشیدی راستین قصد بر طلوع کند،
چه تو بخواهی چه نخواهی، طلوع خواهد کرد

این کلمات در طی این سالهای متمادی بارها و بارها صحتش برای من به اثبات رسیده! باور کردنی نیست که وقتی قرار باشه اتفاقی بیفته، چطور همه چیز دست در دست همدیگه میدند تا همه چیز همونطور که انگار از قبل تعیین شده باشه، مثل قطعات پازل کنار هم بشینن و تصویر نامعلوم شکلی معلوم به خود بگیره! این خورشید راستین چند سال پیش به طرز معجزه آمیزی برای من طلوع کرد، در دورانی که حتی کل وجودش برای من زیر سؤال بود... و فرشته ای که پرده های دخمه ی تاریک ذهنم رو به کناری زد و خورشید راستینم رو به من نشون داد...

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

تو كه نوشم نیي نيشم چرايي؟

داریوش - داد از این دل
دوبیتی های باباطاهر

دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نیمه شو آيي به خوابم
چرا هر نبمه شو آيي به خوابم

فلك در قصد آزارم چرايي
گلم گر نيستي خارم چرايي
تو كه باري ز دوشم بر نداري
ميونه بار سر بارم چرايي

تو كه نوشم نیي نيشم چرايي
تو كه يارم نیي پيشم چرايي
تو كه مرهم نهي زخم دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي
نمك پاش دل ريشم چرايي

خدايا داد از اين دل داد از اين دل
كه يكدم مو نگشتم شاد از اين دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بگويم صد هزاران داد از اين دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بگويم صد هزاران داد از اين دل

دلم دور است و احوالش ندونم
كسي خواهد كه پيغامش رسونم
خداوندا ز مرگم مهلتي ده
كه ديداري به ديدارش رسونم
خداوندا ز مرگم مهلتي ده
كه ديداري به ديدارش رسونم

اگه دردم يكي بودي چه بودي
اگه غم اندكي بودي چه بودي
ببالينم حبيبي يا طبيبي
از اين هر دو يكي بودي چه بودي

ندونم لخت و عريونم كه كرده
كدوم جلاد بي جونم كه كرده
بده خنجر كه تا سينه كنم چاك
ببينم عشق تو با مو چه كرده
بده خنجر كه تا سينه كم چاك
ببينم عشق تو با مو چه كرده

۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

خیام نیشابوری

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

اهریمن سانسور

دلم میخواست میتونستم همه ی اون چیزهایی که در درونم در حال گردش و چرخش هستند رو به تیزی قلم بکشم، ولی همیشه موقع نوشتن  اهریمن سانسور انگار که به سراغم میاد، بالای سرم می ایسته و تک تک کلماتم رو کنترل میکنه! دلم میخواست میتونستم از تمام پلیدیهایی که در اطرافم در جریان بوده و هست بنویسم، ولی این وجدان لعنتی همش نوایی سر میده که به فکر این باش و به فکر اون باش! شاید این از نوشته ات ناراحت بشه، شاید اون به تریج قباش بر بخوره... آخه تا کی؟! تا کی باید سکوت کرد و دم نزد؟ تا کی باید دائم سیاست به خرج داد و ظاهر رو حفظ کرد؟ تا کی باید هر جور خفت و خواری رو در اطراف دید و صم و بکم بود؟... دلم میخواست میتونستم از ته دل چنان فریاد بکشم تا از حنجره هام دیگه صوتی به ارتعاش در نیاد که شما بدکاران، شما منحطان  دور از هر گونه اخلاق نیک بشری، حالم از همگیتون به هم میخوره... بهشت و دوزخی در کار نخواهد بود و توی همین دنیا به جزای اعمال کثیف و شنیعتون خواهید رسید! 

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

هشتم مارس: روز جهانی زن مبارک بادا!

