۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه

فرهنگ زور

دوشنبه، دوشنبه، دوشنبۀ ناراضی، پا در فلک اندازی! مثلی بود که من از کوچیکی باهاش بزگ شدم و البته کمی هم درش تحریف کردم: "ای شنبۀ ناراضی، پا در فلک اندازی"... امروز شاید دیگه این ضرب المثل اونقدرا مصداق نداشته باشه! از همون زمان ما، دیگه صحبت از اون بود که معلما دست روی شاگردا بلند نکنن، ولی در هر صورت زمانی که ما به مدرسه میرفتیم، خوراک هر روز بچه ها بود. کتک زدن و کتک خوردن یک قسمتی از روزمرگی ما توی مدارس بود. نمیتونم بگم که من خودم شخصاً خیلی درگیر این جریان شدم توی اون دوره ای که محصل بودم، ولی بچه های دور و اطرافم صابونش روزی نبود که به تنشون نخوره!
سالیان ساله که از اون جامعه و فرهنگ به دور هستم بنابرین قضاوت زیادی نمیتونم بکنم. اون چیزایی رو هم که فکر میکنم بدونم، از طریق چیزاییه که از این طرف و اون طرف میشنوم. اون زمان کوتاهی که به اجبار در این فاصلۀ سه دهه در اونجا ساکن شدم، حس کردم که تغییراتی به وجود اومده، ولی با این وصف حکم قطعی صادر کردن اصلاً کار ساده ای نیست. متأسفانه فرهنگ زور و زورگویی هنوز مثل سابق در اونجا حکمفرماست و هر جایی که این فرهنگ وجود داشته باشه مسلماً خشونت هم جایگاه خاص خودش رو داره. حالا اونایی که اونجا زندگی میکنن و چیز دیگه ای به غیر از اون چیزی رو که از بچگی دیدن و هنوز هم شاید هر روز باهاش روبرو باشن، شاید به شکلی عذرشون موجه باشه، که صددرصد اون هم قابل بحث و برسی هست، ولی حیرتم از کساییه که به این سوی دنیا میان و اینجا با فرهنگهای دیگه آشنا میشن و راه بهبودشون به عنوان انسان براشون تا هر جا که بخوان بازه، اونها چطور هنوز با همون روش میخوان زندگی کنن، در عجبم! توی خونه دست روی بچه هاشون بلند میکنن و اونا رو آزار میدن و چه بسا حتی توی محیط کاری هم از همون راه و روش استفاده میکنن! کسی رو میشناختم که به عنوان مربی کودک توی مهد کودک کار میکرد و بچه ای رو که از نظر اون خیلی شیطونی میکرد مورد ضربه قرار میداد... واقعاً آدم نمیدونه چه بگه؟! گاهی اوقات فکر میکنم که باید به حال این فرهنگ گریست! فرهنگی که همه چیزش فقط بر اساس زوره! همه چیز رو به زور باید به هم تحمیل کنیم! اگه طرف نپذیرفت، باید چوب به دست گرفت یا فحاشی کرد، به یک شکل باید طرف رو خورد کرد... یاد یک صحنه ای افتادم که سالها پیش اینجا شاهدش بودم: دو تا ماشین با هم تصادف میکنن. راننده هاش پیاده میشن و لبخندی به هم میزنن و کارتهای شناساییشون رو در میارن و شمارۀ بیمه های ماشین رو با هم رد و بدل میکنن. بعد هم با نزاکت از هم خدا حافظی میکنن... حالا فقط همین صحنه رو در اون دیار تصور کننین و باقی داستان رو به خوانندۀ خوش ذوق واگذار میکنم!

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

تولدی دیگر

تقدیم به پسرم!

