۱۳۹۶ شهریور ۲۰, دوشنبه

و سرانجام عشق و محبت پنج ساله شد

به تقویم نگاه میکنم ولی باورم نمیشه! هر چقدر هم که با پشت دست چشمها رو به علامت ناباوری میمالم اما تغییری حاصل نمیشه و باز هم همون تاریخ رو نشون میده. یعنی مگه ممکنه پنج سال گذشته باشه؟!  پنج سالی که انگار در چشم برهم زدنی گذشت...
یک موقعی به سرنوشت اعتقاد راسخی داشتم و فکر میکردم که همۀ آدما توی این دنیا به طریقی و با مرکبی نامرئی آینده اشون و اینکه چه قراره بر سرشون بیاد، روی پیشونیشون حک شده، ولی دیگه سالهاست که ایمانم به این مقوله سست شده! اتفاق و اتفاق و باز هم اتفاق کلمۀ کلیدیه روز و ماه و سال و قرنه، دست کم برای من و خیلی دیگه از همنوعها که به مانند من فکر میکنن... و این اتفاق پنج سال پیش افتاد. اتفاقی بود که افتاد، با اینکه کلی سیمان و ماسه و گچ و هر نوع مصالحی که به ذهن بنی بشر برسه تهیه کرده بودم که  درِ این خونه رو برای همیشه "گِل" بگیرم... و  این اتفاق چه کرد با من و زندگی من! به جای گِل، چیزی که نصیبم شد گُل بود، گُلی که پنج سال زندگی من رو عطرآگین کرد... و سرانجام عشق و محبت پنج ساله شد.

این روز بر من و تو مبارک بادا، پرندۀ مهاجر من!

۱۳۹۶ شهریور ۱۷, جمعه

داستان مهاجرت 45

دوباره تمام اون احساس بلاتکلیفی و عدم امنیت در عرض چند ثانیه به سراغم اومد، تمام اون چیزایی رو که در اوائل ورود تجربه کرده بودم و فکر نمیکردم که هرگز دوباره مجبور بشم باهاشون دست و پنجه نرم کنم... و حالا باز روز از نو و روزی از نو! چه سرنوشتی انتظار ما رو میکشید و میخواست که ما رو با خودش به کدوم ناکجاآباد ببره؟... و فکر میکنم که خانم پلیس مهربون همۀ اینها رو در صورت من دید و نگرانیی که غیر قابل پنهان کردن بود! 
بعد از نوشتن تمام صحبتهای من، برای اینکه تأییدیه ای از من بگیره همه رو برام کلمه به کلمه خوند. ازش پرسیدم که حالا چطور میشه؟ گفت که همۀ اظهارات من و نظر خودش رو برای ادارۀ مهاجرت میفرسته و در نهایت اونا هستن که باید تصمیم گیری کنن، اینکه آیا اقامت ما باید باطل بشه یا نه! با شنیدن کلمۀ "باطل" نگرانی من باز هم بیشتر شد. حالا دیگه همه چیز ممکن بود. گفتم به عنوان صحبت آخر دلم میخواد یک چیزی رو خارج از این مصاحبه و پرونده به شما بگم. من آخرهای درسم هستم و همین حالا هم مشغول نوشتن پایان نامه ام. میدونم که ادارۀ مهاجرت هر تصمیمی که اتخاذ کنه بر حقه ولی از صمیم قلب امیدوارم که اگه قرار اخراج ما رو صادر کردن دست کم این فرصت رو به من بدن که تحصیلم رو به اتمام برسونم، چون اصلاً دلم نمیخواد که دست از پا درازتر و بعد از این همه سال دوباره به کشور قبلی و یا حتی در بدترین شرایط به وطنم بازگردونده بشم. خانم پلیس با شنیدن این صحبتهای آخر من که جداً فقط بوی یأس و ناامیدی میداد، لبخندی آکنده از مهربونی و امید زد و گفت: "بین خودمون باشه، اینا تا بخوان تصمیم گیری کنن ماهها طول میکشه. در بدترین حالت اگر حکم اخراج هم صادر کنن، شما درستون رو تا آن موقع به پایان بردین. اصلاً نگران نباشین و خودتون رو هم اذیت نکنین. من تمام سعی خودم رو میکنم که نظر خودم رو به صورت مثبت براشون بنویسم..."
گیج و منگ بعد از خداحافظی با خانم پلیس اونجا رو ترک کردم. توی راه خونه فقط یک فکر بود که توی ذهنم میچرخید و اونم اینکه چه باید میکردیم اگر اقامتمون رو باطل میکردن. اصلاً تصورش هم برام سنگین بود. نمیتونستم افکارم رو جمع و جور کنم...
از اونجایی که شروع فصل گرم در اون دیار بود و کارهای اداری یواش یواش رو به رکود، امید زیادی نمیرفت که تا چند ماه آینده خبر خاصی بشه. این خودش برای من امیدبخش بود. باز هر روز که به خونه میومدم با نگرانی نامه ها رو باز میکردم که نکنه خبری اومده باشه. راستش فکر میکردم که این بار دیگه ادارۀ مهاجرت نه برامون وکیلی مشخص میکنه و نه اصولاً دیگه امکان دفاع بهمون میده، یعنی اگر این کار رو میکردن هم من شخصاً بهشون خرده ای نمیگرفتم چون مورد کاملاً واضح بود، ما بر اساس اطلاعات غیر درست بهمون اقامت داده شده بود و حالا همه چیز دیگه مشخص شده بود! ولی کاملاً در اشتباه بودم، چون اونجا در اون دوران هنوز همون حق و حقوقی رو که برای شهروندهای خودشون قائل بودن، برای مهاجرین هم بودن، این حق که هر انسانی تحت هر شرایطی حق دفاع از خودش رو باید داشته باشه - متأسفانه از اون سالها خیلی گذشته و دیگه اون حق و حقوق در این قاره وجود خارجی نداره - ...
مدتی بعد نامه ای دریافت کردیم و این نامه نه ازطرف ادارۀ مهاجرت بلکه از طرف وکیلی بود که برای ما مشخص کرده بودن. چقدر از دیدن اون نامه خوشحال شدم. با خودم فکر کردم که یعنی هنوز شانسی هست؟ بلافاصله به این وکیل که اون هم خانمی بود تلفن زدم. باید اطلاعات جدید میگرفتم و شاید لابلای این اطلاعات میتونستم چیزی پیدا کنم که اون سوسوی نوری در تاریکی رو بهم نشون بده. خانم وکیل که صداش خیلی از پای تلفن جوون به نظر میومد گفت که باید با ما ملاقاتی داشته باشه که ابدا برای ما عجیب نبود چون در بدو ورودمون چند سال قبلش هم همین کار رو اون وکیل اولی کرده بود. موعدی رو برامون مشخص کرد تا به حرفهای ما گوش بده و بعداً اونها رو به شکلی حقوقی به ادارۀ مهاجرت ارائه بده. در واقع همونجور که چندین سال قبل پلیس مصاحبه گر ما در مصاحبه به من گفته بود: "کار وکیلها در این موارد اینه که صحبتهای شما رو از دید قانونی نشون بدن در عین اینکه کمی هم بهش شاخ و برگ میدن...".
روز قرار به دفتر وکالتی که این خانم وکیل توش کار میکرد رفتیم. خانم وکیل همونطور که حدس زده بودم خیلی جوون بود. معلوم بود که زمان زیادی از پایان تحصیلش نمیگذره.  یکبار دیگه تمام قصه رو برای اون هم تعریف کردیم. بعد از شنیدن صحبتهای ما نظرش خیلی مثبت بود. به مسئله از زوایایی نگاه کرد که به ذهن ما مطلقاً نرسیده بود. گفت: "فرزند شما در سن یک سالگی به این کشور اومده، یعنی عملاً در اینجا به دنیا اومده و در اینجا بزرگ شده و الان در سیستم تحصیلی این جامعه است. این بزرگترین فاکتوریه که باید باعث بشه که اونا  شما رو اخراج نکنن. نکتۀ دوم اینه که ادارۀ مهاجرت چندین ساله که از این ماجرا که شما از کشوری دیگه اومدین، خبر داشته ولی به دلیل اهمال و قصور خودشون بهش رسیدگی نکرده. و نکتۀ سوم اینکه شما اینجا درس خوندین و از دولت وام تحصیلی گرفتین. اگر اخراجتون کنن به یقین دیگه اثری از این بدهی رو نخواهند دید...".  جداً که حرفهاش بهمون قوت قلبی داد ولی باز هم میدونستیم که همۀ اینها بسته به اینه که مسئول پروندۀ ما در ادارۀ مهاجرت چه کسی باشه و در نهایت چقدر صحبتهای این خانم وکیل براش اهمیت داشته باشه! شوربختانه میدونستیم که کسایی در اون اداره هستن که به جز قانون و ماده و تبصره هیچ چیز دیگه ای رو نمیبینن، و از اون بدتر اینکه سرنوشت آدمها به اندازۀ پشیزی براشون اهمیت نداره!

