۱۳۸۶ آذر ۲۱, چهارشنبه

کاوشگران

سر ساعت دوازده طبق معمول هر روز رفتم که ناهار بخورم دیدم منشی ما تنها نشسته! تعجب کردم چون اتاق ناهارخوریمون این موقع ها معمولاً شلوغه و همهمه ای درش به پاست! بعد یادم افتاد که امروز چهارشنبه ست و بچه ها برای خوردن ناهار بیرون زدند... به هر حال دیدم این همکار ما از در تنهایی تلویزیون رو روشن کرده و یک برنامه ی سرگرمی کانال یک رو داره تماشا میکنه... مشغول به خوردن بودم که یک دفعه آهنگ متن فیلم کاوشگران رو وسط برنامه پخش کرد! ناخودآگاه به یکباره به یاد دوران مدرسه افتادم ... چقدر این سریال رو دوست داشتم و چقدر به خاطرش زنگ ناهار که به خونه می رفتم، برای دیدنش دیر سر کلاس بعد ازظهر رسیده بودم... ای، یادش به خیر ...ا


The Persuaders کاوشگران

چرتکه ی الکترونیکی

پارسال حدوداً همین موقعها بود که قطعی برق باعث شد که کامپیوتری (سِروِری) که معمولاً ترانه ها رو روش میذآرم ارتباطش با شبکه قطع بشه. حالا امسال دوباره در همین فصل این دفعه خود کامپیوتر در اثر چندین بار رفتن برق، دست به اعتصاب "خشک" زده و از پخش آهنگها امتناع میکنه! خلاصه که اگر دوستان سعی کرده اند توی هفته ی اخیر به آهنگ های اینجا گوش کنند و پس از کلیک کردن اتفاقی نیفتاده، با عرض شرمندگی دلیلش این بود که عرض کردم :) اگر چه به چشم زدن و این داستانها اصلاً اعتقادی ندارم، ولی انگار این دفعه خودم این رایانه ی عزیز رو یک چشم اساسی زدم...این اواخر چندین بار صحبت این "یار با وفای" من، یعنی این "چرتکه ی الکترونیکی" شده بود و من مرتب میگفتم که این کامپیوتر الان یازده ساله که اصلاً خاموش نشده و شبانه روز در خدمت ما بوده... خوب حالا باید توی تعطیلات به خونه ببرمش و حسابی تیمارش کنم و نازش رو بکشم شاید بر سر لطف اومد و دوباره به راه افتاد...:)ا

۱۳۸۶ آذر ۱۵, پنجشنبه

فلسفه ی کریستمس

مدتهاست که از توی خونه چیزی ننوشتم، یعنی مشغله ی کاری اینقدر زیاده که وقتی آدم خونه میاد دیگه رمقی براش باقی نمیمونه که حتی کامپیوتر رو روشن کنه، تا چه برسه به اینکه بخواد چیزی بنویسه و منتشرش کنه! امشب ولی همش احساس میکردم که یک کاری باید انجام بدم و هر چی در ذهنم جستجو کردم، چیزی به جز قلم زدن رو پیدا نکردم! حالا اگر بعد از نوشتن این مطلب از صرافت افتاده بودم، یعنی حدسم درست بوده و فقط قلمم به "خارش" افتاده بوده، وگرنه که...:)
رفته رفته داریم به اواخر این سال مسیحی نزدیک میشیم! در این دیار قطبی دوباره تب کریستمس در وجود اکثر اهالی این مملکت افتاده! من که جداً بعد از این همه سال هنوز هم سر از داستان این هدیه خریدنهای اینها برای این ایام در نیاورده ام! انگار تمام سال همدیگه رو فراموش می کنند و سالی یکبار یادشون میفته که باید به یاد همدیگه باشند. بعد به هر قیمتی شده، مغازه ها رو خالی و جیب صاحباشون رو پر می کنند، تا خلاصه کادویی برای همه ی اقوام و دوستان خریده باشند! جالب اینجاست که از موقعی که من به این کشور اومدم، این ماجرا هر سال شدیدتر شده، به طوری که درصد خرید مردم برای کریستمس توی دهه ی اخیر مرتب سیر صعودی داشته! از اون هم جالب تر اینکه این ایام هر سال در اثر تبلیغات جلوتر میافته... باور نمیکنید اگه بگم که با گوشهای خودم قبل از تابستون یک آگهی در رابطه با کریستمس رو شنیدم! البته از دو سه ماه زودتر از تولد مسیح، انواع و اقسام آگهی ها، عکسها و رپورتاژ ها که دیگه روی شاخشه...:)
هر بار که به وطن سری میزنی، اعم از اینکه مدت کوتاهی از آخرین دیدارت گذشته یا اینکه زمانی طولانی فرصت سر زدن رو نداشته ای، تغییرات رو در اونجا به وضوح میبینی. در این کشورهای غربی ولی برعکس اگر به عنوان مثال ده سال هم دور باشی و بعد برگردی معمولاً آب از آب تکون نمیخوره، حتی گاهی اگر توی خیابونها پرسه بزنی، شاید همون آدمهایی رو ببینی که همون ده سال قبل دیدی... این وسط من در این سالها توی این خطه یک مشاهده ای کرده ام که کاملاً متفاوت با این آب از آب تکون نخوردنشونه: این جامعه یی که یک موقع به عنوان سردمدار سوسیالیزم و رفاه اجتماعی زبانزد همه ی دنیا بود، شدیداً به سمت ارزشهای سرمایه داری داره پیش میره و مردمش روزبروز دارن مصرفی تر میشن... فکر کنم روح سرگردان صدر اعظم فقیدشون رو اگر میتونستند شبها در مرکز شهر پایتخت، یعنی همون جاییکه به قتل رسید، گیر بیارند، به یقین میشد صدای او رو شنید که زیر لب داره با خودش زمزمه میکنه که: مگه من چیکار کردم که مستحق این سرنوشت در وطنم باشم؟!

