۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

Happy New Year, Happy 2012!

سالی پر از شادی و تندرستی رو برای همۀ دوستان و عزیزانم، به ویژه خوانندگان وفادار عموناصر آرزو میکنم...


ABBA - Happy New Year

No more champagne
دیگر شامپانیی موجود نیست
And the fireworks are through
و آتشبازیها به پایان رسیدند
Here we are, me and you
من و تو اینجاییم
Feeling lost and feeling blue
با احساس از دست رفتگی، و با احساس سرمستی
It's the end of the party
پایان جشن است
And the morning seems so grey
و صبح، خاکستری می نماید
So unlike yesterday
چنان متفاوت با دیروز
Now's the time for us to say...
و اکنون زمان آن است که بگوییم...

Happy new year
سال نو مبارک
Happy new year
سال نو مبارک

May we all have a vision now and then
به امید آنکه گهگاه منظره ای به سراغمان بیاید
Of a world where every neighbour is a friend
از دنیایی که هر همسایه دوستی است
Happy new year
سال نو مبارک
Happy new year
سال نو مبارک
May we all have our hopes, our will to try
باشد که امیدمان و خواستمان برای تلاش  پابرجا باد
If we don't we might as well lay down and die
وگر نه، همان به که، به درازا شویم و بمیریم
You and I
تو و من

Sometimes I see
گاه میبینم
How the brave new world arrives
که دنیای شجاع نو پا به عرصه میگذارد
And I see how it thrives
و می بینم که چگونه رشد میکند
In the ashes of our lives
در خاکستر زندگی ما
Oh yes, man is a fool
بلی، انسان احمقی بیش نیست
And he thinks he'll be okay
و تصور میکند که گلیمش را از آب بیرون خواهد کشید
Dragging on, feet of clay
کشان کشان و با معایبی پنهان
Never knowing he's astray
نمیداند که در بیراهه است
Keeps on going anyway...
و به راهش به هر روی ادامه میدهد
Happy new year
سال نو مبارک
Happy new year
سال نو مبارک


May we all have a vision now and then
به امید آنکه گهگاه منظره ای به سراغمان بیاید
Of a world where every neighbour is a friend
از دنیایی که هر همسایه دوستی است
Happy new year
سال نو مبارک
Happy new year
سال نو مبارک
May we all have our hopes, our will to try
باشد که امیدمان و خواستمان برای تلاش  پابرجا باد
If we don't we might as well lay down and die
وگر نه، همان به که، به درازا شویم و بمیریم
You and I
تو و من

Seems to me now
اکنون به نظرم میاید
That the dreams we had before
که رؤیاهایی که داشتیم
Are all dead, nothing more
همه مرده اند، دیگر هیچ به جای نیست به جز
Than confetti on the floor
کاغذ رنگیهایی بر زمین
It's the end of a decade
این پایان یک دهه است
In another ten years time
و در خلال ده سال دیگر
Who can say what we'll find
که میتواند بگوید که چه خواهیم یافت
What lies waiting down the line
چه دروغهای دیگری انتظار ما را میکشند
In the end of eighty-nine...
در پایان هشتاد و نه

Happy new year
سال نو مبارک
Happy new year
سال نو مبارک

May we all have a vision now and then
به امید آنکه گهگاه منظره ای به سراغمان بیاید
Of a world where every neighbour is a friend
از دنیایی که هر همسایه دوستی است
Happy new year
سال نو مبارک
Happy new year
سال نو مبارک
May we all have our hopes, our will to try
باشد که امیدمان و خواستمان برای تلاش  پابرجا باد
If we don't we might as well lay down and die
وگر نه، همان به که، به درازا شویم و بمیریم
You and I
تو و من

۱۳۹۰ دی ۹, جمعه

غوغای ستارگان


پروین - غوغای ستارگان

امشب در سر شوری دارم 
امشب در دل نــوری دارم

باز امشب در اوج آسـمانم
رازی بـاشـــد بـا ستارگانم

امشب یک سر شوق و شورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

از شـادی پـر گـیرم کـه رسـم بـه فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یک سر شوق و شورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

با ماه و پـرویـن سخنی گویم 
وز روی مه خـود اثـری جویـم
جان یابم زین شبها
جان یابم زین شبها

مـاه و زهـره را بــه طـرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها
نغمه ای بر لب ها