۱۳۹۶ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

زبان پدری

جمله ای هست که توی این سالها همیشه توی گوشم مونده: "من هرگز نمیخوام وطنم فراموشم بشه..."! نزدیک به چهار  دهۀ پیش دوست و همقطاری این رو گفت در حالیکه سرش رو بالا گرفته بود و با افتخار داشت این جمله رو بر فرق سر اون یکی همقطارمون میکوبید، کسی که حتی تره هم برای این جور حرفها خورد نمیکرد! خنده داره که آدما به مرور زمان چقدر عوض میشن! اونی که این صحبتها اصلاً براش پشیزی اهمیت نداشت، در آخرین تماس تلفنیی که  چندین سال پیش باهاش داشتم، فقط از وطن و وطنی بودن حرف میزد، توی اون مکالمۀ نیم ساعتیی که با هم داشتیم... و اونی که هرگز نمیخواست وطنی بودن فراموشش بشه، حالا دیگه شاید اون جمله براش اونقدرها مفهمومی نداشته باشه! روزگاره دیگه، و کاریش نمیشه کرد... همه چیز در حال تغییر و تحوله، و البته همه کس! و این تغییر چه ما بخوایم و چه نخوایم اجتناب ناپذیره.
راستش، برای من از موقعی که پام رو از وطن بیرون گذاشتم،  یک چیز خیلی حائز اهمیت بوده که حفظ بشه و از دستش ندم، و اونم زبون مادریم بوده. توی این سالهایی که اینجا در غربت زندگی کرده ام، تا اونجایی که در توانم بوده سعی بر حفظش کردم، یعنی در درون خودم البته و از طریق انتقالش به پسرم... به جرئت میتونم بگم که توی این چند دهه زبون ما خیلی تغییر کرده. زبونی که امروز توی وطن نوشته و صحبت میشه دیگه تفاوتهای اساسی با اون زبونی داره که ماها  یک روزی اونجا یاد گرفتیم. اینقدر که کلمات و اصطلاحات جدید چه به زبون کتابت و چه به زبون محاوره اضافه شده، که اگه آدم اطلاعاتش رو به روز نگه نداره بعد از یک مدتی جداً حس میکنه که متوجه برخی صحبتها و نوشته ها نمیشه دیگه! در مورد زبونی که جوونها به کار میگیرن در ارتباطاتشون اصلاً نمیخوام مقوله ای رو باز کنم که اون برای خودش یک داستان جداگانه است! و در اینجا جا داره که از یکی از شیرینتر خاطراتم یادی کنم که البته زمان زیادی هم ازش نمیگذره، و اون هم اون لحظه ای بود که وقتی از پسرم پرسیدم اگه یک روزی صاحب فرزندی شدی فکر میکنی که به چه زبونی باهاش حرف بزنی؟ زبون مادریت ( یا البته در این مورد خاص بهتره بگم "زبون پدری") یا زبونی که عملاً باهاش در این دیار بزرگ شدی و به قسمی زبون اصلیت محسوب میشه؟ و در کمال تعجب و حیرتم گفت: "معلومه که زبون وطن رو باهاش صحبت خواهم کرد، بابا! اینقدر بدم میاد از اونایی که با بچه هاشون زبون اینجاییها رو صحبت میکنن..."

۱۳۹۶ شهریور ۱۰, جمعه

داستان مهاجرت 44

از همون روز اول که پامون رو به این مملکت گذاشتیم یک حس خاصی در درونم بود که بهم میگفت یک روزی همه چیز به هم میریزه، یک روزی بالاخره به حقیقت پی خواهند برد. هر چند که این حس به مرور زمان کمرنگتر شد ولی هیچوقت به طور کامل از ذهنم پاک نشد. توی اون چند سالی که ساکن این دیار شده بودیم گاهی این افکار به سراغم میومدن که اگه یک روزی بفهمن که ما مستقیم از وطن خودمون به اینجا نیومدیم و سالها جای دیگه ای توی این قاره ساکن بودیم، اونوقت چه سرنوشتی در انتطار ما خواهد بود. این باعث شده بود که به طور ناخودآگاه هر روز که به خونه میومدم و نامه هایی که پستچی برامون از دریچۀ مخصوص به درون خونه انداخته بود، رو از روی زمین جمع میکردم و یکی یکی مروری اجمالی میکردم، همه اش اون حس بود که مرتب بهم میگفت: الان خبری بد توی یکی از این نامه هاست...
و سرانجام، میگن که اگر به یک چیزی زیاد فکر کنی، دیر یا زود اتفاق میفته، در اون روزهای اواخر بهار و به طریقی اوائل تابستون، اون نامه ای که امید داشتم هرگز از دریچۀ پستی راه به خونۀ امن ما پیدا نکنه، راه خودش رو به خونۀ ما پیدا کرده بود. نامه ای از ادارۀ پلیس اومده بود و من رو برای تاریخ مشخصی احضار کرده بودند و هرچند که هیچ چیز خاصی در مورد دلیلش ننوشته بودند، هیچکس اگه نمیدونست من میدونستم که داستان از چه قراره. میدونستم که اون اتفاق شومی که چندین سال بهش فکر کرده بودم آخرش داشت به وقوع میپیوست.
توی چند روز آینده تا اومدن روز مقرر، اون خیلی سعی کرد دلداریم بده و متقاعدم کنه که نگرانی من بیخودیه. گاهی شاید حتی خودم هم تلاش میکردم که بهش فکر نکنم و یا اگر هم فکر میکردم خودم رو یک طوری گول میزدم  که "مطمئن باش چیزی نیست و حتماً یک جریانیه که به فکر هیچکس نرسیده و احتمالاً یک پرس و جوی ساده است..." ولی در خلوت خودم، داشتم خود رو برای همه جور اتفاقاتی آماده میکردم.
روز مصاحبه سر رسید. اگه بگم آروم بودم دروغی بزرگ گفتم چون دل توی دلم نبود. ادارۀ پلیس واقع در مرکز شهر بود و خونۀ ما حدوداً با اتوبوس یک ربعی تا اونجا فاصله داشت. توی اوتوبوس که نشسته بودم خدا میدونه چه افکاری به سراغم اومدن ولی انتظار چندین روزه سرانجام خاتمه پیدا کرد. پلیسی که من رو احضار کرده بود خانمی بود بسیار خوشرو و خوش برخورد. خیلی مهربونانه ازم دعوت کرد که بشینم و بعد نگاهی به پرونده ای که روی میزش بود کرد و بدون اینکه بخواد طفره بره و آسمون و ریسمون ببافه سر اصل مطلب رفت: "میدونین برای چی ازتون خواستیم که به اینجا بیاین؟" و وقتی سر تکون دادن من رو به علامت منفی دید، ضربۀ اصلی رو بدون درنگ بر فرق سر من فرود آورد: "ادارۀ مهاجرت حرفهایی رو که موقع ورود به این کشور براشون تعریف کردین، دیگه باور نداره!" گفتم یعنی چی؟ بعد از این همه سال چه اتفاقی افتاده که حالا ادارۀ مهاجرت به چنین نتیجه ای رسیده، و هنوز جمله ام رو تموم نکرده بودم که این بار ضربۀ نهایی رو زد و کپی ریز نمراتم رو از دانشگاه کشور و شهر قبلی محل سکونتمون بهم نشون داد: "ناک داون" و ضربۀ فنی! و من در وسط رینگ پخش زمین شده بودم.... دیگه حتی احتیاج به شمارش داور وسط نبود! رأی نهایی انگار از طرف داوران کنار صادر شده بود!
تنها چیزی که در اون لحظه به ذهنم رسید این بود که انکار اینجا دیگه بیفایده است و کار دیگه از این صحبتها گذشته. هر چقدر که بخوام انکار کنم و براشون قصه بافی کنم به مثابۀ سر به دیوار کوفتنه و در این میون فقط خودم رو دچار سردرد بیشتر میکنم، بنابرین لبخندی زدم و گفتم: حالا که همه چیز رو فهمیدین پس بذارین همه رو از زبون خودم براتون بگم. و شروع کردم به بازگو کردن داستان مهاجرت که از کجا شروع شد، چطور و چرا اونطور شد. گفتم: "برای ادامۀ تحصیل کشورم رو در شرایط جنگی ترک کردم در حالیکه دانشگاههای ما رو بسته بودن. ما جوونها رو که عاشق تحصیل بودیم بر سر دوراهی سرباز شدن و به جنگ رفتن و یا ترک دیار کردن، قرار دادن. کشور رو در سن 17 سالگی ترک کردم. بعد از سالها مشقت و دوری از عزیزان درس اونجور که باید پیش نرفت و نیمه تموم موند. ازدواج و اومدن طفلی معصوم به زندگی و نبودن امکان کار در کشور قبلی و دوباره دوراهی بازگشت به وطن در شرایط جنگ یا اومدن به دیار شما، پیش پای ما گذاشته شد." و در انتها نگاهی به خانم پلیس کردم و پرسیدم: "حالا شما صادقانه به من بگین، اگه شما جای من بودین چه میکردین؟!"
خانم پلیس مهربون که محو حرفهای من شده بود و حتی دیگه  نمینوشت و نت برنمیداشت، با لحنی بسیار ملایم و دوستانه گفت: "مطمئن باشین که من هم همین کار رو میکردم".  

