۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

خود سوختگان


مستان همای - آواز خود سوختگان و تصنیف ملاقات با دوزخیان
اشعار از صغیر اصفهانی و همای گیلانی

داد درويشي از سر تمهيد
سر قليان خويش را به مريد

گفت که از دوزخ اي نکو کردار
قدري آتش بروي آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد
عقد گوهر ز درج راز آورد

گفت که در دوزخ هرچه گرديدم
درکات جحيم را ديدم

آتش و هيزم و ذغال نبود
اخگري بهر اشتعال نبود

هيچکس آتشي نمي افروخت
ز آتش خويش هر کسي مي سوخت

---

آن دم که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید

تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از ساقه ی انگور بکارید

آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده ی صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی

جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم
بر پایه ی پیمانه و شادیست اساسم

گر همچو همای از عطش عشق بسوزم
از آتش دوزخ نهراسم نهراسم

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

زیرمجموعه ها

تصور کنید که تمام مسائل ما آدما درست در مرکز یک دایره قرار داشت و ماها روی خود این دایره، بنابرین اینکه ما کجای این دایره قرار گرفته بودیم و با این مسائل چه زاویه ای رو تشکیل میدادیم، دیگه اصلاً مهم نبود، چون این رو دیگه بچه های مدرسه ای هم میدونن که فاصله ی هر نقطه ی دایره از مرکزش یک اندازه ست! اگر قرار بود که هر کدوم از ما از جاییکه ایستادیم مسائل توی مرکز رو بهش نگاه کنیم و اگر همگی ما قدرت بیناییمون هم صد در صد یکی بود، دیگه هیچ مشکلی توی این دنیا باقی نمیموند! میپرسید چرا؟! چون همه ی ما همه ی مسائل و مشکلات رو به یک شکل میدیدیم، بدون در نظر گرفتن اینکه "کجا" قرار گرفتیم و اصولاً "کی" هستیم...
کاش کار دنیا به همین سادگی بود! نه دایره ای وجود داره که مشکلات در مرکزش قرار گرفته باشن و نه کلاً فاصله ی آدما از مسائلشون به یک اندازه ست! از اون مهم تر هیچ دو نفری توی این کره ی خاکی وجود ندارن که شرایطشون کاملاً یکی باشه... شاید هر کدوم از ما دایره واری از مسائل رو به دور خودمون داشته باشیم و این دایره وارها برای هر کس منحصر به فرد باشن! در تلاقی آدما با هم، این دایره وارهاشون هم با هم متلاقی میشن و زیر مجموعه ای از اشتراک این مجموعه ها به وجود میان... و زندگی ما اجتماعی از این اشتراکها و مجموعه های باقیمونده منحصر به فرد هر کس هست... چرا میگم منحصر به فرد، چون هر کس به فراخور شرایط و تجاربش، توان و قدرت مخصوص به خودش رو داره: کاری رو که من از پسش برمیام، ممکنه بغل دستیه من نتونه و طبیعتاً بر عکس! سؤالی که این وسط به وجود میاد اینه که آیا اگر من شرایط و توان انجام یک مسئله رو ندارم، میتونم انتظارش رو از دیگری داشته باشم؟ و آیا اصولاً به عدم توان خودم در این رابطه واقف هستم؟... و اینجاست که بیشتر مسائل آغاز میشن و آدم آرزو میکنه که کاش روی دایره بود و مشکلات در مرکز!

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

دریا

گفتم امروز از فرصت استفاده کنم و در نبود یار، یک سری کارهای مثبت انجام بدم. مدتها بود که توی فکر جمع و جور کردن کاغذها و مدارک بودم، پس این فرصت رو غنیمت شمرده و به سراغ کلاسور مدارک عتیقه رفتم. خدا میدونه چه چیزهایی از لابلای کاغذها پیدا کردم :) البته طبیعتاً این کار "یک نفر و چند ساعت" (شرمنده :)) نبود ولی خوب بالاخره به پایان رسید. گفتم حالا که دارم تمیزکاری میکنم بد نیست یک سری هم به دنیای "پرونده های الکترونیکی" توی رایانه بزنم و ببینم اونجا چه خبره! چشمم به موزیک خورد. بازش کردم و دیدم کلی ترانه و موزیک اونجا دارم که شاید تا به حال حتی وقتش رو نکردم بهشون گوش کنم! آخه، منم شاید مثل خیلیها هر موزیکی که به شکلی امکان ضبطش برام فراهم میشه، فقط ذخیره میکنم و به امان خدا ولشون میکنم، تا شاید روزی روزگاری گوش کنم :) توی این خونه تکونی به قطعه ای محشر برخورد کردم که گوش دادن بهش من رو ناخودآگاه به سوی شمال، خاک پاک مازندران، خزر و خاطرات گذشته برد... یادشون به خیر...


