۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

من سکوت کردم

زمانی که نازی ها کمونیست ها را میبردند ,Als die Nazis die Kommunisten holten
من سکوت کردم ;habe ich geschwiegen
من که کمونیست نبودم .ich war ja kein Kommunist

زمانی که آنان سوسیال دمکراتها را زندانی میکردند ,Als sie die Sozialdemokraten einsperrten
من سکوت کردم ;habe ich geschwiegen
من که سوسیال دمکرات نبودم .ich war ja kein Sozialdemokrat

Als sie die Gewerkschafter holten, زمانی که آنان سندیکاچیها را میبردند
من اعتراضی نکردم ;habe ich nicht protestiert
من که سندیکاچی نبودم .ich war ja kein Gewerkschafter

زمانی که آنان یهودیان را میبردند ,Als sie die Juden holten
من اعتراضی نکردم ;habe ich nicht protestiert
من که یهودی نبودم .ich war ja kein Jude

زمانی که آنان مرا میبردند ,Als sie mich holten
دیگر کسی نمانده بود که بتواند اعتراضی کند .gab es keinen mehr, der protestieren konnte

۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه

ندا

شاهین نجفی - ندا

صبح بلند شد از خواب و تو آینه
خودشو دید که شده بود عینه

یه جنازه که خیلی وقته مرده بود
اون زندگی نکرد فقط زنده بود

تلویزیون و روشن کرد و دید
خیابون پر از مردم بعید

که این همه زن و مرد و پیر و جوون
ریختن بیرون و وقتش رسیده

که شنیده بود حق گرفتنیه
حق میمونه ناحق که رفتنیه

مادرش نهی ش کرد و گفت نرو
این همه که مردن یا تو بندن چی شد؟

کسی میاد بپرسه حالشونو
کی جواب میده و میدونه دردشونو

بخدا تکون نمیخوره آب از آب
حق چیه فقط اسمش اومده تو کتاب

اما ندا ندایی از تو خیابونا
میشنید که میگفت ندا بیا

امروز روز توی توی خیابون
میخوان عروسی بگیرن برات ندا جون

که مسیح مرگ و بزایی باکره
امیر آباد خون می خواد منتظره

داماد گلولست و میشینه تو تنت
حجله آمادس واسه بردنت

"خدا ببین حرمتت و شکستن
مریم باکرت و به گلوله بستن

ببین افتادیم گیر یه مشت درنده
ببین قیمت آدم اینجا چنده"

تو با نیگات چی میخواستی بگی ندا
من خفه خون نمیگیرم این صدا

جاریه توی کوچه پس کوچه های شهر
از خون تو قرمز سنگ فرشا

بخواب چشماتو رو هم بذار ندا
دیگه ترسی نداری که چی میشه فردا

بخواب که اگه من و ما بیداریم
اسم تو تکثیر میشه تو خیابونا

دست از خونش بردارین بند نمیاد
این خون هزار ساله که جاریه

این خون ندا نیست خون وطنه
وطن غریب وطنی که بی کفنه

وطنی که از توش من و فراری دادن
آدمایی که حتی با خودشون بدن

چه انتظاری که کسی مث ندا رو
نکشنش و به گلوله نبندن

من ولی اما اگر شاید
دیگه نمیگم فقط یه چیز باید

من حقم و میخوام و صد تا مث ندا
تو خیابونن همه یک صدا

بکشید مارو حق گرفتنیه
حق می مونه نا حقه که رفتنیه

تا وقتی که کسی حقمون و نداده
هر روز هر شب همین بساطه

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

با ریشه چه میکنید؟

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه ها ی تبرهاتان
زخمدار است
با ریشه چه می کنید ؟

گیرم که بر سر این بام
بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته ی
در آشیانه چه می کنید ؟

گیرم که باد هرزه ی شبگرد
با های و هوی نعره ی مستانه در گذر باشد
با صبح روشن پر ترانه
چه می کنید ؟

گیرم که می زنید
گیرم که می برید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه
چه می کنید ؟

شهریار دادور

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

ایران، ای سرای امید

شجریان - ایران ای سرای امید
شعر از ه. ا. سایه

ایران ای سرای امید
بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین ره پر خون
خورشیدی خجسته رسید
اگر چه دلها پر خون است
شکوه شادی افزون است
سپیده ما گلگون است ِ وای گلگون است
که دست دشمن در خون است
ای ایران غمت مرساد
جاویدان شکوه تو باد
راه ما راه حق راه بهروزی است
اتحاد اتحاد رمز پیروزی است
صلح و آزادی جاودانه در همه جهان خوش باد یادگار خون عاشقان،
ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

زنده باد آزادی!