۱۳۹۶ شهریور ۱, چهارشنبه

فرهنگ "توقع و عذاب وجدان"

تعطیلات مثل برق و باد داره به پیش میره. چشم به هم بزنم، روز آخرش میرسه و دوباره روز از نو و روزی از نو. دوباره یکسال دیگه کار و دوباره روزمرگیها و مشغله ها، ولی خوب زندگی همینه دیگه، کار و کار و بازم کار:
برو کار کن مگو چیست کار
که سرمایه زندگانیست کار
این چیزیه از بچگی به ما یاد دادن، اینکه باید تلاش کرد و کار کرد. به تمام کسایی که از کار شکایت میکنن، همیشه میگم که در این وانفسای بیکاری باید شکرگزار بود که آدم کار داره. ولی متاسفانه در همین وانفسا و توی همین جامعه ای که توش زندگی میکنیم، هستند کسایی که اعتقادی به کار کردن و روی پای خود ایستادن ندارن. این افراد معتقدن که جامعه بهشون یک بدهی ازلی و ابدی داره. داریم کسایی رو اینجا که میگن هر چی که اینا به ما بدن بدهییه که از قدیما به وطن داشتن و این حقمونه و پول نفت ماست. خلاصه که از این مقوله اگه بخوام بگم مثنوی میشه هفتاد من! چی بگم والله! همه اینا شوربختانه ناشی از فرهنگ زیر سوال اون دیاره، فرهنگی که به جرئت میشه اون رو "فرهنگ توقع" نامید، یعنی همه از همه توقع دارن بدون در نظر گرفتن اینکه آیا بجاست یا نه! و وقتی این توقعاتشون برآورده نمیشه، فرهنگ دیگه ای وجود داره که از اون یکی هم بی منطقتر و به مراتب بدتره: "فرهنگ عذاب وجدان"... معادله ایه خیلی ساده خلاصتا: بدون فکر انتظار داشته باش، شد که شد، نشد عذاب وجدان بده اونقدر که تا به هدفت برسی!

۱۳۹۶ مرداد ۲۰, جمعه

داستان مهاجرت 43

آیا درست یا غلط مطلق توی این دنیا وجود داره؟ هر چی به ثانیه های عمرم اضافه میشن بیشتر به این راز پی میبرم که هیچ درستی کاملاً درست نیست و هیچ غلطی تماماً غلط! نمیدونم که کارهایی که در اون دوران کردم و برخوردهایی که با حوادث از خودم نشون دادم کاملاً درست بودن یا نه! اگر هم اشتباه بودن، در هر حال جزئی از تجربیات زندگیم شدن، و بعضیهاشون هم شاید که برام بسیار گرون تموم شدن.
بعد از تلفنی که به خونۀ دوست دیرین زد و به ناگهان همۀ افکار و تصمیماتی رو که در اون چند روز در ذهنم مزه مزه کرده بودم، به هم ریخت، دیگه میدونستم که اگر کاری نکنم آروم و قراری نخواهم داشت. باید به خونه میرفتم و تکلیفم رو یکبار برای همیشه مشخص میکردم.
برادر دوست دیرین تصادفاً اون روز به دیدارشون اومده بود. سالها پیش و قبل از ما به اون کشور اومده بود و همون کسی بود که ما رو در کار مهاجرت از طریق همسایه اش یاری داده بود. وقتی که خودش به اون دیار پناه آورده بود، دانشجوی پزشکی بود و درسش مثل من نیمه تموم مونده بود. بعد از گرفتن اقامت و تابعیت  دوباره تونسته بود به کشور قبلی برگرده و  درسش رو به اتمام برسونه، ولی بعد از اون دیگه نتونسته بود در دیار ما کار پیدا کنه، یعنی برای اجازۀ کار به عنوان پزشک میبایست مدرکش رو قبول میکردن، و این مشکلی بود برای هزاران طبیب مهاجر و پناهنده در اونجا! در نهایت بعد از سالها تلاش به کشور همسایه کوچ کرده بود و در اونجا به راحتی و بعد از مدتی کوتاه موفق به این کار شده بود. حالا گاهی میومد و به برادرش و خانواده اش سری میزد.
دوست دیرین که حال و روز من رو دید، از برادرش خواهش کرد که ما رو هر چی سریعتر به شهر خودمون برسونه. اون بنده خدا هم که هیچوقت نه روی حرف برادر بزرگش نمیاورد، به سرعت با ما راهی جاده شد. فاصلۀ بین شهر ما و اونجا دو ساعتی بیشتر نبود و تا چشم بر هم زدنی دیدیم که در منطقۀ مسکونی خودمون هستیم و بعد از چند دقیقه ای در خونه.
توی راه همه اش با خودم فکر میکردم که چه برخوردی باید بکنم. از یک طرف توپم خیلی پر بود و عصبانی از چیزهایی که شنیده بودم و از طرف دیگه پای پسرم وسط بود. دلم نمیخواست کار به یک جایی برسه که دیگه برای دیدنش هم بخوام از هر کس و ناکسی اجازه بگیرم.
به همون شیوه ای که در تماس تلفنیمون با من حرف زده بود، ادامه داد. سعی میکرد که از حرفهای من متوجه بشه که من این صحبتها رو از کجا شنیدم. و در نهایت اینقدر که حاشا کرد منم چاره ای جز این ندیدم که تمام چیزایی رو که شنیده بودم براش بازگو کنم. گفت که همه اشون دروغه و الان بهم ثابت میکنه. گوشی تلفن رو برداشت و اول به همون دوست همکلاسیش زنگ زد و با لحن خیلی سرزنش آمیزی باهاش صحبت کرد طوری که اون بیچاره از گفته هاش خیلی پشیمون شد. بعدش هم به همون دوست مشترکمون زنگ زد و با اون با لحن به مراتب بدتری رو داشت.
بعد از اون تلفنها  خیلی صحبت کردیم و صحبت هامون هم نتیجۀ زیادی نداشت. شکی که توی دل من دوباره به وجود اومده بود به این راحتیها قابل پاک شدن نبود. از طرفی دلم میخواست که همه چیز رو تمومش کنم و از طرف دیگه نمیتونستم به خودم بقبولونم که بچه ام رو به دست اون بسپرم. دودلی بدجوری در  درونم رخنه کرده بود. تمامی اون اطمینانی رو که توی اون چند روز قبلش نوسته بودم در درونم به وجود بیارم، حالا تبدیل به دیوار سستی شده بود که با تکونی به هر طرف ممکن بود فروریز کنه!
باید با کسی درد دل میکردم و چه کسی بهتر از دوست دیرین بود که در تمامی اون سالها هرگز من رو تنها نذاشته بود.
از توی خونه نمیشد زنگ زد، پس به هوای خرید سر کوچه رفتم و از تلفن عمومی بهش زنگ زدم. از صداش معلوم بود که خیلی نگرانم شده ولی سعی میکرد که به روی خودش نیاره. براش همه چیز رو به طور خلاصه تعریف کردم. راستش ازش خجالت میکشیدم، چون این دفعۀ اولی نبود که چنین تصمیمی گرفته بودم و نتونسته بودم عملیش کنم. ولی مثل همیشه سرزنشم نکرد و مثل دوستی خوب که همیشه برای من بوده و هست، سعی کرد دلداریم بده. میدونستم که ته دلش از دستم خیلی ناراحت و مأیوسه، اما دلش نمیخواست که نمک روی زخمم بپاشه. در عین حال هم مطمئناً سکوت محض کردن براش کار آسونی بود. در انتهای صحبتمون چیزی به من گفت که هیچوقت بعد از اون از خاطرم نرفت. گفت: به زندگیت ادامه بده و خودت رو گول بزن، چون موجودی والاتر از خودت رو داری که باید بهش فکر کنی!

امید همان که پر دارد

“Hope” is the thing with feathers 
امید همان  که پر دارد


“Hope” is the thing with feathers -
امید همان که پر دارد
That perches in the soul -
،همان که در روح خانه میکند
And sings the tune without the words -
 ،آوازی بدون کلام سر میدهد
And never stops - at all -
و هرگز دست نمیکشد، هرگز

And sweetest - in the Gale - is heard -
و شیرینترینها، در تندباد، شنیده میشوند
And sore must be the storm -
،و این طوفان است که زخمیست
That could the little Bird
،که پرندۀ کوچک را دستپاچه کند
That kept so many warm -
پرنده که گرمابخش هزاران هزار باشد

I’ve heard it in the chillest land -
شنیدم که در سردترینِ  سرزمینها 
And on the strangest Sea -
،و در غریبترینِ دریاها
Yet - never - in Extremity,
لیک هرگز در اضطرار
It asked a crumb - of me.
طلب خرده نانی از من نکرد