پسرم، الان که این نوشتۀ من رو میخونی، نمیدونم کجا هستی و چند سالته! نمیدونم که آیا من هستم توی این دنیا یا نه، ولی فرقی نمیکنه! فقط اینقدر رو میدونم که باید برات بنویسم! باید بنویسم که تو کی هستی و چطوری پات رو توی این دنیا گذاشتی. اگه من ننویسم کی باید بنویسه؟!
نمیدونم از کجا شروع کنم! شاید هم کجاش زیاد اهمیت نداشته باشه... شروع مهمه! روزگار خرابی بود اون موقعها. زندگی خیلی سختی داشتیم من و مادرت. چندین سال بود که توی اون کشور زندگی میکردیم. برای درس خوندن کشورم رو ترک کرده بودم ولی نه به انتخاب خودم! اگه به من بود هرگز خاک کشورم رو ترک نمیکردم! ولی سردمداران دنیا انگار برای ما از قبل تعیین کرده بودن! به ماها به طریقی گفته بودن که اینجا دیگه جای شما نیست و بهتره که جول و پلاستون رو جمع کنین و به دنبال سرنوشت خودتون برین... با اینکه تمام عمرم رو تا اون موقع همیشه شاگرد زرنگی بودم و همیشه توی سه نفر شاگردهای اول کلاس بودم، ولی نمیدونم چرا توی این کشور هر کاری که میکردم، درسا با من کنار نمیومدن! اونا به سرعت باد میدویدن و من انگار با پای پیاده به دنبالشون... توی تمام این نابسامانیهای تحصیلی فقط مشکل مالی رو کم داشتیم که اونم مثل اجل معلق روی سرمون خراب شد: پولی که از وطن برای خرج تحصیلمون "اجازه" میدادن که برامون فرستاده بشه رو سنگی بزرگ جلوش گذاشتن و ما موندیم بدون پول و درسی تموم نشده! درست توی همین دوران بود که ما فهمیدیم که تو در راهی! فکر کنم که هیچ انسانی توی این دنیا وجود نداشته باشه که از شنیدن چنین خبری خوشحال نشه! ما در عین خوشحالی توی شوک بزرگی بودیم، چون دیگه همه چیز با هم شده بود. هیچوقت فراموش نمیکنم اون روزی رو که ما صبحش پی به این خبر فرخنده بردیم و عصرش خونۀ دوستامون مهمون بودیم. اون هفته برای اولین بار توی اون دیار لاتاری اومده بود. فکر کنم کسی نبود که توش شرکت نکرده باشه. همگی ما موقع قرعه کشی جلوی تلویزیون نشسته بودم و منتظر شنیدن ارقام بودیم! ولی کی به ارقام توجهی داشت، ما توی عالم خودمون بودیم. عددا رو که یکی یکی میخوندن، من میگفتم که ما هم این رو داریم و یکی یکی درست از آب دراومد الی رقم آخری، یعنی از شش تا پنج تاش درست بود... عجب، پس ما بردیم! کلی پول بود مبلغی که بردیم، ولی همه اش رو یکجا بابت بدهکاریها دادیم و رفت... و این ارمغانی بود که تو به جز اومدن خودت برای ما به همراه آورده بودی!
روزها میگذشت و تو توی شکم مادرت بزرگتر و بزرگتر میشدی. حالا دیگه تمام حرکتها رو از بیرون هم میشد تماشا کرد. از همون موقع هم شور و شری داشتی که تا به امروز هم همراهته. من دیگه مجبور شدم درس رو کلاً کنار بذارم و برای گذرون زندگی تمام وقت کار کنم، چون چارۀ دیگه ای وجود نداشت! مهمون عزیزی در راه بود، مهمونی که هرگز از ما نخواسته بود که به مهمونی ما بیاد! این ما بودیم که اون رو به هزار اصرار به این دنیا دعوت کرده بودیم. زندگی به هر شکلی که بود میگذشت. من توی یک کارخونۀ کارتن سازی مشغول به کار شده بودم. گاهی از روزا دوازده ساعت اونجا کار میکردم. روزایی هم که کمتر اونجا بودم، یا روزنامه میفروختم و یا اعلامیه پخش میکردم. دلم میخواست وقتی تو میای هیچ کم و کسری نداشته باشی. دلم میخواست هرگز احساس نکنی که از بچه های دیگه کمتر هستی...
وقتی که ما فهمیده بودیم که تو داری میای اواخر تابستون بود. پاییز و زمستون سختی رو پشت سر گذاشتیم. ولی هر طور که بود گذشت و بهار دیگه داشت آروم آروم سرکی توی شهر ما میکشید. بهار زیبایی داشت اونجا و علی الخصوص اون بهار از زیبایی خاصی برخوردار بود. هر چی کتاب راجع به کودکان و زایمان و این داستانا بود، گیر آورده بودیم و میخوندیم. آخه، توی اون سن و سال که خودمون بچه ای بیش نبودیم، چیزی از این باب نمیدونستیم. فهمیده بودیم که برای راحتتر به دنیا اومدن بچه، مادر باید به ویژه ماههای آخر تا میتونه پیاده روی کنه. ما هم از هوای مطبوع بهاری استفاده میکردیم و هر روز تو رو به گردش میبردیم...
تا بالاخره بهار هم دیگه رو به اتمام بود که اون روز موعود سر رسید، روزی که تا زنده ام در تمام عمرم فراموش نخواهم کرد: شونزدهم خرداد ماه... اصلاً انگار از مدتها قبل بهم این روز رو الهام کرده بودن. وقتی به بقیه این روز رو به عنوان روز دیدار تو اعلام میکردم، همه بهم نگاهی عاقلی اندر سفیه میکردن که: هیچکس روز دقیق رو نمیدونه! بعدازظهر حوالی ساعت دو بعداز ظهر دردهای مادرت شروع شد. اینقدر دستپاچه شده بودم که وقتی به بیمارستان زنگ زدم، اون ور خط طرف خنده اش گرفت! گفت که معلومه که بار اولته، ولی آروم باش و هر وقت فاصلۀ دردها خیلی کم شد دوباره زنگ بزن... به هر حال خیلی سریع این اتفاق افتاد و آمبولانس هم به زودی پیداش شد...
توی بیمارستان ازم پرسیدن که آیا من هم میخوام که توی اتاق باشم؟ تا اون موقع من نمیدوستم که پدر هم میتونه اونجا حاضر باشه. با کمال میل لباسای مخصوص پوشیدم و بالای سر مادرت رفتم. ولی بعد فهمیدم که چه طاقت زیادی نیاز هست تا اونجا وایستی و درد کشیدن کسی دیگه رو تحمل کنی و از همه مهمتر کاری از دستت بر نیاد!... دکترا همه میگفتند که چون بار اوله ممکنه تا یک روز هم طول بکشه، ولی من ته دلم میدوستم که تو دیگه صبر و طاقت نداری... و ساعت هنوز به نیمۀ شب نرسیده بود که سرانجام انتظار چند ماهۀ ما سر اومد و تو کوچیک و معصوم و بیخبر از دنیایی که در انتطارته، پا به این دنیا گذاشتی... ساعت بیست و دو و بیست پنج دقیقۀ شامگاهان بود! و تولدی دیگر در این دنیا رخ داد که زندگی من رو برای همیشه و تا آخرین نفسم رقم زد... از صمیم قلبم دوستت دارم، پسرم! این رو هرگز فراموش نکن! 

کبوتر سفید

یه جایی خوندم که پرنده ها وقتی به سراغ آدم میان نشونۀ خوبیه! میگن که روح آدمان که در این موجودات بیگناه ظاهر میشن. راستش اصلاً آدمی نیستم که به خرافات اعتقادی داشته باشم ولی در عین حال هم میدونم که خیلی چیزا رو توی این دنیا با قوانین علمی نمیشه توضیح داد...
روز یکشنبه اول صبح که بیشتر مردم توی خواب شیرین هستند و به قولی بیرون "پرنده" هم پر نمیزنه، داشتم هوای بیرون رو آلوده میکردم. باد شدید یار باوفای این چند روز اخیر، همچنان به وزیدن خودش ادامه میداد. توی عوالم خودم بودم که چشمم به کبوتر سفیدی افتاد که در نزدیکی من قدم آهسته میرفت. توی این هوای سرد پاییزی دیدن این پرنده کمی عجیب به نظر میومد. طفلک معصوم شاید که گرسنه بود و به دنبال غذا میگشت، یا نه؟ به دنبال چیز دیگه ای بود؟ چشم ازش برنداشتم. مرتب به من نزدیکتر میشد و وقتی که در فاصلۀ یک قدمی من قرار گرفت، آروم ایستاد و انگار که توی چشای من زل زده باشه با چشمای ریز و قشنگش به من خیره شد. یک لحظه احساس کردم که قلبم از حرکت باز ایستاد! این پرندۀ زیبا کی بود که سفیدی پرهاش به ابرهایی که در این لحظه تمام آسمون رو فرا گرفته بودن، میموند؟ چند لحظه ای هردومون بیحرکت بودیم و در این سکوت سحری از بودن در کنار هم انگار داشتیم لذت میبردیم... و سرانجام روی از من برگردوند و قبل از اینکه بالهاش رو به علامت پرواز باز کنه، سر رو برگردوند و نیم نگاهی به من کرد و در آسمون اوج گرفت... و من پروازش رو در آسمون نظاره گر شدم تا دیگه از نظرم محو شد...

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

"خوابهای طلایی"