این چند روز اخیر اینقدر که با احساسات مختلف در حال کلنجار رفتن بودم که خودم هم نمیدونستم در چه حال و روزی به سر میبرم! سی سال پیش نوجوونی بیش نبودم وقتی اون تحولات توی میهنم اتفاق افتاد و الان انگار تمام اون احساسات و هیجانات دوباره گریبانگرم شدند. اتفاقات روزهای اخیر در وطن همه ی دنیا رو انگشت به دهن گذاشته! کی فکرش رو میکرد که بعد از سی سال مردم ما اینچنین به جوش و خروش بیان؟ توی این سی سال همیشه به نسل های قدیمی میگفتیم: ما بچه بودیم و نمی فهمیدیم، آخه شما که میدونستید اینا کی هستند و از کجا اومدند چرا بهشون اطمینان کردید و عنان یک کشور رو به دستشون سپردید؟ و حالا بعد از گذشتن سه دهه که مردم بیچاره دیگه به گوشت و استخونشون رسیده، دارن برای کوچکترین حقشون توی این دنیا فریاد میزنن: حق انتخاب! تازه اونم نه انتخاب بین خوب و بد، به هیچ وجه من الوجود! انتخاب بین بد و بدتر و بدترین... رفتار این از خدا بیخبرها با مردم توی روزهای اخیر اصلاً تعجب برانگیز نیست، چون اینا به جز این نمیتونن باشن! مگه توی این سی سال به جز این با ملت ما چه کردند؟! مگر غیر از این بوده که جنگی راه انداختند و میلیونها انسان رو به کشتن دادند؟ جوونها رو یا زندانی کردند، یا به اون دنیا فرستادند و یا آواره ی اون طرف مرزهاشون کردند... متأسفانه این قطار قدرتشون سی ساله که در حال حرکته و اونایی که توی اون قطار به سمت عقب در حال حرکتند، فراموش میکنند که هنوز هم توی قطار هستند و خواه نا خواه دارن باهاش میرن... و مردم مظلوم ما از در استیصال و درموندگی به همون "بد" به سمت عقب دونده ی توی قطار هم راضی هستند :( ولی حتی همون حق رو هم ازشون گرفتند و با تقلب، دروغ، قلدری، ضرب و شتم، قتل و هر صفت پست دیگه ای که بنی بشر به ذهنش میرسه، به زور میخوان بهشون حقنه کنن که: شما خودتون نمیفهمید و صلاح شما رو ما بهتر از خودتون میدونیم! "دلقک" بزرگی که میلیونها انسان هموطن خودش رو "خس و خاشاکی" بس نمیبینه، توهینی بزرگتر به کل کشور ما در جوامع بین المللیه... لعنت بر این "افیون ملتها" که هر چه بدی در تاریخ بشریت اتفاق افتاده ازش ریشه گرفته!

زنده باد ایران!
زنده باد آزادی!

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

"به سگهای پیر نمیشه نشستن رو یاد داد"

