۱۳۸۶ تیر ۱۷, یکشنبه

وصیت

تقدیم به سه تفنگدار...:)ا

چون مرده شوم خاک مرا گم سازید
احوال مرا عبرت مردم سازید
خاک تن من به باده آغشته کنید
وز کالبدم خشت سر خم سازید
خیام

۱۳۸۶ تیر ۱۴, پنجشنبه

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

یکی از فوائد به قلم کشیدن اندیشه ها و به ویژه از نوع مجازیش اینه که آدم همیشه امکان برگشت و بازبینی اونا رو داره. بد نیست که آدم گاه گداری نگاهی به افکار گذشته اش بکنه برای اینکه اولاً هیچ وقت فراموش نکنه که کی بوده و کی هست، ثانیاً نظری به راهی که داره میره بندازه، درست به مانند دریانوردی که مرتب طول و عرض جغرافیایی کشتیش رو کنترل میکنه تا مطمئن بشه که مسیر درستی رو داره درمی نورده...ا
داشتم نوشته های سال گذشته ام رو که حدوداً در همین روزها نوشته بودم، مرور می کردم... خیلی برام جالب بود که کجا بودم اون موقع و الآن کجا هستم. چیزی رو که اون موقع شاید نیاز شدید بهش داشتم این بود که کسی برام این شعرزیر رو بخونه! شاید هم خوندند و من اون موقع در دنیای خودم سیر می کردم...:)...ا

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند ، چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

چه جای شکر و شکایت زنقش نیک وبد است
چو بر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند

سرود مجلسِ جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

غنیمتی شمر ای شمع وصلِ پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگر ، دلِ درویش خود بدست آور
که مخزن زر و گنجِ درم نخواهد ماند

بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکویی اهلِ کرم نخواهد ماند

زمهربانیِ جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


حافظ

۱۳۸۶ تیر ۱۱, دوشنبه

ما برای وصل کردن آمدیم

چطور بچه ها قربانی ندانم کاریهای والدینشون میشند و چقدر از این بابت صدمه می خورند! خیلی وقتها ادعا می کنیم که در جهت خیر و صلاح فرزندانمون حرکت می کنیم، ولی تصمیم گیری هایی می کنیم که در اونها شاید به همه کس فکر میکنیم به جز بچه ها! چطور گاهی برای به کرسی نشوندن نظراتمون، فراموش می کنیم که اینها هیچ تقصیری در "گزیده های" اشتباه ما ندارند... امروز بعد از مدتها احساس کردم که باعث "وصل" بودم و نه "فصل"... وصل دو نسل که من می بایستی همیشه پلی باشم برای ارتباطشون نه "دیواری شکسته" برای انفصالشون...ا

ما برای وصل کردن آمدیم
نی برای فصل کردن آمدیم

۱۳۸۶ تیر ۸, جمعه

!عموناصر، عموناصر شد

و سرانجام عموناصر، عموناصر شد! پارسای عزیز، به این دنیای فانی خوش اومدی، به این دنیای پر از شادی و غم، صداقت و نیرنگ، آمال و آرزو، و یأس و ناامیدی...ا

۱۳۸۶ تیر ۷, پنجشنبه

قیمت تنهایی

آدما واقعاً چقدر از گذشته هاشون درس میگیرند؟ با هر آدم "عاقلی" که صحبت می کنی، پندت میده که گذشته ها رو پشت سر بگذار و فراموششون کن! بهت میگن اگر در این کار موفق نشی، هیچوقت آینده ای رو برای خودت نمیتونی بسازی! ولی آیا فراموش کردن گذشته ها به این معنی نیست که دوباره ممکنه تکرارشون کنی؟ اگر کودکی که دستش رو آتش یکبار سوزونده، درد ناشی از این تجربه رو کاملاً فراموش کنه، آیا به احتمال زیاد، دوباره این خطا رو مرتکب نخواهد شد؟! فکر میکنم پیدا کردن یک راه حل مسالمت آمیز در این وسط اصلاً راحت نیست! در ترس از تکرار اشتباهات گذشته زیستن، باعث میشه که آدم جسارت قدم های جدید برداشتن رو از دست میده و شاید مرتب به دنبال بهانه ای میگرده که اگر حتی قدمی ولو کوچک رو هم برداشته باشه، دست به فرار بزنه و خودش رو به "پنهانگاه امن" خودش برسونه چون اونجا احتمال دروغ، ریا، خیانت و صدمه ی روحی نیست! اونجا فقط آرامش و امنیت هست ولی... به قیمت تنهایی...ا


