۱۳۸۷ فروردین ۱۲, دوشنبه

گلایه



داریوش - گلایه

برای گفتن من ، شعر هم به گِل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم را
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده
چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه ، من خسته پایه ي پل
ای که نزدیکی مثلِ من ، به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره ی درد و صبوری
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا ، از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، غروره سنگم اما شکستم
کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم
تو بخونی تا بدونی از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، تنها غروره عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق ، من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی ، من همه تحملِ درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد
زیر بار با تو بودن ، یه ستون نیمه جونم
اینکه اسمش زندگی نیست ، جون به لبهام میرسونم
هیچی جز شعر شکستن قصه ي فردای من نیست
این ترانه ي زواله ، این صدا ، صدای من نیست
ببین که خستم تنها غروره ، عصای دستم

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

"عینک" دیگران

اگه الان مامان بزرگ خدا بیامرز زنده بود، می گفت: ای داد بر من :) اینجا رو به امان خدا ول کردی و رفتی! راستش همین الان تاریخ نوشته ی قبلی رو نگاه کردم و دیدم که درست دو هفته ازش میگذره، ای وای بر من...:)
مشغله و کار دیگه فرصتی برای آدم باقی نمیذاره که همون گاه گداری هم که سری به اینجا میزد، بیاد و چند خطی بنویسه! نه اینکه چیزی برای گفتن نباشه ها، مطلب فراوونه و تا دلتون بخواد میشه قلم فرسایی کرد.
قبل از هر چیز از آب و هوا بگم که دیگه واقعاً به سرش زده و تمام زمستون رو ول کرد، حالا که مثلاً بهار شده یادش افتاده که باید برف و سرما به ارمغان بیاره! خلاصه که ما کلی خودمون رو برای بهار آماده کرده بودیم، ولی اینطور که به نظر میرسه حالا حالا ها باید صبر کنیم! این هم از مزایای در قطب زندگی کردنه دیگه...
میگن آدمی به امید زنده است که البته کاملاً با این گفته موافقم، ولی شاید باید اضافه کرد که امید بدون فکر به هیچ دردی نمیخوره! فکره که انسان رو به معنای واقعی کلام زنده نگه میداره... من فکر می کنم، پس هستم! ولیکن مثل همه چیز دیگه توی زندگی، باید حد اعتدال رو رعایت کرد و زیادیش هم خوب نیست :) چند روزیه که یک چیزی توی ذهنم مرتب در گردشه. بعد از کلی بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدم که یکی از دلایلی که باعث میشه که ما آدما در مورد هم دیگه قضاوتهای اشتباه بکنیم اینه که بیشتر وقتها خودمون رو مرجع قرار میدیم. یعنی فکر میکنیم که چون ما در مورد بعضی مسائل یک طور رفتار و برخورد می کنیم، دیگران هم همونطور هستند! ضرب المثل معروفه "گدا فکر میکنه هر چی تو خورجین خودشه، توی خورجین بغل دستیش هم هست" اینجا کاملاً مصداق پیدا میکنه. متأسفانه این باعث میشه که انتظار و توقع ما از اطرافیان شکلی غلط به خودش بگیره و در انتها باعث یأس و دلسردی بشه. یادمه یک دبیری داشتیم که همیشه می گفت: گاهی اوقات بد نیست اگر "عینک" دیگران رو به چشم بزنید و دنیا رو از دید اونها نگاه کنید!

۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه

سالوس های قطبی

میگم ما ملت بدون عیب و ایرادی نیستیم و از کمبود های فرهنگیمون میشه ساعتها نشست و صحبت کرد، ولی بعد از این همه سال زندگی کردن در این کشور قطبی هنوز هم رفتارهاشون من رو به تعجب میندازه! پست رئیس ما اینجا به دلایلی که خودش مثنوی هفتاد منه، خالی شد. با اصرار فراوون ِ کلی از همکارها و با اکراه بسیار برای این پست تقاضا دادم. ریاست اصلاً با گروه خونی من جور در نمیاد، ولی گفتم شاید بتونم از این طریق تأثیرات مثبتی در وضعیت دگرگون این سازمان آشفته بذارم... حتی قبل از اینکه آگهی کار منتشر بشه، با هر کس که صحبت می کردم، همگی متفق القول می گفتند که "رئیس اعظم" به طور قطع فلانی رو خواهد آورد چون نیاز مبرم به عروسک خیمه شب بازی داره و حاضر نیست که ریسک اون رو بکنه که کسی بر مسند کار بشینه که روزی براش به طریقی شاخ و شونه بکشه! خلاصه سرتون رو درد نیارم که همگی همونطور که چنین تحلیل هایی میداند، با غیظ و نفرت از "فلانی" اسم می بردند! تا بالاخره کاشف به عمل اومد که رئیس بزرگ برای به اطلاع رسونی قراره تشریف فرما بشند! بله، ایشون اومدند و در حیرت همگان حدس همه رو به یقین مبدل نمودند... فقط دلم میخواد اینجا بودید و می دیدید که چطور به طور ناگهانی لحنها و آهنگ ها تغییر کرد،" دستمالهای یزدی" بود که بیرون کشیده شد و اونهایی هم که فاقد این نوع ابزار بودند بلافاصله شروع به دادن سفارشات کردند تا در اسرع وقت بشتابند که درنگ جائز نیست!... راستش، خوب که فکر میکنم می بینم که اصلاٌ جای تعجب نیست که اینها قرنهاست که روی جنگ رو به خودشون ندیدند. این سالوس های قطبی با این ریاکاری و دورویی که دارند مرزهاشون رو به روی خونخوارانی مثل هیتلر باز کردند تا همسایگان مورد تعرض قرار بگیرند و از این قبیل در تاریخشون زیاد یافت میشه!

۱۳۸۶ اسفند ۱۵, چهارشنبه

مستی




هایده - مستی

مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

شب که از راه میرسه
غربتم باهاش میاد
توی کوچه های شهر
باز صدای پاش میاد
من غمای کهنه مو بر میدارم
که توی میخونه ها جا بذارم
می بینم یکی میاد از میخونه
زیر لب مستونه آواز میخونه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

گرمی مستی میاد توی رگهای تنم
می بینم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
ولی از بخت بدم اونم غمه
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه میافتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه ی تنهایی میخواد
بر میگردم تا ببینم کسی نیست
می بینم غم داره دنبالم میاد
می بینم غم داره دنبالم میاد
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه

مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

۱۳۸۶ اسفند ۱۴, سه‌شنبه

تعارف: گوشه ی پوسیده ی فرهنگ ما

نمیدونم کتاب "بدون دخترم هرگز" رو یادتون هست یا نه؟ یک موقعی توی جوامع غربی خیلی سر و صدا کرده بود و البته ناگفته نمونه که خانم نویسنده یعنی بتی محمودی هم از قِبَل فروش این کتاب به پول و پله ی حسابی رسید! یادمه اولین باری که اسم این کتاب رو شنیدم از دهن مشاور تحصیلیمون توی دانشکده بود. از من پرسید که میشه معنی تعارف رو براش توضیح بدم! منم با زبون بی زبونی و کلی مِن و مِن کردن یک چیزایی تحویلش دادم، چیزایی که واقعاً خودم هم قلباً بهشون اعتقاد نداشتم. آخرش بهم گفت که توی این کتاب تعارف رو این جور ترجمه کردند: وقتی که آدم چیزی رو به زبون میاره، ولی از ته دل نمی خواد! اون موقع خیلی سعی کردم این شخص رو متقاعد کنم که اینطور نیست و ته دلم هم جداً خیلی ناراحت شدم.
الان بعد از گذشت نزدیک به دو دهه از اون جریان، میتونم بگم که برداشت اون مترجم از این گوشه ی پوسیده ی فرهنگ ما زیاد هم بی ربط نیست! اگر تحمل شنیدنش رو از اجنبی ها نداریم، حداقل خودمون که میتونیم به زبون بیاریم. امروز داشتم به عزیزی می گفتم که راه بسیار صعبی بود و این همه سال طول کشید تا خودم رو از این قید و بند احمقانه ی سنتیمون آزاد کنم، ولی سرانجام درش حداقل به طور نسبی موفق شدم... واقعاً تا کی میخوایم با دروغ بزرگی به اسم "تعارف" سر هم رو کلاه بذاریم و همدیگه رو وادار به کارایی بکنیم که از ته دل راضی نیستیم؟! واقعاً تا کی؟!!

۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

والس ایرانی

اولش خواستم فقط این ترانه رو اینجا بذارم، بعدش یواشکی سرم رو بالا بگیرم و سوت زنون در حالی که به آسمون نگاهی میکنم، این روز کاری آدینه رو به پایان برسونم. ولی در حین عملیات ویراستاری یاد خاطره ای در مورد این ترانه ی خاطره انگیز افتادم که حیفم اومد باهاتون قسمت نکنم. چند سال پیش، یا به عبارت بهتر بگم چندین سال پیش، همین موقعهای سال یعنی حوالی نوروز، سفری به دیار قبلیمون کردم. چون کلی کار برای انجام دادن داشتم، سال تحویل و عید رو اونجا مجبور به موندن بودم. دوستای خوبم هم که همیشه به فکر من بودند و البته هنوز هم هستند، برای جشن سالانه ی نوروز که توسط هموطنان ساکن اونجا برگزار میشد، برام بلیط گرفته بودند. جای همگی دوستان خالی، خیلی خوش گذشت. مجری برنامه یکی از همدوره ایهای قبلی دانشگاه بود که از این ور و اوونور شنیده بودیم که در رقص تبحر خاصی داره! خلاصه، در میان برنامه های متنوع، این دوست ما اعلام کرد که حالا نوبت به والس ایرانی رسیده! بعدش هم با لبخندی به لب گفت: این خارجیها یک وقت فکر نکنند که فقط خودشون والس دارند! بله، در کمال تعجب ما "موسیقی نشناس ها"، ترانه ی سلطان قلبها رو شروع به نواختن کردند و جناب مجری هم دست خانم خواننده ای که برای اجرای ترانه های محلی به اونجا دعوت شده بود، رو گرفت و والسی بسیار زیبا با هم رقصیدند :)



عارف - سلطان قلبها

یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
یه دل میگه برم برم
یه دلم میگه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بی تو چه کنم
پیش عشق ای زیبا زیبا
خیلی کوچیکه دنیا دنیا
با یاد توام هرجا هرجا
ترکت نکنم
سلطان قلبم تو هستی تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی
اکنون اگر از تو دورم به هر جا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا ای یار زیبا

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

ازمحبت خارها گل میشود

ازمحبت تلخ ها شیرین شود
از محبت مس ها زرین شود

از محبت دُردها صافی شود
از محبت دردها شافی شود

ازمحبت خارها گل میشود
ازمحبت سرکه ها مُل میشود

ازمحبت سِجن گلشن میشود
بی محبت روضه گلخن میشود

ازمحبت مرده زنده می شود
از محبت شاه بنده میشود


مولوی

۱۳۸۶ بهمن ۲۹, دوشنبه

اولین ارکیده

وقتی این قطبی ها به کسی میگند که "دستان سبز" داره، منظورشون اینه که ارتباط خاصی بین شخص و گل و گیاه وجود داره! یعنی کسایی که دست به هر گیاهی که میزنند، انگار معجزه وار جون میگیره و روزبه روز بزرگتر میشه! تا اونجاییکه میدونم، دستام هیچ وقت سبز نبوده و اصولاٌ زیاد هم دنبال نگهداری از گل در محیط خونه نبوده ام، تا حالا هم خیلی کم پیش اومده که برای خونه گلی برای نگهداری توی گلدون بخرم... ولی در هر صورت دوستان و رفقا گاهی آدم رو شرمنده میکنند و سبز موجود زنده ای رو به ارمغان میارند که به هر حال باعث میشه آدم دیگه هفته ای یک بار هم شده یه سری بهشون بزنه، آبی بهشون بده و خاکی از برگهاشون بزدایه... هفته ی پیش به دلیل مشغله ی زیاد، این دوستان سبزم رو در خونه فراموش کرده بودم. مشغول گردگیری بودم و به سراغ پنجره ی اتاق خواب رفتم. یک دفعه چشمم به این رفیق سبز قدیمیم افتاد که مدتها بود پشت پرده ی اتاق خواب شاید حتی به دست فراموشی سپرده شده بود. گلهاش مدتها بود که ریخته بودند و چند برگ سبزی ازش باقی مونده بودند که نشونه ی زنده بودنش بودند. در کمال حیرتم دیدم که بعد از گذشت بیش از یک سال دو تا گل تازه داده بود! باورم نمیشد! یعنی مگه میشه که ارکیده بعد از این همه وقت دوباره گل بده؟! چونکه همش فکر میکردم که بالاخره دیر یاد زود این هم مثل بقیه خشک میشه و ما بین باقی زباله ها باید مدفون بشه... بعد یادم افتاد که این اولین گلیه که بهش داده بودم و میون تمامیه گلایی که اومدند و رفتند، هنوز استوار بر سر جای خودش ایستاده، غنچه میده و گل میکنه... اولین ارکیده... اولین ارکیده ی عزیز من...

۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

دیگه عاشق شدن فایده نداره



کورس سرهنگ زاده - دیگه عاشق شدن فایده نداره

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
ديگه دل بستن و دل بريدن فايده نداره، نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشونی میرسی
خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر شی و خبر نداری
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسو پریشون می رسی خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره

حزب باد

حزب باد از اون حزبهاییه که از قدیم و ندیم طرفداران خاص خودش رو داشته و فکر می کنم هیچوقت هم بدون عضو نمونه! اعضای این حزب به قولی نون رو به نرخ روز می خورند و به فراخور احوالات اطراف رنگ عوض می کنند. البته بیشترشون نه تنها تعلقشون به این دار ودسته رو انکار نمی کنند، بلکه بهش افتخار هم می کنند. ولی توی این مجموعه ی ماکیاولی، زیر مجموعه ای وجود داره که به معنای واقعی کلام حالم ازشون به هم می خوره! مقصدم گرایش "دورویان" این حزب می باشه، اونایی که ادعاشون در مورد گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک "آستین" دنیا رو پاره میکنه... جداً که زمان گاهی بهترین دوست ماست، چون ماهیت اینطور افراد رو مشخص میکنه و پته اشون رو به نحو احسن روی آب می ریزه!

۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه

سومین سالگرد آزادی

سالیان ساله که مریض نشده ام، یعنی معمولا" وقتی آدم راجع به بیماری صحبتی میکنه بیشتر منظورش سرما خوردگی و از این جور داستانهاست. خلاصه بعد از مدتها حالم سر کار اینقدر بد شد که طاقت موندن رو از دست دادم و یکراست به سوی خونه و تخت خواب عزیز سرازیر شدم. روز بعد رو هم هر کاری کردم دیدم نمی تونم سر کار برم و تا جایی که با دل درد میشه استراحت کرد، خوابیدم و تجدید قوا کردم. در این گیر و دار دردها و بی حالیها، سر میز صبحانه نشسته بودیم که یادم افتاد چه روزی بوده! سه سال پیش یکی از همین روزا نقطه ی عطف زندگی من بود، چون آزادیم رو بعد از گذر بیش از دو دهه دوباره به دست آورده بودم! مهم ترین برد من در بدست آوردن این حریت بزرگ، پیدا کردن خودم بود که احساس می کردم برای همیشه از دستش داده ام. راستش رو بخواید حتی فکرکردن به بعضی از خاطرات و وقایع در گذشته روحم رو پژمرده میکنه... بنابرین در همین جا بدون ادامه دادن به آه و ناله ها :) سومین سالگرد آزادیم رو به خودم و به تمامی عزیزان و دوستان خوبم که همیشه در کنارم بودند و در بدترین لحظات که حتی خودم از خودم بدم میومد، من رو تحمل کردند، تبریک میگم.

پ. ن.
امروز توی رادیو فردا میگفت: پژوهشگران به این نتیجه رسیدند که نوشتن افکار "منفی" ولو روی یک تیکه کاغذ پاره و با کلمات غلط و دستور زبان اشتباه، از بسیاری عوارض افسردگی زای بعدی جلوگیری می کنه! فکر کنم اگر تعداد بلاگهایی که توی سالهای اخیر به وجود اومده رو با میزان افسردگی بسنجند، مطمئناٌ یک رابطه آماری کاملاٌ درست پیدا خواهند کرد :)

۱۳۸۶ بهمن ۱۰, چهارشنبه

یک دو، دو سه، سه چهار، چهار پنج...