مدتها بود که نامه ای سرگشاده به رئیس اعظم فرستاده بودیم. دیگه از یک سری بی عدالتی ها در اینجا خسته شده بودیم. دل رو به دریا زدیم و چند نفری کلی از انتقادات خودمون رو براشون ارسال کردیم. بعد از چند ماه بالاخره جوابی برامون اومد که در حضور رئیس کارگزینی دوست داریم که با شما نشستی داشته باشیم. از اینکه سرانجام حاضر شده بودند که ما رو به حضور بپذیرند خیلی خوشحال شدیم، ولی در عین حال هم هیچکدممون امید واهی نداشتیم. میدونستیم که اینا به این سادگیها اشتباهات خودشون رو نمی پذیرند و از موضعی "بالا به پایین" برخورد خواهند کرد... روز مقرر در مکان تأیین شده حاضر شدیم. از قیافه هاشون برمیومد که جو خیلی سنگینه! وقتی شروع به صحبت کردند لحن خصمانه رو در صداشون میشد حس کرد! اولش خیلی حمله کردند ولی آروم آروم وقتی دیدند که ما قصدی به جز سازندگی نداریم، الحان تغییر به سزایی کرد و جو دوستانه تر شد... وقتی داشتیم بیرون میومدیم اولین جمله ای که یکی از همکارها گفت ضرب المثلی سوئدی بود: به سگهای پیر نمیشه نشستن رو یاد داد...
الان چند روز از این ماجرا میگذره ولی این ضرب المثل مرتب توی ذهنم در حال چرخشه! بعضی از آدما واقعاً نمیتونن تغییر کنن، هر چند که همه جور امکانی بهشون داده بشه. نه اینکه دلشون نخواد، اصلا و ابدا! شاید از صمیم قلب هم بخوان و شاید والاترین خواسته اشون توی زندگی چیزی به جز تغییر نباشه، ولی تواناییهاشون این امکان رو براشون فراهم نمیکنه. هر چی هم که سن بالاتر میره این امکان کمتر میشه، شاید به همین خاطره که کسی رو بعد از سالیان دراز میبینی و انتظار اون رو داری که روزگار شاید درسهایی بهش داده باشه، ولی هنوز اندکی نگذشته میبینی تصویری که ازش داشتی هیچ فرقی نکرده، فقط احتمالاً گذر زمان اون تصویر رو در ذهنت کمرنگ کرده...

۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه

ترا دوست میدارم

تقدیم به تمام زنان عاشق توی این دنیا، تقدیم به تمام مردان عاشق توی این دنیا، تقدیم به تمام زنان و مردان عاشق که عشقشون بدون همدیگه معنایی نداره...
 

Lara Fabian - Je t’aime

D’accord, il existait d’autres façons de se quitter
بلی، راه های دیگری برای جدایی وجود داشت
Quelques éclats de verres auraient peut être pu nous aider
شاید که خرده هایی شیشه ای میتوانست به دادمان برسد
Dans ce silence amer,  j’ai décidé de pardonner
در این سکوت تلخ، عزم بر بخشش کردم
Les erreurs qu’on peut faire à trop s’aimer
خطاهایی که ممکن است مرتکب شویم با وجود این همه عشق
D’accord la petite fille en moi souvent te réclamait
بلی، دخترک کوچک درون من غالباً تو را طلب میکرد
Presque comme une mère, tu me bordais, me protégais
شاید در حد یک مادر، تو مراحفاظت کردی، مرا حمایت کردی
Je t’ai volé ce sang qu’on n’aurait pas dû partager
من خون ترا ربودم زیرا که ما را یارای جدایی از یکدیگر نیست
A bout des mots, des rêves je vais crier
از اعماق کلام، از اعماق رؤیاها، فریاد خواهم کرد

Je t’aime,  je t’aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un fou comme un soldat
دیوانه وار سربازوار
Comme une star de cinéma
به مانند یک ستاره ی سینما
Je t’aime,  je t’aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un loup comme un roi
به مانند گرگی به مانند پادشاهی
Comme un homme que je ne suis pas
به مانند مردی که نیستم
Tu vois,  je t’aime comme ça
ببین که ترا اینگونه دوست میدارم

D’accord je t’ai confié tous mes sourires, tous mes secrets
بلی، من با تمامی تبسم هایم با تمامی رازهایم به تو اعتماد کردم
Même ceux, dont seul un frère est le gardien inavoué
حتی آنانی که تنها یک برادر محافظشان است 
Dans cette maison de pierre
در این خانه ی سنگی 
Satan nous regardait danser
شیطان نظاره گر رقص ما شد
J’ai tant voulu la guerre de corps qui se faisaient la paix
من نبرد بدنها را دوست داشتم که آرامش می بخشید

Je t’aime,  je t’aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un fou comme un soldat
دیوانه وار سربازوار
Comme une star de cinéma
به مانند یک ستاره ی سینما
Je t’aime,  je t’aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un loup comme un roi
به مانند گرگی به مانند پادشاهی
Comme un homme que je ne suis pas
به مانند مردی که نیستم
Tu vois,  je t’aime comme ça
ببین که ترا اینگونه دوست میدارم
Je t'aime,  je t'aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un fou comme un soldat
دیوانه وار سربازوار
Comme une star de cinema
به مانند یک ستاره ی سینما
Je t'aime,  je t'aime,  je t'aime,  je t'aime,  je t'aime,  je t'aime
ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم، ترا دوست میدارم
Comme un loup comme un roi
به مانند گرگی به مانند پادشاهی
Comme un homme que je ne suis pas
به مانند مردی که نیستم
Tu vois,  je t’aime comme ça
ببین که ترا اینگونه دوست میدارم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