Helen Sjöholm -Gabriellas sång

Det är nu som livet är mitt زندگی هم اکنون از آن من است
Jag har fått en stund här på jorden چند صباحی در این کره ی خاکی به من داده شده
Och min längtan har fört mig hit و تمنای من مرا به اینجا رسانده
Det jag saknat och det jag fått آنی که به دنبالش بوده ام و آنی که به دست آورده ام

Det är ändå vägen jag valt به هر روی راهیست که خود انتخاب کرده ام
Min förtröstan långt bortom orden اعتمادم فرای کلمات و وصف ناپذیر
Som har visat en liten bit که شمه ای را نشانگر بوده
Av den himmel jag aldrig nått شمه ای از بهشتی که هرگز بدان دست نیافته ام

Jag vill känna att jag lever میخواهم احساس زنده بودن کنم
All den tid jag har زمانی که برایم باقیست
Ska jag leva som jag vill می خواهم آنگونه که خود میخواهم زندگی کنم
Jag vill känna att jag lever میخواهم احساس زنده بودن کنم
Veta att jag räcker till و بدانم که از پس آن بر خواهم آمد

Jag har aldrig glömt vem jag var هرگز فراموش نکردم که "خود" که هستم
Jag har bara låtit det sova و فقط این "خود" را به حال خویش رها کردم
Kanske hade jag inget val شاید که گزینه ای نداشتم
Bara viljan att finnas kvar و فقط خواسته ام برای بقا بود

Jag vill leva lycklig för att jag är jag میخواهم خوشبخت زندگی کنم چون من خودم می باشم
Kunna vara stark och fri می خواهم که یارای قوی و آزاد بودن را داشته باشم
Se hur natten går mot dag و گذر شب را به سوی روز نظاره کنم
Jag är här och mitt liv är bara mitt من هستم و زندگی من فقط از آن من است
Och den himmel jag trodde fanns و بهشتی را که فکر می کردم هست
Ska jag hitta där nånstans در جایی پیدا خواهم کرد

Jag vill känna att jag levt mitt liv می خواهم احساس کنم که "زندگی" کرده ام

۱۳۸۶ تیر ۴, دوشنبه

غم مخور

يوسف گمگشته باز آيد به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

اين دل غمديده حالش به شود دل بد مکن
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دايما يکسان نباشد حال دوران غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

ای دل ار سيل فنا بنياد هستی بر کند
چون ترا نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور

هان مشو نوميد چون واقف نيی از سر غيب
باشد اندر پرده بازی ها ی پنهان غم مخور

در بيابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغيلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد
هيچ راهی نيست کان را نيست پايان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابام رقيب
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