امشب یک سر شوق و شورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

امشب در سر شوری دارم 
امشب در دل نــوری دارم

باز امشب در اوج آسـمانم
رازی بـاشـــد بـا ستارگانم

امشب یک سر شوق و شورم
از ایـن عــالــم گــویــی دورم

داستان مهاجرت 4

وقتی به یاد خاطرات اون زمان میفتم احساسات دوگانه ای به سراغم میان. از یک طرف خوشحالم که اون دوران رو پشت سر گذاشتیم و به هر شکلی که بود گذشت، از طرف دیگه دلم میگیره چون با تمام سختیها و نابسامانیها روزهای خیلی خوبی رو در کنار اون دوستای خوب داشتیم، دوستایی که هنوز بعد از گذشت بیش از دو دهه میشه روی دوستیشون بدون قید و شرط حساب کرد...
تولد یک سالگی پسرم بود و همۀ دوستان توی خونۀ ما جمع. دیگه به روز موعد چند هفته ای بیشتر نمونده بود. دوربین فیلمبرداریی کرایه کرده بودیم تا از این واقعۀ مهم زندگیمون تصاویری رو ضبط کنیم و برای خانواده ها بفرستیم... خدا میدونست که کی دوباره میتونستن ما رو ببینن، چون آینده ای نامعلوم در راه انتظارمون رو میکشید.
از اینکه اون چند هفته بهمون چطور گذشت زیاد نمیخوام صحبت کنم. نمیدونستم که چه کار دیگه ای از دستم برمیاد تا قبل از رفتن انجام بدم. این رو میدونستم که داریم به کشوری میریم که زبونش برامون صد در صد بیگانه است. با خودم گفتم که چه بهتر که از این زمان مرده برای یادگیری زبان استفاده کنم. به کتاب فروشیهای شهر مراجعه کردم و بعد از چندین روز انتظار برای سفارش، کتاب خودآموزی با نوار تهیه کردم. وقتی نوار رو برای اولین بار گوش دادم، کم مونده که اشکم دربیاد! خدای من، عجب زبون عجیب و غریبی بود و چه لهجه ای! پیش خودم گفتم که من یکی که این زبون رو نخواهم تونست یاد بگیرم. ولی با این وجود به خوندن ادامه دادم. هر یک کلمه ای هم که یاد میگرفتم خودش غنیمت بود.
بالاخره روز موعود سر رسید. ولی پرواز از پایتخت بود و ما توی شهر دیگه ای زندگی میکردیم، بنابرین بایستی با قطار به پایتخت میرفتیم. با دوستان قدیمی که با من  خارج شده بودن و توی پایتخت سکنی داشتن همیشه در تماس بودم و از جریان کاملاً باخبر بودن. به پیشنهاد یکیشون قرار شد که شب رو خونۀ اون بخوابیم و روز بعد که هم پرواز بود. همین کار رو هم کردیم... دوستامون ما رو تا راه آهن شهر بدرقه کردن. با همگی خداحافظی کردیم و سوار قطار شدیم... خداحافظی آسونی نبود و چشمهای همه پر از اشک بود... پشت سر گذاشتن عزیزان هرگز آسون نیست!

۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

2011: سالی نحس

تعطیلات مثل برق و باد گذشت! البته به قول اینجاییها زمان خیلی زود میگذره وقتی به آدم خوش میگذره :) راستش هیچ کار خاصی توی این چند روزه به جز سر زدن به دوستان و عزیزان نکردم. من میگم کار خاص ولی خوب خود همون سر زدن به دوستان خودش خیلی باصفاست و روح تازه ای در آدم میدمه.
یک سری مقاله از سر کار آوردم که توی این چند روز بخونم که تا به این لحظه هنوز لاشون رو هم باز نکردم. به خودم قول دادم که این چند روزی که از تعطیلات باقی مونده بچۀ خوبی باشم و همه اشون رو حداقل یک مروری بکنم. باید دید که چقدر پسر خوبی خواهم بود!
با یکی از دوستان صحبت میکردم میگفت که این سال 2011 عجب سال بدی بود! دیدم به جز موافقت باهاش چیزی نمیتونم بگم. الحق و الانصاف که سال خوبی حداقل برای من نبود. از اولش بد شروع شد و هر کاری کردم که به طریقی جمع و جورش کنم نشد که نشد. هر چی گذشت فقط رو به وخامت رفت و انتهاش هم که دیگه اوائل تابستون بود و تمام اون جریانهای متعاقبش. در این لحظه که دارم مینویسم دیگه بیشتر از دو روزی به پایان این سال نحس باقی نمونده. امیدوارم که سال آینده، سالی بهتر و بدون سورپریزهای جدید زندگی برای همۀ ما باشه، یا شاید هم حداقل برای من که واقعاً نیاز به آرامش دارم. ولی از این زندگی نامرد روزگار هیچ انتظاری نمیشه داشت! همیشه باید اساس رو بر اون گذاشت که یک چیزی توی آستینش قایم کرده و درست اون موقعی که اصلاً انتظارش رو نمیکشی، چنان اون رو بیرون بکشه که خودت هم نفهمی از کجا خوردی... "دیگه بعد از این همه سال گدایی شب جمعه رو یادمون هست"  به قول خر خراط شهر قصه ها :) 

۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

ساری گلین (عروس بور)

تقدیم به عزیزانی که امشب در خدمتشون بودم و از مصاحبتشون کمال لذت رو بردم...

 
عالم و فرغانه قاسم اف - ساری گلین (عروس بور)

Saçın ucun hörmezler
نوک موهایت را به هم نمیبافند
Gülü qonca dermezler
گل را  (که) با غنچه نمیچینند
Sarı gelin
ای عروس بور
Saçın ucun hörmezler
نوک موهایت را به هم نمیبافند
Gülü qonca dermezler
گل را  (که) با غنچه نمیچینند
Sarı gelin
ای عروس بور
Bu sevda ne sevdadır
این عشق چه عشقیست
Seni mene vermezler
که تو را به من نمیدهند
Neynim aman, aman
چه بکنم، امان، امان
Neynim aman, aman
چه بکنم، امان، امان
Sarı gelin
ای عروس بور
Bu sevda ne sevdadır
این عشق چه عشقیست
Seni mene vermezler
که تو را به من نمیدهند
Neynim aman, aman
چه بکنم، امان، امان
Neynim aman, aman
چه بکنم، امان، امان
Sarı gelin
ای عروس بور
Bu derenin uzunu,
به درازای این دره
Çoban qaytar quzunu, quzunu
چوپان بره را بازمیگرداند
Bu derenin uzunu,
به درازای این دره
Çoban qaytar quzunu, quzunu
چوپان بره را بازمیگرداند
Gün ola men bir göreydim
ای کاش روز میشد و من میدیدم
Nazlı yarımın üzünü
صورت یار پرنازم را
Neynim aman, aman
چه بکنم، امان، امان
Neynim aman, aman
چه بکنم، امان، امان
Sarı gelin
ای عروس بور
Gün ola men bir göreydim
ای کاش روز میشد و من میدیدم
Nazlı yarımın üzünü
صورت یار پرنازم را
Neynim aman, aman
چه بکنم، امان، امان
Neynim aman, aman
چه بکنم، امان، امان
Sarı gelin
ای عروس بور