اردوان کامکار - دریا

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

بلی دردناک است

وقتی که پسرم اومد و نظرم رو در مورد شعر زیر ازم پرسید، دیدم نمیتونم به راحتی از کنارش رد بشم و به فارسی ترجمه اش نکنم. شعر از شاعره فقید سوئدی خانم کارین بویه است که اشعارش بی درنگ یادآور شعرهای زنده یاد فروغ فرخزاد هست.

Ja visst gör det ont
بلی دردناک است

Ja visst gör det ont när knoppar brister
بلی دردناک است زمانیکه جوانه ها میشکفند
Varför skulle annars våren tveka
وگرنه بهار را درنگ از چه روی؟
Varför skulle all vår heta längtan
تمامی تمنای سوزان ما
bindas i det frusna bitterbleka
که در یخ بستگی تلخ و بیرنگ فرومیبندد، از چه روی؟
Höljet var ju knoppen hela vintern
این حلقه گلبرگ، سراسر زمستان جوانه بود
Vad är det för nytt, som tär och spränger
چه تازه ایست که اینچنین می فرساید و می ترکاند؟
Ja visst gör det ont när knoppar brister
بلی دردناک است زمانیکه جوانه میشکفد
ont för det som växer
دردناک برای آنچه که می روید
och det som stänger
و برای آنچه که می رویاند.


Ja nog är det svårt när droppar faller
صعب است زمانیکه قطرات فرو می افتند
Skälvande av ängslan tungt de hänger
لرزه بر اندام از ترس، سخت درآویخته
klamrar sig vid kvisten, sväller, glider
می پیچند بر شاخه ها، آماس میکنند و می سُرند
tyngden drar dem neråt, hur de klänger
و ثقل آنان را به زیر می کشد، هر چند که آنان چسبیده اند.
Svårt att vara oviss, rädd och delad
صعب است نامطمئن، بیمناک و دودل بودن،
svårt att känna djupet dra och kalla
صعب است خلأ عمق را احساس کردن
ändå sitta kvar och bara darra
و در عین حال بر جای ماندن و بس لرزیدن
svårt att vilja stanna
صعب است خواست برای ماندن
och vilja falla
و خواست برای افتادن

Då, när det är värst och inget hjälper
زمانیکه بدترینها است و هیچ یاری نمیکند
Brister som i jubel trädets knoppar
جوانه های درخت در میان هلهله ها میشکفند.
Då, när ingen rädsla längre håller
زمانیکه ترس دیگر بی معناست،
faller i ett glitter kvistens droppar
قطرات شاخه ها با برقی از درخشش فرو می افتند،
glömmer att de skrämdes av det nya
وحشت از تازه ها را به دست فراموشی سپرده اند،
glömmer att de ängslades för färden
و ترس از این سفر را از یاد برده اند،
känner en sekund sin största trygghet
برای لحظه ای کوتاه، عظیم ترین امنیتشان را حس میکنند
vilar i den tillit
و در آرامشی می آرامند
som skapar världen
که جهان را میسازد.

Karin Boye
کارین بویه

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

دنیا مهلک تر از آنست...

Die Welt ist viel zu gefährlich, um darin zu leben - nicht wegen der Menschen die Böses tun, sondern wegen der Menschen, die danebenstehen und sie gewähren lassen
Albert Einstein

دنیا مهلک تر از آنست که در آن زیست، نه به خاطر انسانهایی که بدی میکنند بلکه بواسطه آن انسانهایی که در کنار می ایستند و به اینان اجازه انجام میدهند.
آلبرت اینشتین