حافظ

۱۳۸۶ تیر ۳, یکشنبه

مامان بزرگ

چند روزی بود که بین بچه ها هو افتاده بود که بازم یکی از تلفن های عمومیه نزدیک دانشگاه "خراب" شده، ولی من هنوز وقت نکرده بودم سری بهش بزنم. بالاخره وقت ناهار رو غنیمت شمردم و از دانشکده ی خودمون با پای پیاده خودم رو به محل غذاخوری دانشگاه مرکزی رسوندم. جلوی ساختمون یک تلفن عمومی بود که از دور صف دراز و طویل آدما جلوش از چند کیلومتری پیدا بود...همه هم طبیعتاً خارجی! خلاصه من هم توی صف ایستادم و دیگه خودتون میتونید حدس بزنید که تا نوبت به من برسه چقدر طول کشید! کلاسهای بعدازظهر دیگه پریده بود، ولی دیگه کاریش نمیشد کرد چون معلوم نبود که دوباره کی از این فرصت ها دست میده...آخه با این تلفن ها وقتی به این روز میافتادند میشد تا ابد الدهر با خارج از کشور صحبت کرد! توی حال و روز خراب مالی دانشجویی این فرصت که بشه دل سیری با عزیزان صحبت کرد، جداً حکم طلا رو داشت... سرانجام بعد از چند ساعت نوبت به من رسید. به تنها جایی که میتونستم زنگ بزنم خونه ی خاله ام بود، چون تو خونه ی پدری هنوز تلفن نداشتند! شماره رو گرفتم و مادر بزرگم گوشی رو برداشت. سالیان سال بود که اونجا پیش اونا زندگی میکرد. آخ که چقدر از شنیدن صداش خوشحال شدم، مدتها بود باهاش درست حسابی صحبت نکرده بودم! انگار کس دیگه ای هم خونه نبود و همین باعث شد که بتونیم درست و حسابی با هم حرف بزنیم...هنوز هم صدای شیرینش تو گوشمه وقتی که از هزاران هزار کیلومتر اون طرفتر از پای تلفن شروع کرد به زبون محلی خودش برای من آواز خوندن...ا
چند سالی میشه که مامان بزرگ عمرش رو به شما داد. بعد از اون چندین بار سری به وطن زده ام، ولی هنوز هم نتونستم خودم رو راضی کنم که سر خاکش برم! یکی دو سال پیش توی برهه های بحرانی زندگیم خیلی وقتا با یادش به خواب میرفتم و بارها به خوابم اومده بود. وقتی میومد آرامشی به من میداد، که با هیچ داروی خواب آوری قابل قیاس نبود... تا دیشب که دوباره بعد از مدتها در رؤیاهام ظاهر شد! میگفت: ناصر جان، اینقدر نگران نباش! همه چیز درست میشه... ای کاش میدونستم منظورش چیه!...ا

۱۳۸۶ خرداد ۲۱, دوشنبه

راحت طلبی

گاهی وقتها ترجمه کردن بعضی از کلمات و عبارات از یک زبون به زبون دیگه جداً خیلی سخت میشه! به خصوص وقتی آدم مدت زیادی از محیط طبیعی اون زبون به دور هست! منظورم اینه که مثلاً آدم به طور روزمره زبون مادریش رو در خارج از کشور استفاده میکنه ولی گنجینه ی لغویش به مرور زمان کمرنگ میشه... اصطلاح "راحت شدن" و یا راحت طلب شدن" در رابطه ی بین دو نفر هم از اون ترجمه های خیلی مشکله... به هر حال امیدوارم که متوجه منظورم بشید: وقتی کسی در رابطه اش چنان احساس راحتی میکنه که دیگه نیازی برای تلاش در بهتر کردنش نمیبینه! متاسفانه این اتفاقیه که برای بسیاری از روابط میافته تا جایی که چه بسا باعث تخریب کاملشون میشه! یکی میگفت: اون لحظه ای که به خیال خودت فکر کردی که به دستم آوردی، درست در همون لحظه است که از دستم دادی...ا

۱۳۸۶ خرداد ۱۸, جمعه

It's all coming back to me now

Celine Dion - It's All Coming Back To Me Now

There were nights when the wind was so cold
That my body froze in bed
If I just listened to it
Right outside the window

There were days when the sun was so cruel
That all the tears turned to dust
And I just knew my eyes were
Drying up forever

I finished crying in the instant that you left
And I can't remember where or when or how
And I banished every memory you and I had ever made

But when you touch me like this
And you hold me like that
I just have to admit
That it's all coming back to me
When I touch you like this
And I hold you like that
It's so hard to believe but
It's all coming back to me
(it's all coming back, it's all coming back to me now)

There were moments of gold
And there were flashes of light
There were things i'd never do again
But then they'd always seemed right
There were nights of endless pleasure
It was more than any laws allow
Baby baby

If I kiss you like this
And if you whisper like that
It was lost long ago
But it's all coming back to me
If you want me like this
And if you need me like that
It was dead long ago
But it's all coming back to me
It's so hard to resist
And it's all coming back to me
I can barely recall
But it's all coming back to me now
But it's all coming back

There were those empty threats and hollow lies
And whenever you tried to hurt me
I just hurt you even worse
And so much deeper

