۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه
شانس و اقبال
یاد تابستون چند سال پیش افتادم و روزای آخری که قرار بود به یک همچین مسافرتی برم. یادم هست که اون موقع هم دیگه اصلاٌ دست و دلم توی کار به هیچی نمیرفت. هر چی میومدم یک مورد جدیدی رو شروع کنم، باز هم به نقطه ی شروع نمیرسید! ولی هر چقدر هم که شرایط به هم شبیه باشند، باز هم به هیچ عنوان قابل قیاس نیستند. یعنی فرق از زمین تا آسمونه... هنوز هم وقتی گاهی با درون خودم خلوت میکنم و مروری به سالهای اخیر زندگیم میکنم، باورم نمیشه که چطور اینچنین ورق زندگی من برگشت! آیا فقط و فقط شانس و اقبال بودند که بین خودشون گفته بودند: شاید دیگه باید براش بس باشه، شاید دیگه وقت اون رسیده که او هم فرصت دیگه ای رو توی این دنیا به دست بیاره... ولی نه نه نه! توی ذهنم نمیگنجه که فقط شانس میتونه سرنوشت ما رو رقم بزنه! ما باید که بخوایم، باید خودمون از اعماق قلبمون این تمنامون رو فریاد بزنیم، و هوار بکشیم: من به دلیلی به این دنیا اومدم، همه ی ما به دلیلی پا به این جهان گذاشتیم، و همه ی ما حق زندگی کردن و حق خوشبخت شدن رو داریم... ما باید به دنبال شانس زندگیمون باشیم و هرگز و هزاران هزار بار هرگز، نباید میدون رو خالی بکنیم، و هرگز نباید در نبرد پشت رو به روزگار خائن بکنیم و گرنه روزگار پیروزه... با روزگار باید که دست و پنجه نرم کرد... باید که جست تا یافتن... جستن، یافتن و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن...
۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه
سقوط
داریوش- سقوط
وقتی که گل در نمیاد
سواری اینور نمیاد
کوه و بیابون چی چیه
وقتی که بارون نمیاد
ابر زمستون نمیاد
این همه ناودون چی چیه
حالا تو دست بی صدا
دشنه ی ما شعر و غزل
قصه ی مرگ عاطفه
خوابای خوب بغل بغل
انگار با هم غریبه ایم
خوبیه ما دشمنیه
کاش من و تو می فهمیدیم
اومدنی رفتنیه
تقصیر این قصه ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود
کسی حرف منو انگار نمی فهمه
مرده زنده، خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهاییمو از من نمی دزده
درده ما رو در و دیوار نمی فهمه
واسه ی تنهاییه خودم دلم می سوزه
قلب امروزیه من خالی تر از دیروزه
سقوط من در خودمه
سقوط ما مثل منه
مرگ روزای بچگی
از روز به شب رسیدنه
دشمنیا مصیبته
سقوط ما مصیبته
مرگ صدا مصیبته
مصیبته حقیقته
حقیقته حقیقته
تقصیر این قصه ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود
۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه
دگرگونی
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
حافظ
بخت جوان دارد آن که با تو قرینست
بخت جوان دارد آن که با تو قرینست
پیر نگردد که در بهشت برینست
آینهای پیش آفتاب نهادست
گر همه عالم ز لوح فکر بشویند
گوشه گرفتم ز خلق و فایدهای نیست
تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم
حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت
سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب
عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
سعدی از این پس که راه پیش تو دانست
پیر نگردد که در بهشت برینست
دیگر از آن جانبم نماز نباشد
گر تو اشارت کنی که قبله چنینست
آینهای پیش آفتاب نهادست
بر در آن خیمه یا شعاع جبینست
گر همه عالم ز لوح فکر بشویند
عشق نخواهد شدن که نقش نگینست
گوشه گرفتم ز خلق و فایدهای نیست
گوشه چشمت بلای گوشه نشینست
تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم
گر نفسی میزنیم بازپسینست
حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت
بانگ برآمد که غارت دل و دینست
سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب
روی تو بینم که ملک روی زمینست
عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
زهر مذابم بده که ماء معینست
سعدی از این پس که راه پیش تو دانست
گر ره دیگر رود ضلال مبینست
سعدی
۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