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

چکامه

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

دکتر علی شریعتی

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

رزم مشترک

طی این سالهایی که اینجا زندگی کرده ام خواننده ها و هنرمندهای زیادی اومدند و کنسرت اجرا کردند. استاد گرامی شجریان هم البته از این قاعده مستثنی نبوده و به دفعات در این شهر برنامه داشته. فکر میکنم به جز یکبار همون دفعات اول اومدنش به اینجا تقریباً توی همه ی برنامه هاش حاضر بودم. اون یکبار هم شنیدم که یک عده ای از فعالین اینجا یک سری سؤالاتی رو وسط کنسرت ازش پرسیدند و وقتی جوابی نگرفتند به اعتراض بلیطهاشون رو پاره کردند و سالن رو ترک کردند. برنامه های اجرا شده توی این سالها از نظر کیفتی فراز و نشیبهایی داشته، گاهی اوقات خوب ، گاهی اوقات عالی و گاهی هم شاید خیلی معمولی بوده، ولی به جرأت میتونم بگم که آخرین کنسرتی که چند هفته پیش در اینجا به روی صحنه آوردند از هر نظر بی نظیر بود: ارکستری بزرگ، سازهای جدید و اجراهایی بسیار عالی... آخر برنامه هم بعد از تشویقهای بی شائبه ی تماشاچیها، در حالیکه همه فریاد "مرغ سحر" و "تفنگت را زمین بگذار" رو سر میدادند، این سرود رو از ساخته های زنده یاد مشکاتیان اجرا کردند... که در اون روز هنوز در قید حیات بود! یادش گرامی باد!


شجریان - رزم مشترک
شعر از برزین آذرمهر
آهنگ ساز پرویز مشکاتیان

همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا، درمان نمی‌شود

دشوار زندگی، هرگز برای ما
دشوار زندگی، هرگز برای ما
بی رزم مشترک، آسان نمی‌شود

تنها نمان به درد
همراه شو عزیز
همراه شو
همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا، درمان نمی‌شود

دشوار زندگی، هرگز برای ما
دشوار زندگی، هرگز برای ما
بی رزم مشترک، آسان نمی‌شود

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

یک ساعت کار اضافه

به زودی دوباره نوبت تغییر ساعتهاست: باید عقب کشید یا اینکه جلو برد، بحث در این است، به قول استاد شکسپیر :) ولی خوب دیگه بعد از این همه سال زندگی توی این دیار بالاخره یک راهی پیدا کردیم که تشخیص بدیم اول بهار پیش به سوی گرما و تابستونه، پس ساعتها رو باید جلو برد و اوائل پاییز دور از این سرما و زمستون سیاهه، باید که به عقب رفت...
یادمه اون اوائل که پا رو به این قاره گذاشته بودم و به قول بچه های سربازی رفته "آشخور" بودم، هنوز حساب و کتاب این تغییر دادن ساعتها دستم نیومده بود. روزگار سخت دانشجویی بود و طبیعتاً بی پولی! توی اون وانفسای بیکاری برای خارجیها توی اون کشور که اصولاً اجازه ی کار نداشتند و اگر کاری هم پیدا میشد، از پست ترین نوعش و قاچاقی بود، کاری توی دیسکوتکی خارج از شهر پیدا کردم. البته فقط دو روز آخر هفته یعنی شب شنبه و یکشنبه ها بود. راهش خیلی دور بود. با قطار میرفتم ولی برگشتش جناب رئیس با بنزآخرین مدلش و با سرعت 200 در یک چشم به هم زدن من رو در خونه پیاده میکرد، بدون هیچ ترسی از جریمه شدن چون همه ی پلیسها اون رو میشناختند و چه بسا مهمونای دائمی دیسکوتکش بودند. کار من صرفاً شستن گیلاسها و لیوانها بود البته با ماشین ظرفشویی ولی اصل کارش خشک کردنشون بود چون اینقدر که تعداد افراد در اونجا زیاد بود که حالت از تولید به مصرف رو داشت: از این طرف من میشستم و با دستمال برق میانداختم، از اون طرف سیل گیلاسهای کثیف بود که به طرفم سرازیر میشد. از ساعت نه شب شروع به کار میکردم تا سه صبح. دیگه از ساعت دو که میشد دقیقه شماری میکردم ... باری یکی از شبهای کاری همین موقع سال بود و دیگه حدودای ساعت دو بود. من خوشحال از اینکه یک شب دیگه رو پشت سر گذاشتم و فقط ساعتی بیش نمیبایستی کار میکردم، سرم رو برگردوندم و در کمال حیرت دیدم ساعت یک شده! آه از نهادم براومد :) از یکی از گارسونها پرسیدم این ساعتتتون خرابه یا برعکس کار میکنه؟ لبخندی زد و گفت: اول پاییزه و امشب ساعتها رو عقب کشیدند!... و اون یک ساعت کار اضافه ی اون شب برای همیشه توی ذهنم باقی موند...

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

جاده خاموش است

جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه ای بیهوده می جوید.
یک نفر پوشیده در کنجی
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.