نَفَسی که فریاد شد

فردا سالگرد عروج مسیح به آسمونهاست! ما که نه به اعیاد اونطرف احساس نزدیکی میکردیم و نه به این طرفیهاش :) ولی  در هر حال این روزها به هر دلیلی که هستند میخوان باشن، همگی یک ارادت خاصی بهشون داریم: قرمز بودنشون در تقویم و نتیجتاً تعطیل بودنشون. روز بعدش هم که جمعه است  و  معرف حضور  هست  که در اینور کره ی خاکی آخرین روز کاری هفته به حساب میاد. اکثر اداره جات این روز رو بواسطه ی میون دو روز تعطیل قرار گرفتن، خودشون رو سنگینتر حساب کرده و تعطیلش میکنند، ولی این کارفرمای از خدابی خبر ما که اگه دستش باشه میگه آخر هفته ها هم در اینجا باشید، تعطیلش نکرده! ولی همکاران عزیز تقریباً همگی تقاضای مرخصی کردن و ما هم  در این جریان خودمون رو از تک و تا ننداختیم و به جمع غایبان این روز پیوستیم :) بله دیگه به قول بچه مدرسه ایها چهار روز پشت سر هم بخور و بخواب...
این روزا بواسطه ی مجموعه ی اتفاقاتی که مرتباً در حال رخ دادنه، خیلی به زندگی فکر میکنم. به تمام جریانهایی که توی سالهای اخیر پیش اومده، به انسانهایی که وارد زندگیم شدند، به آدمایی که از زندگیم بیرون رفتند، به اینکه چند سال پیش کجا بودم و به چی فکر میکردم، به اینکه امروز کجا هستم و به چه چیزهایی فکر میکنم. چند وقت پیش عزیزی اون سر دنیا ازم حالم رو و وضعیت زندگی جدیدم رو میپرسید، در جواب بهش گفتم: اگر این زندگیه، پس اون چی بود؟! احساس واقعاً غریبی دارم! انگار من رو منجمد کرده بودند، و این چند سال اخیر یخ ها در حال آب شدن بودند... و به ناگهان مثل غریقی که بعد از نجات و تنفس مصنوعی آب رو با تمام وجودش از درون ریه ها به بیرون میریزه، من هم نفسی رو که یک عمر در سینه محبوس بوده به امید زندگی به بیرون فریاد کردم! فریاد برآوردم که آی مردم... آی مردمی که تمام عمرتون به دنبال خوشبختی و بهروزی هستید! خوشبختی یعنی دوست داشتن، خوشبختی یعنی دوست داشته شدن... خوشبختی یعنی دوستی... ای کاش همه انسانهای پاک و شریف دنیا میتونستند طعمش رو برای یک بار هم که شده بچشند!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

حتی به روزگاران

بیژن بیژنی- حتی به روزگاران

ای مهربان تر از برگ در بوسـه های باران
بیـــداری ستــاره در چشــم جـویبــاران

آیینـه ی نگــاهـت پیـونـد صبح و ســاحـل
لبخنـد گـاه گــاهت صبـح ستــاره بـاران

بــازآ کــه در هــوایت خـاموشـی جنـونـم
فریادها بـرانگیخت از سنگ کـوهسـاران

ای جویبار جـاری! زین سایه برگ مگـریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

گفتی: «به روزگاران مهری نشسته»گفتم :
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگــاران

بیگـانگی ز حـد رفت ای آشنـــا مپـرهیـز
زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیـوار زندگـی را زیـن گـونــه یــادگـاران

وین نغمه ی محبت ، بعد از من و تو ماند
تـا در زمـانـه باقـی ست آواز باد و باران

شفیعی کدکنی

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

"آقای هالو"