تا ثريا آسمانم ديدنی نيست

محمد اصفهانی - تا ثریا

درد بی درمان من گفتنی نيست
واژه ای لب وا نكرد با نفس خستۀ من
شعر بی آغاز و انجام سكوتم
در اجاق سينۀ من روشنی نيست
ابر بی باران شدم، ابر آتش
روح من بيگانه شد در قفس بستۀ تن
خشت خامی خفته در كج راه خاكت
تا ثريا آسمانم ديدنی نيست

امانم بده در اين بی كسی
كه در خود شكست آئينۀ باور من

قصه از آغاز پايانی ندارد
زخم عشق دوست درمانی ندارد
باد نجواهای ما را با خودش برد
راز ما پيدا و پنهانی ندارد

درد بی درمان من گفتنی نيست
واژه ای لب وا نكرد با نفس خستۀ من
شعر بی آغاز و انجام سكوتم
در اجاق سينۀ من روشنی نيست
ابر بی باران شدم، ابر آتش
روح من بيگانه شد در قفس بستۀ تن
رو به درگاه تو آوردم كه ديدم
در طواف خانۀ دنيا خدا نيست

امانم بده در اين بی كسی
كه در خود شكست آئينۀ باور من

اهورا ایمان

پروندۀ مختومه ای دیگر

چند ماه پیش یک شیر پاک خورده ای توی یکی از شبکه های اجتماعی برام کامنتی گذاشته بود به این مضمون: هر چیزی یک روز شروع میشه و یک روز تموم میشه! راست میگفت چون توی دنیای اون و همردیفاش همه چیز وقتی شروع شد، در حین آغاز غزل خداحافظی رو هم همزمان خونده! ولی بعضی چیزا پایانشون اجتناب ناپذیره... بعضی از چیزا رو نباید نیمه تموم گذاشت و اگر قراره که ادامه ای وجود نداشته باشه، بهتره که پرونده اش رو برای همیشه مختومه اعلام کرد.
امروز چاره ای به جز این ندیدم که یکی از این پرونده های در جریان دیگر رو ببندم، با اینکه اصلاً دلم نمیخواست. از کاری که میکردم لذت میبردم، از کمک به دیگران، از یاد دادن به دیگران! ولی چارۀ دیگه ای نداشتم چون حتی این کار مبارک و میمون هم آلوده به ناپاکیها شده بود ودر این ناپاکیها بیگناهانی بودند که به این آتش سوختند و از یادگیری محروم شدند... ای کاش راه دیگه ای وجود داشت و میشد ادامه داد، ولی دریغا که اینچنین نبود... راستش رو بخواید دلم خیلی گرفت، ولی چه میشه کرد؟! زندگیه دیگه، زندگی همینه... باید پذیرفت و پشت سر گذاشت... چون در نهایت این نیز بگذرد!

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

"نامه هایی به مادرم"

توی این سالهای زیادی که اینجا مینویسم چندین بار پیش اومده که دوستان برام چیزایی فرستادن که من اینجا منتشر کنم. خواننده هایی که توی این سالا با من و همراه من بودن، از نظرشون پنهون نیست که حتی یک مدتی اینجا رو با کسی به عنوان دوست تقسیم کردم که متأسفانه همیشه بدترین ضربه ها رو آدم همیشه از "دوست" میخوره، کسی که آدم در خونه اش رو با تمام وجود به روش باز میکنه و اون رو شریک تمام احساساتش میکنه و در انتها خنجر رو به جز "دوست" کسی نیست که از پشت بر گرده ات فرود بیاره...
بگذریم... دوستی خوب شعری برام فرستاده و ازم خواسته که اون رو در اینجا با شما تقسیم کنم. بدون اینکه کوچیکترین تغییری درش به وجود آورده باشم، اون رو در اینجا میارم. نوشته ایست لطیف و پر از احساس، احساس از آن نویسنده است و فقط متعلق به اون در این برهه از زندگیش! درست یا غلطش تنها و تنها مال خودشه! حتی اگر یک روزی هم به این نتیجه برسه که این احساسات تغییر کرده، فرق زیادی نمیکنه! مهم اینجاست که حس واقعیه و وجود داره... در انتها من کی هستم که بخوام در مورد احساسات کس دیگه ای قضاوت کنم!

نامه هایی به مادرم

سلام مادر
شرمسار از اینکه بگویم
عشق در دیار غربت فقط دروغیست
پیوند فقط قراردادیست، با زمان، مکان و انتها
زن مالک است، صاحب است و دورویی بیش نیست
و اگر بیشرمی مرزی ندارد، بگذار تا ابد تنها بمانم!
مادر، علم خواستی، یافتمش
دانش خواستی، هراسان به دنبالش رفتم
و عشق خواستی، هرگر نیافتمش،
چرا که فقط دروغ بود، دروغ است، دروغ خواهد بود!
مادر، به سان پرندگان مهاجریم در این دیار
ولی شرم هرگز بار سفر نبست
شرم ماند در آن دیار اندی...
مادر، گمشده ها در آن دیار، تنی نو یافتند در این دیار
و در زمان دل بستن در این دیار
میدانند تاریخ دل کندن را
مادر، کاش نه ماه هرگز به انتها نمیرسید!
"دوستی شاعر"