EMILY DICKINSON
امیلی دیکنسون

۱۳۹۶ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

چند پند عموناصری

اینطور که به نظر میرسه، از پس یک تابستون دیگه هم براومدم. تابستون در این دیار رو به اتمامه، ویا به قولی تموم شده، و من هنوز هم به مرخصی سالیانه نرفتم! انگار این دیگه سنتی برای من شده که همه برن مرخصی و برگردن، و من انگشت شست رو بر روی بینی بذارم و انگشتان دیگه رو به علامت "حالا دیگه نوبت منه" چند باری تکون بدم و با لبخندی بر لب ازشون برای چند هفته خداحافظی کنم...
به یاد سالها پیش افتادم که تازه در این مکان شروع به فعالیت شغلی کرده بودم. همکاری داشتیم که به نسبت مسن بود. منظورم از "به نسبت" یعنی اینکه  به نسبت سن و سال من در اون موقع ها. راستش زیاد من رو تحویل نمیگرفت و من هم به مانند اکثر خارجیها در این کشور و احتمالاً در همه جای دنیا، این رو به این حساب میذاشتم که از خارجیها خوشش نمیاد، هر چند که خودش هم خارجی بود منتها چهل پنجاه سال قبل و بعد از جنگ جهانی دوم از آلمان به اینجا پناهنده شده بود، ولی خوب حتماً واقف هستین که خارجیها در اینجا طبقه بندی دارن: اونایی که مال کشورهای همسایه هستن، اونایی که مال غرب این قاره هستن، مال شرق، مال جنوب،....و خلاصه اون آخرای لیست هم خاورمیانه و در قعرش هم قارۀ  سیاه. درجه بندی رو هم تقریباً به همین ترتیبی که عرض کردم، میشه در نظر گرفت...
اولین تابستون من در اونجا بود و تقریباً همۀ همکارها به تعطیلاتشون رفته بودن. اونایی هم که هنوز نرفته بودن دیگه در شرف رفتن بودن. نهایتاً من و این خانم موندیم که چند وعده ای رو در روز با هم سر میز بشینیم و چای و قهوه و ناهار بخوریم. نمیدونم از قحطی آدم بود یا از در ساعتها تنهایی در روز و یا کلاً چیزی دیگه، دیدم که با من مثل سابق نیست و کلی باهام صحبت میکنه. چیزی که بعد از گذشت این همه سال هنوز توی ذهنم مونده این جملاتش بود که هر روز با یک ذوق و شوق خاصی تکرار میکرد: "حالا همه از مرخصی برمیگردن و عزا گرفتن که باید دوباره روزی هشت ساعت اینجا کار کنن، اونوقت من و تو زبونمون رو براشون درمیاریم و میریم مرخصی..."
زودتر از من تعطیلاتش شروع شد. چند روزی نگذشت که یک روز خبر بدی رو برامون آوردن: دخترش هر چی بهش به خونه زنگ زده بوده جوابی نگرفته بوده. به سر کار زنگ میزنه و سراغش رو میگیره و وقتی اونجا هم پیداش نمیکنه، نگران میشه و به خونه اش میره. از اونجایی که کلید داشته،  وارد خونه  میشه و مادرش رو در حالیکه روی مبل جلوی تلویزیون روشن نشسته بوده و دار فانی رو وداع گفته بوده،  پیدا میکنه. به گفتۀ همکار پزشکمون احتمالاً در یک آن خونریزی مغزی کرده بوده و کار به چند ثانیه هم نکشیده بوده... به همبن سادگی!
یادم میاد که تا هفته ها بعد از شنیدن این خبر غمگین بودم، از اینکه چرا در موردش اینچنین فکر کرده بودم، اینکه ضد خارجی بوده و در اون چند هفتۀ آخر عمرش بهم ثابت کرده بود که آدمی فوق العاده مهربون و انساندوست بود. روحش شاد باشه هر کجا که هست!
دلم میخواد از این خاطرۀ دوردستی که ناگهانی بعد از دهه ها به ذهنم خطور کرد نتیجه ای و یا نتایجی اخلاقی بگیرم:
- آدمها رو زود نباید قضاوت کرد، یا بذارین تیر خلاص رو بزنم، هرگز آدمها رو قضاوت نکنین!
- ما خارجیها در کشور بیگانه گاهی زیادی حساس میشیم، و حساسیت همیشه موجب مشکلات و دردسره!
- هرگز و تأکید میکنم، هرگز فکر نکنین که میدونین از ذهن بغل دستیتون چی میگذره!   
- و از همۀ اینها مهمتر، زندگی کوتاه تر از اونیه که فکرش رو میکنین. قدر داشته هاتون رو بدونین!

۱۳۹۶ مرداد ۱۳, جمعه

داستان مهاجرت 42

گاهی اتفاقاتی که در گذشته افتادن اونقدر دور به نظر میان که خودم هم به شک میفتم که آیا اصلاً همگی اونها واقعی بودن یا نه! یا اینکه تمامی این سالها فقط کابوسی بودن که شاید شبی به واسطۀ خوردن غذایی سنگین به سراغم اومده باشن. اما وقتی خوب به همه چی فکر میکنم و همه چی مثل روز روشن به یادم میاد، متوجه میشم که نه تنها خواب و خیال نبودن بلکه شاید بعضی وقتها زیادی هم واقعی بودن.
از زمانی که به اون دیار مهاجرت کرده بودیم، رفتارهای عجیب و غریب ازش زیاد دیده بودم و در این مجموعه ها اسم دوستهای جدیدی میومد که من هرگز ندیده بودمشون. نکتۀ جالب اینجا بود که همگیشون هم به دلیلی در شهرهای دیگه زندگی میکردن! یکی از اونها هم که من در اون دوران نفهمیدم یک دفعه از کجا اسمش توی زندگی ما پیدا شد، خانمی بود جوون که با اینکه کم و بیش همسن و سال ما بود، ولی به گفتۀ اون نوه هم داشت، یعنی در سن خیلی کم ازدواج کرده بود و بچه اش هم در سن نوجوونی براش نوه آورده بود. این خانم هم مثل باقی این "نو دوستان" در شهری در جنوب کشور ساکن بود. گاهگداری میشنیدم که تلفنی صحبت میکنن.
گفت که میخواد چند روزی رو پیش اون خانم بره. طبق معمول بازم برام عجیب بود ولی چیزی نگفتم و رفت، و پسرم هم به روال همیشگی پیش من بود. توی اون چند روز برای اینکه تنوعی برای پسرم باشه گفتم بهش که بریم پیش یکی از دوستای قدیمی که از شهر قبلی میشناختیمش و مدتی بعد از ما با دو تا دخترش به شهر ما کوچ کرده بود. دخترهاش نوجوون بودن و چون پسرم رو از کودکی میشناختن و خیلی دوستش داشتن، حسابی باهش بازی کردن و سرش رو گرم کردن. من و این دوست قدیمی هم به صحبت نشستیم.
نمیدونم چرا ولی صحبتهامون همه اش در رابطه با اون و این سفرهای مشکوکش شد. هر چی بیشتر صحبت کردیم، شک من هم ناخودآگاه زیادتر شد، انگار که نیاز به این داشتم که راجع بهش با کسی حرف بزنم تا به خودم هم ثابت بشه که یک جای کار میلنگه. کار به اونجا کشید که که دیگه نتونستم طاقت بیارم و به دوست همکلاسیش از همونجا تلفن زدم. یک چیزی ته دلم میگفت که اون اطلاعاتی داره که این جریانها رو برام روشنتر میکنه. و حسم کاملاً درست بود. میگفت که تمام اون مدت اخیر یک آقایی مرتباً به مدرسه اشون میاد و ملاقاتش میکنه! و دوباره انگار پتک بزرگ روبلند کرده بودن و با شدت هر چه تمامتر بر سرم کوفته بودن!
دیگه آروم و قرار نداشتم و نمیدونستم چیکار باید بکنم. همۀ چیزهایی رو که در عرض اون مدت بهم گفته بود دروغ بودن و هیچی تموم نشده بود. توی اون مدت فقط من رو گول زده بود. با پسرم پیش دوست خوب همدانشگاهیم که توی اون مدت همدم خوبی برام شده بود رفتم. جریان رو براش تعریف کردم و اون هم  خیلی ناراحت شد. توی چهره اش به وضوح جمله ای رو که بهم قبلاً گفته بود رو کاملاً میتونستم ببینم:"بذار پشیمون بشه و بعد بذار برگرده!" و من اون موقع به حرفش گوش نداده بودم.
بهش گفتم که تصمیم گرفتم چند روزی رو پیش دوست دیرینم بریم چون اصلاً طاقت دیدن اون رو ندارم. گفتم که براش نامه ای میذارم و همه چیز رو خاتمه میدم... و روز بعد سوار قطار به سمت شهری که دوست دیرین و خانواده اش در اونجا ساکن بودن در حالت حرکت بودیم. به خاطر دارم که اوضاع مالی خوبی هم نداشتم و حتی پول قطار رو هم از این دوست خوب قرض گرفتم.
در نامه ای که توی خونه براش گذاشته بودم، برای اولین بار حرف جدایی رو زده بودم و ازش خواسته بودم که وسایلش رو جمع کنه و تا برگشتن ما دیگه توی اون خونه نباشه. این برای من حرکتی بود که تا اون روز بهش هرگز فکر نکرده بودم، ولی پرسش اینجا بود که آیا میتونستم که بهش جامعۀ عمل بپوشونم؟
اون چند روز پیش دوست دیرین نمیدونم بر من چطور گذشت! هر جور فکری که شما به ذهنتون برسه  به مغزم خطور کرد. حتی اینکه کلاً به وطن برگردم، ولی نمیتونستم چون اسم پسرم توی گذرنامۀ اون بود. به سفارت زنگ زدم و ازشون پرس و جو کردم، گفتن که باید اجازه نامۀ مادرش باشه تا بشه تفکیک کرد... و توی این افکار بودم که تلفن خونۀ دوست دیرین به صدا دراومد. خودش بود که به خونه برگشته بود و نامۀ من رو دیده بود. شمشیر رو حسابی از رو بسته بود و از در انکار وارد شد. هیچوقت اون رو اینطور عصبانی ندیده بودم. گفت که چرا من باید برم؟! و آخرش هم تهدیدی کرد که دست و پای من سست شد: گفت که خیلی حرف بزنی پسرمون رو هم ازت میگیرم و خودت هم میدونی که میتونم اینکار رو بکنم! گفتن این جملۀ آخر پتکی سنگینتر بود که بر سر من فرود اومد، چون تا اون روز هرگز چنین چیزی ازش نشنیده بودم و علی رغم تمام اتفاقاتی که رخ داده بود هیچوقت تمایلی به اینکه از پسرمون نگهداری کنه، از خودش نشون نداده بود، یعنی رفتارهاش به هیچ عنوان شباهتی به رفتارهای یک مادر دلسوز نداشتن! و متآسفانه در اون دیار میدونستم که گرفتن فرزند از پدر به مایۀ خوردن لیوانی پر از آبه!   

