۱۳۹۰ آبان ۲۵, چهارشنبه

چه فکر میکردیم و چه شد!

از دیروز به سلامتی هوای اینجا هم رو به سرما رفت. دمای هوا دیگه صبحها زیر صفره و زمینها هم شده درست مثل آینه. الان که رفته بودم تا نفسی تازه کنم خانمی ایستاده بود و میگفت که امروزه که کلی دست و پا بشکنه!
لابد اصطلاح ما چی فکر میکردیم و چی شد رو شنیدید. زندگی به ماها بارها ثابت کرده که بیشتر وقتا اون چیزی که توی ذهن ما هست و انتظار اتفاق افتادنش رو میکشیم، نمیشه! بذارین به گذشته های خیلی دور برگردم. اون قدیما که نوجوونی بیش نبودم فکر میکردم که دبیرستان که تموم بشه، وارد دانشگاه میشم و بعدش هم یک کاری پیدا میکنم، ازدواج میکنم و مثل خیلی از آدمای دیگه صاحب خانواده میشم و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگیم رو میکنم. هرگز از اون دور دورای ذهنم فکری به عنوان اینکه جلای وطن بکنم، رد نمیشد. بعدش هم که مزدوج شدم، پیش خودم فکر میکردم که برای همیشه است و چقدر شانس آوردم که تونستم برعکس خیلی آدما با اون کسی که دلم میخواد هم پیمان بشم! اون داستان هم توزرد از آب دراومد. بعدش هم که دوباره تصمیم گرفتم تجدید فراش کنم و تمام سعیم بر این بود که این دفعه دیگه هر کاری که میخوام بکنم، با چشم باز باشه، باز کسایی سر راهم قرار گرفتن که هدفشون همه چیز بود به جز عشق و محبت... خلاصه که این ضرب المثل رو به معنی واقعی کلام با تمام وجود حس کردم... حالا هم چند ماه پیش که درگیر این مسائل بودم، هرگز فکر نمیکردم که جریانات به اینجا برسه! ولی خوب دیگه باید اذعان کرد که واقعیت زندگی اینه: هر وقت که فکر کردی که دیگه این آخر خطه و دیگه مطمئن هستی که از این بدتر امکان نداره بشه، اون لحظه است که باید خودت رو برای بدترش آماده کنی... و عموناصری که اصلاً فکر نمیکرد که بخواد خودش رو آمادۀ کارزار بکنه چون تمام زندگیش همیشه از جنگ بیزار بوده، امروز چاره ای به جز این نمیبینه... امروز آغاز کارزاره، و عموناصر چی فکر میکرد و چی شد!

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

هوایی دگر

دوستی از وطن که مدتها بود ازش خبر نداشتم، برام نوشته بود که خیلی وقته که دیگه به اینجا سر نمیزنه! نوشته بود که نوشته هام خیلی مبهم و مرموز شده و فهمیدنش احتیاج به پیش زمینه داره :) البته همونجور که برای خودش هم نوشتم کاملاً محقه. میدونید، من فکر میکنم هیچکسی توی این دنیا نباشه که دست به قلم ببره، چه تازه کاری مثل من و چه نویسنده ای قهار، و بتونه خودش رو از درونش و افکارش به طور کامل جدا کنه! ممکنه اونایی که نوشتن حرفه اشونه در دراز مدت یاد گرفته باشن که بتونن پرده ای بین ناآرومیهای درونشون و نوشته هاشون بکشن، ولی من اصلاً همچین هدفی نداشتم و ندارم! درست برعکس، من مینویسم برای اینکه آروم بشم. به هیچ عنوان دلم نمیخواد خودم رو سانسور کنم و بارها این رو نوشته ام که سیاستی در قلم من وجود نداره: هر چه میخواهد دل تنگم، مینویسم... علت اینکه این نوشته ها هم خاری توی چشم دشمناست، دقیقاً همینه! اینقدر از شنیدن حقایق تلخ امانشون بریده شد که دیگه کم مونده بود با زبون بی زبونی فقط بگن: عموناصر، تو رو به خدا بسه دیگه! دیگه ننویس!
بگذریم، اگر زیاد بخوام از این مقوله حرف بزنم، خودش میشه مثنوی هفتاد من :) در هر حال بهم پیشنهاد شد که بیشتر در مورد اختلافات فرهنگی این دیار و اون دیار بنویسم که از نظر من پیشنهاد بسیار جالبیه و در آیندۀ نزدیک حتماً سعی خواهم کرد به این موضوع تا جایی که در حد اطلاعات و معلومات ناقص این حقیر هست، بپردازم. باشد که این خونۀ مجازی رفته رفته رنگ و بوی دیگه ای به خودش بگیره و حال و هوای دیگه ای پیدا کنه :)

۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

"آقای هالو"