توفیق اجباری

کی گفته بود که آدم برای اینکه از زندگیش لذت ببره احتیاج به همدم داره؟! هر کی گفته بود یا خیلی خام بوده و توی خیالات به سر میبرده یا اینکه خلق الله رو خیلی هالو فرض کرده بوده! من که هر روز که از زندگیم میگذره بیشتر و بیشتر عکس این مسئله بهم داره ثابت میشه... امروز جاتون خالی رفتم و سه تا فیلم اصلی دختری با خالکوبی اژدها رو گرفتم و در رکاب دوستان نشستیم و از اول تا آخرش رو تماشا کردیم. نمیتونم بگم چه کیفی داد! وسطش هم جای همۀ عزیزان سبز یک آش رشتۀ اساسی خوردیم :) حالا هم که نیمه های شبه و سر شب لاتها اومدم و دارم چند کلمه ای رو اینجا مینویسم. حالا میخوام ببینم اگر تنها و آزاد نبودم هم میشد چنین کاری کرد؟! هر کی جواب مثبت به این سؤال من داد، یا میخواد سر من رو کلاه بذاره یا سر خودش رو :)
از شوخی و مزاح که بگذریم (البته شوخی شوخی هم که نبود و در پس این مزاح حقیقت تلخی نهفته بود... اونایی که حبسی کشیدن میدونن من چی میگم!) در مجموع تا به حال که تعطیلات خیلی خوبی بوده. راستش رو بخواید قبلش همه اش به این فکر میکردم که این کارفرمای ما با چه بیرحمیی این تعطیلات رو به من تحمیل کرده و حالا باید این چند روزه رو چیکار کنم؟ الان فکر میکنم که توفیق اجباری بدی هم نبوده و دست کارفرما درد نکنه. ما دائم فکر میکنیم که این کارفرماها صرفاً به فکر خودشون و منافع خودشون هستن، در حالیکه زیاد هم اونجورها نیست! بعضی اوقات هم به فکر ما کارگزاران هم میفتن و خلاصه به زور بهمون میگن که باید برین مرخصی... جداً که زندگی گاهی اوقات خیلی سخته...:))

۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

"بیخواب در گ. ب. گ."

تعطیلات هم برای خودش عالمی داره. همینکه شب که میشه میدونی که تا هر وقت دلت خواست میتونی بیدار باشی و نگرانی صبح بیدار شدن رو نداشته باشی یک دنیا ارزش داره. من رو که اگر ولم کنن تا خود صبح میتونم بیدار باشم و چشم هم روی هم نذارم!
دیشب به اتفاق عزیزان نشستیم و به تماشای فیلم بیخواب در سیاتل پرداختیم. بعضی از فیلمها رو آدم صد هزار مرتبه هم که ببینه بازم از دیدنشون خسته نمیشه، به خصوص که در بیشتر موارد فیلمها در خاطر آدم هم نمونه! یعنی هر بار که دوباره تماشاش میکنه تازگی خاص خودش رو داره. فیلم مزبور البته بیشتر به درد اونایی میخوره که هنوز اونقدر ایده آلیست هستن که در خیالات خام خودشون کماکان به رمانتیسم اعتقاد دارن!  داستان مردیه که عاشق همسرشه و دنیا اون رو ازش میگیره، و پسر کوچیکش که نگران پدرشه سعی میکنه براش همسر جدیدی پیدا کنه! علت اسم فیلم هم به واسطۀ بیخوابیهای شبانۀ پدره و محل سکونت طبیعتاً شهر سیاتل...
فیلم هرچند که به سبک هالیوودی ساخته شده ولی در عین حال صحنه های بسیار ظریف و لطیفی رو دارا میباشه که حتی اگه بیننده زیاد هم اعتقادی به این گونه ظرافتهای احساسی نداشته باشه، علی ای حال تحت تأثیر قرار میگیره... و البته در پایان فیلم باز به خود میاد وپس از چند لحظه ای به این فکر میکنه که این جریانا فقط توی فیلمها اتفاق میفتن! در دنیای واقعی عشق و احساسات دیگه معنایی ندارن و جاشون رو به حسابگریها و دورویی ها دادن... دنیای واقعی رو با فیلمهای هالیوودی کاری نیست!
گفتم که فیلمها معمولاً یادم نمیمونه! خیلی وقتها فیلمی رو نگاه میکنم و شاید درست صحنه های آخر فیلم ناگهان به مغزم خطور کنه که ای بابا، من که این فیلم رو دیدم! مع هذا در هر قاعده ای استثنائی هم وجود داره! حالا چرا این فیلم این چنین در ذهنم نقش بسته، احتمالاً دلائل خاص خودش رو داره. بیخوابی تا چندین سال قبل توی زندگیم اصلاً معنایی نداشت. یعنی به معنای واقعی کلام، سرم رو که بر بستر میذاشتم، تا خود صبح بدون وقفه میخوابیدم، حتی احتیاج به شمردن گوسفندها هم نداشتم. ولی خوب زندگیه دیگه، بازیهایی رو برای آدم از پیش حاضر کرده که روح آدم هم حتی کوچیکترین خبری ازشون نداره. توی اون دوران خراب که چندین ماه متوالی به طول انجامید، شبهای زیادی رو تا صبح به سقف زل زدم! اینقدر زمانش طولانی شد که گاهی حس میکردم که دیگه خود دراکولا هستم، ولی بدون نیاز به مکیدن خون آدمیزاد و بدون داشتن ترس از نور خورشید. صبح کلۀ سحر موقعی که هنوز خروسها هم توی بستر گرمشون لالا کرده بودن، میزدم بیرون و سر کار میرفتم، عصر به خونه میومدم و شب رو توی بیداریها به صبح میرسوندم... این جریان روزها و هفته ها و ماهها تکرار میشد... اگر اون موقع فیلمی در مورد من میساختن، اسم اون فیلم رو هم به یقین میذاشتن: "بیخواب در گ. ب. گ." با این فرق فقط که نه من در عزای عشقی وفادار بودم و نه پسری بود که نگران تنهایی پدرش باشه!

اگه هوسه...