وقتی که نزدیک به سه دهه ی پیش از مملکت خارج شدم، مثل خیلی های دیگه از هموطنان ادامه ی تحصیل توی رشته های پزشکی و یا مهندسی مد نظرم بود (اینم البته یکی از بیماریهای ملی ما به حساب میاد، چون ما توی اون کشور چیزی به جز دکتر و مهندس نداریم :)) ولی هیچوقت فکر نمیکردم که یک روزی به حقوق و قانون علاقه ای نشون بدم! شاید هم دلیلش اینه که از روز اولی که ما پامون به این آب و خاک قطبی رسید، اینقدر که با موارد قانونی و حقوقی دست و پنجه نرم کردیم که به هر حال آدم چیزهایی در این میون یاد گرفته و چه بسا شاید علاقه مند هم شده باشه. اتفاقاً چند وقت پیش عزیزی میگفت که آقا، شما بیا کارهای حقوقی این دعواهای گوناگونی رو که ما داریم، به عهده بگیر...:)
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
آنکس که گنه نکرده وزیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو
نباید از حق گذشت و باید واقعیت رو گفت: یکی از مشکلترین کارهای دنیا موارد حقوقیه و از اون بدتر وقتی پای قضاوت به میون بیاد. من فکر میکنم که کاری سخت تر از کار یک قاضی توی این کره ی خاکی وجود نداشته باشه! چه مسئولیت بزرگیه که با در دست داشتن شاید فقط یک سری شواهد عینی و ضمنی بخوای سرنوشت یک همنوع دیگه ات رو تعیین کنی... و چه آسون گاهی اوقات آدما خودشون رو در جایگاه قضاوت قرار میدند و احکامی رو در مورد دیگران صادر میکنند! آدما هرگز در درون همدیگه نیستند و هیچکس نمیتونه بگه که توی ذهن بغل دستیش چی میگذره. اگر نظری در مورد انسان دیگه ای داریم، صرفاً بر اساس یک سری حدس و گمانه، بنابرین شاید در بیشتر موارد بهتر باشه که ما آدما قبل از اینکه چکش چوبین رو بلند کنیم و بر میز قضاوت فرود بیاریم، یکبار دیگه راجع بهش فکر کنیم، زیرا که شاید روزی خودمون زیر تازیانه های قضاوت دیگران قرار بگیریم:
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
آنکس که گنه نکرده وزیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو
۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه
بیننده باید عاقل باشه!
یک آدم متفکر و عاقلی گفته: آدما خودشون سرنوشت خودشون رو تعیین میکنند، ولی شاید نه به اون شکلی که میخوان! اگر فرض رو بر این بذاریم که این فرضیه صحت داشته باشه، آیا به این معنیه که ما آدما خیلی وقتا خیلی کارا رو بکنیم و به حساب اون بذاریم که این در اصل خواسته ی ما نبوده؟ آیا این راه راحتش نیست؟ پس مسئولیت ما در قبال کارامون این وسط چی میشه؟ شخصاً توی سالای اخیر زندگیم همش بر این باور بوده ام که دیگه هیچ چیز توی زندگی من رو به تعجب نمیندازه! ولی بین خودمون باشه، گاهی، اینطور که دنیا به نظر میرسه، این قضیه اجتناب ناپذیره! آدما گاهی تیشه رو برمیدارند و با دست خودشون، آره درست شنیدید، دست شخص شخیص خودشون چنان به ریشه ی خودشون میزنند، که بیننده میخواد از زور حیرت یک بند از انگشت رو بجوه، تا شاید از شوک آنی که بهش دست داده بیرون بیاد! نمیدونم چی میشه گفت! شاید هم بعضی آدما بیش از این در توانشون نیست و به قول ژرمنها از روی سایه ی خودشون که نمیتونن بپرند... بنابرین همونجور که از قدیم و ندیم گفتند که شنونده باید عاقل باشه، من میگم که بیننده باید عاقل باشه... و به این فکر کنه که هیچ چیز توی زندگی، و تأکید میکنم مطلقاً هیچ چیز، ارزش این رو نداره که انگشت حیرت رو به دهان بگزی!
۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه
الهام
وقتی که درست دو هفته ی پیش این نوشته رو نوشتم، جمله ی دیگه ای در آخرش نوشته بودم که با دست خودم رفتم و سانسورش کردم! نمیخواستم باور کنم که این احساس الهام گونه اینقدر میتونه درست باشه... امروز بهم ثابت شد که چقدر برحق بودم. نوشته ام رو اینچنین به پایان برده بودم:... و فرشته ای که پرده های دخمه ی تاریک ذهنم رو به کناری زد و خورشید راستینم رو به من نشون داد... امروز شاید... نمیدونم... از صمیم قلبم امیدوارم... و براش آرزوی خوشبختی میکنم. ... و امروز میتونم با افتخار بگم که با تمام وجود برای هر دوتون آرزوی خوشبختی و بهروزی میکنم: به فرشته ای که به عنوان دوست و خواهر برگزیدم و به دوستی که ممکن بود تا آخر عمر به دست فراموشی سپرده بشه ولی دوباره به زندگی من برگشت!