هفته ای جدید آغاز شد، هفته ای که همراه با افکار تازه است، همراه با دغدغه های تازه. میدونم که هفتۀ خسته کننده ای رو در پیش رو دارم، از یک طرف سر کار کاملاً تنها هستم و از طرف دیگه هم دوست خوبم به مسافرت رفته. توی این مدت اخیر حداقل یک بار در روز رو با هم حتماً تماس داشتیم حتی اگر فرصت نمیکردیم همدیگر رو ببینیم. ولی خوب همینجوره دیگه، همیشه که زندگی یک جور نیست! بالاخره بعضی وقتها باید خسته کننده بشه تا آدم قدر روزای خوبش رو بدونه :)
امروز سر ناهار شنیدم که همکارها دارن راجع به کریستمس و کادو دادن و این جریانا صحبت میکنن. اولش فکر کردم که اینا هم عجب حال و حوصله ای دارن که از الان به فکر این موضوع افتادن! بعدش تقویم رو نگاه کردم دیدم، ای بابا، زمان زیادی هم نمونده! کلش چند هفتۀ دیگه مونده و تا چشم به هم بزنیم، سر و سراغ اون تعطیلات هم پیدا میشه. ولی چه تعطیلاتی! امسال همۀ روزهای مثلاً تعطیل افتاده به آخر هفته ها که خودش در اصل تعطیله، یعنی اگه کسی بخواد تعطیلات درست و حسابی داشته باشه، باید کلی از مرخصی سالیانه اش استفاده کنه. خدا رو شکر من چند روزی رو باید بالاجبار بگیرم و در واقع تأثیر چندانی برای من نداره...
بعد از چندین سال سرانجام میتونم تعطیلات رو اونجایی که دلم میخواد بگذرونم، دور از هر استرسی و همنشینی با کسایی که جداً میتونم بگم به پشیزی نمی ارزن! الحق که ثابت کردن که چقدر آدمای بدی هستن! توی اون سالا همه اش با خودم فکر میکردم که چرا اینا با کسی معاشرت ندارن و علی رغم ادعاهای پوچشون که "ما هر کسی رو توی خونه مون راه نمیدیم..." الان مثل روز برای من روشن شده که واقعیت کاملاً نقطۀ مقابله، یعنی کسی نمیخواد باهاشون رفت و آمد کنه، برای اینکه هر کی که یکبار باهاشون برخورد داشته باشه متوجه میشه که از چه قماشی هستن: مادی، پول پرست، از دماغ فیل افتاده و پر از عقده های رنگ و وارنگ! کی میخواد با همچین کسایی معاشرت داشته باشه؟! فقط عموناصر هالو هست که این همه سال تونست طاقت بیاره و اینا رو تحمل کنه... نمیدونم، راستش  گاهی فکر میکنم که خوبی کردن در حق یک همچین آدمایی در اصل بدی کردن به کساییه که لایق خوبی هستن و آدم براشون کم میذاره! آدم به خیال خودش داره انسانیت میکنه، در حالیکه در ساده انگاری خودش کسی نیست به جز "آقای هالو"!

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

خاطره ای نه چندان شیرین

بالاخره آقا پسر برای باباش چند دقیقه ای رو وقت گذاشت و بعد از چند هفته موفق به زیارت روی ماهش شدم. نمیتونم احساسم رو وقتی پا به خونۀ تازه اش میذاشتم توصیف کنم. از شادی توی پوست خودم نمیگنجیدم. جداً بهترین احساس توی دنیاست وقتی آدم یک موقعی نهالی رو با دستای خودش به خاک نشونده و با عرق جبین بهش آب داده و بزرگ شدن رو لحظه به لحظه تماشا کرده، و حالا میبینه که چطور برای خودش درختی شده و داره ثمره میده. ثمره اش سالم بودنشه و موفق بودنشه و اینکه چطور توی این سن جوون روی پاهای خودش ایستاده و به هیچ احدالناسی احتیاج نداره...
توی راه وقتی داشتم به خونه برمیگشتم با خودم فکر میکردم که من وقتی به وجود داشتنش فکر میکنم همین به من حس خوشبختیی میده که حاضر نیستم با هیچ چیز دیگه ای عوضش کنم. خوشبخت بودن اون برای من کافیه که خودم خوشبخت باشم... یادش به شر باشه اون روزی از زندگیم رو که لب پرتگاهی قرار گرفتم که فقط و فقط فکر این جگرگوشه ام من رو از سقوط نجات داد. تنها فکری که در اون لحظه کردم این بود که من چطور میتونم بچه هاش رو نبینم؟! لحظۀ تلخی بود که برای همیشه توی خاطرم حک شد تا همیشه یادآور جملۀ معروف ماهی سیاه کوچولو نوشتۀ زنده یاد صمد بهرنگی باشه. ماهی کوچولو وقتی که در راه رسیدن به دریا کلی خطرات رو پشت سر میذاره، وقتی که در آرامش داشته از آزاد بودنش لذت میبرده، با خودش فکر میکنه:
 "مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم، که ميشوم، مهم نيست، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد."

از یاد رفته

گفتم روز یکشنبه رو باید با شعر و موسیقی آغاز کرد، به خصوص در این هوای ابری و مه آلود هیچ چیزی بیشتر از یک موسیقی دل انگیز به آدم آرامش نمیده. شعری بسیار زیبا از شیخ اجل سعدی، صدایی بسیار دلگرم و موسیقیی که آدم رو ناخودآگاه به یاد موسیقی متن فیلمهای مشهور دنیا میندازه، فقط میشه گفت یکی از بهترین ترکیبهای ممکنه...

 
محمد معتمدی - از یاد رفته

چنان در قید مهرت پای بندم
 که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشی
که پند هوشمندان کار بندم
مجال صبر تنگ آمد به یک بار
حدیث عشق بر صحرا فکندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندم
چنین صورت نبندد هیچ نقاش
معاذالله من این صورت نبندم
چه جان‌ها در غمت فرسود و تن‌ها
نه تنها من اسیر و مستمندم
تو هم بازآمدی ناچار و ناکام
اگر بازآمدی بخت بلندم
گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم
سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم
و گر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود می‌پسندم