بر در شهر آمد آخر کاروان ما ز راه دور -می گوید-
با لقای کاروان ما، چنان کارایش پاکیزه ای هر لحظه می آراست.
مردمان شهر را فریاد بر میخاست.

آنکه او این قصه اش در گوش، اما
خاسته افسرده وار از جا،
شهر را نام و نشان هر لحظه می جوید.
و به او افسرده می گوید:
«مثل این که سال ها بودم در آن شهر نهان مأوا»
مثل این که یک زمان در کوچه ای از کوچه های او
داشتم یاری موافق، شاد بودم با لقای او.

جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل.
تیرگی صبح از پی اش تازان
رخنه می جوید.
یک نفر پوشیده بنشسته
با رفیق اش قصه پوشیده می گوید.

نیما یوشیج

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

دعاهای معصومانه

مطلب زیر همین الان به دستم رسید که عیناً در اینجا میارمش. من که شخصاً از خوندن دعاهای این کودکان معصوم واقعاً متأثر شدم، گاهی لبخندی به لبام نشست، ولی بدون نگاه کردن در آینه هم تلخی این لبخندها رو میشد در چهره ام احساس کرد

دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام / 6 ساله)

خدایا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا / 11 ساله)

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

همدرد

تقدیم به تو ای همدرد من که توی این روزا من رو یارای بیش از همدردی با تو نیست


داریوش - همدرد

با تو ای همدرد ای عشق
با تو درمان یافت این دل

خانه ات جاوید آباد
از تو سامان یافت این دل

ای سراپا عاطفه
جز یاریت یاری ندارم

ای کلامت شعر و بوسه
بی تو غمخواری ندارم

آسمان خانه ات
یک کهکشان رنگین کمان است

وآن نگاهت
روشنی چون عروس آسمان است

زندگانی ات ترانه
گریه هایت عاشقانه

واژه هایت ساده گویی
گفتگویی کودکانه

دیدگانت بامدادان
اشکهایت چشمه ساران

چهره ات رنگ سپیده
گونه هایت لاله زاران
گیسوانت آبشاران

زلف جنگل زیر باران
پیکرت آمیزه ای از عطر پاک گلعذاران

با تو ای همدرد ای عشق
با تو باران در بهاران

مثل یک قطره تو دریا
گم شدن تو جمع یاران

با تو ای همزاد!همدل!با توام بی باده مستم
سر نپیچم من هرگز از آن عهد و پیمانی که بستم

ای سراپا بی نیازی
در کنارت بی نیازم

با تو رودم با تو ابرم
هم نشیبم هم فرازم

آب و خاک و باد وآتش
خانه در تو جمله در تو

مهر و کین و خشم و بخشش
جمع در تو سربه سر تو

آفتاب آسمانی
بی نهایت بی کرانی

دشمن سردی و ظلمت
روشنی بخش جهانی

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

"شو باید که ادامه یابد"

ایمیل یا پست الکترونیکی وسیله ای بسیار مهم در ارتباطات مردم با هم شده چه در حوضه کاری و چه در زندگی خصوصی. به جز ایمیل های بسیار جدی جور و اجور، ایمیل های مزاح آمیز هم گاهگداری به دست آدم میرسه و بعضی هاشون اینقدر که بانمک و خنده دار هستند آدم حیفش میاد که اونا رو با دوستان و آشنایان تقسیم نکنه...
هفته ی گذشته یکی از این ایمیل های بامزه به دستم رسید و کلی از خوندنش خندیدم. قدیما اسم کسایی رو که فکر میکردم از دریافت چنین ایمیل هایی ممکنه خوشحال بشن توی لیستی گذاشته بودم و مستقیم چنین ایمیل هایی رو براشون میفرستادم. به مرور زمان لیست های مختلفی به وجود اومده بودند: فارسی زبونها، سوئدی زبونها، انگلیسی زبونها، مردونه، زنونه و ... ولی اون مال همون قدیما بود که آدم حال و حوصله اش برای اینجور کارا بیشتر بود. به هر حال الان دیگه این فرآیند رو هر بار باید موقع فرستادن انجام بدم و گیرنده ها رو تک تک انتخاب کنم... خلاصه، ایمیل مزبور رو گذاشتم برای فرستادن و موقع انتخاب گیرنده ها برای اولین بار به یاد یکی از دوستای قدیمی که الان درست اونور کره زمین زندگی میکنه، افتادم. خودم هم نمیدونم که چرا تا حالا برای اون نمیفرستادم!
دیشب که بعد از چند روزی دوری از دنیای روزمرگی به سراغ اینترنت رفتم، دیدم ازش ایمیل اومده... امروز صبح که جوابش رو دادم، دیدم بلافاصله جواب داد: نوشته بود که بهت گفتم که من هم جدا شدم؟! بعد توی چند تا ایمیل بعدی که رد و بدل شد، برام توضیح داد که چطور همسر سابقش یک روز صبح از خواب بیدار شده و گفته که دیگه دوستش نداره و یک روز هم که سرزده میاد خونه، صحنه ای رو میبینه که ...
دلم گرفت! از نامهربونی آدمها، از بی معرفت بودنشون! جالب اینجاست که آخرین باری که با هم صحبت کرده بودیم، صداش خیلی راضی و خوشبخت به نظر میومد! براش نوشتم که اینجور که به نظر میاد توی این دوره و زمونه انگار که این شتریه که حداقل یکبار در خونه آدما میخوابه، ولی از همه اینا مهم تره اینه که به قول اون ترانه قدیمی "شو باید که ادامه یابد"!