سر صبحانه از پسر نوجوونم پرسیدم: میدونی امروز چه روزیه؟ گفت: نه! گفتم: هشتم مارسه دیگه! روز جهانی زنه. گفت: یعنی مال ایرانه؟ گفتم: نه، مال همه ی زنای دنیاست. با نگاهی کنجکاو مکثی کرد و گفت: پس روز مردا چه روزیه؟! لبخندی زدم و گفتم: بقیه ی روزهای سال...:)
واقعاً ما "اجناس" ذکور، خوب سر خودمون رو کلاه گذاشتیم و با تعیین یک روز در سال به نام زنان، فکر می کنیم تمام حقوق پایمال شده ی خانمها رو احیا کردیم! یک وقت فکر نکنید که ستم به زنها فقط مربوط به شرق و ممالک جهان سومه! توی همین کشور قطبی که ما ساکنش هستیم و ادعای برابری مرد و زن رو میکنند، هنوز که هنوزه مساوات بین این دو جنس برقرار نیست، هنوز هم اشل حقوقی خانمها پایینتره، هنوز هم کارفرماها اگر فکر کنند که گیر نمی افتند ترجیحاً سعی می کنند که زنها رو استخدام نکنند! شاید برای دوستایی که اونور دنیا هستند باور کردنی نباشه که در سوئیس سال 1971 و لیختنشتین 1986 به خانمها حق رأی داده شد! باور کردنی نیست، نه؟! دو کشور مترقی و در ناف اروپا...
به هر حال دلم میخواد این روز رو به همه ی زنان دنیا، علی الخصوص اونهایی رو که خودم از نزدیک میشناسم تبریک بگم و این ترانه رو بهشون تقدیم کنم.


شاهین نجفی - حرف زن

نزن، به اون کسی که باور داری، نزن تو دستت قویه، ظریفه صورت این زن
به خدا همه‌ی تنم اینجا داره می‌لرز ه کی گفته پسرامون اوباشن، دخترامون هرزه؟
آره این درد مث یه غده تو سینه‌مه گمون نکن هرچی میگم از روی کینه‌مه
این یه شعر نیست، این یه بغض خفه شده‌ س ترانه نیست این، یه فریاده تو بن‌بست
این یه زخمه که تو خلوت منو می‌خوره تو عمق فاجعه‌ی صورت خونینت می‌بره
تو چشات از حادثه سیاهه، می‌دونم میگن نفس بودنت گناهه، می‌دونم
تو مث مرواریدی ، اما نه واسه زینت ظریفی، زیبایی، گرونی… اینه صحبت
آدما مریضن، تو بودنت سلامت داره آره تو گناهی؛ گناهی که برکت داره
آره می‌جنگم واسه هر چیزی که مال منه اسلحه‌م صدامه، بلند میشه این حق زنه
نمی‌خوام برام نقش یه دلسوزو بیای بیخود میگی ضعیفم، من شیرم، تو کجایی؟
دیگه نمی‌خوام واسه‌م مرثیه سر کنی همین شعرم میشه واسه تو یه تودهنی
نگاه نکن روسری رو سَرَمه، این جبره من معتقد نیستم که راه‌حلش صبره
این یعنی حقمه زندگی، من یه آدمم بگو می‌خوام ببینم، بگو تو چی از تو کمم
بذار دو دقیقه بگم مث یه زن حرفمو آدم آدمه، تو باید بفهمی دردَمو
قدّ یه تاریخ حقمو گرفتن و بردن نوبتی هم نوبتمه، قدیمیام مردن
تو حق داری هرچی میگی، قانون طرفِته قانون میگه بزن، زدن فقط حرفِته
این سر واسه شکستنه، آره درد می‌کنه بزن، منم حرف می‌زنم ببین کی جون می‌کنه
نمی‌خوام مث همیشه بشنوی گریه‌مو تا وقتی دستت بلند شد ببینی ترسمو
باور کن از تو کتابا اسم مردو خط زدن آدما امروز دوجنسن: یا نامردن یا که زنن
آدما امروز دوجنسن: یا نامردن یا که زن آره می‌جنگم واسه هر چیزی که مال منه
اسلحه‌م صدامه، بلند میشه این حق زنه آره می‌جنگم واسه هر چیزی که مال منه
من واسه‌ت چی هستم تو این دنیای وحشی؟ یه چیز میگم زانو بزنی، کم بیاری، تا شی
این آدمیت نیست، مغزتون تو کمرتونه بهتره بچرین، هرزگی آب و نونِتونه
عشق براتون یه حرفه، مضحکه، توخالیه بچه خونه خونواده یه چیزه پوشالیه
اما من گرونم، قیمتم بالا خونَ‌مه آسون به دست نمیاد، این بسته به جونَ‌مه
هر وقت که اراده کردی برات مادر شدماگه جنگ بود پا به پات جنگیدم، خواهر شدم
آره این زن خرد و شکسته همسرته آره این زن که حالا نمی‌شناسی تو، زنته
تجاوز یعنی همین، هر کاری که خواستی کردی با توهین و تشر و توسری کی گفته که مردی؟
یه روز میشه که تو نمی‌تونی بگی چی بپوشم من عروسک نیستم که شخصیتمو بفروشم
من پوششم عوض میشه، تو سطح قضیه اینه تو با مغزه که می‌کنی که تا قیامت همینه
دیگه سنگِ هیچ دستی سرمو نمی‌شکونه کسی دیگه تو گوشم آیه‌ی وحشت نمی‌خونه
تنم لگدمال نگاه هرزگی‌ها نمیشه این یه عزم جزمه، طوفان و خاک و آتیشه
این یه عزم جزمه، طوفان و خاک و آتیشه