سعدی

۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

مشکل مسکن

به به! عجب هوای آفتابی و خوبیه امروز! با اینکه سرده ولی همین روشن بودن هوا یک انرژی تازه ای به آدم میده... امروز هم به عادت روزهای کاری صبح زود از خواب بیدار شدم و مشغول کارهای آخر هفته. وقتی آدم صبح زود کاراش رو انجام میده خوبیش به اینه که باقی روز رو میتونه به گردش و تفریح بگذرونه...
این جریان مسکن خیلی فکرم رو مشغول کرده. هر چقدر هم که سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی به محض اینکه حواسم نیست ناخودآگاه ذهنم به اون طرف کشیده میشه. کشور به این بزرگی و با این جمعیت کم به طوری جدی درگیر مشکل مسکنه. جوونا که اینجا خیلی مرسومه وقتی به سن قانونی میرسن و میخوان برن و توی آشیونۀ خودشون زندگی کنن، با این مسئله دست به گریبان هستن. پیدا کردن خونۀ اجاره ای معضلی شده توی این جامعه که سیاستمدارها رو عاصی کرده. جوونای بیچاره اگر پدر و مادراشون پولدار نباشن و استطاعت خریدن یک خونه رو براشون نداشته باشن، با هزار بدبختی به این در و اون در میزنن تا جایی رو پیدا کنن. مشکلات اقتصادی "پلیس دنیا" چند سال قبل باعث شد که اینجاییها هم به ترس بیفتن و قوانین گرفتن وام مسکن رو تغییر بدن. حالا دیگه بیشتر از 85 درصد قیمت خونه رو بیشتر به کسی وام نمیدن، یعنی هر کسی که بخواد خونه بخره باید حداقل 15 درصدش رو نقد داشته باشه. برای خرید یک لونه موش هم این مبلغ خودش کلی پوله که آدمای شاغلی که دستشون به دهنشون میرسه هم به سختی میتونن این مقدار پول رو فراهم کنن، تا چه برسه به جوونا! از طرف دیگه هم تعداد خونه های اجاره ای روز به روز داره کمتر میشه. تقریباً اکثر شرکتهای ساختمونی و صاحبین ملک از طریق یک سایت خونه هاشون رو به عرضه میذارن. گاهی تعداد متقاضی برای بعضی خونه ها به چند هزار نفر میرسه و خلاصه حساب کردن درصد احتمال اینکه بتونی خونه پیدا کنی اینقدر کمه که شاید شانست با خریدن بلیطهای بخت آزمایی به مراتب بیشتر باشه...
خلاصه که با این تفاصیل که گفتم توی موقعیتی قرار گرفتم که بدون اینکه دست خودم  باشه نگرانم میکنه. توی خونه ای هستم که دارم قاچاقی زندگی میکنم و کاملاً موقتیه. زمان هم که مثل برق و باد میگذره و تا چشم به هم بزنم از اینجا هم باید پاشم. البته توی زندگی یاد گرفتم که همۀ مشکلات به طریقی در انتها حل میشن و آدم نباید زیاد سخت بگیره، ولی وقتی این اخبار مرد رندی و حقه بازی این دغلان به گوشم میرسه، دیگه دست خودم نیست، که به این فکر نکنم که این نامردها چقدر میتونن پست باشن... ولی عموناصر، غم مخور! تو همونی بودی و هستی که یک موقعی پایان نامه ات رو با این شعر شروع کردی چون نمایانگر تمامی اعتقادت توی زندگی بود:
ساحل آشفته گفت گر چه بسی زیستم
هیچ نه معلوم گشت تا به جهان کیستم 
موج ز خود رفته بانگ برآورد و گفت 
گر بروم زنده ام، گر نروم نیستم 
اقبال لاهوری

برو که بریم، عموناصر... و بگردین تا بگردم!

۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

"من به طریق خود رفتار کردم"

دیگه به هیچ وجه اجازه نمیدم هیچ چیزی آرامشی رو که خیلی سخت به دستش آوردم خراب کنه. هیچکس و هیچ چیز دیگه ارزشش رو نداره! مگه آدم چقدر دیگه زنده است که بخواد بذاره هر پدر نامردی مخل آسایشش توی زندگی بشه؟ هیچکس از حتی چند لحظۀ آینده اش هم خبر نداره و نمیدونه چه اتفاقی ممکنه براش بیفته... میدونم که دارم با صدای بلند فکر میکنم و الان در این لحظه نوشته ام فقظ بازتاب افکارمه... به یک جایی رسیدم که گذشته ها توی ذهنم کاملاً کم رنگ شدن. دلم نمیخواد که مداد رنگی دست بگیرم و دوباره شروع به رنگ آمیزی خاطرات تلخ و سیاه کنم. به قول فرانک سیناترای مرحوم "من به طریق خود رفتار کردم..."! درست یا غلط، تصمیمهایی بود که خودم توی زندگی گرفتم و هیچ کس دیگه ای رو براش نمیتونم سرزنش کنم: من خودم بودم! شاید باید اینقدر عجله نمیکردم و از ترس تنها موندن تا آخر عمر به هر آشغالی اجازه نمیدادم که وارد زندگیم بشه و بخواد بر زندگی من حکومت کنه، شاید اون موقع که فهمیدم با چه اوباشی هم پیاله هستم باید سکوتم رو میشکستم و فریاد برمیاوردم: نه، شاید باید اون موقع که اون "الهۀ وجاهت" که تمامی زندگیش پر از عقدۀ زیبایی بود، به خودش اجازه داد که  در کمال وقاحت به من بگه:"جول و پلاست رو جمع کن و برو"، به کسی که اون چندین سال همه چیزش رو باهاش تقسیم کرده بود الا راستی و درستیش رو، باید میگفتم: نه و میموندم و تا حق قانونی خودم رو نمیگرفتم پام رو از اونجا بیرون نمیذاشتم و یا حتی اگر میتونستم بد باشم، اینقدر آزار و اذیت میکردم که حتی مجبور بشن آوارۀ کوچه و خیابون بشن... ولی به من طریق خودم رفتار کردم، به طریقی که شایستۀ من و در شأن من بود، به طریقی که به صلاح سلامت روح و روان من بود... و من هرگز از کردۀ خودم پشیمون نیستم چون در انتها من به طریق خود رفتار کردم!

۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

هنوز هم تعجب، عموناصر؟!