داشتم به این مسئله فکر میکردم که آیا ما از گذشته هامون  به اندازه ی کافی درس میگیریم؟ یا همینقدر که خودمون میدونیم و دیگران میدونند که یک سری اتفاقات ناخوشایند افتاده، برای برشمردن اونها به عنوان تجربه کفایت میکنه؟ آیا نباید حوادث و اتفاقاتی رو که در زمان ماضی افتاده، در پیش کلاه خود یعنی بهترین قاضی دنیا، گذاشت و بررسی کرد که: خوب، همه ی این جریانها پیش اومد، یکی مظلوم بود و دیگری ظالم، یکی مُرد و یکی مُردار شد یکی هم به غضب خدا گرفتار شد... ولی من این وسط چی یاد گرفتم؟! آیا اگر زمان رو میشد به عقب بازگردوند و دوباره با همون داستانها رویارویای شد، اونوقت من به چه شکلی رفتار میکردم؟ باز هم مثل "آقای هالو" و "گوسفندوار"؟!... خوبه که آدم گذشته ها رو فراموش کنه و به جای نگاه کردن به عقب، دائماً به جلو نگاهی داشته باشه! ولی اول باید اونا رو پردازش کنه و کم و کاست هاش رو بسنجه تا اگر دوباره باهاشون روبرو شد بیگدار به آب نزنه ... وگرنه هیچ چیز توی زندگی یاد نگرفتی و اشتباهات گذشته ات رو نه یکبار بلکه صدها بار تکرار خواهی کرد... زندگی این چنینه و زندگی همینه! 

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

اسب سفيد مهربونی

تقدیم به غریب آشنای خودم...

گوگوش - غریب آشنا

تو از شهر غريب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفيد مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدايی ، هم زبونی اومدی

تو از راه مي رسي پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مياد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت

غريب آشنا ، دوستت دارم بيا
منو همرات ببر به شهر قصه ها
بگير دست منو تو اون دستا

چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو من آزادم

تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
تو از دشتاي دور و جاده هاي پرغبار
براي هم صدايي ، هم زبوني اومدي

تو از راه ميرسی ، پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مياد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم غبارو از تنت

غريب آشنا ، دوستت دارم بيا
میشينم می شمرم روزا و لحظه ها
تا برگردی بيای بازم اينجا

چه خوبه سقفمون يكی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پيشم
تو زندونم با تو ، من آزادم


غریبه هایی در غربت

می گفت: خبر داری چی شده؟ تابستون دارم میرم یک کشور دیگه، خواهرم اینا هم دارن از اون طرف میان. سی ساله  ندیدمشون، باورت میشه؟! بعضی از بچه هاش رو که ندیدم هیچ، بچه های اون بچه ها رو هم ندیدم. خودم از کار دنیا خنده ام میگیره...
برام شنیدن این موضوع خیلی جالب بود، یعنی داشتم فکر میکردم که اگر اون دو نسل رو هر جایی توی این دنیای پهناور و در عین حال کوچیک ببینه، مثل دو تا غریبه از کنارشون میگذره و چه بسا شاید پیش خودش این فکر رو هم بکنه که ای بابا اینا دیگه کی هستند!... چند وقت پیش توی فیس بوک کسی "دست دوستی" به طرف ما دراز کرد که البته این به خودی خود اصلاً عجیب نبود. نگاه کردم دیدم توی لیست دوستای اخوی هست و در ضمن فامیلش که با ما یکی هست هیچ، اون لقب "کذایی" رو هم داره! از اون جایی که دیدم خیلی جوونه و هم سن و سال فرزند خودمه، پذیرفتم و به لیست دوستان اضافه شد. بعدش هم هر کس ازم پرسید که ایشون کی باشن، جوابم این بود که راستش خودم هم نمیدونم، شاید چون پس و پیشمون در نام یکیه براش جالب بوده و ما رو به لیست دوستان اضافه کرده... در سفر اخیر به وطن هم در دیداری که  با اقوام نزدیک داشتم، از یکیشون شنیدم که " ما اومدیم توی فیس بوک و همگی شما رو دیدیم" و از این صحبتها! خیلی تعجب کردم چون این قوم و خویشها اصلاً به قول معروف گروه خونشون به اینترنت و این داستانها نمیخورد :) به هر حال دنیا در حال پیشرفته و چرا که وطن عزیز هم اینطور نباشه...  تا اینجای ماجرا هنوز دوریالی ناصاف ما نیفتاده بود تا دیروز...:) توی فیس بوک بودم و عکس این جوون عزیز رو به واسطه ی فعالیت اخیرش در اونجا دیدم و ناگهان پرده ها به کناری رفتند و شیپورها به صدا در اومدند... تادا تادا...:) بابا، این جوون پسر همون فامیله که رفته بود توی فیس بوک، همون فامیل که دوست و همبازی دوران کودکی من هست... و من نشناخته بودمش چون اصلاً انتظار دیدنش رو در اونجا نداشتم!...
گفتم: دوست من، این هم سرنوشت ما بوده که هر کدوممون به طریقی از خاک و بوممون رونده بشیم و امروز با نزدیکانمون در اونجا اونقدر بیگانه بشیم، که حتی دیگه حرف زیادی برای گفتن به هم نداشته باشیم. برای فرزندان اونا ما غریبه هایی بیش نیستیم، غریبه هایی در غربت...    