به عادت هر ماه وقتی کارفرماها لطف کردن و حقوقها رو پرداخت کردن، تصمیم به اصلاح سر گرفتم. معمولاً روزهای شنبه رو انتخاب میکنم، ولی میدونستم که این شنبه احتمال باز بودن مغازه ها زیاد نیست. زنگ زدم و سؤال کردم. حدسم کاملاً درست بود و روز شنبه تعطیل بود. با خودم گفتم اشکال نداره، من که در هر حال روز جمعه رو نصفه روز کار میکنم، بعد از کار میتونم برم. ولی از اونجایی که میخواستم دست و بالم از نظر زمانی آزاد باشه، وقت نگرفتم! فکر کردم اینجوری بهتره، قبلش زنگ میزنم و هماهنگ میکنم... وقتی دوباره روز بعد زنگ زدم، گفت که حدودهای ساعت دو سرش خلوت میشه. برای من هم از نظر زمانی کاملاً مناسب بود، چون وقت میکردم سد جوعی کنم و بعد از یک استراحت کوچولو، با خیال آسوده و بدون عجله برم. فکر کردم که اون موقع روز توی اون مسیر ترافیک زیادی هست و شاید بهتر باشه که کمی زودتر راه بیفتم، غافل از اون بودم که اون روز رو بیشتر مردم مرخصی گرفته بودن. حدود یک ربع زودتر رسیدم که باعث تعجبش شد! هنوز داشت روی سر مشتری قبلی کار میکرد. مشتری که لهجۀ غلیظ و شیرین جنوبی داشت، مرتب در حال صحبت کردن بود! از هر دری صحبت میکرد، از درصد بالای خودکشی توی این کشور توی این ایام تعطیلات، از مصرف بالای داروهای ضدافسردگی و ... تا بالاخره کارش تموم شد و خداحافظی کرد و رفت...
گفت عجله که نداری؟ گفتم تمام وقت دنیا در اختیارمه! گفت پس اگه موافقی یک چای اول با هم بخوریم که من هم با کمال میل استقبال کردم. خستگی مفرط رو از توی صورتش میشد خوند، چهره اش مثل همیشه بشاش نبود! چایی برام ریخت و یکی هم برای خودش... میدونستم که درگیر مسائلی هست ولی هرگز فکر نمیکردم که اینقدر حاد باشه و به این سرعت ریشه دوونده باشه! با این وصف این اجازه رو به خودم نمیدادم که بخوام سؤالی بکنم! چای رو نوشیدیم و نفسی در هوای آزاد تازه کردیم... وقتی روی صندلی نشستم و داشت روپوش مخصوص رو به تنم میکرد، ناگهان دراومد که ببین میخوام یک چیزی نشونت بدم که شاید خوشت اومد! با حیرت زیاد و علامتهای سؤال که روی تمام اعضای صورتم قابل رؤیت بود، گفتم چی؟! دیدم از پشت صندوق پاکت نامه ای رو درآورد و به طرف من اومد! من همونجور بهت زده داشتم نگاه به دستش میکردم! از توی پاکت چند تا عکس درآورد و دستش رو به طرف من دراز کرد. گفت نگاه کن ببین میپسندی؟ عکسها رو گرفتم. چند تا عکس از یک جنس مخالف بود. با تعجب گفتم ایشون کی هستن؟ گفت آشناست، خیلی خوبه و ... لبخندی زدم و با لحنی آروم گفتم: به قول اینجاییها "نه، مرسی"! آخه، برادر، تو چه دشمنی با من داری؟! :) از قدیم و ندیم گفتن اگه هوسه یه دفه بسه، حالا ما میگیم اگه هوسه دو دفه بسه:)...
توی راه برگشت به خونه وقتی یاد این ماجرا میافتادم، جلوی خندۀ خودم رو نمیتونستم بگیرم... عجب روزگاریه جداً! انگار روی پیشونی ما یک جورایی حک شده که حتی غریبه ها هم میبینن!

۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

ایام به کام بادا!

امروز آخرین روز کاری امسال برای منه. تا چند ساعت دیگه بیشتر سر کار نیستم، یعنی ساعتهای اضافه کاری رو باید یک جایی استفاده کنم وگرنه همه اشون به باد هوا میرن! اینقدر که اینجا خلوته که پرنده هم پر نمیزنه، شاید بیشتر مردم مرخصی گرفته باشن و دارن خودشون رو برای فردا شب آماده میکنن، شبی که توی این کشور توی خیابونا و اماکن عمومی بسیار خلوت خواهد بود. اینجایی ها برعکس ماها که مرتب با خانواده و اقوام در تماس هستیم، زیاد در بند معاشرت با نزدیکانشون نیستن، به همین خاطر هم شاید بشه گفت که این شب تنها شب ساله که خانواده ها دور هم جمع میشن، غذایی میخورن (اینقدر زیاد که تا ماهها باید تاوان این پرخوری رو با ورزش کردن و رژیم گرفتن پس بدن)، آواز میخونن و بازیهای مخصوص این ایام رو میکنن. برای بچه ها شاید این شب یکی از بهترین شبهای سال باشه. تمام سال رو به عشق این شب در رؤیاهای کادوهایی که قراره بگیرن به سر میبرن...
برای کسایی که به این دیار کوچ کردن شاید این ایام دقیقاً همون مفهومی رو که برای اینجاییها داره، نداشته باشه، ولی در عین حال این تعطیلات برای اونا هم فرصتی برای فراغت و دیدن دوست و قوم و خویشه. نکتۀ جالبی که من توی این سالهایی که اینجا زندگی کردم این سؤال همیشگیه که از ماها پرسیده میشه: شما هم کریستمس رو جشن میگیرین؟ :) و جواب استاندارد ما همیشه اینه که: بله ولی شاید نه به شکلی که شما رسم دارین، نه اون همه دغدغه و نه اون همه پرخوری و نه اون همه نوشیدن بیش از حد که منجر به این بشه که فرزندان ما از رفتارهای عجیب و غریب ما در حال مستی، با اون نگاه معصومانه اشون بهمون خیره بشن و از خودشون بپرسن: چرا این بزرگترها چنین رفتارهای زشت و زننده ای میکنن؟! مگه مجبورن که هر سال همین فیلم و تئاتر رو تکرار کنن؟! پس اینا کی میخوان بزرگ شن؟!
برای عموناصر، کریستمس امسال ایامی بسیار آروم و خوشایند در کنار دوستان قدیمیش و یاورهای همیشه مؤمنش خواهد بود. سالهاست که از این موهبت که خداوند نصیبش کرده، محروم بوده... عموناصر برای همۀ خوانندگان مؤمن به این خونۀ مجازی که درش به روی همه همیشه باز بوده و تا جون در دستهاش هست خواهد بود، آرزوی ایامی بسیار لذتبخش و روح افزا رو داره. به امید اینکه این سال با تمام بدیهاش، با تمامی بدیومیهاش برای همیشه پشت سر گذاشته بشه، و روسیاهی به ذغال بمونه و بس! ایامتان به کام بادا!

۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

زمستان است

پاییز سرانجام رفت، با تمام زیباییهاش و با تمام زشتیهاش! و زمستون سر رسید... امروز اولین روز زمستون، اولین روز از این آخرین فصل ساله... زمستون نشونۀ سرماست، سرمایی که قلب آدما هم توش منجمد میشه، ولی من اصلاً سرمایی حس نمیکنم! درونم آکنده از گرماست، سرشار از بهاره  و مالاماله از حرارت تابستون... آرزو کرده بودم که هرگز نبینمت  و آرزوم برآورده شد چون هرگز ندیدمت... چون برام وجود خارجی نداشتی و هرگز تا زنده ام نخواهی داشت! این بهترین هدیه ای بود که زمستون امسال برام به ارمغان آورد!... حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است.


شهرام ناظری - زمستان است

...
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.

...
مهدی اخوان ثالث

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

شب یلدا

امشب درازترین شب ساله، شب یلداست. شب یلدا رو زیاد توی این چند بهاری که از عمرم میگذره دیدم، ولی این شب یلدا رو هرگز فراموش نخواهم کرد. امروز بالاخره بعد از پنج ماه درگیر بودن در این جریان منفور و جداً نفرت انگیز سرانجام همه چیز به پایان رسید. امضا کردن چند تا ورقه به خودی خود هیچ معنیی نداشت! الان که دارم این سطور رو مرقوم میکنم این کاغذا جلوی چشمم هستن و هر چی بهشون نگاه میکنم به جز چند تا برگۀ معمولی به نظرم نمیان، ولی حقیقتی در این کاغدها نهفته است که فقط اونایی که زیرش رو امضا کردن میدونن چه معنایی داره: این برگه ها چیزی به جز حکم آزادی من نیستن! حکم آزادی از آلوده شدن توی دروغ و کذب، تهمت و افترا، فحاشی و هر چیز منفی دیگه ای که آدمی ممکنه به ذهنش برسه...
شب یلدایی است نه زیاد سرد. شهر پر از آدمای رنگ و وارنگ بود که در آخرین لحظه داشتن کادوهای کریستمشون رو تهیه میکردن. دلم میخواست در این درازترین شب سال تا صبح توی خیابونا راه میرفتم  و اگر روش رو داشتم نعره ای از ته دل برمیاوردم که:
 اینک،
 شب یلدا،
 دریاب مرا
 که نفسی گرم
 از شادی جان برآرم
در این ظلمت نورانی
مزین به 
چلچراغهای رنگارنگ...
شب، شب یلداست... 
و هرگز 
از خاطر نخواهد رفت!

"لیست عموناصر"

دیشب پیش بینی وضع هوا رو برای چند روز آینده نگاه میکردم، همه اش خبر از "کریستمش سبز" میدادن و اینکه چند روز آینده هوا قراره ملایم و احتمالاً بارونی باشه! با این وجود تمام شب رو احساس میکردم که اتاقم سرده! توی خواب پیش خودم فکر میکردم که حتماً دارم خواب میبینم و این سرما فقط توی خواب و خیاله. صبح که از جام پاشدم و از زیر پتوی گرم و نرم بیرون خزیدم، دیدم که، نه بابا، خواب و خیال نبوده. وقتی پرده ها رو به کناری زدم و به تاریکی بیرون نیم نگاهی انداختم، دیدم که زمینا سفیدن و در طول شب برفکی باریده! البته خیلی کم ولی خوب اینقدر بوده که من تا صبح احساس سرما بکنم.  به احتمال زیاد در طول روز هوا گرمتر میشه و اثر و آثاری ازش باقی نخواهد موند...
 دوستی دیروز میگفت که عادت داره هر ساله توی تعطیلات کریستمس وقتی که سرش از تمامی دغدغده های این موقع سال کمی خلوت میشه، در گوشه ای با خودش خلوت کنه و سعی کنه لیستی از نامۀ اعمالش در سالی که گذشت، درست کنه. بعد هم بر اساس اون لیست دیگه ای بنویسه که در سال آینده چه کارهایی میخواد که انجام بده. در عمل ولی بهش ثابت شده که این لیستها به مرور زمان تغییر زیادی پیدا نمیکنن :) ایده البته بسیار جالبه! شاید عموناصر هم باید امسال برای اولین بار چنین روشی رو امتحان کنه :) اونوقت فکر میکننین که توی لیست اولش چه چیزهایی خواهد بود؟! جواب این سؤال رو به فانتزی خوانندۀ عاقل محول میکنم... و از لیست اول مهمتر چون ماضیست و گذشته، لیست دومه، زیرا که آینده است و آینده همیشه بوی امید درش هست... و آدمی همیشه به امید زنده است!