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

زیر چتر باران

تقدیم به همه ی عاشقان...:)

علیرضا افتخاری - زیر چتر باران

زیر چتر سبز باران
برگ لرزان درختان
آید به یادم دوباره
کوچه باغ پرسه ها مان
می تراوید از نگاهت
شور وشرم کودکانه
می سرودم زیر باران
از نگاه تو ترانه
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران

دم به دم افسانه میخواند
در کنار گوشمان باد
نغمه های عاشقی را
باد و باران یادمان داد
می توانستم چو لبخند
بر لبانت جان بگیرم
یا بلغزم همچو اشکی
کنج لبهایت بمیرم
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران

در دل شب دیده ی بیدار من
بیند آن یاری که دل را آرزوست
چون بیاید پیش پیش مرکبش
مرغ شب آوا بر آرد دوست دوست دوست

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

حتی مورچه ها هم پادشاه دارند!

الان چند روزی هست که تمام رسانه های اینجا دست از صحبت در مورد نامزدی دختر شاه برنمیدارند. هر روزنامه ای رو که باز میکنی، کانالهای تلویزیونی، رادیو ، اینترنت و خلاصه هر سازمان و مؤسسه ی خبرپراکنی که در این دیار موجوده، مرتب راجع به چگونگی نامزدی و اندازه ی الماس حلقه ی نامزدی و عروسی داد سخن میدند! واقعاً از مردم اینجا گاهی چنان متحیرمیشم که غیر قابل وصفه! میگم آخه شماها دیگه چرا؟! شماها که اینقدر ادعای مدنیت مدرن رو دارید، در قرن بیست و یکم و در حالیکه حتی عقب افتاده ترین کشورها دارن به این نتیجه میرسن که بابا پادشاهی و سلطنت مال عهد دقیانوسه، شما دو دستی به این شاه چسبیدید که چی بشه؟! تمام اختیاراتش رو که ازش گرفتید، حق اظهار نظر سیاسی هم که نداره و فقط به عنوان سمبل بهش در عرصه ی بین المللی افتخار میکنید! هزینه ی داشتن این شاه و دربارش از پول مالیات همه ی کسایی که در اینجا شاغل هستند، تأمین میشه...
معمولاً سر کار وقتی موقع ناهار و دیگر تنفسها بحث مسائل اجتماعی این جامعه درمیگیره، سعی میکنم کمتر برخوردهای انتقادآمیز ازشون بکنم، ولی امروز در رابطه با این عروسی دیگه نتونستم سکوت بکنم! میدونید جواب مدافعین حفظ سلطنت چی بود؟ " وجود پادشاه بهترین وسیله برای تبلیغات جهانیه..." در اون لحظه با خودم فکر کردم که اونوقت میرن از قبرس میارن!! یاد یک روحانیی در اون زمونای قدیم توی مملکت خودمون افتادم که میگفت: حتی مورچه ها هم پادشاه دارند!

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

عوارض جانبی غربت نشینی

اینطور که به نظر میاد بزودی راهی وطن هستم. اصلاً برنامه ای برای چنین مسافرتی نداشتم، ولی خوب  زندگی همینه دیگه و خیلی چیزها رو از قبل نمیشه پیشبینی کرد! 
توی این چند دهه ی اخیر در خارج از مملکت، هر بار که قصد سفر به اون آب و خاک رو میکنم، با حسی غریب در درونم مواجه میشم. هیجان خاصی در وجودم به جریان میفته که توضیحش اصلاً کار ساده ای نیست. در عین اینکه خوشحالم از اینکه به دیدار همه ی عزیزان میرم و بیشتر اهل فامیل رو زیارتی میکنم، ولی همزمان غمی در دلم آشیونه میکنه! عجیبه که این احساس در عرض این سالها هیچ تغییری نکرده و شاید به جرأت میتونم بگم که شدیدتر هم شده. شاید دلیلش این باشه که آدم هر بار که به اونجا میره عزیزانش رو با سنی بالاتر و چه بسا فرتوت تر میبینه و این واقعیتیه که وقتی دوری و نمیبینی، پذیرفتنش راحت تره! خیلی وقتا به مثل "از دل نرود هر آنچه از دیده برفت" فکر میکنم و اینکه چقدر خوب بود اگر واقعیت داشت، ولی متأسفانه به هیچ وجه اینطور نیست یعنی طبیعتاً اگر آدم نخواد خودش رو گول بزنه و نخواد در اتوپیا زندگی کنه. 
نکته ی جالب اینجاست که این قضیه انگار فقط از طرف من نیست و اونطرفی ها هم ظاهراً با دور بودن من سالهاست که کنار اومدند که از دید من البته کاملاً مثبت و منطقیه... به هر حال این هم یکی دیگه از عوارض جانبی غربت نشینیه که باید باهاش ساخت، یعنی به مانند خیلی چیزای دیگه توی زندگی: هیچ چیز رو توی زندگی مجانی بدست نمیاری! مطمئن باش که با بدست آوردنش چیزی رو در کنارش باید فدا کنی...چه بخوای، چه نخوای!

