۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

شمارش معکوس 2

امروز روز یکشنبه است و شمارش معکوس دیگه داره به پایانش میرسه. زدم بیرون و یک پیاده روی یکی دو ساعته کردم، گفتم شاید حالم بهتر بشه ولی انگار فرق زیادی نکرد و افکار دست از سرم برنمیدارن. به پسرم پیغام دادم که شاید بتونم یه سری بهشون بزنم که برام نوشت امروز خسته است و براشون مناسب نیست. میدونم که همه بالاخره زندگی خودشون رو دارن و انتظاری ندارم، یعنی هیچوقت از کسی انتظاری نداشته ام. دوستم رفته بیرون برای کاری و من تنها نشسته ام توی خونه...شاید یه سر برم توی شهر و کارتهای روز سه شنبه رو بخرم... از فکرش نمیتونم بیرون بیام و همش توی ذهنم اون روز رو مرور میکنم... خدایا، بهم یه خوردۀ دیگه صبر بده تا اون روز هم بگذره!

۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه

شمارش معکوس 3

یک روز دیگه رو هم بالاخره پشت سر گذاشتم. بعد از سالها دوباره تنهایی سینما رفتم. از صبح راستش حال زیاد جالبی نداشتم، خلاصه چند باری دیگه جلوی خودم رو نتونستم بگیرم و بغضم ترکید. همش به روز سه شنبه فکر میکنم و دلم میخواد اون روز همه چیز زیبا به پایان برسه. اصلاً دلم نمیخواد که اون روز حرفهای گله آمیز بزنم چون در واقع دیگه فرقی نمیکنه! میدونم که خداخافظی من فقط از اون نیست و در واقع از همۀ خانواده است...

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

شمارش معکوس 4

دلم خیلی امروز گرفته. از صبح که بیدار شدم حال خوبی ندارم، صبح ها بدترین موقع روز برام هستن. تصمیمم ولی دیگه قطعیه و هفتۀ دیگه روز سه شنبه یعنی 2 اوت میخوام به اونجا برم و خداحافظی بکنم، حداقل برای 5 ماه یا شاید هم برای همیشه باشه! دیگه هیچ فکری برای آینده ندارم و نمیدونم توی این 5 ماه چی پیش میاد. احساسات مختلفی الان درونم داره هرثانیه منو بالا و پایین میکنه: دلم براش تنگ میشه، ناراحتم از اینکه از اون جمع عملاً بیرون شدم و دیگه جایی اونجا برام وجود نداره و دلم برای تک تکشون تنگه، از طرفی هم ناراحتم به خاطر تهمتایی که بهم زده شده، اینکه پسری که مثل بچۀ خودم بزرگش کردم رو بگن که دوست نداشتی و بهش اهمیت نمیدادی،  اینکه عشق ورزیدن من رو ببره زیر سؤال در حالیکه خودش خوب میدونه که من توی این جریانا مثل مردای دیگه نیستم و بدون احساس از طرف مقابل هیچ حسی دیگه در من وجود نداره و نداشته و اینکه این انگ بهم چسبونده شد خیلی دلم رو شکست و نشون داد که چقدر کم توی این سالا تونست توی روح من نفوذ کنه و چقدر کم منو شناخت! الان هیچی نمیدونم وهیچی دیگه برام صد در صد نیست، دوستای دیرینه ام منو تنها گذاشتن و جداً "دوستیشون" رو بهم ثابت کردن...تنها چیزی که میدونم درسته و باید انجامش بدم اینه که به این تراژدی باید خاتمه بدم چون حالم رو بد میکنه. وقتی میبینمش تا ساعتها منقلب هستم و با رفتاری که میکنه و اون حالت دوستانۀ بدون روح باهام حرف میزنه دلم میخواد برم توی یک جایی و تا اونجاییکه میتونم داد بزنم که آخه چطور میتونی این همه تظاهر کنی و سر دیگران رو کلاه بذاری؟! فکر میکنی من نمیبینم و فکر میکنی که از پشت دیوار شیشه ای که دور خودت کشیدی کسی تو رو نمیبینه؟! تو همونی بودی که تا چند هفتۀ پیش قربون صدقۀ من میرفتی و بهم عشق میورزیدی، کدوم رو باور کنم این رو یا اون رو؟!...باید این چند روز رو به هر قیمتی هست طاقت بیارم...فقط 5 روز باقی مونده، عموناصر...5 روز...

۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

امید به فردا

احساسی عجیب تمام وجودم رو فرا گرفته، احساس میکنم که انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده. مثل کسی هستم که بیمار بودم و مجبور شدند بهم آمپول روغنی بزنن، درد زدن آمپول خیلی زیاده و جاش وحشتناک درد میکنه ولی در عین حال داروی تزریق شده انگاری داره آروم آروم توی تموم وجود نفوذ میکنه و تار و پودم رو فرا میگیره...میدونم که فردا روزی دگر است و تمام امیدم وقتی که سرم رو به بالین میذارم اینه که وقتی صبح چشمام رو باز میکنم آمپول کار خودش رو کرده باشه و این پیکر و روح خسته رو به بهبودی بره.. امیدم به فرداست.

۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

برای دوست

هیچ احساسی توی دنیا بدتر از این نیست که بیگناه مورد اتهام قرار بگیری و از اون بدتر اینکه بی گناه محکوم بشی، ولی از قدیم گفتن که پای بیگناه تا پای چوبۀ دار میره ولی بالای دار نمیره! ای دوست، میدونم که بیگناه محکوم شدی برای جرمی که مرتکب نشدی. گناهی هم اگر داشتی فقط این بود که اینقدر قلب بزرگی داشتی که تمام دنیا رو میتونستی توش جا بدی. اینقدر قلبت بزرگ بود که آرزویی بالاتر از اون نداشتی که دوست رو خوشبخت ببینی... و حالا چطور مزدت رو کف دستت میذارن؟! اگر هیچکس توی این دنیای پست و نامرد احساس الان تو رو درک نکنه، مطمئن باش عموناصر میفهمه که تو چه دردی داری و چقدر ناراحتی و زجر میکشی، چون درد درد مشترکه فقط نمیشه فریادش کرد! عموناصر هرگز خوبیهای تو رو فراموش نخواهد کرد، هرگز فراموش نخواهد کرد که تو وقتی دنیا تنهاش گذاشت وقتی عالم و آدم بهش پشت کردند به حرفهاش گوش دادی، هرگز فراموش نخواهد کرد برق شادی و خوشحالی رو در چشمانت اون روز که دوست رو خوشبخت دیدی، خوشبختیی که دسترنج خوشقلبی خودت بود، حاصل انسانیتت بود، نتیجۀ خیرخواهی یک دوست کامل بود...و عموناصر تا زنده است هرگز فراموشت نخواهد کرد، ای دوست!

دم خروس یا قسم حضرت عباس

آدم نمیدونه دم خروس رو باور کنه یا قسم حضرت عباس رو! از یه طرف تو تمام تلاشت رو کردی تا اگر به اندازۀ سر سوزن جایی برای نجات این کشتی در حال غرق شدن هست کاری انجام بدی، هفته ها به هر دری زدی تا شاید بشه به خاطر حرمت زیبایی آغاز  این کشتی رو از این طوفان سهمناک به بیرون ببری، غافل از اینکه از مدتها پیش کمر به غرقش بسته شده بوده!  در انتها وقتی که دیدی دیگه هر کاری که داری میکنی فقط سر به دیوار کوفتنی بیش نیست به خودت گفتی: عموناصر، بیهوده است، پشت سر بذار و به دنبال سرنوشت خودت برو، اونوقت به تو اتهام این رو میزنن که پس چرا رفتی؟!  تو خودت کردی، خودت خواستی! چرا پشت سر گذاشتی همه چیز رو؟! آخه آدم نمیدونه واقعاً به کدوم ساز باید برقصه؟! جواب اینه: هرگز به ساز کسی نرقص و خودت باش! البته آدم وقتی خوب فکر میکنه و به گذشته ها و تجربیاتش رجوع میکنه شاید اصلاً جای تعجبی نباشه! این هم شانس تو هست، عموناصر، که همش کسایی سر راهت قرار میگیرن که خودشون هم نمیدونن توی زندگی دنبال چی هستن!... به هر روی دیگه توفیری نیست: زندگی باید که ادامه یابد!

۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه

پایان تلخ به از تلخ بی پایان

چطور تاریخ برای ما آدما تکرار میشه و تکرار میشه و تکرار... نزدیک به نیم دهه از دفعۀ پیش میگذره که حکم آزادی من به دستم رسید، آزادی از زندانی که سالها توش داشتم از درون ذره ذره از بین می رفتم. هرگز فکر نمیکردم که دوباره با دست خودم برای خودم زندانی بسازم و با پای خودم به درونش راه پیدا کنم... و امروز بعد از گذر این نیم دهه دوباره خبر آزادی روحم به من داده شد! عجب این روزگار بازیهایی با ما میکنه: روز قطعی شدن حکم مصادف خواهد بود با روز شروع این داستان که آغازی بس شیرین و پایانی تلخ داشت... یک پایان تلخ بهتر از یک تلخ بی پایان است.