There were hours that just went on for days
When alone at last we'd count up all the chances
That were lost to us forever

But you were history with the slamming of the door
And I made myself so strong again somehow
And I never wasted any of my time on you since then

But if I touch you like this
And if you kiss me like that
It was so long ago
But it's all coming back to me
If you touch me like this
And if I kiss you like that
It was gone with the wind
But it's all coming back to me
(it's all coming back, it's all coming back to me now)

There were moments of gold
And there were flashes of light
There were things we'd never do again
But then they'd always seemed right
There were nights of endless pleasure
It was more than all your laws allow
Baby, baby, baby

When you touch me like this
And when you hold me like that
It was gone with the wind
But it's all coming back to me
When you see me like this
And when i see you like that
Then we see what we want to see
All coming back to me
The flesh and the fantasies
All coming back to me
I can barely recall
But it's all coming back to me now

If you forgive me all this
If I forgive you all that
We forgive and forget
And it's all coming back to me
When you see me like this
And when I see you like that
We see just what we want to see
Al coming back to me
The flesh and the fantasies
All coming back to me
I can barely recall but it's all coming back to me now

(it's all coming back to me now)
And when you kiss me like this
(it's all coming back to me now)
And when I touch you like that
(it's all coming back to me now)
If you do it like this
(it's all coming back to me now)
...And if we

۱۳۸۶ خرداد ۱۶, چهارشنبه

بیست سال گذشت

دکترا بهمون تاریخ یک هفته بعد رو برای روز موعود داده بودند، ولی من، نمیدونم به چه دلیل، انگار میدونستم که شش ژوئن یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی من میفته... شب ششم رو کابوس وار پشت سر گذاشتیم... حدودهای ساعت دو بعدازظهر بود که دردها شروع شدند و تا آمبولانس بیاد و به بیمارستان برسیم، دیگه غروب شده بود... ساعت ده و بیست و پنج دقیقه ی شب پا به این دنیای فانی گذاشت...آره پسرم رو میگم! تا پاسی از نیمه های شب رو توی بیمارستان موندم. اون موقع دیگه نه اتوبوسی و نه تراموایی کار میکرد که به خونه برگردم و به ناچار یک تاکسی گرفتم... اینقدر که خوشحال بودم، فکر کنم، دو برابر کرایه ی معمولی رو به راننده دادم، بیچاره طرف از حیرت نمیدونست چی بگه...ا
هنوز هم باورم نمیشه که بیست سال از اون شب گرم خردادماه گذشته... انگار همین دیروز بود که تو رو به سینه ام میبستم و با غرور در خیابونهای شهر پرسه میزدم...ا

۱۳۸۶ خرداد ۱۰, پنجشنبه

ترا من چشم در راهم

وقتی که در خونه رو باز می کنم و فقط جای خالیِ تو رو اونجا پیدا می کنم... وقتی که در تاریکیِ شب، بازی نورِ به درون تابیده از پنجره با سایه ها رو از درون بسترم نظاره گر میشم... وقتی که در اون ظلمت، درد دوری از تو رو در تک تک سلولهام حس می کنم، تنها یک فکر در ذهنم میچرخه... ترا من چشم در راهم...ا

نیما یوشیج - ترا من چشم در راهم
دکلمه از زنده یاد احمد شاملو

ترا من چشم در راهم
شباهنگام
كه می گيرند در شاخ تلاجن
سايه ها رنگ سياهی
وز آن دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
در آن دم كه بر جا
دره ها
چون مرده ماران خفتگانند
درآن نوبت كه بندد
دست نيلوفر
به پای سرو كوهی دام
گَرَم يادآوری يا نه
من از يادت نمی كاهم
ترا من چشم در راهم

۱۳۸۶ خرداد ۷, دوشنبه

شکايت هجران


اصفهانی - شکايت هجران و آسیمه سر
اشعار از سایه و اکبر آزاد

زينگونه ام که در غم غربت شکيب نيست
گر سر کنم شکايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکيب هست وز جانان شکيب نيست

گمگشته ی ديار محبت کجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم که يار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و ليکن طبيب نيست