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

مرغ ســحر

احساس غریبیه ولی انگار موسیقی جزئی لاینفک از تمامی وجودم رو تشکیل میده! وقتی یک چند روزی میگذره و اینجا خبری از ترانه وشعر نیست، به نظرم میاد که یه چیزی کمه...
یکی از زیباترین آثار موسیقی وطن رو دلم میخواد اینجا برای همیشه جاودانه اش کنم!  تقدیم میکنم به کسی که همیشه دوست داره این ترانه رو با صدای"انکر الاصوات" عموناصر بشنوه...:) 


سالار عقیلی - مرغ ســحر
شعر از ملک الشعرای بهار
آهنگ از مرتضی نی داوود

مرغ ســحر ناله سر كن
داغ مرا تازه تر كن
زآه شرر بار، اين قفس را
برشكن و زير و زبر كن

بلبل پر بسته ز كنج قفس درآ
نغمهء آزادی نوع بشــر سرا
وز نفسی عرصهء این خاك توده را
پرشرر كن

ظلم ظالم ، جور صيّاد
آشيانم داده بر باد
ای خدا، ای فلك، ای طبيعت
شامِ تاريكِ ما را سحر كن

نو بهار است
گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است
اين قفس چون دلم
تنگ و تار است

شعله فكن در قفس ای آه آتشين
دست طبيعت گل عمرِ مرا مچين
جانب عاشق نگه ای تازه گل از اين
بيشتركن ،بيشتركن ، بيشتركن

مرغ بی دل، شرح هجران 
مختصر، مختصر كن
مرغ بی دل، شرح هجران 
مخــتصـــر، مختـصـر كـن

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

پنج ایراد را بیابید!

چند وقتی هست که در محل کار ما تصویر بالا رو به همه ی در و دیوارها زدند و بالاش هم نوشتند "پنج ایراد را بیابید!" اگر از دیدن عکس هنوز چیزی دستگیرتون نشده، بذارید براتون توضیح بدم که منظور استعمال دخانیات در کل محوطه ی بیمارستانه!
موقعی که ما به این سرزمین اومدیم، سیگار کشیدن چه درون و چه بیرون ساختمونها کاملاً عادی بود. طی دهه ی اخیر کلی از قوانین رو در رابطه با اجازه ی کشیدن سیگار در اماکن عمومی، من جمله اداره جات، سینماها و رستورانها تغییر دادند. توی بیمارستان هم اتاقکهایی رو به شکل بالا در هوای آزاد تعبیه کردند که ملت در اصل فقط اونجا اجازه ی تدخین داشته باشند...
نکته ای که من هنوز هم برام معماست این دورو بودن دولتها در مورد مسئله ی دخانیاته! این همه تبلیغات بر علیه این ماده ی جداً مخدر میکنند، روی هر بسته اش از مضراتش قصه تعریف میکنند و در عین حال میلیونها بسته سیگار رو تولید و یا وارد میکنند! واقعاً که این تولید کننده های دخانیات در دنیا چه قدرتی دارند که حتی در هالیوود هم به وقاحت تموم ازشون فیلم می سازن...  

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

عزیزان زنده اند!

صبح زود روز تعطیل با زنگ تلفنم از خواب پریدم. تعجب کردم که، خدایا، کی میتونه باشه که روز شنبه کله ی سحر زنگ میزنه! قبل از اینکه بخوام افکار نگران کننده رو توی مغزم بچرخونم و یک تفتی بهشون بدم، صدای دوستم رو از اونور خط شنیدم که داشت عذرخواهی میکرد... گفتم چی شده؟ گفت مادرم فوت کرد! خیلی ناراحت شدم و ناخودآگاه به این فکر کردم که این شتریه که در خونه ی همه میخوابه، یا به قول همین دوست عزیز از دست رفته: دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره... ماها بچه های غربت وقتی عزیزانمون رو اون سر دنیا از دست میدیم شاید طور دیگه ای بهمون فشار میاد، چون تصویری رو که از عزیزانمون در وطن داریم، تصویریه که همیشه زنده ست، اون آدما هیچوقت برای ما نه پیر میشند و نه مریض و ناخوش و همیشه همون آدمای قبراق و سر حالی هستند که سالها پیش دیده بودیمشون... درست مثل مادربزرگ خودم که الان سالها از فوتش میگذره و عموناصر هنوز نتونسته، در سفرهایی که به میهن میکنه، خودش رو راضی کنه که سرخاکش بره! میدونم که باید پذیرفت و پشت سر گذاشت، ولی همش صداش توی گوشمه وقتی صدام میکرد: آقای عموناصر خان گل و بلبل:(... روح تمامی رفتگان عزیز ما شاد بادا!