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

ای وای بر من!

ای وای بر من، ای وای بر من! ای وای بر این دنیا! آخه آدم چقدر میتونه در مورد آدما اشتباه کنه، چقدر؟! این همه ادعا و این همه حرفهای گنده گنده ولی همشون توخالی! آدم این همه سال با کسی رفیق باشه و نون و نمک همدیگر رو بخورن ولی ته دلش بهش اطمینان نداشته باشه و فقط "همش ظاهر رو حفظ" کنه! ولی خورشید هیچوقت پشت ابرا نمیمونه و بالاخره یک روزی چهرۀ واقعی رو میشه و وقتی رو شد گریبانگیر همۀ اطراف میشه، اونایی که تا آخرین لحظه صاف و صادق بودند و گناهی نداشتن به جز صداقتشون!
وای بر تو، عموناصر، که اومدن این روز رو میدیدی، سکوت کردی و دم نزدی...وای بر تو!

سکوت من

باید دیروز مینوشتم چون دیروز احساس کردم که نقطۀ عطف زندگی من بود. این روزا همش از دوست و آشنا میشنوم که بهم میگن زندگی بالا و پایین داره. راست میگن اینو خودم به کرات دیدم و حس کردم، با تمام وجودم. زندگی نقاط عطف فراوونی داره. منحنیش نه صعودی و نه نزولیه، نقاط ماکزیمم فراوون داره، نقاط مینیمم فراوون داره و البته نقاط عطف... دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم میدونستم که عینک دودی سیاهی رو که هفته ها بود به چشمم زده بودم دیگه وجود نداشت! حالا دیگه فقط باید از چشمای خودم استفاده کنم.
فکر کردن به گذشته ها سودی نداره، اونچه که اتفاق افتاده دیگه پیش اومده و کاریش نمیشه کرد ولی آدم باید به اشتباهات خودش توی زندگی اعتراف کنه، آدم باید با خودش کنار بیاد وگرنه هرگز گذشته ها رو نمیتونه پشت سر بذاره... و من اعتراف میکنم که اشتباه کردم! من سکوت کردم چون فکر میکردم که سکوت سرشار از ناگفته هاست. من فکر میکردم اگر سکوت کنم همه چیز به خودی خود حل میشه غافل از اینکه هیچ مشکلی توی این دنیا خودش حل نمیشه! من سکوت کردم و به خیال خودم فکر میکردم که کسی این سکوت من رو نمیبینه غافل از این بودم که سکوت من به شکل دیگه ای برداشت میشه... و بزرگترین سکوت من در برابر خودم بود! من به آوای درون خودم گوش فراندادم، آوایی که میگفت: عموناصر، این ره که تو میروی به ترکستان است! برادر، در راهی داری قدم برمیداری طول و دراز و در این راه همسفری باید که به روحت نفوذ کنه! آیا فکر میکنی که چنینه؟!... و من سکوت کردم و چشمام رو بستم! گفتم هر چه بادا باد! سکوتم سرشار از ناگفته های فراوان بود! 