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که چقدر جالبه که آدم اگر بخواد میتونه برای اعداد همیشه یک ترتیبی پیدا کنه! منظورم اینه که پارسال دو و دو، سه و سه، و چهار و چهار بود و حالا امسال میشه گفت:
اولش یک و دو بود... یک چند به کودکی به استاد شدیم، یک چند ز استادی خود شاد شدیم
بعدش دو وسه بود... ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست، درياب که هفته دگر خاک شده‌ست
سه و چهار هم اومدند ... ای دوست بيا تا غم فردا نخوریم، وين يکدم عمر را غنيمت شمريم
و سر انجام نوبت چهار و پنجه که خودی نشون بدند... افسوس که نامه ی جوانی طی شد، وان تازه بهار زندگانی دی شد...
به قول اینجاییها هیپ هیپ هورا :)

۱۳۸۶ بهمن ۹, سه‌شنبه

دوستی بی دریغ

سر کار طبق عادت هر روز ساعت ده داشتم چایی مخصوص اون موقع رو میخوردم که تلفنم زنگ زد. یکی از دوستهای خیلی قدیمیم بود که اتفاقاً دیروز خیلی سعی کرده بودم باهاش تماس بگیرم. آخه دیروز صبح خبر اومدن طوفان خیلی شدیدی رو به دیارشون شنیده بودم، ولی تلفنشون همش اشغال بود. منم بعد از چند ساعتی تلاش دیگه باقی کارها اجازه نداده بودند که باز هم سعی دوباره ای بکنم. به هر حال از شنیدن صداش مثل همیشه خیلی خوشحال شدم. زنگ زده بود که روزی رو به یادم بندازه که معمولاً دیگه آدم دلش میخواد هر سال اون روز از یادش بره و فراموش کنه که بهار دیگری به بهارهاش اضافه شده :)
بعد از تلفن این دوست عزیز پیش خودم داشتم فکر میکردم که داشتن چنین دوستهایی الحق که چقدر گرانبهاست. اینکه بعد از گذشت این همه سال و دور بودن از تو، باز هم به یادت هستند. دائماً این احساس درت وجود داره که همیشه میتونی روشون حساب کنی و حتی اگر ماهها هم از هم خبر نداشته باشید، باز هم هر بار که با هم صحبت میکنید، از بی دریغ بودن این دوستی روحی تازه ای در شما دمیده میشه! به قول معلم کلاس پنجم دبستانم، که نمیدونم اصلاً در قید حیات هست یا نه و اگر نیست روحش شاد باشه، درد و بلای یکی از این دوستها توی سر تمامی اون "نادوستهایی" بخوره که" کلاه دوستی" رو در بازار کلاه فروشها به مفت خریده اند و بر سر خودشون گذاشته اند!

دو تا چشم سیاه داری


فریدون فروغی - دو تا چشم سیاه داری

دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری
بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

توی سینت صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو
از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

نظر داری نظر داری
خبر داری خبر داری
خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خونه همش جنگه
نمی دونی نمی دونی
نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی نمی بینی
که دست افشان و پا کوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی که دلم تنگه
تو این دریای چشمان سیاه رو
پس چرا داری دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

۱۳۸۶ بهمن ۵, جمعه

بدون تو Without you

آدم یک جمعه شب هم که میخواد وقتش رو با تلویزیون نگاه کردن بگذرونه، یک برنامه ی درست و حسابی توش پیدا نمیکنه! با خودم گفتم رادیو رو روشن میکنم و حداقل شاید بشه به چند تا ترانه گوش داد و خستگی کار هفته رو به در کرد. دگمه ی رادیو رو که زدم، صدای همکار قدیمی رادیوییمون میومد... بی اختیار یاد اون موقعها افتادم، که خودمون هر آخرهفته توی رادیو برنامه داشتیم. چقدر وقت و حوصله صرف میکردیم؛ مطالب، اشعار و اخبار گوناگون جمع آوری میکردیم و با دقت آهنگ هایی رو انتخاب میکردیم که با اونها جور در بیاند و بشه در لابلا پخش کرد. میشه گفت اولین رادیوی فارسی زبون این شهر بودیم که همه جور ترانه ای اعم از وطنی و خارجی برای شنونده ها میذاشتیم. از همه ی اینها جالب تر اینکه برنامه هامون از طریق اینترنت قابل شنیدن بود و اون وقتها رادیوهای ایرانیی که روی نت برنامه داشتند، توی کل دنیا تعدادشون زیاد نبود! بله، یادش به خیر که برای خودش دورانی بود... توی همین عوالم خویشتن بودم که شنیدم خانم گوینده داره جملات قصاری رو میخونه که یکیش توجه منو خیلی به خودش جلب کرد: انسان نباید به دنبال کسی باشه که با اون بتونه زندگی کنه، بلکه باید کسی رو پیدا کنه که نتونه بدون اون زندگی کنه! درست یا غلط، قضاوت رو به عهده ی خواننده میذارم... عزیز دلم، اینقدر رو میدونم که بدون تو زندگی معناش برای من تغییر میکنه. ترانه ی "بدون تو"، که همین امروز متوجه شدم که هر دوی ما از آهنگهای محبوبمون به حساب میاد رو به تو تقدیم میکنم.