آسيمه سر رسيدی
از غربت بيابان

دلخسته ديدمت در
آوار خيس باران

وا مانده در تبی گنگ
ناگه به من رسيدی

من خود شکسته از خود
در فصل نا اميدی

در برکهء دو چشمت
نه گريه و نه خنده

گم کرده راه شب را
سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق
هر گز نبرده بودم

پيدا نميشدی تو
شايد که مرده بودم
پيدا نميشدی تو
شايد که مرده بودم

من با تو خو گرفتم
از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود
تا اين ترانه گفتم

در خلوت سرايم
يک باره پر کشيدی

آن گاه ای پرنده
بار دگر پريدی

در خلوت سرايم
يک باره پر کشيدی

آن گاه ای پرنده
بار دگر پريدی

۱۳۸۶ خرداد ۱, سه‌شنبه

راه دوست

روز جمعه بود و خستگی تمام هفته داشت خودشو نشون میداد، به خصوص که در طول این هفته هر روز سری به بخش 15 زده بودم و "جیره ی" روزانه رو دریافت کرده بودم! از صبح که از خونه بیرون میومدم وسائلم رو جمع کرده بودم که از سر کار اول به سراغ بخش برم تا این بار هم ترخیصم کنند و بعدش یک راست راهی سفر بشم... هیچ به این مسئله فکر کردید که محتمل ترین زمان برای هجوم افکار گوناگون به مغز موقع رانندگیه! در هر حال اگر هم در مورد همه صادق نباشه، خیلی ها احتمالاً با من هم عقیده اند. در طول این دو دهه ی اخیر اینقدر این راه رو رفته ام، که می تونستم چشمهام رو ببندم و تمامیه پیچ و خمهای جاده رو در افکارم تصور کنم... اندیشه های جور واجور در ذهنم شکل گرفتند... با خودم فکر کردم که در این سالها در حال عبور از این راه چه فکرها که نکرده ام و چه تصمیم ها که نگرفته ام، تصمیمات کوچک، تصمیمات بزرگ و تعیین کننده در زندگی من... و این سؤال اجتناب ناپذیر بود که آیا این "راه" تاثیری جادویی در روح و روان من میگذاشت؟!... جوابی برای این سؤال نداشتم، فقط اینقدر می دونستم که این راه، "راه دوست" بوده و مقدس.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۸, جمعه

مرا گر خود نبود این بند

عمو ناصر، یک موقعی اینجا نوشتی که آدم توی زندگی برای هر چیزی یک بهایی پرداخت میکنه، و مشکل بزرگی که خیلی از انسانها بیشتر وقتا باهاش برخورد می کنند اینه که فراموششون میشه با به دست آوردن یک چیز ممکنه چیز دیگه ای رو از دست بدند! یک جای دیگه ای از "خود بودن" نوشتی و بهایی رو که آدم گاهی وقتها باید براش بپردازه. حالا ازت میخوام بپرسم که آیا حاضری هر قیمتی رو برای این خود بودنت پرداخت کنی؟ می دونم که هیچوقت توی زندگیت سعی نکردی که خودت رو به جز اونکه هستی جلوه بدی و تنها آرزوت توی زندگی این بوده که بین این چند میلیارد آدمی که روی این کره ی خاکی زندگی می کنند فقط یک نفر پیدا بشه که تو رو به همون شکل که هستی ببینه و بخواد ولی ...
...
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو بادی دور و لغزان
می گذشتم از تراز خاک سرد پست
جرم این است
جرم این است

شاملو

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۵, سه‌شنبه

دارم سخنی با تو

سالهاست که این شعر رو زیر لب زمزمه می کنم و هر وقت کسی در مورد نغمه ی بیات ترک ازم می پرسه، اولین آوازی که به ذهنم میاد روی همین شعره... ولی امروز نمیدونم چرا با خوندنش گرمای عجیبی سراسر وجودم رو فرا گرفت.