۱۳۸۶ آذر ۱۳, سه‌شنبه

جوانهای امروز

بعضی اوقات نمیدونم جریان از چه قراره که وقتی پدر و مادرها به هم میرسند، بدون اینکه خودشون هم متوجه باشند و کاملاً به طور ناخودآگاه از "درد مشترک" شروع به سخن می کنند! همکاری دارم که بزرگترین فرزندش حدودا" همسن پسر منه. دیروز هر دوی ما به مقصد اون یکی مریضخونه، موقع سوار شدن به اتوبوس به هم برخورد کردیم... اولش بر طبق عادت صحبت از کار و رئیس و اضافه حقوقها بود ولی در یک چشم به هم زدن درد دلها باز شد و حرف به فرزندان ارشد کشیده شد... چقدر دردها به هم نزدیک بودند! سخن از جوونهای امروز بود که چقدر طرز تفکرشون و برخوردهاشون ما رو به تعجب وامیداره! سه سال توی دبیرستان درس میخونند، فکر میکنند که کمر کوه رو شکستند! همش صحبت از این میکنند که خسته اند و باید حداقل یک سالی استراحت کنند. وقتی که ازشون سؤال میکنی که میخواید توی زندگی چکار بکنید، جوابشون از نمیدونم فراتر نمیره!
در اینکه بین نسلها همیشه یک فاصله ی خاص وجود داره جای هیچگونه شک و شبهه ای وجود نداره. البته فاصله ی سنی به طور طبیعی این فاصله رو به مراتب زیادتر میکنه، ولی با هر "هم نسلی" که صحبت میکنی، همه به این مسئله اشاره میکنند، که نسل جدید خیلی لوس شده اند، خیلی راحت طلبند و اصلاً طاقت کشیدن سختی رو انگار ندارند! از کمبود شدید انگیزه درشون دیگه اصلا" حرفی نمیزنم که اون خودش مثنوی هفتاد من میشه!... به هر طریق هر طور که هست، پروردگار، به ما والدین صبر فروان عطا کنه و این جوونها رو به راه راست هدایت کنه... آمین، یا رب العالمین...:)

