۱۳۸۶ اردیبهشت ۵, چهارشنبه

سکوت سرشار از ناگفته هاست

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است - شعر از مارگوت بیکل
ترجمه و صدای زنده یاد احمد شاملو

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
...
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
.سخن بگوییم
...
گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
...
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد
...
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
!که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد
...
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
...
از پای منشین
... آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
...
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
... استواری امن زمین را زیر پای خویش
...
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
!به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
... در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
...
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
...
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
!و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید
...
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
...
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
...
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت
...
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود
...
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
!فریاد می کشم که ترکم گفتند
:چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
!آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود
...
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم
...
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
...
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست
!راهی به جز اینم نیست
...
.سکوتم سرشار از ناگفته هاست

۱۳۸۶ اردیبهشت ۴, سه‌شنبه

حیرانی

ناظری - حیرانی

یاوَران مَسِم من مستم دوستان
یاوَران مَسِم من مستم دوستان
مِن مَسِ مَخمور باده ی اَ لَسِم من مست مخمور باده ی ازلی هستم
لوتفِ دوس هاما مُوحکَم گِرد دَه سِم لطف دوست آمد و محکم دستم را گرفت

شوئله ی نارِ عِشق پَر چی ﮊََه پُوسِم شعله ی آتش عشق از پوستم بیرون زد
شوئله ی نارِ عِشق پَر چی ﮊََه پُوسِم شعله ی آتش عشق از پوستم بیرون زد
خالی ﮊَه خاکی مَملو ﮊَه دوسِم از چیزهای خاکی و دنیوی خالی شدم و حالا وجود دوست تمام وجودم را فرا گرفته است

یاوَران مَسِم من مستم دوستان
یاوَران مَسِم من مستم دوستان
مِن مَسِ مَخمور باده ی اَ لَسِم من مست مخمور باده ی ازلی هستم
لوتفِ دوس هاما مُوحکَم گِرد دَه سِم لطف دوست آمد و محکم دستم را گرفت

بلیط بخت آزمایی

- یه آرزو بکن!
با لبخندی به لب بهش نگاه می کنم، دستم رو به طرف چشمهام می برم و با انگشت سبابه تار مژه ای رو از روی گونه ام بر میدارم.
- خوب چه آرزویی کرده بودی؟ بازم آرزو کردی که بلیط بخت آزماییمون ده میلیون ببره؟
- نه، آرزوم این نبود!
- پس چی بود؟! لابد این دفعه به جای ده میلیون، بیست میلیون بود؟ -
- نه عزیز دلم! تنها آرزوی من پایداری من و توست، پایداری ماست.
نگاهی به چشمهای مهربونش می کنم و با خودم می اندیشم: بلیط بخت آزمایی من مدتهاست که برنده شده!

۱۳۸۶ فروردین ۳۰, پنجشنبه

همیشه

تقدیم به تو که همیشه بوده ای، هستی و خواهی بود...ا

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا ببینی عشق را آیینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود
فریدون مشیری

۱۳۸۶ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

سراب

هایده - سراب

از آن زمان که آرزو ، چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل ، سؤال بی جواب شد
نرفته کام تشنه ای ، به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی ، چو نقشه ای بر آّب شد
چه سینه سوز آه ها ، که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب ، اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای ، نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه هم ، شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی ، نه قصه و روایتی
تمام جلوه های جان ، چو آرزو به خواب شد
نگاه منتظر به در ، نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود دگر ، که دوره ی شباب شد

مفهوم زندگی


از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
از هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود
كين آمدن و رفتنم از بهر چه بود

شعر از خیام - با صدای شاملو

اوناییکه هم قد و قواره های من هستند (منظورم البته از لحاظ فیزیکی نیست:)) باید یادشون باشه که سالهای اول بعد ازانقلاب چه شوری و شوقی جلوی دانشگاه برپا بود! انواع و اقسام کتابها و نوارها که بعدها دیگه توی دکان هیچ عطاری پیدا نمی شد... یک روز که در حال گشت و گذار در اونجا بودم، دکلمه ی شعرهای خیام با صدای زنده یاد شاملو (اون موقع هنوز در قید حیات بود) و آواز شجریان رو روی نواری در بساط دست فروشی دیدم. آشنایی من در اون سن با این شاعر گرانقدر با گوش دادن به این نوار و موزیک پشت زمینه ی فریدون شهبازیان آغاز شد. واقعاً چقدر اشعار خیام در اون سن به من می چسبید! دیگه این شعرها تا ماهها موضوع بحث روز ما با دوستان بودند... چند روز پیش عزیزی از من می پرسید که مفهوم زندگی واقعاً چیه؟ بعد از مرگ به کجا خواهیم رفت؟...خلاصه ناخودآگاه به یاد شعر بالا از خیام افتادم و این که اون موقعها در دوران نوجوانی چقدر به مفهومش فکر کرده بودم! نه اون وقت جوابی برای این سؤالها پیدا کردم و نه الآن بعد از گذشت سالیان سال!...ا