Mariah Carey - Without You

No I can’t forget this evening
Or your face as you were leaving
But I guess that’s just the way
The story goes
You always smile but in your eyes
Your sorrow shows
Yes it shows

No I can’t forget tomorrow
When I think of all my sorrow
When I had you there
But then I let you go
And now it’s only fair
That I should let you know
What you should know

I can’t live
If living is without you
I can’t live
I can’t give anymore
I can’t live
If living is without you
I can’t give
I can’t give anymore

Well I can’t forget this evening
Or your face as you were leaving
But I guess that’s just the way
The story goes
You always smile but in your eyes
Your sorrow shows
Yes it shows

I can’t live
If living is without you
I can’t live
I can’t give anymore
I can’t live
If living is without you
I can’t give
I can’t give anymore

۱۳۸۶ بهمن ۳, چهارشنبه

غرب وحشی وحشی

مثل هر شب که صد بار تا صبح ازخواب بیدار میشم، چشمم رو باز کردم و به ساعت بالای سرم نیم نگاهی انداختم. 20 دقیقه به پنج بود و هنوز پنج دقیقه تا به صدا در اومدن صدای تلفن همراهم که الان مدتهاست به جای ساعت شماطه دار استفاده میکنم، مونده بود. خواستم دوباره بخوابم، ولی صدای آژیر بود که از توی خیابون میود. انگار صدای زنگ در اومد...
- زنگ زدند؟
- نمیدونم!
از جام بلند شدم و با قدمهای آروم در تاریکی سری به اونجایی زدم که به قول معروف "حتی پادشاه هم با پای پیاده میره". وقتی دوباره خواستم توی جام دراز بکشم، این دفعه زنگ در بالایی به صدا در اومد، یعنی کسی وارد ساختمون شده بود. خیز برداشتم و با هر لباسی که تنم بود و نبود در رو باز کردم...
- خطر انفجار بمب وجود داره! سریع باید ساختمون رو تخلیه کنید!
مأمور پلیسی بود که سعی میکرد خیلی آروم و بدون تشویش صحبت کنه. اطلاعات شخصی ما رو یادداشت کرد و تأکید کرد که باید تا اونجاییکه مقدوره، عجله کنیم. ظاهراً چند تا کوچه اونطرفتر اتوبوسی انتظارمون رو میکشید... ما دیگه نفهمیدیم که چی پوشیدیم و چطور خودمون رو به اتوبوس مزبور رسوندیم!
بله، کاشف به عمل اومد که نیمه های شب سرقتی بزرگ در ترمینال مرکزی اداره ی پست رخ داده بوده و برای اونکه چوب لای چرخ پلیس بذارند، چندین ماشین رو در جاهای مختلف شهر آتش زده بودند و جلوی چند اداره پلیس هم ماشین و بسته های مشکوک به حاوی بودن بمب قرار داده بودند... حکایت رو خلاصه کنم که روز ما با دست و صورتهای نشسته، موهای شونه نکرده و صورت اصلاح نکرده، به نشستن در اتوبوس گذشت... دست آخر هم ماشین مظنون جلوی ساختمون ما رو با تیراندازی بهش خواستند منفجر کنند...اصلاً بمبی احتمالاً در کار نبود!
واقعاً که توی این دو دهه ی اخیر بزهکاری در این کشور به طرز فجیعی افزایش پیدا کرده! البته از طرفی هم به هیچ عنوان جای تعجبی نیست وقتی به سیستم قضاییشون نگاه میکنی! جنایتکارها واهمه ای از به زندان رفتن ندارن، چون اولاً که اصولاً اسمش رو زندان نمیشه گذاشت و بیشتر شباهت به هتل سه ستاره داره! ثانیاً شخص بالاترین جنایت ممکن (قتل) رو مرتکب میشه، بعد از مدتی آزاد میشه و با کمال وقاحت به ریش من و شما میخنده! به قول غریب آشنا دیگه نمیدونیم اینجا "نمای دلپذیر" این کشور شمالیه، یا تگزاسه در غرب وحشی وحشی؟!