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

افسردگی: دامی بزرگ

همه ی اونایی که یک خرده عقل در سر داشته باشند میدونند که مواد مخدر یکی از بزرگترین دشمنان جوامع بشریه و بعضی از انواع این مواد اگر در دامش افتادی، دیگه راه برگشتی برات وجود نداره! همه بالاخره به طریقی راجع بهش صحبت میکنند، والدین سعی میکنند به فرزنداشون تا اونجاییکه در توانشون هست اطلاعات بدند، توی مدارس معلمین تلاش مبرم بر ارشاد کردن دانش آموزها دارند و خلاصه مرتب ازش حرف زده میشه! حالا چرا با تمامی این احوال اینقدر زیاد و متداوله و در بعضی ممالک مثل نقل و نبات پیدا میشه، موضوع بحث من در اینجا نیست! موردی رو که خیلی از آدما نه در رابطه اش زیاد اطلاعات دارند و نه شاید اگر به شکلی در دور و برشون اتفاق نیفته، ممکنه به هیچ شکل براشون قابل لمس نباشه، دامیه به ظاهر کاملاً بی ضررتر و خفیفتر ولی در اصل شاید بسیار خطرناکتر، منظورم دیویه به نام افسردگی!
میگن از عاشق پرسیدند: عاشقی چیست؟ گفت: چون ما شوی بدانی! اوناییکه درگیر این مسئله شده باشند، میدونند که من دارم راجع به چی صحبت میکنم. متأسفانه اگر یکبار در دامش افتادی تا آخر عمر همیشه احتمال عود کردنش وجود داره... خلاصه که اگر به قول آقا خره توی شهر قصه (که من این اواخر انگار زیاد به شخصیت های توش عطف میکنم :) ) 
بعد ازاين اگر شبي ، نصفه شبي ،
به کسوني مثه ما قلندر و مست و خراب
توکوچه برخوردي
اون چشارو هم بذار
يا اقلا ديگه اين ريختي بهش نيگا نكن .
آخه من قربون هيكلت برم
اگه هر نيگا بخواد اينجوري آتيش بزنه
پس باهاس تموم دنيا تا حالا سوخته باشه !

یعنی ممکنه اون آدم مست و خراب افسرده حالی باشه که داره زیر لب پیش خودش از دنیای خودش زمزمه میکنه:
دلم دنیای فریادی فسرده ست
که روحش را ،سکوت مرگ خورده ست
منال ای دل ،اگر مرده ست دنیات
در این دنیا چه دنیاها که مرده ست

کارو

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

شازده کوچولو

چند وقت پیش توی وبگردیها بعد از سالها دوباره به شازده کوچولو برخورد کردم. میدونستم که ترجمه های مختلفی از این داستان شیرین و پرمعنا وجود داره، ولی در مورد اینکه زنده یاد شاملو هم هنر ترجمه اش رو در رابطه با این نوشته به کار برده، اصلاً اطلاعی نداشتم. جالبتر اونکه در تولید صوتی روایت این داستان هم شرکت داشته... در هر صورت فایلش رو گیر آوردم و یک سی دی برای مناسب ترین جا برای گوش دادن یعنی توی ماشین، زدم :) خلاصه فکر کنم یک هفته ای طول کشید تا توی فاصله ی از خونه به کار و از کار به خونه، تونستم به همه اش گوش بدم. چنان مسخ حرفهای شیرین این کوچولو میشدم که ابدا نمی فهمیدم چطوری به مقصد میرسم...
گفتم که حیفه این کار زیبا رو در اینجا نذارم و دوستان ازش بهره مند نشند. این رو به "غریبه ی کوچولوی" خودم تقدیم می کنم، چون میدونم که اون هم مثل من از شنیدنش لذت میبره...