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

روح خسته

دیروز دوست دیرینه ام بهم زنگ زد. میدونست که دوشنبه قراره برگردم و به طوری کاملاً طبیعی نگران بود! راستش قبل از سفرم هر کی ازم در این باب سؤال میکرد بهش میگفتم: میدونی چیه؟ رفتن به اون دیار همیشه با خودته و برگشتنش با خداست! و این جداً عین واقعیته متأسفانه... بله، داشتم میگفتم... ازم راجع به سفر پرسید. گفتم ای بابا نپرس که کردی کبابم :) این دفعه واقعاً شاهکار بود! دوست ندارم وارد جزئیات بشم، فقط انقدر رو بهت بگم که ماهایی که مدت زمان زیادیه از نزدیکانمون دور افتادیم دیگه همه امون به شکلی جزو "فراموش شدگانیم"! جالب اینجاست که دیدم اون هم دقیقاً همین تجربه ی من رو داره و در آخرین دیداری که سالها پیش با نزدیکان خودش داشته همین احساس من بهش دست داده بوده! بهم گفت: دوست من، نباید تقصیر رو در اونها جستجو کنی! این ما هستیم که تغییر کردیم وگرنه اونها همونهایی هستند که قبلاً بودند. به خاطر همینه که دیگه طاقت نداریم و وقتی دوباره با همون حرفها، طعنه ها، نیش ها و کنایه ها مواجه میشیم، به چشمانمون غریبه ای بس نمیاند. خوشحال باش که این فرصت رو پیدا کردیم که تغییر کنیم، چونکه تغییر کار ساده ای نیست...
سفری بسیار کوتاه بود که در اون هم جسم و هم روح خسته شد. جسم بالاخره بعد از مدتی دوباره خودش رو پیدا خواهد کرد ولی زمانی بس دراز خواهد برد تا این روح خسته و آزرده دوباره آرامش خودش رو به دست بیاره...:(

۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

شانس و اقبال

یاد تابستون چند سال پیش افتادم و روزای آخری که قرار بود به یک همچین مسافرتی برم. یادم هست که اون موقع هم دیگه اصلاٌ دست و دلم توی کار به هیچی نمیرفت. هر چی میومدم یک مورد جدیدی رو شروع کنم، باز هم به نقطه ی شروع نمیرسید! ولی هر چقدر هم که شرایط به هم شبیه باشند، باز هم به هیچ عنوان قابل قیاس نیستند. یعنی فرق از زمین تا آسمونه... هنوز هم وقتی گاهی با درون خودم خلوت میکنم و مروری به سالهای اخیر زندگیم میکنم، باورم نمیشه که چطور اینچنین ورق زندگی من برگشت! آیا فقط و فقط شانس و اقبال  بودند که بین خودشون گفته بودند: شاید دیگه باید براش بس باشه، شاید دیگه وقت اون رسیده که او هم فرصت دیگه ای رو توی این دنیا به دست بیاره... ولی نه نه نه! توی ذهنم نمیگنجه که فقط شانس میتونه سرنوشت ما رو رقم بزنه! ما باید که بخوایم، باید خودمون از اعماق قلبمون این تمنامون رو فریاد بزنیم، و هوار بکشیم: من به دلیلی به این دنیا اومدم، همه ی ما به دلیلی پا به این جهان گذاشتیم، و همه ی ما حق زندگی کردن و حق خوشبخت شدن رو داریم... ما باید به دنبال شانس زندگیمون باشیم و هرگز و هزاران هزار بار هرگز، نباید میدون رو خالی بکنیم، و هرگز نباید در نبرد پشت رو به روزگار خائن بکنیم و گرنه روزگار پیروزه... با روزگار باید که دست و پنجه نرم کرد... باید که جست تا یافتن... جستن، یافتن و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن... 