Queen - Show Must Go On

Empty spaces - what are we living for
فضاهای خالی؛ برای چه زنده ایم ما؟
Abandoned places - I guess we know the score
مکانهایی رها شده؛ به گمانم نتیجه را میدانیم
On and on, does anybody know what we are looking for
آیا کسی میداند که ما در این بی وقفگی به دنبال چه میباشیم؟
Another hero, another mindless crime
قهرمانی دیگر و جنایت بیفکری دیگر
Behind the curtain, in the pantomime
پشت پرده، در پانتومیم
Hold the line, does anybody want to take it anymore
مقاومت کن، آیا کسی را یارای تحمل بیش از این هست؟
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
Inside my heart is breaking
درون قلبم در حال فروریختن است
My make-up may be flaking
شاید آرایشم رو به بیرنگی برود
But my smile still stays on
ولیکن لبخندم بر سر جای خود باقیست
Whatever happens, I'll leave it all to chance
هر چه پیش آید، آنرا به دست سرنوشت خواهم سپارد
Another heartache, another failed romance
سینه سوزی دیگر، رمانس ناکامی دیگر
On and on, does anybody know what we are living for
آیا کسی میداند که ما در این بی وقفگی برای چه زندگی میکنیم؟
I guess I'm learning, I must be warmer now
به گمانم که چیزی یاد میگیرم، باید که دیگر گرم شده باشم
I'll soon be turning, round the corner now
به زودی دیگر از خطر خواهم جست
Outside the dawn is breaking
بیرون سپیده دم فرامیرسد
But inside in the dark I'm aching to be free
ولی من در درون تاریکی تمنای آزاد بودن را دارم
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
Inside my heart is breaking
درون قلبم در حال فروریختن است
My make-up may be flaking
شاید آرایشم رو به بیرنگی برود
But my smile still stays on
ولیکن لبخندم بر سر جای خود باقیست
My soul is painted like the wings of butterflies
قلبم رنگ آمیزیی چون بالهای پروانه را دارد
Fairytales of yesterday will grow but never die
افسانه های دیروزی رشد خواهند کرد ولی هرگز نخواهند مرد
I can fly - my friends
مرا یارای پرواز است، دوستان من
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
The show must go on
شو باید که ادامه یابد
I'll face it with a grin
من با روی باز با آن روبرو خواهم شد
I'm never giving in
من هرگز تسلیم نخواهم شد
On - with the show
شو ادامه یابد
I'll top the bill, I'll overkill
من در اوج خواهم بود، من نابود خواهم کرد
I have to find the will to carry on
من باید میل به ادامه را پیدا کنم
On with the show
شو ادامه یابد
On with the show
شو ادامه یابد
The show must go on
شو باید که ادامه یابد