آنتوان دو سنت اگزوپری- شازده کوچولو - راوی احمد شاملو

۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

غم تنهایی

فریدون فروغی - غم تنهایی

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه ی پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده
ولی دریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

احساس خدایی

همیشه به ما می گفتند که قدر دوران مدرسه رو بدونید که این روزا دیگه هیچوقت برنمیگردند! الان که به دوستای قدیمی اون دوران فکر میکنم میبینم که چقدر دوران خوبی بود، و اون دوستیهای خالص و بی ریا شاید دیگه هیچوقت برنگردند... نسل ما نسل بدی بود، نسل "چوب دو سر نجس"! همگی اون نسل به طریقی فنا شدیم: یا به اونجایی رفتیم که "عرب نی انداخت"، یا در نبرد بین حق و باطل جان به جان آفرین باختیم، یا آواره ی دیار غربت شدیم و یا در همون دیار هر روز خدا با مصائب روزگار دست و پنجه نرم میکنیم! دوستی داشتم دراون دوران دبیرستان که به اجبار زمونه راهی نبرد شد، زنده رفت و ملقب به شهید زنده برگشت! سالها پیش دیدمش و چقدر تغییر کرده بود! وقتی از اون روزهای خون و آتش صحبت میکرد، چیزی بهم گفت که شاید تا همین چند سال پیش دقیقاً مفهومش رو درک نکرده بودم. گفت: میدونی، عموناصر، وقتی که زخمی شدم،  بین مرگ و زندگی سیر میکردم. وقتی که جون سالم به در بردم، تازه فهمیدم که زندگی چقدر بی ارزشه! دیگه هیچ چیز مثل سابق برام اهمیت نداشت و از هیچ چیزی دیگه نمیترسیدم، مطلقاً از هیچ چیز! اون موقع بود که احساس خدایی میکردم...

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

مُرده ... که بگن لال نیست!

هفته ی پیش خبری توی یکی از روزنامه های اینجا در مورد فیس بوک چاپ کرده بودند مبنی بر اینکه خانم جوانی که زوجش به رحمت ایزدی پیوسته بوده و یکی از کاربران فیس بوک هم بوده، داره سعی میکنه حساب این عزیز از دست رفته اشو در اونجا ببنده! بواسطه ی اینکه تمامی دار و دسته ی فیس بوک در آمریکا هستند، از متوفی شدن کاربرانشون در خارج از اونجا طبیعتاً نمیتونن اطلاع پیدا کنن و به اثبات رسوندش هم براشون کار ساده ای نیست. خلاصه که این دختر خانم عزادار هر چی سعی کرده بوده با دست اندرکاران فیس بوک تماس بگیره، موفق نشده بوده. دیروز دوباره خبر جدیدی توی همون نشریه منتشر شد که سرانجام این خانم تونسته مسئولین فیس بوک رو متقاعد بکنه که بابا این دوست ما دیگه در میون ما نیست و اینکه دوستانش هنوز میان توی صفحه اش و براش پیغام میذارند، فقط نمکیست به روی زخم ما  و بس...
داشتم در همین رابطه فکر میکردم که خوب این خدا رحمتی که توی فیس بوک بوده و دار فانی رو وداع گفته بوده! حالا تکلیف اونایی که اونطرف و در اون عالم هستند و یک دفعه توی دنیای مجازی پیداشون میشه، چیه؟! بعد از مدتها تفکر و تعمق، بهترین جوابی که پیدا کردم، میدونید چی بود؟ "مُرده ... که بگن لال نیست!" :)

۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

دریاب همی که با طرب میگذرد

باز هم این اعداد و ارقام سر و کله اشون پیدا شد :) دست از سر ما بر نمیدارند و سالی یکبار همین موقع ها که میشه دوباره به سراغ ما میاند تا یادآوری کنند که 
این قافله ی عمر عجب میگذرد
دریاب همی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد

- خوب دوست باوفای من که سالی یکبار به یاد دوست قدیمیت می افتی و قدم رنجه میفرمایی و به ما سرکی میزنی، حالا این عددها چه جوری بودند؟! آخه میدونی ترجیحاً دیگه میخوای بهش فکر نکنی :)
- عجب!  که یادت رفته؟! پس بذار حالیت بکنم (به قول حاجی خرسه توی شهر قصه ها!) اولش فرد بود، بعد هی زوج اومد و پشتش باز فرد. یک و یک بود، دو و دو بود و سه و سه... حتی چهار و چهار هم اومد!
- ای بابا، صبر کن، صبر کن! چهار و چهار دیگه کی اومد؟! اصلاً حواسم نبود! مطمئنی تو؟
- آره، قربونت برم :) از اون که دیگه خیلی گذشت!... آره، دوست خوب من، صفر و دو بود، دو و چهار اومد و حالا دیگه نوبتی هم باشه نوبت چیه؟
- والله چه عرض کنم؟
- چهار و شیشه دیگه...
-  چهار و شیش؟! ... آره، راست میگی انگار! چهار و شیش... ای وای بر من، ای وای بر من...:)