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

میدان خالی

عزیزی برام نوشته بود که به سادگی میدون رو خالی نکن! یاد یک جریانی افتادم که چند سال پیش برام اتفاق افتاده بود. جایی تقاضای کار داده بودم. برعکس خیلی از کارفرماها که حتی یک جواب خشک و خالی هم به تقاضای کار آدم نمیدن، نمیدونم چطور شد که اینا علی رغم "اسم عجیب و غریبم" ازم دعوت به مصاحبه کردن. اینجا رایجه که جدای تمام اطلاعات مربوط به سابقه و تحصیلات و از این قبیل، نامه ای هم باید ضمیمۀ درخواست بشه که یک کمی شخصی تره و بیشتر آدم از خودش و علایقش مینویسه. توی اون من نامه رو بر طبق روال همیشه با این جمله به پایان برده بودم: هرگز میدان را خالی نخواهم کرد. مصاحبه کننده بعد از کلی سؤالات در مورد زمینۀ کاری و تحصیلی من، پرسشی کرد که برای همیشه اثر خاص خودش رو توی ذهنم باقی گذاشت! گفت که توی نامه ات یک چنین چیزی نوشتی. میتونم ازت بپرسم که آیا فکر میکنی که این خوبه که هیچ وقت حوله رو وسط رینگ نندازی؟ آیا گاهی اوقات توی زندگی ضروری نیست که آدم به این نتیجه برسه که باید رها کنه و پشت سر بذاره؟!
توی این چند صباحی که از عمرم گذشته هرگز توی زندگیم کاری رو نیمه تموم نذاشتم. بابت این مسئله هم توی زندگیم گاهی بهای گزافی پرداخت کردم. میدونم که آدما همه یک جور نیستن و همه با یک دید به این جریان نگاه نمیکنن، فقط اینقدر رو میدونم که میدون رو به سادگی خالی کردن با طبیعتم سازگار نیست! شاید هم اون مصاحبه گر کاملاً برحق بود و آدم گاهی اوقات توی زندگی باید حتی یک کار رو نیمه تموم رها کنه چون ضررش در انتها بیشتر از منفعتشه... شاید! در این لحظه باید اذعان کنم که جواب درستی برای این موضوع ندارم! شاید هم در آینده این جریان بیشتر بهم ثابت بشه! شاید هم واقعاً بهتره که گاهی "ترسو و بی اثر" بود و عطای بعضی چیزا رو به لقاشون بخشید!

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

یا رومی روم یا زنگی زنگ!

تا حالا براتون پیش اومده که اینقدر حرف برای گفتن داشته باشین، ولی از سنگینی اون حرفها حتی یک کلمه رو نتونین به زبون بیارین؟ درست مثل وقتی که آدم برای یک امتحانی اینقدر درس خونده که حس میکنه که دیگه الانه که همه اش سرریز بکنه و بیرون بریزه، وبعد سر جلسه میره و سؤالها رو که جلوش میذارن، احساس میکنه که هیچ چیز یادش نمیاد! این حال این آخر هفتۀ من بود! درست عین آدمی بودم که هفته ها و یا حتی شاید ماهها نخوابیده باشه و از فرط بیخوابی در شرف غش باشه و نتونه حتی برای ثانیه ای چشماش رو هم بذاره... دلم نمیخواست اصلاً حرف بزنم، دلم نمیخواست هیچ چیزی بنویسم و دلم نمیخواست که فکر کنم! خسته شدم از فکر کردن، از اظطراب، از اینکه چی میشه! خسته شدم از اینکه همه اش بخوام مثل بازی شطرنج تا ده تا حرکت بعد رو سبک و سنگین کنم! آخه ایوب هم اگر بود تا حالا خیلی وقت بود که بریده بود، ما که کوچیک ایوب هم نیستیم... هر روز یک جریان، هر روز یک داستان، هر روز یک بهانه! امروز دیگه روز آخر صبر و قرار منه... یا رومی روم یا زنگی زنگ!

۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

قول

امروز نیز روزی دیگر است. شاید با روزهای دیگه فرق زیادی نداشته باشه، ولی جمعه است و کار به زودی برای این هفته به پایان میرسه. از اون مهمتر جشن عزیزیه که مایۀ شادی و نشاط عموناصره... و از همۀ اینها مهمتر اینه که عموناصر چند روزی شاید دور از این غوغا و آشوب باشه. غوغایی که احتمالش خیلی زیاده که تا هفتۀ آینده به پایان برسه و من برای همیشه از جریان منفور خلاص بشم! ولی نه، به اندازۀ کافی توی این دنیا زخم خوردم که بدونم جریان به این سادگیها نیست! دیگه باید اینقدر از این دنیا یاد گرفته باشم که بدونم آدمای بدذات تا زهر خودشون رو مثل مار غاشیه نریزن دست بردار نیستن، بنابرین خیلی ساده لوحانه است اگر فکر کنم که همه چیز برای همیشه خاتمه پیدا میکنه! باید منطقی فکر کرد و این واقعیت رو مد نظر داشت که توی شرایط فعلی فعلاً کاری دیگه از دست من ساخته نیست. من تمام تلاش خودم رو تا آخرین لحظه کردم که این ماجرا بدون درگیری به اتمام برسه و بیشتر از این دیگه کاری ازم برنمیاد! در حالیکه همۀ عزیزانم متفق القول معتقد بودن که من نباید به هیچ عنوان کوتاه بیام، ولی من تا ثانیۀ آخر ساعی در حل و فصل این قضیه به طریق مسالمت آمیز بودم و هستم. اگر از این به بعد شمشیرها از رو بسته شه و فقط قصد به دعوا در کار باشه، دیگه چاره ای برای عموناصر باقی نمیمونه که با سلاح خودشون رو در روشون بایسته... دیگه در اون صورت راه دیگه ای برای آشتی وجود نخواهد داشت! به یقین این قولیه که عموناصر نه فقط به خودش داده، بلکه اخطاری بسیار جدیه که به تمام اوناییه که حتی فقط در ذهنشون این خیال رو در سر میپرورونن که آرامش عموناصر رو به هم بزنن... و عموناصر تا این لحظه حرف توخالی توی زندگیش نزده و مطمئناً این بار هم استثنائی در کار نخواهد بود!