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

رفیق قدیمی و حلبی

بالاخره بعد از یک غیبت بسیار طولانی دوباره این طرفا پیدام شد :) راستش امسال، تابستون خیلی طولانیی بود، یعنی البته منظورم گرماش نیست چون اینجا تنها چیزی که یافت نمیشه "تابستان گرم و طولانیه"! کار ما انگار برعکسه، همه وقتی تعطیلات دارن فرصت بیشتری برای نوشتن دارن ولی ما وقتی سر کار میریم :) خوب دیگه یک مدتی هم که سرم بعد از سالیان سال دوباره توی درس و مشق بود که البته باید اذعان کنم که همچین خالی از لطف هم نبود...
یک درگیری دیگه ای هم که توی این مدت داشتم و باعث شد که حواسم برای قلمزنی زیاد جمع نباشه این "سِروِر" قدیمیم، دوست دیرینه ام بود. آخرش بعد از گذشت بیشتر از یک دهه و موندنش در محل کار سابقم، آب و برقش رو قطع کردند و ارتباطش رو با تمامی دنیای خارج قطع کردند. البته میدونستم که این اتفاق بالاخره میفته! به هر حال این دوست قدیمی که در طول این همه سال شبانه روز برپا بود و به طرق مختلف در دنیای مجازی به ما سرویس میداد، رو مثل بچه ام در آغوش گرفتم و با خودم به خونه آوردم. نمیدونستم باهاش چیکار کنم! مثل حیوون خونگی پیری شده بود که یا باید میدادم بهش "آمپول خلاص" رو بزنن و یا دوباره به طریقی براش جایی پیدا میکردم که به جهان مجازی وصل بشه. خلاصه دیدم که هیچ جایی بهتر از گاراژ نیست، چون اینقدر که پیر و فرسوده شده که کسی توی خونه طاقت شنیدن صدای خُرخُرش رو موقع خواب نداره. حالا دیگه اونجا زیر بال و پر خودمه و گاهگداری یک سرکی بهش میزنم و گاهگداری هم تیمارش میکنم :) ولی خوب دیگه اون قدرت و یارای سابق رو نداره و مجبور شدم کلی از بار کاریش که توی این سالها انجام میداد رو کم کنم... صحنه ای رو که هفته پیش شاهدش بودم هنوز جلوی چشمانمه و وقتی یادش میفتم ناخودآگاه لبخندی بروی لبام میشینه: وقتی که این سِروِر رو در گاراژ به دوست قدیمیم که چندی روزی رو مهمون ما بودند، نشون دادم، با محبت همیشگیش به طرفش رفت، دست نوازشی به سر و گوشش کشید و گفت آفرین...:) و واقعاً که آفرین بر تو، رفیق قدیمی و حلبی ما!

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

سایه ای شوم

چقدر این تعطیلات و مرخصی زود گذشت، یعنی در اصل مثل بقیه ی لحظه های عمر! علامت تعجب گذاشتم در انتهای جمله ی قبل ولی راستش اصلاً جای تعجبی نیست. مگه روزهای تعطیلی چه فرقی با روزهای دیگه دارن؟ مگه میشه اونها رو به قول اتراک "از عمر نگذاشت"؟ نمیدونم، شاید هم بشه! شاید هم بعضی وقتها که دیگه اینقدر بهت خوش میگذره و گذر عمر رو حتی اگر برای چند لحظه هم که شده حس نمیکنی، بشه خط بطلانی روی اون لحظه ها در تقویم عمر کشید، به قول این وایکینگها: من چه میدانم...
تا دیروز فکر میکردم که گذشته های ما برای همیشه گذشته ها هستند و میشه در گورستان گذشته ها دفنشون کرد، ولی از اونجاییکه انسان باید همواره در حال یاد گرفتن چیزهای جدید در زندگی باشه، این هم به عنوان درسی جدید به معلومات ناچیز و حقیرم توی این زندگی افزوده شد. اگر تونستید از دست سایه اتون فرار کنید، از دست این دیو پلید هم میتونید بجهید. اوه، البته مثل تمام مسائلی که توی این دنیا از راههای غیر عرفی قابل حل هستند، این رو هم از یک راه رادیکال شاید بشه حل کرد: اگر در تاریکی مطلق به سر ببرید، هرگز سایه ای نخواهید داشت و نتیجتاً نیازی به فرار از اون رو هم پیدا نمیکنید! خوب، ولی کی دلش میخواد که در ظلمت مطلق زندگی کنه؟! ما به نور محتاجیم و وجود سایه رو هم باید پدیرفت. باید پذیرفت که سایه ی گذشته ها هم همیشه پشت سر ما و پا به پای ما و به دنبال ما در حال حرکتند و از همه اینها مهمتر فقط خود ما اونها رو میبینم. نمیتونیم از دیگران انتظار داشته باشیم که اونها هم مثل ما گاهی ملاحظه ی شومی این سایه ها رو بکنند. به مانند بیماران روحی که به همه "دوست خیالی" خودشون رو معرفی میکنن، ما هم باید مرتب به همه بگیم که: ای بابا، چطور فقدان نور رو در پشت سر من نمیبینین؟! و اونها هم از روی احترام و شاید محبت لبخندی به لب بیارن و بگن: معلومه که میبینیم... و در دل پیش خودشون بگن: بیچاره! چقدر دلم براش میسوزه ... و من درد در رگانم... زندگی همینه، عموناصر: "هذا الموجود" همینه که هست، میخوای بخواه،...