چند هفته ای میشد که شماره اش رو گرفته بودم و دلم میخواست بهش زنگ بزنم، ولی هر آخر هفته یه چیزی پیش میومد که باعث بشه یادم بره. اینقدر که آدم درگیر این مسائل اخیر بوده و هست که فکر درست و حساب برای آدم باقی نمیمونه! بالاخره دیگه عزم رو جزم کردم و با خودم گفتم یا الان یا اینکه بازم پشت گوش میفته...
خیلی از شنیدن صداش خوشحال شدم، به خصوص که میدونستم بیمار بوده و یک عمل خیلی سخت رو پشت سر گذاشته. این اواخر از گوشه و کنار اخبارش رو میشنیدم. دنیای غریبیه جداً! این همه سال با یک تیم تحقیقاتی در مورد یک بیماری تحقیق کنی و یک دفعه برات خبر بیارن که یکی از عزیزان دوران کودکیت مبتلا به همون بیماری شده! حالش خدا رو شکر خوب بود و همین برای من کافی. شاید نزدیک به سه دهه بشه که ندیدمش. سالیان سال پیش، با کنجاویهای عموناصری و بعد از اینکه ماهها خوابش رو میدیدم، پیداش کردم و بهش زنگ زدم، ولی درست همون موقعهایی بود که زندگیم در قعر جهنم بود و دیگه مشمول مرور زمان شد...
وقتی داشتم باهاش حرف میزدم، ناخوداگاه یاد خاطرات خیلی خیلی دوری که با هم داشتیم افتادم. عجب روزای شیرینی بود! اختلاف سنیمون خیلی زیاد بود ولی هیچوقت با من مثل یک بچه رفتار نمیکرد. وقتی خونه اشون میرفتم، چند روزی رو پیشش میموندم. اون موقعها برام آدم خیلی جالبی بود چون وقتی به چیزی اعتقاد داشت، بهش عمل میکرد. یک دوره ای مثلاً رو آورده بود به خامخواری و لب به چیزای دیگه نمیزد. اتاقش درست مثل آجیل فروشیها شده بود، انواع و اقسام خشکبار، اعم از بادوم و پسته و فندق و هر چیز خام دیگه ای که فکرش رو بکننین اونجا پیدا میشد! منم که عاشق این جور چیزا بودم هی به قوت روزانه اش ناخنک میزدم. با مهربونی یک برادر بزرگ بهم تشر میزد که "نخور، تو، از اینا! الان باید بری پایین غذا بخوری!" :) یک  مدت هم شدیداً به پیانو علاقه مند شد و شب و روزش  رو به یادگیری اون صرف میکرد. ولی چون کار کلاسیک میکرد برای من جذابیت خاصی نداشت. تا اینکه یک روز که پیشش بودم، دیدم داره یک قطعۀ ایرانی باحال میزنه. گفتم این چیه که داری میزنی؟ گفت: خوابهای طلایی جواد معروفی! چقدر زیبا بود این اثر! شیفته اش شدم. ازش خواستم که اون رو بهم یاد بده! بندۀ خدا، اونم با صبر و حوصلۀ فراوون سعی در یاد دادن اون به من کرد. دیگه اون دو سه روزی که اونجا بودم اینقدر که اون رو یک دستی روی پیانو زدم، سرسام گرفته بود :) بعد ها ازش شنیدم که تازه بعد از رفتن من، خواهرش که همسن و سال من بود (در واقع یک روز از من کوچیکتر بود و بابت این قضیه همیشه من بهش میگفتم که باید به من سلام کنی و بهم احترام بذاری :)) و توی اون مدت مرتب این قطعه رو شنیده بود، سعی کرده بوده که اون رو روی ملودیکا بزنه... و خلاصه نهضت دوستداران خوابهای طلایی تا مدتها ادامه داشته :)... ای روزگار، چطور گذشتن اون روزها و ما هرگز قدرشون رو ندونستیم... و "خوابهای طلایی" ما مبدل به کابوسهای سیاهی بیش نشدند!


جواد معروفی - خوابهای طلایی

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

زاییدۀ خیال

دیروز نوشته ای نوشتم که کلی از دوستان و عزیزان رو به اشتباه انداخت! همگی متفق القول فکر کرده بودن که طبق معمول خاطرات منه و کلی از این بابت ناراحت و نگران من شده بودن که از این جهت من خیلی متأسف شدم. دیروز برای اولین بار بود که از سر خیال نوشتم و توی این همه سال که مینویسم، برای نخستین بار داستانی رو نوشتم که صرفاً زائیدۀ فانتزی من بود. هر چند که همونجور که شاید قبلاً هم در نوشته ای به این موضوع اشاره کرده باشم، نویسنده هرگز از افکار و تراوشات ذهنی خودش جدا نیست! به هر روی اگر عزیزی رو با این نوشته ناراحت کردم، از صمیم قلب احساس شرمساری میکنم. راستش چندی پیش با عزیزی صحبت میکردم و به من پیشنهاد میداد که چرا من از قلمم برای چنین نوشته هایی استفاده نمیکنم! به همین خاطر فقط خواستم ببینم که آیا به جز از وقایعی که همگی در زندگیم اتفاق میفتن، میتونم بنویسم یا نه؟ و اینطور که از نتیجه اش مشخص شد انگار زیاد هم دور از واقعیت نیست...
در هر حال، عزیزان، اصلاً نگران حال من نباشید! از قدیم و ندیم گفتن: بادمجون بم آفت نداره :) عموناصر یک عمر گلیم خودش رو از آب بیرون کشیده. مسلماً برخوردش با این آدما نه دفعۀ اوله و نه بار آخر. دنیایی که توش زندگی میکنیم پر از این جور آدماست. تنها چیزی که در این باب، باید آدم از زندگی یاد بگیره، حرفیست که دبیری، که یادش بخیر باشه، میزد: اگه به بارِ ... تنه بزنی ... میشی و اگر بارِ ... هم بهت تنه بزنه باز هم ... میشی! این حرفش همیشه آویزۀ گوشم بوده و خواهد بود! اگه زنده است که امیدوارم سالم و سلامت باشه و اگر هم دار فانی رو وداع گفته، امیدوارم که روحش هر جا که هست شاد باشه. باید که از این "مشکهای ..." (اونایی که زبون شیرین ترکی رو بلدن، میدونن که چه اصطلاحی رو دارم استفاده میکنم :)) دوری جست، همین و بس!

۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه

ساعت چهار و چهل و چهار دقیقۀ صبح

سرما بیداد میکرد. برف همه جا رو پوشونده بود و بادی میوزید که توی تمام استخونام نفوذ کرده بود توی اون ظلمت نیمه های شب. چرا بیرون زدم این موقع شب، خودم هم نمیدونستم. فقط باید میرفتم! به کجا، برام روشن نبود. دیگه وجود دستام رو احساس نمیکردم، درد اینفدر زیاد بود که بر بقیۀ اعصاب غلبه کرده بود... چشم چشم رو نمیدید از شدت برف که مرتب مثل تیری توی صورتم میخورد... تاریکی مطلق توی خیابونها حکمفرما بود و اگر به خاطر سفیدی برفهایی که مثل فشنگ از آسمون نازل میشدن نبود، هیچ چیز رو تا چند قدمی هم نمیشد دید! شاید برقها هم رفته بودند، شاید هم توی اون دل شب همه خواب بودن به جز من که داشت سرگردون توی اون سوز جانگداز به سمت هدفی نامشخص قدم برمیداشت! از دور سوسویی به چشمم خورد! یعنی ممکن بود که کسی بیدار باشه؟! یعنی بودن کسایی توی اون شب تیره و تار که با چراغی روشن زل زده باشن به سقف و  بخوان مثل هر شب به هر قیمتی شده شب رو به صبح بچسبونن؟! قدمهام رو تندتر کردم و هر چه بیشتر به نور نزدیک شدم. ولی هر چی نزدیکتر میشدم نور که باید بر اساس خواص فیزیکی شدیدتر میشد، ضعیفتر و ضعیفتر میشد! قوانین فیزیک انگار دیگه مرده بودن و تاریخی بیش نبودن... وقتی که جلوی پنجره ای که سوسوش من رو به سمت خودش کشیده بود، رسیدم، دیگه تاریک تاریک بود، مثل بقیۀ خونه ها! چیکار باید میکردم؟ باید برمیگشتم به طرف خونۀ گرم خودم؟ ولی اونجا که کسی نبود و چیزی انتظار من رو نمیکشید! درد دیگه امانم رو بریده بود و ذره ذره به تمام قسمتهای بدنم رخنه میکرد...
آروم به پنجره زدم و منتظر ایستادم، ولی جوابی نیومد. یک بار دیگه محکمتر زدم ولی باز هم از عکس العمل هیچ جنبنده ای خبری نبود. این بار گفتم  دقی به در میکنم شاید اینجور شنیدن و باز کردن! ولی آخه پس اون نور چی بود؟! کی اونجا بود؟! اصلاً اینجا کجاست؟! چند قدمی عقب عقب رفتم تا دورنمایی نسبت به خونه پیدا کنم، ولی توی اون طوفان برف دیدن آسون نبود. با دستم سعی کردم برفهایی که صورتم رو با سرعت باد میپوشوندن، پاک کنم. خوب که دقت کردم، دیدم من که اینجا رو میشناسم. من بارها اینجا بودم و همه چیزش برام آشناست! ولی هر چی فکر کردم و به مغزم فشار آوردم یادم نمیومد که چه کسایی اونجا زندگی میکنن! دیگه نمیتونسنم برگردم! باید میفهمیدم که اونجا کجاست و من چرا اونجا هستم...
دستگیرۀ در رو به آرومی  و با نامیدی فشار دادم و خیلی یواش هلی به سمت جلو دادم... عجب! در باز بود! با کنجکاویی آمیخته به ترسی پنهان در رو باز کردم و داخل شدم. تاریکی محض در اون سکوت حکمروایی میکرد. چند لحظه ای طول کشید تا چشمام به اون ظلمات عادت کنه... و وقتی خوب در اطراف دقیق شدم، صحنه ای رو دیدم که تمام بدنم از نوک سر تا به نوک انگشتان پا تیر کشید: اسکلتهایی که در اون تاریکی مخوف نشسته بودن و به من زل زده بودن... و من اونا رو خوب میشناختم با اینکه به جز استخون از پیکرشون چیزی به جای نمونده بود... و من اشک از چشمام مثل ابر بهار سرازیر شد و قلبم رو انگار این اسکلتهای بخت برگشته در دست گرفته بودن و با تمام قدرتشون فشار میدادن...

... از خواب پریدم و دیدم که ساعت چهار و چهل و چهار دقیقۀ صبحه و بدنم یکپارچه از عرق خیسه! به دور و برم نگاهی کردم و تاریکی حکمفرما بود... دیگه به زنگ ساعت شماطه دار چند دقیقه ای بیشتر باقی نمونده بود...

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

ختم قاعله؟

گاهی اوقات بعضی مسائل یک موقعی شروع به حل شدن میکنن که آدم اصلاً انتظارش رو نداره! دیروز تمام روز رو در حال جنگ و جدل بودم. نفهمیدم که روز چطوری گذشت. اینقدر که نوشتم دیگه انگشتام یواش یواش شروع به درد کرده بودن. درست اون لحظه ایی که دیگه فکر کردم که کشتی مذاکرات به گل نشسته، به طور معجزه آسایی ورق کاملاً برگشت! عجب دنیاییه واقعاً! امیدوارم که این جریان به همین روالی که دیروز شروع شد ادامه پیدا کنه و به زودی زود بشه ختم قاعله رو اعلام کرد. در انتها من از روز اول هم گفتم که به دنبال جنگ نیستم و فقط میخوام عدالت برقرار بشه ولی زیر بار زور هم نمیرم...
حالا باید دید که چند روز آینده به کجا خواهد رسید و اینکه طرفین بر سر توافق رسیده شده خواهند موند یا نه! بدون قضاوت پیشاپیش این رو به نتیجه اش بعد از چند روز واگذار میکنم...

۱۳۹۰ آذر ۸, سه‌شنبه

گذر پوست به دباغ خانه

اینظور که به نظر میاد حدسای  من کاملاً داره درست از آب درمیاد. من فکر میکردم که توی اینا یکی آدم تره و حرف حساب سرش میشه، ولی همونجور که حدس میزدم انگار در انتها
گرگ زاده عاقبت گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود
انگار از بزرگ شدن توی این جامعه چیزی نگرفته و بدون اینکه خودش هم بدونه داره به ریشه های خودش برمیگرده. انگار من هر چقدر هم که میخوام که کار به جنگ و دعوا نکشه، اینا راه و چاره ای دیگه برام باقی نمیذارن. دیشب با دوستی صحبت میکردم و بهم پند میداد که عموناصر ول کن و همونجور که دفعۀ گذشته جون و اعصاب خودت رو نجات دادی و از خیر همه چیز گذشتی، اینا رو هم بسپر به دست عدالت روزگار! بهش گفتم که به یک نکته توجه نداری، دوست من! من دفعۀ قبل اگر گذشتم به خاطر بچه ام بود و بس. میدونستم که آخرش به شکلی به اون برمیگرده و برگشت. ولی این دفعه هیچ چیزی نیست که بخواد چنین انگیزه ای در من ایجاد کنه. اونم با یه همچین کسایی که توی روز روشن میگن: "همینه که هست، نمیخوای دو سال دیگه همدیگه رو توی دادگاه میبینیم"! عملاً دارن به من میگن ما دزدیم و کلاهبردار و تو هم کاری نمیتونی بکنی! یادم میاد که همش میگفتن:"آخه ما نمیدونیم که این چه شانسیه که ما داریم که همه با ما سر جنگ دارن؟..." آخه، ای ابلهان، یه خورده بشینین فکر کنین و ببینین با مردم چیکار میکنین؟ چطور زندگی آدما رو به بازی میگیرین! دلتون میخواد که سرشون رو توی روز روشن کلاه بذارین و اونا هم مثل بچۀ آدم سرشون رو بندازن پایین و بگن خیلی ممنون از این  کلاه گشادی که سر ما گذاشتین، نه؟ تا کی میخواین سرتون رو مثل کبک زیر برف بکنین و هر خبطی رو که دلتون میخواد با قسمت تحتانیتون که رو به هواست بکنین و بعدش هم انتظار داشته باشین که کسی صداش درنیاد؟! بعد هم همه جا بشینین و جار بزنین که "توی این دنیا از ما منصف تر اصلاً خلق نشده"!
در آخر فقط بگم که عموناصر هیچ چیزی برای از دست دادن نداره و خونۀ آخرش قید همه چیز رو میزنه و فرض میکنه که اصلاً این پنج سال توی زندگیش وجود نداشته! ولی شما خیلی چیزا برای از دست دادن دارین، اگه سرتون رو از زیر برف یک لحظه بیرون بیارین و دور و برتون رو یک نگاهی بکنین، اونوقت متوجه میشین که عموناصر هرگز توی زندگیش حرفای "توخالی" نزده و بهتون قول مسلم میدم که این دفعه هم استثنائی نخواهد بود! گذر پوست بالاخره به دباغ خونه میفته!

۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه

شب


شب - شعری از مهدی اخوان ثالث
موزیک متن از آلبوم باران عشق، ناصر چشم آذر
با دکلمه ای از عموناصر

شب از شبهای پاییزی ست
از آن همدرد و با من مهربان شبهای اشک آور
ملول و خسته دل گریان و طولانی
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید ، چنین همدرد
و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی
من این می گویم و دنباله دارد شب
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ،‌ دل برکنده از بیمار
نشسته در کنارم ، اشک بارد شب
من اینها گویم و دنباله دارد شب


مهدی اخوان ثالث

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

باید صبر کرد و چای نوشید

هوای این آخر هفته اینقدر بده که آدم اصلاً دلش نمیخواد پاش رو از خونه بیرون بذاره. اون از دیروز که تمام روز بارونی بود و این هم از امروز که بادهایی در حد طوفان همۀ شهر رو انگاری میخواد از جا بکنه! آدم چند دقیقه ای هم که به هر دلیلی از خونه بیرون میاد، میخواد با سرعت هر چه تمومتر دوباره بدوه بیاد توی خونه و سر بخوره زیر پتوی گرم و نرمش و لم بده جلوی تلویزیون :)
دیشب، شب بسیار خوبی رو با دوستای قدیمی گذروندم. سالیان سال بود که با هم اینجوری بیرون نرفته بودیم. با اینکه هوا به هیچ صورتی، هوای بیرون رفتن نبود، ولی همگی همت کردیم و بدی هوا رو کاملاً نادیده گرفتیم، و به عشق اینکه چند ساعتی رو دور از هر دغدغه ای و به کوری چشم دشمنا، با هم بشینیم و گپی بزنیم، با هم گذروندیم. به من که شخصاً خیلی بهم خوش گذشت و از حال و هوای دوستان هم برمیومد که اونها هم کیف کردند.
فردا هم که دوباره شروع هفته ای نوه و شاید توأمان با اخباری نو! خدا رو چی دیدین، شاید این هفته یک سری اتفاقاتی بیفته و بشه به این امید بود که کریستمس امسال شروع جدیدی برای یک زندگی تازه بشه! ولی خوب از اونجایی که مارگزیده از ریسمون سیاه و سفید میترسه و عموناصر هم این خیل رو به خوبی میشناسه، دیگه میدونه که هرگز توی زندگی نباید توهم داشت! قراره که امروز ایمیلی برسه که تا این لحظه که هنوز خبری ازش نیست! به قول آلمانا: باید صبر کرد و چای نوشید :)

۱۳۹۰ آذر ۵, شنبه

اپیدمی

فصل، فصل سرماست و سرماخوردگی! با اینکه هوا اونقدری هنوز سرد نشده، ولی از گوشه و کنار آدم میشنوه که همه یکی یکی دارن به نوعی سرماخوردگی دچار میشن، اپیدمیه انگار! ولی از اون اپیدمی بدتر یکی دیگه هست که ماه و فصل و تابستون و زمستون سرش نمیشه! از دیروز با هر کسی که صحبت کرده ام به شکلی دچار این اپیدمی خانمانسوزه! لابد الان از خودتون میپرسین که عموناصر داره راجع به چی صحبت میکنه؟! نکنه خودش هم ناخوشه و داره هذیون میگه؟! ولی نه! خدا به سر شاهده که حالم خیلی خوبه و هیچ ناخوشیی گریبانگیرم نشده. در سلامت کامل جسم و روان هستم. اون اپیدمیی که منظورمه، مشکلات با همسرانه که نمیدونم چرا مثل خوره به جون نسل ما افتاده و داره با تیشه ریشه و شالودۀ همۀ خانوداه ها رو به هم میریزه! آخه بابا، چه اتفاقی داره توی جوامع بشری میفته؟! اونایی که سر از آمار و احتمالات درمیارن بشینن حساب کنن. منی که در طول هفته شاید فقط چند دوست و آشنا رو بیشتر ملاقات نمیکنم، احتمالش چقدر هست که به هر کسی که برخورد میکنم، یک جای کار باید بلنگه؟! ما آدما چه امون شده آخه؟! پس کجاست عشق و عاطفه؟ کجاست انسانیت؟ کجاست مهر و وفا؟! یعنی همۀ اینا فقط مال توی کتاباست؟ یعنی هر چی که به ما توی دوران کودکیمون یاد دادند دروغ محض بوده؟ یعنی میخواستن فقط سر ما رو شیره بمالن؟ یا خودشون هم نمیدونستند که سر اونا رو قبلاً یک شیرۀ حسابی مالیده بودن و خودشون هم باورشون شده بود؟!...
جداً دردناکه و برای من تراژیکه که وقتی اینارو میشنوم، اولاً چیزی که به ذهنم میرسه اینه که: پسر، عجب شانسی آوردی تو! برو یکی بخور و هزار تا صدقه بده که جستی! وگرنه خدا میدونه که تا کی تو هم باید اسیر این جریانا باقی میموندی...
ازم خواسته شد که دیگه راجع به گذشته ها ننویسم، ولی من فکر میکنم که تا اونجاییکه در توانمه باید بنویسم! باید بنویسم تا هیچوقت دیگه یادم نره! باید بنویسم تا دیگه هرگز فراموش نکنم که الان چقدر خوشبخت هستم، چون خودم آقای خودم هستم، خودم برای خودم  و برای زندگی خودم تصمیم میگیرم. از گذشته ها باید بنویسم تا هرگز از یاد نبرم که کی بودم و چی کار کردم. باید بنویسم تا حتی برای یک لحظه از ذهنم این موضوع بیرون نره که به جز خوبی در حق این ملعونا نکردم، تا هرگز حتی برای ثانیه ای به ذهنم خطور نکنه که ترحم کنم! دوران ترحم دیگه برای عموناصر به سر رسیده! ترحم هم اگر بخواد بکنه در حق کسایی خواهد کرد که لیاقتش رو داشته باشن، برای اونا عموناصر از جون و دل مایه میذاره و خواهد گذاشت، ولی برای اونایی که شب و روز نشستن و دارن شور میکنن که از چه راهی و از چه طریفی میتونن  کاری بکنن  که اگه شده فقط یک تک شاهی کمتر از کیسه اشون بره، برای اینها عموناصر دیگه قلبی از سنگ خواهد داشت... عموناصر سابق مرد!

۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

آمان

قوم و خویشی داریم که اون قدیما قبلاً از اینکه "تق و توقی" بشه برای سازمان فرهنگ و هنر اون وقت کار میکرد. اون زمان که دورۀ نوجوونی من محسوب میشد، بیشتر توی خط موسیقی پاپ اون دوره بودم، که الان بهشون "لوس آنجلسی" بیشتر میخوره. وارد شدن این عزیز به فامیل ما و آشنایی من باهاش، باعث شد که به سمت موسیقی سنتی خودمون سوق پیدا کنم. دیگه کارم شده بود که تمام گلهای تازه و گلهای رنگارنگ و هر چی موسیقی اصیل بود رو از طریق رادیو و تلویزیون دنبال کنم. دستگاههای موسیقی ما برام یک دنیای جدیدی شده بود و تشخیص دادن اینکه هر ترانه ای و قطعه ای در چه دستگاه و گوشه ای اجرا شده، از تفریحهام شده بود. این عزیز که علاقۀ وافر من رو به این موضوع دید، بهم پیشنهاد داد که من رو به آشناهاش توی سازمان فرهنگ و هنر معرفی کنه تا برم و نواختن سازی رو آموزش ببینم. ولی هر چه از اون اصرار بود از من انکار بود. خودم هنوز دقیقاً نمیدونم که چرا در این مسئله اینقدر سماجت کردم! تنها تئوریی که دارم اینه که اون دوران شدیداً تحت تأثیر مذهب بودم و مذهب با "مزقونچی" شدن منافات داشت! نمیدونم، فقط یک تئوریه و اینکه چی در ذهنم میگذشت معماییه که شاید هیچوقت هم جوابی براش پیدا نکنم... سالیان سال بعد توی غربت رفتم به دنبال یادگیری ساز و خیلی هم خوب شروع کردم و پیشرفتم هم خوب بود، به نسبت اینکه دیگه اون تردستی نوجوونی رو نداشتم، ولی خوب دست روزگار با دستانم نامهربون بود و چاره ای جز به زمین گذاشتن ساز نداشتم!
باری، این عزیز نواری برام پر کرده بود که از بهترینهای استاد مشخص آواز امروز ما شجریان بود. ترانه هاش واقعاً دستچین شده بودن و کیفیت صدا چون از آرشیو خود رادیو ضبط شده بود، بسیار عالی. نوار رو در کوچهای متعدد در طی این سالها با خودم حمل کردم ولی مثل خیلی چیزای دیگه توی زندگی به طریقی مرموز گم شد و رفت! چند روز پیش که ترانۀ زیر رو دوباره بعد از سالها با صدای استاد خودم شنیدم، چقدر به دلم نشست و چه خاطراتی رو که در ذهنم بیدار نکرد... تصنیف آمان بر روی شعری بسیار لطیف از عارف ساخته شده. توی نوار قبل از این ترانه چنین گفته میشد: عارف این شعر را بعد از سفری که به ترکیه داشته سروده...

 
شجریان - آمان

ای آمان از فراقت آمان
مردم از اشتیاقت آمان
از که گیرم سراغت آمان
آمان آمان آمان آمان
دست لیلی چو بر مجنون شد
دل ز دیدار او پر خون شد
خون شد از راه دل بیرون شد
آمان آمان آمان آمان
عارف و عامی از می مستند 
عهد و پیمان به ساغر بستد 
پای خم توبه را بشکستند 
آمان آمان آمان آمان 
عارف قزوینی

۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

خیانت به خود؟ دیگر هرگز!

دلم لک زده برای اینکه یک روز صبح از خواب بیدار شم و بیداریم در آرامش و بدون دغدغه باشه! توی این چند روزه اینقدر که فکر کردم احساس میکنم که روحم خسته شده. آخه مگه یک آدم که از چیزی به جز گوشت و پوست و استخون ساخته نشده چقدر باید تحمل کنه؟! مجبور شدم تن به کارهایی بدم که خودم شخصاً همیشه توی زندگی به معنای واقعی کلام، حالم ازشون به هم میخورده و هنوز هم میخوره! اینکه بخوام سر مال دنیا که برام به اندازۀ پشیزی ارزش نداره، جنگ و جدل کنم، ولی از طرف دیگه چاره ای هم ندارم! با کسایی طرفم که شمردن ده شاهیها نون روزشونه و این جریانا براشون مثل آب خوردن میمونه. اون آرامشی رو که  دنبالش هستم به طور قطع وابسته به این جریانه، بنابرین به هیچ عنوان نمیتونم کوتاه بیام، چون اگر کوتاه بیام، این دفعه دیگه به خودم خیانت کردم، به بچه ام خیانت کردم و به بچه های اون خیانت کردم. بعد هم آدم باید جلوی کسایی کوتاه بیاد که ارزشش رو داشته باشن، کسایی که بویی از انسانیت بردن و فقط فکر و ذکرشون این نباشه که چطوری همه چیز به نفع خودشون تموم بشه، کسایی که توی چهرۀ تو فقط منفعت و سودجویی برای خودشون رو ندیده باشن...
خدا رو شکر یک روز دیگه بیشتر به آخر هفته باقی نمونده. شاید بتونم این آخر هفته کمی استراحت کنم و تلافی این بدخوابیهای این چند روز اخیر رو دربیارم... اگه بذارن!

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

مدیریت رویدادها 1

کلاس دیروز خیلی جالبتر از اونی بود که فکر میکردم. در رابطه با مدیریت رویدادها بود، یعنی اینکه اتفاقاتی که منجر به یک حادثۀ بد شده رو چطور میشه آنالیز کرد و در انتها چه پیشنهادهایی وجود داره که میتونه از وقوع دوبارۀ این حوادث جلوگیری کنه. نکتۀ جالب این علم اینه که برعکس خیلی دیگه از درسایی که ما میخونیم و توی زندگی روزمره به هیچ دردی نمیخورن، میشه این متد رو توی زندگی روزمره ازش استفاده کرد. از دیروز که سر این کلاسا بودم همه اش توی ذهنمه که این روش علمی رو توی زندگی خودم و اتفاقات اخیر پیاده کنم. مطمئناً همۀ زندگی رو میشه به پروسه های مختلف تقسیم کرد و حادث شدن همۀ این پروسه ها مسلماً براشون دلیلی وجود داره. بدین شکل به یقین باید بشه این رویدادها رو آنالیز کرد و سرانجام براشون راه حلهایی پیدا کرد که دوباره تکرار نشن... جلسۀ بعد این کلاسها چند ماه دیگه است و براش باید یک مورد خاص رو پیدا کنیم و آنالیزش کنیم. حیف که مورد باید در مورد اتفاقاتی باشه که توی محیط کار میفته، وگرنه میتونستم این مورد خودم رو تحلیل کنم :) ولی در هر صورت خودم قصدم بر اینه که حتماً این کار رو انجام بدم که هم برای خودم تمرینی باشه و هم به درد زندگی آیندۀ عموناصر بخوره...
آدم هر چقدر هم که سعی کنه که از پلیدی و پلیدان به دور باشه، بالاخره همیشه یک راهی و یا کسی هست که به طریقی حرفها رو به گوش آدم برسونه! (این هم البته از اون رویدادهاست که جداً نیاز به مدیریت داره!). قبلاً هم اینجا یادآور شده بودم که آدمایی که جلبزه اصلاً توی وجودشون نیست میرن و جاهای دیگه عربده کشی میکنن. ( یاد داستان اون شهرستانی معروف در اون دیار میفتم که شهرت در "جسور و شیردل" بودن رو داره، که وقتی کسی به طریقی باهاش درمیفته میدوه میاد خونه و از بسته بودن در و پنجره های خونه خوب که مطمئن شد، شروع میکنه به داد و قال و گردنکشی کردن و حریف به میدون میطلبه :)) حالا اینا هم یا میرن توی محیط بستۀ فیسبوک که از قبل همۀ اونایی رو که ممکنه تو روشون وایستن و حقشون رو کف دستشون بذارن، پاک کردن و اونجا شروع میکنن به ناله و زاری، یا اینکه زنگ میزنن به کیلومترها اونورتر تا یه الف بچۀ فکلی زنگ بزنه به هزاران کیلومتر اون طرفتر و در حق کسی که جای مادرش میتونه باشه، فحاشی کنه! هر چند که اصلاً جای هیچگونه تعجبی مثل همیشه نیست چون: پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بیگانه خوانش نخوانش پسر... در انتها درس خوندن و سواد و معلومات هیچ شعوری بهش اضافه نکرده و "کمثل الحمار یحملوها" ( به مانند خری که بارش کرده باشن)