بوی خوش تافت
بوی بهار رو خیلی دوست دارم، به خصوص صبح زود وقتی در خونه رو باز میکنی و ریه هات از نسیم این فصل زیبا پر میشه، احساس طراوت و شادابی خوبی بهت میده... البته وقتی چمنهای توی حیاط رو میبینم که باید قاعدتاً سال پیش زده میشدند و الان به شکل جنگلی مرکب از رنگ زرد و سبز دراومدند، اون طراوت همونجوری که اومده، همونجوری هم میره...:( ولی هیچوقت بوی بهار اینجا مثل مال وطن نیست! حداقل برای من که اینطور نیست و هر چقدر توی این سالها سعی کردم شمه ای از اون رایحه ی بهاری رو اونجا در این دیار شمالی پیدا کنم، هنوز که تنونسته ام و موفقیتی حاصل نکرده ام.
یادم میاد اون موقعها که هم سن و سال پسر کوچیکم بودم، تازه متوجه ظواهرم شده بودم. به سر و وضعم داشتم بواش یواش اهمیت بیشتری میدادم و البته برای پسر بچه ی تو اون سن و سال مو و زلف از اهمیت خاص خودش برخوردار بود :) موهای بلند مد بودند ولی مدارس اجازه ی بلند کردن مو رو به ما نمیدادند! بنابرین تنها راه صفا دادن به گیسوان، میزامپلی و سشوار کشیدن بود! موها ی بیچاره رو چنان زیر سلطه ی بُرُس و باد سوزان و داغ این وسیله ی برقی قرار میدادیم، که اگر میتونستند به زبون بیاند، داستانها برای تعریف کردن داشتند! ولی هر چقدر هم به این موهای از خدا بیخبر شکل و فرم میدادی، پوش میدادی، باز هم بعد از چند ساعت از ریخت و قیافه میفتادند. اون موقعها هم که مثل امروز خبری از انواع و اقسام ژل و کف و از این جریانها نبود! باید که چاره ای جُستن... روزها و هفته ها جستجو (فضولی توی وسایل مادر) بالاخره نتیجه داد: اسپری تافت بهترین وسیله برای جلوگیری از خراب شدن موها بود :) خلاصه عموناصر رو توی اون دوران مجسم کنید با موهای سشوار کشیده و تافت زده، کفشهای پاشنه بلند لِژدار و شلوار پاچه گشاد که میشد باهاش دعوت به همکاری با رفتگران محترم در شهر شد... ای روزگار! عجب روزایی بودند اون روزا!... و هنوز میتونم بوی خوش تافت رو که با عطر گلهای بهاری آمیخته میشدند و تمامی مشامم رو لبریز میکردند، با بینی ذهنم استشمام کنم...
۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه
هم نفس
دیروز داشتم به لیست دوستانی که عمداً و سهواً گذارشون به اینجا افتاده نگاهی میکردم، که چشمم به بالاگردون افتاد. کنجکاویم جلب شد و گفتم سری بزنم ببینم اونجا کجاست! دیدم در صفحه ی ورودیش اینچنین آغاز کرده بود: "همه شنیدهایم که صدها هزار وبلاگ فارسی وجود دارد، اما نه عدد دقیقی از تعداد این وبلاگها موجود است و نه توافقی بر اینکه این وبلاگها در مورد چه مینویسند..." راستش میدونستم که تعداد وبلاگهای فارسی خیلی زیادند ولی اینکه صدهاهزار باشند دیگه از حوضه ی تصوارات من خارج بود. توی همین کشور محل سکنای ما شخصاً میدونم که صدها وبلاگنویس شناخته شده و شاید هزاران هزار ناشناس وجود داشته باشه! یکی از این همولایتی های ما که من چند وقت پیش تصادفاً کشفش کردم، عمواروند گرامیه که همین چند روز پیش هم تولد هفتاد سالگیش بود :) گاهی اوقات وقتی نوشته هاش رو میخونم که بیشترش خاطراتشه، پیش خودم فکر میکنم که: عموناصر، چقدر تعریف کردن خاطراتت شبیه طرز تعریف کردن این وبلاگنویس همولایتیته! با اینکه شاید حداقل یک نسل فاصله بین شماست!
همیشه به دوستان و عزیزانی که سالگرد تولدشون فرا میرسه میگم: سن فقط یک عدده و بس! بعضی از آدما توی سنای پایین هم احساس مسن بودن میکنند و بعضی دیگه در بالاترین سنها هم شادابی جوونی رو میشه در چهره اشون دید. ولی به هر حال هر چقدر هم که این قضیه صحت داشته باشه، باز هم قانونی در طبیعت هست که نمیشه منکرش شد و بشر تا به امروز نتونسته بهش فائق بیاد: همه ی ما به دنیا میایم و باید که یک روز از این دنیا بریم! همه امون یک روزی طفلیم، یک روز نوجوون و جوون و سرانجام روزی پیر خواهیم بود و فرسوده. خیلی چیزا توی زندگی میان و میرن: جوونی، زیبایی... بچه های آدم هم گذرا هستند، میان و نوری به زندگیت میدن و بعد به دنبال سرنوشت خودشون میرن... باید برن چون این قانون طبیعته! میدونید در انتها چی برای آدم باقی میمونه یا شاید بهتر باشه بگم، چه کسی؟ اونیکه در آخرین لحظه یک لیوان آب رو به دستت میده، شاید با دستهای چروکیده و لرزانش، دستهایی که تا آخرین لحظه هیچوقت تو رو تنها نذاشتند... اون همدم توست و تا تفس آخر هم نفس توست...