۱۳۹۶ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

خیلی دوستم بدار

این ترانه رو میخوام به پرنده مهاجری تقدیم کنم که یک روز سرد پاییزی به زندگیم وارد شد و امیدوارم که دیگه هرگز مهاجرت نکنه...

 
  تارکان - خیلی دوستم بدار

Beni Çok Sev
خیلی دوستم بدار

Bir kavga nasılda hoyrat
جدال هر چند که سخت
Savaşırken savrulurken büyüttü hayat
زندگی در این جنگ و جدال بزرگمان کرد
Ben sensiz yapayalnızdım
بدون تو تک و تنها بودم
Suyum oldu, aşım oldu ama aşksızdım
آب داشتم، غذا داشتم اما بدون عشق بودم

Bir vurgundu geçtiğim yollar
راه عبورم بسی صعب بود
Düşe kalka yaşanırmış öğretir yıllar
سالها یاد میدهند که افتان و خیزان میتوان زیست
Ben sensiz her şeye sustum
من بدون تو بر همه چیز سکوت کردم
Koca dünya dönüyordu içinde yoktum
دنیای بیکران میچرخید و من در آن نبودم

Sevdanı bulmak yıllar sürdü
یافتن عشق تو سالها به طول انجامید
Hoş geldin gönlüme kaderim güldü
به قلب من خوش آمدی و سرنوشتم لبخندی زد
Tut elimden beni çok sev kimseye verme
دستم را بگیر، خیلی دوستم بدار و آن را به کسی مده
Seveceksen ömürlük sev, bir günlük sevme
 برای یک عمر دوستم داشته باش، نه برای یک روز

İyi günde kötü günde
در روزهای خوب، در روزهای بد
Sakla göğsünde
در سینه ات نگه دار
Sen bu kalbe iyi geldin
تو برای این قلب خوش یمن بودی
Benden hiç gitme
هرگز رهایم مکن

Tut elimden beni çok sev
دستم را بگیر، خیلی دوستم بدار
Kimseye verme
 آن را به کسی مده
Seveceksen ömürlük sev
 برای یک عمر دوستم داشته باش
Bir günlük sevme
نه برای یک روز

İyi günde kötü günde
در روزهای خوب، در روزهای بد
Sakla göğsünde
در سینه ات نگه دار
Sen bu kalbe iyi geldin
تو برای این قلب خوش یمن بودی
Benden hiç gitme
هرگز رهایم مکن

Bir sabahsız geceydi gönlüm
قلبم شبی بدون صبح بود
Gün misali gözlerinde güneşi gördüm
در چشمانت خورشید را به مانند روز دیدم
Bir dertli rüzgardım estim
نسیمی دردمند بودم که وزیدم
Umudum sen, huzurum sen yeniden doğdum
امیدم توو آسایشم تو بودی و من دوباره متولد شدم

Sevdanı bulmak yıllar sürdü
یافتن عشق تو سالها به طول انجامید
Hoş geldin gönlüme kaderim güldü
به قلب من خوش آمدی و سرنوشتم لبخندی زد
Tut elimden beni çok sev kimseye verme
دستم را بگیر، خیلی دوستم بدار و آن را به کسی مده
Seveceksen ömürlük sev, bir günlük sevme
 برای یک عمر دوستم داشته باش، نه برای یک روز 

۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه

داستان مهاجرت؛ پیش به سوی دور آخر

قریب به شیش سال پیش شروع به نوشتن این مجموعه کردم، اونم به درخواست دوستی مجازی و ادامۀ نوشتنش به واسطۀ تشویقهای عزیزی بود که دیگه الان در میون ما نیست. روحش شاد باشه و همیشه در خاطرم خواهد موند. یقین دارم که از اون بالا داره نظاره ام میکنه و مثل همیشه لبخند بر لبانش هست، به خصوص وقتی بشنوه که سرانجام میخوام دور آخر این مسابقۀ طولانی رو آغاز کنم. کاری که شروع شد باید به پایان برسه وگرنه هیچ ارزشی نداره...
زمانی زیادی از آخرین قسمت نوشته شده در این مجموعه گذشته و حتی من نویسنده که قلمها رو تیز کردم و آمادۀ قلم زدن هستم هم درست به خاطر ندارم که از کجا شروع کردم و به کجا رسیدم تا چه برسه به شمای خواننده! بنابرین سعی میکنم اینجا خلاصه ای از اونچه که گذشت رو براتون بیارم تا هم حافظۀ شما کمی میزون بشه و هم قلم خودم آب بندی:

داستان مهاجرت از اونجایی آغاز شد که اصلا قصدی برای مهاجرت وجود نداشت. شخصیت داستان که سالها قبل از شروع داستان برای ادامۀ تحصیل ترک دیار کرده بود و در این بین تشکیل خانواده داده بود و صاحب فرزندی هم شده بود، در یکی از صعب ترین دوران خودش قرار گرفته بود، به طوری که نه راه پس میدید و نه راه پیش. با هدفی وطن رو ترک کرده بود و حالا به وضوح میدید که نیل به اون هدف با شرایط موجود عملاً غیر ممکنه. شرایط مالی خیلی بد، نداشتن موقعیت کار به دلیل شرایط حاکم اون دوران برای دانشجوهای خارجی از یک طرف و به دوش کشیدن مسئولیت همسر و بچه از طرف دیگه امانش رو کاملاً بریده بود.
 دوست دیرینش که از ابتدای ورودش به اون دیار رفاقتشون شروع شده بود، با اینکه  از اون دیار یک بار کوچ کرده بود، به دلایل سیاسی مجبور به بازگشت شده بود. این دوست حالا مهاجرت کرده بود و به کشور دیگه ای در همین قاره پناه آورده بود. دوست دیرینش مرتب باهاش در تماس بود و تشویقش میکرد که او هم به اتفاق خانواده همین کار رو انجام بده... و به این شکل اون هم بعد از مدت زیادی کلنجار رفتن با خودش بالاخره تصمیم میگیره همه چیز رو پشت سر بذاره و به امید آینده ای بهتر به دیار جدید مهاجرت کنه.
با هزار جور کمک از طرف دوستای خوبش که تا آخرین لحظه پشتش بودن، موفق میشه که خودش رو به همون کشور برسونه،  بعد از طی همون مسیری که دوست دیرین و برادرش بهش توصیه کرده بودن و بعد از چند ماهی یک روزی سر ازهمون کمپی که دوست دیرین مثل هزاران پناهنده دیگه منتظر بود، درمیاره.
بعد از مدت کوتاهی به واسطۀ داشتن بچه و خانواده اقامت بهشون تعلق میگیره و تا میان به خودشون بیان میبینن که در راه شهر جدیدی برای زندگی هستن، بیخبر از اینکه در شب آخر اقامتشون توی کمپ چه اتفاقاتی برای زندگیش شکل گرفته!
از اونجایی که تمام فکر و ذکرش ادامۀ تحصیله، با اینکه خیلی سریع توی یکی از این دوره هایی که برای تحصیل کرده های خارج از کشور راه پیدا میکنه، ولی خیلی زود با دادن امتحان زبان و پذیرش در دانشگاه خودش رو خیلی زود آمادۀ ادامه تحصیل در شهر دیگه ای پیدا میکنه. و در یکی از همین رفت و آمدها و آمادگیهای لازم برای تحصیل به رازی در مورد همسرش پی میبره که تمام زندگیش در آنی کن فیکن میشه!
تصمیم به بخشش میگیره و برای شروع ترم راهی اون شهر میشه. تمام مدت اون چندین هفته ای که شروع به ادامه تحصیل میکنه رو در راه تردد بین شهر محل سکونت و تحصیله، چون فرزندش تمام مدت بیقراریش رو میکنه. و سرانجام بعد از حدود دو ماه دیگه طاقت نمیاره و به شهرشون برمیگرده به امید اینکه همسرش که داره دوره ای رو میگذرونه، تا سال بعد کارش رو به اتمام برسه و بتونن به اتفاق به اون یکی شهر کوچ کنن.
اون سال رو با کار کردن به عنوان سرایدار د رشهرشون به سر میکنه و سال بعدش همگی به شهر موعود نقل مکتم میکنن. با اینکه همسرش خاطرنشون کرده بوده که هر چی که توی اون مدت پیش اومده مال گذشته بوده و همه چی تموم شده، ولی رفتارهاش چیز دیگه ای رو نشون میدن،تلفنهای مشکوک، مسافرتهای مشکوک، ...

۱۳۹۶ مرداد ۳, سه‌شنبه

آتش نگاه

دیگه هر روز صبح به دیدنش در سالن انتظار عادت کردم، با اون ریش بلند سفیدش و اون عینک ته استکانیش و کلاه خاکستری بافتنیش که همیشه بر سرشه... ولی هفته هاست که دیگه کلۀ سحر اونجا پیداش نمیکنم!