۱۳۸۶ آبان ۲۹, سه‌شنبه

Woman in love

چه تابستونی بود اون سال! اولین فصل گرم در غربت! تازه چند ماهی میشد که به پایتخت اومده بودیم و کلاس زبان رو هم به اتمام رسونده بودیم. با اینکه سه یار دبستانی با هم از وطن خارج شده بودیم ولی خیلی زود هر کی به راه خودش رفته بود و خلاصه علی مونده بود و حوضش... بعد از اون آخرین شبی که با حال زار از دوست خوبم خداحافظی کرده بودم، دیگه فکر نمیکردم که به این زودیها ببینمش! توی اون چند ماه فقط با هم ارتباط مکاتبه ای داشتیم. تا اون روز که دیدم تلفن زنگ زد، خودش بود! گفت که داره به پایتخت میاد و شاید اصلاً بخواد کلاً به اونجا کوچ کنه. دیگه از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم...ا
بله، چه تابستون خوبی بود! یادمه فامیل یکی از آشنا ها هم از ایتالیا اومده بود و دیگه حسابی با هم گشت و گذار می کردیم. اون بیچاره هم از عشق یک دختره در ولایتشون سر به بیابون گذاشته بود و به شهر ما اومده بود تا شاید بتونه فراموشش کنه :)...ا
شروع اون تابستون خوب بود ولی خوشی مثل خیلی چیزای دیگه توی زندگی انگار باید به پایان می رسید! دوست عاشق ما به شهر خودش برگشت و از محبوبش نتونست بگذره. دوست خوب من هم به دلیل اینکه کار پذیرش تحصیلیش با کارشکنی یک نژادپرست ناب اونجایی درست نشد و مجبور به بازگشت به خطه ی "قلب سبز" اون مملکت شد... و دوباره "علی موند و حوضش"...ا
دیشب وقتی توی ماشین صدای باربرا استریساند رو شنیدم، ناخودآگاه به یاد اون کافه ای افتادم که در اون تابستون سه تایی مشغول گپ زدن بودیم. دوست خوبم رفت و این آهنگ رو روی موزیک باکس انتخاب کرد. من که برای اولین بار این ترانه رو میشنیدم، جقدر از شنیدنش لذت بردم...بعدها تا مدتها وقتی دلم میگرفت و احساس تنهایی می کردم، به همون کافه میرفتم،قهوه ای میگرفتم و به ترانه ی "زن عاشق" گوش میدادم...!ا



Barbra Streisand - Woman in Love

Life is a moment in space
When the dream is gone
It's a lonelier place
I kiss the morning goodbye
But down inside you know
We never know why
The road is narrow and long
When eyes meet eyes
And the feeling is strong
I turn away from the wall
I stumble and fall
But I give you it all

I am a woman in love
And I do anything
To get you into my world
And hold you within
It's a right I defend
Over and over again
What do I do

With you eternally mine
In love there is
No measure of time
We planned it all at the start
That you and i
Would live in each others hearts
We may be oceans away
You feel my love
I hear what you say
No truth is ever a lie
I stumble and fall
But I give you it all

I am a woman in love
And I do anything
To get you into my world
And hold you within
It's a right I defend
Over and over again
What do I do
I am a woman in love
And Im talking to you
Do you know how it feels
What a woman can do
It's a right
That I defend over and over again

۱۳۸۶ آبان ۲۳, چهارشنبه

بازگشت

زان نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایه امید من ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من راز گو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم

تا بر گذشته مینگرم عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم به یاد
می نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد
این درد را چی گونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعر ها که روح ترا رنج داده است
فریاد های یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دو رویی مردم مرا نبود

دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیر ها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ
بندی دگر دو باره به پایم نیفکند

فروغ فرخزاد

۱۳۸۶ آبان ۱۸, جمعه

محکمۀ زندگی

به این نتیجه رسیده بودم که توی زندگی دیگه چیزی من رو به تعجب وا نخواهد داشت! ولی این خیال خامیه که انگار باید رفته رفته از سر بیرون کنم، چون کسانی توی این دنیا هستند که هر چقدر هم آمادگی کامل برای رفتارهای خودخواهانه اشون داشته باشی، باز هم کم خواهی آورد! طبق حقوق کیفری کسی که از قوانین سرپیچی میکنه باید محاکمه و در صورت مجرم شناخته شدن مجازات بشه. ولی دلم میخواد یکی به من بگه که کسی که زندگی فرزندانش رو از ابتدای تولدشون خراب میکنه و به گند میکشه، در کدوم دادگاه باید گناهکار شناخته بشه؟! بعضی از آدما ذاتاً برای زندگی خانواده ساخته نشده اند و صاحب بچه شدنشون از روز نخست اشتباه محضه! حالا چه اصراری بر ای این دارن که حتماً یک موجود معصومی رو به این دنیای بی سر و ته بیارن تا بعدش ذره ذره زندگی اونها رو تباه بکنند، جداً نمیدونم! آخه یکی نیست که به اینا بگه: دست از این رفتارهای حیله آمیز بردارید! شما حناتون دیگه در این دنیا رنگی نداره و ماهیتتون بر همه ی به اندیشان آشکاره... شما بزهکارانی هستید که دیر یا زود در محکمه ی زندگی مورد بازخواست قرار خواهید گرفت که قاضی اون روزگار، دادستانش سرنوشت و وکیل مدافعش وجدان خواهند بود! در این دادگاه شما به یقین مجرم شناحته خواهید شد، زیرا روزگار قاضیی بسیار عادله، سرنوشت دادستانی بس بیرحم و قصی القلبه، و مطمئناً کارتون به وکیل تسخیری می افته، چون استطاعت وجدان رو نخواهید داشت.