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

حرف بزن

مازیار - حرف بزن

تو با اين كه مهربوني منو دست کم گرفتي
منو قابل ندونستي راز تو به من نگفتي
شايد از دست حقيرم واسه تو يه كاري ساخته ست
گرچه اسمم به گوش تو حالا خيلي نا شناخته ست
حرف بزن اي مهربون منو از خودت بدون
حرف بزن اي مهربون منو از خودت بدون

حتی خنده هات مثل تلخي گريه ست مثل لبخند دروغ آشنايي
تو رو خوب مي شناسم از عاطفه سرشار تو کجا و قصه هاي بي وفايي
تو رو خوب مي شناسم از عاطفه سرشار تو کجا و قصه هاي بي وفايي
حرف بزن اي مهربون منو از خودت بدون
حرف بزن اي مهربون منو از خودت بدون

گريه ارزوني چشمات اگه اشکي نيست بباري
حالا خالي كن با حرفات هر چي كه تو سينه داري
واسه يك بار هم بذار من محرم راز تو باشم
بذار آخرین ترانه واسه آواز تو باشم
شاید از دست حقیرم واسه تو یه کاری ساخته ست
گرچه اسمم به گوش تو حالا خیلی ناشناخته ست
حرف بزن ای مهربون منو از خودت بدون
حرف بزن ای مهربون منو از خودت بدون
حرف بزن ای مهربون ای مهربون ای مهربون

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

این آدم بزرگ‌ها راستی‌ راستی چه‌قدر عجیبند!

تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

به می‌خواره که صُم‌ بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟
می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی می‌زنی که چی؟
می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.

این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی‌ راستی چه‌قدر عجیبند!

از کتاب شازده کوچولو،  نوشته ی آنتوان دو سنت اگزوپری،   ترجمه ی احمد شاملو

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

کوه به کوه نمیرسه...

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود! دو تا گنجشگ بودند که با بچه اشون توی آشیونه ای که با هم ساخته بودند زندگی میکردند. آقا گنجیشگه  از زندگیش اصلاً راضی نبود، چون هر چی از صبح تا شوم جون میکند و دنبال غذا میگشت که به خونه بیاره و شکم جوجه اشونو سیر کنه، از نظر خاتون گنجیشکه هیچی نبود. هر چی بیشتر میگذشت آقا گنجیشکه بیشتر مطمئن میشد که اون در اصل گنجشک نیست و فقط خودش رو به شکل اونا درآورده، وگرنه اگر درست بهش نگاه میکردی به راحتی میتونستی سیمای اصلیش یعنی "قشقرک" رو ببینی ! ولی آقا گنجیشکه حیوونی بچه اش رو خیلی دوست داشت و به خاطر اون هر روز خدا خون خونش رو میخورد و دم نمیزد... روزها، هفته ها، ماهها و سالها گذشتند و جوجه کوچولو بالاخره بزرگ شد. هر چی اون بزرگتر میشد، از صبر آقا گنجیشکه هم کمتر میشد... تا یه روز سرانجام طاقتش طاق شد و برای اولین بار توی زندگیش گفت: نه! این زندگی نیست و باید رفت! گفت که از اون آشیونه هم خودم هییچی نمیخوام، ولی سهمم رو به بچه ام میدم. قشقرک که معروف به "قشقرک بازی" هست و معمولاً همیشه فقط شلوغش میکنه، با زرنگی آقا گنجیشکه رو خامش کرد: من سهم جوجه رو براش نگه میدارم و بعداً بهش میدم! آقا گنجیشکه ی داستان ما که حتی اون موقع هم نمیخواست صورت واقعی این قشقرک رو ببینه، پیش خودش گفت: هر چقدر بد باشه، به بچه اش نمیتونه بدی کنه!... بله، جوجه گنجیشک ما بزرگ شد و از پیش قشقرک برای همیشه رفت.  با زحمت فراوون تونست برای خودش یک آشیونه درست کنه ولی از ادا کردن قول این"قشقرک مادرگونه"  خبری نشد که نشد!... قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید!... ولی صبر کنید یک دقیقه! بهتر نبود آخر داستان رو اینطوری تموم میکردیم: کوه به کوه نمیرسه، ولی آدم به آدم میرسه!... همه ی داستانا رو باید اینجوری به پایان برد!