از در خونه زباله به دست از خونه بیرون زدم. از دور نگاهی به ایستگاه انداختم. کسی نبود. با خودم فکر کردم که یا اتوبوس قبلی دیر اومده و همۀ متنظران رو با خودش یکجا برده یا اینکه خیلی زود اومده و من ازش جا موندم. توی همین افکار بودم که به زباله دان غول آسای سر کوچه رسیدم و در کنارش "برادر کوچیکش" بود  که کسی درش رو باز گذاشته بود. زیر لب غرغری کردم که "هیچوقت یاد نمیگیرن..."  و درش رو بستم. وقتی که به سر ایستگاه رسیدم دیدم که در زباله دان اونجا هم بازه ولی دیگه به اون اهمیتی ندادم و اتوبوس هم به زودی سر و کله اش پیدا شد.
توی راه به عادت همیشه بیرون رو نظاره میکردم، خیابونها رو، خونه ها رو و آدمها رو. از شما چه پنهون، حالم از اونایی که مدام سرشون توی گوشیشونه و از دنیای اطرافشون بیخبرن، بد میشه. دلم میخواد، دست به شونه هاشون بذارم و یک تکونی بدمشون که به خودشون بیان و براشون فقط این دوبیتی رو که عاشقش هستم بخونم وبعدش بگم: دنیا رو اگه آب ببره شماهارو گوشیهاتون با خودش خواهد برد!
هنگام سپیدم دم خروس سحری 
دانی که چرا همی‌کند نوحه‌گری
یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری

در حال نظاره کردن مناظر بیرون چشمم مرتب به زباله دانهایی افتاد که همگی درشون باز بودن و انگار که داشتن به ریش عابرین از ته دل میخندیدن... خیلی تعجب کردم. با خودم گفتم که اگر کیسه هاشون رو سر صبح عوض کرده باشن هم، یکیشون رو فراموش کردن، دوتاشون رو ولی نه همگی رو! و تنها جوابی که در اون لحظه به ذهنم خطور کرد این بود که "شاید یکی از این بیخانمانهای بنده خدا تمام مسیر رو به دنبال قوطی و شیشه های خالی این زباله دانها رو زیر و رو کرده باشه."... و اونجا بود که به یاد مرد ریش بلند اتاق انتظار افتادم. با خود اندیشیدم که شاید خودش بوده باشه...
نمیدونم چرا، ولی انگار که با بقیه اشون فرق میکنه. همیشه گوشی به گوش داره و در حال خوندن کتاب و نشریه ایه. به نظر میاد که از اون دسته کسایی باشه که از در اعتیاد به این حال و روز نیافتاده باشه... میدونین، راحت ترین کار توی دنیا قضاوت کردن آدمهاست! کافیه چشماتون رو ببندین و هر اونچه به ذهنتون میرسه به عنوان حکم بر سر آدمها جاری کنین. قضاوت نکردنه که کار رو سخت میکنه! اینکه یک لحظه به این فکر کنین که اون انسان بخت برگشتۀ از دید بیشتر آدما قابل ترحمی که جلوی چشمان شماست، به راحتی میتونست خود شما باشین: بدشانسی و بدبیاری سراغ همۀ آدمها ممکنه بیاد و وقتی که بیاد معمولاً فوج فوج میاد! خلاصه که دفعۀ دیگه که این انسانهای بخت برگشته رو توی کوچه و خیابون دیدین، یادتون باشه خوشبختی به همون سادگی که اومده به همون سادگی هم میتونه بره! به قول خر خراط شهر قصه ها:
"بعد از این اگه شبی، نصفه‌شبی،
به کسونی مثِ ما قلندر و مست و خراب
تو کوچه برخوردی
اون چشا رو هم بذار
یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن.
آخه من قربونِ هیکلت برم
اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه
پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه!"

۱۳۹۶ مرداد ۲, دوشنبه

"شهر ارواح"

بالاخره بعد از مدتها این اولین روزیه که میزان کار به حدی پایین اومده که فرصت پیدا کردم تا چند سطری رو اینجا مرقوم کنم. تابستونه و اینجا به جز چند نفری که مثل خودم همیشه دیرتر از بقیه مرخصی سالانه رو میگیرن، حتی پرنده هم پر نمیزنه... البته صرف نظر از مرغان دریایی که آدم از سر و صدای زیادشون جرئت نمیکنه حتی پنجره رو باز کنه.
تابستونای اینجا شباهت زیادی به ایام عید خودمون در وطن داره. شهر خلوته و از ترافیکهای وحشتناک صبحگاهی و عصرانه خبر زیادی نیست. تازه دل دولت هم به حال اون بندگان خدایی که سنگر کار رو حفظ کردن و از شهر و مملکت بیرون نزدن، سوخته و در این ماه میانۀ مثلاً تابستان دوربینهای مخصوص طرح ترافیک رو خاموش کرده و خلاصه یک ماهی از دادن خراج ویژه معافیت داریم، یعنی اگه ماشین رو در ساعتهای  غیرمجاز بیرون بیاریم... خلاصه چه جوری براتون بگم، توی این یک ماه شهر و دیار میشه "شهر ارواح".
با اینکه به طور معمول صبحهای زود سر کار میام و عمدتاً اتوبوسها خیلی پر نیستن، با این وجود بازم کلی آدم درشون یافت میشه. باورتون میشه که امروز صبح کل اون اتوبوس به اون طول و درازی، فقط چهار نفر توش بودیم و مسیر بعد هم با تراموا دست کمی از قبلی نداشت. نه از همهمه  خبری بود و نه از صدای بلند بعضیها که موقع صحبت کردن با گوشیشون، مکان عمومی رو با خونۀ خودشون اشتباه میگیرن، یعنی شاید هم دقیقاً وجه تشابهی پیدا میکنن چون توی خونۀ خودشون هم رحم به همسایه های بخت برگشته نمیکنن! خلاصه که این سکوت نسبتاً مطلق صبحگاهان ناخودآگاه به آدم فرصت تفکرات فراوون میده، همه جورش به ذهن آدم میرسه، حتی اونایی که در حالت عادی به عقل جن هم نمیرسه :) افکار خوب و مسرت بخش میان، افکار اضطراب آور میان، افکار ترسناک میان، و خلاصه هر چی که شما تصورش رو بکنین یا نکنین. به دنیا فکر میکنین، به زندگی، به آخرت، به اجتماع  و جامعه، به اینطرف و به اونطرف، به اینکه چرا آدما بعضیهاشون اینجورین و چرا بعضیهای دیگه اشون اونجورین. به آدمای خوب و مهربون فکر میکنین که اگه توی این دنیا نبودن، این جهنم از اینی که هست هم جهنم تر میشد، به آدمای بدذات و خبیث فکر میکنین که اگه اونا نبودن قدر آدمای خوب رو نمیدونستین. به آدمایی فکر میکنین که همیشه سرشون توی زندگی به کار خودشون بوده و به داشته های خودشون توی زندگی همیشه قانع بودن و رشک و حسد جایی توی قاموسشون نداشته، و بی اختیار به آدمایی فکر میکنین که همه اش چشمشون به زندگی دیگرانه، هیچوقت راضی نیستن و سراسر وجودشون رو حسادت و بدخواهی فراگرفته... و یکهو به خودتون میاین و میبین که به "مقصد" رسیدین و وقت برای تفکرات به اتمام رسیده. همۀ دنیا رو توی این مسیر بررسی کردین و آخرش هم شاید جوابی برای هیچکدوم از اون سؤالهایی که در این "راه" مطرح شدن، پیدا نکردین، هیچکدوم از چیزای بد رو که به ذهنتون رسید رو هم نتونستین تغییری درش ایجاد کنین.
آیا این سفر کوتاه شما رو به  یاد سفری طولانی تر که ما بهش چیز دیگه ای اطلاق میکنیم، نمیندازه؟ زندگی! و شاید در نهایت به این نتیجه برسین که بهترین راه اصلاح این دنیا اینه که باید از خود شروع کرد چون در بیشتر موارد دیگران رو به راحتی نمیشه تغییر داد! 

۱۳۹۶ خرداد ۱۵, دوشنبه

سی سال گذشت


تا پاسی از نیمه شب چیزی باقی نمونده، تا 16 خرداد ماه، تا ششم ژوئن، روز ملی کشور میزبان ما، روز ملیی که در بدو ورود ما به این کشورشاید بیشتر مردمش حتی از وجود این روز آگاهی نداشتن و در اون سالها این روزاهمیت خاصی براشون نداشت و بعدها به تدریج تبدیل به تعطیل عمومی شد... برای من ولی این روز نقطه ای عطف در زندگیم بود!
باورم نمیشه که از اون شب گرم بهاری 30 سال گذشته باشه! چطور عمر گذشت و خودم هم نفهمیدم. 30 سال از اومدن تو به این دنیای پهناور و در عین حال کوچیک گذشت، پسرم. حرفهای گفتنی که حاکی از بالا و پایینهای این 30 ساله خیلی زیاده و فقط باید در فرصتی مناسب به قلم کشیده بشه، ولی در این لحظه فقط و فقط دلم میخواد چند جمله رو به زبون بیارم و بس:
تولد سی سالگیت مبارک، پسر عزیزم! با تمام وجودم و از اعماق قلبم دوست دارم. به امید اینکه چهل و پنجاه و شصت سالگیت، تو رو در کنار فرزندانت بتونم ببینم.