Tell Me Why



Declan Galbraith - Tell Me Why

In my dream children sing a song of love for every boy and girl
The sky is blue and fields are green and laughter is the language of the world
Then I wake and all I see is a world full of people in need

Tell me why (why) does it have to be like this?
Tell me why (why) is there something I have missed?
Tell me why (why) cos I don't understand.
When so many need somebody we don't give a helping hand.
Tell me why?

Everyday I ask myself what will I have to do to be a man?
Do I have to stand and fight to prove to everybody who I am?
Is that what my life is for to waste in a world full of war?

Tell me why (why) does it have to be like this?
Tell me why (why) is there something I have missed?
Tell me why (why) cos I don't understand.
When so many need somebody we don't give a helping hand.
Tell me why?

(children) tell me why? (declan) tell me why?
(children) tell me why? (declan) tell me why?
(together) just tell me why, why, why?

Tell me why (why) does it have to be like this?
Tell me why (why) is there something I have missed?
Tell me why (why) cos I don't understand.
When so many need somebody we don't give a helping hand.

Tell me why (why,why,does the tiger run)
Tell me why (why why do we shoot the gun)
Tell me why (why,why do we never learn)
Can someone tell us why we let the forest burn?

(why,why do we say we care)
Tell me why (why,why do we stand and stare)
Tell me why (why,why do the dolphins cry)
Can some one tell us why we let the ocean die ?

(why,why if we're all the same)
tell me why (why,why do we pass the blame)
tell me why (why,why does it never end)
can some one tell us why we cannot just be friends?

۱۳۸۶ آبان ۱۵, سه‌شنبه

بت چین

یادش به خیر دوران بچگی که واقعاً چه عالمی داشت! هر برهه ایش برای خودش یک صفایی داشت. بزرگ که میشی، هر چقدر هم که از زندگیت راضی باشی و برای خودت خوش و خرم در حال گشت و گذار باشی، باز هم اون دوران یک چیز دیگه است! با دوست خوبی در مورد فرزندان عزیز، "تبادل درد" می کردیم، می گفت که نورچشم برای قانونی شدن سن ماه، هفته و روزشماری می کنه! گفتم که الان اینجوریه ولی بذار یک مدت بگذره، وقتی که وارد جامعه شد و بعد از به این در و اون در زدن تونست یک کاری و آشیونه ای برای خودش پیدا کنه، اون موقع باید ازش سؤال کرد که حالت چطوره؟! وقتی که فکر و ذکرش این بود که آخر ماه کرایه خونه رو چطور باید پرداخت کنه، اون موقع است که باید دید برای چی روزشماری میکنه!...ا
یاد اولین کار خودم در دوران بچگی افتادم. سال دوم دبیرستان رو تازه به پایان برده بودم، یعنی درست اواسط دوران نوجوونی... خاله ی کوچیکم اون وقتا توی وزارت بهداری کار میکرد. دیگه یواش یواش تابستون داشت سر وکله اش پیدا میشد که یک روز خاله ازم پرسید که آیا دوست دارم کار کنم؟ پرسیدم چه کاری؟ گفت که توی یک پروژه ای احتیاج به آمارگر دارند! "آمارگر"، اسمش که خیلی دهن پرکن بود و برای نوجوونی که توی عمرش تا به حال بهش پیشنهاد کار نشده بود، جای درنگ باقی نمیذاشت... بله، اون تابستون برای من جداً فراموش نشدنیه! برای اولین بار توی زندگیم خودم پول درآوردم و لذت خوردن چلوکباب ها بعد از باز شدن دوباره ی مدارس در پاییز، هنوز زیر دندونامه :) البته پولا فقط خرج شکم نشد... فکر کنم یکی از قشنگترین کارهای شجریان رو در اون دوره خریدم، آلبوم گلبانگ که شامل چهار تا کار واقعاً عالی بود. ترانه ی بت چین یکی از اونها بود که توی این سالهایی که گذشت شاید صدها بار زمزمه اش کرده باشم...ا