۱۳۸۶ فروردین ۲۳, پنجشنبه

آرامش قبل از سفر

اینطور که به نظر میاد انگار امسال در دامان مام وطن خواهیم بود، البته اگر بلیط هواپیما گیرمون بیاد! اینقدر که تعداد مسافر ها زیاد شده، دیگه اصلاً ربطی به فصل و تعطیلات و این داستانها نداره! الان هر وقت که بخوای به اونجا سفر کنی جاها پُره و توی لیست انتظار قرار میگیری. دیروز شنیدم که از همین حالا هوا حسابی گرم شده و خلاصه اون موقع که ما قصد رفتن داریم، خدا رحم به پروردگار کنه...:)ا
یادمه یکی از دوستان قدیمی هر وقت میخواست به وطن سفر کنه از زور هیجان چند روز قبل از پرواز از خواب و خوراک می افتاد و ما هر کاری برای آروم کردنش از دستمون بر میومد می کردیم تا شاید اندکی از تنش درونیش کاسته بشه...ولی فایده نداشت که نداشت! البته همه ی اوناییکه تو این سالها سری به میهن زده اند طبیعتاً هر بار قبل از سفر کمی شور و هیجان داشته اند و این حقیر هم پر واضح از این قاعده مستثنی نبوده ام... این بار ولی آرامشی باورنکردنی سراسر وجودم رو فراگرفته! برای اولین بار در تمام عمرم احساس می کنم که هیچ چیز توان و یارای به هم زدن این آرامش رو نداره... نمیدونم!...احساس عجیبیه...ا

۱۳۸۶ فروردین ۱۶, پنجشنبه

Simply The Best

(-:...Believe it or not, You are the BEST...Simply The Best

Tina Turner - Simply The Best


I call you when I need you, my heart's on fire
You come to me, come to me wild and wild
When you come to me
Give me everything I need
Give me a lifetime of promises and a world of dreams
Speak a language of love like you know what it means
And it can't be wrong
Take my heart and make it strong baby

You're simply the best, better than all the rest
Better than anyone, anyone I've ever met
I'm stuck on your heart, and hang on every word you say
Tear us apart, baby I would rather be dead

In your heart I see the star of every night and every day
In your eyes I get lost, I get washed away
Just as long as I'm here in your arms
I could be in no better place

You're simply the best, better than all the rest
Better than anyone, anyone I've ever met
I'm stuck on your heart, and hang on every word you say
Tear us apart, baby I would rather be dead

Each time you leave me I start losing control
You're walking away with my heart and my soul
I can feel you even when I'm alone
Oh baby, don't let go

۱۳۸۶ فروردین ۱۴, سه‌شنبه

کار نیک پیشاهنگی

قدیما یک موقعی مرتب اهداء خون می کردم و خلاصه از مشتریهای پر و پا قرص بخش مرکز اهدای خون بودم. فکر می کردم که این کمترین کاریه که از آدم برای همنوعانش ساخته است! سالهای اخیر اونقدر که درگیر تلاطمات شخصی خودم بودم این وظیفه ی انسانی انگار دیگه داشت از یادم میرفت! تابستون گذشته دوباره خودم رو به مرکز خون معرفی کردم و دوباره در لیست اهداکنندگان قرار گرفتم...چند روز اخیر دائماً توی رسانه ها خبر از کمبود خون میدند! میدونستم که به این زودیها دیگه از من خون نمیگیرند ولی گفتم سنگ مفت و گنجشگ "بیچاره" هم مفت! بله، حدسم درست بود، گفتند: برادر، اینطور که به نظر میاد تو خودت به خون بیشتر احتیاج داری... نشد که ما کار نیک پیشاهنگی امروز رو انجام بدیم...ا