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

سقوط

داریوش- سقوط

وقتی که گل در نمیاد
سواری اینور نمیاد
کوه و بیابون چی چیه

وقتی که بارون نمیاد
ابر زمستون نمیاد
این همه ناودون چی چیه

حالا تو دست بی صدا
دشنه ی ما شعر و غزل
قصه ی مرگ عاطفه
خوابای خوب بغل بغل

انگار با هم غریبه ایم
خوبیه ما دشمنیه
کاش من و تو می فهمیدیم
اومدنی رفتنیه

تقصیر این قصه ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود

کسی حرف منو انگار نمی فهمه
مرده زنده، خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهاییمو از من نمی دزده
درده ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه ی تنهاییه خودم دلم می سوزه
قلب امروزیه من خالی تر از دیروزه

سقوط من در خودمه
سقوط ما مثل منه
مرگ روزای بچگی
از روز به شب رسیدنه

دشمنیا مصیبته
سقوط ما مصیبته

مرگ صدا مصیبته
مصیبته حقیقته
حقیقته حقیقته

تقصیر این قصه ها بود
تقصیر این دشمنا بود
اونا اگه شب نبودن
سپیده امروز با ما بود

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

دگرگونی

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

حافظ

توی یکی از دیالوگهای فیلم زوربای یونانی، الکسیس زوربا به خبرنگار جوون میگه "تو خیلی فکر میکنی و این مشکل توست"... نمیدونم چرا همیشه به یاد این جمله میافتم! شاید به خاطر اینه که اون ژورنالیست جوون من رو به یاد خودم میندازه؟! راستش خودم هم نمیدونم! شاید هم بعضی وقتها زیادی فکر میکنم و در اندیشه هام غرق میشم، به همه چیز و همه کس فکر میکنم و به دنبال جواب برای پرسشهایی میگردم، که شاید اصلاً پاسخی براشون وجود نداره و باید پذیرفت: همینه که هست!... ولی نه به این سادگیها نباید میدون رو خالی کرد: "من فکر میکنم، پس من وجود دارم"... پس اندیشه های ژرف بگردید تا بگردم... به من بگید که چرا آدما اینقدر براشون اهمیت داره که گاهی وقتها به هر قیمتی که شده بخوان همدیگر رو تغییر بدند؟ آیا تغییر نباید درون جوش باشه و از نهاد خود آدم بربیاد؟ تغییری که به خاطر دیگری رخ بده، هرگز تغییر نیست، انقلاب نیست و دگرگونی نیست، فقط اصلاحاته وبس!

بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

بخت جوان دارد آن که با تو قرینست 
پیر نگردد که در بهشت برینست
دیگر از آن جانبم نماز نباشد
گر تو اشارت کنی که قبله چنینست

آینه‌ای پیش آفتاب نهادست
بر در آن خیمه یا شعاع جبینست

گر همه عالم ز لوح فکر بشویند
عشق نخواهد شدن که نقش نگینست

گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیست
گوشه چشمت بلای گوشه نشینست

تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم
گر نفسی می‌زنیم بازپسینست

حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت
بانگ برآمد که غارت دل و دینست

سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب
روی تو بینم که ملک روی زمینست

عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
زهر مذابم بده که ماء معینست