هنوز هم تعجب، عموناصر؟! آخه تا کی، مرد مؤمن؟! ... نمیدونم چرا هنوز هم تعجب میکنم وقتی یک سری جریانا پیش میاد! توی این مدت بهم ثابت کردن که میتونن خیلی پست و نامرد باشن ولی تا این اندازه؟! دزدی و دروغ توی روز روشن؟! کلاهبرداری و حقه بازی در حق کسی که چند سال به جز خوبی و نیکی در حقشون نکرده و نون و نمکش رو خوردن؟! جالب اینجاست که که یکیشون به من میگفت: تو مطمئن باش که اون به هیچ وجه نمیخواد سرت کلاه بذاره! اینجوری؟! یعنی واقعاً خودت هم به این حرفی که میزدی اعتقاد داشتی؟ اگه داشتی جداً از صمیم قلب برات متأسفم! ولی خودت هم میدونی که اینطور نبود! اگه ریگی به کفشتون نبود که جواب تلفن و پیامک پسرم رو میدادین! خودتون هم میدونستین که با پست فطرتی هر چه تمومتر چه نقشه هایی کشیدید، مثل همیشه! ولی روزگار اینطوری نمیمونه، مطمئن باشین! بهتون قول میدم که مال حروم از گلوی هیچکس پایین نرفته و یک روزی یک جایی همون لقمۀ حروم چنان توی گلوتون گیر میکنه که هیچ طبیبی توی این دنیا قادر نخواهد بود که کمکی بهتون بکنه! اگر بهشت و جهنمی وجود داشته باشه، این رو به یقین بهتون میگم که توی همین دنیاست...
قبلاً هم نوشته بودم و بازم تکرار میکنم که دست آخر اگر دست خالی هم از اون زندگی منفور بیرون اومده باشم، فقط همون دستان خالی ام رو چند بار دور سر پسرم میچرخونم و میگم صدقۀ سر تو که یک موی گندیده ات میارزه به صد هزار تا از این ناجوونمردای دغل... در انتها من زندگیم رو نجات دادم  و از شر این نامردها و پست فطرتها خلاص شدم  که همه چیزشون رو، شرف و حیثت و آبروشون رو به خاطر دو زار، فقط دو زار، حاضرند بفروشن! ننگ بر شما! 

آب که سر بالا میره

میگن تنها صداست که میماند! نمیدونم تا چه اندازه صحت داره چون به جز صدا خیلی چیزای دیگه هم میمونه، یاد و خاطرات... بعضی از اتفاقات که توی زنگی میفتن اینقدر دور از واقعیت هستن که به صدای ناهنجاری میمونن که در عین حال آوایی دلنشین رو در گوش زمزمه میکنن. بیخود از قدیم نمیگفتن "آب که سربالا میره، قورباغه ابوعطا میخونه". در مثل هیچوقت مناقشه ای نبوده و نیست... به هر روی آب دیگه سر بالا نمیره و عموناصر هم به جای ابوعطا، کردبیات میخونه...:)... عموناصر، سرشار از شوق موسیقی!


عموناصر - کرد بیات

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدی نکند طوطی شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار محبان بادپیما را
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ 
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را 
حافظ

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

بسوزند چوب درختان بی بر

داشتم فکر میکردم که ننویسم و بذارم برای فردا ولی بعدش فکر کردم که چرا بیشتر وقتا که مینویسم باید اون موقعهایی باشه که دلم تنگه؟ گفتم، نه، باید این سنت رو بشکنم و الان که تمام وجودم سراسر از شادیه بنویسم، چون حس میکنم همۀ وجودم رو موسیقی فرا گرفته . واقعاً هیچ احساسی قشنگتر از این نیست. هیچوقت توی زندگیم اینقدر از موسیقی لذت نبردم که این روزا دارم میبرم... این روزا احساس میکنم که دارم از لحظه به لحظه اش لذت میبرم. چقدر زیبا میگفت عزیزی چند وقت پیش: "من برای رسیدن به خوشبختی هرگز نیازی به شخص دوم ندارم!" ای کاش خیلی زودتر از اینا به این نتیجه رسیده بودم! ولی خوب تجربه رو آدم به آسونی به دست نمیاره و بعضی وقتا بعضی از حسها نیاز به زمان و پخته شدن داره، درست مثل میوه ای که اگر زود چیده بشه به هیچ دردی نمیخوره و حتی شاید حیوونها هم میلی بهش نداشته باشن! باید درخت بیچاره کلی تحمل کنه و طاقت بیاره تا میوه برسه... بلوغ فکری هم به این آسونیها به دست نمیاد و آدم باید گاهی قیمت گزافی بابتش پرداخت کنه. متأسفانه بعضی از آدما هرگز بهش نمیرسن و تا آخر عمرشون با افکار خام و جانیفتادشون عرصۀ دنیا رو هم به خودشون تنگ میکنند هم به اطرافیان! درختانی بی ثمر هستند که به جز از برای سوزوندن چوبشون فائده ای برای نوع بشر ندارن:

بسوزند چوب درختان بی بر
سزا خود همین است مر بی بری را
ناصرخسرو

"فکر میکنی پس وجود داری"؟

هوا روز به روز داره سردتر میشه و دمای هوا صبحها به صفر نزدیکتر، ولی از برف هنوز اینجا خبری نیست! شنیدم که دیروز در وطن برف میومده! واقعاً که آب و هوا توی این کرۀ خاکی به سرش زده! یکی از دوستان که اونور آب زندگی میکنه از هوای اونجا نوشته بود که همون دیروز نزدیک بیست درجه بالای صفر بوده... نمیدونم شاید باید دیگه اون تصورات سابق در مورد آب و هوا در جاهای مختلف رو کنار بذاریم! اینکه شمال اروپا همیشه برف و یخبندونه و خاور میانه منطقۀ گرمسیره! حالا دیگه اصلاً حساب و کتاب وجود نداره...
امروز صبح که داشتم سر کار میومدم، توی راه صدای پرنده ای رو شنیدم که روی درخت نشسته بود و چنان چهچهه ای سر داده بود که بیا وببین! بندۀ خدا این پرنده ها هم گیج شدن، نمیدونن دیگه چه فصلیه! یه موقعی همه چیز براشون کاملاً صاف و شفاف بود. میدونستن که وقتی دمای هوا به یک اندازۀ خاصی رسید وقت کوچ به مناطق گرمسیرتره و زمستون که تموم میشد دوباره زمان برگشتن به مناطق خوش آب و هواتر بود...
الان دیگه هیچ چیزی شفافیت سابق رو نداره، نه فقط آب و هوا بلکه هیچ چیز دیگه ای! نه دوستیها دیگه مثل سابق هستن، نه آدما، نه روابط! همه چیز دیگه ماشینی و مجازی شده! یواش یواش خود ما آدما هم دیگه مجازی میشیم و وجود داشتن و زندگی که شاید تنها مفهوم مطلقیه که شاید قدیما وجود داشت، اون هم نسبی بشه... یعنی اینکه ما اصولاً وجود خارجی داریم یا نه به کل زیر سؤال بره... دلم میخواست اون موقع بودم ومیتونستم روح استاد بزرگوار دکارت رو احضار کنم و ازش بپرسم: استاد گرامی، هنوز هم مطمئن هستی که "فکر میکنی پس وجود داری"؟...:)
  

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

تصویری دیگر در ذهن دیگران

عجب احساس خوبی بود بعد از مدتها دوباره ورزش کردن! خدا پدرو مادر این همکارم رو بیامرزه که همت کرد و دوباره ما رو راه انداخت وگرنه اگر به خود من بود شاید همش عقبش مینداختم و هیچوقت دوباره از سر نمیگرفتمش. با اینکه درد زیاد بود و آدم احساس میکرد که روحش داره از بدنش فرار میکنه، ولی همون احساس درد به آدم نشاط زندگی میده...
جالبه که آدم این همه سال یه جایی کار بکنه و از امکاناتی که برای آدم فراهم میکنن، استفاده نکنه! ولی خوب همینه دیگه وقتی آدم به فکر خودش نباشه و دائم درگیر مسائل دیگران توی زندگیش باشه، اصلاً به فکر این جریانات نمیفته. قدیما که نوجوون بودم خیلی اهل ورزش بودم. توی مدرسه همیشه سردمدار همۀ ورزشها بودم. یادم میاد که سال آخر دورۀ راهنمایی هر فرصتی رو که گیر میاوردیم همه جوره ورزشهایی که به شکلی با توپ بود رو بازی انجام میدادیم. دیگه کار به جایی رسیده بود که کاپیتان تیم بسکتبال مدرسه شده بودم. سال آخر توی یک دوره مسابفات بین مدرسه ها بعد از کلی مسابقات به فینال رسیدیم، و الحق که توی فینال هم بد بازی نکردیم، ولی تیم مقابل میانگین قدشون یه سر و گردن از همۀ ما بلندتر بود. شانس بردن ما خیلی کم بود، ولی تا آخرین لحظه مبارزه کردیم و اگه درست یادم بیاد با اختلاف دو امتیاز باختیم. یادش به خیر چه دوران شیرینی بود...
این سری از پدر شنیدم که همون موقعها ازم دعوت کردند که به یکی از باشگاهها بپیوندم و به طور جدی تری بازی کنم، ولی انگار من میون ورزش و درس، درس رو انتخاب کردم. انگار به پدرم گفته بودم آدمایی که دنبال ورزش حرفه ای میرن، دیگه از درس و مشق میفتن... باور میکنین که خود من این موضوع اصلاً توی خاطرم نمونده بود... و پدر علی رغم سنش همۀ اینا رو به خاطر داشت! الان خیلی بهتر درکش میکنم، وقتی که میگفت ما همۀ زندگیش هستیم، و آدم زندگیش رو به این سادگیها فراموش نمیکنه! جالب اینجا بود که پارسال توی فیسبوک یکی از همکلاسیهای قدیمیم رو پیدا کردم. با اینکه من دقیقاً همه چیزش توی ذهنم بود، ولی اون من رو اصلاً به خاطر نمیاورد! تا اینکه آدرس یکی دیگه از بچه ها رو که به واسطۀ بیش از حد درسخون بودنش توی مدرسه خیلی معروف بود، دادم. وقتی منو به یاد آورد این سؤال رو از من کرد: تو همون بسکتبالیسته نیستی؟ :) ... و آدم هرگز نمیدونه که چه تصویری از خودش در ذهن دیگران به جای میذاره، تصویری که خودش هرگز خودش رو به اون شکل ندیده باشه!

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

زندگی: ممتحنی سختگیر

لحظه ای شیرین بود لحظۀ خداحافظی و در عین حال تلخ! تلخ و شیرین به هم آمیخته بودن! از سنگ صبورم خداحافظی کردم، چون دیگه نیازی به صبوریش برای من نبود، دیگه کسایی دیگه ای وجود دارن که بهش بیشتر از من نیاز دارن و دیگه وقتش بود... خودم هم احساس کرده بودم! میدونم که دلم براش تنگ میشه، ولی همه چیز توی این دنیا گذراست! هیچ چیزی ابدی نیست و چنان که اومد، چنان هم خواهد رفت...
شیرینی این وداع برای این بود که مهر تأیید بر آزادی من میزد، آزاد و فراغ از همۀ دغدغه هایی که گذشت: "دوباره آزاد چون پرنده که پرواز میکند بر افق آرزوها"... با اینکه توی چشماش معلوم بود که دیگه نگران من نیست، ولی حتی تا ثاتیه های آخر هم بهم پند و اندرز میداد، مثل معلمی که میدونه که کارش رو خوب انجام داده و مطمئنه که دانش آموزش درساش رو خوب یاد گرفته، ولی بازم دلش طاقت نمیاره و دلش میخواد تا آخرین لحظه توشۀ راهی به شاگردش بده... و تنها امیدش اینه که اون از امتحان سربلند بیرون بیاد، چون سربلندی اون باعث افتخارشه... و امتحان اصلاً امتحان ساده ای نیست... زندگی هیچوقت ممتحنی نبوده که امتحانهاش رو راحت بگیره و خیلی وقتا از سر نامردی سؤالهایی رو طرح کرده که شاید جوابش رو فقط و فقط خودش بدونه... زندگی ممتحنی سختگیره!

۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه

نوشته های دوقطبی

بعضی وقتها فکر میکنم اگه این فرصت نوشتن رو هم ازم میگرفتن چیکار باید میکردم؟! این مدت که توی اون دیار بودم و دسترسی به اینترنت اونم تازه از مدل فیلتر شده اش گاه گداری امکان پذیر بود، به این مسئله خیلی فکر میکردم. بعضی آدما یاید حرف بزنن تا احساس آرامش بهشون دست بده، بعضیها باید بخورن، بعضیهای دیگه مینوشن، بعضیها به قولی "سنگین" کار میکنن و به اون شکل به آرامش میرسن، من اما باید بنویسم! همونجور که قبلاً هم شاید یکبار بهش اشاره کرده باشم، وقتی شروع به نوشتن میکنم خودم هم نمیدونم راجع به چی میخوام بنویسم. نویسنده نیستم و هرگز همچین اجازه ای رو به خودم نمیدم که اسم مقدس نویسنده رو روی خودم بذارم، بنابرین مثل اونها هم که شاید روزها و ماهها روی یک نوشته تعمق میکنن، نیستم. سرانگشتانم خودشون روی دگمه ها حرکت میکنن و به اونجا که افکارم میخوان منو میبرن، درست مثل جلسۀ احضار روح که توی این چند هفته برای اولین بار شاهد یک کدومش بودم. میگفتن که اون استکان مقلوب که حضار سرانگشتها رو روش میذارن، بعد از حاضر شدن روح خود به خود شروع به حرکت روی کلمات میکنه... شاید هم انگشتان من پیغامهای روح من رو روی دگمه ها مرقوم میکنن!
کی میدونه که در اعماق روحش چی میگذره؟ توی اون عمق، اندیشه های مختلف از همه نوعش یافت میشه. و وقتی امکان تریبون آزاد به روح داده میشه، دیگه نمیشه فیلترش کرد، اون هر چه میخواهد دل تنگش میگه! میدونم که عزیزانم که از صمیم دل دوستشون دارم و میدونم که این مهر دو طرفه است، گاهی دلشون میخواد که من افکار منفی رو کنار بذارم و فقط مثبت فکر کنم! ولی تا اینجای زندگی، به من ثابت شده که به هیچ وجه زندگی هرگز یک قطبی نبوده و هرگز هم یک قطبی نخواهد شد! زندگی مثل خیلی چیزای دیگه توی طبیعت دو قطب داره: گاهی مثبته و گاهی هم منفی... بنابرین اگر خوانندۀ نوشته های این حقیر که قدم رنجه میکنه و با سر زدنش به این خونۀ مجازی تاریک، اینجا رو منور میکنه،  گاهی احساس میکنه که نوشته های عموناصر بار منفی داره و شاید هم آکنده از غمه، این رو به عموناصر ببخشاید، چون عموناصر هم که از پوست و گوشت و استخون درست شده، مثل باقی موجودات زندۀ این کرۀ خاکی، بالا و پایین داره :( ... و نوشته هاش دوقطبی هستند!

خطۀ سبز

هوا طبق معمول این شهر ابری و گرفته است که برای این شهر اصلاً چیز غریبی نیست. ولی سرما به معنای واقعی خودش هنوز نیومده. یاد چهارده پونزده سال پیش افتادم که همین موقعها، یا حداکثر دو سه هفتۀ دیگه چنان برفی اومد که همۀ شهر رو به مدت یک هفته فلج کرد. بعضی از همکارهای پزشک که باید به هر قیمتی شده سر کار میومدن، اسکی ها رو در آوردن و خودشون رو کشون کشون به سر کار رسوندن...
با اینکه سفر اخیر رو خیلی خوب برنامه ریزی کرده بودم و لیست کاملی از چیزایی رو که باید میبردم درست کرده بودم، ولی یک چیزی رو از قلم انداخته بودم: دوربین! امیدوارم که عزیزان عکسهایی که توی این مدت گرفتن رو برام بفرستن :) با این وصف با گوشیم چند تا عکسی گرفتم. داشتم امروز اون عکسها رو یک نگاهی بهشون مینداختم، دیدم با هوای امروز زیاد بی مناسبت نیستن، عکسهایی که یادآور خاطرات خوب اون چند روز در کنار عزیزان در دیاری هستن که همیشه بوی خاک آبایی رو میده. جالب اینجاست که وقتی بچه بودم و گاهی برای تفریح به اون خطۀ سبز میرفتیم، یک همچین احساسی بهش نداشتم! الان هر چی سنم بالاتر میره ارادت بیشتری به اونجا پیدا میکنم و دلم براش خیلی تنگ میشه... احساس غریبیه!


۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

سر وته یک کرباس

امروز از صبح که از خواب پا شدم به جز کارهای روزمرۀ آخر هفته کار به خصوصی انجام ندادم. فکر کنم خستگی سفر هنوز توی تنم مونده باشه چون همش دلم میخواد دراز بکشم و جلوی جعبۀ جادو لم بدم. ولی بعد از ظهر دیگه دیدم زیادی توی خونه موندم و حتماً باید بیرون بزنم و یک نفسی تازه کنم.
دور بودن از اینجا و جریانات اینجاتوی این چند هفته، برام خیلی مفید بود ولی در عین حال هم صحبت نکردن راجع به بعضی مسائل اجتناب ناپذیر بود. به هر حال پرسشهایی برای عزیزان پیش میومد که چاره ای به جز باز کردنشون وجود نداشت. حرفها برای من حرفهای جدیدی نبودند چون اونا رو شاید به کرات برای آدمای مختلف بازگو کرده بودم، ولی در این میون یک سری چیزایی شنیدم که برای خودم هم تازگی داشت، هر دم از این باغ بری میرسد، مثلاً شنیدم که گفته شده من ایشون رو با قبلیه مقایسه کردم و شدیداً به تریج قباشون برخورده بوده! واقعاً که خنده دار بود شنیدن این داستان! بعضیها جداً یا نادونن یا به نادونی تزویر میکنن. آخه یکی نیست که بگه میشه پرسید چه تفاوتی بین شما وجود داشت؟! هر دو فقط به فکر مقاصد خودتون بودید، وقتی به مقصدتون رسیدید و دیگه نفعی در وسط براتون وجود نداشت، گفتین "میدونی چیه؟ مشکل تو نیستی، در واقع مشکل خود منم..." هر دو از صداقت و راستی بویی نبرده بودین، منتها هر کدوم به شکل خودش... در انتها فقط میتونم بگم: سر وته یک کرباسین و مفت چنگ قربانی های بعدیتون!

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه

خوشحال باش، عموناصر!

ای کاش میتونستم نامرد باشم
چون دنیا، دنیای نامردهاست!
ای کاش میتونستم فقط به فکر خودم باشم و دیگه به هیچ کس دیگه ای تو این دنیا فکر نکنم
چون دنیا، دنیای خودخواههاست!
ای کاش میتونستم، فقط به اندازۀ سر سوزنی بد باشم و بدی کنم
چون دنیا، دنیای پلیدهاست!
ای کاش میتونستم، بی معرفت باشم و همه چیز رو زیر پا بذارم
چون دنیا، دنیای بی معرفتهاست!
ای کاش میتونستم دروغ بگم و برای رسیدن به مقاصدم از هیچ کذبی کم نذارم
چون دنیا، دنیای  کذابین و دروغگوهاست!
ای کاش میتونستم، دون باشم و پستی کنم
چون دنیا، دنیای رذیلها و دونهاست!
ای کاش میتونستم، دستخوش احساسات کینه جویانه بشم و کمر به انتقام ببندم
چون دنیا، دنیای انتقامجوهاست!
ای کاش میتونستم، دلرحمیها رو ثانیه ای به کناری بذارم و ظلم کنم
چون دنیا، دنیای ظالمهاست!

ای کاش میتونستم، برای یک لحظه، فقط برای یک لحظه
دیگه عموناصر نباشم!
ای کاش میتونستم...

ولی نه، عموناصر!
خوشحال باش که نامرد نیستی!
خوشجال باش که خودخواهی توی قاموست یافت نمیشه!
خوشحال باش که هنوز بدی در وجودت رخنه نکرده!
خوشحال باش که اگه همه چیزت رو زیر پا بذاری، معرفتت توی قلبته!
خوشحال باش که تو رو با کذب و دروغ کاری نیست!
خوشحال باش که هنوز اونقدر نزول نکردی که به پستیها برسی!
خوشحال باش که تمامی عمرت هنوز انتقام رو به لذت عفو ترجیح ندادی!
خوشحال باش که هرگز توی این دنیای ظالم در حق هیچکس ظلمی روا نداشتی!
خوشحال باش که تو، عمو ناصری،
و شب سرت رو با وجدانی آسوده بر بالین میذاری...

۱۳۹۰ آبان ۱۲, پنجشنبه

شباهتهای دور و نزدیک

میدونستم که باید چند ساعت قبل از پرواز توی فرودگاه حاضر باشم، هر چند که کارها دیگه خیلی سریعتر اونجا انجام میشن. از دفعه های قبل دیگه یاد گرفته بودم که کجا زنگ بزنم که اومدنشون سر وقت باشه. زنگ زدم و برای ساعت سه یک ماشین سفارش دادم. ازم شمارۀ همراه خواست، گفتم ندارم و به شمارۀ ثابت خونه راضی شد. چند ساعتی نگذشته بود که تلفن زنگ زد. سعی میکردم که به تلفنا جواب ندم، آخه با من که کسی کاری نداشت اونجا. با این وصف چون کسی دم دست نبود مجبور شدم گوشی رو بردارم. فامیلیم رو گفت، ولی مطمئن بودم که کارش با من نیست. وقتی پدرم گوشی رو برداشت، بعد از چند ثانیه ای کاشف به عمل اومد که در اصل با خود من کار داشته! رانندۀ ماشینی بود که قرار بود نصفه شب به دنبالم بیاد. از ساعت پرواز میپرسید و میگفت که شاید بهتر باشه یک کم زودتر بیاد که یک وقت استرس به وجود نیاد. حرفش منطقی بود و من هم که برام فرقی نمیکرد، بنابرین حرف حق بدون جواب بود. قرار شد که نیم ساعت زودتر بیاد...
ساعتش طوری بود که خوابیدن زیاد راحت نبود. گفتم برم یک چند ساعتی چشما رو هم بذارم چون شب و روز طولانیی رو در پیش دارم. با این وجود تونستم یک چرت چند ساعته بزنم. خیلی زودتر از موقع مقرر همه چیز رو آمادۀ سفر کردم. طفلک پدر و مادر که خواب به چشمشون نیومده بود و همینجور وقت رو به طریقی کشته بودن که مبادا من خواب بمونم. ساعت از نیمه های سه هم عبور کرده بود ولی از این رانندۀ با وجدان که توی این دور و زمونه کم یافت میشه، خبری نبود! دیگه داشت یواش یواش عقربۀ کوچیک خودش رو لنگون لنگون به سه میرسوند و عقربه بزرگه دوون دوون به دوازده نزدیک میشد که پدر کاسۀ صبرش لبریز شد و پیشنهاد داد که بهش زنگ بزنیم. اول خودش سعی کرد ولی انگار شماره رو اشتباه میگرفت. وقتی من شماره رو گرفتم، صدایی با احترام نام منو خطاب کرد و گفت که تا دو سه دقیقه دیگه اونجاست...
برام یک کمی این دیر اومدن عجیب بود، چون خودش زنگ زده بود و زودتر رفتن رو توصیه کرده بود، ولی چیزی نگفتم، تا خودش شروع کرد به توضیح دادن! هنوز هم وقتی یادش میفتم، لبخند رو روی گونه هام احساس میکنم. میگفت توی راه که میومده، توی یکی از خیابونای اصلی سر راه، توی اون تاریکی نیمه های شب، چراغ خونه ای ظاهراً روشن بوده و از پشت پنجره ای بزرگ که مشرف به خیابون بوده، خانم و آقایی جلوی پنجره، عریونتر از نوزاد به هنگام تولد ایستاده بودن و ...:) این صحنه در اون موقع شب که هیچ ترددی معمولاً در اون مسیر وجود نداره، چنان ترافیکی ایجاد کرده بوده، که موجبات دیر اومدنش رو فراهم کرده!... با خودم فکر کردم که اینجا چندین سال قبل،  پوستر تبلیغی از یک خانم هنرپیشه معروف که در سطح کشور به در و دیوار چسبونده بودن، باعث کلی تصادفات رانندگی شد، ولی اینکه در اون دیار با اون شرایط موجود یک همچین جریانایی اتفاق بیفته، هرگز از کنار مخیلاتم هم گذر نمیکرد :) هرچند، گفته بودم که شباهتهای این ور و اونور دارن روز به روز زیادتر میشن... شباهتهای دور و نزدیک!