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

مارهای "خوش خط و خال"

امروز تمام روز رو قراره سر کلاس باشم. یک روز کامل سر کلاس نشستن دیگه مثل اون قدیما راحت نیست، آدم دیگه از عادت افتاده و بالاخره یه چند سالی هم از عمر گذشته. یادش به خیر اون دوران قدیم که ساعتها سر کلاس درس مینشستیم و آخ هم نمیگفتیم! اصلاً نمیفهمیدیم که روزها و ساعتها سر درس چطور میگذره، ولی حالا حتی چند ساعت هم به آدم فشار میاره و خسته میشه. وقتی قدیما این حرفها رو از اوناییکه چند تا پیرهن بیشتر ازما پاره کرده بودن میشنیدیم چقدر برامون عجیب به نظر میومد! پیش خودمون فکر میکردیم که اینا چی دارن میگن؟! یعنی ممکنه که خود ما هم یه روزی اینجوری بشیم؟! که در انتها شدیم!
صبح توی راه که داشتم میومدم، با خودم فکر میکردم که اگه آدم به زندگی از دیدگاه علمی تری نگاه کنه میبینه که درسته که به ظاهر خیلی پیچیده به نظر میاد، ولی با نگاه عمیقتر بهش میشه دریافت که اونقدرها هم پیچیده نیست. یک سری چیزا مرتب توش تکرار میشه! ممکنه که این اتفاقات پوسته اشون تغییر کرده باشه ولی باطنشون مثل همدیگه است: خر همون خره و فقط پالونش عوض میشه! مثلاً روابط آدما رو در نظر بگیرین! به کسی اطمینان میکنی و اون رو وارد زندگیت میکنی. بعد از یک مدت متوجه میشی که فقط مار توی آستین پروروندی و به هر قیمتی هست این مار رو از آستین بیرون میکشی و امیدت به اینه که این مار "خوش خط و خال" دیگه به هیچ وجه با نگاه شیطانیش نتونه تأثیری توی زندگیت بذاره! ولی غافلی از اینکه کینۀ بعضی ازمارها رو نباید دست کم گرفت و اونا به هر شکلی که هست باید یه جایی زهرش رو خالی کنن. در انتها بالاخره اگر مستقیماً هم نتونن خودت رو نیش بزنن قربانیی پیدا میکنن که جلوی چشمات اون رو مسخ کنن و نابکارش کنن... و این جریان بارها و بارها ممکنه توی زندگیت اتفاق بیفته، فقط مارها رنگ عوض میکنن و قربانیها شکل و شمایل...

۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه

من مینویسم، پس من هستم!

در مقابل آدمای کوته نظر و مادی چیکار باید کرد؟ آیا باید کوتاه اومد، یا اینکه مثل خودشون باهاشون برخورد کرد؟ این سؤالیه که از دیشب فکر منو به خودشون مشغول کرده. از طرفی نزول کردن در سطح این جور آدما در شأن آدم نیست ولی از طرف دیگه هم از اون ضرب المثل قدیمی ترکی هم که میگه "اگر جلوی اونیکه...  ...  میگه پس ... نداری"، نمیشه به راحتی صرف نظر کرد! آخه، اینقدر هم آدم میتونه مادی و حسابگر باشه؟! من که واقعاً توی این جریان هاج و واج موندم! به هر روی انگار داره یک روزنۀ امیدی این وسط باز میشه که من شاید به زودی این بخش ناخوشایند زندگیم رو برای همیشه پشت سر بگذارم، هر چند که با چیزایی که در عرض این مدت اخیر دیدم و شنیدم، ته دلم، چشمم هنوز آب نمیخوره، ولی با این وجود میگن آدمی به امید زنده است. فقط امیدوارم که این هم مثل قبلیها صرفاً یک امید واهی نباشه...
نمیدونم این نوشتن من در اینجا چه داستانیه که این آدما اینقدر شاکین! دیشب باز گله و انتقاد بود که تو حق نداری اینجا بنویسی! من جداً تعجب میکنم از این آدمایی که سالیان ساله که اینجا زندگی میکنن  و چه بسا شاید اصلاً اینجا بزرگ شده باشن. یعنی شماها یاد نگرفتین که آزادی بیان و آزادی مطبوعات یعنی چی؟ نمیدونین که نوشتن و به چاپ رسوندن افکار و نظرات از حقوق اولیۀ هر آدمی توی دمکراسیه و جزو اولین مواد قانون اساسیه این کشوره؟ از نطر شماها من چرت و پرت مینویسم! این نظرتون کاملاً قابل احترامه و ممکنه از نظر شما اینطور باشه، ولی همونطور که من به این نظر شما احترام میذارم، متقابلاً شما هم باید در این فضای دمکراتیک به این مسئله احترام بذارین که هر کسی میتونه هر چی دلش بخواد بنویسه تا جایی که کسی رو تهدید نکنه، خلق رو نشورونه و تهمت و افترا نزنه! حتی صدر اعظم این کشور که بالاترین مقام رو از نظر سیاسی داره، نمیتونه جلوی این آزادی رو بگیره... اینقدر درک کردن و پذیرفتن این موضوع مشکله؟!... من مینویسم، پس من هستم!

۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

مصلوب

بعضی ترانه ها میبره آدم رو به اون دور دورا. داشتم فیلمی رو نگاه میکردم که توش این آهنگ رو گذاشته بودن... رفتم به اون دوران بعد از انقلاب، دوران پر از شور و شر با هم. وقتی آلبومی دراومد که این آهنگ توش بود، هیچوقت یادم نمیره، جلوی دانشگاه بودم که توی اون دوران پر بود از کتاب و نوار. داشتم از جلوی یکی از این نوار فروشیها رد میشدم که این آهنگ رو شنیدم. نخریدنش غیر ممکن بود! و چه شبها که توی تاریکی اتاق کوچیکم نشستم و تا نیمه های شب به این نوار گوش دادم... یاد اون دوران به خیر که به جز معصومیت و محبت چیزی برای ما مفهومی نداشت :( همسن و سالای من که اون دوره رو با تمام وجودشون لمس کردند، مطمئنم که مثل من، شنیدن این آهنگ آتشی ناشناخته رو در درونشون برافروخته میکنه...