سعدی از این پس که راه پیش تو دانست  
گر ره دیگر رود ضلال مبینست

سعدی

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو

وقتی که نزدیک به سه دهه ی پیش از مملکت خارج شدم، مثل خیلی های دیگه از هموطنان ادامه ی تحصیل توی رشته های پزشکی و یا مهندسی مد نظرم بود (اینم البته یکی از بیماریهای ملی ما به حساب میاد، چون ما توی اون کشور چیزی به جز دکتر و مهندس نداریم :)) ولی هیچوقت فکر نمیکردم که یک روزی به حقوق و قانون علاقه ای نشون بدم! شاید هم دلیلش اینه که از روز اولی که ما پامون به این آب و خاک قطبی رسید، اینقدر که با موارد قانونی و حقوقی دست و پنجه نرم کردیم که به هر حال آدم چیزهایی در این میون یاد گرفته و چه بسا شاید علاقه مند هم شده باشه. اتفاقاً چند وقت پیش عزیزی میگفت که آقا، شما بیا کارهای حقوقی این دعواهای گوناگونی رو که ما داریم، به عهده بگیر...:) 
نباید از حق گذشت و باید واقعیت رو گفت: یکی از مشکلترین کارهای دنیا موارد حقوقیه و از اون بدتر وقتی پای قضاوت به میون بیاد. من فکر میکنم که کاری سخت تر از کار یک قاضی توی این کره ی خاکی وجود نداشته باشه! چه مسئولیت بزرگیه که با در دست داشتن شاید فقط یک سری شواهد عینی و ضمنی بخوای سرنوشت یک همنوع دیگه ات رو تعیین کنی... و چه آسون گاهی اوقات آدما خودشون رو در جایگاه قضاوت قرار میدند و احکامی رو در مورد دیگران صادر میکنند! آدما هرگز در درون همدیگه نیستند و هیچکس نمیتونه بگه که توی ذهن بغل دستیش چی میگذره. اگر نظری در مورد انسان دیگه ای داریم، صرفاً بر اساس یک سری حدس و گمانه، بنابرین شاید در بیشتر موارد بهتر باشه که ما آدما قبل از اینکه چکش چوبین رو بلند کنیم و بر میز قضاوت فرود بیاریم، یکبار دیگه راجع بهش فکر کنیم، زیرا که شاید روزی خودمون زیر تازیانه های قضاوت دیگران قرار بگیریم:

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
آنکس که گنه نکرده وزیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه

بیننده باید عاقل باشه!

یک آدم متفکر و عاقلی گفته: آدما خودشون سرنوشت خودشون رو تعیین میکنند، ولی شاید نه به اون شکلی که میخوان! اگر فرض رو بر این بذاریم که این فرضیه صحت داشته باشه، آیا به این معنیه که ما آدما خیلی وقتا خیلی کارا رو بکنیم و به حساب اون بذاریم که این در اصل خواسته ی ما نبوده؟ آیا این راه راحتش نیست؟ پس مسئولیت ما در قبال کارامون این وسط چی میشه؟  شخصاً توی سالای اخیر زندگیم همش بر این باور بوده ام که دیگه هیچ چیز توی زندگی من رو به تعجب نمیندازه! ولی بین خودمون باشه، گاهی، اینطور که دنیا به نظر میرسه، این قضیه اجتناب ناپذیره! آدما گاهی تیشه رو برمیدارند و با دست خودشون، آره درست شنیدید، دست شخص شخیص خودشون چنان به ریشه ی خودشون میزنند، که بیننده میخواد از زور حیرت یک بند از انگشت رو بجوه، تا شاید از شوک آنی که بهش دست داده بیرون بیاد! نمیدونم چی میشه گفت! شاید هم بعضی آدما بیش از این در توانشون نیست و به قول ژرمنها از روی سایه ی خودشون که نمیتونن بپرند... بنابرین همونجور که از قدیم و ندیم گفتند که شنونده باید عاقل باشه، من میگم که بیننده باید عاقل باشه... و به این فکر کنه که هیچ چیز توی زندگی، و تأکید میکنم مطلقاً هیچ چیز، ارزش این رو نداره که انگشت حیرت رو به دهان بگزی! 

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

الهام

وقتی که درست دو هفته ی پیش این نوشته رو نوشتم، جمله ی دیگه ای در آخرش نوشته بودم که با دست خودم رفتم و سانسورش کردم! نمیخواستم باور کنم که این احساس الهام گونه اینقدر میتونه درست باشه... امروز بهم ثابت شد که چقدر برحق بودم. نوشته ام رو اینچنین به پایان برده بودم:... و فرشته ای که پرده های دخمه ی تاریک ذهنم رو به کناری زد و خورشید راستینم رو به من نشون داد... امروز شاید... نمیدونم... از صمیم قلبم امیدوارم... و براش آرزوی خوشبختی میکنم.  ... و امروز میتونم با افتخار بگم که با تمام وجود برای هر دوتون آرزوی خوشبختی و بهروزی میکنم: به فرشته ای که به عنوان دوست و خواهر برگزیدم  و به دوستی که ممکن بود تا آخر عمر به دست فراموشی سپرده بشه ولی دوباره به زندگی من برگشت!