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

آی کجایی، هولاگو خان؟

بالاخره روز آخر قبل از تعطیلات سر رسید :) راستش این روزای آخر دیگه داشتم روزشماری و حتی گاهی وقتها ساعت شماری میکردم. نمیدونم چرا امسال اینقدر خسته شدم! نمیشه گفت کارام بیشتر از سالای پیش بوده و شاید تازه یک خرده کمتر هم بوده اگه بخوایم شرط انصاف رو رعایت بکنیم! به هر حال احساس بسیار بسیار خوبیه که چند هفته رو صبح کله ی سحر نبایستی کورمال کورمال توی نیمه تاریکی اتاق به دنبال ساعت شماطه دار بگردم که میگن فلفل نبین چه ریزه :) یک وجبی صدایی از خودش درمیاره که میگم الانه که هفت در و همسایه رو از خواب شیرینشون بیدار کنه...
این روزا مرتب اخبار وطن رو دنبال میکنم، اصلاً انگار که یک اعتیاد خاصی پیدا کردم که حتماً باید دائماً در جریان آخرین تازه ها قرار داشته باشم. خبرا به هیچ شکلی خبرای خوشحال کننده ای نیستند و درشون بوی امید رو نمیشه استشمام کرد. داشتم دیروز به دوستی میگفتم که من یک موقعی که این "دغلان" هنوز بر تخت قدرت ننشسته بودند بهشون در عالم کودکی خودم و به واسطه ی مدرسه ای که میرفتم، نوعی سمپاتی داشتم. اون موقعها اینا رو کسی حتی حیوون هم حساب نمیکرد تا چه برسه به آدم! همون موقعها هم در عالم خودشون سیر میکردن و اینقدر که به خودشون و بقیه دروغ گفته بودند، دیگه حتی خودشون هم خیلی چیزا باورشون شده بود. الان که خیلی از رفتارها رو ازشون میبینم، درورغگویی ها، عوامفریبی ها، تهمت ها، خیالات خام و وعده های سر خرمن اون دنیا و آخرت و همه و همه، هیچکدوم من رو به تعجب نمیندازه! اینا همونهایی هستند که من حتی در عین معصومیت کودکیم بزودی شناختمشون و عطاشون رو به لقاشون بخشیدم، در همون دوران قبل از "انقلاب"... درس تاریخم توی مدرسه هیچ وقت زیاد خوب نبود ولی اگر یک واقعه رو به خاطر سپرده باشم، اون برچیدن نسل خلفا به دستور هولاگوخان و به دست چند مرد قوی هیکل و نمداشونه! آی کجایی، هولاگو خان؟ :)

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

بشکن، بسوزان، دود کن!

سعید عباسیان - بشکن، بسوزان، دود کن
شعر از شهریار دادور
آهنگ و تنظیم از شاهپور باستان سیر

بشکن، بسوزان، دود کن
تو این بت مرگ آفرین
تا بشکفد در خاک ما
صدها گل از صدها طنین

تا بگسلد زنجیر تو از پای تو
باید شود فریاد تو
بام بلند داد تو
در گوش این دژخیم و دد
این شوم شب کردار بد
این بد بتر از بد بود
دست تو اما دست من
دست من اما دست تو
سیلی خروشان گر شود
بنیان این سد برکند

بشکن، بسوزان، دود کن
تو این بت مرگ آفرین
تا بشکفد در خاک ما
صدها گل از صدها طنین

آنگاه به رقصی جانفزا
در شادی بی حد خود
آزادیت را شعر کن
شعری به رنگ سرخ گل
بر خاک ایرانت ببین

بشکن، بسوزان، دود کن
تو این بت مرگ آفرین
تا بشکفد در خاک ما
صدها گل از صدها طنین




۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

For all the NEDAs in IRAN برای همه ی نداهای ایران

فرامرز اصلانی - برای همه ی نداهای ایران


برای آنان که دیگر نیستند لیک همیشه خواهند بود
ترانه پیشکش ناچیزیست در برابر خود

از ته تاریکی چه صدایی برخاست
در سکوتی بودیم که ندایی برخاست

نه ز یک جا که همه اهل جهان فهمیدند
کین گل پرپر باغ ز چه جایی برخاست

آنکه افتاد به خاک
آنکه در گوشه ی میدان جان داد
عاشق مام وطن بود بدان
جان خود بهر تو و ایران داد