۱۳۸۸ فروردین ۱۳, پنجشنبه
نفس بریده
میدونم که این آهنگ رو خیلی دوست داری، چون هر وقت بهش میرسه دستت به طرف پیچ صدا میره و میخوای تا اونجاییکه میشه صداش رو بلند کنی :) تقدیم به تو عزیز دل...
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون
محسن چاوشی و فرزاد فرزین - نفس بریده
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون
بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من
بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی یک روز می میرم از پا می یفتم
به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو اسمون
بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشک و بغض و اه و عکس پاره تو و من
بگو گفتم یا نگفتم بگو گفتم یا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگار من تیره و تاره
حالا یادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
دیگه جون نداره دستام اخر قصه رسیده
عطر تو مثل نفس بود واسه این نفس بریده
۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سهشنبه
Tomorrow will be as beautiful as this day
Dünyanın en iyi arkadaşa! Şu safar daha iyi anladığını umarım, dostum
An den besten Freund auf der ganzen Welt
Till den bästa vän i hela världen
To the best friend in the whole world
تقدیم به بهترین دوست دنیا
Hundred of times I have been down to this road. I could be blindfolded and be put at the wheel and be left at the beginning of the road no. 40… but this time it was different and I had a strange feeling! May be because after all these years I wasn’t going there alone, to my beloved ones’ place, those who have been my family all these years and still are… No no, this wasn’t it! The feeling was not because of this and there was a special happiness inside me! One hour before our departure he called me. He wanted to know, if we were on the road! His voice was happy and at the same time he sounded very expectantly. I am cooking, he said and as I surprisedly asked “Are YOU cooking?!”, he laughed and said “Who else should cook your favorite food?”i
When we arrived at their house and we received their welcome warmer and kinder than ever, I still hadn’t figured out this feeling, which exited me so deep inside… and as the seconds and minutes were going by and he was getting more thoughtful and caring to me than ever, with his brotherly kind of love, suddenly the curtains in my mind went up: nearly 30 years of friendship has not been just a coincidence… and when I one more time had covered the entire road 40 and arrived home, something dragged me to my computer. A message had been waiting for me there in the meantime: Tomorrow will be as beautiful as this day, only our grandchildren will see it, my friend!i
۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه
فردا نیز به مانند این روز زیبا خواهد بود...
این مسیر رو صدها بارها رونده ام و حتی میتونم به جرأت بگم که حاضرم بهم چشمبند بزنند، توی تاریکی شب پشت فرمون بذارندم و اول جاده ی شماره ی 40 رهام کنن... ولی این بار با دفعه های قبل خیلی فرق میکرد و از اولش احساس عجیبی داشتم! شاید به خاطر این بود که بعد از این همه سال برای اولین بار دیگه تنهایی به اونجا نمیرفتم، پیش عزیزانم، پیش اونایی که توی این سالها خانواده ی من بودند و هستند... ولی نه، این احساس به این خاطر نبود و یک شادی خاصی در درونم وجود داشت! درست یک ساعت قبل از حرکتمون بهم زنگ زد. میخواست بدونه که توی راهیم یا نه! صداش خیلی خوشحال بود و در عین حال طنین انتظار داشت. گفت دارم غذا درست میکنم و وقتی با تعجب پرسیدم که تو داری غذا درست میکنی، خندید و گفت: پس کی باید غذای مورد علاقه ی تو رو درست بکنه؟!
وقتی وارد خونه اشون شدیم و با استقبال گرمتر از همیشه و مهربونانه اشون روبرو شدیم، هنوز هم نتونسته بودم بفهمم که این چه احساسیه که اینچنین درونم رو به هیجان میاره... و رفته رفته هر چی بیشتر میگذشت و حس میکردم که داره پروانه وار و با محبتی بالاتر و والاتر از یک بردار بزرگ، به گِردم میچرخه، ناگهان پرده ها در ذهنم به بالا رفتند: نزدیک به سی سال دوستی فقط یک تصادف نبوده... و وقتی جاده ی 40 رو یک بار دیگه آکنده و سرشار از مهر و محبت، پشت سر گذاشتم و به خونه رسیدم، ناخودآگاه به طرف رایانه ام کشیده شدم و دیدم که توی این فاصله این پیغام دراونجا انتظارم رو میکشیده: فردا نیز به مانند این روز زیبا خواهد بود، هر چند که نوه هایمان آن را خواهند دید، دوست من!
۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه
الا یا ایهالاحساس!
ترجمه کردن بعضی از کلمات به زبون دیگه اصلاً کار ساده ای نیست و هر چقدر هم که سعی و تلاش میکنی تا اصالت معنا حفظ بشه باز هم بیفایده است! یا باید از خیرش گذشت که اون هم در بیشتر موارد یعنی حذف یک مطلب و یا اینکه باید به شکلی تشریحش کرد. اگر الآن به جای زبون شیرین مادری از زبون قطبی ها در اینجا استفاده میکردم، با گفتن یک کلمه میتونستم بیانگر این مطلب باشم که: مثل بچه ایی که از سر خوشحالی سر از پا نمیشناسنه و دوست داره به طریقی این شعف رو با اولین کسی که میبینه تقسیم کنه، حالا چه به درست چه به غلط، و بزرگتری از راه میرسه و با یک چشم غره به اون میفهمونه که هر حرفی رو هر جایی نمیزنند... و بچه شاید لبی هم وربچینه و از روی معصومیت سر رو از در شرم به زیر بندازه... همه ی اینها از در احساساته و بس!
دوست خوبی میگفت: " داشتن احساسات نشانه ی زنده بودنه و بدون اون شاید زندگی کاملاً بدون مفهوم باشه، ولی متأسفانه زیادیش و نوع کنترل نشده اش همیشه بیگدار به آب میزنه! به ملتهایی نگاه بکن که از روی احساسات اخذ تصمیم کردن و شاید به همین واسطه جنایتهای بسیار بزرگی رو مرتکب شده باشند." راستش رو بخواید حرفش اصلاً دور از واقعیت نیست. وقتی آدم به احساساتش اجازه بده که جلوتر از خودش حرکت کنند، معمولاً در انتها نتایج خوبی رو با خود همراه نخواهد داشت، و این نه تنها زندگی خود آدم رو تحت تأثیر قرار میده بلکه میتونه زندگی اطرافیان رو چه بسا حتی دگرگون بکنه! بنابرین گاهی اوقات باید به احساسات گفت که "الا یا ایهالاحساس، پیاده شو تا به هم بریم، رفیق!"...:)
۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه
عاشقم من
دلکش- عاشقم من
عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از هم بگسستم
بر تو فدا سازم جان
عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
خیزو با من در افقها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
خورشید راستین
نزدیک به سه دهه ی پیش در عروس شهرهای این قاره دوست خوبم جملاتی رو گفت که اینقدر خوشم اومد که وادارش کردم با اون خط خوشش به صورت لوحه ای بنویسه، و آویزونش کردیم به دیوار:
Eğer bir gün gerçek bir güneş doğmak isterse
sen istersen de istemezsen de, o doğar
اگر خورشیدی راستین قصد بر طلوع کند،
چه تو بخواهی چه نخواهی، طلوع خواهد کرد
این کلمات در طی این سالهای متمادی بارها و بارها صحتش برای من به اثبات رسیده! باور کردنی نیست که وقتی قرار باشه اتفاقی بیفته، چطور همه چیز دست در دست همدیگه میدند تا همه چیز همونطور که انگار از قبل تعیین شده باشه، مثل قطعات پازل کنار هم بشینن و تصویر نامعلوم شکلی معلوم به خود بگیره! این خورشید راستین چند سال پیش به طرز معجزه آمیزی برای من طلوع کرد، در دورانی که حتی کل وجودش برای من زیر سؤال بود... و فرشته ای که پرده های دخمه ی تاریک ذهنم رو به کناری زد و خورشید راستینم رو به من نشون داد...
۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه
تو كه نوشم نیي نيشم چرايي؟
داریوش - داد از این دل
دوبیتی های باباطاهر
دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نیمه شو آيي به خوابم
چرا هر نبمه شو آيي به خوابم
فلك در قصد آزارم چرايي
گلم گر نيستي خارم چرايي
تو كه باري ز دوشم بر نداري
ميونه بار سر بارم چرايي
تو كه نوشم نیي نيشم چرايي
تو كه يارم نیي پيشم چرايي
تو كه مرهم نهي زخم دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي
نمك پاش دل ريشم چرايي
خدايا داد از اين دل داد از اين دل
كه يكدم مو نگشتم شاد از اين دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بگويم صد هزاران داد از اين دل
چو فردا داد خواهان داد خواهند
بگويم صد هزاران داد از اين دل
دلم دور است و احوالش ندونم
كسي خواهد كه پيغامش رسونم
خداوندا ز مرگم مهلتي ده
كه ديداري به ديدارش رسونم
خداوندا ز مرگم مهلتي ده
كه ديداري به ديدارش رسونم
اگه دردم يكي بودي چه بودي
اگه غم اندكي بودي چه بودي
ببالينم حبيبي يا طبيبي
از اين هر دو يكي بودي چه بودي
ندونم لخت و عريونم كه كرده
كدوم جلاد بي جونم كه كرده
بده خنجر كه تا سينه كنم چاك
ببينم عشق تو با مو چه كرده
بده خنجر كه تا سينه كم چاك
ببينم عشق تو با مو چه كرده
۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سهشنبه
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
خیام نیشابوری
۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه
اهریمن سانسور
دلم میخواست میتونستم همه ی اون چیزهایی که در درونم در حال گردش و چرخش هستند رو به تیزی قلم بکشم، ولی همیشه موقع نوشتن اهریمن سانسور انگار که به سراغم میاد، بالای سرم می ایسته و تک تک کلماتم رو کنترل میکنه! دلم میخواست میتونستم از تمام پلیدیهایی که در اطرافم در جریان بوده و هست بنویسم، ولی این وجدان لعنتی همش نوایی سر میده که به فکر این باش و به فکر اون باش! شاید این از نوشته ات ناراحت بشه، شاید اون به تریج قباش بر بخوره... آخه تا کی؟! تا کی باید سکوت کرد و دم نزد؟ تا کی باید دائم سیاست به خرج داد و ظاهر رو حفظ کرد؟ تا کی باید هر جور خفت و خواری رو در اطراف دید و صم و بکم بود؟... دلم میخواست میتونستم از ته دل چنان فریاد بکشم تا از حنجره هام دیگه صوتی به ارتعاش در نیاد که شما بدکاران، شما منحطان دور از هر گونه اخلاق نیک بشری، حالم از همگیتون به هم میخوره... بهشت و دوزخی در کار نخواهد بود و توی همین دنیا به جزای اعمال کثیف و شنیعتون خواهید رسید!
۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه
هشتم مارس: روز جهانی زن مبارک بادا!
سر صبحانه از پسر نوجوونم پرسیدم: میدونی امروز چه روزیه؟ گفت: نه! گفتم: هشتم مارسه دیگه! روز جهانی زنه. گفت: یعنی مال ایرانه؟ گفتم: نه، مال همه ی زنای دنیاست. با نگاهی کنجکاو مکثی کرد و گفت: پس روز مردا چه روزیه؟! لبخندی زدم و گفتم: بقیه ی روزهای سال...:)
واقعاً ما "اجناس" ذکور، خوب سر خودمون رو کلاه گذاشتیم و با تعیین یک روز در سال به نام زنان، فکر می کنیم تمام حقوق پایمال شده ی خانمها رو احیا کردیم! یک وقت فکر نکنید که ستم به زنها فقط مربوط به شرق و ممالک جهان سومه! توی همین کشور قطبی که ما ساکنش هستیم و ادعای برابری مرد و زن رو میکنند، هنوز که هنوزه مساوات بین این دو جنس برقرار نیست، هنوز هم اشل حقوقی خانمها پایینتره، هنوز هم کارفرماها اگر فکر کنند که گیر نمی افتند ترجیحاً سعی می کنند که زنها رو استخدام نکنند! شاید برای دوستایی که اونور دنیا هستند باور کردنی نباشه که در سوئیس سال 1971 و لیختنشتین 1986 به خانمها حق رأی داده شد! باور کردنی نیست، نه؟! دو کشور مترقی و در ناف اروپا...
به هر حال دلم میخواد این روز رو به همه ی زنان دنیا، علی الخصوص اونهایی رو که خودم از نزدیک میشناسم تبریک بگم و این ترانه رو بهشون تقدیم کنم.