یادی ننگین

دیروز توی راه پیش خودم فکر میکردم که این دو روزی که از این هفتۀ کاری باقی مونده رو مرخصی بگیرم، یعنی فکر کردم که حالا که مرخصی اضافه زیاد دارم  با این کار خستگی راه رو از تنم به در کنم. تا آخر شب هم که میخوابیدم هنوز صد در صد مطمئن نبودم. گفتم صبح مثل هر روزه از خواب بیدار میشم، اگه حالش بود میام سر کار، اگر هم نبود که به رؤسا زنگی میزنم و تقاضای مرخصی میکنم. ولی صبح که پاشدم دیدم خستگی حسابی از وجودم بیرون شده و میل به اومدن به سر کار بسیاره...
فکر میکردم وقتی برگردم هوا اینجا حسابی سرد باشه و خودم رو آماده کرده بودم که با شهری پوشیده از برف و زمینهای سفید روبرو بشم، که در کمال تعجب دیدم اینجا هوا تازه به مراتب گرمتره! میگن انگار توی هفتاد سال اخیر گرمای هوا برای این موقع سال بی سابقه است... امیدوارم همین جوری هم باقی بمونه و مثل دو سه سال گذشته نشه، البته که اگه برفهای آنچنانی بیاد دل من یه جورای دیگه حسابی خنک میشه :)
یه خورده پیش مطلع شدم که آخرین مورد قانونی در مورد "خونۀ کذایی" هم انجام شده و بدین شکل من همۀ تعهدات خودم رو ادا کردم، حالا کی اونایی که همیشه ادعاهای گنده گنده میکردن که ما به جز درستکاری توی زندگیمون مرامی نداریم، سهم خودشون رو انجام بدن، خدا میدونه! ای کاش هر چه زودتر اون هم انجام میشد تا عموناصر تمام رشته های ارتباطیش با این قوم دغل برای همیشه قطع بشه، و یاد ننگینشون برای ابد در گورستان تاریخ  مدفون بشه!  

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

با تو باشم

دو هفته به سرعت برق و باد گذشت! با اینکه فکر میکردم که اون ورا سرعت گذر زمان خیلی کندتره، ولی از اونجاییکه انگار خیلی چیزای اون طرفا (مثلاً قیمتها) داره شباهت به مال اینوریها پیدا میکنه، لابد زمان هم پیش خودش فکر کرده که "ای بابا، من چرا عقب بمونم؟! مگه من چیم از بقیه کمتره؟!" :)... در هر حال جای همگی دوستان و عزیزان جدا خالی بود، به خصوص اون  سفر چند روزه به دیار طبرستان که هر بار که پا به اون خطه میذارم روح تازه ای در من دمیده میشه، و وقتی این سفر به همراه عزیزانی باشه که همیشه در قلب من جایگاه خاصی داشته ان، دیگه نور علی نور میشه...
سنت سوغات بردن و آوردن رو سالیان ساله که شکستم ولی شاید اون سنت شکنی به درد دنیای واقعی بخوره! توی این دنیای مجازی حیفم اومد که چیزی رو به ارمغان نیارم! و چه چیزی بهتر از احساسه... شنیدن هر روز این ترانه توی دو هفتۀ اخیر برام بسیار خوشایند بود، خودم هم نمیدونم چرا! فقط اینقدر دستگیر خودم شد که امروز تمام مدت پرواز، ناخودآگاه اون رو زیر لب زمزمه میکردم... باشد که شما هم به همون اندازه از شنیدنش لذت ببرید و قلبهاتون آکنده از احساس و شوق بشه :)


شاهین آرین - با تو باشم


دو تا فانوس پا به پای نور و سایه
دو تا همسایۀ تنها دو تا دیوار
دو تا آواز رها تو گوش دنیا
دو تا ابر خسته از بارون بسیار
با تو باشم یا نباشم، آرزومی
مث آینه هرجا هستم رو به رومی
چاره غیر تو ندارم از زمونه 
تو نباشی کیه قدرمو بدونه
اینجا شهره پر تنهایی و تکرار
مرز آدما یه دیوار بلنده
پر بکش به آسمون فاصله ای نیست
بین دنیای پرنده با پرنده
با تو باشم یا نباشم، آرزومی 
مث آینه هرجا هستم رو به رومی 
چاره غیر تو ندارم از زمونه 
تو نباشی کیه قدرمو بدونه