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

دروغ بزرگ

روزا بالا و پایین دارن، هفته‌ها بالا و پایین دارن، ماهها بالا و پایین دارن... زندگی‌ بالا و پایین داره. امروز به طور مشخص از اون روزای بالای زندگی‌ من نیست. صبح که از خواب بیدار میشی‌ تازه متوجه میشی‌ که همهٔ اونایی‌ که توی خواب دیدی خواب نبودن و همشون اتفاق افتادن.
طبقه بندی کردن اصلاً کار راحتی‌ نیست به خصوص که در مورد آدما باشه. اصولا کی‌ صلاحیتش رو داره که آدما رو توی دسته‌های گوناگون و رنگارنگ قرار بده. با این وصف می‌شه گفت یک دسته از آدما اونایی‌ هستن که وقتی‌ یا علی‌ رو گفتن با صداقت هر چه تمامتر تا آخرش همراهت هستن و دسته دیگه اونایی‌ که صداقت رو با سین مینویسن، حساب می‌کنن و همش در حال سبک و سنگین کردن هستن، و در انتها وقتی‌ که دیگه کاربردی برات وجود نداشت مثل یه دستمال مستعمل که حتی خودت هم حاضر نیستی‌ دیگه استعمالش کنی‌ به دورت میندازن...
برای اونایی‌ که هنوز به عشق و عاشقی اعتقاد دارن متأسفانه اخباری نه بسیار مسرت انگیز دارم: همش دروغه، همش کشکه، همش به فناست...مثل داستان بابا نوئل میمونه که باهاش سر بچه‌ها رو چند سالی‌ گرم می‌کنن، سر ما رو هم کلاهی گشاد گذاشتن...همش حساب و کتاب و اینه که چقدر به درد بخور هستی‌ و به محض اینکه دیگه نیازی بهت نباشه، باید جول و پلاست رو جمع کنی‌ و بری. هر چی‌ زودتر متوجه اینا بشی‌ و هر چی‌ زودتر دست از گول زدن خودت برداری راحتتر زندگی‌ خواهی‌ کرد و خوشبختی رو در خودت جستجو خواهی‌ کرد نه در دیگری و رابطه با دیگری... این هم باید سالها طول می‌کشید تا به این راز دست پیدا کنم...ولی‌ عیب نداره، میگن هر وقت ماهی‌ رو از آب بگیری تازه است.

۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

ای کاش اولش بود!

میگن دفعۀ اولشه که هر کاری خیلی سخته، ولی اصلاً این طور نیست! بعضی از کارها همیشه دردناکن... دیدید وقتی آدم یک مسافرت خیلی خوب میره و به آخراش که میرسه، میگه کاش اولش بود، یا وقتی توی گرمای تابستون موقعی که آسفالت خیابونها از فرط گرما اینقدر داغ و سوزانن که در سرابشون میشه خیال رو دید، و سگهای ولگرد بیچاره توی خیابونا از عطش له له میزنن، اون موقع که طفل کوچیک آخرین لیس رو به چوب بستنیی میزنه که از آلاسکاش فقط رنگی بیش باقی نمونده و طفل با نگاهی معصومانه توی چشمای شما نگاه میکنه و شما کلمات رو از برق چشمای کوچولوش که مورس وار انگار دارن با زبون بی زبونی بهتون میگن ای کاش اولش بود... به اون طفلی کوچکی میمونم که دارم به چوب بستنی خشکیده ام نگاه میکنم و زیر لب زمزمه میکنم: ای کاش اولش بود! 

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

علی و حوضش

مدتهاست ننوشته ام و احساس میکنم قلمم خیلی کند شده، مدتهاست ننوشته ام چون به خودم قول داده بودم که به جز از شادی و خوشحالی چیزی اینجا ننویسم، ولی انگار زندگی بعضی آدمها برای این دو کلمه ساخته نشده اند و هر کاری که میکنند باز برمیگردند خونۀ اول! این دقیقاً احساسیه که من الآن دارم. انگار نه انگار که چندین سال از عمر رو صرف این زندگی بی مفهوم کردم و هرچی انرژی و توان  داشتم گذاشتم تا شاید آینده ای ساخته بشه، آینده ای که هیچوقت برای من احساسش وجود نداشته... ولی در انتها باید قبول کرد دیگه، این زندگی لعنتی همینه دیگه، عموناصر! آخرش هم همونجور که از روز اول شاید نه مثل روز روشن ولی به مانند سوسویی در تاریکی واضح و مبرهن بود که آخرالامر علی میمونه و حوضش...سرنوشت برخی از آدمها اینه که تنها به دنیا بیان، تنها زندگی کنن و تنها از این دنیا برن...

نازک آرای تن شاخه گلی 
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند!

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

«ری را»


نیما یوشیج - ری را
با صدای زنده یاد احمد شاملو

ری را، صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند
گویا کسی است که می خواند

اما صدای آدمی این نیست
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر

یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم

ری را، ری را
دارد هوای آن که بخواند
درین شب سیا
او نیست با خودش
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند

نیما یوشیج

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

همه لرزش دست و دلم

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق
چهرۀ آبیت پیدا نیست

و خنکای مرهمی
بر شعلۀ زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون

آی عشق آی عشق
چهرۀ سرخت پیدا نیست

غبار تیرۀ تسکینی
بر حضور وَهن
و دنجِ رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزۀ برگچه
بر ارغوان

آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست


احمد شاملو

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

جام غم


همایون شجریان - جام غم

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است

به یاد لعل تو و آن دو چشم میگونت
ز جام غم می لعلی که میخورم خون است

از آن زمان که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است

دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

گر یک نفست ز زندگانی گذرد...