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گـر دامن وصل تو گـرفـتـن نـتـوانـم

با پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ
چـون غـنـچه ی پائـیـز شکـفـتـن نتـوانـم

ای چشم ِ سخن گوی، تو بشنو ز نگاهم
دارم سـخنی با تو و گـفـتـن نــتــوانـم

شفیعی کدکنی

Håll mitt hjärta

Björn Skifs - Håll mitt hjärta

Håll mitt hjärta Håll min själ قلبم را دریاب، روحم را در یاب
Lägg mitt huvud i ditt knä سرم را به روی زانوانت بگذار
Säg att du menar بگو که جدی میگویی
och vill mig väl و خیر مرا خواستاری
Håll mitt hjärta Håll min själ قلبم را دریاب، روحم را در یاب

Som jag väntat alla år چنان که این سالها در انتظار بوده ام
Du kan läka mina sår تو زخمهایم را التیامبخشی
Ta mina händer och gör mig hel دستانم را بگیر و مرا کامل کن
Ta mitt hjärta قلبم را دریاب
Ta min själ روحم را در یاب

Håll mitt hjärta Håll min själ قلبم را دریاب، روحم را در یاب
Låt mig bara stanna här فقط بگذار که در اینجا بمانم
Så allt jag ber dig allt jag begär تنها خواهشم از تو، تنها تمنایم
Håll mitt hjärta Håll min själ قلبم را دریاب، روحم را در یاب
Håll min själ
روحم را در یاب

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۰, پنجشنبه

"خونه ی اول"

یکی از "دوستان" قدیمی یک موقعی برام تعریف می کرد که وقتی پاش به فرودگاه در وطن میرسه کاملاً فراموش میکنه که سالیان متوالی رو در خارج از کشور به سر برده و وقتی پشت رل ماشین میشینه دوباره رانندگیش میشه درست مثل همون قدیما! حالا این "دوست" البته کمال صداقت رو داشت و واقعیت رو همون جور که بود بیان میکرد، ولی متأسفانه حقیقت تلخی در پس این اعتراف نهفته است! اصلاً قصد ندارم که عادات اون جامعه رو زیر سؤال ببرم، چون هم اونجا نکات مثبت و منفی داره هم اینجا... منظورم به گروهی از هموطنانِ که سالهای مدیدی رو در اینجا زندگی می کنند و ظاهراً خودشون رو با شرایط و قوانین اینجا تطبیق میدند، ولی به محض اینکه قدم به اون آب و خاک میذارند انگار نه انگار... تمام پیش زمینه های فرهنگی، قشری و طبقاتیشون دوباره ظهور میکنن!ا
نکته ی جالبی که در این میون پیش میاد اینه که هموطنان کلاً بدون در نظر گرفتن جایگاه طبقاتیشون در وطن در اینجا بواسطه ی شرایط موجود همتراز هم قرار میگیرند ولی همینکه قدم به عرصه ی میهن میذارند، باز به "خونه ی اول" خودشون بر میگردند! این پدیده من رو به یاد یک فیلم قدیمیه هالیوود میندازه که کِشتی مسافربری بزرگی غرق میشه و فقط چند تن از مسافرینش با شنا کردن و رسوندن خودشون به جزیره ای متروکه، نجات پیدا میکنند. در اونجا دیگه ثروت، مقام و اصالت معنایی نداره و بحث بر سر بقا ست! نتیجتاً مستخدم و رئیس جاشون عوض میشه و ساختار اون "جامعه ی کوچک" به شکلی کاملاً متفاوت پایه ریزی میشه... تا یک روزی کشتیی که تصادفاً از اون نزدیکیها عبور میکرده به نجات این جزیره نشینها میاد. صحنه ی جالب در انتهای فیلمه که در حال سوار شدن به کشتی رئیس دوباره رئیس میشه و مستخدم نیز مستخدم!!!...ا

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۹, چهارشنبه

شکست عهد مودت

شکست عهد مودت نگار دلبندم
برید مهر و وفا یار سست پیوندم

به خاک پای عزیزان که از محبت دوست
دل از محبت دنیا و آخرت کندم

تطاولی که تو کردی به دوستی با من
من آن به دشمن خون خوار خویش نپسندم

اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی
هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم

بیار ساقی سرمست جام باده عشق
بده به رغم مناصح که می​دهد پندم

من آن نیم که پذیرم نصیحت عقلا
پدر بگوی که من بی​حساب فرزندم

به خاک پای تو سوگند و جان زنده دلان
که من به پای تو در مردن آرزومندم

بیا ، بیا صنما کز سر پریشانی
نماند جز سر زلف تو هیچ پابندم

به خنده گفت که سعدی از این سخن بگریز
کجا روم که به زندان عشق در بندم

سعدی

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

احساس خفقان

یک استادی توی دانشکده داشتیم که همیشه می گفت والدین بزرگترین دشمنان فرزندان خودشون هستند! ادعای جالبیه، اینطور نیست؟! البته منظور این شخص به زمانی بود که فرزندان بیمار میشند و پدر و مادرها با گم کردن دست و پای خودشون و دوستیهای "خاله خرسه" باعث وخیم تر شدن اوضاع میشند!ا واقعاً گاهی ما پدر و مادرها رفتارهای عجیبی ازمون سر میزنه! اولاً که میخواهیم که تمامیه آرزوهای دست نیافته مون رو بچه هامون به دست بیارند بدون اینکه ازشون بپرسیم که خودشون از زندگی چی میخوان، ثانیاً اگر به انتخاب خودمون و از همه مهمتر در وهله ی اول به خاطر خودمون کاری براشون میکنیم، انتظار داریم که اونها تا آخر عمر عبد و عبید ما باشند! اگر هم اعتراضی کردند که بابا ما کجا رو باید امضاء کنیم تا شما به ما اجازه ی نفس کشیدن بدید، دادمون به هوا میره که: تمام عمرمون رو پای شما گذاشتیم و اینه مزد ما؟!ا
هیچکس نیست که بهمون بگه که: آخه، مرد حسابی، زن حسابی... مگه این طفلک ها تقاضای رسمی مبنی بر آوردنشون به این دنیای فانی رو ازتون کردند؟! حق پدر و مادری رو در حق فرزندانتون به جا بیارید و احساس همیشه مورد حمایت بودن بدون قید و شرط رو بهشون بدید، نه احساس خفقان...ا

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۲, چهارشنبه

اول ماه مه

روزها، هفته ها و ماهها به سرعت برق و باد در حال عبورند! چشم به هم می زنی یک هفته میگذره... عموناصر، انگار شوخی شوخی دیگه افتادی توی سرازیری ها... :)ا
بگذریم... اول ماه مه هم اومد و به مبارکی و میمنت گذشت. هوای آفتابی برای تظاهرکنندگان هر ساله ی این روز بسیار دلپذیر بود و در حالیکه همگی گرد "پوسیدون، ایزد آبها" در میدان اصلی شهر ما حلقه زده بودند، به سخنرانی بازندگان انتخابات اخیر این کشور قطبی گوش فرا میدادند! البته شب قبلش یعنی سی آوریل رو نیز نباید فراموش کرد که در این سرزمین به طرز خاصی جشن گرفته میشه و خلاصه از بزرگ و کوچیک به بیرون می زنند، آتیش بزرگی به پا کرده و پیرامونش جمع میشند! در این آتیشها البته اون قدیم قدیما "جادوگران" رو می سوزونده اند...ا
میگم، دنیای آدما چقدر متفاوت میتونه باشه! تا وقتی که به طریقی پات به این دنیاها باز نشده باشه، حتی در مخیلاتت هم نمیتونی بعضی از امیال و آرزوهای انسانها رو تخمین بزنی! در یک برهه ای از زندگیم که توی یکی از این کشورهای سردسیر زندگی میکردم، به فراخور زندگی دانشجویی بایستی در هوایی بسیار سرد صبحها چندین ساعت توی هوای آزاد کار می کردم. یادم میاد که چقدر وضعیت و دمای هوا در اون پریود زندگی من رو تحت الشعاع قرار میداد، به طوری که شاید بعضی از روزها آرزویی به جز "چند درجه بالای صفر" نداشتم!... حالا در این روز جهانی کارگر و شب قبلش، هستند کسانی که هوای گرم و آفتابی شاید شعف و شادیی به زندگیشون می بخشه، که تا آدم چند لحظه ای رو در دنیاشون سپری نکرده باشه، این احساس رو در اونها درک نخواهد کرد!ا