۱۳۹۶ خرداد ۲, سه‌شنبه

هنوز سه سال


پنجاه سالش که شد تصادفاً اون تابستون من پیشش بودم. من و برادرم رو صدا کرد و گفت: دیگه پنجاه ساله شدم و وقت نوشتن وصیت نامه است... نمیدونستم که باید بخندم یا گریه کنم. فقط بهش گفتم: آخه، پنجاه سال هم سنیه که شما دارین اینطور باهاش برخورد میکنین؟! و همین چند سال پیش بود که در یکی دیگه از دیدارهامون میگفت: من هشتاد و شیش سال عمر میکنم! و وقتی که با تعجب و حیرت ازش پرسیدم: شما که در پنجاه سالگی داشتین وصیت نامه مینوشتین، جواب داد: آخه، پدرم هم همینقدر عمر کرد...
ای چی بگم، که آخرش نه پنجاه شد و نه هشتاد و شیش! موعدش که سر رسید، عمر نیز به سر رسید:
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ

و امروز اگر بودی، پدر، هشتاد و سه ساله میشدی! دوم خرداد تولدت مبارک... و هنوز سه سال دیگه جا داری :(

۱۳۹۵ بهمن ۱۳, چهارشنبه

داستان محجور و چهل عاقل

میگن "دیوانه ای سنگی رو در چاه میندازه که چهل تا عاقل نمیتونن درش بیارن"، حالا شده حکایت این "محجور"، رهبر به زور و نیرنگ بر سر کار اومدۀ دیار "شیطان بزرگ" که این روزهای اخیر تقریباً تمام دنیا رو به طریقی درگیرخودش کرده!
سالها پیش در این مملکتی که درش به سر میبرم جدالی رو با سیاستمدارهای اینجا بر سر داستان گرفتن تابعیت شروع کردم که سرانجام به تغییر قانون انجامید. میگفتن که شماهایی که گذرنامۀ کشور خودتون رو دارین نمیتونین تابعیت اینجا رو بگیرین مگر اینکه برین و ترک تابعیت کنین. هر چی بهشون میگفتیم که آخه پدرآمرزیده ها، در اکثر کشورهای اون منطقه، شما خودت رو بکشی هم، دولتهاشون تن به این کار نمیدن! خلاصه از ما اصرار و از اینا انکار! حتی میگفتن که نامۀ تقاضای ترک تابعیت به سفارتخونه هاتون بفرستین و سفارشیش کنین، بعدش که "صد و بیست بار" اینکار رو کردین رسیدها رو به عنوان مدرک ارائه بدین...
سرتون رو درد نمیارم، دیدم باید از راه دیگه ای وارد شد. ایمیلی حاضر کردم و همزمان برای همۀ نماینده های مجلس فرستادم. اکثراً حتی جوابی ندادن ولی یک تعداد خیلی زیادی هم در عین حال و در کمال حیرت من عکس العمل نشون دادن و از اونجا "کل کلهای" من باهاشون شروع شد. تا سرانجام دو تا از احزاب خوب اون دوران لایحه ای رو به مجلس بردن و در نهایت بعد از چندین ماه برای کشور ما تبصره ای به قانون اضافه کردن مبنی بر اینکه ما اجازۀ داشتن تابعیت مضاعف رو داریم. بعدها البته باید خاطرنشان کنم که کل قانون رو برای همۀ ملیتها عوض کردن.
اولین سفرم هم به دیار شیطان بزرگ درست چند هفته بعد از گرفتن این تابعیت برای شرکت در کنفراسی در شهری که اون دوران هنوز ساختمونهای دوقلو سر جاشون بودن،  بود و بعد از اون هم چندین بار دیگه برای شرکت در کنفرانسهای مختلف دیگه در چهار گوشه اش...
واقعیتش هیچ ارادت خاصی به اون دیار در طی این چند بار مسافرت پیدا نکردم و هرگز هم دیگه میل به خصوصی نداشتم که مثلاً بخوام به عنوان گردشگر به اونجا سفر کنم. بعد از جریانات یازده سپتامبر، برخوردهایی که از گوشه و کنار میشنیدم که چگونه با خارجیها موقع ورود میکنن باعث شد که کلا یک خط بطلان بزرگ قرمز روی اون کشور در نقشۀ مسافرتیم بکشم... و حالا هم با این "فرمانی" که از سوی این آدم "مشنگ" صادر شده، کلاًٌ همینجا میخوام اعلام کنم که عطای این "کشور رؤیاها" رو به لقاشون بخشیدم و ارزونی اون محجور و اون نادونهایی که بهش رأی دادن و باعث بی آبرویی خودشون و اون کشور شدن،  اگه بشه گفت که اصولاً آبرویی در کار بوده! البته همین امروز در اخبار خوندم که طرف در مورد دوتابعیتی ها جا زده و به غلط کردن افتاده که در انتها برای من و خیلی دیگه از آدمهایی که برای بشریت و برابری همۀ انسانها ارزش قائل هستن تفاوتی نمیکنه و نخواهد کرد. همۀ اون دسته از خواننده هایی که با من در این مورد متفق النظر هستن، رو دعوت میکنم که اگه میخوان با این دیوانۀ روانی به شکلی مقابله کنن، رفتن به اون مملکت رو جداً بایکوت بکنن تا شاید ساده لوحانی که موجب بر سر کار اومدنش شدن، به خودشون بیان و خودشون از بالای منبر قدرت پایین بکشنش!

۱۳۹۵ بهمن ۶, چهارشنبه

هنر هفتم وطنی

تا اونجایی که به یاد دارم و توان این رو دارم که اطلاعات رو از سلولهای حافظۀ مغز استخراج کنم، همیشه ارتباط خیلی خوبی با دنیای هنر داشتم، علی الخصوص هنر هفتم یا همون سینما. از همون دوران کودکی تشنۀ دیدن فیلمها و سریالهای تلویزیونی بودم و از همون ابتدا هم تعصب خاصی نسبت به اینکه فیلم کجا ساخته شده و زبون اصلیش چیه، نداشتم. مهم این بود که برام گیرایی داشته باشه و به طریقی خلاصه به دلم بشینه. در اون دوران فیلمها یا وطنی بودن و یا هالیوودی و مثل امروز امکان دیدن فیلمهای به اصطلاح "آلترناتیو" یا همون متفاوت زیاد وجود نداشت. امروزه با وجود امکانات خیلی زیاد و گوناگون آدم بالاخره به هر جون کندنی هم که باشه هر فیلمی رو که به طور جدی دنبالش بگرده پیدا میکنه.
وقتی در عنفوان نوجوونی مجبور به ترک وطن شدم سالها از فیلمهای وطنی دیگه به دور موندم. نمیتونم بگم که این جریان خواسته بود و من دانسته انتخابش کردم. اینطور پیش اومد، به هزار دلیل که برای مطرح کردنشون اینجا دلیل خاصی نمیبینم، تنیجه اش این شد که به جز چند تا فیلم، که اون هم در دیدارهایی که از وطن داشتم، رو نتونم ببینم... و باید اعتراف کنم که خودم هم دیگه به طور جدی به دنبال دیدن این فیلمها نرفتم.
تا اینکه چند سال پیش زندگی من رو در مسیری قرار داد و باعث شد که دوباره به این دنیا که سالیان سال ازش دور بودم راه پیدا کنم. اولش برام خیلی عجیب و بیگانه بود. از همه مهمتر زبون بود که حس میکردم خیلی ازش دور شدم با اینکه خودم آگاهانه خیلی سعی کرده بودم که معلومات ادبیم رو به روز نگه دارم، ولی زبان به طرز وحشتناکی دینامیکه ودر حال تغییر و تحول. اگر غفلت کنی و مدت زیادی ازش دور بمونی، چنان فاصله ای بین تو و اون زبون میفته که از بین بردنش مستلزم ماهها و شاید هم سالها همت باشه، حتی اگر اون زبون، زبون مادریت باشه ... خلاصه که اولش خیلی برام سخت بود ولی به مرور زمان تونستم اون فاصله رو کمتر و کمترش کنم.  حالا دیگه چندین ساله که سعی میکنم فیلمهای وطنی خوب رو از دست ندم و حتماً ببینمشون. این نه تنها به خاطر اینه که از دیدن فیلمهای خوب و ارزنده لذت میبرم، بلکه چون  باعث میشه که از زبون و ادبیات رایج اون خاک دور نیفتم!
دیروز خبر کاندید شدن فیلم دیگه ای از وطن رو در اسکار شنیدم که جداً برام خیلی مسرت بخش بود: فیلم فروشنده آقای فرهادی. خودم هنوز موفق به دیدن این فیلم نشدم ولی مطمئن هستم که به مانند دیگر فیلمهای این کارگردان با استعداد زیبا و پرمعناست واین فیلم با به کار گرفتن دو تا از بهترین هنرپیشه هایی که الان در سطح اون دیار مطرح هستن، به یقین شانس زیادی داره تا بار دیگه این جایزه رو از آن خودش بکنه، هر چند که متأسفانه کلی "جریانهای دیگه" همیشه پشت اهداء این جوائز خوابیدن و اونا رو به نوعی تحت الشعاع خودشون قرار میدن! 