شجریان - بت چین

ای مه من، ای بت چين ای صنم
لالـه رُخ، زهره جبين ای صنم

تا به تـو دادم دل و دين ای صـنم
برهمه كس گشته یقين ای صنم

من زتو دوری نتوانم دیگر ، جانم
وزتو صبوری نتوانم دیگر

بيا حبيبم، بيا طبيبم

هر كه تو را ديده ز خـود دل بريد
رفته ز خود، تا كه رُخت را بديد

تير غمت، چون به دلِ من رسيد
همچو بگفتم كه همه كس شنيد

من زتو دوری نتوانم ديگر ، جانم
وزتو صبوری نتوانم ديگر

بيا حبيبم، بيا طبيبم

ای نفـسِ اُنـسِ تـو احيای من
چون تويی امروزه مسيحای من

حالت جمعی تو پريشان كنی
وای به حال دل شيدای من

من زتو دوری نتوانم ديگر ، جانم
وزتو صبوری نتوانم ديگر

بيا حبيبم، بيا طبيبم

۱۳۸۶ آبان ۱۰, پنجشنبه

وايسا دنيا

بیشتر وقتها ما آدما همه چیز رو واضح و مبرهن میبینیم، یعنی حتی بودن عزیزانمون رو... توی تاریکی صبح، توی ماشین که نشستم و استارتی به موتور سردش زدم، مثل چند روز اخیر صدای رضا صادقی تمامه فضای ماشین رو پر کرد...یکهو دلم گرفت چون حس کردم یک فرق بزرگ با روزای قبل وجود داره...آره، تو اونجا نبودی و چقدر احساسه عجیبیه وقتی بدون تو هستم! وقتی که تو نیستی انگار که دنیا از حرکت باز می ایسته!...ا


رضا صادقی - وايسا دنيا

من ديگه خسته شدم بس كه چشام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل و با خودت نبین

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس دائم بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

۱۳۸۶ آبان ۹, چهارشنبه

تنها صداست که میماند

این روزا به طرز عجیبی درگیر روزمرگی ها هستم، با اینکه کار به خصوصی هم در واقع انجام نمیدم! هوای پاییزی هم در این مملکت رفته رفته داره رو به سرما میره! جالبه که بعضی آدما از ابتدای زندگیشون تکلیفشون در مقابل گرما و سرما کاملاً روشنه، یعنی یا گرمایی هستند، یا سرمایی و یا اصلاً هیچ مراوده ای با آب و هوا ندارند! راستش موقعی که من از وطن بیرون میومدم، خودم هم عضو لاینفک همین دسته ی آخر بودم. اما توی این سالها در خارج از کشور، به فراخور وضعیت زندگی، آب و هوا و خیلی فاکتورهای دیگه، احساس می کنم که طبع جویم خیلی تغییر کرده... یادمه توی یک دوره ای که من هم مثل همه ی دانشجو های دیگه که انواع و اقسام "کارهای دانشجویی" میکنند، صبح های خیلی زود مشغول به شغل شریف روزنامه فروشی بودم. فقط اینقدر بگم که اختلاف دمای بیرون و درون خونه حدود چهل و پنج درجه بود! خلاصه بعد از سه ساعت ایستادن در هوای دلپذیر زمستونی، هیچ جای تعجبی نبود که توی اون دوران از هر چی زمستون و سرما بیزار شده بودم :)...بگذریم! به هر حال بی مناسبت نیست که ترانه ی پاییز رو از زنده یاد مازیار در اینجا بذارم. خدا بیامرز در وطن موند و شنیدم که در وضعیت نه چندان جالب این دنیا رو ترک کرد! من شخصاً صداش رو همیشه دوست داشتم. یک گرمای خاصی در صداش وجود داشت و البته هنوز هم وجود داره، چون به قولی تنها صداست که میماند...ا


مازیار - پاییز

پاییز برای باغچه ها فصل سکوت و ماتمه
فرصت بودن گلها رو ساقه ها خیلی کمه
صدای بال چلچله به گوش گل نمیرسه
لب گل شقایق رو بارون دیگه نمی بوسه

کوچه به سوگ پنجره نشسته در شب سیاه
جغدی از اون خرابه ها چشم می دوزه به غصه ها
میگه شب شهادت گلها بدست پاییزه
خون تو گلوی زخمیه لاله همیشه لبریزه

مسمومه باد پاییزه هوای سرد ذهن من
به داد گل کی میرسه تو این هوا پرپر شدن
مسمومه باد پاییزه هوای سرد ذهن من
به داد گل کی میرسه تو این هوا پرپر شدن

منم که با فصل خزون یه روز به دنیا اومدم
به نوبهار سبز خود یک شبه پشت پا زدم
رو شاخه های سرنوشت خشکیده برگ آرزو
تو این غروب بی کسی رسیده مرگ آرزوم

برگ درخت عمر من لحظه به لحظه می ریزه
ببین بهار زندگیم اسیره دست پاییزه

مسمومه باد پاییزه هوای سرد ذهن من
به داد گل کی میرسه تو این هوا پرپر شدن
مسمومه باد پاییزه هوای سرد ذهن من
به داد گل کی میرسه تو این هوا پرپر شدن