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

نصیحتهای تب آلود

سالیان سال بود که مریض نشده بودم و وقتی آنفلوانزا به طور ناگهانی به سراغم اومد، من رو خیلی غافلگیر کرد. اصلاً انتظارش رو نداشتم! یعنی راستش کی منتظر مریضیه که من دومیش باشم؟! وقتی که روز دوشنبه ی گذشته محل کارم رو ترک میکردم، در حالیکه سگ لرز میزدم، فکر نمیکردم تمام هفته ی آینده رو در حال تب  گذرون کنم. جالب اینجاست که روز اول بیماری دلم میخواست بلند شم و خودم رو به پای کامپیوتر برسونم و بنویسم، ولی طاقت از جا بلند شدنش حتی نبود تا چه برسه به بقیه اش! گفتم پس کاغذ و قلم میارم و افکار رو که همینطور داشت تراوش میکرد به قلم میکشم... ولی نه! یارای اون کار هم نبود! دیدم چاره ای جز این ندارم که همه رو فقط به خاطر بسپرم، تا وقتی حالم بهتر شد بنویسمشون... اینقدرشون به یادم موند، در اون روزهای تب و شاید هم هذیون...

پسرم!
نمیدونم چرا در این لحظه اینقدر به یاد تو هستم و احساس می کنم که باید یک چیزایی رو باهات تقسیم کنم. دلم میخواد این حرفها رو همیشه آویزه ی گوشت نگه داری و تا زنده هستی همیشه به یاد داشته باشی که روزی پدرت اینها رو به زبون آورد.
 توی این دنیا سعی کن فقط و فقط روی پاهای خودت بایستی و بس! به هیچ کس وابسته نباش و از هیچکس انتظار نداشته باش! انتظار آخرش همیشه به یأس و ناامیدی ختم میشه! 
آدما رو دوست داشته باش! همه رو، بدون در نظر گرفتن رنگ، جنس، زبون، سن، قد و... اگر آدما رو دوست نداشته باشی، مطمئن باش که خودت رو هم هیچ وقت نمیتونی درست و حسابی دوست داشته باشی... و خودت رو باید دوست داشته باشی، با همه ی خوبیهات و همه ی بدیهات! بذار قلبت بزرگ و بزرگتر بشه، اینقدر که همه عالم و همه ی بشریت توش جا بگیرند... 

فکر کنم که تبم باید اون موقع خیلی بالا رفته باشه، چون دیگه بیشتر از این یادم نمیاد! میدونم که ساعتها داشتم فکر میکردم... از یک مغز تب آلود بیشتر از این چه انتظاری میشه داشت مگر نصیحتهای تب آلود پدرانه!

۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

دوستی کی آخر آمد

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

حافظ

۱۳۸۷ دی ۱۹, پنجشنبه

کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی!

بعد از دو هفته تعطیلات و استراحت در خونه دوباره سر کار برگشتم. امسال  روزهای به اصطلاح اینجایی ها "قرمز" یعنی روزهای تعطیل رسمی که توی تقویم با رنگ سرخ مشخص شده اند، یک جوری افتاده بودند که با گرفتن چند روز مرخصی میشد دو هفته رو به آسونی تعطیل بود. خلاصه ما هم فرصت رو مغتنم شمردیم و از این فرصت طلایی حداکثر استفاده رو کردیم :)
چندین هفته قبل از کریستمس همه اش صحبت از این بود که امسال مردم به دلیل وضع ناهنجار اقتصادی قادر نخواهند بود که به رسم هر سال خرید عید بکنند و جیباشون رو چنان خالی کنند که بعد از ایام تعطیل آه نداشته باشند که با ناله سودا کنند! حالا آمار نشون میده که میزان خرید در روزهای آخر سال 2008 مسیحی رکورد بوده! نمیدونم مردم این جامعه به کجا و به کدوم جهت دارن میرن، ولی فقط اینقدر میدونم که این اون جامعه ای نیست که من دو دهه ی پیش به درونش راه پیدا کردم. متأسفانه مثل خیلی از جوامع دیگه اینها هم شدیداً میل به مصرفی بودن پیدا کردند. چند سال پیش مقاله ای توی مجله ی شپیگل در مورد این کشور شمالی میخوندم که در اون وضعیت اجتماعی و اقتصادی مردم سوئد رو در دو دهه ی اخیر بررسی کرده بود. در خاتمه اینطور نوشته بود که اگر اولوف پالمه ی فقید الان زنده میشد به یقین  این جامعه رو که سالها برای ساختنش تلاش کرده بود، دیگه نمیشناخت! مع الاسف که اینها دنباله رو جامعه ی اون طرف آبها شده اند، در حالیکه "کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی"!