میدونم که مدتهاست اینجا غایب بودم و اثر وآثاری ازم نبوده، ولی راستش با خودم عهد کرده بودم که تا اونجایی که در توانمه سعی کنم از شادیها بنویسم و نه از غم و غصه! اما انگار نمیشه، عموناصر، مگه نه؟! زندگی واقعاً خیلی عجیب و غریبه و با بعضیها بازیهایی میکنه که جداً منصفانه نیست... هفتۀ پیش از رئیسم شنیدم که یکی از همکارهامون خانمش فوت شده، اونم بعد از سی سال رنج بردن از یک بیماری عصبی، یعنی ذره ذره وجودش رو خورده تا در انتها آزادش کرده! بعد فهمیدیم که پسرش هم سال گذشته از همون بیماری دار فانی رو وداع گفته :( وقتی امروز توی جلسۀ ماهیانۀ بخش شنیدم که دخترش رو هم بواسطۀ یک بیماری قلبی از دست داده، کم مونده بود که توی جلسه اشکام سرازیز بشه! آخه مگه یک آدم چقدر میتونه صبر و تحمل داشته باشه؟! توی سن شصت سالگی حالا باید تک و تنها توی این دنیا زندگیی کاملاً جدید رو شروع کنه که شاید تنها دلخوشی توش فقط همون زنده بودن باشه :(
از موقعی که از اون جلسه پام رو بیرون گذاشتم، فقط دارم به این فکر میکنم که ما آدما بیشترمون قدر چیزایی رو که داریم نمیدونیم، مهمتر از همه سلامتی، بودن در کنار عزیزانمون و تندرستی اونا رو... متآسفانه وقتی به فکرشون میفتیم که به طریقی از دستشون بدیم! همه اش در تلاشیم و به فکر آینده در حالیکه حال رو از دست میدیم. تلاش و تکاپو برای بهزیستن هیچ ایرادی بهش نیست ولی به اندازۀ پشیزی اون بهزیستی ارزش نداره اگر خودت و عزیزانت سلامت نباشید، حتی به اندازۀ سر سوزن...

گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایۀ سودای جهان
عمر است چنان کش گذرانی گذرد
خیام

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

لالایی

اگر کسی همه ی نوشته های من رو اینجا بخونه و حافظه ی قویی هم داشته باشه، شاید بعضی از مطالب تکراری به نظرش برسن. ولی خوب همین جور هم میشه دیگه، چون نویسنده از پوست و گوشت و استخون ساخته شده و بعضی از مسائل ممکنه توی زندگی آدم در برهه های مختلف تکرار بشن... راجع به انتظار و توقع داشتن، قبلاً میدونم که چندین بار نوشتم، دقیقاً در چه تاریخیش رو الان نمیدونم و شاید اونقدرها هم اهمیت نداشته باشه! ولی داشتم از یک بعد دیگه بهش فکر میکردم: اینکه چرا آدما گاهی (خدا رو شکر همیشگی نیست!) توقعی از اطرافیانشون دارن که خودشون حتی به اندازه یک صدمش رو قادر به انجامش نیستن؟! درست مثل یک پروژه میمونه که هر کسی دارای تواناییها و استعدادهاییه که بر اساس اونا رُلی رو بهش میدن و حالا کسی که توی اون پروژه هست و خودش نمیتونسته از عهده ی اون رل بربیاد، بره و ایراد بگیره و دربیاد که: "آقا، این چه وضعشه؟ چرا بیشتر انجام نمیدی؟ چرا بهتر انجام نمیدی؟!" حالا اگر شما جای اون مخاطَب بودید، چه احساسی بهتون دست میداد؟ جواب نمیدادید که آخه آدم حسابی، اگه لالایی بلد بودی، پس چرا خوابت نبرده، و حالا که بلد نبودی حداقل بذار اونایی که بلدن بخونن، که حالا اینجا ایستادی و داری از من ایراد میگیری؟!... و توی دلتون ناحودآگاه به یاد اون شعر زیبای شاملو نمی افتادید: "من درد در رگانم، چیزی نظیر گوشت در استخوانم پیچیید...