۱۳۸۶ فروردین ۱۳, دوشنبه

سیزده بدر

ایام عید امسال هم مثل باد گذشت، درست به مانند سال قبل و سالهای قبل از اون! هر چند که ما در اینجا اصلاً احساس عید رو اونطور که مردم در وطن دارند، نداریم، ولی خوب بالاخره سعی خودمون رو می کنیم و با برگزار کردن مراسم چهارشنبه سوری (حتی اگه یک هفته هم دیرتر شد اشکالی نداره!)، چیدن سفره ی هفت سین، تعطیل کردن روز عید به این بهانه (دیگه این تعطیلی برای این همزیستهای "وایکینگ" ما در این سرزمین قطبی هم داره جا میافته به طوری که فکر کنم تا چند سال دیگه به روزهای تعطیل رسمیشون اضافه خواهد شد! به قولی دوستی که می گفت: ما این کشور رو به زودی بدون خونریزی فتح خواهیم کرد...) و خلاصه سیزده بدر، دل رو خوش میکنیم! امروز سیزده بدره و در وطن در این لحظه وجب به وجب سبز و سبزی در سراسر کشور سرقفلی داره، در حالیکه اینجا که هشتاد در صدش رو آب و جنگل فرا گرفته، بیشتر ما سر کار هستیم و "سیزده" رو در این سرسبزی نمیتونیم بدر کنیم...ا

۱۳۸۶ فروردین ۳, جمعه

بهار


نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده ی گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مايه ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد

گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت
که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گويی که چنين رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقليم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

۱۳۸۵ اسفند ۲۵, جمعه

وطن

این سال هم داره آروم آروم رو به پایان میره و آخرین نفساش رو میکشه. امسال انگار از اون سالهای عجیب و غریبه! در وطن چهارشنبه سوری توی همین هفته برگزار شد ولی ما در شهرمون در این سرزمین قطبی تا آخرین شب این سال صبر خواهیم کرد... واقعاً که مضحک و خنده داره چون ما در مورد قدیمیترین سنتهامون هم همفکری نداریم... حالا اینکه در وطن به دلایلی این سنت ها پس و پیش میشند قابل درکِ ولی اینکه در یک کشور خارجی هموطنان ساکن در دو شهر مختلف نمیتونند با هم کنار بیاند و حداقل برای غیر هموطنان سنت رو به صورت واحد نشون بدند...آخ که اگر چیزی نگم انگار بهتره!!!...ا
سالیان زیادیه که این موقع از سال در میهن عزیز نبوده ام. بوی بهار در اونجا با هیچ کجای دیگه ی دنیا قابل مقایسه نیست و به خصوص این فصل از سال یک رنگ و بوی دیگه ای داره... حال و هوای ایام عید، دید و بازدیدها و چشمهای معصوم کودکانی که منتظر گرفتن عیدیهاشون هستند... همه و همه یادآور خاطراتیه که برای همیشه در ذهنم نقش بسته! هر کجای این کره ی خاکی هم که باشم و حتی اگر دیگه هیچوقت هم دراون آب و خاک زندگی نکنم، ولی به تنها جایی که احساس تعلق می کنم اونجاست: وطن...ا


داریوش - وطن

وطن پرنده ی پـــر در خون
وطن شكفته گـل در خون
وطن فلات شهید و شب
وطن پا تا به سر خــون
وطن تـــرانه ی زنــدانی
وطن قصیده ی ویــرانی
ستاره‌ها اعدامیان ظلمت
به خاك اگرچه می‌ریزند
سحر دوباره بر می‌خیزند
بخوان كه دوباره بخواند
این عشیره ی زندانی
گل سرود شكستن را
بگو كه به خون بسراید
این قبیــله ی قربانی
حرف آخــر رستن را
با دژخیمان اگر شكنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی
با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینك ترانه ی آزادی
اینك سرودن مردم
امروز ما امروز فریاد
فـردای ما
روز بزرگ میـعاد
بگو كه دوباره می‌خوانم
با تمــامیِ یارانم
گل سرود شكستن را
بگو بگو كه به خون می‌سرایم
دوباره با دل و جانم
حرف آخـر رستن را
بگو به ایران بگو به ایران

۱۳۸۵ اسفند ۲۳, چهارشنبه

شهر غم

ستار - شهر غم

خسته و در به در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سياه تره
زندگی زندون سرد كينه هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره

چی می شد اون دستای كوچيك و گرم
رو سرم دست نوازش می كشيد
بستر تنهايی و سرد منو
بوسه ی گرمی به آتش ميكشيد

چی ميشد تو خونه ی كوچيك من
غنچه های گل غم وا نمی شد
چی ميشد هيچكسی تنهام نمی ذاشت
جز خدا هيچكسی تنها نمی شد

من هنوز در به در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سياه تره
زندگی زندون سرد كينه هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره

من هنوز در به در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سياه تره
زندگی زندون سرد كينه هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره

۱۳۸۵ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

خر عیسی گرش به مکه برند

اوائل که در اینجا شروع به نوشتن کردم تقریباً هر روز و حتی بعضی از روزها چند بار نوشته ای رو به نوشته ها اضافه می کردم. اون موقعها تیتر وبلاگ اندیشه های روزانه ی عمو ناصر بود! یواش یواش این تیتر تبدیل به اندیشه های گاه و بیگاه شد و حالا هم که انگار به هفته ای یکبار رسیده! می ترسم اگه همین طوری پیش بره مبدل به اندیشه های "سالی یک بار" بشه...:) ولی فکر می کنم که مشغله ی زیاد و ضیق وقت دلیل اصلی این قضیه باشه و گرنه دائماً به نوشتن فکر می کنم و جداً دلم می خواد که حداقل هر روز یادداشتی ولو کوتاه رو در ابن دنیای مجازی مرقوم کنم...ا
الان که در حال نوشتن این مطلب هستم، تا دقایقی دیگه با رئیس الرؤسا در محل کار برای گفتگوی سالانه قرار ملاقات دارم. در این گفتگو من جمله حقوق سال جاری مورد بحث قرار خواهد گرفت! اونهایی که در بخش دولتی در این کشور کار می کنند حتماً با این جمله که "وضع اقتصادی رو که خودتون می دونید... بودجه اجازه ی اضافه حقوق بیشتر از یکی دو درصد رو نمیده...!!!" کاملاً آشنایی دارند و شنیدن این کلمات دل انگیز رو سالی یک بار با هیچ چیز دیگه توی این دنیا حاضر نیستند عوض کنند! واقعاً نمیتونید تصورش رو بکنید که برای این گفتگو در پوست خودم نمی گنجم و از هفته ها پیش ثانیه شماری کرده ام :) به ویژه چون باید پروژه های پژوهشی رو برای کسی تشریح کنم که واژه ی پژوهش رو شاید روزی روزگاری در حال "اطفای حریق" بر سر در آزمایشگاهی دیده باشه و به حتم به این کلمه هیچگاه نزدیکتر از این نشده!..." خر عیسی گرش به مکه برند، چو بازگردد هنوز خر باشد"... جداً که جای بسی تأسفه...ا

ای دل غم این جهان فرسوده مخور

ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نی غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور


خیام

۱۳۸۵ اسفند ۱۴, دوشنبه

تن آدمی شریف است بجان آدمیت

از بچگی لطیفه های ملا نصرالدین رو خیلی دوست داشتم و در همون دنیای کودکی خودم احساس می کردم که در پس مزاح ظریف این داستانها انتقادات تندی که لبه ی تیزشون متوجه جامعه ی ماست، نهفته است! بعد از خوندن کتاب "به شاهزاده ای که خر شد" که در واقع یک قسمتی از حکایت زندگی ملاست، بیشتر شیفته ی این شخصیت (احتمالاً) افسانه ای شدم. یکی از داستانهای مشهور ملا نصرالدین مربوط به موقعیه که به میهمانیی میره که در اونجا به دلیل بر تن داشتن یک لباس معمولی زیاد تحویلش نمی گیرند و او رو پایین مجلس می نشونند. ملا که از این ماجرا خیلی ناراحت میشه، مجلس رو ترک کرده، به خونه برمیگرده، البسه ای فاخر به تن می کنه و دوباره راهی همون ضیافت میشه. این بار برخوردی کاملاً متفاوت باهاش می کنند و بلافاصله به بالاترین مکان سفره هدایتش می کنند! ملا هم معطلش نمی کنه و آستین لباسش رو در ظرف غذا فرو می کنه و میگه: آستین نو پلو بخور!
داستان "لباس فاخر" متأسفانه واقعیتیه که شاید همیشه در جامعه ی بشری وجود داشته و احتمالاً تا ابدالدهر هم وجود خواهد داشت! ولی به طور قطع اهمیتش در چند دهه ی اخیر در جوامعی که من درشون زندگی کرده ام، سیر صعودی عجیبی داشته! واقعاً جای تأسفه که ارزشهای انسانی روز به روز جاشون رو به "ظواهر" میدند. به یقین اگر شیخ اجل، سعدی شیراز، امروز زنده بود در گفتن این شعر کمی درنگ می کرد:

تن آدمی شریف است بجان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو زپای بند شهوت
بدرآی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