۱۳۹۰ آذر ۲۴, پنجشنبه

دوست واقعی

دیروز یه جایی نوشته ای خوندم که خیلی به دلم نشست: همۀ آدما حرفهای توی رو میشنوند، دوستات به حرفهات گوش میکنن، ولی بهترین دوستات اونایی هستن که به حرفهای ناگفته ات گوش میکنن... واقعاً میتونم بگم که چه حقیقتی در پس این چند تا جمله نهفته است! دوست واقعی به معنی اخص کلام روی درخت سبز نمیشه. وقتی یک چنین دوستی رو به دست آوردی هرگز نباید از دستش بدی و نباید بذاری که هیچ چیزی خدشه ای توی دوستیتون به وجود بیاره! به یقین به دست آوردن یک دوست واقعی توی زندگی اصلاً کار آسونی نیست، ولی از اون مشکلتر اینه که اگر این شانس رو داشتی که چنین کسی سر راهت قرار بگیره، نگه داشتن این دوستی به مراتب مشکلتر از به دست آوردنشه! در این راه دشمنای زیادی ممکنه سر راهت قرار بگیرن و چه بسا بخوان که به طریقی سدی سر راهت قرار بدن... و باید به این رفاقت مؤمن بود و نگذاشت که این بدسگالان به آمال پلیدشون لحظه ای نزدیک بشن!
ای، عموناصر، فقط شاید فقط خودت بدونی و خدای خودت که چقدر این پلیدان خون به دلت کردن و هنوز هم دست بردار نیستن، تا به مقاصد شرشون نرسیدن! ولی ناراحت نباش و به راه خودت ادامه بده! اگر به خدای عیسی،  به خدای موسی و  به خدایگونه های دیگه اعتقادی نداری، ولی به خدای خودت که ایمان داری! این دنیا بازیهای زیادی داره و هرگز همه چیز همینجور نخواهد موند. همۀ ما یک روزی توی همین دنیا باید جوابگوی اعمالمون باشیم، همینجا، نه در بهشتی و نه در جهنمی! عدالت در همین کرۀ خاکی برای تک تکمون به طریقی برقرار خواهد شد... از ابد همین بوده و تا ازل هم چنین خواهد بود:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند ، چنین نیز هم نخواهد ماند

۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

"شنبۀ کوچک"

روز چهارشنبه است و وسط هفتۀ کاری در این دیار. اینجایی ها به این روز میگن "شنبۀ کوچک"! علتش هم البته زیاد واضح نیست برای کسایی که اینجا زندگی نکردن. برای اون دسته از کسایی که توی کشورهایی که روزهای کاریشون از دوشنبه شروع میشه و با جمعه به پایان میرسه، زندگی نکردن، باید یک توضیح مختصر بدم. اینجا معمولاً چون جمعه آخرین روز کاریه، بنابرین اولین روز تعطیلشون، روز شنبه میشه. خیلی ها که قصد گردش و تفریح دارن، روز شنبه رو انتخاب میکنن و مثلاً به کافه و رستوران و شبگردی میرن، چون روز بعدش یکشنبه است و مشکلی از نظر نوشیدن مشروبات ندارن. این رسم و رسومی بود که به ما موقع ورودمون به اینجا گفتن. اون موقعها معمولاً وسط هفته کسی بیرون نمیرفت. ولی توی سالهای اخیر که عادتهای اینا کلی تغییر کرده و بیرون رفتنشون به نسبت سابق بیشتر شده، یک عده ای دیگه این جرئت رو به خودشون میدن که توی هفته هم به "الواطی" برن! و حدس بزنین که چه روزی رو انتخاب میکنن؟ بله، روز چهارشنبه رو :) به هین خاطر خلاصه این اسم شنبه کوچولو رو روش گذاشتن!
عموناصر از قدیم هم زیاد اهل الواطی نبود و نیست، بنابرین فرق زیادی بین روزهای هفته براش وجود نداره! شنبه و چهارشنبه حداقل از این نظر توفیر زیادی براش ندارن :) یادمه یکبار یکی که تازه از وطن اومده بود و هنوز آخرین اصطلاحات دست نخوردۀ اونجا توی ذهنش بود به عموناصر لقب "بچه مثبت" رو داد :) حالا نمیدونم واقعیتش، این لقب جنبۀ مثبت داره یا نه؟ چون مصطلحات جدید اون دیار اینقدر برای ماها که مدت مدیدی دور بودیم، از ذهنمون دور هستن، که فهمیدن معنای واقعیش برامون گاهی خیلی ثقیل به نظر میرسه! از دوستایی که اونجا زندگی میکنن باید کمک گرفت و این اصطلاح رو به نحو احسن ترجمه کرد :)... ولی از مزاح گذشته، اینقدر کلمات و اصطلاحهای جدید وارد زبون ما شده که آدم جداً بعضی وقتا احساس کاملاً بیگانگی با زبون مادری خودش رو میکنه. به خصوص زبونی که جوونا صحبت میکنن. یک جوونی که البته خودش هم مدت زیادی اینجاست و مرتب به وطن سری میزنه میگفت: با اینکه مرتب با دوستا اونطرف در تماسم ولی وقتی به اونجا میرم رفته رفته حس میکنم که همۀ حرفهاشون رو متوجه نمیشم! پیش خودم گفتم که وقتی خود جوونا سر از حرفهای همدیگه در نمیارن، خدا به داد ما "دایناسورها" برسه...:)