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

خورشید راستین من

دلم میخواست الان پرنده ای بودم و اوج میگرفتم به سمت آسمونها و پرواز میکردم بالای ابرا، اونجاییکه فقط خورشید هست و هیچی جلوی نورش رو نمیتونه بگیره. دلم میخواست گرمای خورشید رو روی بالهای کوچیک و شکننده ام احساس میکردم، شاید که از گرماش زخمهای بالهام التیام پیدا میکرد و میتونست تا ابد بالای ابرا بمونه و مجبور نشه دوباره زیر سایه ی سیاه و شوم ابرها به پرواز در بیاد. دلم میخواست از اون بالابالاها از اونجا که فقط شاید نقطه ای ریز و بی مفهوم به نظر میام، از انتهای حنجره و با تمام وجودم فریاد برمی آوردم و نعره میکشیدم و این سکوت آهنین و همیشگی رو در هم میشکستم و از طنین غرش من ابرها به کناری زدوده میشدن و خورشید راستین من برای همیشه در افق تابان میموند تا قطرات اشکم هیچگاه به زمین نرسند...هیچگاه...هیچگاه...

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

صدای گریه


ویگن - صدای گریه

بغض پاییزی اَبرم ، بغض یه غروب غمناک
شاهد ِ شکستن من ، قطرۀ بارون ِ رو خاک
غربت هر چه غروبه ، غم ِ هر چه اَبر دُنیاس
کوله بار ِ این غریبه ، جادۀ دَر به دَری هاس
میون تنهای دنیا ، شده تنهایی نصیبم
کاش که بودی و می دیدی ، اینجا بی تو چه غریبم
کاش می دونستی که بی تو ، مرگ ِ تدریجی ایه هستیم
یاد ِ تو تنها رفیقه ، توی هُشیاری و مستیم
من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من
یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم
من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من
یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم
بی تو هر لحظه یه قرن ِ ، هر نَفس زخم کشنده
تنها با گفتن ِ اسمت ، رو لَبام می شینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه اَس ، بعد از اون های هایِ گریه اَست
جای هر آواز ِ اینجا ، هر صدا صدای گریه است
من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من
یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم
من هوای ِ گریه کردن ، تو صدای ِ گریۀ من
یاور ِخوب ِ و نجیبم ، بی تو من خیلی غریبم

ریاضیات زندگی

یادتون میاد اون قدیم قدیما وقتی مدرسه میرفتیم، گاهی اوقات برای درس خوندن چه شور و شوقی داشتیم و گاهی اوقات هم حالمون از هر چی درس و کتاب بود به هم میخورد؟ ولی همه یک جور نبودیم، مثل الان هم و مثل همیشه... بعضی ها فارسی رو دوست داشتن، بعضی ها علوم رو و بعضی ها هم به قول زبون جوونا با ریاضیات حال میکردن. ریاضیات با اون همه مفاهیم و اصطلاحاتش، اون همه مسائلی که برای حل کردن بهمون میدادن، بعضی وقتها موقعی که موفق به حلشون میشدیم چه لذت و شعفی بهمون دست میداد! از اون همه ریاضیاتی که توی این همه سال خوندم، اونایی رو که توی دوره دبیرستان یاد گرفتم، به طرز معجزه آسایی هنوز توی ذهنم باقیه... انگار که همین دیروز بود که آقای ا. داشت بهمون رسم منحنی رو یاد میداد و چقدر شیرین بود. اون موقعها از این ماشین حسابهای مدرن امروزی خبری نبود که در آن واحد منحنی رو برات رسم کنه: باید تمام ماکزیمم ها و مینیمم ها رو خودت پیدا میکردی و بعد یک سری نقاط رو هم ما بینشون مشخص میکردی و در انتها حدوداً رسمش میکردی.آخرش این امید رو داشتی که محاسباتت درست بوده باشه و منحنیت کامل...
آیا زندگی ما آدمها هم قابل قیاس با رسم این منحنی ها نیست؟ توابعی سخت و پیچیده رو بهمون میدن و میگن رسم کنید و ما در بهترین شرایط شاید فقط تصوری از شکل و شمایلش داریم. تازه باید شکرگزار باشیم اگر تابع داده شده اصولاً درست بوده باشه و اصلا جوابی داشته باشه و قابل رسم باشه! ...نمیدونم، اول هفته انگار زیادی عمیق توی کنه مسائل دنیوی رفتم، شاید هم به خاطر اینه که احساس میکنم در منحنی زندگیم نقطه عطفی به وجود اومده و باید پذیرفتش...همه ی ما آدمها اینطور که به نظر میاد تنها به دنیا میایم، تنها زندگی میکنیم و تنها از این دنیا خواهیم رفت...توهمات رو باید کنار گذاشت، عموناصر: زندگی همینه :(