۱۳۸۶ دی ۲۸, جمعه

ضرب المثل

یادمه وقتی بچه بودم، هر وقت مادربزرگم از چیزی ناراحت یا متعجب می شد، ضرب المثلی می زد و سرش رو با تعجب تکون میداد. آهی می کشید و لبخندی روی لباش نقش میبست. منم با تعجب به این حرکت او خیره میشدم بدون اینکه هیچ تصوری درباره حس درونی او داشته باشم.
حالا اون خدا بیامرز سالهاست که از جمع ما رفته ولی ضرب المثلهاش توی دهن همه ما می چرخه. یکی از اون ضرب المثلها که در این هفته های اخیربه خاطر اتفاقات جور وا جور بد جوری تو گوشم زنگ میزنه، این ضرب المثل معروفه:
«سلام گرگ بی طمع نیست»
اون روز ها در عوالم بی ریای بچه گی بسر می بردم و هنوز تصور واضحی از دنیای عجیب و غریب بزرگتر ها در ذهنم نمی گنجید.
امروز بعد از گذشت سالها میتونم تعجب مادربزگم رو که با این ضرب المثل در مورد آدمهای طمعکار ادا می کرد با گوشت و پوست و استخونم حس کنم.

هورا... هورا... زبان فارسی...

بالاخره بعد از گذشت این همه سال از تاریخ اینترنت و علی الخصوص وبلاگنویسی هموطنان به زبون فارسی، بلاگسپات هم زبونهای عربی و فارسی رو به لیستش اضافه کرد. الان به محض دیدن این خبر، گفتم باید بیام و امتحانش کنم :) از بس که آخر پاراگرافها رو با حروف عجیب و غریب به پایان رسوندم، شخصا" دیگه عاصی شده بودم! خلاصه که فقط میشه گفت: هورا...هورا...هورا...

۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه

گفتم غم تو دارم

در شهر ما طبق معمول هر سال فستیوال فیلمه و ما هم بر حسب عادات سنواتی به دنبال فیلمهایی برای دیدن میگردیم که بوی وطن رو میدند. امسال البته تعداد فیلمهای وطنیی که قراره نشون داده بشند، زیاد نیستند. چند تاییشون هم که از شانس بد ما با برنامه های روزمرگی ما تداخل دارند! ولی خوب بالاخره یکیشون رو موفق شدیم با برنامه های دیگه ردیف کنیم... خوب، فیلم "حافظ" رو نمیشه بریم و ببینیم، ولی به یکی از زیباترین شعرهای حافظ که میشه نظری افکند، مگه نه؟ا

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
حافظ

۱۳۸۶ دی ۲۶, چهارشنبه

زندگی بی چشم تو

چند روز پیش توی جمعی بودم و به ترانه های قدیمی گوش میدادیم. ازم پرسیده شد که ترانه ی محبوبم چیه؟ توی حدود صد تا آهنگ، این ترانه برام بیشتر از همه دلپذیر به نظر میومد. یاد خاطرات تابستون گذشته در وطن افتادم... یاد همنوازی ویولون "استاد" با این آهنگ جانفزا به خیر...:)ا

شهیدی - زندگی بی چشم تو

آن نگاه گرم تو آن نگاه گرم تو جام شرابه اما سرابه
زندگی بی چشم تو زندگی بی چشم تو رنج و عذابه رنج و عذابه

آه من ترسم شبی آه من ترسم شبی دامنت بگيره دامنت بگيره
با دلم بازی مکن عاشق و اسيره ترسم بميره

یک شب از روی صفا یک شب از روی صفا ای بلای دلها درد من دوا کن
یا وفا کن با دلم یا وفا کن با دلم یا مرا رها کن یا مرا رها کن

مي شکنی شيشه دلم مي شکنی شيشه دلم قدرشو ندونی قدرشو ندونی
مهربونی با همه با من و دل من نامهربونی
زندگی بی چشم تو رنج و عذابه رنج و عذابه