نزن، به اون کسی که باور داری، نزن تو دستت قویه، ظریفه صورت این زن
به خدا همهی تنم اینجا داره میلرز ه کی گفته پسرامون اوباشن، دخترامون هرزه؟
آره این درد مث یه غده تو سینهمه گمون نکن هرچی میگم از روی کینهمه
این یه شعر نیست، این یه بغض خفه شده س ترانه نیست این، یه فریاده تو بنبست
این یه زخمه که تو خلوت منو میخوره تو عمق فاجعهی صورت خونینت میبره
تو چشات از حادثه سیاهه، میدونم میگن نفس بودنت گناهه، میدونم
تو مث مرواریدی ، اما نه واسه زینت ظریفی، زیبایی، گرونی… اینه صحبت
آدما مریضن، تو بودنت سلامت داره آره تو گناهی؛ گناهی که برکت داره
آره میجنگم واسه هر چیزی که مال منه اسلحهم صدامه، بلند میشه این حق زنه
نمیخوام برام نقش یه دلسوزو بیای بیخود میگی ضعیفم، من شیرم، تو کجایی؟
دیگه نمیخوام واسهم مرثیه سر کنی همین شعرم میشه واسه تو یه تودهنی
نگاه نکن روسری رو سَرَمه، این جبره من معتقد نیستم که راهحلش صبره
این یعنی حقمه زندگی، من یه آدمم بگو میخوام ببینم، بگو تو چی از تو کمم
بذار دو دقیقه بگم مث یه زن حرفمو آدم آدمه، تو باید بفهمی دردَمو
قدّ یه تاریخ حقمو گرفتن و بردن نوبتی هم نوبتمه، قدیمیام مردن
تو حق داری هرچی میگی، قانون طرفِته قانون میگه بزن، زدن فقط حرفِته
این سر واسه شکستنه، آره درد میکنه بزن، منم حرف میزنم ببین کی جون میکنه
نمیخوام مث همیشه بشنوی گریهمو تا وقتی دستت بلند شد ببینی ترسمو
باور کن از تو کتابا اسم مردو خط زدن آدما امروز دوجنسن: یا نامردن یا که زنن
آدما امروز دوجنسن: یا نامردن یا که زن آره میجنگم واسه هر چیزی که مال منه
اسلحهم صدامه، بلند میشه این حق زنه آره میجنگم واسه هر چیزی که مال منه
من واسهت چی هستم تو این دنیای وحشی؟ یه چیز میگم زانو بزنی، کم بیاری، تا شی
این آدمیت نیست، مغزتون تو کمرتونه بهتره بچرین، هرزگی آب و نونِتونه
عشق براتون یه حرفه، مضحکه، توخالیه بچه خونه خونواده یه چیزه پوشالیه
اما من گرونم، قیمتم بالا خونَمه آسون به دست نمیاد، این بسته به جونَمه
هر وقت که اراده کردی برات مادر شدماگه جنگ بود پا به پات جنگیدم، خواهر شدم
آره این زن خرد و شکسته همسرته آره این زن که حالا نمیشناسی تو، زنته
تجاوز یعنی همین، هر کاری که خواستی کردی با توهین و تشر و توسری کی گفته که مردی؟
یه روز میشه که تو نمیتونی بگی چی بپوشم من عروسک نیستم که شخصیتمو بفروشم
من پوششم عوض میشه، تو سطح قضیه اینه تو با مغزه که میکنی که تا قیامت همینه
دیگه سنگِ هیچ دستی سرمو نمیشکونه کسی دیگه تو گوشم آیهی وحشت نمیخونه
تنم لگدمال نگاه هرزگیها نمیشه این یه عزم جزمه، طوفان و خاک و آتیشه
این یه عزم جزمه، طوفان و خاک و آتیشه
واقعاً ما "اجناس" ذکور، خوب سر خودمون رو کلاه گذاشتیم و با تعیین یک روز در سال به نام زنان، فکر می کنیم تمام حقوق پایمال شده ی خانمها رو احیا کردیم! یک وقت فکر نکنید که ستم به زنها فقط مربوط به شرق و ممالک جهان سومه! توی همین کشور قطبی که ما ساکنش هستیم و ادعای برابری مرد و زن رو میکنند، هنوز که هنوزه مساوات بین این دو جنس برقرار نیست، هنوز هم اشل حقوقی خانمها پایینتره، هنوز هم کارفرماها اگر فکر کنند که گیر نمی افتند ترجیحاً سعی می کنند که زنها رو استخدام نکنند! شاید برای دوستایی که اونور دنیا هستند باور کردنی نباشه که در سوئیس سال 1971 و لیختنشتین 1986 به خانمها حق رأی داده شد! باور کردنی نیست، نه؟! دو کشور مترقی و در ناف اروپا...
به هر حال دلم میخواد این روز رو به همه ی زنان دنیا، علی الخصوص اونهایی رو که خودم از نزدیک میشناسم تبریک بگم و این ترانه رو بهشون تقدیم کنم.