۱۳۸۶ آبان ۴, جمعه

بدر versus بیخوابی

چند روزی میشه که شبها سر ساعت سه از خواب می پرم و بعدش دیگه خوابم نمیبره! فکر کردم که شاید به قرص کامل بودن ماه توی چند روز اخیر ربط داشته باشه، چون وقتی از خواب بیدار میشم، چنان مهتاب توی اتاق رو روشن کرده که انگار چند تا لامپ مهتابی رو روشن کرده باشی! رفتم و توی اینترنت یک کمی جستجو کردم شاید که محققین رابطه ای بین این دو پدیده پیدا کرده باشند، جالبه که هر دو هم با حرف ب شروع میشند یعنی بدخوابی و بدر (ماه شب چهارده). اینجور که به نظر میاد تا به حال هیچ ارتباط علمی آماری در این مقوله پیدا نکرده اند! حذف نوشیدن چند لیوان چای شبانه هم که هیچ کمکی نکرد! خلاصه که هر چی که دلیلش هست، خدا به داد برسه :) چونکه یا روحیه و در اعماق ضمیر ناخودآگاهه و شبها فیلش یاد هندستون میکنه، و یا جسمیه و دیر یا زود به طرق دیگه هم اظهار وجود خواهد کرد...ا

۱۳۸۶ مهر ۲۷, جمعه

!من که از شیشه نیستم

روز جمعه بعدازظهره! من دیگه یواش یواش میخوام جول و پلاس رو جمع کنم، کرکره های "مغازه" رو پایین بکشم و هفته ی کاری رو آروم آروم به پایان ببرم. بر عکس خیلی وقتها که از صبح که از خواب بیدار میشم و یک نوشته ای رو پیش روی ذهنم میبینم، الان این کلمات کاملاً فی البداهه دارند روی صفحه ی رایانه ام نقش میگیرند... افکار زیادی درون ذهنم در حال گردش هستند ولی بیشترشون حول یک محور می چرخند... محوری که نزدیک به نیمی از زندگی من رو تحت الشعاع قرار داده و تا آخرین لحظه ی عمرم هم جزئی از وجودم رو تشکیل خواهد داد! توهم رو باید کنار گذاشت، عموناصر! اگر فکر می کردی که با گذشت زمان این احساس تغییر خواهد کرد، سخت در اشتباه بودی!...ا
اینقدر نگران نباش! من که از شیشه نیستم...ا -
چقدر جالبه که همین حرفها رو من هم خودم یک روز به نسل قبلی میزدم: از این دست که بدی از اون دست میگیری! آره میدونم که تو از شیشه نیستی، ولی من هم از سنگ نیستم! خوشحالیه تو خوشحالیه من، ناراحتیت ناراحتیه من و نگرانی هات نگرانیهای منه! چطور میتونم نگران نباشم؟!!...ا
میدونید، تخطئه کردن همیشه کار راحتیه! و تا وقتی که آدم خودش توی یک موقعیت قرار نگرفته، اظهار نظر کردن بسیار آسونه! به کسانی که نسل بعدی رو شاید "زود" به دنبال زندگی خودشون می فرستند، به سادگی میشه خرده گرفت... وقتی که توی موقعیتش قرار گرفتی و بر خلاف میل باطنیت درد دوری رو به جان خریدی، و علی رغم بالیدن به عصویتت در دار و دسته ی ذکور، هفته ها دور از چشم برحقان ریزش اشک، در خفا گریستی، اون موقعست که به یاد نسل قبلیه خودت میفتی و با احترامی صد چندان بیشتر، ازشون به نیکی یاد می کنی..ا

۱۳۸۶ مهر ۲۶, پنجشنبه

She

نمی دونم چرا این چند وقته همش به یاد خواننده های قدیمی و ترانه هایی می افتم که به جرأت میتونم بگم که شاید بیشتر از دو دهه میشه که نه شنیدمشون و نه اصولاً به یادم بوده اند. اون قدیما یادم میاد که صدای شارل آزناوور خواننده ی ارمنی تبار فرانسوی رو خیلی دوست داشتم. یک نواری ازش خریده بودم که البته تمامیه ترانه هاش رو به زبون آلمانی خونده بود. گوش دادن به این نوار به واسطه ی آلمانی خوندن با لهجه ی غلیظ فرانسه ی این خواننده، خالی از لطف نبود! ترانه ی زیر میشه گفت یکی از معروف ترین و جدیدترین آهنگ هاییه که به انگلیسی خونده...ا