۱۳۹۵ بهمن ۵, سه‌شنبه

نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار

اون قدیم و ندیما که سرم توی درس و مشق بود گاهی اوقات با خودم فکر میکردم که هیچ عذاب وجدانی بدتر از نوع درسیش نیست. برای اون گروه از خواننده های عزیز که با این مدلش آشنایی ندارن باید یک توضیح مختصر بدم. عذاب وجدان درسی به این معنیه که هیچ وقت و هیچ کجا از هیچ چیزی لذت نمیبری. توجه کنین که واژۀ هیچ چند بار در این جملۀ قبلی به کار رفت، یعنی تأکید دیگه از این چهارمیخه تر اصلاً وجود خارجی نداره.
باید اذعان کنم که الان دیگه مدتهاست که به اون تئوری اعتقادی ندارم، یعنی اون ضرب المثل قدیمی که میگه: نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار، بیخود نیست! از موقعی که نوع جدیدی از این عذاب وجدان از خدا بیخبر پا به زندگی عموناصر گذاشته، دیگه اون مدل کلاسیکش از رونق افتاده و به قولی حناش دیگه رنگی نداره. حالا اگه تونستین حدس بزنین که این نوع جدید اسمش چیه؟ چه رنگی داره؟ چه بویی داره؟ جاش توی جدول مندلیف کجاست؟ :) ای بابا، چی بگم که این نوعش توی دکون هیچ عطاری پیدا نمیشه و خود مندلیف هم اگه از اون دنیا، سر و کله اش پیدا میشد و میخواست جدولش رو اصلاح بکنه قادر نبود این یک قلم جنس رو توش بگنجونه! بله، این نوعش چیزی نیست به جز داشتن "عذاب وجدان به خاطر احساس گناه از ننوشتن"! باز اون نوع اولیش رو حداقل میدونستم که سرانجام روزی تموم میشه و دست از سر کچلم برمیداره، ولی این لامذهب آغازش معلومه و پایانش نامعلوم... و اینطور که به نظر میاد: تا خون در رگ ماست، این طوق هم بر گردن ماست :)
بابا، عموناصر، تو که یک موقعی به طور جدی از هرچی قلم و قلم زدن بیزار بودی و همیشه با معلمهای انشا دشمنی خونی داشتی، پس کجای کار، این ورق اینگونه برگشت که حالا صبح که از خواب بیدار میشی، اول به نوشتنت و یا بهتره بگم ننوشتنت فکر میکنی؟! شب که میخوای بخوابی، با خودت عهد میکنی که "فردا دیگه حتماً دوباره به طور جدی شروع به نوشتن میکنی، فهمیدی؟ دیگه وعده و وعید و بهانه هم نمیاری!"، و تمام روز دائم به خودت از درون تشر میزنی که پس چی شد؟! اون همه قول و اون همه قراری که با خودت گذاشتی، اون همه عهدهایی که موقع تحویل سال نو هجری و قمری و شمسی و میلادی با خودت بستی که دیگه از این سال جدید دوباره میشم همون "عموناصر قدیمی"، پس چی شد؟!...
و این داستان ادامه داشته، دارد و خواهد داشت، عموناصر! 

۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

انحصار شرقی: باور میکنید که...؟

اگه یک وقت فکر کردین که بعضی چیزا فقط مختص به شرق و اونور دنیاست باید بگم که سخت در اشتباهین! این نوشته رو برای اون دسته از خواننده ها میخوام بنویسم که فکر میکنن اینور دنیا بهشت برینه و اونایی که توش زندگی میکنن ملائکن و عاری از هرگونه گناههای زمینی...
گاهی اوقات با خودم که خلوت میکنم و میرم توی اندیشه هام، فکر میکنم که شرقیها در بعضی جریانها تکلیفشون معلومه، حالا یا جزئی از فرهنگشون شده یا به هزار تا دلیل داخلی و خارجی در برخی موارد رفتارهای خاص میکنن، ولی به جرئت میتونم بگم که دست کم ادعا هم نمیکنن که ما چنینیم و چنانیم. همۀ ماهایی که توی اون کشورها زندگی کردیم میدونیم که روابط و ضوابط چطور و به چه آسونی جاهاشون عوض میشه، چطور اونایی که تا به قدرتی میرسن ازش در جهت منافع شخصی خودشون و تمام آباء و اجدادشون و کل نسلهای آینده اشون، استفاده (بخوانید: سوء استفاده) میکنن، اما همونجور که در بالا اشاره کردم، همه میدونن که داستان از چه قراره و...
و اما اینور کرۀ خاکی: باهاشون که صحبت میکنی، ادعاهاشون شاخ آسمون رو میشکنه و "یک جای دنیا" رو به حد اعلا پاره و مندرس میکنه! و وقتی پای عمل میرسه ثابت میشه که اینا به مراتب بدتر از شرقیها هستن و پاش که بیفته روی هر چی "فساد اداری در جوامع شرقی" رو سفید میکنن. اگه شک و شبهه ای در این صحبتهای من دارین پس توجهتون رو به این سناریو جلب میکنم:
باور میکنین که گروهی مذهبی در اداره ای بتونه تمامی قدرت رو در دست داشته باشه بدون اینکه هیچکدوم حتی سواد در حد دیپلم داشته باشن؟ باور میکنین که آگهی کار برای کارکنان بدن و از همۀ علاقه مندان بخوان که تقاضا بدن و بعدش بدون مصاحبه کار رو به یکی از "گروه" بدن؟ باور میکنین که کارهای کلیدی رو درست مثل بازی والیبال بین خودشون بچرخونن، یکی رئیس میشه بعد میره کنار و منتظر میایسته تا دوباره نوبتش بشه و وقت آبشار زدنش برسه؟ باور میکنین که رؤسا بعد از اینکه دیگه رئیس نبودن، پست های مجازی براشون درست بشه تا حقوقشون نزول نکنه؟ باور میکنین که رئیس کل موقع مصاحبۀ کار به شما بگه که "فکر نکنین که فقط شما تحصیلات عالی دارین ها! همۀ ما که اینجا نشستیم هم مثل شما کلی درس خوندیم..." و بعدش کاشف به عمل بیاد که "بدون پلک زدن" داشته کذب محض تحویل شما میداده؟... حالا هنوز هم باور ندارین؟! هنوز هم باور ندارین که این انحصار شرق در فساد اداری تنها توهمی بیش نیست که به من و شمای جهان سومی خوروندن و تا اونجایی که جا داره هم خواهند خوروند؟    

۱۳۹۵ آذر ۲۵, پنجشنبه

زمین قطبی: مسابقه در خواب

هیچکس تو این دنیا کامل نیست، اصلاً چیزی به نام کامل وجود خارجی نداره. تازه اینکه در سطح فردیه، در مقیاس بزرگترش، هیچ ملتی هم کامل نیست و مثل همه چیز توی این دنیای پهناور مزایا و نواقص خودش رو داره. هر ملتی هم که توی این کرۀ خاکی ادعا کرده باشه و یا ادعا بکنه که از هر نظر جامع و کامله، ببخشید، شکر زیادی خورده!
اینجایی که الان یواش یواش داره نزدیک به سه دهه ای میشه که ساکن دیارشون هستم، خیلی به گردنم حق دارن. بی انصاف نیستم که نمک رو بخورم و نمکدون رو بشکنم. مثل همۀ ملتهای دیگه همونجور که گفتم هم خوبیهایی دارن و هم بدیهایی، چیزای خوبی دارن که سعی کردم ازشون یاد بگیرم و خیلی هم خوشحالم که این امکان رو به دست آوردم. ولی امروز توی این نوشته ام و احتمالاً یک سری دیگه در آینده، نمیخوام از خوبیهاشون صحبت کنم، مطمئناً در مطالب دیگه ای به این مقوله هم خواهم پرداخت، چون باید همیشه حد انصاف رو رعایت کرد... البته تأکید میکنم که اینها صد در صد فقط از نگاهه منه و شاید دیگران با نظر من موافق نباشن، و از همۀ اینها مهمتر اینکه قصدم تنها کمی مزاحه و بیشتر هیچ، چون برای همۀ ملیتها توی این دنیا احترام قائل هستم و به هیچ شکلی قصد توهین ندارم.

مسابقه در خواب
هیچ ملتی رو تو این کرۀ خاکی ندیدم که به اندازۀ اینها از مسابقه دادن خوششون بیاد، یعنی شما فقط کافیه بخواین این کلمه رو به زبون بیارین و هنوز به بای وسط کلمه نرسیدین که اونا رو آمادۀ کارزار میبینین. باور نمکنین که یکی از تفریحاتی که دارن اینه که بعد از کار دسته جمعی به شهر بازی این شهر برن و اونجا در زمینه های مختلف با هم به مصاف مسابقه برن. راستش بعد از این همه سال هنوز هم نفهمیدم که چه نیرویی اونها رو اینچنین به این قضیه برمی انگیزه؟ آیا برد و باخته، یا صرف دادن مسابقه و یا اصولاً چیز دیگه ایه که به عقل شیطون هم شاید قد نده! نکتۀ جالب اینجاست که این مسابقه دادن به طوری زندگی اینها رو تحت الشعاع خودش قرار میده که گاهی خودشون هم حتی بهش واقف نیستن. نمیخوام اسم چشم و هم چشمی روش بذارم ولی در نهایت یک چیزی شبیه اون. سالها پیش سر یک جریانی مدتی کوتاه به کسی در یک کافه تریایی کمک میکردم. بهم میگفت: "باور نمیکنی ولی اینا انگار از نظر روحی به هم وصل هستن! یک روز از سر صبح میان و همه مثلاً قهوه با شیر میخوان، یک روز دیگه هر کی میاد فقط کاپوچینو طلب میکنه..." و البته من اوائل ناباورانه فقط لبخندی میزدم، ولی به مرور زمان هر چی بیشتر گذشت خودم هم بیشتر بر این باور شدم که حقیقتی در پس پردۀ این داستان نهفته است... و حالا پس از گذشت سالها دیگه به این نتیجه رسیدم که این چشم سبزها در این زمین قطبی حتی در خوابشون هم با هم در حال مسابقه دادن و "چشم و هم چشمی" هستن :)