 
داریوش - مصلوب

به صلیب صدا مصلوبم ای دوست
تو گمان مبری مغلوبم ای دوست
شرف نفس من اگه شد قفس من
به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی‌کفن
وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن
معنی آواز هم این بود ته بن‌بست داد کشیدن
وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود
گفتنی‌ها رو می‌گفتیم اگه فرصت یه نفس بود
به گناه صدا با جرم گفتن
اگه روی صلیب ویرون شدم من
شرف نفس من گه شد قفس من
به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی کفن

توی شب‌های سکوت فریاد من بود
ته جنگل خواب بیــــداری رود
از غروب هراس تا صبح موعـــود
تیغ خشم خلیل بر قلب نمــــرود
در عذاب تشنگی گم حسرت من بوی گندم
بر دلم داغ شقایق از عذاب تلخ مردم
از کسی که مثل بختک تو شب‌هام انداخته سایه
یه سوال ساده کردم نفرت من شد گلایه


۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

دروغگوی کم حافظه

بچه که بودم کارتون رو خیلی دوست داشتم، یعنی شاید تقریباً مثل هر بچۀ دیگه ای. یادم میاد که روزهای جمعه همیشه دنیای والت دیسنی رو تلویزیون پخش میکرد. چهار تا دنیای مختلف بود که یکی از اونا همیشه کارتون بود. وقتی اونای دیگر رو میذاشتن اخمای من هم تو هم میرفت :) از کارتونهای مورد علاقه ام داستان پینوکیو بود. توی دوران بچگی با خودم فکر میکردم که چقدر خوب بود اگه همۀ آدمای دروغگو دماغشون مثل پینوکیو دراز میشد. اونجوری دیگه هیچکس توی دنیا نمیتونست به سادگی دروغ بگه و به محض به زبون آوردن هر کذبی با دراز شدن بینیش پته اش پیش همه روی آب ریخته میشد... ای، عالم کودکی کجایی که یادت به خیر!
ولی از دوران کودکی و خواب خیال اون موقعها گذشته، چقدر جالب بود اگه آدما دیگه نمیتونستن دروغ بگن! هیچ فکرش رو کردین که دنیای ما امروز به چه شکلی بود؟ یعنی فکر میکنین دیگه هیچکس حاضر بود مثلاً سیاستمدار بشه؟ یا وکیل؟ یا دلال؟ یاد فیلم "دروغگو دروغگو" افتادم که یک آقای وکیل پسر کوچولوش موقع فوت کردن شمعهای تولدش آرزو میکنه که پدرش دیگه نتونه دروغ بگه و تصور کنین وکیلی که نتونه توی دادگاه آسمون ریسمون ببافه :)... ولی چه میشه کرد که واقعیت دنیای ما چیز دیگه ایه و دروغ جزئی لاینفک از این دنیای پست و نامرده! بعضی از آدما انگار توی ذاتشونه که باید دروغ بگن. گاهی اینقدر دروغ میگن که خودشون هم دیگه یادشون میره که راستش چی بوده: نامه رو میفرستن و تاریخش رو میزنن مال چند روز قبل، و اینقدر که نشستن و نقشه کشیدن که تاریخ حساب و کتابی رو چند روز قبل فرستادن و دوباره ضمیمۀ همون نامه کردن رو مینویسن مال چند ماه قبل! از قدیم و ندیم بیخود نمیگفتن که دروغگو کم حافظه میشه!

اگر کوه به سوی محمد نمی آید...

بالاخره این هفتۀ خسته کننده هم رو به اتمامه. پایان هفتۀ کاری با هوایی مه آلود و تیره توأمه. دیشب توی اخبار هوا میگفتن که به نسبت این موقع سال هوا خیلی گرمه که البته اصلاً دور از واقعیت نیست. پارسال همین موقع از سال کلی برف روی زمین نشسته بود و سرما بیداد میکرد. طبق قانون اینجا حدود دو هفتۀ دیگه باید لاستیکهای ماشینها رو عوض کرد تا از سر خوردنهای خطرناک توی زمستون جلوگیری کرد، ولی فکر نمیکنم که با این هوا کسی به این فکر افتاده باشه. شخصاً فکر میکنم که توی همین روزا برم و این کار رو انجام بدم چون اصلاً به هوا نمیشه اطمینان کرد! یک دفعه دیدی چنان برفی اومد و همه رو آنچنان غافلگیر کرد که اونوقت خر بیار و باقالی بار کن :)
 از موقعی که رفتم وطن و والدین رو زیارت کردم خیلی نگرانشون هستم. دیگه به سنی رسیدن که آدم نمیتونه نگران نباشه. ما هم که دستمون از همه جا کوتاهه و اینجا از راه دور کاری از دستمون برنمیاد. این هم از "فواید" توی غربت زندگی کردنه دیگه! بنده های خدا خیلی دلتنگ نوه اشون بودن، نوه ای رو که نزدیک به یک دهه است که ندیدن. جوونای امروز رو هم که نمیشه به هیچ کاری مجبوری کرد. نه اینکه مجبور کردنشون کلاً کار درستی باشه، ولی هر چقدر هم که بهشون بگی که، بابا، اینها دیگه به سن و سالی رسیدن که آدم از فرداشون خبر نداره و دلشون میخواد که تو رو که اولین نوه اشون هستی، ببینن، باز هم اون احساسی رو که باید قاعدتاً داشته باشن، به هیچ عنوان ندارن! نمیدونم واقعاً چیکار میشه کرد؟! شاید بهترین راه این باشه که به قول اینجاییها که میگن: "اگر کوه به سوی محمد نمیاد، پس محمد باید به سوی کوه بره"
("Kommer inte berget till Mohammed, så får väl Mohammed gå till berget")
شاید باید اونها رو به اینجا آورد تا از دیدن این نوه روح تازه ای درشون دمیده بشه... نمیدونم، باید دید که در آیندۀ نزدیک چه کاری میشه کرد.

۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

خود کرده و خودسوخته!

خوب انگار حدسی که میزدم کاملاً درست بود و عموناصر باید آمادۀ جنگ بشه، ولی اینجور که به نظر میاد در این نبرد احتیاج به قشون و لشکرکشی نیست! اینطور که از ظواهر امر برمیاد خود عموناصر به تنهایی و به طور صد درصد از عهدۀ قوم دغل برمیاد...
چرا ما آدما اون موقع که جیک جیک مستونمونه یک چهره از خودمون نشون میدیم و بعد که برف زمستون اومد چهره امون عوض میشه؟ ولی البته اصلاً جای تعجبی نیست چون همه چیز اول به ذات ما برمیگرده بعدش هم به تربیت خانوادگیمون. وقتی از بچگی جلوی چشم ما همه اش دروغ و حقه بازی صورت گرفته باشه، چیز دیگه ای نمیتونیم که یاد گرفته باشیم! نتیجه اش این میشه که از نظر ما همۀ آدما میخوان سر ما رو کلاه بذارن پس ما باید پیش دستی کنیم و سر اونا رو کلاه بذاریم! حتی خیلی از دزدیها دیگه به چشممون نمیاد! توی مغازه هم که رفتیم خوراکی رو میخوریم بدون اینکه بهش فکر کنیم که این کار دزدیه! حالا اگه همین کار رو توی مغازۀ ما بکنن، آبا و اجداد طرف رو جلوی چشمش میاریم...
ای، چی بگم که نگفتنم بهتره! این قصه سر دراز داره و اینجور که به نظر میاد به این زودیها هم تمومی نداره! دلم میخواست همه چیز زودتر تموم میشد و میتونستم به زندگی نرمالم دوباره ادامه بدم. جایی شنیدم که میگفتن: کاش میشد دفتر زندگی رو با مداد نوشت تا هر موقع که ضروری بود، نوشته های منحوسش رو با مداد پاک کن پاک کرد... ولی متأسفانه اعمال ما با جوهری نوشته میشه که پاک کردنش حتی با رفتن ما از این دنیا هم دیگه میسر نمیشه... خود کرده و خودسوخته!