She
May be the face I can't forget
A trace of pleasure or regret
May be my treasure or the price I have to pay
She may be the song that summer sings
May be the chill that autumn brings
May be a hundred tearful things
Within the measure of the day

She
May be the beauty or the beast
May be the famine or the feast
May turn each day into heaven or a hell
She may be the mirror of my dreams
A smile reflected in a stream
She may not be what she may seem
Inside a shell

She who always seems so happy in a crowd
Whose eyes can be so private and so proud
No one's allowed to see them when they cry
She may be the love that can and hope to last
May come to me from shadows of the past
That I remember till the day I die

She
May be the reason I survive
The why and where for I'm alive
The one I'll care for through the rough and rainy years
Me I'll take her laughter and her tears
And make them all my souvenirs
For where she goes I got to be
The meaning of my life is

She, she, she

ساز من

سه تارم رو بعد از چندین سال خاک خوردن در چندین خونه و در جاهای مختلف منزل اعم از گوشه ی اتاق و بالای کمد و ... بیرون کشیدم و بالاخره صداش رو درآوردم! خلاصه احساس خیلی خوبیه وقتی که دوباره انگشتان دست چپم روی سیمهاش به حرکت در میان! البته از آماتور هم یک پا آماتورترم و بعد از چندین جلسه کلاس رفتن پیش کسی که در واقع ساز اصلیش سنتور بود، خودم توی خونه مشغول یادگیری شدم. بعدش هم که تازه درست و حسابی داشتم راه میفتادم، دست عزیز بنای ناسازگاری رو گذاشت. به قول شتر نقال توی شهر قصه هیچ دشمنی بدتر از دست خود آدم نیست :) یه جایی چند روز پیش می خوندم که یکی از ویژگیهای سه تار رابطه ی احساسیه که بین نوازنده و این ساز به وجود میاد! من که هنوز نوازنده به حساب نمیام ولی اونقدر رو مینتونم شهادت بدم که آرامش خاصی به آدم میده و هر چند که بعد از دقایقی چند اسید لاکتیک شانه ی چپ بالا میزنه، با این وصف روح نشاط خاصی پیدا میکنه...ا

۱۳۸۶ مهر ۲۴, سه‌شنبه

Love on the rocks

Neil Diamond - Love On The Rocks

Love on the rocks
Aint no surprise
Just pour me a drink
And I tell you some lies
Got nothing to lose
So you just sing the blues all the time

Gave me your heart
You gave me your soul
Then you left me alone here
With nothing to hold
Yesterday is gone
Now all I want is a smile

First, they say they want you
How they really need you
Suddenly you find you're out there
Walking in the storm
When they know they have you
Then they really have you
Nothing you can do or say
You've got to leave, just get away
We all know the song

Love on the rocks
Aint no big surprise
Just pour me a drink
And I tell you my lies
Yesterday is gone
And now all I want is a smile

کاسه ای زیر نیم کاسه

ازم ایراد گرفته شد که گاهی در نوشته هام خیلی تیز هستم و به ویژه اعتراضی که به نوشته ی قبلیم شد، عنوانش پیش قضاوتی بود! هیچکس البته "کامل" نیست و من در مورد خودم میتونم اعتراف کنم که گاهی شاید احساساتم جلوتر از خودم در حال حرکتند. علی ای حال از دوست بسیار عزیزی میخوام نقل قولی به طور کاملاً مستقیم بکنم:) هر چیزی که تو رو به تعجب بندازه، مطمئن باش که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشه!...ا

۱۳۸۶ مهر ۲۳, دوشنبه

احساس مادرانه!