سعدی

۱۳۸۵ اسفند ۷, دوشنبه

اصفهان

توی اتاق نشیمن نشسته بودم و غرق در افکار خودم بودم که صدات از اون یکی اتاق به گوشم رسید... با خودت زمزمه می کردی: دلم می خواد به اصفهان برگردم، بازم به اون نصف جهان برگردم... ناخودآگاه با سوت شروع به همنوازی باهات کردم... برم اونجا بشینم، در کنار زاینده رود، بخونم ازته دل ترانه و شعر و سرود، ترانه و شعر و سرود... آواز اصفهان همیشه شعفی در من ایجاد میکنه که جداً وصف ناپذیره! لبام باهات می نواخت ولی خودم بیشتر و بیشتر در اندیشه های ژرف فرو می رفتم! رفته رفته نوا کمرنگ شد ولی من هنوز توی "اصفهان" بودم... ناگهان به خود اومدم: نه دیگه این واسه ما دل نمیشه، نه دیگه این واسه ما دل نمیشه، هر چی من بهش نصیحت می کنم، که بابا آدم عاقل دیگه عاشق نمی شه، میگه یا اسم آدم دل نمی شه، یا اگر شد دیگه عاقل نمی شه... آره، داشتم این ترانه رو می زدم که دوباره نوای دلپذیرت گوشهام رو قلقلک داد: به تو میگم که نشو دیوونه ای دل، به تو میگم که نگیر بهونه ای دل، من دیگه بچه نمیشم آه، دیگه بازیچه نمیشم... و دل می دونست که در نوای اصفهان تو مسخ شده و چاره ای جز سر تسلیم فرو آوردن نداره...ا

My heart will go on

Celine Dion - My Heart Will Go On


Every night in my dreams
,I see you, I feel you
That is how I know you go on

Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never let go till were gone

Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life will always go on

Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on

,You're here, theres nothing I fear
And I know that my heart will go on
Well stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on

۱۳۸۵ اسفند ۲, چهارشنبه

چه باید کرد؟

اونایی که دوست ندارند راجع به احساسات چیزی بشنوند، بهتره گوشاشون رو بگیرند، یا شاید بهتر بگم چشماشون رو ببندند و این نوشته رو نخونند:)... از موقعی که چشمامو باز کردم و خودمو شناختم، همیشه احساسات جزء لاینفک من توی زندگی بوده! اینم از بدشانسیه دیگه... به بعضی ها این نوعش به ارث میرسه! کلنجار رفتن با این احساسات ابدی و ازلی بیشتر وقتها به غیر از دردسر چیزی برای من به دنبال نداشته! می دونید، ما عناصر ذکور غالباً به جرم نشون ندادن احساساتمون، در دادگاه انث مورد محاکمه قرار می گیریم! حالا اگر یکی در این میون، مثل ارادتمند، پیدا بشه و پا رو از "خط استثناء" فراتر بگذاره، کن فیکون میشه، محشره کبری میشه!!! سؤال اساسی در اینجاست که چه باید کرد؟ باید دنباله رو راه همجنسان بود و از نشون دادن احساسات "تا آخرین قطره ی خون" امتناع کرد و به این شکل امکان هر گونه ضربه ی احتمالی رو از پیش خنثی کرد؟ یا اینکه باید خود بود، باید صادقانه احساسات از دل برخاسته رو به بیرون هدایت کرد و به این طریق "صابون" تمومه پی آمدهاش رو اعم از یأس، سوء استفاده، خوردن ضربه و مخلفات، به تن مالید؟!...ا

۱۳۸۵ بهمن ۲۶, پنجشنبه

از بدبختیهات بنویس

از دوستی پرسیدم که دیگه در دنیای مجازی سری به ما نمیزنی، گفت: "از موقعی که دیگه نه ادامه ی خاطراتت رو می نویسی و نه از بدبختیهات قلم می زنی، دیگه خوندن وبلاگت لطفی نداره! مردم دوست دارند در مورد فلاکتت بخونند و هیچکس خوشش نمیاد که همش بنویسی خیلی حالم خوبه و احساس خوشبختی می کنم و از این حرفها..." واقعیت امر اینجاست که من همونطور که بارها در اینجا نوشته ام، برای دل خودم دست به کاغذ و قلم می برم و ذاتاً نوشتن رو دوست دارم، ولی در اصل این دوست ما اصلاً بی ربط نمی گفت! متأسفانه شاید خیلی از آدما از نوشته هایی که بوی غم و اندوه میدن، خوششون میاد! شاید هم دلشون میخواد احساس کنند که توی این دنیا تنها نیستند و کسان دیگری هم توی این کره ی خاکی وجود دارند که شبانه روز با بازیهای این چرخ گردون دست و پنجه نرم می کنند...خلاصه، نتیجه ی اخلاقی اینه که اگر به این قصد می نویسی که نوشته هات رو بخونند، از بدبختیهات بنویس!!!