شاهین نجفی - حرف زن
نزن، به اون کسی که باور داری، نزن تو دستت قویه، ظریفه صورت این زن
به خدا همهی تنم اینجا داره میلرز ه کی گفته پسرامون اوباشن، دخترامون هرزه؟
آره این درد مث یه غده تو سینهمه گمون نکن هرچی میگم از روی کینهمه
این یه شعر نیست، این یه بغض خفه شده س ترانه نیست این، یه فریاده تو بنبست
این یه زخمه که تو خلوت منو میخوره تو عمق فاجعهی صورت خونینت میبره
تو چشات از حادثه سیاهه، میدونم میگن نفس بودنت گناهه، میدونم
تو مث مرواریدی ، اما نه واسه زینت ظریفی، زیبایی، گرونی… اینه صحبت
آدما مریضن، تو بودنت سلامت داره آره تو گناهی؛ گناهی که برکت داره
آره میجنگم واسه هر چیزی که مال منه اسلحهم صدامه، بلند میشه این حق زنه
نمیخوام برام نقش یه دلسوزو بیای بیخود میگی ضعیفم، من شیرم، تو کجایی؟
دیگه نمیخوام واسهم مرثیه سر کنی همین شعرم میشه واسه تو یه تودهنی
نگاه نکن روسری رو سَرَمه، این جبره من معتقد نیستم که راهحلش صبره
این یعنی حقمه زندگی، من یه آدمم بگو میخوام ببینم، بگو تو چی از تو کمم
بذار دو دقیقه بگم مث یه زن حرفمو آدم آدمه، تو باید بفهمی دردَمو
قدّ یه تاریخ حقمو گرفتن و بردن نوبتی هم نوبتمه، قدیمیام مردن
تو حق داری هرچی میگی، قانون طرفِته قانون میگه بزن، زدن فقط حرفِته
این سر واسه شکستنه، آره درد میکنه بزن، منم حرف میزنم ببین کی جون میکنه
نمیخوام مث همیشه بشنوی گریهمو تا وقتی دستت بلند شد ببینی ترسمو
باور کن از تو کتابا اسم مردو خط زدن آدما امروز دوجنسن: یا نامردن یا که زنن
آدما امروز دوجنسن: یا نامردن یا که زن آره میجنگم واسه هر چیزی که مال منه
اسلحهم صدامه، بلند میشه این حق زنه آره میجنگم واسه هر چیزی که مال منه
من واسهت چی هستم تو این دنیای وحشی؟ یه چیز میگم زانو بزنی، کم بیاری، تا شی
این آدمیت نیست، مغزتون تو کمرتونه بهتره بچرین، هرزگی آب و نونِتونه
عشق براتون یه حرفه، مضحکه، توخالیه بچه خونه خونواده یه چیزه پوشالیه
اما من گرونم، قیمتم بالا خونَمه آسون به دست نمیاد، این بسته به جونَمه
هر وقت که اراده کردی برات مادر شدماگه جنگ بود پا به پات جنگیدم، خواهر شدم
آره این زن خرد و شکسته همسرته آره این زن که حالا نمیشناسی تو، زنته
تجاوز یعنی همین، هر کاری که خواستی کردی با توهین و تشر و توسری کی گفته که مردی؟
یه روز میشه که تو نمیتونی بگی چی بپوشم من عروسک نیستم که شخصیتمو بفروشم
من پوششم عوض میشه، تو سطح قضیه اینه تو با مغزه که میکنی که تا قیامت همینه
دیگه سنگِ هیچ دستی سرمو نمیشکونه کسی دیگه تو گوشم آیهی وحشت نمیخونه
تنم لگدمال نگاه هرزگیها نمیشه این یه عزم جزمه، طوفان و خاک و آتیشه
این یه عزم جزمه، طوفان و خاک و آتیشه
۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه
زیر چتر باران
تقدیم به همه ی عاشقان...:)
زیر چتر سبز باران
برگ لرزان درختان
آید به یادم دوباره
کوچه باغ پرسه ها مان
می تراوید از نگاهت
شور وشرم کودکانه
می سرودم زیر باران
از نگاه تو ترانه
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران
دم به دم افسانه میخواند
در کنار گوشمان باد
نغمه های عاشقی را
باد و باران یادمان داد
می توانستم چو لبخند
بر لبانت جان بگیرم
یا بلغزم همچو اشکی
کنج لبهایت بمیرم
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران
در دل شب دیده ی بیدار من
بیند آن یاری که دل را آرزوست
چون بیاید پیش پیش مرکبش
مرغ شب آوا بر آرد دوست دوست دوست
علیرضا افتخاری - زیر چتر باران
زیر چتر سبز باران
برگ لرزان درختان
آید به یادم دوباره
کوچه باغ پرسه ها مان
می تراوید از نگاهت
شور وشرم کودکانه
می سرودم زیر باران
از نگاه تو ترانه
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران
دم به دم افسانه میخواند
در کنار گوشمان باد
نغمه های عاشقی را
باد و باران یادمان داد
می توانستم چو لبخند
بر لبانت جان بگیرم
یا بلغزم همچو اشکی
کنج لبهایت بمیرم
اگر از آنهمه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستی ام از حضور تو
گل کند همچون بهاران
در دل شب دیده ی بیدار من
بیند آن یاری که دل را آرزوست
چون بیاید پیش پیش مرکبش
مرغ شب آوا بر آرد دوست دوست دوست
اشتراک در:
پستها (Atom)