چند روزی هست که میخوام چند سطری بنویسم، ولی همش یک موردی پیش میاد و رشته ی افکار که قطع شد دیگه کار از کار گذشته! امروز صبح بعد از مدتها موفق به تماشای برنامه ی صبحگاهی تلویزیون شدم. تصادفاً مصاحبه ای با برنده ی جایزه ی ادبی نوبل، خانم لسینگ رو نشون میداد. کنجکاویم جلب شد و در راه بین آشپزخونه و اتاق نشیمن از حرکت بازایستادم. مطلقاً هیچی در مورد این خانم نویسنده نمیدونستم. هر چی بیشتر به سؤالهای مصاحبه کننده جواب میداد، احساس می کردم که بیشتر حالت آنتیپاتی من رو به خودش تحریک میکنه! آدمی به این متکبری در تمام عمرم ندیده بودم. می گفت که من اصلاً تعجبی از این جایزه نمی کنم و این رو باید سی چهل سال پیش به من میدادند، و در جواب این سؤال که چه احساسی از دریافت این جایزه داره گفت: من جای اونا (کمیته ی نوبل) خجالت میکشم که این همه سال صبر کردند!! واقعاً که!!! هر جمله ای که از دهن این شخص بیرون میومد، بوی تکبر میداد. توی اینترنت به دنبال اطلاعات بیشتری در موردش گشتم و این مقاله رو در نیویورک تایمز پیدا کردم. وقتی شرح مختصر زندگیش رو خوندم، دیگه زیاد تعجبی در مورد شخصیتش نکردم... مادری که دو فرزندش رو در ابتدای زندگیشون به حال خودشون رو رها میکنه، چون "احساس زندانی بودن" میکنه! میدونید، خیلی وقتا میگن که احساس پدرها در مورد فرزندانشون هیچوقت مثل مال مادرها نمیتونه باشه و مال مادرا غریزیه و خلاصه از این حرفها... ولی جداً بعضی از "مادرها" رو عارم میاد اسم مادر روشون بذارم! صد رحمت به احساس"اکتسابی پدارنه" که به قول عزیزی شرف داره به اون احساس "غریزی مادرانه" که در برابر احساسات غریزی "یک وجب پایین تر" شون ظاهراً پشیزی اهمیت نداره!!!

۱۳۸۶ مهر ۱۷, سه‌شنبه

وقتی تو نیستی

اول صبح در اثر خوندن ایمیلی از اداره ی مهاجرت اونقدر عصبانی شدم که به معنای واقعی کلام صدای غلیان خونم رو در شرایین میشد شنید! من جداً به این نتیجه رسیدم که در کارگزینی این اداره غربیلی رو تعبیه کرده اند که موقع گزینش هر چی آدم نژاد پرست و بیگانه ستیز رو الک کرده و استخدام می کنند! متأسفانه این برای اکثر این کشورهای غربی صدق می کنه... بگذریم چون اگه زیاد وارد معقولات بشیم و بخواهیم عادلانه قضاوت کنیم، رفتاری که در وطن خودمون با بیگانگان دارند صدها مراتب بدتر از اینه و با دیدن اون رفتارها آدم برای اینها صد تا صلوات هم میفرسته...ا
از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است: عزیزم، از این ترانه خوشت اومد... پس در اینجا اون رو به تو تقدیم میکنم و امیدوارم که همونطور که در این لحظات سحری شنیدنش به من آرامش داد، تو رو نیز دلشاد کنه!... وقتی تو نیستی...ا


ابی - وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی گم میشه آفتاب
خاکستر میشه حریر مهتاب
از رفتنت من پر میشم از شب
شب دلهره شب اضطراب

وقتی تو نیستی دنیا شب میشه
شب از دل من شب تا همیشه
بی تو هر نفس تکرار ترسه
لحظه لحظه نیست نبض تشویشه

بي تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ی ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز

هیچکی عاشقت اینجور که منم
نبود و نشد لاف نمیزنم
من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم

هیچکی عاشقت اینجور که منم
نبود و نشد لاف نمیزنم
من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم

بي تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز

بي تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ی ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز

۱۳۸۶ مهر ۱۶, دوشنبه

تکرار تاریخ

خیلی وقتا به این فکر می کنم که وقتی خودم به سن تو بودم چی از ذهنم میگذشت! ولی هر چند هم که مشابهت هایی رو پیدا می کنم، باز هم تفاوت از زمین تا آسمان است. از قدیم به ما می گفتند که زود ازدواج کنید تا فاصله ی سنیتون با فرزندانتون زیاد نشه و همدیگر رو بهتر درک کنید! راستش ما هم در هر حال خواسته یا نا خواسته به این سخن بزرگترها لبیک گفتیم و در عنفوان جوانی تا چشم به هم زدیم دیدیم داریم پوشک عوض می کنیم :) یعنی با اینکه تمام شرایط برای نزدیک شدن دو نسل را مهیا کردیم، ولی باز هم بیشتر مواقع این فاصله احساس میشه! به گونه ای انگار نسل ما دقیقاً می دونست که به دنبال چیه، اهدافش کاملاً مشخص بود و برای نیل به اونا تلاش می کرد... ولی جوونای امروز، اینطور که به نظر میاد، سالها مثل کلاف سر در گم دور خودشون می چرخند که شاید بتونند به طریقی خودشون رو پیدا کنند!... نمی دونم، انگار این چرخه ایست که مرتب میچرخه و تکرار میشه... شاید پدر و مادر های ما هم در مورد ما همین فکر رو می کردند و یک روزی بچه های ما هم در مورد اولاد خودشون چنین فکری رو خواهند داشت... و تاریخ بدین شکل تکرار میشه...ا