همه ی دنیا را مرگ تو افسون کرد
درد این ملت را باز هم افزون کرد
خون سرخی که تو را گلگون کرد
همه دلهای جهان را خون کرد

For those who are not with us
but they always will be
a song is a tiny gift

From the bottom of the darkness
a sound arose
we were in the silence
when a voice [Neda] arose

Not from one direction
all the people of the world found out
where this wasted flower arose

She, who fell to the ground
who died in a corner of the [battle] field
she was in love with the motherland
she gave her life for YOU and IRAN

The whole world was captivated by your death
and once again the torment of this nation was increased

The red blood that reddened you
made all hearts in the world bleed

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

از روز اولی که پام رو توی این شهر گذاشتم و با هموطنان ساکن اینجا به شکلی تماس پیدا کردم، یک احساس خاصی داشته ام که یک کاسه ای باید زیر نیم کاسه باشه! توی تمام این سالها همش پیش خودم فکر میکردم که آخه چرا این هم میهنان گرامی این شهر اینقدر عجیب و غریبند؟! بالاخره ما یه چند تا شهر و کشور دیگه رو هم توی این چند دهه دیدیم و حتی توش زندگی کردیم، ولی اینجا اصلاً یک داستان دیگه است! راستش رو بخوایید هیچوقت جواب یا بهتر بگم تفسیر درستی برای این احساسم نداشته ام...
الان حدود یک ماه از برگزاری انتخابات در وطن و جریانهای متعاقبش میگذره. در طول این مدت در خیلی از کشورهای دنیا هموطنان در اعتراض به تقلب عظیمی که توسط دلقک بزرگ و دار و دسته اش انجام شد، دست به تظاهرات اعتراضی در پشتیبانی حرکتی که توی اون دیار به جریان افتاده، زده اند. شهر ما هم در این کشور قطبی بالطبع از این ماجرا مستثنی نبوده، ولی چیزی که باور نکردنیه اینه که هر بار که تظاهراتی برپا شده گروههای مختلف در انتها با هم دعواشون شده به طوری که حتی پلیس مجبور به مداخله شده! اگه بگم سر چی شمایی که در این شهر زندگی نمیکنید شاید از خنده روده بر بشید: سر پرچم! نمیدونم جداً به حال خودمون باید خندید یا که باید گریست! در این شرایطی که مردم بیچاره در اون کشور کتک میخورند، زندانی میشن، کشته میشن، به خونه هاشون میریزن و هر بلایی که میخوان سرشون میارن، اونوقت ما اینجا این سر دنیا نشستیم و هنوز به قول معروف نه به باره نه به داره داریم سر رنگ پرچم توی سر و کله ی هم میزنیم! واقعاً کی هموطنان "مترقی و مبارز" این شهر میخوان آدم بشن و دست از این حماقت های آزمندانه اشون بردارن، الله اعلم!

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کین ره که تو میروی به ترکستان است
سعدی

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

به سکوت سرد زمان

تقدیم به تمام هموطنان آزاده در اون دیار که این روزها در سکوتی مرگبار به سر میبرند... امروز 18 تیرماه، موفقیت رو برای همگی شما آرزو میکنم!


شجریان - به سکوت سرد زمان
شعر از جواد آذر

هر دمی چون نی
ازدل نالان
شكوه ها دارم
روی دل هر شب
تا سحرگاهان
با خدا دارم
هر نفس آهيست
از دل خونين
لحظه های عمر بی پایان
ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان
می كند رنگين

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا

نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي درديها، خدايا
داد از اين بي درديها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان
که چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا
واي از اين بي همرازي خدايا

وه که به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد .یارا
دل نهم ز بی شکيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون بی فرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي، خدايا
واي از اين افسون سازي، خدايا

۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه

بیابان را سراسر مه گرفته است

محسن نامجو - بیابان را سراسر مه گرفته است

بیابان را سراسر مه گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان خسته لب بسته نفس بشکسته
در هذیان گرم مه
عرق می ریزدش آهسته از هر بند
- بیابان را سراسر مه گرفته ( می گوید به خود عابر )

سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان به خانه می رسم
گل کو ؟
نمی داند . مرا ناگاه در درگاه می بیند
به چشمش قطره اشکی
بر لبش لبخند
خواهد گفت :
بیابان را سراسر مه گرفته

با خود فکر می کردم
که مه گر همچنان تا صبح می پاییید
مردان جسور ازخفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
بیابان را سراسر مه گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است


احمد شاملو